ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 004

عزیزان، هر کس دوست دارد می‌تواند تشریف ببرد. از اینجا به بعد اختیاری است. کسانی که اسم داده‌اند و ثبت‌نام کرده‌اند، حضورشان در این نیم‌ساعت اول اجباری است. چند جلسه که مقدمات ما تمام شود، دیگر اجازه نمی‌دهیم کسی وارد شود. اگر کسی مثلاً نیامده باشد، دیگر شرمنده‌ایم.

من در خدمتتان هستم؛ اگر کسی سؤالی دارد، مطرح کند.

پرسش: بحث حق مطلقی که می‌گوییم مربوط به «علی‌ام البنی» و «حق مهدی» است؟ در ابتدا این حق است؟ این حق مطلقی که شما فرمودید، در بحث «آله مهدی» و «آدم سیار» در چند مورد همان یکی است؟ صفتی که دربارهٔ امیرالمؤمنین و آل معظم آمده، اشاره به همان حق دارد؟

پاسخ: ابتدا سؤال اولتان را جواب بدهیم. بله، سؤال زیبایی است و جوابش در خود سؤال است. کاش آقای هاشمی سؤال ایشان را هم، چون ضبط می‌شود، در ضبط داشتند. الان توضیح می‌دهم.

ایشان می‌پرسند آنجا که می‌فرماید: «علی مع الحق و الحق مع علی»، یا روایاتی مانند این، آیا همین حقی است که شما امروز ترجمه‌اش کردید؟

من یک اصل کلی را به شما آموزش بدهم تا از این پس بتوانید به‌راحتی به این قبیل سؤالات پاسخ بدهید. زیباییِ این سیری که علما به ما یاد داده‌اند، این است که شما را اصولی بار می‌آورند. قرآن هم همین کار را کرده است. قرآن ما را اصولی بار می‌آورد و مسیر اصول را به ما می‌آموزد. قرآن سراسر اصل، اصول و امهات است. به ما یاد می‌دهد و ذهن ما را اصولی بار می‌آورد.

چرا اصول و کفایه را در حوزه‌ها بعد از فقه می‌خوانند؟ چرا آن را در آخر قرار داده‌اند؟ چون تا کسی این را نخواند، مجتهد نمی‌شود؛ یعنی باید اصولی بار بیاید. شما هم باید در وادی حکمت و عرفان همین‌گونه اصولی بار بیایید.

خسته‌تان نکنم؛ هر کجا در اسماء حسنی و صفات اولیا «الف و لام» بود، منظور حق مطلق است. هر کجا الف و لام نبود، می‌تواند منظور حق مطلق باشد و می‌تواند منظور اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم الصلاة و السلام باشد.

حالا با این توضیحی که من دادم، سؤال ایشان چه می‌شود؟ می‌گوید در «علی مع الحق»، «حق» الف و لام دارد. پس این حق کدام حق است؟ شما بگویید.

آفرین؛ حق مطلق است، چون الف و لام دارد. این را هم من از خودم نمی‌گویم. علامه حسن‌زاده در شرح مصباح الأنس مرحوم ابن فناری این را توضیح داده‌اند.

صادقانه به شما بگویم، تا پیش از این فرمایش علامه، با اینکه این‌همه استاد دیده بودیم و کتاب خوانده بودیم، فکر می‌کردم ما می‌توانیم مثلاً به امیرالمؤمنین هم بگوییم «الکریم»، «هو الکریم». بعداً دیدم نه، اشتباه است. «الکریم» فقط خداست؛ اما «کریم» هم اهل‌بیت هستند و هم خدا.

متوجه شدید؟ چرا؟ هر کس چرایش را بگوید، جایزه دارد. راستی، جلسهٔ پیش قرار بود به چه کسی جایزه بدهم؟ شما بودید؟ یادتان باشد این‌ها را. کاش یک نفر این‌ها را می‌نوشت تا ما هدیه‌های خوبی تقدیم کنیم.

پرسش: اشاره‌ای که در آن متنی که شما فرمودید، فکر می‌کنم به این است که از این موهبتِ حق نیست، از آن موهبتی است که خدا گفته...

پاسخ: نه، سؤال من فعلاً این بود که چرا اهل‌بیت نمی‌توانند «الحق» باشند؟ مگر همهٔ کرم در آن‌ها نیست؟ همهٔ حق در آن‌ها نیست؟ همهٔ علم در آن‌ها نیست؟ چرا امیرالمؤمنین نمی‌تواند «العلیم» باشد، اما «علیم» هست؟ شما بفرمایید.

پرسش: چون کامل نیست، استاد؟

پاسخ: بفرمایید.

پرسش: چون «الحق» این‌ها را ایجاد کرده؛ یعنی ریشهٔ اصلی یا آفریدگارشان «الحق» است.

پاسخ: جواب درست است، اما کامل نیست. شما نفر آخر.

پرسش: «الحق» و «الکریم» به‌عنوان ذیلش وارد نمی‌شود.

