ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 007

عزیزانی که برای کلاس معرفت نفس علامه حسن‌زاده ثبت‌نام کرده‌اند، تشریف بیاورند جلو بنشینند. دوستان دیگری هم اگر بخواهند گوش بدهند، مانعی ندارد. ولی عزیزانی که ثبت‌نام کرده‌اند، برای اینکه جلسه حالت کلاس به خود بگیرد، لطف کنند جلوتر بیایند. خیر ببینید ان‌شاءالله. [صدای محیط] خواهرها هم می‌توانند روی این صندلی‌های جلوی دیوار جداسازی تشریف داشته باشند.

يا رب أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك. بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم. اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله. السلام عليك يا داعي الله ورباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله.

در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. ان‌شاءالله روح بلند این شهدا همه ما را دعا کنند و ما را بلند کنند، از زمین به آسمان برسانند و واسطه شوند تا ارتباط و اتصال بین ما و عالم بالا برقرار شود. ضمن تبریک این ایام بسیار پرنور، چه ایام گذشته و عید ماه رجب و چه اعیاد شعبانیه پیش رو، امیدوارم امام عزیزمان، امام زمانِ عزیزتر از جانمان، هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و همه ما را مورد عنایات و دعاهای خاص خودشان قرار دهند. صلواتی هدیه بفرمایید.

اللهم صل على محمد و آله محمد و عجل فرجه. على محمد و عجل فرجه.

ابتدا هدیه هر جلسه‌مان را تقدیم کنم. همه شما ان‌شاءالله می‌خواهید وارد دورِ درس و بحث و مباحثه و فهم حقایق عرشی و خوانش و فهم کتاب‌های سنگین و صحف و کتب نوریه عرفانیه و حکمیه شوید. این می‌طلبد که کمک بگیرید. یکی از بهترین کمک‌هایی که از عالم قدس می‌گیرید، همین هدیه‌ای است که تقدیم می‌کنیم. [صدای محیط]

بنده از همان جوانی خودم را به این هدیه آسمانی عادت دادم. آثار و برکاتش را هم دیدم. شما هم ان‌شاءالله ببینید. سندش هم در مفاتیح‌الجنان است و جای دوری نیست. خدا رحمت کند آیت‌الله بهجت را؛ به بنده اجازه دادند آنچه را که در مفاتیح هست انجام بدهم. اکنون نگاه نکنید که هر کسی به دیگری توصیه‌ای می‌کند؛ ماشاءالله، گاهی اوقات هم که ماشاءالله ندارد، ما شاء الشيطان. تا دلتان بخواهد فضای مجازی پر است از اینکه: «آقا، این ذکر را بگو، این اثرش است؛ این کار را انجام بده؛ این ختم و این ورد را انجام بده.» در صورتی که این‌ها آدابی دارد. اولین ادبش، اذن یک بزرگ، یک راه‌بلد و کاربلد و یک استاد کلی و یک انسان کاملی است که راه را پیموده باشد و به شما اجازه بدهد.

خیلی از اذکار را ما اصلاً حق نداریم بگوییم. مثال بزنم؟ جسارت می‌کنم و این مثال را می‌زنم. ما وقتی وارد بیت‌الخلاء می‌شویم، هر کاری آنجا مکروه است و هر حرفی آنجا مکروه است، جز ذکر خدا. عجب! در مستراح هم ذکر خدا باید گفت؟ بله، آنجا هم باید گفت. حالا که باید گفت، آیا من مطلقاً هر ذکری را در آن محل که محل دفع خبیثات است بگویم؟ «یا کاشف» بگویم؟ مثلاً «یا سميع» بگویم یا «بصیر»؟ اجازه دارم این اذکار را آنجا استفاده کنم؟ حق ندارم. این بی‌ادبی است؛ این بی‌ادبی است. بگو تا برایت گناه بنویسند. چه باید گفت؟ آنچه مولا فرمودند. فرمودند وقتی وارد می‌شوی بگو: یا ستّار العیوب. هر ذکری جایی دارد.

حالا اذیتتان نکنیم. بحث ما فعلاً عرفان عملی نیست؛ بحثمان عرفان نظری است. از این بگذریم. این هدیه را امیرالمؤمنین علیه‌الصلاة والسلام از پیغمبر عزیز عالم، خاتم‌الانبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم دریافت کردند. [صدای فردی که الله اکبر می‌گوید] و مولا فرمودند که از وقتی من بر این کار مداومت کردم، دیگر هیچ چیزی فراموشم نشد.

چیزی که بنده در خصوص خودم تجربه کرده‌ام این است که چیزهای خوب فراموشم نمی‌شود؛ مثلاً همین درس و بحث‌ها. ولی چیزهای بد، الحمدالله، فراموشم می‌شود. خدا رحمت کند استاد سراج را. این خاطره‌ای که می‌گویم برای این است که شما باید این‌گونه بنشینید. این‌ها اظهار فضل نیست؛ تجربه بنده است. جلسات خصوصی داشتند. خدمتشان می‌رسیدم و جلوی منبر ایشان می‌نشستم؛ دقیقاً جلو، مثل شما که کاغذ و قلم دستتان است. همان‌طور دوزانو می‌نشستم و منتظر بودم که از لب مبارک ایشان چیزی خارج شود تا بنویسم. می‌نوشتم و بعد به خانه می‌رفتم و برای خانواده یا رفقایم این‌ها را می‌گفتم و آثار و برکاتش را می‌دیدم.

اولین جلسه‌ای که حضور پیدا کردم، سنم از همه کمتر بود. جلسه بعد، یعنی جلسه دوم، ایشان گفتند: «جلسه قبل را چه کسی می‌تواند خلاصه بگوید؟» همه ساکت بودند. من هم تازه‌وارد بودم و رویم نمی‌شد. بلد بودم، حاضرجواب بودم و در این مباحث پررو بودم. لا حیاه في الدين اگرچه الحياء أصل الدين اما لا حیاه في الدين این‌ها را چگونه با هم جمع کنیم؟ حیا اصل و ریشه دین است؛ بعد می‌گوید در دین حیا نیست. یعنی چه؟ در کارهای بد، در گناه و معصیت، حیا اصل دین است؛ اما در عمل خیر حیا وجود ندارد. برای چه خجالت می‌کشی؟ خجالت ندارد سؤالی را که بلد نیستی بپرسی. خجالت ندارد اذان بگویی. بماند.

