بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. عزیزانی که برای کلاس معرفت نفس ثبتنام کردهاند، تشریف بیاورند جلو تا جلسه حالت کلاسیک به خود بگیرد. مشکلی ندارد؛ دوستان دیگر نیز مانعی ندارد حضور داشته باشند، ولی عزیزانی که داخل کلاس هستند، بیایند جلو، خیر ببینید. خواهران میتوانند روی این صندلیهای کنار دیوار، در قسمت خواهران، بنشینند. اگر اجازه بدهید، بعد از جلسه.
يا رب أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك. بسم الله الرحمن الرحيم. لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم. اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله. السلام عليك يا داعي الله ورباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله.
در محضر پنج شهید خوشنام هستیم. روحشان شاد باشد و انشاءالله همه ما را دعا کنند. صلواتی خاص بفرمایید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
اجازه بدهید ابتدا هدیهمان را تقدیم کنیم. دو جلسه پیش، پیرامون اهمیت آیتالکرسی دو نکته گفتیم که بسیار حائز اهمیت بود و به درد شما درسآموزان و حکمتآموزان میخورد. امروز آن را با یک روایت عجیب تکمیل کنیم. عزیزانی هم که داخل کلاس نیستند و نمازشان تمام شده و مشغول خواندن تعقیبات هستند و میخواهند تشریف ببرند، این روایت را گوش بدهند و بعد تشریف ببرند. روایت بسیار عجیبی است.
اگر خاطرتان باشد، در خصوص ثواب گفتیم اینکه میگوید فلان کار را انجام بده، این ثواب را دارد، یعنی تأثیری که نفس از آن عمل میگیرد؛ نه اینکه در گوشهای از پروندهای چیزی برای شما، بیرون از وجودتان، بنویسند. با توجه به این موضوع، حالا روایت را ببینید.
عملی وجود دارد. البته شما میدانید آنچه بنده در قالب هدایا به شما تقدیم میکنم، هدایایی است که به یادگار از بزرگان اهل معرفت، اسطورههای توحید، مثل علامه حسنزاده، آقای بهجت و امثال ایشان تقدیم میکنم. البته سند دارد، منبع دارد و مأخذ دارد که خدمتتان عرض میکنم. چاشنیاش هم این است که خود بنده آن را تجربه کردهام. چیزی را که تجربه نکرده باشم، خدمت شما عرض نمیکنم. این نیز، در حقیقت، از دستورات بزرگان و اساتیدمان بوده است: تا چیزی را خودت نچشیدهای و به آن عمل نکردهای، نگو.
این روایت را مرحوم مجلسی در بحار، جلد هشتاد و هفت، صفحه سیصد و هشت آوردهاند؛ خواستید مراجعه کنید. شیخ صدوق هم آن را بیان فرمودهاند. پیامبر عظیمالشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یک دستورالعمل دارند که پیغمبر دوازده اثر برای این دستور فرمودهاند.
توجه داشته باشید، با توجه به سیر بحثهایی که قبلاً گذشت، عرض کردیم که اولاً اینها آثاری است که در نفس دارد؛ ثانیاً به قدر عقول بشری بیان شده است. یعنی حد آن فقط همین میزان نیست. قطعاً تأثیرات شگفتتر و بیشتری از این دارد. مردمی که چه آن موقع میشنیدند و چه بعدها، مثل اکنون که به ما رسیده است، عقلشان بیش از این گنجایش نداشت که پیغمبر بیشتر از این پردهبرداری کند. این نکته دوم.
نکته سوم اینکه به عظمت این مکان مقدس، عظمت این مکان مقدس را شاهد میگیرم که هر بندی که پیغمبر درباره اثر این عمل فرمودهاند، یک منبر میخواهد. یعنی چه؟ شما میدانید بنده اصلاً اهل معرکهگیری، گزافگویی و اغراق نیستم. واقعاً همینطور است. البته برای بیسوادی مثل من یک منبر و برای یک باسواد، با هر بخشش سی منبر لازم است. حالا چون موضوع جلسه ما این نیست و جلسه ما معرفت نفس است، سریع از آن عبور میکنیم و توضیح هم نمیدهیم.
