ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 133

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام بر امام عصر

دعا امشب باید همین‌گونه می‌شد؛ اگر نمی‌شد جای تعجب داشت. برای همهٔ شهدا صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا.

شب جمعه؛ اهدای مجلس به حضرت حجت

شب جمعه است. این مجلس را هدیه می‌کنیم به پیشگاه حضرت حجت، ارواحنا و ارواح من سواه فداه. ان‌شاءالله حضرتش هر کجا تشریف دارند حال‌شان خوب باشد و از سائلِ جمع ما و متعلقین ما دعا کنند. صلواتی به حضرت هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

بازگشت به فصّ حکمت فردیه

چنانچه خاطر شریفتان باشد، در فصّ حکمت فردیه در کلمهٔ محمدیه بودیم، صلّی الله علیه و آله و سلّم. رسیدیم به همین تکه عبارت. پیش از آن‌که بقیه‌اش را بخوانیم، عرض کرده بودم که چرا «سه» را اولین عدد فرد می‌دانند؛ امشب همان را باز می‌کنم.

حضرت استاد در همین کتابی که دست بنده است — ممد الهمم در شرح فصوص الحکم شیخ اکبر، حضرت محیی‌الدین — نکته‌ای می‌گویند و رد می‌شوند؛ اما مبثوث و گستردهٔ همان مطلب در فصّ صالحیه است. بخشی را برایتان می‌خوانم.


چرا سه، اولین عدد فرد است

اینجا حضرت استاد می‌فرمایند که «اول افراد» یعنی اولین عدد فرد، سه است. چرا این را می‌گفت؟ گفتیم که الذاتِ غیبی، مرتبهٔ احدیت است؛ بعد الوهیت، مرتبهٔ واحدیت؛ و بعد از آن، وجود نورانی پیامبر. این سه. همهٔ عوالم هستی، همهٔ کائنات، همه و همه از این سه منتشی شده‌اند. حرف اینجا بود.

بعد حضرت استاد فرمودند حالا چرا از سه؟ بحث فردیت است دیگر؛ فصّ حکمت فردیه. اولین عدد فرد اصلاً سه است.

«فَصُّ حِكْمَةٍ فَرْدِيَّةٍ فِى كَلِمَةٍ مُحَمَّدِيَّةٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نگینِ حکمتِ فردیه در کلمهٔ محمدیه.

ثلاثه را از این جهت اولِ افراد دانستند که واحد عدد نیست، و دو اولین زوج است؛ و فردیت و زوجیت از صفات عدد است. لذا اولین عدد زوج دو است، و هم اولین عدد دو است. حالا تکلیف «یک» چه می‌شود؟ یک، اینجا عدد نیست. علتش را می‌گویم.

از حیث عرفانی اصلاً عدد نیست. این حرف چه حرفی است؟ توحید عددی ما نداریم. احد، واحد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام به کسی تعلیم اعداد می‌دادند. هرچه به او فرمودند بگو «اثنین»، یعنی دو، او فرمود «واحد». هی می‌گفت بگو اثنین؛ باز واحد. فرمود: کسی که یک می‌گوید دیگر دو نمی‌گوید. آن بحث توحید است.

البته در ریاضی ما «یک» داریم؛ در عددِ ریاضیات هست؛ اما در سلسلهٔ بحث برهانی نداریم. برهانش را هم خدمت‌تان عرض می‌کنم یعنی چه. پس اولین عدد دو است و اولین عدد فرد سه است.


کمّ از دو آغاز می‌شود

عدد، کمّ است؛ کیف که نیست. کمّ مقدار دارد. حضرت استاد دارند اثبات می‌کنند: چون واحد به اثنان رسید — یعنی یک، دو شد — کمیت که شماره‌ است تحقق می‌یابد. وقتی یکی است چه شماره‌ای؟ شماره‌ای ندارد؛ کمیتی ندارد؛ «چند تا» ندارد. یک است؛ چند تا ندارد. توجه کردید؟ از این حیث.

این تعریف به حسب واقعیِ کمّ در فن معقول است؛ یعنی در فن برهان و عقل و فلسفه و حکمت این بحث هست. هرچند که در ریاضی واحد را به حساب عدد می‌آورند، اما عدد در حقیقت از دو شروع می‌شود.

بعد ایشان ادامه می‌دهند و جلوتر می‌روند؛ من می‌خواهم از آن بگذرم. اولین افراد یعنی اولین فرد، ثلاثه است: آن ذات احدیت یک، و مرتبهٔ الوهیت دو. احدیت توحید محضِ کلیه است؛ واحدیت شروع کثرت است، خلقت، ظهور اسماء. و حقیقت روحانیهٔ محمدیه، صلّی الله علیه و آله و سلّم، این سومیش است.


