ددروس معرفت نفس
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

پرسش: حاج‌آقا، فکر کنم این آیه، آیه هشت سوره شمس است که می‌گوید: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا». درباره این الهام می‌خواستم بدانم که آیا جنس آن از همین قوه خیال است که شما فرمودید، یا مثلاً ظرفیتی است که خدا این نوید را داده است که شما درک این خیال و قوه تصور را دارید، تا در نهایت هم شر و هم خیر را درک کنید؟

پاسخ: سؤال شما خیلی خوب است. ایشان می‌فرمایند: «فَأَلْهَمَهَا». قربان شما بروم. ان‌شاءالله زنگ بزنید. بیات هستم. البته عبدالزهرا ما را می‌شناسند. زنده باشید.

«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» در قرآن است. ایشان می‌فرمایند که جنس این الهام، از جنس تجرد مثالی است. درست است؟

پرسش: خیالِ شخص؟

پاسخ: بله. ببینید، اصلاً وقتی می‌گوید «فَأَلْهَمَهَا»، این الهام از بالاست، نه از پایین. آقا محسن دقت می‌کنید؟ آقای کاریگر شریف دقت می‌کنید؟ ان‌شاءالله بعدها مراتب امثال الهام را می‌گوییم: اعلام، الهام، القاء و ایحاء. این‌ها مراتب عنایاتی است که به ما می‌شود و منجر به کشف و شهود می‌شود.

آنچه در «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» آمده، از نوع الهام است. به‌طور مطلق، الهام از بالاست؛ اما القا نه، چون شیاطین هم می‌توانند القا کنند و آن از مرتبه مادون، یعنی از دنیا، است. اما الهام همگی از بالاست. شما از ملهمات، ملهم می‌شوید؛ از بالا به شما الهام می‌شود.

آن الهامی که از بالا می‌شود، یعنی چه؟ یعنی از مکمن غیبت، از کمون ذاتت، از بطن وجودت، یعنی سقع نفست، یعنی از پنهان‌ترین جای وجودت. به آن چه می‌گویند؟ رب وجودی‌ات؛ ربی که دارد تو را پرورش می‌دهد. بعداً متوجه می‌شویم که ایشان هم یک ملک‌اند؛ یکی از ملائکه‌اند، در طول ملائکه، و دارند ما را پرورش می‌دهند و تحت الأمر ولایت اهل بیت‌اند. ما نیز قرار است او را ببینیم. این‌ها در طول رب مطلق‌اند.

او الهام می‌کند و در عالی‌ترین مرتبه است. حالا برای سهولت فهم، به یک معنا بگوییم روحمان. از طریق روحمان الهام صورت می‌گیرد. پس از بالا به پایین می‌آید. اگر بخواهد از بالا، از روح، پایین بیاید، بعد به کجا می‌رسد؟

پایین‌تر از روح چیست؟ عقل است؛ رتبه عقلی. بعد از عقل چه می‌شود؟ دارید پایین می‌آیید.

پرسش: وهم؟

پاسخ: بله، وهم را هم فعلاً بگیریم؛ عن العقل وهم، عقلان ساطع، ساقط. بله، حرف شما درست است. فعلاً می‌گوییم وهم. بعد از وهم چه می‌شود؟ امروز بحث کردیم: خیال یا رتبه مثالی. تا اینجا به مثال رسیدیم.

الهام از آن مراتب شروع می‌شود تا به رتبه مثال یا خیال برسد. بعد نوبت گویش است؛ می‌خواهد الهامی را که شده است بیان کند، مثلاً بنویسد یا به هر شکل دیگری منتقل کند. پس از بالا تا پایین می‌آید.

اگر یکی از این مراتب آلوده باشد، یا قوه خیال آلوده باشد، یا عقل مشوب به وهم باشد، یا روح آلوده شده باشد، آن الهام منتقل نمی‌شود. اگر چیزی را فهمیدید، اما کسی در این رتبه‌ها آلودگی داشته باشد، آن الهام نیست؛ القاست، احسن، القای شیاطین است.

این پاسخ ما نیز فعلاً کامل نبود، چون همه این مطالب را باید در سیر بحث بدانیم تا پاسخ کامل شود.

پرسش: [پچ، پچ] صورت برزخی که از آن درخت فهمیدید... وقتی این‌گونه باشد، پس باید صورت برای هر کس متفاوت باشد؛ یعنی صورت‌هایی که هر کس می‌بیند با دیگری فرق می‌کند؟

پاسخ: بله، دقیقاً همین است.

پرسش: [پچ، پچ] مثلاً می‌خواهم بگویم ما اکنون چیزی را که می‌بینیم، همان درخت را فرض کنیم. اگر از افراد مختلف بپرسیم یا بگوییم برای ما نقاشی آن را بکشند، تقریباً یکسان می‌شود. می‌خواهم بگویم برایم جالب بود که شما می‌فرمودید این صورت‌ها برای هر شخص متفاوت است و هر کسی یک صورت را نشان می‌دهد؛ ولی ظاهرش این‌گونه است.

