من در خدمت شما هستم. فقط چون امروز مقداری عجله دارم، نیم ساعت سؤالات شما را پاسخ میدهم و بعد از نیم ساعت به بنده اجازه بدهید که از خدمتتان مرخص شوم. والحمد لله رب العالمين. صلوات بفرستید. [صدای جمع]
این میکروفون هم که وصل است. دوستان سؤال دارند؟ ممکن است عزیزی میکروفن را به دوستانی که سؤال دارند برساند؟ اول، طبق معمول، آقا داوود؛ سؤالات داوودی است.
پرسش: ببخشید، ما از فرمایش شما استدلال کردیم که انسان سه وجه دارد، درست است؟ من از فرمایش شما این برداشت را کردم.
پاسخ: چه چیزی را؟
پرسش: الظاهر انسان سه وجه دارد.
پاسخ: سه وجه؟ بشمارید.
پرسش: الظاهر یکی خود نفس و عقل آن است که شما نفس را گفتید، عقل هم که مشتق به این سه مورد میشود. برداشت من به این صورت بود.
پاسخ: خیر، حرفتان ناقص است.
پرسش: سه وجهی که از فرمایش شما برداشت کردم؛ اگر نتوانستم سه وجه را درست انتقال بدهم، من این سه وجه را برداشت کردم.
پاسخ: نه، اینگونه نیست. بهصورت کلی، ما یک ظاهر داریم و یک باطن که [آیه قرآن]. این ظاهر ما، همانطور که اجزا دارد، شئون دارد، نشانهها و آیات دارد، باطن ما هم اجزا دارد.
اصطلاحاً وقتی میگوییم نفس، چون اینجا ملاصدرا فرمود که چه؟ نفس و معرفت النفس و مراتب آن. پس نفس یک وجود کلی، اما رتبهبندیشده است. یک رتبه نفس میشود خیال، یک رتبه نفس میشود وهم، یک رتبهاش میشود عقل که شما فرمودید یکی از آن وجوه است، یک رتبهاش میشود قلب، یک رتبهاش میشود روح، سر، خفی و اخفی، یا سر و سر و سر، که آنجا بعداً باید صحبت کنیم علت وجه تمایز اینها چیست.
پس مجموعه باطن وجود ما را نفس میگویند؛ باطن است. حالا از حیث اینکه این نفس، این باطن وجود ما، میتواند صورت انشا کند، به آن قوه خیال میگویند. همان نفس را قوه خیال میگویند. اما از چه حیثی؟ از این حیثیت که میتواند صورت انشا کند. همان نفس را از این حیثیت که میتواند جزئیات را بفهمد، وهم میگویند. از این حیثیت که کلیات را درک میکند، عقل میگویند. همان نفس است. دقت کردید؟ دامنه بحث را داشته باشید.
از این جهت که بسيط الحقیقه است و همه اینها مندمجاند در وجود او، منتقلاند به وجود نوریشان در او، مثل رقّ منشوره، مثل صادر اول است، از آن جهت همین نفس را روح میگویند. از این جهت که یک کنی، یک پردهای، یعنی فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ. این نفس در یک پردهای قرار گرفته که همه از آن بیخبریم؛ سر است.
از این جهت که همان نفس ارتباطی با مبدأ فیض دارد، که اگر ارتباط نداشت موجود نبود. اولین فیضی که ما دریافت کردیم وجود ماست. از این جهت به آن چه میگویند؟ بگویید.
پرسش: سرّ السر.
پاسخ: آفرین. آن سرّ السر مبدأ ارتباط ما با مبدأ فیض است. یعنی چه؟ با حضرت حق. آن را اسم اعظم وجودی ما میگویند، آن را کانال و جدول وجودی ما میگویند، آن را رب ما میگویند که یکی از اسامی حضرت حق است. البته اسم، نه این لفظ؛ این لفظ را نمیگوییم، حقیقت خود اسم که در ما پیاده شده است. متوجه شدید؟
پرسش: یعنی در حقیقت در نفس پیاده شده است؟
پاسخ: بله، همه اینها در نفس است.
پرسش: پس میتوانیم بگوییم که آن جمعی، در بحث جوشن کبیر یا ثقله کیمال که میخوانند، اسامی که ذکر میشود، به غیر از آن الفلام که اشاره میشود، در خود ما بهنوعی نهادینه شده، یعنی در نفس نهادینه شده است؟
پاسخ: احسن. این فرمایش شما باید قرار بگیرد ذیل جمله علامه رفیعی قزوینی که فرمود هر کجا سلطان وجود قدم نهاد اساکر اسماء همه موجودند. شما وجود دارید یا نه؟ موجود شدهاید؛ فیضی دریافت کردهاید که همان وجود شماست. او میگوید اساکر، یعنی تمام لشکریان الهی که اسماء اللهاند، در شما پیاده شدهاند. یعنی همه اسماء الهی در شما هست؛ همه آنها. منتها بسته به اینکه کدام اسم، همانطور که قبلاً گفتیم، در شما سلطنت گرفته و دولت وجود شما را در دست گرفته است، آن رب شماست. میتواند اسم جلالی باشد که ما منتهی شویم به جهنم. میتواند اسم جمالی باشد و منتهی شویم به بهشت.