اصل تکوین بر تثلیث

در پیش دانسته‌ایم که شیخ اصل تکوین را بر تألیف می‌داند. اصلاً تکوّن تکوینات — شروع خلقت موجودات و خلائق — بر تثلیث است؛ بر این سه استوار شده. اصلاً نمی‌شود از این کانال نگذری.

اصلاً هیچ موجودی موجود نمی‌شود مگر این‌که فیض و رزقِ موجود بودنش از سلسله مراتب، از ذات غیبی، نازل می‌شود؛ می‌آید به مرتبهٔ کثرت یا واحدیت؛ از احدیت به واحدیت. بعد می‌خواهد منتشر شود؛ می‌خواهد ظهور کند؛ می‌خواهد دیده شود؛ می‌خواهد عینیت پیدا کند؛ در یک ظرفی جا بگیرد؛ بشود شخص و فرد؛ بشود شخص شما؛ از آن کلی خارج شود. از کانال وجودی پیامبر عزیز عالم رد می‌شود. لذا فردیت مال اوست. اولین فرد عالم است.

همهٔ مخلوقات — حتی شیطان، حتی شمر و یزید — خلقت اصلی و اولیه‌شان از آن کانال رفته است. اصلاً تمام خلائق دیگر، هرچه ماسوی‌الله، تکوین‌شان بر اساس این سه است. تثلیث یعنی این.

بعد می‌روند جلوتر. من اینجا را دیگر بیان نمی‌کنم چون فرصت‌مان کم است؛ خیلی هم الان نیازی نیست این‌ها را بدانید. بعد می‌فرماید که در فصل صالحی اشاره شد که بدان: برهان — یعنی استنتاج نتایج علمی — بر تثلیث است. اصلاً شما بخواهی برهان بیاوری به یک نتیجهٔ علمی برسی، باز هم بر تثلیث است. خلقت هم بر تثلیث است. چه از حیث نفس خودت، چه از حیث نفس الهی. برهان هم بر تثلیث است.


فصّ صالحیه: شیئیت، سماع، اطاعت

یادش بخیر؛ اولین سالی که کرونا آمده بود و من گرفته بودم، روی تخت — فکر می‌کنم، یادم نیست، شاید بیست روز — بستری بودم. همین ممد الهمم را، همهٔ مجلداتش را، روی همان تخت بیماری کرونا کلّش را خواندم. خیلی شیرین بود برایم.

خب، فراموشم شده بود که حضرت استاد اینجا در فصل فردیهٔ‌شان اشاره می‌کنند به فصل صالحی؛ که آنجا چگونه تثلیث را بیان کرده‌اند. آمدم دوباره نگاه کردم؛ خلاصه‌اش را به شما بگویم و رد شوم. چند صفحه توضیح است. در فصل صالحیه خواستید رجوع کنید: فصّ حکمت فتوحیه — یا فاتحیه هم بعضی منابع گفته‌اند — در کلمهٔ صالحیه.

«فَصُّ حِكْمَةٍ فُتُوحِيَّةٍ فِى كَلِمَةٍ صَٰلِحِيَّةٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نگینِ حکمتِ فتوحیه در کلمهٔ صالحیه.

آنجا می‌فرماید که شیئیت از جانب مکون یا متکوِّن، این یک. اصلاً هر چیزی بخواهد شیئیت پیدا کند — یعنی وجود پیدا کند — باید شیئیتش از جانب مکون حاصل شود. یعنی کی به شما گفت «کن فیکون»؟ این شیئیت باید حاصل شود که باشی دیگر. به شما گفتند؛ شما هم شدی. این شیئیت موجود، این صورت اصلی یعنی حقیقت وجودی شما که الان عینیت داری و هستی. اول این شیئیت.

دو: سماع او. وقتی خدا گفت باش. خدا فرمود باش؛ وگرنه نبودی که. درست است؟ این را قبول دارید. «کن» به شما تعلق گرفت که هستی. خب شما اگر گوش نمی‌دادی چه می‌شد؟ نمی‌شد. اصلاً شیئیتی وجود نداشت؛ معدوم بودی. این دومی‌اش که می‌فرماید سماع او، یعنی بالاخره شنیدی این صوت را. البته قول همان فعل است. این صوت منظور آن صوت مادی نیست؛ اشتباه نشود. امر اوست.

سومیش هم اطاعت اوست. پس آن شیئیت یک؛ دو شنیدن؛ سه اطاعت آن سماع. ببینید باز در «بود» شما سه اصل حاکم است.

«إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَىْءٍ إِذَآ أَرَدْنَٰهُ أَن نَّقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (نحل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخن ما به چیزی، چون آن را اراده کنیم، تنها این است که به آن بگوییم باش؛ پس می‌شود.

یا در خودِ عرضِ برهان عقلی: موضوع، محمول، نتیجه. صغرا، کبرا، قضیه. درست است؟ سه‌تاست. هرچه نگاه می‌کنی صغرا، کبرا، نتیجه.