پاسخ: مثال آینه را بزنید؛ چرا راه دور می‌روید؟ آینه دارد بیرون از خودش را نشان می‌دهد؛ دقیقاً عین آن را نشان می‌دهد. اما خود آن، در آینه نیست. این شبیه و مثلی از آن است. اصلاً چرا به عالم مثال می‌گویند «مثال»؟ چون مثلی از آن بیرون است؛ مثال آن است، شبیه به آن است، اما خود آن نیست. توجه کردید؟

در صورت کلی، ما یک بحث ظاهری داریم و یک بحث باطنی. شما وقتی درخت را می‌بینید، ظاهرش را می‌بینید. معنایش را نمی‌گویم، روحانیتش را نمی‌گویم، باطنش را نمی‌گویم. ظاهرش را می‌گویم: اینکه چه رنگی است، شکل برگش چگونه است و هندسه برگش چه شکلی است. این را تقریباً همه به یک شکل می‌بینند و شکلش را می‌کشند.

اما از این درخت چه برداشتی می‌کنند؟ از این درخت می‌ترسند یا خوششان می‌آید؟ صورت، برایشان ملذه و لذت‌آور است یا موحشه و وحشتناک؟ این‌ها متفاوت است.

آنجایی که قابض الأرواح را می‌بینند، مگر او یک وجود واحد نیست؟ یک وجود است. ما دو قابض الأرواح نداریم. پس چرا بعضی‌ها او را با قیافه‌ای وحشتناک و چشم‌های پر از آتش و مانند آن می‌بینند، و بعضی دیگر از زیبایی آن قالب توهیم می‌کنند؟ مگر یک وجود واحد نیست؟

این به آینه وجود شخص برمی‌گردد؛ به نسبتی که این شخص حقیقت آن شیء را چگونه می‌بیند. همه‌اش را در خودش می‌بیند. منتها مثالی که شما زدید، در صورت مادی بود.

بحث، ظاهری و باطنی است. حتی ظاهر نیز کاملاً یکسان نیست. ممکن است بعضی‌ها در ابصارشان مشکلی داشته باشند؛ مثلاً شما رنگی را قرمز ببینید و او آبی ببیند، یا او سیاه‌وسفید ببیند.

یکی از عزیزان و اعضای کانال اخیراً پیام فرستاده است. بنده هنوز فرصت نکرده‌ام جواب بدهم. می‌دانید سؤالش چیست؟ شاید هم در جمع شما نشسته باشد، نمی‌دانم. پیام داده است که به حاج‌آقا بگویید من از کودکی مطلقاً خواب‌هایم را سیاه‌وسفید می‌بینم. نظر خود ایشان این است که به نوع تفکراتش مربوط است، ولی نوع عمل و تفکراتی که می‌بینیم با باطن ما مرتبط است.

حرف شما کامل نیست. چرا ایشان سیاه‌وسفید می‌بیند، ولی شما مثلاً رنگی می‌بینید؟ عرض کردم، او در رتبه مثالش دارد می‌بیند. ظاهر همان را می‌بیند، اما رنگ‌هایش را متفاوت می‌بیند. مهم، آن برداشتی است که از آن دارد و حسی است که از آن می‌گیرد. یکی لذت می‌برد و یکی بدش می‌آید.

چون آن صورت دارد تجرید می‌شود، صورت ظاهری آن را در وجود خودت به شکلی می‌بینی؛ اما چه برداشتی از آن صورت ظاهری می‌کنی؟ خوشت می‌آید یا بدت می‌آید؟ ملاک آن است. این تقایر نفوس است؛ این تخالف و تمایز نفوس است.

امیرالمؤمنین را می‌بینی؛ خوشت می‌آید یا بدت می‌آید؟ مسجد را می‌بینی؛ خوشت می‌آید یا بدت می‌آید؟ آخوند را می‌بینی؛ خوشت می‌آید یا بدت می‌آید؟ در صورتی که ظاهراً همه این‌ها شکل ثابتی دارند. چرا یکی مسجد را می‌بیند و فرار می‌کند و می‌گوید «اه، اف» و مانند آن، و یکی می‌بیند و لذت می‌برد؟ هر دو یک شکل را دیده‌اند. متوجه شدید منظورم چیست؟ آن تمایز به باطن‌ها برمی‌گردد.

سؤال بعدی شما. اگر کسی می‌خواهد تشریف ببرد، برود؛ کلاس ما تمام شده است. من دارم به سؤال‌ها پاسخ می‌دهم.

پرسش: در «انا لله و انا الیه راجعون»، حالا من آن چیزی که سعی می‌کنم و به آن می‌رسم، همان می‌شوم، درست است؟ اکنون در یک شعر می‌گوییم که «آنچه که ما می‌خواهیم در آن تعبیر مضغای مضوم». پس در آن «انا لله»، من همه‌چیز یادم است؛ الان برسم به شما را می‌خواهم.

این علم درون من است، این جسم احمق درون من است. آن «انا لله»؟ شاید شما به این توجه نکردید که اصلاً خودتان دارید می‌گویید «انا» از کجا؟ از الله. حالا «و انا الیه راجعون» هم یعنی «و انا الی الله راجعون». از الله آمده‌ای و دوباره به الله برمی‌گردی. اگر از الله آمده‌ای، پس همه‌چیز را با خود داری. مگر الله اسم جامع نیست؟ همه‌چیز، همه اسماء، در اوست.

مرحوم علامه رفیع وزینی می‌فرمود که هر کجا سلطان وجود قدم نهاد، عساکر اسماء همه موجودند. یعنی همه اسماء در شما هستند. منتها بسته به اینکه کدام اسم در شما سلطنت گرفته، غالب شده و مالک شده است، همان اسمی که غالب و سلطان شده، رب شما می‌شود. بقیه اسماء ولی هستند. توجه کردید؟

حالا چرا من متوجه این‌ها نمی‌شوم؟ این‌ها در من هستند.

