یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات و آیات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه
امروز مقداری عجله دارم؛ حدود نیم ساعت در خدمت شما هستم و پس از آن باید مرخص شوم.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش، مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
ظاهر و باطن انسان و مراتب نفس
بهصورت کلی، ما یک ظاهر داریم و یک باطن. همانگونه که ظاهر ما اجزا، شئون، نشانهها و آیات دارد، باطن ما نیز دارای اجزا و مراتب است.
وقتی اینجا دربارهٔ «نفس» سخن میگوییم، با توجه به بحث ملاصدرا دربارهٔ نفس، معرفت نفس و مراتب آن، نفس را حقیقتی واحد اما دارای مراتب میدانیم. یک رتبهٔ نفس، خیال است؛ رتبهای دیگر وهم؛ رتبهای عقل؛ و مراتب دیگری نیز مانند قلب، روح، سرّ، خفی و اخفی مطرح میشوند. بعداً باید دربارهٔ علت تمایز این مراتب از یکدیگر صحبت کنیم.
بنابراین، مجموعهٔ باطن وجود ما را «نفس» مینامیم. همین نفس، از حیث اینکه میتواند «صورت» انشا کند، «قوهٔ خیال» نامیده میشود. یعنی نفس از این حیثیت که توانایی انشای صورت دارد، خیال است.
همین نفس، از حیث اینکه میتواند جزئیات را ادراک کند، «وهم» نامیده میشود؛ و از حیث اینکه کلیات را درک میکند، «عقل» نام میگیرد. پس در همهٔ این موارد، سخن از همان نفس است، اما از حیثیتهای مختلف.
از این جهت که نفس «بسیطالحقیقه» است و همهٔ این مراتب در وجود او مندمج و به وجود نوریشان در او منطویاند ــ مانند «رَقّ منشور» و مانند صادر اول ــ همین نفس را «روح» مینامند.
از حیث دیگری، نفس در کِنّ و پردهای قرار گرفته است؛ پردهای که ما از حقیقت آن بیخبریم:
«فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ» (واقعه/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در کتابی پوشیده و محفوظ.
از این حیث، به آن «سرّ» گفته میشود.
همین نفس، از حیث ارتباطی که با مبدأ فیض دارد ــ و اگر این ارتباط نبود، اساساً موجود نمیشد ــ مرتبهٔ دیگری پیدا میکند. اولین فیضی که ما دریافت کردهایم، اصلِ وجود ماست. از این حیث، از «سرّالسّر» سخن گفته میشود.
سرّالسّر، مبدأ ارتباط ما با مبدأ فیض، یعنی حضرت حق است. از آن با تعابیری مانند «اسم اعظم وجودی ما»، «کانال و جدول وجودی ما» و «ربّ ما» یاد میشود. «رب» یکی از اسماء حضرت حق است؛ البته مقصود از اسم در اینجا صرفاً این لفظ نیست، بلکه حقیقتِ اسم است که در وجود ما تحقق پیدا کرده است. همهٔ این مراتب در همان نفساند.
اسماء الهی در وجود انسان
این معنا را باید ذیل جملهای از علامه رفیعی قزوینی قرار داد که میفرماید:
«هر کجا سلطانِ وجود قدم نهاد، عساکرِ اسماء همه موجودند.»
شما موجود شدهاید و فیضی دریافت کردهاید که همان وجود شماست. مقصود از «عساکر» این است که لشکریان الهی، یعنی اسماءالله، در وجود شما تحقق یافتهاند. یعنی همهٔ اسماء الهی در شما وجود دارند.
اما بسته به اینکه کدام اسم در وجود شما سلطنت پیدا کند و دولتِ وجود شما را در دست بگیرد، همان اسم «ربّ» شما خواهد بود. ممکن است اسمی جلالی سلطنت پیدا کند و انسان به جهنم منتهی شود، و ممکن است اسمی جمالی حاکم شود و انسان به بهشت منتهی گردد.
در خصوص خدا بهتر است بگوییم اسم «الحی». اسم «الحی» در ما ظهور دارد و به همین دلیل حیات داریم؛ وگرنه حیات نمیداشتیم. از همین راه نیز میتوان این معنا را دریافت کرد. شما قوه و قدرت دارید؛ همین داشتنِ قدرت نشان میدهد اسم «القوی» خداوند در شما ظهور دارد.