دهش، پذیرش، پرورش

یا از بالا که بگیری بیایی پایین: یک رتبه «دهش» است. یعنی تا کسی به شما وجود را ندهد تو چگونه باشی؟ دهش است. اصلاً بودِ من و شما هم در سلسلهٔ خلقت‌مان، در طبیعت، همین‌طور است.

اول کسی به نام پدر در مقام دهش است. بذر را می‌کارد. کجا می‌کارد؟

«نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ» (بقره/۲۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان شما کشتزار شمایند.

زن‌ها جنس‌شان زمین کشتزار است؛ پرورش‌دهنده‌اند. خب؟ می‌شود چه؟ مرتبهٔ آن دهش، این پذیرش است. به یک طور دیگر بگوییم: آن دهش می‌شود فاعلیت؛ پذیرش می‌شود قابلیت. فاعلیت، قابلیت.

حالا پذیرفتی؛ بدون پرورش که نمی‌شود. دهش، پذیرش، حالا پرورش. به این شکل است. بعضی‌ها هم گفته‌اند پیدایش. یعنی دهش آمد، پذیرش هم اتفاق افتاد، قابلیت قبول کرد؛ اما پیدایشش چه؟ ظهورش چه؟ تا مرتبهٔ ظهور نباشد عینیتی نداری؛ یعنی باید از احدیت بیایی به واحدیت. ظهور کنی. این هم پیدایش.

یا فاعل، قابل، نتیجه. پدر، مادر، فرزند. این نکاح ساریه در موجودات است. حالا ما هیچ خبر هم نداریم؛ به یک‌باره — اوو اوو — شروع گریه از پدر و مادر متولد شده: داد فریاد که چرا مرا از راه رحم مادر آوردید اینجا؟


زایمان از رحم طبیعت

ملک بیچاره به زور من و شما را از رحم مادر می‌کشد بیرون. حدیث داریم ملکی بچه را بیرون می‌کشد به سرعت. این بچه خفه دارد می‌شود؛ می‌کشندش بیرون. حیات را دوباره به او می‌بخشند به اسم «یحیی» حضرت حق. آن حیات قبلی‌اش یومیت تمام شد. دیگر ارتقای وجودی پیدا کرده؛ حالا حالیش نیست، گریه می‌کند. اوو اوو گریه می‌کند: چرا مرا آوردید اینجا؟ همین‌طور حالیش نیست.

که از رحم طبیعت — مادر طبیعت — فارغ که بشود، تو را می‌دهد به دست عالم بعدی. عالم بعدی مثال است؛ برزخ است. مَثَلی است از عالم عقول؛ یک شباهتی هم به طبیعت دارد. برزخ است. رحم طبیعت فارغ که شد، مادر طبیعت که فارغ شد، زایمان کرد، من و شما را می‌دهد به عالم بعدی که ارتقای وجودی پیدا کنیم.

من چون حالم نیست داد می‌زنم گریه می‌کنم: نه. لب مرگ اشک می‌ریزم: نه، چرا دارم می‌میرم؟ برای چه؟ عین آن بچهٔ بیچاره حالیش نیست. این جهل ما را بیچاره کرده.

حالا در فصل صالحیه — چون وقت‌مان گذشت دیگر رد شوم — در خصوص یک اثباتی می‌کند که چرا یک عدد نیست. چون عدد — یک برهان بیاورم که در فصل صالحیه حضرت استاد آورده‌اند.


برهان عدد: نصف مجموع حاشیه‌این

عدد یعنی نصف مجموعِ حاشیه‌این. مثلاً این معنای عدد است. یعنی شما فرض کنید دو در صورتی عدد است که نصف مجموع حاشیه‌اینش باشد. حاشیه‌اش چیست؟ یک و سه دیگر، درست است؟ یک و سه را جمع کنی می‌شود چهار؛ نصفش کن می‌شود دو. شد دو. پس دو عدد است؛ چون نصف مجموع حاشیه‌اینش است.

چهار عدد است یا نه؟ چرا؟ حاشیه‌اش را با هم جمع کن. این‌ورش سه، آن‌ورش پنج. سه و پنج، هشت. نصفش می‌شود چهار. خودش است. پس حدس، عدد است.

یک چه؟ حاشیه‌این دارد؟ ندارد. یک دانه دارد. چه‌جوری جمع کنم که نصفش کنم؟ این هم یک برهان.


افلاطون و ریاضیات برای حکمت

حالا این‌ها را چون چند جلسه پیش گفتیم: افلاطون در آکادمی — که الان خارجی‌ها پزش را می‌دهند، اما برای نبی خدا حضرت افلاطون، رحمة الله علیه سلام الله علیه، بوده — آکادمی زده بود خارج از شهر؛ روی سردر ورودیش نوشته بود کسی که هندسه نمی‌داند وارد نشود. و در شاگردهایش کسی ریاضیات بلد نبود اصلاً — ببخشید تعبیر بنده است — اصلاً آدم حسابش نمی‌کرد؛ اصلاً وارد درس و بحثش نمی‌کرد.