پرسش: پرورشش نداده‌ایم؟

پاسخ: پرورشش نداده‌ایم. آفرین. آلودگی باعث شده است. حرف شما هم درست است. آلودگی باعث شده ما نتوانیم پرورش بدهیم. اگر آلودگی نباشد، پرورش می‌آید. بهتر است بگوییم غباری از غفلت در دنیا بر نفس ما نشسته است.

ببینید، دنیا مرحله‌ای از خلقت است که انزل مراتب نور و ظلمت با هم آمیخته‌اند. خیر و شر با هم آمیخته‌اند. باطل و حق مشوب‌اند. اینجا تشخیصشان مشکل است. ولی وقتی بالاتر می‌روید، آنجا فقط حق است؛ حق مطلق است، نور مطلق است، خیر محض است. چون اینجا با هم آمیخته‌اند و اصطلاحاً شب و روز وجود دارد، ما در تشخیص به مشکل برخورده‌ایم. غباری از غفلت نفس ما را گرفته است.

مگر نفرمود که [قرائت قرآن] از ابتدا خوبی‌ها و بدی‌ها به ما الهام شده است؟ پس در وجود ما هست. قرآن فرمود [قرائت قرآن] ما ذکر را نازل کردیم. حلم مدکر. آیا کسی هست که یادآوری کند؟ پس پیداست که قبلاً در ما چیزی بوده است که حالا می‌گوید بیاید یادآوری کند؛ چون یادآوری یعنی قبلاً سابقه داشته است. متوجه می‌شوید؟ یعنی همه این‌ها قبلاً به‌صورت کلی در روح ما مندمج بوده است.

پرسش: [صدای صندلی] استاد می‌گویند نه نگرد. یعنی چه؟ بلبلش می‌شود همین؟

پاسخ: بله. یعنی شما در حقیقت به گمشده‌هایی که در درون خودتان است می‌رسید. اکنون مگر خدا نفرمود [قرائت قرآن]؟ «هو» کدام «هو» است؟ «هو الله». «قل هو الله». «الله معکم ای نما کنتم». بله، هر جا باشید خدا با شماست. پس الآن من در ملاقات با خدا هستم. اگر خدا [قرائت قرآن]

[صدای محیط] حبل الورید.

پرسش: [صدای محیط]

پاسخ: برای همان مثال زده است. مثال می‌زند؛ یعنی پیوستگی را مثال زده است. برای همین می‌گوید حبل الورید؛ یعنی بحث ذوق. بله، یعنی الآن اصلاً همراه من است. اصلاً من کیستم؟

اگر بحث لقاءالله را در کانال پیگیری کنید، الآن به مرحله‌ای رسیده‌ایم که [صدای محیط] بحث فقر را مطرح کردیم. آنجا از رساله نور وحدت خواجه ابراهیم مقری اثبات کردیم که ما اصلاً هیچیم. امام خمینی همیشه می‌فرمود: ما هیچیم، هرچه هست تویی. یعنی چه ما هیچیم؟ یعنی ما نیستیم؟ «ما نیستیم» که معنا ندارد. من هستم، معدوم که نیستم، من وجود دارم؛ اما من، من نیستم. حق ظهور کرده و شده است من. من نیستم. بحث اینجاست.

«من هیچم» یعنی آن منی که برای خودم منیّت، انانیت، عینیت و دویت قائل است. حالا، یا خدای من، این را بردار. من هیچم، نه به این معنا که من معدومم، بلکه یعنی اصلاً منی در کار نیست؛ تویی که ظهور کرده‌ای و شده‌ای من.

یک‌وقت تجلی تو، تجلی اعظم است و می‌شود انسان کامل؛ یک‌وقت تجلی اصغر است، مثلاً می‌شود نفوس جزئیه. نفس کل نمی‌شود که حضرت زهراست، عقل کل نمی‌شود که امیرالمؤمنین است؛ می‌شود عقول جزئیه و نفوس جزئیه. باز خدا ظهور کرده است که منم. پس هرچه نگاه می‌کنم، هرچه هست در من هست. الآن خدا ظهور کرده است که من هستم یا نه؟

پس خیلی جالب است. این رساله نور وحدت را بخوانید، آخر سر به اینجا می‌رسید که اصلاً ملاقات ما با خدا می‌شود ملاقات خدا با خودش.

پرسش: [صدای محیط] چطور می‌تواند کسی در این وحدت، وحدت...

پاسخ: آفرین. ملا محسن فیض کتابی دارد به نام «کلمات مکنونه». این کتاب را بخوانید. می‌آوریم اینجا و از روی آن برایتان می‌خوانیم. «کلمات مکنونه» کتاب بسیار عالی‌ای است. فکر می‌کنم حدود بیست جلسه فقط یکی از کلمات آن را پیرامون معنای لقاءالله توضیح دادیم.

فرمایشی را که الآن گفتم، قطعاً از ملا محسن اقتباس کردم. ملا محسن که از ایشان اقتباس نکرده است. ایشان از ملا محسن، که برجسته‌ترین شاگرد ملاصدرا بود، اقتباس کرده است. ایشان در آن کلمه می‌فرماید که معنای لقاءالله، دیدن وحدت در عین کثرت و دیدن کثرت در عین وحدت است.