خواب، رؤیا و نقصان عقل
این مباحث را گاهی در آغاز، برای روشنشدن سبک و چارچوب بحث بیان میکنیم تا معلوم شود در آینده قرار است چه مطالبی را بفهمیم؛ مانند همین مقدمهای که امروز مطرح شد. در جای خود، انشاءالله همهٔ این مطالب را بهصورت علمی و با زبان علامه دنبال خواهیم کرد.
اما دربارهٔ خواب، باید دقت کرد تا مطلب اشتباه فهمیده نشود. عرض کردیم اگر انسان خواب دیده باشد ولی آن را به یاد نیاورد، این میتواند نشانهٔ نقصان عقل باشد؛ اما اگر اساساً خواب ندیده باشد، این خوب است.
چرا چنین است؟
علامه میفرمایند: چرا شما در پی این هستید که در خواب چیزی ببینید؟ چرا نمیخواهید در بیداری ببینید؟ دیدن در بیداری ارزش بالاتری دارد.
انسان وقتی از دنیا میرود، پرده از برابرش کنار میرود:
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو کنار زدیم.
وقتی انسان در آنجا باطن عالم را میبیند، آیا این هنر است؟ نه. اگر من نیز بخوابم، در مرتبهٔ مثالی باطن عالم را میبینم؛ و یکی از اشیائی که در آن عالم مشاهده میکنم، خودم هستم. این بهتنهایی هنر نیست.
اگر انسان بتواند همینجا و در همین نشئهٔ طبیعت مشاهده کند، آن ارزش دیگری دارد. دربارهٔ حضرت مریم علیهاالسلام میفرماید:
«فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او به صورت انسانی کامل و خوشاندام تمثل یافت.
برای حضرت مریم علیهاالسلام، جبرئیل در همین عالم و در همین نشئهٔ طبیعت تمثل یافت؛ نه اینکه این مشاهده صرفاً در خواب باشد. البته تمثل او برزخی بود و دیگران آن را نمیدیدند. هنر این است که انسان همینجا ببیند.
وقتی نگاه انسان اینگونه شد، به دنبال این میرود که چه باید کرد تا همینجا چشم باز شود و در خواب نیز آرامش داشته باشد؛ نه اینکه پیوسته خوابهای مضطرب، پریشان و آکنده از تشویش ببیند و هنگام بیدارشدن نیز همچنان احساس کسالت کند، بهسبب آن همه صور و اشکال موحشه و وحشتناکی که دیده است.
چه باید کرد؟ باید به سمت توحید و وحدت رفت؛ وحدت، وحدت.
سورهٔ توحید و حرکت به سوی وحدت
از همین جهت فرمودهاند سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» شناسنامهٔ خدا و سورهٔ توحید است. این سوره از آغاز تا پایان دربارهٔ خداوند سخن میگوید و از همین رو آن را شناسنامهٔ خدا مینامند:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خداوندِ یگانه.
حتی در آیهٔ دیگری میفرماید:
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.
سورهٔ توحید و سخنگفتن صرفاً از حق
آیهٔ
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست.
که به تعبیر حضرت استاد از غرر آیات است، باز هم در آن از «اشیاء» سخن گفته شده است؛ کجا؟ در همین فراز: «وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ». اما در سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» دیگر سخنی از اشیاء و غیرِ حق نیست؛ فقط سخن از حق است.
کسی که بر این سوره بسیار مداومت داشته باشد و دائماً زبانش به آن مترنم باشد، آثار آن را میبیند. نقل شده است که انتخاب امیرالمؤمنین علیهالسلام از میان سورهها، این سوره بود؛ گفتهاند در نمازهایشان این سوره را میخواندند و در حالات مختلف، هنگام حرکت و استراحت، بر قرائت آن مداومت داشتند.
این مطلب چیزی است که خود من نیز تجربه کردهام. چندین سال است که در همهٔ نمازهایم سورهٔ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را میخوانم و اثرش را به عینه چشیدهام. اکنون بسیار کم پیش میآید خواب ببینم؛ نمیگویم اصلاً خواب نمیبینم، اما بسیار کم شده است. این را از آثار مداومت بر این سوره میدانم.
سورهٔ قدر و تصفیهٔ رؤیا
البته حالت دیگری هم هست. اگر کسی میخواهد خواب ببیند، اما خوابهایش تصفیهشده و زلال باشد، فرمودهاند بر سورهٔ قدر مداومت کند.
رمز این معنا را میتوان در همین تعبیر دید:
«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ» (قدر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح فرود میآیند.
«تنزّل»، ملائکه و روح با تمثلات ارتباط پیدا میکند؛ ازاینرو تمثلات در خواب بیشتر میشود، اما خوابها تصفیه و زلال میشوند، نه اینکه هر خواب آشفتهای دیده شود.