حضرت استاد فرموده‌اند بهترین چیزی که ذهن را آمادهٔ پذیرش معارف سنگین حکمی و عرفانی می‌کند ریاضی است. حالا الان به همین مناسبت که قبلاً واردش داده بودیم یک چیزکی کار کردیم با هم. این‌ها را ببینید چقدر ذهن را خلّاق می‌کند. بعد ربطش به خلائق: تثلیث. سه. اولین عدد فرد. حکمتِ فصّ حکمت فردیه. اولین عدد فرد. پیامبر هم جایگاهش کجاست؟ سه. احدیت، واحدیت، حقیقت فردیهٔ پیامبر عزیز عالم. می‌شود عدد. ببین رتبه‌اش سه. متوجه می‌شوید دیگر؟ خیلی راحت و آسان است.

خب حالا اینجا بعد حضرت استاد ادامه می‌دهند. می‌رویم جلوتر؛ چون باید برسیم به بحث لقاء الله؛ هنوز مانده تا به آنجا برسیم.


فأشبه الدلیل فی تثلیثه

می‌رسند به این بحث که:

«فَأَشْبَهَ ٱلدَّلِيلَ فِى تَثْلِيثِهِ وَٱلدَّلِيلُ دَلِيلٌ لِنَفْسِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در تثلیثش به دلیل شباهت یافت؛ و دلیل، دلیلِ خود است.

پس در تثلیث به دلیل شباهت پیدا کرد که آن اصغر و اکبر و حد اوسط است. و «الدلیل دلیل لنفسه»: یعنی دلالت دلیل بر مدلول خود، ذاتی است. می‌فرماید که این‌طور است: آفتاب آمد دلیل آفتاب. شما آفتاب را که دیدی خودش دلالت بر این دارد که بهترین دلیل است دیگر. مثلاً آن شهود، آن رؤیت خود آفتاب، شهود آفتاب، دیدن، ملاقات آفتاب، بهترین دلیل بر آفتاب است. می‌گوید چشمت را باز کن.

تو هر طرف نگاه کنی — یک وجهش البته این است؛ اینجا استاد این را نگفته، من دارم بیان می‌کنم برای شما — یعنی هر طرف نگاه کنی چیزی جز این سه نمی‌بینی. یک نتیجه‌گیری بر اساس موضوع لقاء الله می‌خواهیم بگیریم.


خزائن عندالله و قوس نزول

از کجا خلقت شروع شد؟

«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آن‌که خزانه‌هایش نزد ماست، و آن را فرو نمی‌فرستیم مگر به اندازه‌ای دانسته.

از مرتبهٔ احدیت. آن بالاترین عالم علوی به آن می‌گویند. آمد به کجا؟ مرتبهٔ واحدیت. کثرت. قلب عالم. ظهور کثرات. ظهور اسماء الهی. که:

«ظَهَرَتِ ٱلْمَوْجُودَٰتُ عَن بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موجودات از «به نام خداوند بخشندهٔ مهربان» ظاهر شدند.

همهٔ شما اسم الله‌اید؛ بارها عرض کرده‌ایم. این مرتبه چیست؟ احدیت یا واحدیت؟ واحدیت. مرتبهٔ کثرت.

هر کدام از شما هم یکی از — حداقل بعضی‌ها دو اسمی‌اند، سه اسمی‌اند؛ خیلی کم پیش می‌آید البته. مثلاً حضرت نوح بیست‌وپنج اسمی بوده. شماها غالباً، ماها، تک‌اسمیم. یعنی دیگر یک اسم باید باشد؛ نباشد دیگر ما معدوم می‌شویم. یک اسم در ما ظهور حداکثری پیدا کرده نسبت به اسمای دیگر. وگرنه هر کجا سلطان وجود قدم نهاد، عساکر اسماء موجودند. یعنی همهٔ اسماء در ما هستند که ما هستیم. قبلاً بحثش را کرده‌ایم. اما یک اسم در ما ظهور اتم پیدا کرده. آن اسم اعظم ماست.


اسم اعظم شخصی و ذکر

حضرت استاد هم فرمود خودت را خسته نکن از این ذکر به آن ذکر. بچش. بالاخره امروز روز پنج‌شنبه بود. نماز روز پنج‌شنبه چقدر شیرین است، چقدر قشنگ است. آدم را تکان می‌دهد؛ منفجر می‌کند درون آدم را. هرچه کدورت است می‌پاشد بیرون. به تعبیر بنده راه باز می‌کند اصلاً. این نماز آن‌قدر راه را باز می‌کند؛ منافذ گرفته را باز می‌کند.