من آنجا نشسته بودم و هیچ‌کس جواب نداد. حتی ایشان از مثلاً نابغه‌های جلسه‌شان اسم بردند: «آقا، شما چه؟» گفت: «استاد، شرمنده، یادم نیست.» «آقا، شما؟» ایشان اصلاً وا رفت. گفت: «خواهشاً از جلسه بعد دیگر هیچ‌کس تشریف نیاورد. من هم دیگر نمی‌آیم؛ جلسه تعطیل.» خیلی به هم ریختند. یک نفر هیچ‌چیز نگفت.

من دیدم این‌طور شد، دیگر پررو شدم و گفتم: «استاد، می‌شود من چیزی بگویم؟» گفت: «شما؟» جلسه دومم بود و بچه هم بودم. گفت: «بفرما.» شروع کردم و حدود بیست دقیقه، صحبت‌های یک‌ساعته ایشان را گفتم. خدا را شاهد می‌گیرم، ایشان چنان هاج‌وواج گوش می‌دادند که وقتی تمام شد، گفتند: «از جلسه بعد، به برکت این جوان، من جلسه را هستم و هیچ‌کس هم نیاید، من ادامه می‌دهم. من این‌گونه آدم می‌خواهم.»

حالا این را از خودم برای شما مثال زدم؛ چرا راه دور برویم؟ این اظهار فضیلت نیست؛ این آثار و برکات آن عمل است. مثل جلسه پیش، آن هدیه‌ای که می‌خواستم بگویم؛ خیلی شما را تهییج و ترغیب کردم و بعد گفتم حالا می‌خواهم خدمت شما عرض کنم. شاید هم خیلی‌هایتان دارید انجامش می‌دهید، نمی‌دانم. حتماً این کار را انجام بدهید. بعد از هر نماز واجبتان، پیغمبر به امیرالمؤمنین توصیه کردند و ایشان هم به شیعیانشان که این دعا را بخوانید:

سبحان من لا يعتدي على اهل مملكته. سبحان من لا يأخذ أهل الأرض بألوان العذاب. سبحان الرؤوف الرحيم. اللهم اجعل لي

"في قلبي نورا وبصرا وفهما وعلما إنك على كل شيء قدير"

چهار کلمه‌اش را هم بنویسید و در گوگل جست‌وجو کنید، متنش می‌آید. می‌توانید متن آن را ببینید. بر این دعا مداومت کنید؛ بعد می‌بینید که چقدر برکات دارد.

برویم سراغ بحث‌هایمان. جلسه پیش از این حیث خیلی منظم بود که الحمدلله شما هم ما را درک کردید. عزیزان، اجازه بدهید این رفاقت ما ادامه پیدا کند. اینجا سازمان است؛ بیرون از سازمان راحتیم. عرض کردم شب‌های جمعه گاهی تا صبح می‌نشستیم، ولی اینجا اگر کمی بیشتر شود، حرف می‌شنوم؛ نگویم فحش می‌خورم، حرف می‌شنوم. اما اگر شما رعایت نکنید، به فحش خوردن هم می‌رسد! اجازه بدهید نیم ساعت بنده درس را ارائه بدهم که البته اکنون در مقدمه هستیم و هنوز وارد کتاب نشده‌ایم، و نیم ساعت هم به سؤالات شما پاسخ بدهم؛ در مجموع یک ساعت شود و بعد از جلسه خارج شویم.

نمی‌دانم خیر در چیست. من واگذار کرده‌ام به خدا. می‌آیم اینجا، می‌نشینم، به این شهدا توسل می‌کنم و امر را به حضرت حق واگذار می‌کنم. خیلی دوست داشتم در جلسه شما حرف‌هایی را بزنم که هیچ‌جا نزده‌ام. اگر از جلسه اول و دوم و سوم دقت کرده باشید، داشتم به این سمت می‌رفتم؛ اما بعضی‌ها به بنده تذکر دادند که این‌گونه ادامه ندهید. حق هم می‌گویند، بندگان خدا. به‌هرحال، هر حرفی برای هر جایی نیست.

چیز دیگری هم که دست‌وپای بنده را بست این بود که مجبورم بعضی حرف‌های روشمند را نگویم؛ مثلاً بعضی چیزها که حالا اصطلاح «روش» را برایشان به کار می‌برم. به جلسات قبل مراجعه کنید و ببینید چه چیزهایی را گفته‌ام که روشمند است. حتی در سیر و سلوک‌های سنگین نیز همه روشمندند. مجبورم این‌ها را نگویم، به جهت اینکه متوجه شدم دوستانی هستند که ضبط می‌کنند. عرض کردم اشکالی ندارد ضبط کنید، ولی خودتان گوش بدهید؛ بعد دیدم برای این و آن پخش کرده‌اند. این‌ها دست‌وپای مرا بست؛ یعنی دیگر مجبورم یک‌سری حرف‌ها را نزنم. یک‌سری حرف‌ها اصلاً برای بیرون نیست، عزیز دلم.

اکنون در کانال خودمان، که همه چند سال است از این مباحث بهره می‌برند، نگذاشتم مباحث شما را آنجا بگذارند. خواستم چیزی بین ما و شما باشد؛ رزق شما باشد. بد بود؟ شما نخواستید. حالا بد هم نمی‌شود. فکر نکنید چون این چیزها را می‌گوییم، اتفاق بدی می‌افتد؛ نه. ما یک‌سری حرف‌ها را دوباره نگه می‌داریم.