آنچه را که بنده تجربه کردهام، با اجازه از پیغمبر عزیز عالم، به شما عرض کنم. این نکته قابل توجه عزیزانی است که صاحب تریبون، منبر، درس، تعلیم و تربیت و شاگرد هستند؛ سخنراناند، مداحاند یا مدیر یک بخشاند. اینها بالاخره میخواهند کلامشان تأثیر داشته باشد. چیزی که بنده، در کنار همه این فرمایشات پیغمبر، از اثر مداومت بر این دستور دیدم، همین بود: اثر کلام و تأثیر کلام.
این را به دوستان بسیار نزدیکم که برایم بسیار عزیز بودند میگفتم. این اولین بار است که دارم آن را بهصورت عمومی بیان میکنم. البته عمومی که نیست، چون قرار نیست این صوتها بیرون برود و فعلاً بنا نداریم خود شما هم آن را بدهید که بیرون برود. به هر حال، اولین بار است که به این شکل بیان میکنم. آن را به دوستانی میدادم که مثلاً طرف روضهخوان بود و میگفت: «میخواهم وقتی روضه میخوانم، اثر کند.» این کار را انجام میداد.
حالا آن آثاری را که پیغمبر فرمودهاند، سریع بگویم و توضیح ندهم. اول فرمودند: هنوز از جایش برنخاسته و بلند نشده، از جایش برنمیخیزد مگر اینکه خدا او را میآمرزد. چیز کمی است؟ خدا آدم را ببخشد.
دو: ثواب. درباره ثواب توجه داشته باشید که در سیر حکمت، معنای ثواب را چه گفتیم. ثواب شهدای امت مرا تا روز قیامت برای او قرار میدهد. الله اکبر. این همه شهید تا روز قیامت؛ یکی از آنها حاج قاسم سلیمانی است. ثواب همه اینها. عجب!
سه: فرمود برای او ثواب صد حج و صد عمره قرار میدهد. خدای من! صد حج، صد عمره. بعد اگر آثار حج را بررسی کنید، الله اکبر.
چهار: به اندازه سورههای قرآن، در بهشت به او شهر عطا میکند؛ شهر، نه قصر. صد و چهارده شهر. عجب! شاید کسی بگوید: «آقا، به چه دردمان میخورد؟ یک شهر نه، یک قصر برای ما بس است.» میگوییم: آقا، وقتی در رحم مادر بودی، اگر به تو میگفتند بیا به چنین دنیای باعظمتی، میگفتی: «ولم کن آقا، اینجا جایم خوب و خوش است.» اصلاً نمیتوانستی این عالم را تصور کنی. حالا که به این دنیا آمدهای، کره مریخ را هم به تو بدهند، برایت کم است. آنجا هم همینطور است. سر خودمان را کلاه نگذاریم. پس صد و چهارده شهر در بهشت.
پنج: خدا هزار فرشته را مأمور میکند. مأموریتشان چیست؟ تا روز قیامت برای او حسنات مینویسند. یعنی هزار فرشته شروع میکنند به نوشتن حسنات تا روز قیامت. حالا این حسنات باز نسبت به نفس شخص است و این هم جای بحث دارد.
شش: از دنیا خارج نمیشود مگر اینکه جایگاه خود را در بهشت ببیند. این یعنی به شهود میرسد؛ بالاتر از کشف.
هفت: مانند آن است. این «مانند آن است» کار ما را آسان کرده است؛ پیغمبر فرمودهاند «مانند است». یعنی همان اثری که در نفس میگذارد، مثل این است که صد بار دور خانه خدا طواف...
طواف کرده باشد. چه اثری در نفس دارد؟ این چه اثری میگذارد؟
هشت: مانند آن است که صد بنده را آزاد کرده باشد.
نه: حالا که دارید مینویسید، من با تأمل بخوانم که اذیت نشوم. چنین کسی از جایش برنمیخیزد الا اینکه... این قسمت خیلی شیرین است. بسیار لذت بردم. جالب است که بدانید من، قبل از اینکه این روایت را ببینم، این عمل را چندین سال از یکی از اساتیدمان به یادگار داشتم. ایشان در گوشی هم به ما گفته بودند و انجام میدادم. بعد، اخیراً این روایت را دیدم. برایم خیلی جالبتر بود که فرمود: از جایش برنخیزد الا اینکه خداوند هزار رحمت را به سویش میفرستد. رحمت! الله اکبر.