نماز مخصوص روز پنج‌شنبه که آقای بهجت خیلی تأکید داشتند. چهارشنبه را برای عزیزان مسجد بلال عرض کردم. بخوانید، فیضش را ببرید. بله، انجام بدهید هر از چندگاهی؛ اما آنی که با آن خو می‌کنی، رو می‌کنی، وردت می‌شود، دائم با آن سروکار داری، آن باید چه باشد؟

حضرت استاد می‌فرمود ذکری باشد که دلنشین‌ترین ذکر به وجودت می‌آید. خودت — نفست — بهترین ملاک است برای فهم این. با کدام ذکر بیشتر حال می‌کنم؟ آن اسم اعظمت است. یعنی قشنگ راحت می‌توانی بفهمی. آن را دست بگیر؛ ببین می‌کشاند به وادی فکر.

«يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد می‌کنند.

یذکرون: دائم در حال ذکرند. حالا می‌شود:

«وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند.

می‌گوید چه کنم من به فکر بیفتم؟ اصلاً وادی فکر چیست؟ عزیزی سؤال پرسیده بود من وقت نکردم جواب بدهم که آقا اصلاً مراتب فکر چیست. بفرمایید همین است. از ذکر برس به فکر. منتها اول ذکرِ اسم اعظم خودت را پیدا کن بعد.


پیامبر، منشور اسماء و پدر کائنات

حالا می‌فرمود که از مرتبهٔ احدیت که می‌آیی واحدیت، مرتبهٔ اسماء، این اسماء کانال انتشارشان چیست؟ حقیقت فردیهٔ پیامبر. از کانال انتشار، از آن منشور، همه رد می‌شوند منتشر می‌شوند. عینیت پیدا می‌کنند. نور در وجود پیامبر تابیده می‌شود؛ او می‌شود منشور. نور تک‌تک شما منتشر می‌شود، انتشار پیدا می‌کند، عینیت می‌گیری.

پس پدر همهٔ ما کیست؟ پدر همهٔ ما زن و مرد کیست؟ پیامبر است دیگر. پیامبر می‌شود پدر همهٔ کائنات.


فأینما تولّوا فثمّ وجه الله

حالا می‌فرمود که تو به هر طرف رو کنی:

«فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا۟ فَثَمَّ وَجْهُ ٱللَّهِ» (بقره/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به هر سو رو کنید، آنجا روی خداست.

به هر طرف رو کنی به سمت «فثم وجه الله». رو کردی به وجه خدا. الان وجه خدا کیست؟ آن‌که آثار حضرت حق را رو می‌کند، بروز می‌دهد.

الان به صورت من می‌گویند وجه من. چرا؟ چرا به صورت من می‌گویند وجه من؟ وجه الشیخ. چرا؟ چون محل ظهور آثار وجودی من است. ببینید چشم‌هایم در این صورت است. بینی‌ام اینجاست، دهانم اینجاست، گوشم اینجاست. همه اینجاست. اصلاً رو می‌کنم به هرکی با صورتم رو می‌کنم. پشت که نمی‌کنم که. لذا به آن می‌گویند وجه. محل ظهور آثار بنده است. درست است؟

وجه خدا می‌شود محل ظهور آثارش. آثار خدا از کجا آمد؟ از مرتبهٔ احدیت کشیده شد به مرتبهٔ واحدیت. از وجود فردیهٔ پیامبر — آن سه — از آنجا منتشر شد. پس او می‌شود وجه خدا. می‌شود منشور الهی.

اگر این‌چنین است شما الان دارید می‌فهمید یعنی چه. «فأینما تولوا فثم وجه الله»: به هر طرف رو کنی نور پیامبر باید ببینی. باید ببینی. اگر نمی‌بینی ببخشید عینک تاریک زده‌ای. عینکت را بردار. چشم‌هایت را پاک کن.

«غُضُّوا أَبْصَٰرَكُمْ تَرَوْنَ ٱلْعَجَآئِبَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیده‌هایتان را فرو بندید تا شگفتی‌ها را ببینید.

لقاء در همین نشئه

این مرتبهٔ ملاقات کجاست؟ این لقاء خدا — حداقل لقاء ربّ خودت — در کجاست؟ در برزخ است؟ در قیامت است؟ یا در همین مرتبهٔ ادنی؟ همین‌جا، همین‌جا به لقاء خدا برس. این هم یک خروجی بحث پیرامون لقاء الله.

اگر کسی یقین حاصل کرد که «إن من شیء إلا عندنا خزائنه» — چقدر ما با این آیه کار داریم. جلسه‌ای به نظرم نیست که ما این آیه را نگوییم. ما از مرتبهٔ عندیت پیاده شدیم.

«بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل‌عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه زنده‌اند نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

شهداء عند ربهم یرزقون. از آن مرتبه که قرار است برگردیم، از همان جام نازل شدیم.

«يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ إِلَى ٱلْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار را از آسمان به‌سوی زمین تدبیر می‌کند، سپس به‌سوی او بالا می‌رود.

این قوس نزول. «ثم یعرج إلیه»: این قوس صعود. این دو قوس را باید کامل کنیم؛ وگرنه انسان کامل نمی‌شویم.


قوس نزول و صعود؛ نفس کل و عقل کل

حالا ما ضعیفیم. نفس کل می‌آید کمک‌مان، پرورش‌مان می‌دهد. ما را می‌دهد به دست عقل کل که تدبیرمان کند. نفس کل، حضرت صدّیقه مظهر اتمّش؛ عقل کل، مظهر اتمّش امیرالمؤمنین. بارها عرض کرده‌ایم.

حالا در نزول از مرتبهٔ احدیت آمدیم:

«وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را فرو نمی‌فرستیم مگر به اندازه‌ای دانسته.

به یک قدر معلومی مقدّرات ما تعیین شد؛ تعیّن پیدا کردی. شما شدی شخص آقا، شخص خانم؛ شخص و فرد شدی. عینیت جدا از هم. روح‌مان جدایی از هم شد.

آن روح کلی از اول بود. هنوز آدم خلق نشده بود آن روح اعظم، آن روح کلی بود. هنوز آدم بین آب و گل بود آن روح بود. اما شخص من و شما چه؟ بودیم؟ نبودیم. عینیت الان‌مان این‌طور است: آن روحی که الان تعلق گرفته به این نفس و این بدن ما، در این نشئه تکوّن پیدا کرده در دل بدن؛ جسمانیة الحدوث. اصلاً نمی‌شود جز این.


قدر معلوم و ابوالقاسم

خب حالا نازل شدی آمدی به قدر معلومت. از کجا آمدی؟ از مرتبهٔ احدیت وارد مرتبهٔ واحدیت؛ از منشور وجود پیامبر رد شدی تا عینیتت مشخص شود. یعنی پیامبر مقدّرات من و شما را مشخص کرد. لذا به ایشان فرمودند چه؟ قاسم. ابالقاسم؛ پدر قاسم. قاسم یعنی قسمت‌کننده. درست است؟ پدری است — یک معناشان این است — پدری است که قسمت‌کننده است. تعیین اندازهٔ من و شما دست پیامبر ابتدا صورت گرفته.

حالا چون دار، دار اسباب و علل و وسائط فیض است، کسی که در قوس صعود رفته رسیده به مقام پیامبر از حیث صعودی، به تبع پیامبر نه اصالتاً، امیرالمؤمنین بوده. یعنی باز امر را تفویض کرد به مولا، پیامبر. همان‌طور که امیرالمؤمنین می‌خواهد به من و شما فیض برساند از طریق کی می‌رساند الان؟ از طریق امام عصر شما، عصر ما. یعنی امیرالمؤمنین تفویض می‌کند به امام عصر. این‌ها سلسله مراتب است.


وسائط فیض؛ ملائکه و اشک مؤمن

امام عصر به وسیلهٔ چه به من و شما فیض می‌رساند؟ وسائط فیض بین ما و امام عصر کیست؟ چیست؟ بهتر است بگویید در نگاه کلی ملائکه؛ ملائکه، حتی نائب ایشان، حتی سفرای ایشان، حتی اولیاء الهی، حتی معلم ما، استاد ما؛ هرکی این‌ها مرتبه‌اند.

الان حاج‌آقا حسین آقا در اینجا نشسته‌اند واسطهٔ فیض شده‌اند برای ما. اما کی به ایشان فیض را رساند؟ ملائکه. در ثغور نفس. خودش هم حالیش نمی‌شود. ببخشید جسارتاً خودم را می‌گویم: خودم هم حالم نمی‌شود این فیض از کجا آمد و چه‌جوری ساطع شد. اما یک ملکی بر ثغور نفس نازل می‌شود من نمی‌بینم.

اولیای خدا چون چشم‌شان پاک است، عینک‌شان را پاک کرده‌اند، می‌بینند نزول ملائکه را. حاج‌آقا بهجت کنار قبر حضرت معصومه صلوات الله علیها — تازه نه کنار امام رضا — می‌فرمود آقا خیلی با احترام رد شوید. این‌قدر مضطرب نباشید. چرا؟ فرمود ملائکه دائم در ترددند. دارند می‌روند می‌آیند، می‌روند می‌آیند. آن‌ها می‌بینند.