فراموشکردن خواب و نقصان عقل
عرض کردیم اگر کسی خواب ببیند، اما آن را به یاد نیاورد، این میتواند نشانهٔ نقصان عقل باشد. عقل از کجا ناقص میشود؟
از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده است:
«مَنْ قَارَفَ ذَنْبًا فَارَقَهُ عَقْلٌ لَا يَرْجِعُ إِلَيْهِ أَبَدًا.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس مرتکب گناهی شود، بخشی از عقل از او جدا میشود که هرگز به او بازنمیگردد.
این روایت در منابعی از جمله المحجّة البيضاء نقل شده و در مجموعههای رواییِ مربوط به عقل و جهل نیز به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت داده شده است.
هر بار که این روایت را میخوانم، حقیقتاً میترسم. بر اساس این روایت، با هر گناه، بخشی از عقل انسان گرفته میشود و دیگر بازگردانده نمیشود. اینگونه نیست که انسان بگوید بخشی از عقلم بر اثر گناه زایل شد و بعد با عبادتی همان بخش را بازمیگردانم.
پس گناه موجب نقصان عقل میشود. اگر کسی خواب دیده باشد و آن را به یاد نیاورد، دو حالت میتوان در نظر گرفت: یا نقصانی در عقل رخ داده است که میتواند با گناه ارتباط داشته باشد، یا مزاج او بههم ریخته است.
بنابراین نباید فوراً خود را متهم کرد و گفت: «چون خوابی دیدهام و یادم نمیآید، پس عقل من ناقص است.» ممکن است مسئله از بههمریختگی مزاج باشد و شخص به اصلاح مزاج نیاز داشته باشد.
شهودِ آنچه انسان میتوانست بشود
اینکه در هنگام مرگ به انسان نشان داده شود که چه میتوانست بشود و اکنون چه شده است، از چه سنخ علمی است؟
فرض کنید شما مهندس هستید و میخواهید سازهای را اجرا کنید. نقشهای طراحی کردهاید و بنای موردنظر خود را دقیقاً بر اساس آن نقشه در نظر گرفتهاید. حال فرض کنید قرار است دو ساختمان بسازید و در ابتدا بنا بوده هر دو مطابق همان طرح باشند.
ساختمان اول را دقیقاً همانگونه که در ذهن داشتید و نقشهاش را طراحی کرده بودید اجرا میکنید. دربارهٔ ساختمان دوم، صاحب زمین میآید و میگوید: «من این طرح را نمیپسندم؛ ساختمان دیگری بسازید.» شما نیز به درخواست او طرح را تغییر میدهید و سازهٔ دیگری اجرا میکنید.
اگر این شخص دخالت نمیکرد، چه چیزی اجرا میشد؟ همان طرح اول. اما با دخالت او، سازهٔ دوم به شکل دیگری تحقق یافت.
بااینحال، آیا شما به هر دو صورت علم دارید؟ بله. به آن شاکله و طرح نخست علم داشتید، هرچند در ساختمان دوم تحقق خارجی پیدا نکرد. طرح دیگری بالفعل اجرا شد، اما طرح اول همچنان در علم شما وجود داشت.
این از همان سنخ علمی است که از «علمالیقین» آغاز میشود و هنگامی که این علم عیناً در نفس تحقق پیدا میکند، به مرتبهٔ شهود میرسد. آنچه گفته میشود در آن عالم «به انسان نشان میدهند»، از همین سنخ است؛ یعنی شهودی است.
قدرت نفس و انشای صورت
اینجا به یکی از مسائل بسیار حساس میرسیم و آن «قدرت نفس» است. نفس میتواند چیزی را که بالفعل موجود نیست ایجاد کند.
دربارهٔ بهشتیان میفرماید:
«لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا» (ق/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آنان در آنجا هرچه بخواهند فراهم است.
یعنی بهشتیان در بهشت هرچه اراده کنند، ایجاد میکنند و به وجود میآورند. این ایجاد، بالاخره خاستگاهی دارد. انسان چیزی را بدون هیچ مبنایی به وجود نمیآورد؛ بر اساس علمی که در درون اوست اراده میکند و متناسب با آن، چیزی را ایجاد میکند.
یکی گلابی ایجاد میکند، دیگری سیب، دیگری قصر، دیگری شجر و حجر، و کسی نیز صورتی از فرشته برای خود ترسیم میکند. اینها از همین سنخاند.