در معرفی کتاب «گنجینه گوهر روان» عرض کردیم که ان‌شاءالله بعد از کتاب «معرفت نفس» علامه باید آن را بخوانیم. در کلیات می‌خواهیم یک روند کلی از سیر بحث را متوجه شوید. اولین اصل را که جلسه پیش یکی از دوستان گفت بخوانید، خواندیم. چنانچه خاطر شریفتان باشد، بیست‌وهشت، بیست‌وسه اصل از اصول معرفت نفس را ابتدای این کتاب شریف علامه آورده است. من این‌ها را یک‌به‌یک می‌خوانم و هرکدام حداقل یک جلسه می‌خواهد؛ البته وقتی به وقتش برسیم. فعلاً فقط ذهنتان آماده شود که ان‌شاءالله در آینده چه سفره‌ای قرار است برایتان پهن شود و این مطالب فعلاً به گوشتان بخورد.

اصل اول این بود: مغایرت نفس با مزاج است؛ نفس مزاج نیست تا به فساد مزاج فوت گردد و تباه شود، بلکه نفس است که حافظ مزاج است و بر این امر ادله‌ای چند اقامت شده است که این ادله را ان‌شاءالله در آینده خواهیم گفت.

رد شدن، استاد، یعنی از اصل اول.

برای اینکه متوجه شوید فرق مزاج با نفس چیست و اصلاً مزاج کجا کاربرد دارد، و البته برای فهم ارتباط آن با روح بخاری که رابطه نفس با بدن از طریق روح بخاری است، باید بیست‌وشش جلسه «سر مکنون» را که در کانال هست گوش بدهید. بیست‌وشش جلسه به نام «سر مکنون» فقط در رابطه با روح بخاری، یک شأن و یک رتبه از رتبه‌ها و شئون وجودی شما را گفته‌ایم. از خودمان هم چیزی نگفته‌ایم. این اصل اول.

اصل دوم: «و دیگر مغایرت نفس با بدن است و بر این امر نیز ادله‌ای چند اقامه است. این ادله نظر به تجرد نفس ناطقه ندارند.» آن مطلب دیگری است که نظر به تجرد نفس ناطقه دارد، «بلکه همین اندازه مغایرت نفس را با بدن اثبات می‌کند.»

یعنی علاوه بر اینکه نفس مزاج نیست ـ که اصل اول این بود که نفس مزاج نیست ـ گوهری قائم به خود است؛ یعنی قائم به خودش است، نه کس دیگر. مانند بدن نیست که قائم به نفس باشد. گوهری قائم به خود است و مغایر با بدن جسمانی محسوس است. اصل دوم می‌خواهد بگوید بدن یک چیز است و نفس چیز دیگری؛ با یکدیگر مغایرند و فرق می‌کنند، اگرچه هر دو از شئون یک وجود واحدند. شما یک وجود واحدید؛ یک شأن شما جسم و بدنتان است که مربوط به عالم طبع است و یک شأن شما نفستان است که مربوط به عالم باطن است. این ظاهر است و آن باطن. "هو الواضح والباطن." این هم یک اصل.

حالا وقتی این‌ها و ادله‌شان باز شود، ان‌شاءالله به فضل الهی، اگر خدا مانعی ایجاد نکند و شیاطین بر ما پیروز نشوند و بتوانیم این سیر را برویم، بسیار شیرین می‌شود. آن‌قدر از درون خودتان غواصی می‌کنید، حقایق را استخراج می‌کنید و از ملکوت وجود خودتان صید می‌کنید که برایتان بسیار شیرین می‌شود. آن‌قدر برای خودتان ارزش و احترام قائل می‌شوید که دیگر حاضر نیستید یک آن خودتان را بدون وضو مس کنید. لذا دائم‌الوضو بودن، اولین اثر این معارف می‌شود. چرا؟ می‌فهمید که شما هم آیت‌الله هستید؛ بلکه آیتی هستید که بقیه قائم به شما هستند. قصه بسیار مهم است؛ خودتان را مانند عمود خیمه می‌بینید.

نکته سوم یا اصل سوم: «و دیگر تجرد نفس ناطقه است به تجرد برزخی.» این یک رتبه از تجرد است. بعد از طبع و بدن چه می‌شود؟ قوه خیال. «و دیگر تجرد نفس ناطقه است به تجرد برزخی که در مقام خیال نفس و مثال متصل است و بر این تجرد چندین دلیل اقامه شده است.»

می‌گوید «مثال متصل». ما یک «مثال منفصل» هم داریم. من تلفظ‌ها را به قرائت عربی می‌گویم تا وقتی می‌خواهید بنویسید، بدانید. می‌گویم مثال [ث]، نمی‌گویم مثال. مثال یعنی با ث سه‌نقطه است. متصل را هم با صاد آن‌گونه تلفظ می‌کنم، از این جهت که شما دارید می‌نویسید و اشتباه ننویسید. البته این جسارت می‌شود.

این مثال متصل یعنی در ماست. از این عبارات نترسیم. یک رتبه‌ای در ماست که همان در خارج هم هست. وقتی می‌گوییم «در خارج»، یعنی چه، عزیزان؟ مطلقاً یعنی در خارج از ما. وقتی در خصوص حضرت حق صحبت می‌کنیم، می‌گوییم «در خارج»، یعنی خارج از ذات غیبی. در خصوص نفس خودمان که صحبت می‌کنیم، می‌گوییم «در خارج»، یعنی بیرون از خود ما، پیرامون ما، عالم آفاقی و نظام آفاقی. این‌ها اصولی است که باید بدانیم.

پس این اصل چه می‌گوید؟ نفس ناطقه تجرد برزخی دارد که در این زمینه بزرگان کتاب‌ها نوشته‌اند و سخن‌ها گفته‌اند. ما هم البته زیاد درباره آن سخن گفته‌ایم.

البته ما هم نزدیم؛ ما حرف‌های آن‌ها را برای شما پیاده کردیم. حمالیم؛ "یحمل اسفار". کتاب‌های آن‌ها را بر دوشمان کشیده‌ایم و برای شما می‌گوییم.