حالا اینکه إِنَّ لِلَّهِ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ. یک جا میفرماید ان لله فی ایام دهر کن. بعد از الله، این رحمت بوی اسم «الله» را دارد؛ یعنی جامع است. فَتَعَرَّضُوا لَهَا. بوی جامع میدهد.
ده: از جایش برنمیخیزد الا اینکه دعایش مستجاب میشود. چقدر ما میگوییم: «آقا، حاجآقا، برای ما دعا کن.» دعای خودت مستجاب میشود.
حالا یکسری چیزها دعای ماست و یکسری چیزها طلب وجود ماست، خواسته ماست و تبدیل به دعا نشده است؛ یعنی ما به زبان نیاوردهایم، ولی دلمان آن را میخواهد. به آن میگویند «خواسته». فرق بین دعا و خواسته را توجه کنید؛ چون در قسمت بعدی، پیغمبر میفرماید که باز از جایش برنمیخیزد الا اینکه خواستهاش برآورده میشود؛ یعنی طلبش را خدا به او میدهد.
یازده: خواستهاش برآورده میشود.
و آخری، دوازدهمی: فرمود بهخاطر هر سجدهای که انجام داده است، خداوند چه ثوابی به او بدهد خوب است؟ برای هر سجده، همان ثوابی که وقتی تسبیح حضرت زهرا را میگویی: هزار رکعت نماز مستحبی، برای هر سجدهای که انجام داده است. الله اکبر! عجب خدایی داریم. ببینید این چه عملی است! این چه عملی است؟ بگویم یا نگویم؟ یا شما را در خماری بگذارم و رد شوم؟
من عادت دارم قبل از اینکه مسائل مهم را بگویم، کمی مزهمزه میکنم. امروز به همکارمان در اتاق گفتیم که کمی مزهمزه کنیم. بعد ایشان خیلی برافروخته و مترصد بود که این چه عملی است. گفتم: «باشد، طلبت.» بنده خدا هم در خماری مانده است. حالا شما را اذیت نکنیم، چون شاید جلسه بعد ما زنده نباشیم.
پرسش: بعد از نماز؟ [پچپچ]
پاسخ: دو سجده در آن هست، بله. حالا خدمتتان عرض میکنم. این دستور اول مخصوص بعد از نماز وتر است. نماز وتر را که خواندید، انشاءالله. اینطور هم نباشد که بگویید: «حالا ما که دائم نمیتوانیم بخوانیم.» چون از چهره بعضیها این حرف و این لسان حال را میخوانم که: «آقا، ما که اصلاً...» تا گفتم وتر، یکباره عدهای وا رفتند! نه، اگر شده ماهی یک بار هم این کار را انجام دهید. اگر اذان را هم گفتند، باز انجام دهید؛ چون بعضیها فکر میکنند وقتی اذان گفته شد، دیگر نمازها را باید رها کنند. نه، اگر دو تا دو رکعتی را قبل از اذان صبح خوانده باشید، بقیهاش اداست، قضا نیست؛ یعنی میتوانید بقیه را بخوانید.
بعد از نماز وتر، تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها را انجام میدهید. بعد به سجده میروید و پنج مرتبه این ذکر را میگویید: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ. سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ.
حالا درونمایه این ذکر چیست و در روایات و آیات دربارهاش چه خبر است، انسان در برابر عظمت این ذکر میماند. پنج بار.
بلند میشوید، مینشینید و آیهالکرسی را میخوانید. این سومین جلسه است که ما درباره آیهالکرسی حرف میزنیم. آیهالکرسی را میخوانید، دو مرتبه به سجده میروید. آن دستور اول، اللَّهُمَّ احْفَظْ حَدَقَتَيْهِ بِحَقِّ حَدَقَتَيْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، این را هم میتوانید به آن بهعنوان چاشنی اضافه کنید؛ اشکالی ندارد. خود اهلبیت فرمودهاند.
آیهالکرسی را خواندید، دو مرتبه به سجده میروید و پنج بار دوباره همان ذکر را میگویید: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِكَةِ وَالرُّوحِ.
توجه داشته باشید که در بعضی از منابع، دستور دیگری بعد از نماز وتر هست که طولانی است. این ذکر به این شکل آمده است. پنج بار هم سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنَا وَرَبُّ الْمَلَائِكَةِ. با آن مخلوط نشود؛ آن یک دستور دیگر است، با آثار دیگر و طولانیتر هم هست. این یک دستور دیگر است.