از طریق معرفت نفس می‌شود به آن رسید. مثلاً شما یک وجود واحد هستید، اما این‌همه کثرات و اطوار دارید؛ اعضا دارید، جوارح و جوانح دارید. لذا می‌فرماید که حق ـ جواب شما در این جمله جمع شده است ـ «حق جان جهان است» و دقت کنید: «حق جان جهان است و جهان، جمله بدن.» [صدای محیط]

همان‌طور که شما یک بدن دارید و یک جان، می‌گوید حق را جان عالم بگیر و این جهان هستی را بدن آن جان. ولی باز یک وجود واحد است. یک‌طور خدا شده است شما؛ نه اینکه شما خدا باشید.

آن‌هایی که اصالت وجود و وحدت وجود را نمی‌فهمند، می‌گویند این‌ها مدعی‌اند که سنگ خداست، العیاذ بالله، یا این آقا خداست. نه. مثلاً ما می‌گوییم چشم شما، شما نیست. آیا این اشتباه است؟ اینکه بگوییم همه‌چیز خداست، بله، این غلط است. این اصلاً شرک است. معاذالله.

اینکه می‌گوییم همه‌چیز ظهور خداست، جلوه خداست، آیت خداست و تجلی الهی است، درست است؛ نه اینکه همه‌چیز خداست. اصلاً این حرف یعنی چه که همه‌چیز خداست؟ می‌خواهید همین الآن از جهت عقلی ردش کنیم؟

العیاذ بالله، جسارتاً می‌گوییم من الآن ادعا می‌کنم «أنا الرب». من پروردگارم. مگر نفرمودند که خدا بی‌انتهاست؟ آیا من بی‌انتها هستم؟ پس بقیه چه هستند؟ اگر من خدا هستم و حق لایتناهی است، پس من او را محدود کرده‌ام. من که محدودم؛ خدا را هم در من محدود کرده‌اید. پس تکلیف این‌همه کثرات چیست؟ بنابراین، عقلاً این حرف کنار می‌رود. اصلاً نمی‌شود گفت این خداست، آن خداست. این‌گونه نیست.

خدا یک وجود واحد است. اصلاً بهتر است بگوییم حق؛ خدا، هرچه اسمش را بگذارید. مثلاً ریاضی‌دان‌های قدیم به خدا «واحد» می‌گفتند. به خدای من و شما می‌گوییم خدا. ما فارسی‌زبان‌ها می‌گوییم خدا؛ عرب که نمی‌گوید خدا، می‌گوید رب، می‌گوید إله. مثلاً عده‌ای به خدا می‌گفتند حب، می‌گفتند عشق. صدها اسم دارد. ملاصدرا در اسفار برخی از آن‌ها را آورده است؛ مثلاً صورت الصور، مبدأ المبادئ. هرچه می‌خواهید اسم بر او بگذارید؛ البته اسمی که در شأنش باشد.

پرسش: [پچ،پچ]

پاسخ: بله، حالا اسمی که آنجا هست. این اسامی را که بر خدا می‌گذارید... خدا رحمت کند صاحب کتاب «تمهید القواعد»، ابن ترکه، را. او در ابتدای کتاب می‌فرماید حق مساوق وجود است و وجود مساوق حق است. می‌گوید من کلمه‌ای پیدا نکردم که میدانش وسیع‌تر از این دو کلمه باشد: حق، وجود. وجود کیست؟ خداست. حق چیست؟ خدا. هرچه موجود است، جلوه‌ای از حق است.

نکته آخر اینکه از امام پرسیدند؛ از امام جواد، از امام رضا، از امام باقر، از امام صادق، چند نفر از...

اما حضرت علامه نیز در رسالهٔ اسم اعظمشان این را توضیح داده‌اند. توجه کنید؛ الصمد یعنی چه؟ الصمد. قل هو الله احد الله الصمد.

بی‌نیاز. [هم‌پوشانی گوینده‌ها]

بلندتر.

شیء که لا جوف له؛ هیچ جایی از او خالی نیست.

بارک‌الله، آفرین. دیگر؟

[هم‌پوشانی گوینده‌ها]

که هیچ خواسته و نیازی ندارد.

آفرین. خواهرها؟

[هم‌پوشانی گوینده‌ها]

توپر.

[هم‌پوشانی گوینده‌ها]

تقریباً درست است. البته «توپر» نمی‌شود گفت. چه باید بگوییم؟ بهترین ترجمه، ترجمه‌ای است که خود امام فرمودند: الذي لا جوف له. یعنی کسی که هیچ کجا از او خالی نیست. «توپر» غلط می‌شود؛ همه‌جا را پر کرده است.

اگر قرار باشد خدا الصمدی است که همه‌جا را پر کرده، اگر من بگویم من خدایم، العیاذ بالله، من که فقط اینجا را پر کرده‌ام؛ پس آنجا چه می‌شود؟ آنجا چه می‌شود؟ آنجا چه می‌شود؟ بنابراین نمی‌شود به هیچ چیزی گفت خدا. بلکه چه هستند؟ اطوار وجودی حق‌اند. عرفا می‌گویند عالم، اطوار وجودی حق است. قرآن می‌فرماید و لقد خلقکم اطوارا. سورهٔ مریمه. ما شما را به طورهای مختلف خلق کردیم. یک طور، نشستنتان؛ یک طور، راه‌رفتنتان؛ خندیدنتان، خوردنتان و این‌همه اعضا و جوارح، همه یک طور از وجود شما هستند؛ ابصارتان، سامعه‌تان، خود قوهٔ مثالتان، عقلتـان؛ این‌همه اطوار. اما این‌ها چه هستند؟ رشحات حق‌اند؛ جلوه‌های وجود شما. شما یک وجود واحدید و این‌همه جلوه دارید.