حسرتِ مراتب ازدسترفته و بازگشت بحث به معرفت نفس
نکتهٔ دوم و آخر این است که آنچه نقل شده مبنی بر اینکه اگر انسان درست عمل میکرد میتوانست به مراتبی برسد، اما به آنها نرسیده و آن مراتب را در هنگام مرگ به او نشان میدهند، باز از همین سنخ شهود است.
به انسان نشان میدهند: اگر درست عمل میکردی، بنا بود به این مقامات برسی؛ اما چون درست عمل نکردی، به آنها نرسیدی.
یکی از عذابها همین است. روایتی که من دیدهام، این مشاهده را مربوط به همان لحظهٔ موت میداند، نه اینکه لزوماً پس از ورود به سیر برزخی آغاز شود. آنچه بنا بود به آن برسیم، اما بهسبب کاهلی و غفلت به آن نرسیدهایم، به ما نشان داده میشود؛ و این نشاندادن از نوع شهود است.
حال آیا این مسئله نیز چیزی غیر از معرفت نفس است؟ خیر. جنس آن باز به معرفت نفس برمیگردد.
اگر نفس شما درست عمل میکرد، به آن مراتب میرسیدید. اکنون نفس غفلت کرده و درست عمل نکرده و به مرتبهای پایینتر رسیده است. اگر درست عمل کرده بود، آن مرتبهٔ بالاتر پاداش عمل شما بود و اکنون آن را شهوداً مشاهده میکنید.
پس باز بحث، بحث نفس است. چرا درست عمل نکردیم؟ بهسبب عدم شناخت نفس و عدم شناخت خود. در نهایت، این مسئله نیز دوباره به معرفت نفس بازمیگردد.
رسیدن به آن مراتب، حتی با توجه به نقصانهای پیشین، با دو چیز امکانپذیر است. البته این بحث از مسائل بسیار مهمی است و زیربناهایی لازم دارد؛ یعنی ابتدا باید مجموعهای از مقدمات روشن شود تا بتوان دربارهٔ آن دقیق سخن گفت.
امکان سیر و تکامل در برزخ
برای فهم این مطالب، ابتدا باید مبانی پیاده شود؛ وگرنه اگر اکنون پاسخ تفصیلی داده شود، برای برخی قابل هضم نخواهد بود. مثلاً همین تعبیر «سیر برزخی» پرسشهایی ایجاد میکند: مگر در برزخ هم سیر و حرکت وجود دارد؟ مگر آنجا استعداد وجود دارد؟
«استعداد» مربوط به عالم ماده است. در این عالم، قوه و استعداد وجود دارد و از انسان خواسته میشود آن را به فعلیت برساند؛ اما در آنجا دیگر این نوع استعداد مادی وجود ندارد و سخن از فعلیت است. پس اگر چنین است، «سیر» در برزخ چه معنایی دارد؟
این پرسشها به مبانی نیاز دارند و باید در جای خود بررسی شوند. فعلاً پاسخ مختصری عرض میکنم: آنچه در این دنیا «ماده» نامیده میشود و استعداد بر بستر آن تحقق پیدا میکند، در آن عالم جای خود را به ملکات نفس میدهد. در آنجا ملکات نفس، نقشی را ایفا میکنند که استعداد در این عالم ایفا میکند.
برای اینکه انسان در برزخ بتواند آن سیری را که در دنیا از دست داده است جبران کند، دو راه مطرح است.
راه نخست: ملکات راسخ در نفس
راه اول، ملکاتی است که در نفس ایجاد شدهاند؛ یعنی اعمالی که بر اثر تکرار و استمرار در جان انسان رسوخ کردهاند.
ممکن است کسی در دنیا گناهانی هم داشته و از نظر ایمان، انسانی متوسط یا حتی ضعیف بوده باشد؛ اما در عین حال، هرچه با او کنند از امام حسین علیهالسلام دست نکشد. این را «ملکه» میگویند. یعنی حقیقتی چنان در نفس رسوخ کرده که با فشارهای بیرونی از بین نمیرود.
برخی از شهدای ما را بهطرز بسیار دردناکی شکنجه کردند؛ از نوک انگشتانشان شروع کردند و بدنشان را تکهتکه بریدند. دیدن تصاویر این صحنهها بهقدری سنگین بود که انسان تا چند روز نمیتوانست آسوده بخوابد. پیشتر هم گفتهام که مدتی طولانی در این زمینه و دربارهٔ جنایات داعش کار کردهام. بااینهمه، آن شهدا جز ذکر اهلبیت علیهمالسلام چیزی بر زبان نداشتند: «یا زهرا»، «یا حسین».