پرسش: استاد، ما میتوانیم اکنون بگوییم که حی بر همه ما سیطره دارد؟
پاسخ: آفرین. الحي بهتر است بگوییم، چون در خصوص خدا صحبت میکنیم. اسم الحي خدا در ما هست که ما حیات داریم، و الا ما حیات نداشتیم. اصلاً از همین راه اثبات میشود. شما قوه و قدرت دارید یا نه؟ همین که دارید، پس اسم القوی خدا در شما هست.
پرسش: ممنون. این سؤال فقط روی نوشته شما بگذاریم؟
پاسخ: بهخیر.
پرسش: ببخشید حاجآقا.
پاسخ: جان.
پرسش: شما هفته گذشته راجع به نفس که خواب میبیند فرمودید که اگر یادش برود، برای انسان خوب نیست و ظاهراً عقلش کم است؛ فکر میکنم اینگونه فرمودید. بعد فرمودید که اگر خواب نبیند خوب است. میشود این را برای من بیشتر شرح بدهید؟
پاسخ: بله. اینها را ما به جهت سبک بحث، چارچوب بحث و اینکه شما آشنا شوید که در آینده میخواهید چه چیزهایی را بفهمید، بعضاً به شما میگوییم؛ مثل همین مقدمه امروز. به وقتش وارد میشویم، انشاءالله. اینها را همه، انشاءالله، بهصورت علمی و با زبان علامه پیش میرویم و به وقتش میگوییم.
منتها حالا چون شما سؤال کردید، احتراماً خدمتتان عرض کنم که اینجا اشتباه نشود. ما عرض کردیم که اگر خواب ببینید و یادتان نیاید، این دلیل بر نقصان عقل است؛ یعنی خواب دیده باشید. اما اگر اصلاً خواب ندیده باشید، خوب است.
حالا چرا اینگونه است؟ اولاً علامه میفرمایند چرا شما دنبال این هستید که در خواب چیزی را ببینید؟ چرا نمیخواهید در بیداری ببینید؟ در بیداری ببینید که ارزشش بالاتر است. مثل اینکه کسی بمیرد و آنجا چشمش باز شود. "فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ". پرده برداشته میشود. دیدن باطن عالم در آنجا هنر است؟ نه. من هم بخوابم، قطعاً باطن عالم را، که یکی از اشیای عالم خودم هستم، در رتبه مثالی میبینم. این هنر نیست.
اگر راست میگویید، همینجا "فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا". برای حضرت مریم، جبرائیل در همین عالم، نه در برزخ، نه در خواب، در رتبه مثالی، "فتمثل لها"؛ همینجا، در همین نشئه طبیعت، برای او تمثل برزخی پیدا کرد و دیگران ندیدند. این هنر است. در همینجا ببینید. درست شد؟
وقتی اینگونه فکر میکنید، به دنبال این میروید که چه باید کرد تا همینجا چشم باز شود و دیگر در خواب راحت باشید، آنجا آرامش داشته باشید، اینقدر خواب مضطرب نبینید، اضطراب و تشویش نداشته باشید و وقتی بیدار میشوید، نبینید که هنوز کسل هستید از بس پریشانی دیدهاید و صور و اشکال موحشه و وحشتناک دیدهاید.
چه باید کرد؟ باید به سمت توحید، وحدت، وحدت رفت. لذا فرمودند کسی که سوره "قل هو الله احد" را، که شناسنامه خداست و توحید است، میخواند؛ تنها سورهای است که در آن هیچ حرفی جز از خدا زده نشده است. برای همین میگویند شناسنامه خدا. حتی آن آیه "هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ".
که از غُرَر آیات، به قول حضرت استاد، است، آن هم از اشیا در آن سخن گفته شده است. کجایش؟ "وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ." شيء. "وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ." اما در سوره «قل هو الله» دیگر خبری از اشیا و غیر حق نیست؛ فقط حق است. درست شد؟
کسی که بر این سوره زیاد مداومت کند و لبش به آن تر باشد؛ مثلاً انتخاب امیرالمؤمنین از میان سُوَر، این سوره بود. میگویند تمام نمازهایشان با این سوره بود. به جنگ میرفتند با این سوره، میخوابیدند، به پهلو دراز میکشیدند، میایستادند، راه میرفتند و دائم این سوره را میخواندند.