این‌قدر مهم است که جلسه اولِ مقدمه همین معرفت نفس که اینجا داشتیم ـ فکر می‌کنم این جلسه پنجمین جلسه باشد، درست است؟ ـ درباره چه صحبت کردیم؟ اهمیت... آفرین، آفرین به خواهرها. انگار حواس شما جمع‌تر است. جلسه درباره چه بود؟ اهمیت تجرد نفس؛ مخصوصاً تجرد برزخی و قوه مثال که علامه طباطبایی فرموده بود همه‌چیز در آن است. یعنی شما تا همه‌چیز را در خودتان نیابید، به چیزی نمی‌رسید.

این اصل آن‌قدر رکین، رصین و شریف است که بسیار درباره آن سخن وجود دارد و ان‌شاءالله باید در این اصل بسیار صحبت کنیم. آن کتاب صد و پنجاه‌وسه درس علامه که به «دروس معرفت نفس» معروف است، مقدمه‌ای برای فهم این‌هاست. لذا آن‌ها را باید بخوانیم تا به سراغ این‌ها بیاییم. آن کتاب به شما ورزش فکری می‌دهد تا ان‌شاءالله این مطالب را بفهمید.

اکنون مثالی بزنم. اجازه بدهید به‌دلیل اهمیت این مطلب، کمی در اینجا توقف کنم. چه فرقی میان نفس اماره و نفس مطمئنه است؟ مگر هر دو نفس نیستند؟ ما این‌همه درباره ارزش و اهمیت و جایگاه نفس و «نفس و ما سواها» صحبت می‌کنیم. قرآن به نفس قسم خورده است. پس چرا یک‌جا قرآن می‌گوید "لا عمارة بسوء"؛ نفس امر می‌کند به بدی، و جای دیگری می‌گوید "یا ایتها النفس المطمئنه"؟

البته نفوس دیگری هم داریم؛ نفس اماره داریم، نفس مطمئنه داریم، نفس لوامه داریم، نفس عاقله داریم و نفوس دیگری نیز داریم که به وقتش می‌گوییم. نفس ملهمه هم داریم: "فألهمها فجورها وتقواها". چرا آن نفس بد شد و این خوب شد؟ مگر نمی‌گویید نفس مرتبه باطن انسان است؟ مگر می‌شود باطن بد باشد؟ مگر باطن با عالم باطن ارتباط ندارد؟ مگر نگفتیم هرچه آلودگی است از خارج می‌آید؟

گفتیم «خارج» چیست. اکنون در خصوص خودمان صحبت می‌کنیم. وقتی می‌گوییم «خارج»، یعنی بیرون از ما. آلودگی از مرتبه مادون، یعنی از دنیا، از طبع، از بدن ما و از بیرون ما می‌آید و به باطن می‌رود. از بالا به پایین نمی‌آید. همه از بالا پاکیم؛ آلودگی از پایین اتفاق می‌افتد.

پس چرا نفس بد شده است؟ مگر نفس مرتبه باطن نیست؟ چرا أمّارة بالسوء؟ این‌ها سؤال‌های جدی است که ما باید در خصوص خودمان بدانیم؛ وگرنه چشم و گوش بسته به عالم برزخ می‌رویم و آنجا با عذاب برزخی و با شلاق این چیزها را به من و شما یاد می‌دهند.

شلاق می‌زنند و یاد می‌دهند؟ بله، شلاق می‌زنند و یاد می‌دهند. البته بستگی دارد شلاق را چه بدانید. مگر امام صادق صلوات الله علیه نفرمود اگر ببینم دوستان ما، شیعیان ما، به چیزی جز این دو کار مشغول باشند، هرآینه با تازیانه این‌ها را می‌زنم؟ یعنی همان شلاق. آیا امام صادق شلاق به دست می‌گیرد و ما را می‌زند؟ بستگی دارد شلاق را چه بدانید. اخم حضرت، روی برگرداندن ایشان، پشت پرده غیبت قرار گرفتنشان، این‌ها شلاق حضرت می‌شود؛ نچشیدن لذت مناجات با خدا، و انواع دیگر آن بماند.

آن دو چیز چه بود که حضرت فرمود اگر شما را در غیر از این دو حالت ببینم، شلاقتان می‌زنم؟ فرمود یا در حال یاد دادن باشید یا در حال یاد گرفتن؛ تعلیم و تعلم. آن‌ها را ما باید اینجا یاد بگیریم، وگرنه آن طرف شلاقمان می‌زنند.

برای اینکه این مطلب را متوجه شوید، کتابی هم معرفی کنم که البته بارها و بارها در درس‌ها گفته‌ایم. جلد اول خود کتاب را آورده‌ام تا نکته‌ای را از روی خود کتاب برایتان بخوانم و پاسخ این سؤال را از لسان خود علامه بشنویم. خوب نیست؟ از لسان خود علامه. من چه‌کاره‌ام؟ شما همه ان‌شاءالله شاگردان اشراقی علامه خواهید بود.

این کتابی که در دست من است، واقعاً باید گفت به نظر بنده این کره زمین چگونه وزن معنوی این کتاب را تحمل می‌کند؟ این کتاب سنگین‌ترین کتاب در حوزه عرفان نظری است که بعد از آن سراغ «فتوحات» ابن عربی می‌روند. نامش «مصباح الانس» است. این کتابی که در دست من است، البته جلد اول «شرح مصباح الانس» است که علامه فرموده‌اند. درست شد؟

خود کتاب «مصباح الانس» از کیست؟ مرحوم ابن فناری علیه‌الرحمه. آن کتاب چیست؟ «مصباح الانس» شرحی بر کتاب «مفتاح الغیب» صدرالدین قونوی است. عجب! شرح بر شرح بر شرح شد. بله.

ایشان که «مفتاح الغیب» را نوشته، چه کسی بوده و آن کتاب را از چه کسی اقتباس کرده است؟ از استادش، عارف عربی، حضرت محی‌الدین، شیخ اکبر؛ عارف‌العارفا. می‌گویند برجسته‌ترین شاگرد محی‌الدین عربی، صدرالدین قونوی بوده است. کتابی به نام «مفتاح الغیب» می‌نویسد؛ بین الجمع والوجود.