آن لحظه‌ای که انسان درکی را می‌کند در وجود خودش، یک چیزی را می‌چشد، می‌فهمد، حتی حال معنوی خوش به او دست می‌دهد، و اشکی که شما ریختی همین‌طوری ریختی؟ چرا گاهی اوقات زور می‌زنی اشک نمی‌آید؛ گاهی اوقات یک‌دفعه می‌ترکد اصلاً دست خودت نیست. اصلاً می‌دانستید حدیث داریم مؤمن اشکش دست خودش نیست؛ منافق اشکش دست خودش است. حدیث داریم. این اصلاً به او می‌دهند؛ آن دست خودش است؛ آن وله است، رهاست. اما من و شما نه. دست آن‌هاست. آن‌ها رزق را تقسیم می‌کنند، تعیین می‌کنند. این وسائط فیض می‌شود ملائکه.


دیدن تثلیث در انفس و آفاق

حالا اگر کسی اینجا توانست این سه را — یعنی هرچه پیرامون خودش، چه در سیر انفسی در خودش، چه در سیر آفاقی بیرون از خودش، هرچه می‌بیند این سه را در آن ببیند — این می‌شود مرتبهٔ لقاء الله در نشئهٔ طبیعت. این یکی از مهم‌ترین خروجی‌های بحث این است که ما رفتیم سراغ فصل فردیه. آخرین فصل فصوص الحکم شیخ اکبر.


نامهٔ امام به شرق و غرب

آقایانی که بسیجی دم می‌زنید «ما بسیجی‌ایم» — من هم دم می‌زنم، ادعا دارم من بسیجی امام خمینی‌ام؛ من انقلابی‌ام، انقلابی. در نامه‌ای که امام فرستاد برای شرق و غرب عالم دعوت‌شان کرد به همین کتابی که دست من است.

بعد وقتی من این‌ها را می‌گویم حاج و واج در و دیوار را نگاه می‌کنی؛ زودتر ساعت را نگاه می‌کنی کی جلسه تمام می‌شود راحت شوم؛ با بغل‌دستی پچ‌پچ می‌کنید چه دارد چرت‌و‌پرت می‌گوید. این چه دارد بلور می‌کند — جسارتاً. چرا؟ وقتی دم زدن و ادعای بسیجی و انقلابی داشتن گوش فلک را کر کردند. اما وقت نشستن و زانو زدن پای درس و بحث خسته‌اند؛ اصلاً حوصلهٔ این حرف‌ها را ندارند.

«ای بابا یک هیئت پا شدیم آمدیم؛ آن‌ورش را داشتند آخر هیئت. عجب غلطی کردیم. ما فکر کردیم الان بسم‌الله العظیم العظم گفتند چایی را می‌دهیم و کیف می‌کنیم پا می‌شویم می‌رویم. این چه هیئتی است؟ دست پشت دست‌مان را داغ کنیم دیگر یا زهرا نیاییم.» از اول صحبت را می‌کردی که ما به روضه رسیدیم تمام شده باشد دیگر. این‌طوری است الان نگاه‌ها متأسفانه.

بعد ایشان می‌روند جلوتر. می‌رسند به اینجا. من هی دارم جا می‌اندازم‌ها. یعنی هی چون فصل را دارم جا می‌اندازم؛ شما نه شما حوصلهٔ شنیدنش را دارید نه بنده حوصلهٔ گفتنش را. یعنی کشش می‌خواهد. چه گفتنش، چه شنیدنش. رد می‌شوم. هم ضیق وقت داریم هم مطالب بسیار سنگین است.


حُبِّبَ إِلَیَّ مِن دُنیاکم ثلاث

می‌رسند به اینجا که این نبض بحث ماست از اینجا به بعد. این را هم عرض کنم و یک توضیح اجمالی؛ برای امشب بس است. ما هم گازش را گرفتیم همین‌طوری. اصلاً حالیمون نیست ساعت چند است. این را بگویم خدمت‌تان چیست؛ بعد جلسهٔ بعد سر سفره‌اش بنشینیم.

پیامبر فرموده‌اند:

«حُبِّبَ إِلَىَّ مِن دُنْيَاكُمْ ثَلَٰثٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از دنیای شما سه چیز نزد من محبوب گردانیده شد.

من از دنیای شما عاشق سه چیز شدم. سه چیز را اینجا دوست دارم. که در این باز اینجا بحث چیست؟ تثلیث. سه. سه. باز بحث سه. من سه چیز را از دنیای شما اختیار کردم.

حالا روی اینجا باز حضرت استاد حرف‌ها دارند. چرا پیامبر فرموده سه؟ اصلاً چرا سه گفته؟ من هم رها می‌کنم؛ از آن رد می‌شوم. که در این گفتارش تثلیث را عنوان کرد که حقیقت آن جناب حاصل از تثلیث است. سپس آن سه را بیان فرمود.


النساء؛ بحث تفصیلی برای جلسهٔ بعد

آن سه تا چیستند؟ اولیش فرمود — اولیش خیلی جالب است؛ اولیش همه تعجب می‌کنیم —

«ٱلنِّسَآءُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنان.