این نیز چیزی است که خود من تجربه کردهام. من چندین سال است در تمام نمازهایم سوره «قل هو الله» را میخوانم. این را به عینه خودم چشیدهام؛ چرا راه دور برویم؟ خودم. اکنون خیلی کم پیش میآید خواب ببینم. اصلاً خواب نمیبینم؛ خیلی کم پیش میآید. میبینم، اما کم. چرا؟ بهخاطر مداومت بر آن.
برعکسش هم هست. اگر کسی میخواهد نه اینکه خواب نبیند، بلکه خوابِ تصفیهشده ببیند، و دوست دارد زیاد خواب ببیند، اشکالی ندارد. آقا خوابآلو تشریف دارند و با عالم هپروت زیاد تشریف میبرند؛ دوست دارند آنجا هم چیزهایی ببینند و بهره ببرند. فرمودند سوره قدر را زیاد بخوانید؛ سوره قدر. تنزل. رمزش هم در "تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ" است. تنزيل، ملائکه، تمثیل با خودشان میآورند. تمثلات در خواب زیاد میشود، اما صاف شده است؛ یعنی زلال شده است، نه هر خوابی.
آنچه عرض کردیم که اگر خواب ببینید و یادتان نرود، دلیل بر نقصان عقل است؛ عقل از کجا ناقص میشود؟ پیغمبر فرمودند ـ من هر وقت این روایت را میخوانم، خیلی میترسم ـ پیغمبر عزیز عالم فرمودند که با هر گناهی بخشی از عقل شما گرفته میشود و دیگر هم بازگردانده نمیشود؛ دیگر برنمیگردد. اینطور نیست که بگویید آن عقلی که از من زایل شد، حالا با عبادت آن را برگردانم. تمام شد. توجه کردید؟
پس با گناه عقل ناقص میشود. اگر کسی خواب دید و یادش نیامد، دو حالت بیشتر ندارد: یا دچار نقص عقل شده است، که نقص عقل بر چه چیزی دلالت دارد؟ گناه. یا نه، مزاجش بههم ریخته است. این را هم بگویم تا خیالتان راحت باشد و خودتان را متهم نکنید که اگر خواب دیدید و یادتان نیامد، مثلاً بگویید من کمعقلم؛ دور از جانتان. نه، میتواند مزاج بههم ریخته باشد و به اصلاح مزاج نیاز داشته باشد.
این بلندگو را، عزیزان، دستبهدست بدهید تا این صوت باقی بماند. برای عزیزمان هم یک صلوات ختم کنید. اللهم صل على محمد و آله. کوچولوی عزیزمان زحمت کشیدند. جانم.
پرسش: خدا ببخشد. شما در صحبتهایتان، ظاهراً از قول علامه، فرمودید که تمام گیر ما در عالم وجود از معرفت نفس است.
پاسخ: بله.
پرسش: من حدیثی از حضرت امیر شنیدم که فرمودند اولین حسرتی که در آن دنیا، وقتی شخصی از این دنیا میرود، برایش پیش میآید این است که به او نشان میدهند آن چیزی را که قرار بود بشود، آن چیزی را که میتوانست بشود و اکنون نشده است، و حسرتش از آنجا شروع میشود. حالا این دیدنِ چیزی که نشده است، از جنس علم خداست؟ میشود گفت دیدن است؟ پس چه جنسی است که به او نشان میدهند آخرِ نفسش این بود که تو میتوانستی این بشوی، ولی نشدی، و حسرتش شروع میشود؟
پاسخ: جنس آن علم را میخواهید بدانید؟ اینکه چگونه است که شخص چیزی را میبیند و آنچه میبیند این است که آخرش این بوده است: میتوانستی این بشوی، ولی نشدی؛ تو اکنون این هستی و حسرتت شروع میشود.
شما مهندس هستید و میخواهید سازهای را پیاده کنید. وقتی نقشهاش را میریزید، فرض کنید میخواهید دو سازه پیاده کنید که هر دو عین هم باشند. یکی را پیاده میکنید و عیناً همان چیزی را که در ذهنتان بود و نقشهاش را ریخته بودید، اجرا میکنید. برای ساختمان دوم، حتی اگر نقشهاش را هم ریخته باشید، به هر دلیلی صاحب آن زمین میآید و میگوید: آقا، من از نقشه این ساختمان قبلی خوشم نیامد؛ ساختمان دیگری بسازید. شما نقشه را بر اساس همان ساختمان اول ریخته بودید، اما به درخواست صاحب این زمین، سازه دیگری و جدیدی پیاده میکنید.