یک صلوات تقدیم کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
برای اینکه به فضل اجلال...
پرسش: بعد از سجده دوم دعا نداریم؟
پاسخ: نه، تمام میشود. سجده دوم که تمام میشود، دستور هم تمام است.
برای اینکه متوجه باشیم خدای منان چه توجه و عنایتی به ما کرده است که اکنون بر سر سفره کلاس و کتاب و جلسه معرفت نفس نشستهایم، اجازه بفرمایید چند جمله از علامه را در این خصوص بخوانم.
چنانچه خاطر شریفتان باشد، ما وارد کتاب «گنجینۀ گوهر روان» شده بودیم. البته درس ما از کتاب «معرفت نفس» علامه، از جلسه اولش، شروع خواهد شد که هنوز شروع نشده و ما در مقدمهایم. این هم یک مقدمه دیگر.
ایشان در ابتدای فصل اول کتاب «گنجینۀ گوهر روان» اینچنین قلم زدهاند: «بدان که مبحث نفس ناطقه انسانی»، یعنی همین سفرهای که شما را بر سر آن نشاندهاند، «قلب جمیع معارف ذوقیه» است.
آقا، «ذوقیه» یعنی چه؟ یعنی عرفان. آن هم «قلب»، یعنی محل تجمع، و آن هم «جمیع». خیلی حرف است؛ یعنی هیچچیز را در موضوع عرفان و در وادی عرفان فروگذار نکرده است. «قلب جمیع معارف ذوقیه و قطب قاطبه مسائل حکمیه»، یعنی مسائل برهانی و عقلی. «قطب قاطبه»؛ قطب یعنی همه در حکمت گرد این میچرخند؛ حکمتی که باطن علم بود.
«و محور استوار»، یعنی محوری که محکم هم هست، «کل مطالب علوم عقلیه و نقلیه». الله اکبر. «و اساس پایدار همه خیرات و سعادات است.»
عجب! واقعاً معرفت نفس چنین جایگاهی دارد؟ چون اول فرمود چه؟ «بدان که مبحث نفس ناطقه انسانی»، یعنی همین شناخت نفس، شناخت حضرتعالیِ خودت؛ که امیدواریم واقعاً ما را به آنجا منتهی کنند.
ادامه میدهند: «و معرفت آن»، یعنی معرفت نفس، «اشرف معارف است».
یعنی من و شما اکنون بر سر شریفترین سفرهها نشستهایم. «و پس از معرفت حق سبحانه هیچ موضوعی در حکمت» ــ این هم حکمت متعالیه است ــ «در حکمت متعالیه به پایه اهمیت آن نمیرسد.»
بعد از معرفت نفس، معرفت رب. البته چون مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ، شاهراه آن هم از همینجا میآید. یعنی اگر بخواهید به معرفت رب هم برسید، اکنون شاید گذرا از کنار این صحبت من بگذرید و گوشهچشمی نگاه کنید که حالا حاجی چه میگوید؛ ولی بعداً انشاءالله این را بهخوبی میچشید که واقعاً جز از طریق معرفت نفس نمیشود به معرفت رب رسید. حتی نمیشود به معرفت امام، بهشت، جهنم و هیچکدام از اینها رسید؛ حتی معاد، حتی قرآن. واقعاً اینچنین است. اصلاً نگاه ما را زیرورو میکند.
و به بیان متقن و متین صدرالمتألهین ــ صدرالمتألهین کیست؟ احسنت، ملاصدرا، روحش شاد ــ در کتاب نفس اسفار، ایشان اینچنین فرمودهاند و علامه به فرمایش ایشان ارجاع میدهند: مِفْتَاحُ الْعُلُومِ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ.
مشایخ علامه حسنزاده فرمودهاند ملاصدرا لطف خدا به مردم دوران بوده است؛ لطف خدا. قاعده لطف خدا را در علم کلام مطالعه کنید تا متوجه شوید قاعده لطف کجاست؛ در امام است، در انسان کامل است. یعنی در حقیقت، ملاصدرا جانشین امام زمانش بوده است. چنین معنایی از آن درمیآید. چنین کسی دارد معرفت نفس را برای من و شما در یک جمله بیان میکند. علامه هم تصریح دارند: مِفْتَاحُ الْعُلُومِ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ.