بعد شاگردش زیرکی به خرج می‌دهد. چقدر خوب است که گاهی شاگرد روی دست استاد می‌زند! ایشان کار زیبایی می‌کند. از اسم «مصباح الانس» نیز مشخص است. ذهن مخاطب، ما و شنونده را با مباحث فلسفی، عقلی و برهانی که همه قبول دارند، مأنوس می‌کند. اصلی را پیاده می‌کند. می‌گوید: شما قبول دارید که در ریاضیات دو دوتا چهارتاست؟ می‌گویید بله، این را قبول دارم. سپس مشابه آن را در مسئله عرفان نظری به شما یاد می‌دهد و می‌گوید عین همین را در عرفان نظری نیز داشته باشید. می‌گویید: چه جالب، این‌ها شبیه به یکدیگرند.

این کار زیبایی بود. لذا می‌گوید چراغ انس؛ من تو را با مباحث عقلی مأنوس می‌کنم و به‌سرعت به سمت مباحث عرفانی، ذوقی، پیچیده و باطنی می‌برم. فلسفه به زبان یونان است، حکمت به زبان قرآن. این را عقل می‌فهمد، اما عرفان را قلب می‌فهمد و می‌چشد. آن یک مرحله باطنی‌تر است و کمک می‌خواهد.

لذا شما را ابتدا با مباحث نظری پیش می‌برند و رفته‌رفته سیرتان را به سمت مباحث عملی می‌برند. متأسفانه اشکالی که بر بسیاری از مذهبی‌های ما وارد است این است که پیش از ورود به مباحث نظری، صرفاً به سراغ مباحث عملی می‌روند و لذا چپ می‌کنند و خراب می‌شوند؛ دائماً نوسان دارند، نمی‌دانند چه‌کار می‌کنند و از این شاخه به آن شاخه می‌روند. این اشتباه است.

حالا این قسمت را برایتان بخوانم. چهار صفحه آماده کرده‌ام که بخوانم؛ اجازه بدهید کمترش کنم، چون فرصت نیست. علامه می‌فرمود که روح و عقل انسان... به کلمات دقت کنید. روح دیگر باطنی‌ترین مرتبه و مکمن غیب ماست؛ موطن غیب است. روح و عقل انسان به خاطر تعلق به ماده...

اگر می‌خواهید بنویسید، حتماً بنویسید. این جمله بسیار مهم و کلیدی است: روح و عقل انسان به خاطر

تعلق به ماده، نام نفس یافته است. عجب! پس به این خاطر به آن نفس می‌گویند؛ به جهت تعلقش به بدن. بله، این را بدانید. ادامه جمله علامه است: بدن و ماده دارای مشتهیات هستند و حد یقف ندارند؛ چراکه «هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه، همچنان در بند اقلیم دگر». هفت اقلیم را به او بدهید، باز دنبال اقلیم دیگری است. مثل الآن که کره زمین را به او داده‌اند و دنبال مریخ می‌رود، دنبال آنجا و جای دیگر می‌رود. الآن می‌بینید ناسا و امثال آن دارند تدارک می‌بینند که شهری در مریخ بسازند و آدم‌ها را با گرفتن پول، مانند تورهای مسافرتی، به آنجا بفرستند. این‌گونه می‌شود.

بر اثر ارتباط با این شیء ـ این شیء چیست؟ ماده، بدن، عالم طبیعت، دنیا ـ بر اثر ارتباط با این شیء، آن روح، یعنی آن باطن، آن نفس، آب و خاک و مال می‌خواهد و طالب عنوان است. نفس در این حالت مظهر جهنم است. این شد چه؟ إنّ النفس لأمّارة بالسوء. چرا؟ اصلاً چرا به آن نفس می‌گویند؟ همان روح را نفس می‌گویند، اما از این جهت اسمش عوض شده که تعلق به بدن پیدا کرده است؛ یعنی می‌خواهد بدن را هم مدیریت کند. الآن تنها نیست؛ می‌خواهد بدن را نیز با خودش بالا بکشد.

مثل اینکه شما یک وجود واحد هستید، اما چند اسم دارید؟ الا ما شاء الله: رونده، خورنده، گوینده، شنونده، بیننده؛ همین‌طور بشمارید و جلو بروید. به جهت اینکه صورت‌ها و اشکال پیرامون را در ثغور نفس خود می‌بینید، اسم شما «بیننده» می‌شود. به جهت اینکه این صوت مادیِ مسموع را دارید، در حقیقت پرده گوش نیز یک نوع لمس دارد. ما درباره قاعده لمس و جایگاه لمس در حواس پنج‌گانه بسیار سخن داریم. همه‌اش لمس است. موج صدا می‌آید و به صماخ گوش برخورد می‌کند؛ آنجا باز لمس صورت می‌گیرد. لا یمسّه الا المطهرون. وقتی این لمس صورت می‌گیرد، گوش شما می‌شنود. در این مقام خودِ شما هستید، اما اینجا چه هستید؟ بیننده‌اید؟ نه، شنونده‌اید.

اسم عوض شد. درست شد؟ متوجه شدید؟ مثالی که می‌زنم این‌گونه است. آن روح، همان حقیقت واحده وجود شماست؛ "ونفخت فیه من روحی" که وقتی می‌میریم، آن محصل وجود ماست. از این جهت که تعلق به بدن دارد و می‌خواهد بدن را با خود بالا بکشد، نفس می‌شود. اما چه نفسی؟ نفس اماره. چرا؟ چون علامه اینجا می‌فرماید آب می‌خواهد، خاک می‌خواهد، مال می‌خواهد، عنوان می‌خواهد؛ همه این‌ها را می‌خواهد. این‌ها صفات جهنم است.

کسی که به این سمت می‌رود، مدام می‌خواهد بخورد و به بدنش برسد. بدن چه دارد؟ اوج نیازهای بدن چیست؟ شهوت، شکم، غضب و امثال این‌ها؛ لذت‌های این‌چنینی. همه‌اش بوی دنیا می‌دهد.