چه چیزی باعث میشود انسان در چنین وضعی دست از این حقیقت برندارد؟ ملکهٔ نفس. یعنی این حقیقت در نفس او رسوخ کرده است.
پس یکی از عوامل اصلی در سیر برزخی، همین ملکات نفس است؛ یعنی آن چیزی که نفس با استمرار به آن خو گرفته و آن را در خود تثبیت کرده است.
تشبیه مؤمن به طلای خالص
در روایات، مؤمن به قطعهای از طلای خالص تشبیه شده است؛ یعنی اصل و جوهر او پاک و ارزشمند است. در روایتی آمده است:
«وَمَثَلُ الْعَبْدِ الْمُؤْمِنِ مِثْلُ الْقِطْعَةِ الْجَيِّدَةِ مِنَ الذَّهَبِ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مَثَل بندهٔ مؤمن، مانند قطعهای مرغوب از طلاست.
این مضمون در روایات نبوی با تشبیه مؤمن به طلای خالص آمده است.
یعنی ذات و ملکاتِ اصلیِ مؤمن طلاست؛ کمالات او طلاست. اما ممکن است بر روی این طلا آلودگیهایی بنشیند.
«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان آن را لمس نمیکنند.
اصلِ آن حقیقت پاک است، اما بر سکهٔ طلا ممکن است قذارات و آلودگیهایی بنشیند. آن آلودگیها در برزخ برطرف میشوند تا خودِ آن سکه آشکار شود.
چرا این آلودگیها در برزخ قابلیت برطرفشدن دارند؟ چون اصلِ سکه وجود دارد. آن سکه چیست؟ همان ملکات نفس؛ چیزی که انسان در جان خود تثبیت کرده است، مانند ولایت اهلبیت علیهمالسلام. وقتی این ولایت به ملکهٔ نفس تبدیل شد، همان حقیقت انسان را پیش میبرد و به مقصد میرساند.
بقیهٔ آلودگیها ممکن است با عذاب برزخی برطرف شوند. اینکه انواع عذاب برزخی چیست، بحث دیگری است که باید در جای خود بررسی شود.
راه دوم: اصل الحاق و عنایت الهی
راه دوم چیزی است که از آن با عنوان اصل الحاق یاد میکنیم؛ البته همین نکتهٔ نخست، یعنی ملکات نفس، پایهٔ این مرحله نیز هست.
اصل الحاق «پارتیبازی» نیست؛ لطف خداوند است. قرآن کریم میفرماید:
«لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» (ق/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آنان در آنجا هرچه بخواهند هست، و نزد ما افزون بر آن نیز هست.
اینگونه نیست که تصور کنیم هرچه پس از مرگ نصیب انسان میشود، از صفر تا صد فقط وابسته به خود اوست. اگر همهچیز فقط به خود من وابسته باشد، پس عنایت خدا چه میشود؟ عنایت اهلبیت علیهمالسلام چه میشود؟ لطف الهی چه جایگاهی پیدا میکند؟
من انسانی جاهل و نادانم؛ کودکی دورافتاده از امام زمان علیهالسلام که در این بیابانِ وحشتناک نفس و در تاریکیهای دنیا گرفتار شدهام. خداوند با تعبیر «وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» به ما امید میدهد.
معنای این بشارت آن است که انسان با زحمات خودش و با عنایاتی که دریافت کرده، تا مرتبهای رسیده است و ملکات نفس خود را نیز با خود آورده؛ اما پس از آن، فضل الهی چیزی فراتر به او عطا میکند: «اکنون ببین من برای تو چه میکنم.»
اینجاست که خداوند به میدان میآید و اسم «الجابر» حضرت حق ظهور میکند:
«يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِيرِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای ترمیمکنندهٔ استخوان شکسته.
این تعبیر در ادعیهٔ مأثور نیز آمده است.
صد جزء رحمت الهی
در اینجا روایتی وجود دارد که اگر انسان در معنای آن تأمل کند، حقیقتاً متحیر میشود؛ روایتی که گاهی بسیار ساده بر منبر نقل میکنیم: خداوند رحمت را صد جزء قرار داده، یک جزء آن را در این دنیا نازل کرده و نودونه جزء را برای آن عالم نگاه داشته است.