حالا وقتی من می‌گویم اسم شما چیست؟ احمدآقا. وقتی می‌گویم احمدآقا، احمدآقا بدون چشم‌تان، بدون دست‌تان، بدون پای‌تان و بدون اعضا و جوارح‌تان نیست. وقتی می‌گویم احمد، کل وجودتان را می‌گویم؛ همه‌چیز را. پس برای همین، وقتی می‌گوییم حق، همهٔ آنچه هست، از وحدت و کثرت، حق همه را فرا گرفته است. توجه کردید؟

این‌ها را در جلسات مرتب می‌گوییم تا برایتان ملکه شود. اصل جلسات اتفاقاً همین گفت‌وگوهاست. آن صحبت یک‌طرفهٔ من فقط برای بیان مبنای بحث بوده است.

یک آیه از قرآن؛ هرچه ما این را می‌خوانیم، سیر نمی‌شویم. بارها این را از علامه شنیدیم؛ سیرابمان کرد و باز تشنه شدیم. ألم، می‌فرماید سَنُرِيهِم. چقدر این آیه عالی است، چقدر درون‌مایه دارد و چقدر پاسخ‌ها و سؤال‌ها به ما می‌دهد.

سَنُرِيهِم یعنی سین و صوفه در آینده؛ ما به این‌ها نشان خواهیم داد. آیاتنا، آیاتمان را. خدایا، این آیات تو کجاست؟ فِي الْآفَاقِ؛ یعنی در نظام آفاقی، یعنی جهان. دیگر کجا؟ وَفِي أَنفُسِهِمْ، در جان‌هایشان. این قسمت بسیار عالی‌تر است. پس آیات الهی شدند نظام آفاقی و انفسی. برای چه می‌خواهی نشان بدهی؟ حتی یتبین لهم؛ تا برای آن‌ها آشکار شود که چه؟ أَنَّهُمُ الْحَقُّ یا أَنَّهُ الْحَقُّ؟

خواهر، شما درست گفتید: أَنَّهُ الْحَقُّ. أَنَّهُمُ الْحَقُّ یعنی تک‌تک این‌ها خدا هستند. نه؛ أَنَّهُ الْحَقُّ ضمیر مفرد است. می‌گوید فِي الْآفَاقِ جمع است و وَفِي أَنفُسِهِمْ نیز جمع است. پس این ضمیر «أنه» بالاخره به چه کسی برمی‌گردد؟ باید مرجعش را پیدا کنیم. أَنَّهُ الْحَقُّ اینجا کیست؟ آن وقت مستور است؛ Allah. حالا به چه کسی برگردانیمش؟ مستور است. فعلاً نمی‌خواهیم بحث ادبیاتی کنیم. به چه کسی برگردانیمش؟ خدا اینجا خودش را پوشانده است و «أنه» به او برمی‌گردد.

او کجاست؟ می‌گوید أَنَّهُ الْحَقُّ کجاست؟ پس چیزی که نشان داده، شهود است. در آیه اصلاً اسمی از خدا نیاورده است؛ اشاره و ایهام شده است. اشاره را خودت از نفس درآوردی. پس او کجاست؟ در آفاق و أنفس. آفرین؛ او در آفاق و أنفس است.

این فرمایش ایشان را هم که اکنون به ایشان عنایت شد، حضرت استاد محمد حسین حسینی تهرانی، علامه تهرانی، فرموده‌اند؛ کسی که مزار ایشان را بنده به یادگار از حضرت آیت‌الله‌العظمی فقیه عمامی یاد گرفتم. علتش را هم به شما می‌گویم که چرا. ایشان برای ما یک هدیه بودند. کمی با هم رفیق‌تر شویم، از این بحث‌ها زیاد با هم داریم.

ایشان در کتاب سه‌جلدی «الله‌شناسی» ـ که من از یکی از اولیای خدا شنیدم یکی از آن اوتاد چهارگانهٔ حلقهٔ اولِ وصلِ امام عصر، ایشان بوده‌اند و وقتی از دنیا می‌روند، یکی جای ایشان را می‌گیرد و از ابدال پنجاه‌وسه‌نفره می‌آید و جای ایشان را می‌گیرد ـ این مباحث را بیان کرده‌اند. این‌ها هم بحث‌هایی است که باید بعداً با هم داشته باشیم. یعنی همان آقای حسین حسینی، استاد محمد حسین حسینی. «الله‌شناسی» ایشان عالی است؛ سه جلد است. آنجا همهٔ این بحث را مطرح می‌کند و همین آیه را می‌آورد.

این أَنَّهُ الْحَقُّ، این ضمیر «او» را به کجا برگردانیم؟ چون آفاق جمع است، أنفس هم جمع است. اینجا چه کسی حق است؟ می‌فرمود آن حق است که در این آیات دارد خودش را نشان می‌دهد؛ یعنی این آیات می‌شوند جلوهٔ او، نه خود او. نه اینکه این خداست.