اگر آن شخص دخالت نمیکرد، شما چه چیزی را پیاده میکردید؟ سازه اول را. با دخالت این شخص، سازه دوم متفاوت پیاده شد. آیا شما به هر دو سازه علم دارید یا نه؟ به شاکله هر دو سازه علم داشتید، چون نقشهاش را ریخته بودید، ولو آن را پیاده نکردید. حتی سازه دوم را هم ولو مانند اولی پیاده نکردید. اصلاً کاری به مثل هم بودنشان نداریم. میخواستید آن را به شکلی درآورید، کسی آمد و گفت من این شکل را دوست ندارم؛ شما شکلش را عوض کردید. اگرچه آن شکلی که اول نقش آن را ریخته بودید پیاده نشد و شکل جدیدی پیاده شد، اما آن سازه اول در علم شما بود یا نه؟ بود.
این از همان نوع علمی است که از علمالیقین شروع میشود. این حالتی که اکنون به آن میگوییم، عیناً در نفس پیاده شده است. این دیگر مرتبه شهود است. جنسش از آنجاست؛ یعنی آنجا که میگویند نشان میدهند، از این جنس علم است.
اتفاقاً شما دست روی جای حساسی گذاشتید و آن هم قدرت نفس است. قدرت نفس میتواند چیزی را که نیست ایجاد کند. "و هم یشاءون فیها" یعنی چه؟ ما یشاءون از ایجاد میآید. بهشتیان در بهشت هرچه اراده کنند، ایجاد میکنند؛ یعنی به وجود میآورند. این بالاخره خاستگاهی دارد. چیزی که حاصل میشود، همینطوری ـ معذرت میخواهم ـ کیلویی نیست که آدم چیزی را به وجود بیاورد. نسبت به آن علمی که در درونتان هست اراده میکنید، ایجاد میکنید و چیزی را به وجود میآورید. کسی گلابی میکشد، کسی سیب میکشد، کسی قصر میکشد، یکی شجر و حجر، و کسی هم فرشتهذات برای خودش ترسیم میکند. این از آن جنس است. این یک.
نکته آخر و دوم اینکه ببینید، آنچه مولا فرمودند که اگر شما درست عمل میکردید، قرار بود به جاهایی برسید و نرسیدید، آنها را به شما نشان میدهند. به نظر شما همین شهودی که به شما نشان میدهد بنا بود اگر درست عمل میکردید به این مقامات برسید، اما چون درست عمل نکردید به این مقامات نرسیدید، چیست؟ این را به ما نشان میدهند. یکی از عذابهای برزخی اصلاً همین است. روایتی که من دیدم میگوید همان لحظه موت اتفاق میافتد، نه در سیر برزخ. آنچه قرار بوده ما به آن برسیم و به جهت کاهلی و غفلتمان نرسیدهایم، به ما نشان میدهند؛ از نوع شهود. جنسش را که گفتیم شهودی است.
آیا این باز چیزی غیر از همین معرفت نفس است؟ آیا جنسش معرفت نفس نیست؟ چرا. اگر نفس شما درست عمل میکرد، به آن مراتب میرسیدید. حالا نفس شما غفلت کرد و درست عمل نکرد و به اینجا رسیدید. اگر نفس شما درست عمل کرده بود، این میشد پاداش عمل شما که شهوداً آن را میبینید. باز بحث نفس است. باز چرا شما درست عمل نکردید؟ عدم شناخت نفس، عدم شناخت خودتان. یعنی همهاش باز به معرفت نفس برمیگردد. سؤال شما را درست متوجه شدم؟
پرسش: استاد، ببخشید. آنوقت در سیر برزخی، با توجه به نقصانهای قبل، آن نهایت و آن حد قابل دسترسی هست یا دیگر از این خارج شده است؟
پاسخ: با دو چیز امکانش هست. سؤالات شما خیلی مهم است و زیربنا میخواهد؛ یعنی یکسری زیربناها لازم دارد.
مبانی باید پیاده شود تا این مطالب هضم شود. اگر اکنون من جواب بدهم، برای عدهای هضمشدنی نیست. مثلاً همین که میگوییم «سیر برزخی»؛ مگر آنجا هم سیر هست؟ مگر آنجا هم حرکت هست؟ مگر آنجا هم اصلاً استعداد هست؟ استعداد مربوط به کدام عالم است؟ ماده. اینجا استعداد هست؛ آنجا قوه محض است، آنجا فعلیت تامه است. اصلاً دیگر استعداد معنا ندارد. استعداد مربوط به عالم ماده است که به شما قوهای میدهند و میگویند آن را به فعلیت تبدیل کن. آنجا که دیگر استعداد نیست، پس سیر در آنجا چیست؟
ببینید، اینها که میگویم مبانی میخواهد؛ بعد این سؤالات در ذهن ایجاد میشود. فعلاً طلبتان، ولی اندکی جواب میدهم. آن چیزی که در این دنیا ما به آن ماده میگوییم و استعداد در قالب ماده بر آن پیاده میشود، آنجا ملکات نفس ما کار آن استعداد را میکنند؛ ملکات نفس.