در روایت آمده است:
«جَعَلَ اللَّهُ الرَّحْمَةَ مِائَةَ جُزْءٍ، فَأَمْسَكَ عِنْدَهُ تِسْعَةً وَتِسْعِينَ جُزْءًا، وَأَنْزَلَ فِي الْأَرْضِ جُزْءًا وَاحِدًا، فَمِنْ ذَلِكَ الْجُزْءِ يَتَرَاحَمُ الْخَلْقُ...»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند رحمت را صد جزء قرار داد؛ نودونه جزء را نزد خود نگاه داشت و یک جزء را در زمین فرود آورد، و از همان یک جزء است که آفریدگان به یکدیگر رحم میکنند.
گاهی تصور میکنیم آن یک جزء رحمتی که وارد دنیا شده، فقط همان مواردی است که مثلاً میگوییم «خدا به من رحم کرد» یا «خدا مرا بخشید». درحالیکه مسئله بسیار گستردهتر از این است. هر رحمتی که در دنیا میجوشد، از همان یک جزء است.
مادر به فرزندش رحم میکند؛ انسان به حیوانی که بر روی زمین میبیند رحم میکند؛ به خودش رحم میکند؛ حتی کسی که مأمور اجرای قصاص است، ممکن است محکوم را بیجهت شکنجه نکند و کار را سریع انجام دهد. اینها همه صورتهایی از رحمتاند.
اصلاً «ارحام» و «صلهٔ رحم» از همین معنا حکایت دارند. حتی آن جذبی که در عالم میان موجودات برقرار است ــ مثلاً جذب میان دو قطب ــ میتواند از جهتی بهعنوان نمونهای برای معنای رحمت در نظر گرفته شود: موجودات یکدیگر را جذب میکنند و به هم پیوند میخورند.
این مثالها را در سراسر عالم طبیعت گسترش دهید. هر رحمتی که در این نشئهٔ طبیعت و در عالم امکان جریان دارد، همه از همان یک جزء است.
حال اگر این یک جزء چنین گسترهای دارد، نودونه جزء دیگر چه خواهد بود؟ آن سوی این عالم چه خبر است؟ اینجاست که معنای
«وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» (ق/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نزد ما افزون بر آن نیز هست.
روشنتر میشود.
اما «وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» بر چه بستری پیاده میشود؟ بر چه مبنا و اصلی؟ این مرحله یک پیشنیاز دارد: همان سکهٔ طلا؛ همان ملکات نفس.
یعنی آن پیشنیاز را تو باید با خود ببری؛ بقیه را خداوند جبران میکند. در آنجاست که اسم «الجابر» حضرت حق ظهور میکند و کاستیها را جبران میفرماید.
سن ظاهری و سن باطنی انسان
این پرسش، پرسشی علمی و مهم است و پاسخ کامل آن چندین جلسه بحث میخواهد؛ زیرا چند پرسش مختلف در درون آن نهفته است.
یکی از پاسخهای این مسئله را علامه در میان اصولی که در ابتدای بحث مطرح کردهاند بیان میکنند. گفتیم در آغاز این کتاب، بیستوسه اصل مطرح شده است تا ابتدا با آنها آشنا شویم و سپس وارد کتاب معرفت نفس شویم.
اصل ششم مربوط به همین مسئله است. علامه میفرمایند:
«نفس جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء است که به کسب معارف و حقایق و تحصیل ملکات و اعمال فاضلهٔ انسانی، اشتداد وجودی و سعهٔ مظهری پیدا میکند و به اتحاد علم و عالم و عمل و عامل، بهسوی کمال مطلق ارتقا پیدا میکند.»
اصل «جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء» از مبانی اساسی حکمت متعالیهٔ صدرالمتألهین است و علامه حسنزاده آملی نیز آن را در مباحث نفس بهتفصیل توضیح میدهند.
جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء
مشرب فلسفی علامه در این مسئله به ملاصدرا بازمیگردد. بر این مبنا، نفس جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء است.
در مقابل، دیدگاهی با عنوان «روحانیةالحدوث» مطرح شده است؛ یعنی چنین تصور شود که روح انسان از پیش وجود داشته، سپس جسم او شکل گرفته و آن روح به این بدن تعلق پیدا کرده است.
در این تلقی، گویا روح من پیش از پیدایش این بدن آفریده شده و جایی موجود بوده است؛ سپس بدن در رحم مادر شکل گرفته و پس از آن، روح به این جسم تعلق یافته است.
اما ملاصدرا و علامه حسنزاده این مبنا را نمیپذیرند و برای ردّ آن دلایلی دارند که خود نیازمند چندین جلسه بحث در سیر معرفت نفس است.