مثل خورشید؛ خورشید یک وجود است که پرتوهایش از او جدا نیستند. پرتوها به او هستند، به او وصل‌اند، از او کشیده شده‌اند و بيده ملكوت كل شيء. اما در عین حال، این پرتوها خورشید نیستند و خورشید هم این پرتوها نیست؛ در عین حال، این پرتوها از خورشید جدا نیستند. متوجه شدید چه شد؟

علامه اسم این را توحید ناب قرآنی می‌گذارد و می‌فرماید اگر کسی این را نفهمد، مشرک مرده است. حالا شما ببینید چقدر از مردم ما اکنون مشرک‌اند. اصلاً نمی‌دانند توحید صمدی چیست. می‌گوید اول خدا، دوم خدا، سوم خدا، چهارم شما، بعد هم شما. این شرک است. می‌گوید این آسمان، این زمین، این ملائکه، این انسان‌ها، این حیوانات، این نباتات، این جمادات؛ حالا خدا هم خداست. خدا کجاست؟ خدا، از کجا این‌ها را اداره می‌کنی؟ از بالا، مثل آهن‌ربا، مثلاً گرفته‌ای و داری مدیریت می‌کنی؟ این شرک است.

اکثر قریب‌به‌اتفاق مردم ما اکنون مشرک‌اند. بنده ادعایی ندارم؛ خود من هم مشرک بودم و علامه ما را موحد کرد؛ یعنی حداقل از حیث نظری، وگرنه از حیث عملی که تعطیلیم.

پرسش: ببخشید، چرا در این آیه آفاق اول آمده؟ مگر آفاق... [پچ،پچ]

پاسخ: هر کجا در قرآن تقدم و تأخری هست، دلیلی وجود دارد؛ بدون دلیل نیست. می‌تواند یک وجهش این باشد که انسان، که اشرف مخلوقات است، عروجش را از کجا شروع می‌کند؟ بفرمایید. خواهرها چه گفتند؟ آفرین، احسنت. از انزل مراتب که عالم ماده است. درست شد؟

آفاق جمع چیست؟ افق. اینجا افق تهران، افق قم؛ این نشئهٔ طبیعت. می‌گوید انزل مراتب، آفاق است. انسان که اشرف مخلوقات است، باید بیاید در انزل مراتب قرار بگیرد و از اینجا سیرش را شروع کند. اگر قرار بود این‌گونه نباشد، یعنی از رتبهٔ عالم مثال شروع می‌کرد، نه از جماد که دنیاست، کامل نبود؛ چون یک رتبه را طی نکرده بود. از اینجا می‌آید و می‌رود. چون در سیر آفاقی انسان، نفس و نفوس از آفاق، از دنیا و نشئهٔ طبیعت، از اینجا...

معراجشان شروع می‌شود. شاید یک وجهش این باشد که آن موقع آمده است. اما ده‌ها دلیل دارد که باید روی آن فکر کرد. تنها دلیلی که فعلاً به نظر من می‌رسید، همین بود.

دوستان می‌توانند تشریف ببرند و معطل ما نشوند. شما ماشاءالله این سؤال‌ها را مطرح کنید، تا شب ما باید جواب بدهیم! ممنونم از شما. بله، چشم، حتماً. شما شمارهٔ من را دارید؛ یک پیام برای من بفرستید. متشکرم از شما، لطف کردید. خدا همه‌تان را مستجاب کند. راضی هستید از این جلسه؟

پرسش: چیزهایی که ما می‌بینیم از آن... [نفس عمیق] نه، خیلی ببخشید. خیلی از دیدگاه‌هایمان متفاوت بود. اینکه چگونه، با اشاره‌ای که به عالم تجارب انجام دادید، می‌توانیم به آن تجاربی که باید برسیم، دست پیدا کنیم؟

پاسخ: اولاً اگر قوهٔ مثال انسان عادی نشده باشد، اصلاً خودبه‌خود این سیر را انجام می‌دهد و خودبه‌خود ارتباط برقرار می‌کند. حالا می‌گویم؛ اگر این عادی نیست، بچه که پاک است، سریع با عالم غیب ارتباط می‌گیرد. اصلاً چرا بچه گریه می‌کند؟

یک کتابی هست به نام «توحید مفضل». دارم جدی می‌گویم؛ من همیشه در جلسات این کتاب‌ها را نمی‌گویم و نمی‌خواهم اظهار فضل کنم. کتاب «توحید مفضل» عالی است. مفضل از شاگردان امام صادق علیه السلام بوده است. کسی او را اذیت کرد و او پناه برد به امام صادق. حضرت فرمودند: «بنشین پیش خودم.» دو شبانه‌روز مهمان امام صادق بود. فکر کنید کسی به خانهٔ امام زمانش برود و آقا اسرار را به او املا کنند تا بنویسد؛ شد کتاب «توحید مفضل».

حضرت اسرار خلقت را برایش فرمودند. یکی از آن اسراری که حضرت فرمودند همین بود. بحث را گم کردیم؛ صلوات بفرستید.

پرسش: چگونه آن تجربه را به دست آورد؟

پاسخ: آهان. امام صادق در آن کتاب «توحید مفضل» دارند این چیزها را می‌گویند. شاید زمانی به این بحث‌ها هم برسیم.

بچه وقتی می‌بیند، آن موقع احساس می‌کند می‌میرد؛ چون تازه به دنیا آمده و از آن جایی که بوده دور شده و به جایی آمده است. یکی از چیزهایی که وقتی او را می‌آورند متوجه می‌شود، یکی از بهترین‌ها و زیباترین‌هایش، حضرت امام زمانش است. با حضرت محو هستند. اگر چشم و قوا خراب نشده باشد، حضور آن‌ها بحث دیگری است. به‌جز آن، اگر امام زمان عجل الله فرجه شرف پیدا کند...