برگردیم به سؤال شما. دو راه وجود دارد که ما در برزخ بتوانیم به آن سیری که اینجا از دستمان رفته است برسیم. یک راهش ملکاتی است که در نفس ایجاد شده؛ اصرار بر اعمال. مثلاً کسی اینجا گناهانی هم داشته و تقریباً آدم ضعیفالإیمانی بوده است؛ مثل من. شاید آدم متوسطی بوده است؛ اگر خیلی خودمان را تحویل بگیریم، میگوییم آدم متوسط. ولی گناهانی هم داشته است. از آن طرف، پوستش را هم بکنید، دست از امام حسین نمیکشد. به این میگویند ملکه؛ یعنی هر کاریاش بکنید، دست نمیکشد.
بعضی از شهدای ما را تکهتکه کردند. داعشیهای معروف، سه نفر از بچههای ما را از نوک انگشتانشان، سانتبهسانت شروع کردند به بریدن؛ بریدن، نه اینکه قطع کنند. بریدن دردش بیشتر است. سانتبهسانت میبریدند و بالا میآمدند. اگر شما این فیلم را میدیدید، تا چند روز نمیتوانستید بخوابید. به شما گفتم من حدود دو سال کار محرمها در داعش کردم. اینها جز ذکر اهل بیت خدا چیزی نمیگفتند: یا زهرا، یا حسین. چه چیزی باعث میشود؟ ملکه نفس. در نفس رسوخ پیدا کرده است.
پس یکی از آنها همان ملکات نفس است؛ اینکه به چه چیزی عادت کردهاند. درست شد؟ بقیهاش میشود پوسته رویین. به قول اهل بیت علیهم السلام فرمودند که مؤمن یا شیعه ما شبیه سکه طلاست. ذاتش طلاست؛ یعنی ملکاتش طلاست، کمالاتش طلاست.
اینکه ما را پذیرفته است، وگرنه پس میزد. لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ ذاتش پاک است. اما روی طلا، روی سکه طلا، قذارات و آلودگی مینشیند و زنگ میزند. آن زنگها همان آلودگیهاست. آنها در برزخ برطرف میشود. چرا در برزخ آن آلودگیها برطرف میشود تا آن سکه خودش را نشان دهد؟ چون سکه وجود دارد. سکه چیست؟ همان ملکات نفس است؛ چیزی که ما به آن عادت کردهایم، یعنی ولایت اهل بیت. آن ملکه نفس میشود و ما را میرساند. بقیهاش عذاب برزخی دارد و آن آلودگیها با عذاب برزخی برداشته میشود. حالا انواع عذاب برزخی چیست؟ به وقتش باید بحث کنیم.
راه دوم چیست؟ به آن «اصل الحاق» میگویند که باز همین نکته اول، در حقیقت، پایه همان میشود. اصل الحاق پارتیبازی نیست؛ لطف خداست. در قرآن آیهای داریم که فرموده است: وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ. اینطور نیست که بگوییم هرچه پس از مرگ هست، صفر تا صدش فقط به ما مربوط است. پس عنایت خدا چه میشود؟ عنایت اهل بیت چه میشود؟ لطف الهی چه میشود؟ اگر صفر تا صدش دست من باشد، من که جاهلم، من که نادانم، من که بچه دورافتاده از امام زمانم و در این بیابان واحسرتهای نفس و دنیا و بیابان تاریک دنیا رها هستم، چه کنم؟
خدا این امید را به ما میدهد: وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ. راه دوم همان بشارت الهی است. لَدَیْناَ مزید یعنی هرچه بود، همین بود؛ با عنایت خودت، با عنایت ما و با زحمات خودت به اینجا رسیدی. این هم ملکات نفست بود. اما حالا ببین من برایت چه میکنم. آنجا دیگر خدا به میدان میآید.
آنجا خدا فرموده است... یک وقت باید بنشینیم و این روایت را باز کنیم. واقعاً از درونمایه این روایت باید تلوتلو خورد؛ روایتی که راحت روی منبر میگوییم که خدا رحمتش را صد قسمت کرد. همه شنیدهایم: یک قسمتش را وارد این دنیا کرد و نودونه قسمتش را گذاشت آنجا. بعد بعضیها فکر میکنند آن یک قسمتی که به این دنیا آمده است، همین رحمتی است که ما مثلاً تصور میکنیم: خدا رحمش گرفت، خدا مرا بخشید؛ این رحمت است. درصورتیکه نه؛ هرچه رحمت در دنیا میجوشد، از جنس همان است. آن یک قسمت است.