بر اساس مبنای «جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء»، نفس یا روح ــ هر تعبیری که برای باطن وجود انسان بهکار ببریم ــ از دل همین وجود جسمانی پدید میآید و بهتدریج به مراتب تجرد و روحانیت میرسد. صدرالمتألهین تعبیر میکند:
«فَالْحَقُّ أَنَّ النَّفْسَ الْإِنْسَانِيَّةَ جِسْمَانِيَّةُ الْحُدُوثِ وَالتَّصَرُّفِ، رُوحَانِيَّةُ الْبَقَاءِ وَالتَّعَقُّلِ.»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حق آن است که نفس انسانی در حدوث و تصرف، جسمانی و در بقا و تعقل، روحانی است.
بنابراین، روح از پیش بهصورت موجودی مستقل و معلق جایی منتظر نمانده است تا بدنش در رحم مادر شکل بگیرد و سپس گفته شود این روح را به آن بدن و روح دیگری را به بدنی دیگر تعلق بدهید.
علامه در ابتدای مباحث اسفار به چنین تصوری اعتراض میکنند؛ اینکه روحی جایی معلق و بلاتکلیف باشد تا بدنش شکل بگیرد، سپس به آن بدن ملحق شود، سخنی علمی در این دستگاه فلسفی نیست.
بر این مبنا، همهچیز از همین جسم آغاز میشود. به همین دلیل، مزاج، خوردنیها و آنچه در مباحث «روح بخاری» مطرح میشود اهمیت بسیاری پیدا میکند. دربارهٔ این مسئله پیشتر نیز در جلسات مفصل مربوط به روح بخاری صحبت کردهایم.
پس وقتی میگوییم «جسمانیةالحدوث»، معنایش این است که روح انسان از پیش موجود نبوده که بعداً به جسم تعلق پیدا کند؛ آغاز این سیر از همین مرتبهٔ جسمانی است.
تفاوت ظاهر و باطن انسانها
اما دربارهٔ قیاس میان سن تقویمی و نوعی «سن روحی» یا بهتر بگوییم سن باطنی، اصل این تشبیه قابل بررسی است.
این معنا سابقهٔ فلسفی دارد و مشابه آن را در سخنان افلاطون و فارابی نیز میتوان دید. خلاصهٔ مطلب این است که ظاهر و باطن انسانها الزاماً همسنخ و هماندازه نیستند.
از نظر ظاهری، انسانها بسیار شبیه یکدیگرند. تقریباً همه یک سر، دو چشم، دو گوش، دو دست و دو پا و اعضای مشابه دارند. در نگاه ظاهری، تفاوتها محدود است؛ اما باطن انسانها میتواند بهشدت با یکدیگر متفاوت باشد.
تمام این تفاوتها به نفس و نفوس بازمیگردد.
مثال جبرئیل و دحیهٔ کلبی
دربارهٔ حضرت جبرئیل علیهالسلام نقل شده است که وقتی حقیقت او با آن عظمت ظهور میکرد، پر و بال او افق را فرا میگرفت؛ اما هنگامی که برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در قالب انسانی تمثل پیدا میکرد، گاهی به صورت دِحْیَهٔ کلبی، که مردی خوشسیما بود، ظاهر میشد. در برخی نقلها حتی دیگران نیز این صورت انسانی را مشاهده میکردند.
این ظاهر انسانی کجا و آن باطنی که عظمتش شرق و غرب عالم را فرا میگیرد کجا؟
این مثال نشان میدهد ظاهر و باطن را نمیتوان با یک مقیاس سنجید. البته میان آنها تناسبی وجود دارد؛ چون پیشتر گفتیم «سایه شبیه اصل است»، اما با وجود این شباهت، فاصلهٔ مرتبهٔ ظاهر و باطن میتواند بسیار زیاد باشد.
بنابراین، میان سن جسمانی، مادی و دنیایی انسان و آنچه میتوان «سن باطنی» نامید تفاوت فراوانی وجود دارد. ممکن است از آن با عنوان سن روحی یا حتی از جهتی سن عقلی یاد شود؛ مقصود این است که بدن متعلق به ظاهر است، اما عقل و روح مربوط به باطناند.
عمر حقیقی به اندازهٔ رشد باطن
حکایتی نقل شده است که عالمی از قبرستانی عبور کرد و دید سنهایی که بر روی قبرها نوشتهاند بسیار اندک است؛ گویی همهٔ کسانی که در آنجا دفن شدهاند در کودکی یا جوانی از دنیا رفتهاند.