کلید همه علوم. یادتان هست جلسه پیش گفتم وقتی انشاءالله ما از این دنیا با عاقبتبهخیری برویم، آنطرف تازه سلسله بحثها و معارف و تعلیم و اینها شروع میشود. یک کلید میخواهند به تو بدهند که همه علوم به این کلید برمیگردد. مفتاح همه آن علوم است. ملاصدرا میفرماید: مِفْتَاحُ الْعُلُومِ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ. روز قیامت، کلید همه علوم است؛ شاهکلید است.
و مَعَادُ الْخَلَائِقِ، آن چیزی که خلائق به سمتش برمیگردند، عودشان به چیست؟ هُوَ مَعْرِفَةُ النَّفْسِ وَمَرَاتِبَهَا. الله اکبر.
یعنی هر نفسی که از این دنیا انصراف میدهد و وارد مرحله بعدی زندگیاش میشود، انگار سرش که به سنگ لحد میخورد، یعنی سرش را به تختهسیاه درس معرفت نفس میزنند؛ مینشانندش و میگویند: «بنشین، حالا به تو بگوییم که چه کسی بودی، چه هستی و چه خواهی بود.»
هرچه انسان آنطرف حسرت میخورد... از من به شما نصیحت؛ شاید باید کتابی به ضخامت چند برابر این کتابی که اکنون دست من است بخوانید تا واقعاً به این جمله برسید. هرچه در برزخ معطل بمانید ــ برزخ است دیگر؛ میگویند من در حالت برزخی هستم، گیر کردهام ــ هرقدر آنجا معطل بمانید، دلیلش چیست؟ دوری خودتان از شناخت خودتان است. هرکس خودش را بهتر شناخته باشد، برزخش زودتر تمام میشود و سیر میکند. چرا شهید به سرعت برق برزخ را طی میکند؟ چون خودش را خوب شناخته و به او شناسایی داده است.
البته این ادامه دارد. و به منطق شیوا و رسای دیگرش، یعنی ملاصدرا، در شرح هدایه اثیر... [نفس عمیق] چهار خط است؛ من قسمت اولش را میخوانم. علامه فرمودهاند که ملاصدرا در شرح هدایۀ اثیر اینگونه میفرماید: عِلْمُ النَّفْسِ هُوَ أُمُّ الْحِكْمَةِ.
آقا، معرفت نفس حکمت نیست، بلکه مادر حکمت است. وَأَصْلُ الْفَضَائِلِ. الله اکبر. «اصل» یعنی چه؟ یعنی ریشه. میگویند شما باید اصولی باشید. خوبی این جلسات این است که شما را اصولی بار میآورد؛ یعنی با ریشه بالا میآیید. دیگر کسی نمیتواند شما را بکند، چون ریشه دارید؛ نمیتواند بهراحتی شما را از ولایت جدا کند.
میگوید اصل همه فضیلتها معرفت نفس است. یعنی چه؟ یعنی ریشه؛ ریشه همه معرفتها. همین الآن عرض کردم. بعداً انشاءالله بیشتر به این حرف میرسید. شاید همین الآن هم قطعاً رسیدهاید، اما بیشتر خواهید رسید که تا خودمان را نشناسیم...
من به شما قول میدهم؛ زیاد هم نه، ده جلسه جلو برویم، نه صد جلسه، فقط ده جلسه، این دورنمایی که داریم میگوییم بهخوبی برایتان باز میشود. میبینید که اصلاً آن خدایی را که تا حالا میشناختید کنار میگذارید. اصلاً همان جلسه اول، جمله اول کتاب «معرفت نفس» علامه. جمله اول جلسه اول، درس اول چیست؟ چه کسی میداند؟ آفرین، خواهرها درست گفتند: «وجود است که مشهود است ماست.»
این جمله بسیار کلیدی است. حالا به درونمایهاش که ما نمیتوانیم برسیم؛ اما به نظر من، این جمله از معجزات قولیه و انشائیه علامه است. در آن جلسه، وقتی این جمله را باز کنیم، متوجه میشوید. در همان جلسه اول میبینید نگاهتان به پروردگارتان بهکلی عوض شده است.