یعنی چه؟ مادر به بچهاش رحم دارد یا نه؟ شما الآن به یک موش روی زمین رحم میکنید یا نه؟ به خودتان رحم میکنید یا نه؟ کسی میخواهد قصاص کند و دیگری را بکشد، سریع راحتش میکند و شکنجهاش نمیدهد؛ رحم دارد یا نه؟ اصلاً اشیا با هم رحم دارند. ارحام و صله رحم از کجا آمده است؟ این جذبی که بین قطب مثبت و منفی هست، یک معنا از رحمت است؛ رحمت. اینها به هم رحم میکنند، جذب میکنند و همدیگر را دفع نمیکنند. رحم هست؛ جذب میکنند.
این مثالهایی را که من زدم، در کل این کائنات و در کل این عالم هستی در نظر بگیرید. رحمت خدا در نشئه طبیعت، البته در عالم امکانی، یک قسمت است. حالا آن را در صد ضرب کنید و ببینید چه میشود. آن طرف چه خبر است؟ آن وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ است.
اما آن وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ کجا پیاده میشود؟ زرنگها باید الآن بگویند. روی چه چیزی پیاده میشود؟ بر بستر چه چیزی؟ بر مبنای چه چیزی؟ بر اصل چه چیزی؟ وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ کجا پیاده میشود؟ گفتیم یک پیشنیاز میخواهد. آفرین، همان سکه؛ یعنی همان ملکات نفس. یعنی آن پیشنیاز را تو ببر، بقیهاش را دیگر خدا جبران میکند. در حقیقت، آنجا اسم «الجابر» حضرت حق پیاده میشود. يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ.
دیگر؟ فکر میکنم پنج دقیقه دیگر از نیم ساعت مانده است، درست است؟ نیم ساعت است که سؤال و جواب داریم.
بله. ببخشید.
پرسش: سلام علیکم.
پاسخ: سلام عزیزم، ارادت دارم.
پرسش: ببخشید، ذهنم... این را میخواهید سیمش را اینطور دست بگیرید؟ شاید قطعووصلی از سیمش باشد.
پاسخ: سیمش را جمع کنید و دست بگیرید. توکل به خدا.
پرسش: عرضم به حضورتان، سؤالی هست. مثلاً ما در روانشناسی میگوییم سن تقویمی و سن هوشی. یعنی مثلاً ممکن است یک نفر هفت سالش باشد، ولی سن هوشی آن فرد دوازده سال باشد.
پاسخ: بله.
پرسش: و حتی برعکس، مثلاً سن تقویمی آن فرد نه سال باشد، ولی سن هوشی سیوهفت سال باشد. آیا میتوانیم در مورد نفس هم تمثیلی ایجاد کنیم به نام سن تقویمی و سن روحی؟ یعنی بعضی از افراد مثلاً بیست سالشان است، ولی سن روحی پنجاهساله دارند. این چیزی است که در ذهن من میگذرد؛ حالا نمیدانم با اندیشههای شما یا در نحله شما جور درمیآید یا نه. یا اصلاً کسی پنجاه سالش است، ولی شاید بُعد روحیاش مثلاً اندازه یک مداد هم نباشد و سنی نداشته باشد. آیا اینگونه میتوانیم در مورد نفس و سن نفس مثال بزنیم؟
و یک چیز دیگر هم هست. در مورد ائمه ما میبینیم که وقتی اینها...
پرسش: مثلاً انگار با یک سن روحی به دنیا میآیند؛ یعنی از اول یک بُعد روحی بزرگی دارند. انگار مثلاً با یک سن روحی صدساله وارد این دنیا شدهاند. حالا این اعدادی که میگویم و این حرفهایی که میزنم، همه حاصل ذهن خودم است.
پاسخ: بله.
پرسش: یعنی چیز خاصی نیست که خدمتتان میگویم. آیا نفس قبل از این، رشدی داشته و وارد این دنیا شده است؟ آیا اصلاً این چیزی که من میگویم درست است؟ یعنی مفهوم سن روحی و سن تقویمی را میشود، حداقل در وادی تحقیق، مطرح و بررسی کرد؟
پاسخ: بله. سؤال شما خیلی علمی و خوب بود، اما چندین جلسه جواب میخواهد. چند سؤال هم در قالب سؤال شما بود. یکی از جوابهای شما را علامه خودشان در یکی از این بخشها فرمودهاند که اگر پیدایش کنم، در خصوص جسمانیت است.
ما در قسمت ششم میخواستیم این اصول را بخوانیم. گفتیم علامه در ابتدای این کتاب بیستوسه اصل فرمودهاند. قرار بود اینها را همینطور بخوانیم و بگذریم، نه اینکه توضیح بدهیم؛ فقط آشنا شوید و بعد برویم سراغ کتاب معرفتالنفس.