پرسید: آیا در اینجا حادثهای رخ داده است که همه در سنین پایین از دنیا رفتهاند؟
گفتند: نه؛ ما عمر انسان را بر اساس مدتی حساب میکنیم که حقیقتاً به تحصیل علم و رشد پرداخته است. مثلاً اگر کسی در تمام زندگی خود فقط سه سال حقیقتاً اهل تحصیل و رشد بوده باشد، روی قبر او مینویسیم: «سه سال عمر کرد.»
این نگاه بسیار زیباست؛ زیرا اصل، همان باطن انسان است. این بدن در نهایت میپوسد و از بین میرود؛ آنچه اصل است، باطن انسان است.
پس ممکن است کسی هفتاد یا هشتاد سال سن ظاهری داشته باشد، اما عقلش هنوز کوچک و رشدنیافته باشد.
«صِبْیانُ العُقول»
شیخالرئیس دربارهٔ برخی انسانها تعبیر بسیار زیبایی دارد: «صِبْیانُ العُقول»؛ یعنی کودکانی از حیث عقل. این تعبیر برای کسانی بهکار میرود که سن ظاهریشان بالا رفته، اما عقلشان متناسب با آن رشد نکرده است.
ممکن است کسی هفتاد یا هشتاد ساله شده باشد و ظاهراً پیر باشد، اما اندیشهاش هنوز کودکانه باشد و عقل او رشد نکرده باشد.
برعکس، گاهی نوجوانی را میبینید که چنان زکاوت و رشد باطنی پیدا کرده است که باطن او بسیار فراتر از سن ظاهریاش رشد کرده است.
پس آنچه اهمیت دارد فقط تعداد سالهایی نیست که از تولد جسمانی انسان گذشته است؛ مهم این است که در این مدت باطن و عقل او چه اندازه رشد کرده است.
سعهٔ وجودی انسان و وسعت نعمتهای بهشتی
در برخی نقلها، برای اینکه بتوانیم وسعت نعمتهای بهشتی را تصور کنیم، از تعابیری مانند باغی به اندازهٔ زمین یا حتی بزرگتر از آن سخن گفته شده است. حال پرسش این است: اگر به یک مؤمن باغی به این وسعت بدهند، این همه وسعت چه فایدهای برای او دارد؟ مگر بدن انسان چه اندازه فضا نیاز دارد؟
پاسخ دوباره به باطن انسان بازمیگردد.
باطن انسان میتواند چنان بزرگ شود که دیگر مقیاسهای مادیِ این عالم برای بیان وسعت او کافی نباشد. در آن عالم دیگر بحث، بحثِ ماده نیست؛ سخن از تجرد و وحدت است. وقتی انسان از حیث وجودی رشد میکند، سعهٔ وجودی او نیز گسترش مییابد؛ بهگونهای که حتی یک باغ برای پاسخگویی به این وسعت وجودی کافی نیست و باغها باید متناسب با آن حقیقت گسترده باشند.
پس تفاوت سن و اندازهٔ ظاهری با مراتب باطنی انسان را میتوان از همینجا نیز فهمید. آنچه در این دنیا بهعنوان بدن میبینیم، معیار نهاییِ حقیقت انسان نیست. حقیقت انسان همان باطنی است که میتواند در مسیر کمال، به چنین سعهای برسد.
اهمیت پرسشکردن در مسیر معرفت نفس
در این جلسه، پرسشها عمیقتر و پختهتر بود. البته این نباید باعث شود کسی از مطرحکردن پرسشهای ساده خودداری کند. حتی اگر سؤالی به نظر خودتان بسیار ابتدایی باشد و تصور کنید شاید دیگران آن را ساده بدانند، آن را مطرح کنید.
در این مباحث نباید از پرسیدن خجالت کشید. حتی اگر پرسش فقط دربارهٔ معنای یک واژه باشد ــ مثلاً اینکه «سوق نفس» یعنی چه ــ باز هم باید پرسیده شود. هدف این است که مطالب برای انسان روشن شود و انشاءالله با دست پُر از این مرحله عبور کنیم.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است.
انشاءالله امام زمان عجلاللهتعالیفرجهالشریف، هر کجا که هستند، همهٔ ما را دعا بفرمایند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و از سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران و بخشهای پرسشوپاسخِ خام حذف شده و تنها سخنان استاد، در موارد لازم با حفظ پاسخ و توضیح علمی او، باقی مانده است. نشانههای فنی و Segments در متن نهایی درج نشدهاند.