پس چرا من این حس را ندارم؟ چون بچه قوهٔ خیالش پاک است. قوهٔ خیال بچه پاک است و سریع با عالم ارتباط گرفته است. امام زمان غیب عالم هستند. يوم یخرج الغیب و ما كان غیب. مربوط به شخص است؛ فقط برای امام زمان است. یک بچه دارد می‌بیندش. چرا؟ چون قوهٔ خیالش پاک است. قوهٔ خیال این‌قدر مهم است.

گیر و گرفتاری اکثر ما اهل ایمان بعداً از همین‌جا درمی‌آید. چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ آلودگی قوهٔ خیال.

پرسش: حالا چه کنیم؟ سؤال این است که چه کنیم تا با وجود داشتن قوهٔ خیال آلوده، به مقولهٔ تجرد مثالی برسیم؟ منظور همین است؟

پاسخ: نه، نه؛ اینکه قوهٔ خیال آلوده را پاک کنیم. یعنی راه پاک‌کردنش چیست؟ در همان جلسات داخلی بازرسی که داشتیم، من سؤال شما را جواب دادم. واقعاً چند راه هست.

یک راه نظری‌اش را علامه در کتاب «طهارت نفس» می‌فرماید. این هم یک کتاب دیگر. می‌فرماید کسی که می‌خواهد قوهٔ خیالش پاک شود، سه کار باید انجام بدهد.

یک: یک دوره اعتقادات صحیح بداند. ساده‌ترینش کتاب «الاعتقادات» مرحوم مجلسی است. فارسی‌اش به نام «راه بهشت» چاپ شده است. سنگین‌ترینش «تجرید الاعتقادات» خواجه طوسی است که مرحوم علامه حلی آن را به نام «کشف المراد» شرح داده است. استاد علامه، علامه شعرانی، دوباره این را شرح داده است. علامه فرمود من ندیدم کتابی به اندازهٔ این کتاب، «تجرید»، کثیرالشرح باشد. «تجرید الاعتقادات» خیلی عالی است. این یک دوره.

راه دوم، فرمودند سوءظن را کلاً بشکنید. یک ضررهایی هم می‌کنیم، اما سودش بیشتر از ضررش است. کلاً حسن‌ظن داشته باش تا قوهٔ خیال پاک شود.

پرسش: حتی سوءظن در جایی که مثلاً شخص را می‌شناسم و می‌دانم چگونه است؟

پاسخ: نه، نه. بگو شاید من اشتباه کردم، شاید منظورش این نبوده؛ دلیلش را بگو.

پرسش: حتی اگر حجت باشد؟

پاسخ: نه، اگر فسق باشد. فسق یعنی ظهور فساد. مثلاً کسی فاسد است یا این شخص دروغ‌گوست. نه دیگر؛ دلیلش را بگو. به‌دلیل اینکه غیر از حضرات ائمهٔ طاهر، کسی... ایمان نداریم دیگر. همه‌چیز ظن است؛ ما هیچ‌چیزی را نمی‌دانیم.

البته این حرف شما را سید ابن‌طاووس رد می‌کند. سید ابن‌طاووس می‌فرماید چه کسی گفته همه‌چیز ظن است؟ چه کسی گفته باب یقین و علم بسته است؟ من الآن هر وقت هر سؤالی داشته باشم، به حضرت علم زمان می‌رسم و از ایشان می‌پرسم. در کتاب‌های ایشان کسی جرئت نمی‌کند با او مناظره کند.

حالا سومی چیست؟ این‌ها دلایل نظری شد که کتاب «طهارت» از آن می‌گیرد. سومی چیست؟ مطلقاً آمال و آرزوها را در وجودش ریشه‌کن کند.

بله، آفرین. هرکدام روشی دارد و باید بحث شود. من فعلاً دارم از آن‌ها عبور می‌کنم.

پرسش: این‌ها را بحث می‌کنیم؟

پاسخ: ان‌شاءالله. در طی بحث قطعاً این‌ها را باید بحث کنیم، چون اصلاً یکی از مهم‌ترین بحث‌های ما قوهٔ خیال است. ما بحث روح بخاری را در بازرسی شروع کردیم؛ شما خودتان شاهد بودید. بیست‌وهفت جلسه است که فقط دربارهٔ روح بخاری حرف می‌زنیم، با اینکه شأن روح بخاری پایین‌تر از قوهٔ خیال است. حالا ببینید وقتی به قوهٔ خیال برسیم، چه باید بکنیم.

یک راه عملی هم دارد؛ یعنی راه‌های زیادی دارد. یکی از بهترین راه‌های عملی تطهیر قوهٔ خیال، دستور اول امام صادق صلوات الله علیه است که علامه خیلی به این دستور باور دارد. می‌فرماید بهتر از این دستور نداریم.

پرسش: گفتید چیست؟

پاسخ: آیات السخره.

آفرین. هفتاد بار. هفتاد بار آیات السخره را هر روز بخواند؛ آیات پنجاه‌وچهار تا پنجاه‌وشش سورهٔ اعراف. هفتاد بار.

پرسش: این را باید یک‌باره بخوانیم یا می‌توانیم در طول روز تقسیم کنیم؟

پاسخ: اگر در یک جلسه خوانده شود، اثرش خیلی شگفت است؛ اما اگر نمی‌شود، تقسیم کنید؛ ده تا صبح، ده تا ظهر. بهترین زمان برای مطلق ختم‌ها، به‌جز آن‌هایی که وقت خاص دارند، مثل اعمال لیلة الرغائب، که یک وقت خاص بین مغرب و عشا دارد که...