تا اینجا دیگر وعدهوعید ندهیم و ادامه بحث را پیش ببریم. من در هر جلسه یک کتاب هم معرفی میکنم. کتابی که علامه بارها و بارها توصیه داشتند آن را بخوانید، «علم الیقین» مرحوم ملا محسن فیض است. دو جلدی است و جلد دومش اکنون دست من است.
در صفحه دویستوهشتادوهشت، ملا محسن موضوعی را مطرح میکند: در قیامت، مردم، هرچند چهرههایشان نسبت به دنیا متفاوت شده است، چون تمثل برزخی پیدا میکنند، یا در خود قیامت تمثل به نحو اخروی و قیامتی و اکبر میشود، آن علائم صغری و اصغر بودنش بیرون میآید، تام میشود، شکل واقعی خودش را میگیرد و بر اساس اعمالش چهرهاش نمایان میشود؛ بالاخره عوض میشود.
شما تصور کنید، معذرت میخواهم، انسانی را که اکنون خدا، به اقتضای ستّارالعیوبیاش، خواسته است این شخص با همین چهره معمولیاش دیده شود و غالباً او را همینگونه میبینند؛ اما ملکات نفسش او را شبیه بوزینه ساخته و بدن برزخیاش بوزینه است. شما این دو را کنار هم بگذارید. جسارتاً یک بوزینه را کنار این انسان بگذارید؛ اصلاً شباهتی به هم ندارند. این یک چیز است و آن چیز دیگری. شما این بوزینه را میبینید، هیچوقت یاد آن شخص نمیافتید؛ او را میبینید، یاد بوزینه نمیافتید.
ولی اینجا ملا محسن میفرماید علت چیست که آن دنیا، با اینکه شبیه بوزینه محشور میشوند، هرکس که او را میشناخته باز هم میشناسد؟ با اینکه بوزینه محشور شده، ولی میداند این چه کسی است. علتش چیست؟ یک علت بسیار شیرین میآورد که مربوط به بحث معرفت نفس ماست.
این هم بهعنوان یک مقدمه دیگر. دوباره به همان کتاب «گنجینۀ گوهر روان» برگردیم. ایشان میفرماید: «زیرا بنا بر تحقیق محققین، بدون هیچگونه تردیدی، تشخیص و تعین بدن...» تشخیص و تعین یعنی چه؟ یعنی آن شخصیت، آن عینیت؛ یعنی اینکه شخص شما، عین شما، این بدن شما تشخیصی دارد که شده شما و تعینی دارد که شده شما. که اگر این تع...
تعین و این تشخیص و این فردیت را نداشت، فرد دیگری بود، شخص دیگری بود، عین دیگری بود. میفرماید تشخیص و تعین بدن و تفاوت او با دیگران بهخاطر چیست؟ اصلاً چرا آدمها با هم متفاوتاند؟ چهرههایشان را نگاه میکنید؛ با اینکه همه یک سر و دو گوش دارند، همه دو دست و دو پا دارند و همه پیکرها ظاهراً یکشکلاند. درست است؟ کسی سه دست و چهار پا ندارد؛ همه دو دست و دو پا دارند. اما این تفاوتها به چه خاطر است؟
ملا محسن قبل از آن هم تأکید میکند: «بدون هیچگونه تردیدی». کلمات اینها حسابشده است؛ مثل ما نیست که همینطور دهان باز کنند. یعنی یقیناً. میفرماید این تفاوت او با دیگران فقط به سبب نفس است، نه به سبب بدنها. عجب! عجب اصولی از همین جمله بیرون میآید؛ اصول، نه اصل.
مثال بزنم؟ اگر قرار است بدن نشانگر نفس باشد، یعنی نفس متقاید، متمایز و متخالف است. این نفس فرق میکند. تفرق به نفس است، تشخیص به نفس است، نه به بدن. پس بدن اصل نیست. بدن چیست؟ فرع است. به یک معنا بدن میشود سایه نفس. درست است؟ بدن میشود سایه نفس.
یک سؤال: سایه شبیه چیست؟ اصلش. آفرین. شبیه اصلش است. چون وقتی یک پرنده در آسمان پرواز میکند، از سایهاش که روی زمین میبینید تشخیص میدهید پرنده است. سایه همیشه شبیه اصلش است. پس اکنون بدن ما شبیه نفس ماست و چون نفوس با هم متفاوتاند، بدنها متفاوت شدهاند. عجب! چقدر جالب.