توجه کردید که یک جلسه، عاشقان همسران بهشتی در اتاق ما، یعنی دفتر ما در بازرسی، جمع شده بودند و دوست داشتند مثلاً در خصوص حوریان بهشتی برایشان تفصیل بدهیم، مطلب را باز کنیم و شرح بدهیم. در عرض یک ربع چنان نسخه‌شان را پیچیدم که از آمدن پشیمان شدند! آقا حسین‌آقا، فکر می‌کنم شما هم بودید. یکی از آن‌ها گفت: «من یک عمر پای منبر بزرگ شده‌ام؛ تا حالا چنین ضربه‌فنی نشده بودم که الآن شما به ما گفتید حقیقت حورالعین چیست!»

اصلاً حورالعین فقط زن بهشتی نیست؛ اشتباه نشود. به مرد بهشتی هم «حوری» اطلاق می‌شود. حالا این‌ها را بعدها می‌گوییم. فعلاً چون بعضی‌ها می‌گویند پس شهوت آنجا نیست؟ با آن مطالب کاری نداشته باشیم. ما الآن اینجا را می‌گوییم. اینجا بوی بدی دارد، بوی نفس دارد، بوی دنائت دارد. دنی است، پست است، جایگاهش پست است؛ اگرچه نیاز است، نیاز بدن است. نمی‌خواهید که نباشد؛ خدا آن را در ما قرار داده است. حتی برای بعضی از موارد ارضای این غرایز دعا داریم که در آن از خدا تشکر می‌کنیم. عجب! این‌ها نیازهایی هستند، اما هرچه باشد دنی است، پست است. وقتی در این مرتبه قرار می‌گیرید، قربانتان بروم، می‌شود نفس اماره.

پس جلوتر برویم. بوی جهنم می‌گیرد، جهنم می‌دهد. حضرت علامه می‌فرماید نفس در این حالت مظهر جهنم است و "حلم مزید" می‌گوید. روایتی داریم که جهنم پر می‌شود؛ حالت امتلاء پیدا می‌کند، اما دوباره فریاد می‌زند: "حلم مزید". آیا باز هم هست؟ چیزی اضافه دارید به من بدهید؟ بیشتر از این؟ می‌فرماید که "وحلم مزید" می‌گوید.

[[سکوت]]

همین ماها. نفس ما از حیث بدن، وقتی می‌خواهد نیازهای بدنش را برطرف کند، ابتدا می‌گوید: خدایا یک خانه به من بده، دیگر هیچ‌چیز از تو نمی‌خواهم. خانه اول را که گرفت، می‌گوید: حالا خدایا یک خانه دوم هم؛ بچه‌ام هم خانه می‌خواهد. بعد دامادم هم خانه ندارد. همین‌طور ادامه پیدا می‌کند. حالا فشار اقتصادی هم دارد زیاد می‌شود؛ یک خانه بگیرم و اجاره بدهم که پس‌فردا اگر مرا از اداره پرت کردند بیرون، چیزی داشته باشم! حالا من این حرف‌های این‌چنینی را نزنم، شاید جلسه‌مان کم شود. این حرف‌ها را خودتان در ذهنتان مهندسی کنید.

به یک نیازش اکتفا نمی‌کند؛ به یک همسرش، به یک لقمه غذایش، به یک... همین‌طور می‌رود و می‌رود تا آخرش می‌خواهد برود؛ آخر رفت و دیگر رفت به درک جهنم. آدم چگونه جهنمی می‌شود؟

"و هر چه به او بدهی باز بیشتر را طالب است و سیر نمی‌شود. آیات و روایات همین را ستایش یا نکوهش می‌کنند. ولی در مقام نفس مطمئنه ستوده می‌شود. یا ایتا ان نفس مطمئنة و در بعضی از مقامات او را نکوهش می‌کنند و می‌گویند ان النفس لامارة بسوء یا فرمود اعدى عدوک نفسک التي بین جنبک"

از یک طرف در قرآن به نفس قسم می‌خورد و از طرف دیگر می‌گوید بدترین دشمن تو همان نفسی است که بین دو پهلوی توست. عجب!

«پس» ـ این فرمایش علامه است ـ «همه مشکلات...» بفرمایید از کجاست؟ همه مشکلات از کجاست؟

پاسخ: نفس.

نفس مطمئنه که نمی‌تواند باشد.

پاسخ: بله، این زیربنای آن است. بعد چگونه بروز می‌کند؟ با توجه به سیری که الآن خواندیم... درست می‌گویید. بدن.

یعنی چه؟ بگویید: تعلق نفس به بدن. صورت علمی‌اش این می‌شود. درست می‌گویید، اما علمی بیان نمی‌کنید. بیان علمی‌اش این است: همه مشکلات زیر سر چیست؟ تعلق نفس به بدن.

ملائکه بدن ندارند، پس نفس ندارند؛ یکپارچه عقل‌اند. بنابراین اصلاً این تعلق را ندارند. لذا یکپارچه نورند و تخلف‌پذیر نیستند. اما ما این‌گونه هستیم؛ چون بدن داریم، نفس داریم.

حالا سؤال پیش می‌آید. اگر زیرک باشید، باید سریع سؤال کنید؛ البته الآن نه، در بخش دوم جلسه. سؤال چیست؟ اگر تعلق روح به بدن، اسمش نفس است، خدا نفس دارد یا نه؟

ندارد. چه کسانی می‌گویند دارد؟ دستشان را بالا ببرند. دو نفر؛ دو نفر و نصفی! یکی کمی این‌گونه می‌کند. دو نفر و نصفی می‌گویند خدا نفس دارد.