یکی از این اصول، اصل ششم است. میفرماید: و دیگر اینکه نفس جِسْمَانِيَّةُ الْحُدُوثِ وَرُوحَانِيَّةُ الْبَقَاءِ است که به کسب کردن معارف و حقایق و تحصیل ملکات، اعمال فاضله انسانی اشتداد وجودی و صعده مظهری پیدا میکند و به اتحاد علم و عالم و عمل و عامل به سوی کمال مطلق ارتقا پیدا میکند.
اینجا علامه میفرماید که این راه ما بالاخره یک سلسله طولی است. اجازه روایت و مشرب علامه اصلاً به ملاصدرا برمیگردد. ایشان قائلاند به جِسْمَانِيَّةُ الْحُدُوثِ وَرُوحَانِيَّةُ الْبَقَاءِ. شیخالرئیس یا حکمت مشاء قائل به چه بودند؟ رُوحَانِيَّةُ الْحُدُوثِ. یعنی همان فرمایشی که ایشان فرمودند، ظاهرش به این شکل بود که روح ما از قبل بوده است.
رُوحَانِيَّةُ الْحُدُوثِ یعنی حدوث ما، احداث ما، انشای ما و به وجود آمدن منی که اکنون اینجا نشستهام، به این صورت بوده که از قبل روحم وجود داشته است؛ روحم خلق شده بوده، بعد جسمم شکل گرفته و سپس آن روح آمده و در این جسم حلول کرده است. این نظر حکمت مشاء و شیخالرئیس است؛ البته شیخالرئیس در انتهای عمرش از این اندیشه خود عدول کرد. حالا بماند، به آن کاری نداریم.
این یک عقیده است که ملاصدرا و علامه حسنزاده آن را رد میکنند و دلایلی هم برای آن دارند که خودش چندین جلسه در سیر معرفت نفس ماست؛ یعنی اصلاً باید چند جلسه درباره همین موضوع صحبت کنیم. ما جسمانیة الحدوث هستیم و روحانیة البقاء. یعنی نفس یا همان روح، که شما هرچه میخواهید اسمش را بگذارید، آن باطن وجود ما از درون جسم متولد میشود.
علامه حتی در ابتدای شرح اسفار به اینها تشر میزند. میفرماید این چه حرف موهومی است که میگویید روح یک نفر همینطور معلق، جایی بلاتکلیف و رها بوده است تا جسمش در رحم مادر شکل بگیرد، بعد بگویند حالا آن روح را به این جسم تعلق بدهید و آن روح آنطرفی را به آن جسم تعلق بدهید. دقیقاً با همین بیان. علامه میگویند چه حرف، به قول من، سخیفی است؛ چه حرف زشتی است. اصلاً علمی نیست.
ما معتقدیم هرچه هست زیر سر جسم است. چقدر هم به مزاج، خوردنیها و این مسائل معتقدیم. اگر آن بیستوچند جلسه، بیستوشش جلسه، بحث روح بخاری را گوش بدهید، متوجه میشوید من درباره اهمیتش چه میگویم. به هر حال، این بماند برای وقت دیگری. ما جسمانیة الحدوث هستیم؛ یعنی روح ما از قبل نبوده است که بگویید آمده و تعلق پیدا کرده است. از جسم به این سمت است.
اما در خصوص سؤال اولتان که فرمودید تشبیهی میان روانشناسی غربی و روانشناسی اسلام، یا روانشناسی اسلامی، قرار بدهیم، این تقریباً برگرفته از سخن افلاطون است. مرحوم فارابی هم این را دارد. میدانید که آکادمی اصلاً متعلق به افلاطون است. قبلاً هم اینجا گفتیم که اینها اثبات کردهاند همان چیزی که اکنون در روانشناسی غربی به این شکل مطرح میشود ـ که روایتش را هم برایتان عرض میکنم که پیغمبر به چه لسانی این را به ما فرمود ـ خلاصهاش این است که ظاهر و باطن آدمها با هم فرق میکند.
ببینید، ظاهراً همه، همانطور که عرض کردیم، یک سر و دو گوش داریم، دو دست و دو پا داریم، یک قلب، یک شش، دو چشم و دو گوش داریم. تقریباً در مرآی نظر ما همه در ظاهر یکشکل هستیم، اما باطنها بهشدت با هم مختلفاند. عرض کردیم که همه تفاوت به نفس و نفوس برمیگردد.
چرا وقتی حضرت جبرائیل پر و بال گشود، شرق و غرب عالم را گرفت؟ این باطن اوست؛ به یک معنا بگویید روح اوست. ولی وقتی در قالب تمثل آمد تا در نشئه طبیعت یک قالب تمثلی بگیرد و پیغمبر بتواند او را ببیند، شبیه دحیه کلبی میشد؛ معمولاً شبیه آن جوان خوشسیما. حتی عدهای او را میدیدند، وقتی تمثل جسمانی پیدا میکرد.