پاسخ: شما از جنبهٔ ادبیاتی جواب درستی دادید، اما باز جواب سؤال من نبود. جواب مفهومی ندادید. پاسختان جنبهٔ ادبی داشت، ولی درست هم بود. شما بفرمایید.

پرسش: استاد، «الحق» در حق تجلی کرده؛ یعنی...

پاسخ: خوب، درست است.

پرسش: اهل‌بیت واسطه‌هایی هستند که حق در آن‌ها تجلی شده است. پس «الحق» کلیت دارد، نسبت به حقی که این‌ها مثلاً...

پاسخ: آفرین، نزدیک شدید، اما باز کاملش نکردید. بااین‌حال، کامل‌ترین جواب را فعلاً شما دادید. شما بفرمایید.

پرسش: استاد، در عالم دنیا تمام حق هستند، ولی عالم انسان بالاتر از این است.

پاسخ: آفرین. آن بارِ «الحق» و «الکریم» را پیدا نکرده است. آفرین. ولی باز چیزی باید بگوییم که این را کامل‌تر کند. شما هم خیلی خوب گفتید. شما بفرمایید.

پرسش: می‌توانیم بگوییم آینه‌ای از حق هستند؛ حق را انتقال می‌دهند در خدمت شما و دیگران، یعنی حقشان دیده می‌شود.

پاسخ: این هم درست است، اما باز کامل نیست. البته این را بدانید که بعضی‌ها لفظ «آینه» را دربارهٔ اهل‌بیت درست نمی‌دانند؛ چون آینه چیزی را نشان می‌دهد که در خودش ندارد، فقط آن را نشان می‌دهد. اهل‌بیت آن را در خودشان پیاده کرده‌اند و بعد آینه‌اند. از این جهت، این تعبیر به یک معنا جسارت به آن‌هاست.

حالا این الفاظ خاکی‌اند و کامل نیستند. ما در عالم خاکی هستیم و الفاظ هم مادی‌اند. چه کنیم؟ مثلاً چیزی بهتر از «آینه» نداریم که بگوییم، ولی باز هم تعبیر دقیقی نیست.

خانم‌ها نمی‌خواهند چیزی بگویند؟

پرسش: چون فراخوان دادید که اگر کسی می‌خواهد بگوید، شاید منظور از تعبیری که استفاده کردیم این باشد که اهل‌بیت حقی را... برای اینکه هر یک از اسماء، اسماء الهی است، بعد می‌گوید که این اسماء آن چیزی نیست که شما حتی درباره‌اش فکر می‌کنید. همان یکی را ببینیم یا صدِ آن. بعد اینجا می‌خواهد بگوید چون شما انسان هستید، شناختتان از حق در اهل‌بیت در حدی است که می‌توانید از اهل‌بیت درک کنید؛ یعنی حقی...

پاسخ: باز هم جواب کاملی نبود. حرف شما درست است، اما کامل نیست. خواهرم، بفرمایید.

پرسش: چون حق از خودِ احدیت است، ولی اهل‌بیت خودشان امکان هستند.

پاسخ: آفرین. این هم مطمئناً جواب خیلی خوبی بود، اما باز کم است؛ یعنی آن چیزی که من مدنظر دارم نیست. جواب ایشان هم درست است، ولی لفظی که ایشان به کار بردند خیلی خوب بود: خدا ذاتی است؛ این‌ها بالعرض‌اند یا به یک معنا، ارجاع ربطی‌اند.

پرسش: هست و جزو نیست.

پاسخ: چیست؟

پرسش: هست و جزو نیست.

پاسخ: آفرین. شما بفرمایید.

پرسش: جامعیت؛ جامعیت اسم الله الا الله.

پاسخ: یعنی اهل‌بیت جامعیت ندارند؟ اهل‌بیت جامعیت ندارند؟

پرسش: همه مثل حاجب و زوجه، همه وابسته‌اند.

پاسخ: حرف شما درست است، درست است. الف و لام دلالت بر استغراق دارد؛ یعنی همه‌چیز در آن جمع است. هرچه حق است، در «الحق» است. مگر همهٔ حق در اهل‌بیت پیاده نشده است؟

پرسش: اهل‌بیت همه از حق‌اند.

پاسخ: همه از حق‌اند؛ یک سنگ هم از حق است. آن آیه چه بود؟ سنریهم. من عاشق این آیه‌ام. هر کس سر قبر من آمد و خواست مرا شاد کند، همین آیه را بخواند. چیز دیگری هم نمی‌خواهد برایم بخواند؛ همین آیه را برایم بخواند: سنریهم. سَنُرِيهِم ما می‌خواهیم بعداً به این‌ها نشان بدهیم. آیاتنا في الآفاق و في أنفسهم. آیات ما در نظام آفاقی و در نظام انفسی تبیین شده است. می‌خواهیم نشان بدهیم که چه بشود؟ حتى يتبين لهم

تا برای آن‌ها آشکار شود که «أنه الحق». او حق است. این ضمیر مفرد «أنه الحق» را بحث کردیم. این ضمیر مفرد به چه چیزی برمی‌گردد؟ «آفاق» که جمع است، «أنفس» هم که جمع است. «سنریهم» و دوباره «نریهم» جمع است؛ یعنی متکلم وحده نیست. بالاخره «أنه الحق» به کجا برمی‌گردد؟ «آیاتنا» هم جمع است.