پس از بدنها میشود وضعیت و زبان حال آدمها را تشخیص داد؟ بله، این هم روش دارد. فکر میکنم جلسه پیش به شما گفتم که اینها روشمندند. اگر من و شما ظرفیت داشته باشیم، انشاءالله حضرت استاد ــ منظورم از استاد، علامه است ــ با اشراقات معنویهشان و هدایت علمی و ارشادیشان این روشها را به من و شما آموزش میدهند؛ چه من اینجا بنشینم، چه ننشینم.
روشی دارد که از چهره شخص تشخیص بدهید باطنش چگونه است. منتها انسان باید به جایی برسد که دزدی نکند. صرفاً به کسی چشم باطنبین بدهند و بعد بیفتد به نگاه کردن داخل خانه این و آن؛ این دزدی است، این بیمعرفتی و بیظرفیتی است. انسان باید به آن ظرفیت برسد. بعد، وقتی این روشها را یاد میدهند، میبینید که اصلاً خودش یک علم است.
بله. یُعْرَفُ المُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ. اینجا البته باید بحث شود؛ یعنی یُعْرَفُ المُهْتَدُونَ نیست، یُعْرَفُ المُؤْمَنُونَ نیست؟ چرا، هست. آنجا تخصیصی خورده و علتش هم سیاق آیات است که پشت سر هم آمدهاند. بله، همه را اصلاً از چهره میشود شناخت. امیرالمؤمنین فرمود که من پیشانی شما را نگاه میکنم، تمام درونتان در پیشانی و سیمای شما مشخص است. حالا روشهای اینها بماند.
پس این اصل دارد خودش را نشان میدهد. علت تفاوت بدنها چه شد؟ نفس. چرا من اکنون این را برای شما خواندم؟ دارم تصریح میکنم، شما را ترغیب میکنم و به یک معنا تهییج میکنم؛ هیجانات عقلی، نه وهمی، تا حواسمان جمع باشد که شناخت نفس چقدر مهم است.
تا شما نفست را نشناسی، حتی به قیافه خودت گیر میدهی که چرا من این شکلی هستم؟ نفست را نمیشناسی که میگویی چرا این شکلی هستم. اگر نفست را شناختی، دیگر «چرا» ندارد. باید این شکلی باشی، چون نفست این شکلی است.
یک مثال دیگر: چهره جوانی رهبر عزیزمان را در نظر بگیرید. مگر آدم وقتی پانزدهساله، چهاردهساله یا سیزدهساله است، پاک نیست؟ هنوز به سن تکلیف نرسیده و پاک است. آن موقع هیچ گناهی از او سر نزده است. اما همان چهره پاک رهبر را در دوران جوانی و نوجوانی، که هیچ گناهی از او سر نزده، کنار چهره اکنون ایشان بگذارید. اصلاً قابل قیاس نیست. این چهره زاییده چیست؟ این چهرهای که اکنون ما میبینیم زاییده چیست؟ سیر نفس است. آفرین، نفس. نفس فرق کرده است و این چهره شده سایه آن.
چرا چهره بزرگان دیدنی میشود؟ هرچه سنشان بالاتر میرود، بیشتر دوست دارید به آنها نگاه کنید؛ ولی شاید وقتی کوچکتر بودند اینگونه نبود. یا حتی از جهت ریختشناسی، شاید چهرهشان به هر جهت خیلی زیبا نبود. ریختشناسی و روانشناسی را عرض میکنم. اما دوست دارید ساعتها زل بزنید و نگاهشان کنید.
این زیبایی و این جمالی که در چهرهای ظاهراً بیریخت ــ جسارتاً به ایشان یا خدایناکرده ــ دیده میشود... چون اتفاقاً خدا خودش میداند چگونه به زیباترین زیبایی خلق کند. ما چهار تا زیبایی را در چه میبینیم؟
یک بنده خدایی آمده بود... من آن لحظه نبودم؛ از دوستان شنیدم، زمانی که قم درس میخواندیم. یکی از طلبهها گفت کسی نزد آقای بهجت آمده بود و گفته بود: «چرا دماغ شما اینقدر بزرگ است؟ چرا دماغتان را عمل نمیکنید؟» بیتربیت و بیادب، با آقای بهجت اینگونه حرف زده بود. به نظر شما آقای بهجت چه باید میگفت؟ ایشان فرموده بودند: «شما چرا عقلت را عمل نمیکنی؟ برو عقلت را عمل کن. اگر من بینیام را باید عمل کنم، تو عقلت را عمل کن.» چون آدمها نمیفهمند.