البته آن فضیلتش است. بعد از عشا هم می‌شود خواند، ولی ثوابش کمتر است. به‌جز آن‌هایی که وقت خاص دارند، بهترین زمان برای ختم، بین‌الطلوعین است. بعد از بین‌الطلوعین، سحر است و بعد از سحر، بین مغرب و عشا.

پرسش: سحر و بین‌الطلوعین را برایمان تفکیک کنید. از زمانی که مثلاً اذان می‌گویند تا زمان طلوع آفتاب، کلاً بین‌الطلوعین است؟

پاسخ: بله. یعنی از زمان خود اذان صبح، فجر صادق، نه فجر کاذب. از فجر صادق که اذان است شروع می‌شود تا وقتی که آفتاب طلوع می‌کند.

پرسش: نمی‌گویند چهل‌وپنج دقیقه تا طلوع آفتاب؟

پاسخ: نه، یک ساعت و چهل‌وپنج دقیقه است. زمانش متفاوت می‌شود؛ کمترینش تا یک ساعت و بیست‌وپنج دقیقه می‌آید و بیشترینش تا یک ساعت و پنجاه دقیقه می‌رود.

پرسش: استاد، رب هر شخصی فرشته‌ای است که انسان را پرورش می‌دهد. پس الله هم که رب حضرت پیامبر است، فرشته‌ای است؟

پاسخ: بله، خود الله اسم است. اسم مگر نیست؟ درست است؟ همان‌جایی که در معراج پیامبر، قرآن می‌فرماید آن چیزهایی را که باید می‌دید، دید.

پرسش: الله را دید؟

پاسخ: بله. اصلاً ملاقات خدا بود. البته الله اسم الاسم است. الله لفظ است؛ اسم یک حقیقت است. آن حقیقت، اسماء الله هستند که خودشان تجلیات حق‌اند. عین ذات حق نیستند؛ برخاسته از ذات‌اند، کمالات ذاتی خدا هستند، اما عین خود ذات نیستند. برای همین، همهٔ اسماء الهی به یک معنا حجاب نورانی‌اند، به یک معنا ملائکهٔ الله‌اند و به یک معنا قوای عالم‌اند.

در خود ما هم همین‌طور است. ما یک اسم داریم که غیبِ غیبِ غیبِ وجود ماست. به آن می‌گویند «سرّ السر» که مقرب‌ترین مَلَک در وجود ما به حضرت حق است. به آن می‌گویند مَلَک مهیمن. در حَیَمان خداست؛ اصلاً از ما غافل است، اصلاً از ما خبر ندارد. درست شد؟ اما واسطهٔ فیض است.

ما در قیامت آن را می‌شناسیم. احاطه پیدا نمی‌کنیم؛ آن را می‌چشیم. نسبت به صقع وجودی و طهارت وجودی‌مان، آن را می‌چشیم و به آن می‌رسیم؛ ملاقات و رؤیت باطنی، نه رؤیت با دیدهٔ بصر. تجلیاتش را به میزان سعهٔ وجودتان می‌چشید.

حالا همین‌طور از آن مکمن غیب پایین بیایید؛ رتبه‌های پایین، پایین، پایین. انزل مراتب ما چیست؟ مثلاً بدن. یک قوهٔ باصره داریم، سامعه داریم، لامسه داریم. این‌ها هم ملائکه‌اند. اصلاً مَلَک چیست؟ ما یک چیزی را تصور می‌کنیم که شکل خاصی دارد و...

من یک‌سری دوستان را می‌بینم که در آن جلسات نبودند و امروز برای اولین بار آمده‌اند. آن‌ها را هم وارد کنید.

بله، ممکن است. بله، بفرمایید.

حالا وقتی به بحث اسماء الله و ملائکهٔ الله برسیم، حرف‌های شیرینی داریم؛ حرف‌هایی که اصلاً نگاه ما را نسبت به این حقایق عوض می‌کند. آن وقت می‌فهمیم که حدیث داریم مؤمنی نیست مگر اینکه هفتاد هزار مَلَک احاطه‌اش کرده‌اند. یک روایت می‌گوید هفتاد مَلَک. این‌ها چه هستند؟ این‌ها بیرون از ما نیستند؛ قوای وجودی ما هستند. قوهٔ باصره مَلَک است، قوهٔ سامعه مَلَک است، قوهٔ چشایی مَلَک است. همهٔ این‌ها ملائکه‌اند که ما متأسفانه دست‌وبالشان را می‌بندیم و آن‌ها را از این ارتباط با مبدأ محروم می‌کنیم. این‌ها زجر می‌کشند و زجر این‌ها می‌شود زجر برزخی ما.

بله، آقای هاشمی. بله، بله، بی‌زحمت. بله.

قشنگی و زیبایی دروس حکمت و عرفان این است که چشم ما را به باطن همه‌چیز باز می‌کند؛ به باطن خودمان، به باطن عالم، به باطن خود حضرت حق. البته ذات غیبی موضوع بحث نیست. ذات غیبی حتی موضوع بحث قرآن هم نیست، چون هیچ‌کس از آن خبر ندارد. آن اسم مستأثر حضرت حق است. می‌توانیم در خصوص ذات حق و تجلیاتش حرف بزنیم، اما اینکه چیست و کیست، نمی‌دانم. این اصلاً در حد و اندازهٔ حتی انبیای ما هم نیست. موضوع بحث قرآن هم حتی نیست.