جوابش را گفتم؛ مثل اینکه حواستان نبوده است. وقتی نمی‌نویسید، این اشکال پیش می‌آید. همه باید کاغذ و قلم داشته باشند. جلسهٔ بعد اگر کاغذ و قلم نداشته باشید، شرمنده می‌شوم.

یادتان باشد عرض کردیم که مرحوم استاد محمدحسین حسینی تهرانی، علامه تهرانی، در کتاب سه‌جلدی بسیار عالی «الله‌شناسی» خود ـ که توصیه می‌کنم حتماً این کتاب را بخوانید ـ جواب داده‌اند که چرا اینجا این ضمیر مفرد آمده است. خلاصهٔ جواب ایشان این است که آن «ه» مفرد، ضمیر «أنه»، به ذات این آیات برمی‌گردد؛ به ذات و باطن این آیات، ذات آفاق و ذات أنفس، یعنی باطنشان، نه ظهورشان. ذاتشان از چیست؟ از حق است.

پس این‌طور بگوییم: آیا به نظر شما من الآن حق هستم یا نه؟

پاسخ: بله.

شما حق هستید؟ یک سؤال دیگر: آیا شما آیت‌الله هستید؟

پاسخ: نه.

نه؟

پاسخ: بله.

سنگ چه؟ حیوان چه؟ جماد چه؟ همه آیت و آیات الهی‌اند. نترسید؛ همهٔ ما آیت‌الله هستیم. بله، «آیت‌الله العظمی» را الآن ما تفخیماً و تشریفاً می‌گوییم: آیت‌الله العظمی آقای مثلاً فلانی. این، از جهت دقت نظر در مباحث علمی، اشتباه است. مثل اینکه می‌گویند اگر می‌خواهی کسی را بیش از حد کوچک کنی، او را بیش از حد بزرگ کن. اتفاقاً داریم او را کوچک می‌کنیم.

ما به هیچ‌کس نباید بگوییم «آیت‌الله العظمی»؛ فقط اهل‌بیت علیهم الصلاة والسلام هستند. حالا مسائل متعارف عرفی را کاری نداریم. این جمله‌ای هم که الآن گفتم از خودم نیست. الحمدلله، خدا را شکر که من چیزی از خودم ندارم. این جمله را هم علامه فرموده‌اند؛ همین جمله‌ای که الآن من گفتم.

من جواب بدهم و خسته‌تان نکنم. خیر ببینی، برادر.

ببینید، دانستن این مطلب خیلی به درد شما می‌خورد. صورت خودمانی و همه‌فهمش این است که اگر کسی بگوید: «آقا، ما هیچ‌چیز نفهمیدیم»، من نمی‌پذیرم؛ چون من دیگر لقمه را می‌جوم و آماده می‌کنم. قدیم‌ها می‌گفتند «فوت کوزه‌گری». درست است؟ مثلاً آن استاد، فوت کوزه‌گری‌اش را به شاگردش یاد نمی‌دهد؛ وگرنه دیگر استاد نیست. چیزی را پیش خودش نگه می‌دارد تا فرقی میان استاد و او باشد. اگر فرقی نباشد، دویت پیش می‌آید. درست است؟ اگر فرق نباشد، دویت پیش می‌آید.

اصلاً عقلاً نمی‌شود خدا هرچه دارد به اهل‌بیت بدهد. آن موقع دویت پیش می‌آید؛ هر دو می‌شوند «الحق». بعد چه می‌شود؟ قرآن فرمود وقتی دوخدایی شد، دو تا اله شد، «لا فسدت». فساد پیش می‌آید، لجام‌گسیختگی پیش می‌آید. دیگر اسم «الجامع» خدا پیاده نمی‌شود که همه را جمع کند.

چقدر ما دربارهٔ اسم «الجامع» خدا برای شما حرف داریم. چقدر این اسم شیرین است. متحیر می‌شوید وقتی ان‌شاءالله در دو سه جلسه این اسم را برایتان باز کنیم که در این عالم، در نظام آفاقی و انفسی، از حیث پیاده‌سازی اسم «الجامع» چه خبر است.

خواهشم این است که زمان جلسهٔ پرسش‌وپاسخمان را هم بگیرید. بعضی‌ها را می‌دانم که بعداً می‌گویند: «ای کاش نشسته بودم و جواب آن سؤال را هم می‌گرفتم.» این سوز دل شما مرا اذیت می‌کند. زمان را بگیرید که بیشتر از یک ساعت نشود. از وقتی بخش پرسش‌وپاسخ را شروع کردیم، بیشتر از یک ساعت نشود. بیست دقیقه گذشته است.

آن چیزی که باید بدانیم چیست؟ همان فوت کوزه‌گری. آن چیست؟ «الحق»، خدای منان؛ حالا به فارسیِ خودمانی بگوییم خدا، خدای بزرگ عالم.