[صدای مرد]

شما زرنگی! شما جلسات خصوصی را آمده‌اید و بهره‌تان را برده‌اید، وگرنه الآن مثل همین‌ها ساکت بودید. [خنده]

بله. مگر دعا نمی‌کنیم: اللهم عرفنی نفسك. این دعا هست یا نه؟ خدایا نفس خودت را به من بشناسان. پس پیداست خدا هم نفس دارد. حالا تا آن نفس را چه بدانید؟ باشد طلبتان؛ فعلاً باشد طلبتان. این سؤال‌ها را ایجاد می‌کنم تا ذهنتان به هم بریزد. به قول علامه، ذهنتان را «بشورانم»؛ بشورانم یعنی در ذهنتان شورش ایجاد کنم، نه اینکه آن را بشویم، تا برای فهم بهتر حقایق آماده شوید.

پس علامه می‌گوید همه مشکلات از چیست؟ اینجا دیگر بحث کاملاً به عرفان عملی مرتبط می‌شود: همه مشکلات از تعلق نفس به بدن ناشی می‌شود.

عالم معانی دار تضاهُم هست یا نیست؟ عالم معانی یعنی عالم بالا. دار تضاهُم یعنی آیا مزاحمت هست یا نیست؟

ممنون عزیزم. چه عجب، ما تغییر گرفتیم!

[صدای مرد]

همیشه ما اینجا سه ساعت حرف می‌زدیم و خشک می‌رفتیم. [خنده] البته این را هم خودمان خواستیم. گفتیم این بندگان خدا یکی دو ساعت ما را تحمل می‌کنند؛ چای بدهید تا روحشان تازه شود.

حالا عالم معانی بالاخره چه شد؟ دار تضاهُم هست یا نیست؟ عالم معانی که عالم اینجا نیست. آنجا تضاهُم وجود ندارد. آنجا یکپارچه قانون الهی حاکم است. چرا می‌گویند جبروت و ملکوت؟ بر وزن فعلوت است. یکپارچه اسم الجابر حق پیاده می‌شود و یکپارچه سلطنت الهی در ملکوت پیاده می‌شود. می‌گوید تضاهُم وجود ندارد. تضاهُم برای اینجاست. به جهت وجود چه؟ بگویید. آفرین؛ تعلق نفس به بدن.

این پایه بدن، یعنی پایین بودن بدن یا عالم طبع و دنیا، باعث شده است که در وجود ما، از جهت طبع یعنی بدن، نفس شکل بگیرد؛ به جهت اینکه آن روح می‌خواهد این بدن را هم بالا بکشد و بیچاره روح نیز گرفتار این بدن شده است. همه مشکلات اینجا پیاده می‌شود.

این را باید فهمید یا نه؟ باید دانست یا نه؟ این یکی از وجوه شناخت نفس است که از بطن کتاب «مصباح الانس» برایتان باز کردم و دارم برایتان می‌خوانم؛ در عمق و اوج معرفت و عرفان نظری.

ولی این نشئه دار تضاد است، پس برای نفس ـ کدام نفس؟ نفس موجود در این دار ـ اینجا تضاد پیش می‌آید، مگر اینکه نفس مطمئن شود. مراد از کشتن نفس، زمام آن را در دست داشتن و کشیک نفس کشیدن، زیر سر همین یک جمله است.

علامه می‌فرمایند این‌همه در سیر و سلوک عملی می‌گویند نفست را مهار کن، زمامش را در دست بگیر، کشیک نفس بده، نفست را بکش؛ «بکش» به این معنا نیست که نابودش کن. نه؛ یعنی زمامش را در دست بگیر. یعنی چه؟ یعنی همین: مراقب باش بدن زیاده‌خواهی نکند. این بسیار مهم است.

الآن مثلاً اگر رهایش کنید، این چشم ما با هیچ‌چیز سیر نمی‌شود؛ با هیچ‌چیز. این دیگر بدن است. می‌گوید اینجا را ببینم، نه، آنجا را هم ببینم؛ آن قشنگ‌تر است، بگذار آن را هم ببینم. حالا این را بشنوم؛ عجب، آن خیلی قشنگ‌تر از این است، آن را هم بشنوم. این را لمس کنم، آن را هم لمس کنم؛ این را بخورم، آن را هم بخورم؛ این را داشته باشم، آن را هم داشته باشم. همه‌اش زیاده‌خواهی است.

سلمان چه داشت؟ اصلاً آدم وقتی این‌ها را می‌شنود باورش نمی‌شود. رهبر عزیزمان، خواسته بودند بروند از خانه شخصی ایشان فیلم بگیرند، اجازه ندادند. فرمودند چه؟ فرمودند کسی باورش نمی‌شود شما به عنوان زندگی شخصی من، خانه مرا نشان بدهید. پدر من به اتاق خود آقا رفته بود. وقتی برای من گفت آنجا چه بود، من باورم نشد، چه برسد به دیگران.

اصلاً سلمان هیچ‌چیز نداشت. یک دلقی داشت که در آن آب و غذا می‌خورد. یک چیزی هم داشت؛ حالا چه بگوییم؟ زیلو، عبای من، یا هرچه. چیزی بود که روز زیر خودش می‌انداخت و شب روی خودش می‌کشید؛ تمام. اگر بخواهیم این‌گونه حرف بزنیم، جسارت می‌کنم، همه‌مان تعطیلیم.

حضرت نوح چقدر عمر کرد؟ نمی‌دانیم. جایی که نمی‌دانیم، بگوییم نمی‌دانیم. قرآن فقط نهصد و پنجاه سال نبوت را گفته است. از دو هزار سال تا چهار هزار سال هم در روایات برای ایشان دیده‌ام. خدا می‌داند.

وقتی از دنیا می‌رفت، می‌دانید چه آهی کشید؟ خانه حضرت نوح چه بود؟ یک غار داشت؛ غاری در کوه کنده بود. در روایات و قصص انبیا آمده است. در کوه کنده بود و در آن زندگی می‌کرد. بعد وقتی از دنیا می‌رفت، به خدا گفت: خدایا، اگر می‌دانستم این‌قدر زود مرا از این دنیا می‌بری، همین غار را هم تهیه نمی‌کردم.