پس میبینید که علت عوض شدن چهرهها حتی به این مسئله برمیگردد. خدا رحمت کند مرحوم شیخالرئیس را. جملهای دارند، اگر اشتباه نکنم در نفس شفا، که میفرمود غالب مردم، اکثریت مردم، چهرهشان متعارف است؛ یعنی نگاه میکنید، عرفاً نه بدتان میآید، نه مشمئز میشوید و نه خیلی خوشتان میآید؛ چهرهای معمولی دارند.
عده قلیلی از مردم هستند که وقتی نگاهشان میکنید، حالتان به هم میخورد و دوست دارید زودتر نگاهتان را بردارید؛ مثل مثلاً ترامپ، نتانیاهو. اصلاً نگاهش میکنید، شبیه خوک پستفطرتی شده، قیافهاش مسخ شده است. شیخالرئیس میگوید چرا؟ فرمود بهجهت ملکات، ملکات نفس. آنقدر اصرار بر گناه صورت گرفته که چهره مسخ شده است. عده قلیلی اینگونهاند. ستّارالعیوبی خدا در این عالم نمیگذارد این مسئله درباره همه آشکار شود.
عده قلیلی هم طوری میشوند که چهرهشان ملکوتی میشود و شما دوست دارید همچنان نگاهشان کنید. همه اینها به چه جهت است؟ بهجهت نفس؛ چون نفسها فرق دارند. این را میخواستم به شما عرض کنم.
جمله را کامل کنم. ملا محسن ادامه میدهد که: «و به این جهت است که بدن زید و اعضای او به زید منسوب است و به او شناخته میشود. و با اینکه این اعضا متعددند، ولی وحدت دارند و میگوییم زید یک شخص است، اگرچه این بدن و اعضا به عمو...»
انواع دیگری تبدل یابند.» یعنی اگرچه این بدن، اطوار و اعضا و اجزای متعدد دارد؛ دست و پا و گوش و چشم و امثال اینها، اما همه به یک شخص واحد انتساب داده میشوند: چشم آقا، گوش آقا، دست آقا، پای آقا.
حالا اگر دقت بفرمایید... آقا، نیم ساعت را بگیرید؛ تمام شد فکر کنم. نیم ساعت شد؟ پنج دقیقه هم گذشته است. ما هنوز وارد کتاب نشدهایم و در مقدمهایم. خیر، انشاءالله.
نکته آخری که خدمت شما عزیزان عرض کنم، این سؤالی است که اینجا ایجاد شده و ملا محسن جواب میدهد. میفرماید چرا با اینکه عدهای شبیه الاغ ــ معذرت میخواهم ــ بوزینه، گاو و اینها محشور میشوند، اما همدیگر را میشناسند؟ میگوید به چه جهت؟ به ظاهرش کاری نداشته باش؛ نفس همدیگر را میشناسند که این نفس فلانی است. آن نفس است و آن نفس، خودش را آنجا به این شکل نشان میدهد. از این حیث، همهچیز به نفس برمیگردد.
حالا میدانم برایتان سؤال پیش میآید که مگر نفس یک امر باطنی نیست؟ چگونه آنها ظاهر طرف را میبینند؟ چگونه از یک امر باطنی به ظاهر پی میبرند؟ جوابش را بعداً به شما میگوییم.
فعلاً فقط این را داشته باشید که اکنون ما اینجا در ذیل و سایه اسم ظاهر حضرت حق هستیم. الباطن پس از مرگ، با اسم الباطن ظهور میکند. یعنی ما اکنون از ظاهر خبر داریم، اما از باطن، جز عدهای از اولیاء الله، خیلی خبر نداریم. آنطرف برعکس میشود. اسم الباطن؛ یعنی نفس ظهور میکند. طلوع و ظهور نفس را آنجا شما میبینید.
پس این هم یکی از مراتب شناخت نفس است. چگونه ظهور میکند؟ یعنی چه که باطن، باطن نفس، دیده و آشکار میشود؟ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ. چقدر آنجا حرف داریم. انشاءالله خدا توفیق بدهد.
ببخشید، بیشتر از نیم ساعت شد.