حضرت حق هرچه را که در دایرهٔ امکانی، یعنی خلقی، ممکن بود به آن حد و حدود داده شود ـ که فاصلهٔ این را بعداً برایتان می‌گوییم و اینکه فاصلهٔ خلق و حق چگونه است ـ همه را به اهل‌بیت داده است. ربط این دو را که متوجه شدید. اگر دوست داشتید، ما در چندین جلسه، فکر می‌کنم حدود صدوبیست جلسه، در بحث «لقاء الله» این را گفته‌ایم. این موضوع این‌قدر حرف دارد و اصلاً توحید ما را همین حرف می‌سازد. تا شما این را نفهمید، مشرک از دنیا می‌رویم؛ پس باید زودتر موحد شویم.

خلاصه‌اش را می‌خواهم به شما عرض کنم: هر چیزی که در دایرهٔ امکانی بود، یعنی می‌شد نازل شود، می‌شد داده شود، عطا شود، هبه شود، بخشیده شود، یعنی از خدا، اصطلاحاً از ذات غیبی، ظهور کند، همه را خدا به اهل‌بیت داد.

چه چیزی را؟ در حد امکان و ممکن‌بودن. ممکن‌بودن یعنی خارج از ذات واجب‌الوجود.

یعنی خدا در ذات غیبی‌اش یک کمالی را ـ دقت در کلمات بکنید ـ یک کمالی را یا یک ملکه‌ای را... من مخصوصاً این کلمات را استفاده می‌کنم. بعداً با دقت گوش بدهید، می‌فهمید چرا این کلمات را می‌گویم. خدا یک کمال یا یک ملکه‌ای را در وجود خودش نگه داشت که ظهور نکرد. بله، به آن می‌گوییم فوت کوزه‌گری.

اصلاً می‌شد ظهور کند؟ خیر. اصلاً امکان نداشت ظهور کند؛ چون اگر ظهور می‌کرد، دوتایی می‌شد؛ می‌شد دوخدایی، دو حقی، دو... اصلاً نمی‌شود؛ عقلاً چنین چیزی نمی‌شود.

حالا آن چیست؟ در اصطلاح عرفان به آن چه می‌گویند؟ آنچه تا اینجا به شما گفتم، اصطلاحات فلسفی و حکمی بود. در عرفان به آن چه می‌گویند؟ به آن می‌گویند «اسم مستأثر حق»؛ یعنی اسمی است که مخصوص خود خداست، مال احدی نیست. اصلاً مکنونه و مخزونه است؛ مال خود اوست.

حالا بفرمایید ببینم، اهل‌بیت علیهم الصلاة والسلام ـ الآن این‌ها سؤالات کلیدی‌ای است که جواب‌هایشان کلیدی‌تر از خود سؤال‌هاست ـ مگر انسان کامل نیستند؟

پاسخ: بله.

مگر تمام اسماء، نه به حد تام، بلکه به نحو اتم، در آن‌ها پیاده نشده است؟

پاسخ: بله.

دنبال چه چیزی هستم با این سؤال‌ها؟ اگر همهٔ اسماء به نحو اتم در آن‌ها پیاده شده، پس آن‌ها الآن دیگر متوقف‌اند؛ یعنی حدشان تمام شده است، دیگر عروج و ارتقا ندارند. اگر ندارند، چرا بعد از نماز می‌گوییم «وتقبل شفاعته وارفاع درجته»؟ بعد از تشهد این را می‌گوییم؛ مستحب است. دربارهٔ پیغمبر عزیزمان این را می‌گوییم. «وارفاع درجته» یعنی چه؟ یعنی درجه‌اش را بالا ببر.

پرسش: «رب زدنی علم آل.»

پاسخ: جان؟

پرسش: فرمود «رب زدنی علم آل.»

پاسخ: آفرین. خود پیغمبر هم فرمود: «رب، رب زدنی علم رب زدنی فیکه تهی رو.» حالا رابطهٔ «تهی رو» و علم را بعداً می‌گوییم.

پس نشان می‌دهد که چیزی هست که اهل‌بیت دنبال آن هستند. آن چیست؟ مگر نمی‌گویید همهٔ کرم خدا، از حیث امکانی، هرچه می‌شد نازل شود، در امیرالمؤمنین هست؟

پاسخ: بله.

پس تا آخرش رفته است؛ تا آخر کرم را از حیث امکانی رفته است. پس دنبال چیست؟ دنبال چه اسمی است؟ آن اسم مستثنی. حالا...

امیدوارم اشتباه نکنم؛ چون الآن در گفتن این مطلب مرددم. ولی توکل به خدا می‌گویم، چون بعضی از حرف‌ها اگر زود گفته شود، آدم‌ها را خراب می‌کند. فقط گوشهٔ ذهنتان داشته باشید و خواهشاً از آن عبور کنید.

من وقتی اینجا می‌نشینم، به این شهدا و به چهارده معصوم توسل می‌کنم، دعای توسل می‌خوانم، خودم و اهل‌بیت را به آن‌ها می‌سپارم؛ آنچه را که آن‌ها می‌خواهند به زبانم بیاید و قوهٔ خیالم آن چیزهایی را انشا کند و به من نشان دهد که صلاح شماست. حالا چون می‌آید، می‌گویم. توکل می‌کنم، اعتقاد به خدا دارم و به او اعتماد می‌کنم.

آن هم این جمله است که عارف عربی در فصوص... در فتوحاتشان، ببخشید، مرحوم شیخ اکبر محی‌الدین عربی در فتوحاتشان، در یک بخشی از فص آدمی که اولین فص فصوص‌الحکمشان هم هست، گذرا گفته‌اند و علامه آنجا در شرح فصوصشان آن را باز می‌کنند. ایشان می‌فرمود که از گفتن این جمله ترس دارم: اصلاً سبحان الله، اصلاً اسم مستأثر حق، خود پیغمبر عزیز عالم است. الله اکبر. الله اکبر. این خیلی... نمی‌دانم دیگر چه بگویم. گاهی اوقات آدم از روضه اشک در چشمانش جمع می‌شود و گاهی اوقات از این حرف‌ها.

یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد. یا زهرا.

سؤال دیگری هست؟ پس جواب سؤالتان را گرفتید، آقا داوود؟ جواب را گرفتید. آن «الحق» ردش با همین، آقا. این چیز است فاطمه جل جلول سر صد سالگی‌ها. این سر از روی صنعت/سنّت مؤدب زهرای اطهر بازگویی کنید پدر. سر و فرزندان، این سری که در داخل ناخس... فکر کنم این سر دچار...

آقا داوود، چرا همیشه من را اذیت می‌کنید؟ ماشاءالله یک چیزهایی می‌گوید! آقا داوود گاهی اوقات به دفتر ما می‌آید و چیزهایی می‌گوید که خیلی بیشتر از من، یعنی بالاتر از من، است.

پرسش: تشکر.

پاسخ: سلامت باشید. بله، ایشان لب مطلب را گفتند؛ اما علامه برای همین مطلب ایشان یک کتاب نوشته است. اسم کتابش چیست؟ من اینجا در پنج جلسه، در فاطمیهٔ پارسال، کتاب را شرح دادم: فصّ حکمةٍ عصمتیةٍ فی کلمةٍ فاطمیة.

آنجا بحثش بماند. خلاصه‌اش این است که حضرت صدیقهٔ شهیده خلقتشان خاص است و مستقیم، نور وجود ایشان از نور ذات حضرت حق منتشر یا منشأ شده است. این را فعلاً طلبتان باشد.

سؤال؟ اجازه بدهید نوشیدنی‌ام را بخورم. بفرمایید، سؤالتان را بفرمایید. می‌شود با بلندگو بگویید؟ بچه‌ها بلندگو را بدهید.

پرسش: در ریاضی می‌گویند اگر «این، آنگاه آن» و «اگر آن، آنگاه این» با هم یکی باشند، این دو با هم مساوی می‌شوند، درست است؟ حالا اینی که ما می‌گوییم علی مع الحق و... علی... الحق مع علی، یعنی در حقیقت داریم این دو را با هم مساوی قرار می‌دهیم. البته می‌دانم که اسم مستأثر را فرمودید. حضرت امیر خودشان هم در یک حدیثی فرمودند که همه‌چیز را به من نسبت بدهید، غیر از اینکه من رب هستم؛ ربوبیت را به من نسبت ندهید. من همه‌چیز در این عالم هستم، غیر از آفریننده. ولی آیا با این تعریف، این شائبه پیش نمی‌آید؟ یا با همین اسم مستأثر که فرمودید، حتی آن هم دربارهٔ پیامبر قابل تفسیر می‌شود؟ حکمتش همان است؟

پاسخ: سؤال خیلی خوب و جدی‌ای است. این سؤال، سؤال دانشگاهی است. من وقتی در دانشگاه درس می‌دادم، این شکل سؤال‌ها معمولاً در دانشگاه مطرح می‌شد. تحصیلاتتان چه بود؟

پرسش: حسابداری خواندم.

پاسخ: جان؟

پرسش: حسابداری.

پاسخ: حسابداری خواندید؟

پرسش: ارشد.

پاسخ: تا ارشد خواندید؟ یادم است فرمتان را دیدم.

پرسش: بله.

پاسخ: پس درست گفتم؛ سؤالاتتان دانشگاهی است. ببینید، حرف شما خیلی متقن و درست است؛ منتها این اشکال وقتی برطرف می‌شود که ما معنای معیت را بفهمیم، چون می‌گوید علی مع الحق والحق مع علی.

اولاً بدانیم که این یک اصل کلی است: هیچ‌کس نمی‌تواند مع خدا باشد. علامه هم این را در شرح اسفار، هم شرح اشارات، هم شرح فصوص و هم شرح مصباح الانس فرموده‌اند. در همهٔ این‌ها ما از ایشان شنیدیم که هیچ‌کس نمی‌تواند مع خدا باشد؛ خدا مع همه است.

اگر هیچ‌کس، به زعم استاد، نمی‌تواند مع خدا باشد، چرا در علی مع الحق، علی مع خدا شده است؟ یک اتفاقی افتاده است. این برمی‌گردد به مقامی که مختص این چهارده معصوم است.

البته بدانید عارف عربی می‌گوید این مقام مختص پیامبر عزیز عالم و امیرالمؤمنین است. یکی از دلایلی که ما قائلیم ابن عربی شیعه است و اشعری بوده، همین حرف اوست. امیرالمؤمنین را سرّ انبیا معرفی می‌کند. آن چیست؟ اصل ناییت.

اشاره می‌کند به آن روایت بسیار شیرین و عالی که درکش از عقول عقلا هم خارج است، چه برسد به من؛ که جایی می‌فرماید: «لی مع الله». مع الله؛ اینجا شد مع خدا. «لی مع الله وقتن. لا یسعنی فیه» پیغمبر فرمود: «لا یسعنی فیه ملکو مقرب ولا نبی مرسل.»

اینجا نکره در سیاق نفی، دلالت استغراق تام و کامل دارد؛ یعنی هیچ پیامبری، همه را برمی‌دارد. «لا نبی مرسل» نکره در سیاق نفی است، چون «لا» بر سرش آمده؛ یعنی هیچ پیامبری نیست، هیچ رسولی نیست.

سؤال این است: مگر یا رسول‌الله، خود شما رسول نبودید؟ مگر نبی نبودید؟ چرا اینجا می‌گویید وقت‌هایی برای من هست که در آن وقت هیچ‌کس همراه من نیست، اصلاً هم‌تراز من نیست؛ نه ملک مقربی، نه نبی و مرسلی؟ یعنی خودت هم نبودی؟

باز الحمدلله این جمله را من عیناً از علامه دارم و به شما می‌گویم. این اشکال را خود علامه مطرح می‌کند. رو به پیغمبر می‌کند و می‌فرماید: خود شما مگر آنجا نبودی؟ چرا خودت را هم برداشتی؟

این یک مقام خاص است؛ فقط مال آن‌هاست. برای اینکه این را خوب بفهمید، یک روایت دیگر از امام صادق صلوات الله علیه تقدیم کنم که شبیه همین است. آنجا امام صادق صلوات الله علیه فرمود: «لنا حالاتن». سیاق روایات را ببینید؛ آنجا می‌گوید «وقتن»، اینجا می‌گوید «حالاتن». پیداست همیشه این‌گونه نیست. این را هم باز علامه می‌فرماید و از فهم خودم نیست. همیشه نیست؛ حالت‌هایی است، وقت‌هایی است که «نحن هو و هو نحن». ما او هستیم و او ما.

البته بعد می‌فرماید اگرچه او اوست و ما ماییم؛ یعنی ما خدا نیستیم، چون «نزلونا عن» که الآن ایشان فرمود: «نزلونا عن الربوبیه وقولوا فينا حيفا شتم.» ما را از مقام آن رب... نه، رب به‌مطلق منظور است؛ وگرنه آن‌ها رب هم هستند، مربی هم هستند.

ما مربای آن‌ها هستیم؛ دارند ما را پرورش می‌دهند. از مقام رب مطلق پایین بیاورید، هرچه می‌خواهید دربارهٔ ما بگویید. اینجا دیگر نه ما رب مطلقیم، نه رب... در عین حالی که ما ماییم و او اوست، «نحن هو و هو نحن». در آن حالات خاص و در آن مقامات خاص، در آن وقت خاص، ما مع خداییم. این معیتی که اینجا آمده، به آنجا برمی‌گردد.

اگر این معنای معیت درست برداشت شود، متوجه می‌شویم که مقامات پشتِ مقامات است. «منازل الصائرین» یا «صد منزل دل» حاج عبدالله انصاری را بخوانید، متوجه می‌شوید که انتهای مقامات، فنا و بعد بقای بعد از فناست. حالا در مسیر بحثمان، البته نسبت به اینکه چه کتابی را دست بگیریم، این مطالب پیش می‌آید و ما همیشه توضیح می‌دهیم.

در هر حال، به جایی می‌رسند که دیگر خودشان هم خودشان نیستند. حق... دیگر استغراق کامل است؛ یعنی دیگر غرق... می‌دانید مثل چه می‌شود؟ مثالی بزنم که خوب بفهمید؟ مثل موج و دریا. موج از شکنِ دریاست؛ جدای از دریا که نیست. شما آن موج را بگیرید آیت خدا، بگیرید کلمة الله، بگیرید تجلی حق، بگیرید مجلای حق، بگیرید ول الرحمن، سایهٔ خدا، هرچه؛ نشانه‌های خدا، ظهور دریا، هرچه می‌خواهید اسمش را بگذارید.

آن موج، بالاخره موج است؛ دریا که نیست. درست است؟ موج، دریا نیست؛ دریا هم موج نیست، دریاست. دریا را بگیر حق، موج را بگیر خلق. درست شد؟ حالا چه زمانی موج مع دریا می‌شود؟ وقتی که بی‌آرمَد؛ یعنی موج از شکنش بیفتد و برود داخل، غرق در دریا شود. دیگر موج نیست، اصلاً دیده نمی‌شود؛ دریا دیده می‌شود. وقتی شکن پیدا کرد، یعنی حد گرفت، دوباره موج، موج شد؛ شد آیه، شد ظهور دریا. وقتی از شکنش افتاد و با دریا یکی شد، دیگر دریاست، دیگر موج نیست.

این معنای معیتی که دارم می‌گویم، آنجاست. پس باید مراتب در نظر گرفته شود. وقتی اهل‌بیت را در آن رتبهٔ معیت با خدا می‌بینی، یعنی دیگر اصلاً او نیست؛ او نیست، خداست، حق است.

«لیس کمثله شيء.»

ماشاءالله، احسنت. «لیس کمثله شيء.»

پرسش: یعنی باباحسین، اتفاقی که در معراج دارد می‌افتد همین است؟

پاسخ: بله. حالا شما مدام ما را به در و دیوار می‌زنید!

پرسش: برای ائمهٔ دیگر هم این موضوع اتفاق افتاده است؟

پاسخ: اینجا اختلاف‌نظر هست. مثلاً عارف عربی این مقامات را مخصوص امیرالمؤمنین و پیغمبر می‌داند. ولی غالب و قریب‌به‌اتفاق حکمای ما، از جمله خود کسی که ما الآن در مشرب او هستیم... خوب است بدانید. بعداً سلسلهٔ مشرب و مشایخمان را به شما می‌گوییم تا بدانید کجا داریم می‌رویم و به چه سمتی می‌رویم؛ که فقط در این مشرب آبشخور قرار بگیرید و جاهای دیگر نروید تا ضدونقیض پیش نیاید.

امثال ملاصدرا و سلسلهٔ طولانی مشایخ و شاگردانشان تا علامه حسن‌زاده، قائل به این‌اند که هر چهارده معصوم پاک به این مقام و این جایگاه رسیده‌اند. یعنی این‌گونه فهمیده و از ائمه استنباط کرده‌اند که برای طاهر معصوم این علوات اتفاق افتاده است. بله، بله.

اما این را همه توجه کنید. این را در لوح سینه‌تان با قلم عشق بنویسید و یادگار داشته باشید: تمام مقاماتی که به اهل‌بیت استناد داده می‌شود، حتی این مقام آخری که الآن شمردید ـ که من هنوز آن را برایتان باز نکرده‌ام؛ فقط عنوان مقام را گفتیم و بعداً می‌گوییم این معیت یعنی چه ـ تمام این مقامات را اهل‌بیت بالتبع کسب کردند و پیغمبر بالاصاله.

یعنی چه؟ یعنی پیغمبر بالاصاله بود؛ کسی نبود که از او تبعیت کند. مستقیم از حق گرفت و اخذ کرد و رسید و چشید. حتی امیرالمؤمنین و حتی حضرت زهرا تا امام عصر ما، همه بالتبعِ پیغمبر به این مقامات رسیدند. برای همین امیرالمؤمنین فرمود: «أنا عبد من عبید محمد صلی الله علیه و آله». «عبید» را چه صفتی به کار می‌برد؟ یعنی می‌گوید خیلی عبدم، خیلی زمین خورده‌ام. این‌گونه است. به این خاطر است.

دیگر سؤال؟ اگر سؤال‌ها تمام شده، الحمدلله امروز زودتر تمام کنیم. جانم؟

پرسش: ملک، ملکوت، جبروت، لاهوت. بعد از لاهوت، هاهوت می‌شود، درست است؟

پاسخ: لاهوت. لاهوت. لا اله لاهوت. که دیگر بعد از...

پرسش: مثلاً می‌بینیم جایی که خود حضرت حق قرار داده... من خواستم ببینم چیزی که برداشت کردم درست بوده و در مورد حق و حق که ایشان گفتند؛ یعنی واقعاً همان فوت کوزه‌گری که گفتید، در مقام لاهوت است؟

پاسخ: بله، آن فوت کوزه‌گری؟ منظورتان این است که آن فوت کوزه‌گری مقام لاهوت است؟ نظر شما این است؟ نه، غلط است. این نیست؛ چون ما بالاتر از لاهوت هم داریم: ذات غیبی. اصلاً ذات غیبی، آن فوت کوزه‌گری است که هیچ‌کس از آن خبر ندارد؛ حتی پیغمبر هم از آن بی‌خبر است.

پرسش: قاب و قاب و سنگ که...

پاسخ: آها، قاب و قاب و سنگ، آن نه؛ آن مقام است. لاهوت رسیده، بله؛ «أعادنا» می‌رود به سمت اسم مستأثر. قاب و قاب و سنگ، لاهوت؛ «أعادنا» می‌رود به سمت اسم مستأثر.