عجب! بگذارید کمی این چیزها به گوش ما بخورد. تعجب‌آور است، بله؛ اما بگذارید گفته شود و به گوشمان بخورد.

اذیتتان نکنیم و فرمایش علامه را پیاده کنیم: "پس مراد از کشتن نفس و زمام آن را در دست داشتن و کشیک نفس کشیدن زیر سر همین یک جمله است چون اکنون اسباب و آلات ندارد و آرام است نفس."

الآن می‌گوید نفس اژدهاست. چیست؟ «خفته است از غم بی‌آلتی افسرده است.» بگذارید؛ آب نیست، شناگر خوبی است، صبر کنید.

چرا بعضی‌ها بچه‌حزب‌اللهی‌اند، صف اول نمازند، نماز شب‌خوان‌اند و ما به این‌گونه آدم‌ها می‌گوییم بچه‌حزب‌اللهیِ کثیفِ نماز شب‌خوان؟ [خنده] زیاد دیده‌ایم. معلوم نیست خدا مرا هم بگذارد این‌گونه شوم. چه می‌دانم. خدا رحم کند، خدا عاقبتمان را به خیر کند.

چرا یک‌دفعه چنین آدم‌هایی وقتی آن‌طرفی می‌شوند، ترمز می‌بُرند؟ همین الآن من با سوت کشیدن مغزم وارد جلسه شدم. یکی از بچه‌های صیانت، آمارهایی از فساد بعضی آدم‌های بسیار مطرح به من گفت که واقعاً گفتم: دیگر بحث را، تو را به خدا، ادامه نده. از آدم‌های مذهبی‌ای که ما اتفاقاً پشت سرشان، به اسمشان قسم می‌خوریم؛ با سند و مدرک کارشان این است. بیچاره‌ها. ما هم در معرض همین هستیم.

چرا یک‌دفعه ترمز می‌بُرند؟ به نظر شما چون این شخص دندان روی جگر گذاشته و گفته: حیف که اسلام دست مرا بسته! [خنده] توجه کردید؟ من مزه‌مزه کردنش را برایتان می‌گویم: «حیف که اسلام دست مرا بسته.» افسوس که کفّ نفسش این‌گونه است: اگر... اگر فلان... اگر...

این‌ها مدام جمع می‌شود؛ عقده روی عقده. یک‌دفعه که خط قرمز را کنار می‌گذارد و از آن رد می‌شود، دیگر تا آخر می‌رود، چون عقده‌ای بار آمده است. این باور نداشته، بلکه تظاهر می‌کرده است. اگر با خون و پوست و گوشتش عجین بود، هیچ‌وقت این‌گونه نمی‌شد.

علتش چیست؟ اگر اینجا خیلی زیرک باشید، در همان چند جمله قبل، در ابتدای بحث، علامه فرمودند نفس چه؟ حد یقف ندارد. نام نفس یافته است و حد یقف ندارد. اصلاً بگویید به این مقدار اکتفا کند؛ بگویید...

متوقف شویم اینجا؛ آقا، بس است مطلقاً. الله اکبر.

«چون اکنون اسباب و آلات ندارد و آرام است. ولی به مجرد فراهم آمدن وسایل، اژدها و جهنمی سوزان و افریتی آدم‌خوار می‌شود. اگر خود را عادت دهد که همیشه تحت تدبیر عقل باشد و وعده‌های الهی را باور کند، به هنگام لزوم خود را کنترل می‌کند. مطلب دیگر این است که ما از فهم چگونگی ترتب جزا بر عمل عاجزیم.»

بعد علامه به سراغ مطلب دیگری می‌رود که آن هم در جای خودش بسیار شیرین است؛ از «کشکول» شیخ بهایی.

خلاصه اینکه عقل پاک است، روح پاک است؛ حتی قوه خیال پاک است. آلودگی از بیرون می‌آید؛ از بدن اتفاق می‌افتد. حالا نفس می‌خواهد چشم و گوش شما را تدبیر کند. به‌خاطر زیاده‌خواهی گوش و چشمتان، نفس فریب می‌خورد. چرا؟ چه زمانی فریب می‌خورد؟ وقتی که عقل، سلطان وجود نیست.

اجازه بدهید دیگر ادامه ندهم، چون بحث وارد عرفان عملی شد. عرفان نظری... عملی، ببخشید. دیگر عرفان عملی شد و فعلاً مایل نیستم وارد عرفان عملی شویم. [سرفه] البته ماشاءالله شما از ما جلوترید.

پس ما آمدیم این یک اصل را بیان کنیم. اگر بخواهیم این‌گونه بگوییم، ببینید چقدر حاشیه دارد. الآن متوجه می‌شویم. برای توضیح یک اصل، از شما اجازه خواستم کمی درباره اهمیت جایگاه تجرد برزخی نفس و قوه خیال سخن بگویم؛ قوه خیالی که یک رتبه باطنی‌تر از طبع است، دامنه نفس و راه ارتباطی نفس با بدن است. حتی نفس برای اینکه از طریق روح بخاری با بدن ارتباط پیدا کند و احکامش را در بدن پیاده کند، از طریق قوه خیال با روح بخاری ارتباط می‌گیرد.

به جهت اهمیتش از شما وقت خواستم تا کمی این اصل را توضیح بدهم. الآن به‌خوبی متوجه می‌شوید که در هرکدام از این اصل‌ها چه خبر است.

وقت چقدر است؟ تمام شده است؟

پاسخ: چهل‌وشش.

چرا چیزی نمی‌گویید؟ یکی بگوید ساعت جلوتر رفته است! [خنده] ببخشید. ماشاءالله آن‌قدر خوب و شیرین گوش می‌دهید که ما هم جلو می‌رویم.

چند اصل گفتیم؟ سه تا. چند اصل مانده است؟ آفرین، بیست تا؛ در این قسمت. حالا همین‌طور جلو می‌رویم. دوباره همین‌گونه است؛ اصول امهات است.

الحمد لله رب العالمين. صلوات ختم کنید. الله

بسم الله الرحمن الرحیم. محمد و آل محمد و عجل فرجهم