این ظاهر کجا و آن باطنی که شرق و غرب عالم را بگیرد کجا؟ درست شد؟ این نشان میدهد که ظاهرها با باطنها اصلاً قابل قیاس نیستند، اگرچه شبیه به هم میشوند؛ چون گفتیم سایه شبیه اصل است. اما این کجا و آن کجا.
بله، میان سن جسمی یا مادی یا دنیایی ما با سن باطنی ما بسیار تفاوت هست. بهتر است بگوییم «باطنی». حالا شما میخواهید بگویید روحی، هوشی یا هر چیز دیگر؛ باطنی. هوش باطن است، روح باطن است، اما بدن ظاهر است.
در حکایتی آمده است که یکی از علما از جایی عبور میکرد و دید روی قبرها انگار همه کسانی که از دنیا رفتهاند کودک بودهاند؛ سنها همه کم است. این حکایت را دیدهاید. گمان میکنم شیخ بهایی هم در کشکولش آورده است. در کتابهای مهم دیگری هم دیدهام. سؤال میکند: چطور اینجا بلایی نازل شده که همه جوان و نوجوان از دنیا رفتهاند و کودک بودهاند؟ گفتند: نه، ما اینجا سن آدمها را نسبت به سالهایی که تحصیل علم کردهاند مشخص میکنیم. مثلاً اگر کسی سه سال تحصیل علم داشته است، روی قبرش مینویسیم سه سال عمر کرده است؛ عمرش سه سال بوده است.
این خیلی زیباست؛ نگاه زیبایی است. همینطور است. اصل هم همان است؛ اصل، باطن است. این بدن که میپوسد و از بین میرود؛ اصل، آن باطن است. پس تفاوت وجود دارد. ممکن است کسی هفتاد سالش باشد و، به زبان ساده، بگوییم عقلش کوچک باشد.
همین جمله را شیخالرئیس میدانید چگونه میفرماید؟ میفرماید متأسفانه اکثر مردم [سکن] سبیان العقولند. یعنی چه؟ یعنی عقلشان بچه است؛ عقلشان رشد نکرده است. اکثر مردم. یعنی هفتاد سالش است، هشتاد سالش است، پیر شده، اما اندیشهاش بچه است و عقل ندارد.
برعکس، کسی را میبینید که در نوجوانی چنان زکاوت پیدا میکند، یعنی باطنش چنان رشد میکند و بزرگ میشود. چرا؟ نکته آخر را بگویم و بس است. عزیزان دلم، چرا روایت داریم ـ اکنون با سیر بحث، جای این روایت همینجاست ـ چرا روایت داریم یک باغ بهشتی که به یک...
یک باغ بهشتی که به یک مؤمن میدهند، از کره زمین بزرگتر است. جای دیگری میبینیم که اصلاً به اندازه خود کره زمین است. یعنی برای اینکه بتوانیم تصور کنیم، مثال کره زمین را میزنند. میگویند یک باغ بهشتی که به یک مؤمن میدهند، یعنی حضرتعالیِ مؤمن، اندازه کره زمین است. الآن گفت صد و چهارده شهر، با آن اولی که گفتیم بعد از نوافل و... در بهشت.
حالا باغی که به شما میدهند اندازه کره زمین است. من چه کنم؟ به چه درد من میخورد؟ مگر بدن من چقدر جا میخواهد؟ پاسخ به کجا برمیگردد؟ باطن. آفرین. باطن چنان بزرگ میشود، چون آنجا دیگر بحث مادی نیست؛ آنجا تجرد است، آنجا بحث وحدت است. وقتی بزرگ میشوید، میبینید سعه وجودیتان چنان بزرگ میشود که یک باغ هم جوابگوی شما نیست؛ باغها باید جوابگوی شما باشند.
ممنونم از حوصلهای که به خرج دادید. سؤالاتتان در این جلسه خیلی کلیدیتر، عمیقتر، پختهتر و بهتر بود. البته این دلیل نمیشود که تشری باشد تا شما سؤال نپرسید. حتی اگر سؤالی، معذرت میخواهم، به ذهنتان آمد که خیلی پیشپاافتاده بود و شاید کسی به شما بخندد، مدیونید اگر نگویید. ما اینجا هستیم که حتی کوچکترین سؤالات شما را جواب بدهیم.
حتی درباره کلمات؛ مثلاً بگویید: «حاجآقا، این سوق نفس یعنی چه؟» چه اشکالی دارد؟ من اینجا هستم که این را به شما بگویم. اصلاً نترسیم و در این مسائل از هم حیا نکنیم و انشاءالله دست پُر از این مرحله خارج شویم.
والحمد لله رب العالمین.
برای سلامتی امام زمان عزیزمان، هر کجا هستند، انشاءالله همه ما را دعا کنند. صلواتی خاص بفرمایید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد