بسم الله الرحمن الرحیم. عزیزانی که در کلاس با عنوان «حکمت و عرفان» ثبتنام کردهاند، تشریف بیاورند جلو بنشینند تا کلاس را شروع کنیم. [صدای محیط]
ما انشاءالله حدود نیم ساعت صحبت میکنیم و یک ساعت هم به فضل الهی، تا آنجا که توان داشته باشیم، پاسخگوی سؤالات شما هستیم. [صدای محیط]
تا دوستان تشریف بیاورند جلو و کلاس شکل خودش را بگیرد. لطفاً جلو بیایید. خواهش میکنم جلوتر بیایید تا همه گرد هم باشیم و مجلس گرم باشد، خیر ببینید.
تا دوستان دیگر هم ملحق شوند، همه با هم نثار حضرت زهرا سلام الله علیها و همه فداییهایش، مخصوصاً این پنج شهید خوشنامی که اینجا دفن هستند، سوره قدر را هدیه میکنیم. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. إنا أنزلناه في ليلة القدر. وما أدراك ما ليلة القدر. ليلة القدر خير من ألف شهر. تنزل الملائكة والروح فيها بإذن ربهم من كل أمر سلام. سلام هي حتى مطلع الفجر. صدق الله العلي العظيم. صلوات. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
خواهرهای محترم میتوانند از آن دیوار حائل خارج شوند و روی صندلیهای این انتها بنشینند. برای بار آخر عرض میکنم، عزیزانی که جهت کلاس ثبتنام کردهاند، تا جایی که میشود تشریف بیاورند جلو تا من دوستان را ببینم.
خواهشاً وقت بگیرید. رأس نیم ساعت به من بگویید که بیشتر از نیم ساعت صحبت نکنم، چون محیط اداری هم هست. دوستانی که میخواهند بروند و سؤالی ندارند یا وقتشان ضیق است، وقتی نیم ساعت صحبت تمام شد تشریف ببرند. قسمت پاسخ به سؤالات اجباری نیست. عزیزانی هم که جلسه پیش فرم پر نکردند، فقط همانها فرم پر کنند. [صدای محیط]
کسانی هم که امروز فرم میگیرند، به پشت فرم دقت کنند و آنچه را که از این جلسه فهمیدهاند، بهطور خلاصه در پشت فرم بنویسند.
انشاءالله آمادهاید. با توجه به صحبت جلسه پیش، این حقایق و این معارف، توجه و تمرکز و به یک معنا تجرد میخواهد؛ تجرد، تا انشاءالله بتوانید آن را بچشید. برای تطهیر قوای وجودمان، تا این حرفها به جانمان بنشیند، صلواتی هدیه کنید. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
جان؟ چشم.
يا رب أعوذ بك من همزات الشياطين ومن شر نفسي ومن شر خلقك. بسم الله الرحمن الرحيم. لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم. اللهم إياك نعبد وإياك نستعين. الحمد لله على كل نعمه وأسأل الله من فضله
این سلام را همه با من تقدیم امام عصر کنیم. دلیلش را هم قبلاً گفتم که سرّش در چیست. السلام علیک يا داعی الله و رباني آياته. سلام عليكم ورحمة الله.
ابتدا هدیهمان را تقدیم کنیم. البته برای این هدیهای که میخواهم تقدیم کنم، نکته دیگری را آماده کرده بودم و میخواستم هدیه دیگری را تقدیم کنم؛ اما وقتی در فضای جلسه قرار گرفتیم، از بیان آن پشیمان شدم. اجازه بدهید هدیه دیگری تقدیم کنم.
یکی از اساتید بسیار بهنام و بزرگی که ما ایشان را درک کردیم، هدیهای به ما تقدیم کردند. ایشان ارتباط با امام عصر هم داشتند و نوزده سال نیز امام جماعت حرم حضرت ابیالفضل صلوات الله عليه بودند؛ نزدیک به بیست سال. ما بسیار از ایشان بهره بردیم.
من حدوداً بیست سالم بود و از ایشان خواهش کردم که راهی به بنده یاد بدهید که خدا به زور به من علم بدهد. شما دوست دارید، نه؟ واقعاً دوست دارید؟ خدا به زور به شما علم بدهد؛ یعنی ناگهان به خودتان بیایید و ببینید که حتی شاید خودتان هم استنكاف میکردید، اما خدا از در و دیوار دارد علم را به شما تزریق میکند.
این دستورالعمل را بنده از حدود سی سال پیش انجام دادهام. بسیار هم آسان است و شاید همه شما هم دارید انجامش میدهید، ولی بیخبرید. شاید یکی از اسرار این جلسه هم همین باشد. شما دارید این کار را انجام میدهید؛ این جلسه را گذاشتهاند که به شما علم تزریق کنند.
ما این کار را انجام دادیم و خودم در تجربه شخصیام آن را دیدم؛ واقعاً چشیدم و به آن رسیدم. بنابراین چیزی را که خودم چشیدهام، چرا از شما دریغ کنم؟
فرمودند که بعد از هر نماز واجب، بعد از تسبیحات حضرت صدیقه شهیده سلام الله علیها، آیهالکرسی را قرائت کنید؛ به همین راحتی. کسی که بر این کار مداومت کند، خدا از حیث تعلیم علم کفیل او میشود.
علّم و علّم آدم الاسماء كلها. این علّم، چه کسی علّم؟ چه کسی همه الاسماء را به آدم تعلیم کرده است؟ همه؛ كلها.
حضرت استاد ـ روحشان شاد ـ فرمودند... وقتی میگویم «حضرت استاد»، بدانید منظورم حضرت علامه حسنزاده علیه الرحمه است. فرمودند که به جای الاسماء میتوانید بگذارید الأشیاء. چرا؟ جلسه پیش عرض کردیم که اگر کسی یک جلسه جا بماند، به قولی گیرپاچ میکند و درجا میزند. برای همین توصیه میکنم غایب نشوید، چون ما هم فعلاً بنا نداریم این صوتهایی را که ضبط میشود حتی به خود شما بدهیم، چه برسد به اینکه در کانال بگذاریم. دوست دارم مطالب را در خود جلسه بگیرید.
عرض کردیم که همه اشیاء تجلیات الهی و ظهور حقاند؛ یعنی ظهور اسماء الحسنی و صفات اولیاي الهیاند. بنابراین کسی که میخواهد اسماء را درک کند، باید اشیاء را درک کند. ممنونم آقای...
یکی از این اشیاء، خود حضرتعالی هستید. اینکه قرآن میگوید "إِنْ مِنْ شَيْءٍ"، هیچ چیزی نیست؛ هیچکس را فروگذار نکرده است. "إِلَّا مَسْنٌ يُسَبِّحُ بِحَمْدِ". پس خود شما هم یکی از آن اشیاء هستید.
بعد میبینید که خدای منان معلم شما میشود. این را دیگر باید بچشید. امتحانکردن برای امثال من که ضعیفیم اشکال ندارد؛ خدا را امتحان کنیم. آدمهایی که بزرگ میشوند، اصلاً امتحانکردن خدا را گناه میدانند.
امتحانکردن خدا را. حالا انشاءالله که این را داشتید، ولی از اینجا به بعد شروع کنید. این هم هدیه امروز ما به شما. [زیر لب میگوید]
یک خاطره کوچک بگویم که فعلاً نصف این خاطره طلب شما باشد؛ انشاءالله وقتی با هم رفیقتر شدیم، کاملش را برایتان میگویم. یک روز محضر علامه، در اتاق شخصی ایشان بودیم؛ همان اتاقی که نمیدانم رفتهاید یا نه، دور تا دورش کتابهای دستنویس، دستنویس خودشان، بود. با سه چهار طلبه و دانشجوی ممتاز رفته بودیم. همه حرف میزدند، همه سؤال میکردند و همه مزاحم علامه بودند. تنها کسی که ساکت بود، بنده بودم. من فقط ایشان را نگاه میکردم و لذت میبردم؛ هیچچیز نمیگفتم. فقط آنچه از من ظهور میکرد، عطش وجودیام بود. با تشنگی علامه را نگاه میکردم؛ سرتاپای علامه را مثل آدم تشنهای که به آب رسیده است نگاه میکردم.
شاید ایشان این را درک کرد؛ نمیدانم. دست من را گرفت و گفت: «یک کاری با تو میکنم؛ نروی کسی را برداری بیاوری و بگویی این کار را با او هم بکن.» گفتم: «چشم.» رنگم هم پرید و خلاصه ایشان کاری با ما کرد. آن کارها فعلاً بماند؛ هدیه شما باشد.
آن کاری که علامه کرد و بعد از آن لطف ایشان، من چیزهایی دیدم و دارم از همین مباحث سنگین و پیچیده حکمت و عرفان میفهمم. شاید یک وجه اینکه بعضیها به من میگویند: «شما آن مسائل بسیار سنگین و عرشی را که ما از هر کسی میشنویم گیج میشویم، به زبان ساده بیان میکنید»، همان لطف علامه بود. آن هم در ادامه همین بود؛ همین دستور اولی که اکنون به شما عرض کردم. یعنی برکتش این بود.
نترسید؛ همین است. شما این کار را انجام بدهید، بعد ببینید خدا با شما چه میکند. خدا علامهای را پیدا میکند که دستتان را بگیرد و همان بلایی را سرتان بیاورد که سر ما آورد! این هدیه، هدیه بسیار زیبایی است؛ آن را دستکم نگیرید. یک صلوات هدیه کنید. اللهم صل على محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
عزیزمان فرمودند که خلاصه جلسه پیش را بگوییم. جلسه پیش خلاصهبردار نیست. فهم جلسه پیش آنقدر مهم است که اگر کسی مطالبی را که جلسه پیش ـ لبّ مطلب و مغز مطلب ـ گفتیم نگرفته باشد، دیگر تا آخر جلسه چیزی گیرش نمیآید؛ چون بحث، راه ارتباطی ظاهر با باطن بود.
ولی به حرمت عزیزم، چون خودم عادت دارم از هر جلسهای و هر جا که صحبت میکنم، یک جمله یادگاری بنویسم که در آن جلسه چه گفتهام، کل جلسه پیش را من روی این جمله علامه طباطبایی کار کردم. میفرمود... اگر میخواهید بنویسید، اشکالی ندارد. علامه طباطبایی فرمودند: «اولین مرحله تجرد اینجاست که خود را در عالم مثال خود میبیند.» این اولین مرحله تجرد است.
خودت را کجا میبینی؟ در عالم مثال خودت. یکی خودت هستی، یکی عالم مثال خودت و یکی هم دیدن، ابصار، است. نکته مهمتر اینکه این اولین مرحله چیست؟ تجرد.
گفتیم شما اکنون صوت بنده را میشنوید. این صوت ماده است، درست است؟ این باید مجرد شود تا جان شما، نفس شما، آن را بچشد. اگر نمیچشم، اگر نمیفهمم و اصطلاحاً این صحبت را درک نمیکنم، به این دلیل است که نفسم بلد نبوده آن را مجرد کند. اولین مرحله تجرد نفس در قوه خیال یا رتبه مثالی رخ میدهد که ریز و درشت و کمّ و کیف آن را جلسه پیش گفتیم.
حالا ما هنوز متن درسیمان را ارائه ندادهایم؛ یعنی اعلام نکردهایم که انشاءالله به فضل الهی چه کتابی را میخواهیم با هم روی آن کار کنیم. فعلاً دارم شما را میسنجم. برای همین دستنوشتههایتان برای من بسیار مهم است. مثلاً یکی در کل برگه فقط یک جمله نوشته بود: «ما هیچچیز نفهمیدیم.» این یعنی چه؟ یعنی: «حاجآقا، شما خیلی بیچارهای که نتوانستی چیزی به ما بفهمانی.» این یک جسارت به معلم و به خودت است؛ بیشتر از آن، به خودت.
من حاضرم آن پنجاه دقیقه جلسه پیش را بگذارم و با هم گوش بدهیم. اصلاً محال است کسی ادعا کند: «من هیچچیز نفهمیدم.» من اصلاً نمیتوانم این حرف را بپذیرم. این جسارت به فهم خودت است. آن نوشتههای شما برای من بسیار مهم است تا بعداً تشخیص بدهیم با هم چه کنیم و آیا رفاقتمان انشاءالله ادامهدار هست یا نه.
حالا اولین مرحله تجرد که اتفاق افتاد، مثال انسان، رتبه مثالی یا مثال متصل ـ چون در خود ماست ـ یا قوه خیال، تطهیر شد و توانست آنچه را از بیرون ادراک میکند ـ هرچه پیرامون من است، مُدرَک و از مُدرَکات من است ـ از حیث حواس ظاهری، دیدن، شنیدن و امثال آن، استیاد کند. استیاد یعنی صید میکند و همه را به زبان نفس برمیگرداند تا نفس آن را بچشد و بفهمد. این کار قوه خیال است.
که چه بشود؟ نقطه، سر خط. که چه بشود؟ یادتان هست آخر جلسه پیش با احتیاط این جمله را گفتیم که ما از مرحله تجرد برزخی یا مثالی یا خیالی عبور کنیم تا دستمان به چه برسد؟ آفرین آقا محسن؛ به عقل وجودمان.
عقل، رتبه بالاتر از رتبه مثال وجود ماست و جنسش از چه کسی بود؟ آفرین، از امیرالمؤمنین علی علیه الصلاة والسلام. چون عالم عقول است. عقل و ملائکه هم... میگوید ملائکه از نور مولا خلق شدهاند؛ جنسشان عقل است. [نفس عمیق]
به ما اطلاع بدهید؛ برای چه ما باید این رتبهها را رد کنیم؟ چرا باید تجرد خیالی و تجرد عقلی پیدا کنیم؟ تجرد عقلی دیگر تجرد تامه است، ولی اتم نیست. اتمّ آن میشود فوق تجرد عقلی؛ آن مقام روح است. چرا ما باید این کارها را انجام بدهیم؟ به نظر شما برای چه باید این اتفاق بیفتد؟
اگر بخواهیم اصطلاحاً با سیر بحث تا اینجا جلو برویم، یعنی برای اینکه حقایق را بفهمیم و بچشیم. که چه؟ برای چه؟ برای چه من باید حقایق را بچشم و به حقایق برسم؟ اصلاً چرا علم اخذ میکنم؟ اصلاً فلسفه این جلسه چیست؟ اکنون شما چرا اینجا نشستهاید؟ مگر کار و زندگی ندارید؟ مگر من وقتم را از سر راه پیدا کردهام؟ برای چه اینجا نشستهایم؟
در یک جمله باید بگوییم: ما پی حق میگردیم. حق چیست؟ حاجآقا، حق چیست؟ من کاری ندارم چه لفظی میخواهی به آن بدهی. آن حقیقت الحقایق است؛ به یک معنا صورت الصور.
حالا اگر دوست داشتید، بعداً اینها را توضیح میدهیم. مثلاً ملاصدرا چند موردش را در اسفار آورده است. اگر فرصت شود، بعداً یکییکی توضیح میدهیم که چرا صورت الصور؟ چرا حقیقت؟ چرا مبدء، مبدء المبادئ؟ چه ربطی به خدا دارد؟
یکی میگوید حق، یکی میگوید وجود، یکی میگوید حب، یکی میگوید عشق. ریاضیدانهای قدیم به خدا، به حق، به موجود و به وجود میگفتند «واحد». حالا «موجود»... [نفس عمیق] یکسری از حکما میگویند بهکاربردن آن برای خدا زشت است، چون بر وزن مفعول است؛ یعنی کاری برای او واقع شده، یعنی کسی او را موجود کرده است. علامه در شرح اسفار این اشکال را برمیدارد و جواب میدهد. به هر حال اصلاً متح...
حق، متحقق، حب؛ اینها اسامیای است که... [نفس عمیق] من در یک جمله، ماحصل ـ انشاالله صاحب این مجلس مرا ببخشد که ادعا نباشد؛ مجبورم این را بگویم تا شما اطمینان پیدا کنید ـ ماحصل بیش از دو هزار جلسه درس و بحث بنده از علامه را عرض میکنم: بهترین کلمه برای معرفی خدا، آنکه ما فارسیزبانان به او «خدا» میگوییم، «حق» و «وجود» است؛ این دو.
مرحوم ابنترکه در ابتدای تمهید القواعدش، که یکی از کتابهای بسیار مهم حکمی است و شما باید آن را زمانی بخوانید، میآورد که وجود مساوق حق است و حق مساوق وجود است. این دو یک حقیقتاند و ما لفظی پیدا نکردیم که دامنهاش در خصوص حق، وسیعتر از این دو کلمه باشد. شما دارید، بسم الله، ارائه بدهید. فعلاً با لفظ آن کاری نداریم؛ قرار است که به او برسیم.
علامه مثلاً در خصوص همین «حق» یا «وجود»، در جلسه شصتودو شرح اسفار، و استاد علامه حسنزاده مثلاً «متحقق» را میآورد، «ثابت» را میآورد، «واقع» را میآورد، «صدق محض» را میآورد، «وحدت» را میآورد و امثال اینها.
حالا اگر بخواهید، امروز بیشتر میخواهم شما را ارجاع بدهم که کجاها میتوانید دنبال این بحث بگردید. فکر میکنم یک ربع... چقدر از وقتمان مانده است؟
پرسش: چقدر؟
پاسخ: ده دقیقه.
پس من سریع میگویم؛ اگر خواستید بنویسید که کجا دنبال این بحث بگردید.
یکی از کتابهایی که در ابتدای آن، خود مؤلف عنوان میکند که موضوع بحث ما «حق» است، حق را در دو ارتباط بررسی میکند: یک، ارتباط حق با خلق؛ دو، ارتباط خلق با حق. چقدر خوب است آدم این را بداند؛ ارتباط ما با خدا چگونه است و ارتباط خدا با ما چگونه است. کتاب بسیار شیرینی است؛ از سنگینترین کتب عرفانی است که در مراحل پایانی آن را میخوانند.
شرح آن از مرحوم ابنفناری، به نام مصباح العنس است. اصل کتاب، مفتاح الغیب، برای مرحوم صدرالدین قونوی، برجستهترین شاگرد عارف عربی، شیخ اکبر محیالدین علیه الرحمه، است. در ابتدای آن این را میگوید؛ پیرامون موضوع خود میگوید که موضوع عرفانی ما «حق» است، با دو ارتباط. یکی این کتاب است.
دیگری... [نفس عمیق] علامه قیصری بسیار پیرامون حق سخن گفته است. علامه قیصری شرحی بر فصوص الحکمِ عارف عربی، یا شیخ اکبر، یا محیالدین، دارد. اینها همه یک شخصاند. در ابتدای شرحی که میخواهد بر این کتاب بنویسد، مدخل مینویسد. قدیمها مدخلنویسی رسم بود؛ سنت پسندیدهای بود. وقتی میخواستند کتاب بنویسند، همینطور بسم الله نمیگفتند و شروع به نوشتن کتاب نمیکردند؛ یک مقدمه کوچک، بلکه مدخل، مینوشتند.
ایشان ده، دوازده فصل آورده است؛ یعنی میگوید اگر میخواهید کتاب مرا بفهمید، فعلاً این دوازده فصل را بهعنوان پیشنیاز طی کنید تا جلو برویم. اولین پیشنیاز، اولین فصل و اولین مدخل از مداخل دوازدهگانهاش در خصوص حق است که اگر اشتباه نکنم، فکر میکنم علامه حدود نه یا ده جلسه درباره همین مدخل اول سخن گفته و مطالب بسیاری بیان کرده است.
دیگری، کتاب شفای شیخالرئیس است. در مبحث حق بسیار سخن گفته است. شیخالرئیس در آخر نمط دوم اشارات، یعنی اشارات و تنبیهات، نیز سخن گفته است. آنجا، در آخر نمط دوم، وقتی وارد بحث مزاج انسانی و اعدل امزجه میشود ـ که قبلاً بحثش را اینجا در مسجد با هم داشتیم ـ بحث شیرینی میآورد و ناگهان وارد بحث حق میشود.
در معاد خود شیخالرئیس نیز، وقتی بحث تکامل برزخی را میآورد، البته ناظر به رساله مبدأ و معاد فارابی، دوباره درباره حق سخن میگوید. اینها منابعی است که عرض میکنم؛ اگر خواستید تحقیق کنید، برای فهم قصه به دردتان میخورد.
حالا که سخن از فارابی شد، این را هم عرض کنم. بیشترین استعمال کلمه «حق» و استفاده از آن، و اصلاً معرفی حق، به نظر شما در میان فلاسفه و حکما و عرفا توسط چه کسی صورت گرفته است؟ چه کسی بیش از همه در کتابهایش این لفظ را آورده و دربارهاش قلم زده است؟
پرسش: ...؟
پاسخ: نه، مرحوم فارابی، صاحب کتاب مدینه فاضله.
برای اینکه متوجه شوید درباره چه کسی سخن میگویم، ابنخلدون ایشان را اینطور معرفی میکند؛ میگوید: «و کانه اکبر من فلاسفة الإسلام.» فارابی بالاترین و بزرگترینِ فیلسوفان اسلامی بوده است.
جانم عزیزم. سلام عزیزم.
پرسش: در رابطه با آن کتابی که عرض کردید...
پاسخ: بله، حواسم بود. پیدایش نکردم، چون در انباری بود. زنگ زدم، دیدم جواب نمیدهید، آمدم. انشاالله پیدایش کردم. دارم پیامتان را برایتان ارسال میکنم.
پرسش: خیلی تشکر.
پاسخ: ممنونم. زنده باشید. خدا انشاالله برادرتان را رحمت کند.
حالا این را هم خوب است بدانید. شما که دارید وارد این موضوع میشوید، دانستن این مطلب برایتان بسیار خوب است. هرچه میگویم، الحمدالله با سند و مدرک میگویم؛ شما بروید اصل مطلب را ببینید، چون من اینجا گزیدهگویی میکنم.
در جلسه شصتودو شرح اسفار ملاصدرا، حضرت استاد این مطلب را بیان کرده و میفرمودند: مشایخ ما از قول مشایخشان میفرمودند اگر شیخالرئیس را، با آن عظمت، در نظر بگیرید ـ که رهبر عزیزمان چند وقت پیش درباره عظمت شیخالرئیس جملهای گفتند؛ گفتند همین که بعد از هزار و چند سال هنوز آثار ایشان در آکادمیهای خارج از کشور تدریس میشود، شما چه کسی را مانند ایشان پیدا میکنید؟ هزار سال است که هنوز آثارش تدریس میشود ـ این نشاندهنده جایگاه ویژه و عظمت شیخالرئیس است.
شیخالرئیس را بگذارید در کنار کسی که به قول علامه شعرانی، ملاصدرا لطف خدا به مردم زمانش بود. این دو را با هم جمع کنید، میشود مرحوم فارابی. الله اکبر. ببینید چه شخصیتی بوده است.
حالا جسارت میکنم و به خودم نگاه میکنم: آقا، تو چند کتاب از این مرحوم فارابی خواندهای؟ اصلاً شیخالرئیس ما را ـ جسارت میکنم، باید ببخشید؛ با بعضیها برخورد داشتهام ـ خارجیها بیشتر از ما قبول دارند، بیشتر از ما میشناسند و حتی بر آثار ایشان کار میکنند.
درباره شیخالرئیس میگویند از حیث فلسفه جانشین فارابی بوده و از حیث طب جانشین محمد بن زکریای رازی. حالا ما چند کتاب از اینها خواندهایم؟ مثلاً الان روی میز من کتاب قانون ایشان هست. یک روز یکی از بچهها آمد و سؤال مزاجی در طب داشت. کتاب قانون شیخالرئیس را برایش آوردم.
پرسش: قانون؟ شیخالرئیس؟
پاسخ: بله، همین بچههای همکار خودمان.
پرسش: این کتاب را از کجا آوردی، حاجآقا؟
پاسخ: من از کجا آوردم؟ بفرمایید! چاپ شده است؛ این کتاب که عجیبوغریب نیست. ناشر دارد؛ بالاخره بروید پیدایش کنید. اگر تشنه باشید، میگردید و پیدایش میکنید.
این کتاب را هم حالا خوب شد دیدم؛ تازه فهمیدم دستم گرفتهام و حواسم نبود. کتاب قضا و قدر علامه محمد دهدار؛ یکی از کتابهای بسیار عالی است.
در زمینه قضا و قدر، امروزه جوانها سؤالات سنگین و پیچیدهای پیرامون قضا و قدر از ما میپرسند. من مخصوصاً کتابها را میآورم تا ببینید؛ هر جلسه یک کتاب جدید. جالب است بدانید حضرت علامه این کتاب را هم تصحیح کردهاند و هم بر آن تعلیقات نوشتهاند.
اینجا خیلی جالب است؛ داشتم در صفحه سی این کتاب میخواندم. علامه دهدار از صدرالدین قونوی، که متن کتاب مصباح الأنس ابنفناری را نوشته، نقل میکند. حالا آن هم داستانی دارد که چرا این کتاب مفتاح الغیب بود و بعد شد مصباح الأنس. شیرین است؛ این را هم بعداً عرض میکنم.
صدرالدین قونوی کتاب شریفی دارد به نام نصوص. در نصی که پیش از آخرین نص است، آن نص عنوانبندی شده و با این عنوان آغاز میشود؛ این مدخلش است و بعد وارد مطلب میشود. حالا صدرالدین چه کسی بود؟ بدانید چه کسی بود تا وقتی جملهاش را میخوانم، بیتوجه و کمتوجه نباشید: برجستهترین شاگرد عارف عربی.
درباره این نص شریف توضیح میدهد: «وهو من اعظم النصوص». میگوید این نصهایی که من آوردهام، این یکی از همه آنها عظیمتر است؛ همین نصی که اکنون میخواهم برای شما توضیح بدهم. چه میفرماید؟ میفرماید: «اعلم»، بدان. شما هم این را بدانید.
علما وقتی میخواهند سخن بسیار مهمی را آغاز کنند، در ابتدا میگویند: «افهم، اعلم». مانند تلقین است. اول میگوید: «افهم»؛ بفهم. پیداست که مطلب بسیار مهم است. «اسمع يا عبد الله» مثلاً. اینجا میگوید: «اعلم». وقتی هم در پایان سخن میخواهد به ما بفهماند که سخن مهمی برایت گفتم، میگوید مثلاً: «فتعمل، فتدبر، فتبصر». اینجا میگوید: «اعلم». پس سخن بسیار مهم است.
چه میفرماید؟ «ان الحق حق، حق. ان الحق هو الموجود.» سخن بسیار شریف و سنگینی است. اگر انشاالله خدا لطف کند و همین جمله را با یکدیگر باز کنیم، از عظمتش سر به بیابان میگذارید. من که میگویم چندین بار سر به بیابان گذاشتهام که این را به شما میگویم.
میگوید حق همان موجود است. یعنی چه؟ بفرمایید. هر چیزی که موجود است، حق است؟ بله. یعنی چه؟ یعنی همه این موجودات، الأعز بالله، خدا هستند؟ نه. جلسه پیش گفتیم ربط آنها با خدا چگونه است یا ربط خدا با آنها چگونه است؛ که باید کتاب مصباح الأنس مرحوم ابنفناری، که از سنگینترین کتابهای عرفانی است، را بخوانید تا به این مطلبی که اکنون گفتم برسید.
جمعبندی کنیم. البته هنوز چند مورد دیگر مانده بود که نوشته بودم و میخواستم به شما بگویم، اما ماند. مثلاً کتابهای ارسطو کتابهای بسیار خوبی است و بماند. انشاالله جلسه بعد تقدیم میکنیم.
علامه جملهای دارد که من ندیدهام جز ایشان کسی این سخن را گفته باشد. یک دلیل علمی میآورد که چرا فلاسفه اینقدر تأکید داشتند به خدا «حق» بگویند. دلیل علمی میآورد. این دلیل بسیار شیرین است. یادتان باشد جلسه بعد این را از من مطالبه کنید. به دردتان میخورد. در برابر تفکری به نام سوفسطایی، به خاطر آن میگویند «حق».
فکر میکنم وقت من هم تمام شده است. درست است؟ نیم ساعت؟ خودم بیشتر از شما حواسم بوده است.
پرسش: ...
پاسخ: نه، خواهش میکنم بگویید؛ چون دیدم یکسری از دوستان در فرمهای جلسه پیش نوشتهاند: «حاجآقا، مدیر ما ما را مؤاخذه میکند؛ مثلاً جلسه بیشتر طول نکشد.» ما هم لبیک گفتیم. ما حرف شما را گوش میدهیم؛ حالا نمیدانم شما چقدر حرف ما را گوش میدهید!
پس جمعبندی کنیم. چرا اکنون اینهمه درباره حق سخن گفتیم؟ چرا اینهمه رفرنس دادیم، اطلاعات دادیم، کتاب و منبع معرفی کردیم؟ چرا؟ به جهت اهمیت آن و به جهت اینکه قرار است آن را ملاقات کنیم. ما قرار است برویم حق را ملاقات کنیم.
«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» چیزی نیست الا ملاقات حق، همین الآن. اگر الآن من و شما حق را با سیر عرفانی و حکمیک یا حکمی ـ هر دو تعبیر استعمال شده است ـ با آنچه این بزرگان به ما میدهند دنبال کنیم و درست جلو برویم، همینجا حق را ملاقات میکنیم که میشود «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا». یعنی ملاقات حق، معنای موت است.
موت را هم، اگر دوست داشتید، یک لحظه اجازه بدهید عرض کنم. در شرح کتاب الموت بحار مرحوم مجلسی، الآن فکر میکنم حدود صدوهفتاد جلسه، یا صدوهفتادوپنج جلسه، تا به حال شرح دادهایم و هنوز در اوایل این کتاب هستیم. در کانال مواهیش هم هست. اگر اشتباه نکنم، قریب به بیست معنا از موت را در این صد و چند جلسه گفتهایم؛ یعنی بیست معنا از موت. یکی از آنها همین است که الآن گفتیم: موت یعنی دیدار حق، ملاقات حق.
اگر کسی در این دنیا توانست با این درس و بحثها حق را ملاقات کند، به مقام موت رسیده و برزخ از او برداشته میشود؛ نه به این معنا که برزخ را طی نمیکند، چون تفرّه، به قول استاد، محال است. وقتی میخواهد به عالم عقول برود، باید قطعاً از عالم مثال یا برزخ عبور کند. به این معنا میگوییم برداشته شده است؛ یعنی به سرعت نور برزخ را طی میکند، کسی که اینجا حق را ملاقات کرده است.
این اهمیت تأکید بنده در خصوص این جلسه دوم شماست. ربط و ارتباطات میان این جلسات را خودتان دارید متوجه میشوید؛ مانند حلقههای زنجیر، شما را به جاهایی سوق میدهد و من هم دارم شما را محک میزنم تا انشاالله به فضل الهی جلسات خوب و پرباری داشته باشیم، کتاب معرفی کنیم، بر سر کتابها بنشینیم و انشاالله با آنها عجین باشیم.
والحمد لله رب العالمین. صلوات. اللهم صل على محمد و آل محمد.