ایشان گفتند من نخواستم بگویم، چون این‌ها دیگر خیلی سنگین می‌شود و الآن زود است خیلی جلو برویم؛ اذیت می‌شویم.

در خصوص مراتب خلقت، آن‌قدر حرف داریم و آن‌قدر بزرگان گفته‌اند که باورتان نمی‌شود. حالا که داریم رفیق می‌شویم، اجازه می‌دهید یک درد دل کوچک بکنم؟ گاهی اوقات این مطالب آن‌قدر برایم سنگین می‌شود ـ نه اینکه اظهار فضل کنم؛ من کوچکم، من خیلی ضیقم، واقعاً بسته‌ام ـ آن‌قدر این دانسته‌ها که متأسفانه همه‌اش شده مفروضات ذهنی و در ما پیاده نشده، سنگین است که حرف می‌زنم.

البته دروغ بگوییم که هیچ تأثیری در ما نگذاشته؛ همین‌که ما را سوزانده، خودش تأثیر است. واقعاً ما را سوزانده. گاهی اوقات واقعاً می‌روم و شروع می‌کنم با زمین، با در و دیوار، باورتان نمی‌شود، گاهی با گلدان‌های حیاطم این حرف‌ها را می‌زنم، با درخت حیاطم؛ آن‌قدر که این‌ها سنگین است و اهلش را می‌خواهد.

شما خودتان را آماده کنید؛ ما هنوز چیزی هم نگفته‌ایم. ما داریم بازی‌بازی می‌کنیم، جسارت می‌کنم. البته خیلی چیزها گفته‌ایم، اما این‌ها باز نشده است. خودتان را آماده کنید، وگرنه بیابان‌گرد می‌شوید؛ اگر مثل من ضعیف باشید، بیابان‌گرد می‌شوید.

با چه چیزی آماده کنید؟ دو کار. این آخرین بحث امروزمان باشد؛ اجازه بدهید بس است. امروز برای ما خیلی سنگین‌تر از جلسهٔ پیش بود. حالا چه کسی در این جلسه ظهور کرده، نمی‌دانم.

آن هم آیهٔ دوم سورهٔ جمعه است. این را هم من از علامه دارم و به شما تقدیم می‌کنم: «هو الذي بعث في الأميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة».

آقا، ما چه کار باید بکنیم؟ حالا وظیفهٔ شما چیست؟ وظیفهٔ ما بعد از این جلسه چیست؟ چیزی جز این دو نیست.

یک: طهارت نفس؛ «یزکی»، تزکیه. برای چه؟ برای اینکه «یتلو علیهم» برای ما اتفاق بیفتد؛ آیات را برای ما تلاوت کنند. حالا فرق تلاوت آیات با قرائت آیات و خوانش آیات هم باید بحث شود. این‌ها با هم فرق دارد. برای اینکه آیه برای ما تلاوت شود، نه قرائت شود؛ «یتلو علیهم». پس وظیفهٔ اول ما تزکیه یا تطهیر قوای نفس است.

بعد «یعلم». دومی هم ادب‌آموزی است. علامه می‌فرماید ادب‌آموزی یعنی همین درس و بحث.

می‌خواهید به شما بگویم کدامتان موفق‌ترید؟ آن کسی که از امشب به بعد نماز شبش قوی‌تر می‌شود، کمرش را محکم‌تر در برابر گناه می‌بندد و یک هم‌مباحث برای خودش پیدا می‌کند. به نظرم بهترین هم‌مباحث، همسرانتان هستند. بسم الله. شروع کنید؛ هرچه بلدید به او انتقال بدهید، بحث کنید، صحبت کنید، بگذارید او هم بگوید. اصلاً همین گفتن برای شما ثبات می‌آورد و در شما تثبیت و تثبت ایجاد می‌کند.

این دو، بال من و شماست که از این به بعد شما را آماده می‌کند. این دو کار، این دو بال، ما را به پرواز درمی‌آورد و به ما سعهٔ وجودی می‌دهد تا این حرف‌هایی را که داریم می‌زنیم، خوب بچشیم و بفهمیم.

البته هرچه هم خودمان را در این جلسه بکشیم، «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ». یعنی باز مراتب با هم متفاوت است. یکی همهٔ حرف‌ها را دارد می‌چشد و می‌گیرد؛ یکی هم مثل من فقط زبده‌ای از چهار استاد حفظ کرده و دارد برای دیگران می‌گوید. این می‌شود درجات.

فقط جملهٔ آخرم را بگویم. خواهش می‌کنم، دست همه‌تان را می‌بوسم؛ به حق این شهدا، ان‌شاءالله اگر چشیدید و رسیدید و بالاخره به جایی رسیدید و درکی داشتید، برای منِ بیچاره هم دعا کنید که ما هم به گم‌شده‌هایمان برسیم.

ممنونم از اینکه در این جلسه ما را تحمل کردید و تا آخر وقت برای سؤالات نشستید. جلسهٔ خیلی قشنگی بود، اما خیلی سنگین بود. والحمد لله رب العالمين.

صلوات.

اللهم صل على محمد آله

[همهمه]