اول اصلاً زن را. ببینید دقت داشته باشید. عینیت و جنسیت و فرد و شخص را نمی‌گوید؛ اشتباه نگیرید. ماها اگر عاشق جنس مخالف بشویم مثلاً بالاخره حتی در ازدواج هم بالاخره همسر را — کسی که عاشق همسرش نیست اصلاً یوله است. به زبان نظام‌آبادی یوله. آقای دکتر گفت می‌خواهیم مواعظ شما را کتاب کنیم. من نمی‌دانم این را می‌خواهد چه‌جوری تو کتاب بیاورد. به جای یوله چه می‌نویسی؟ بچه غول؟ بله. این را مثال می‌زنم که پیامبر در چه گفته.

اینکه زن اول آمده بحث ماست؛ بحث جلسهٔ بعدمان است. الان نمی‌توانیم ورود کنیم. خودش کلی صحبت می‌خواهد. اولیش النساء.


الطیب؛ عطر در سیره و هیئت

دومیش فرمود الطیب. طیب یعنی چه — با تای دسته‌دار؟ عطر.

«ٱلطِّيبُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بوی خوش؛ عطر.

عطر خیلی. پیامبر یک‌سوم درآمدش را خرج عطر می‌کرد. عجیب است. و فرموده‌اند تنها جایی که من به شما اجازهٔ قرض کردن می‌دهم سه جاست؛ یکی‌اش خرید عطر است. اگر پول نداشتی قرض کن. چندتا‌مان وقتی عطر می‌زنیم رد می‌شویم تا ساعت خواب بوی عطرمان هست.

یک زمانی هیئت ما — حسین آقا امروز یادی از خاطرات قدیم هیئت کرد — بازار الان این‌جوری است. بچه‌ها الان عطر می‌زنند. بله. همهٔ بچه‌های هیئت عطر می‌زدند. بعد هم من خودم چند تا عطر را با هم قاطی کرده بودم. یک عطر خودم تولید کرده بودم؛ یعنی با زیرکی. هیچ‌کس این عطر را نمی‌دانست چیست. آه چه بوی خوشی. بعد به پنبه می‌زدم این فرش‌های خانهٔ ما — بودید دیگر. روحش شاد پدرمان. بانی بود. چند سال، ده سال این‌ها خانهٔ ما بودید. من این فرش‌های هیئت را با آن عطر مزیّن می‌کردم به عطر. بعد بچه‌ها سجده که می‌رفتند دیگر بلند نمی‌شدند. اصلاً باور کنید بعضی‌ها به من گفتند، زیاد هم گفتند. چند تا چیز هنوز تو گوشم مانده. به من گفتند حاج‌آقا ما گرفتار هیئت شما شدیم. اصلاً جذب هیئت شما شدیم به خاطر این چند چیز. مثلاً یکی‌اش عطر بود. می‌گفتند ما به خاطر عطر هیئت — مثلاً گفتند چند تا کوچه مانده هنوز به هیئت شما بوی عطر هیئت‌تان می‌آید. یادتان هست؟ و هر شب به من هدیه می‌دادند. عطر هدیه می‌دادند. اصلاً بگوییم از قبل؛ برای هرچه ما گفتیم گفتند افسانه می‌گویید.

یکی‌اش جذابیت بصری داخل هیئت بود که سقف‌مان را به صورت سقف مقبرهٔ النبی و پیامبر درآورده بودیم. یادت هست؟ هرکی می‌آمد هاج و واج می‌ماند. حالا اینجا را نگاه کنید. هاج و واج این سوراخ‌های روی سقف می‌نشینید. باز خدا خیر بدهد به آقای دکتر که این پرده‌های اطراف را زد. بچه‌هایی که زحمت می‌کشند آقا مهدی و دیگران، آقای ثروتی دیگر. خدا همهٔ‌شان را جزای خیر کثیر بدهد.

سومیش هم هرکی گفت قدیم چرا هیئت‌مان این‌قدر شلوغ بود؟ خیلی‌ها می‌گفتند ما جذب قیافهٔ تو شدیم. تعقیب‌مان کردند. بچه بود، جوان بودیم بالاخره به خودمان هم می‌رسیدیم. مثل الان نبودیم عمامه را بردارم ببینید. امروز هم جذابیت خاص خودتان است. بله. شما مشتاق بودید.


پنج حس طبیعی و رشد هیئت

بچه‌هایی که شبیه هیئت ما ان‌شاءالله قطعاً خودشان هیئت دارند می‌روند. یک روزی ما چند تا هیئت و مسئولین‌شان را جمع کردیم. چند تا دستورالعمل دادیم که همه را از سنن النبی از حضرت علامه طباطبایی، یا سیرهٔ ابن هشام، سیرهٔ اولیهٔ پیامبر. از این خیلی از دستورات پیامبر استخراج کردیم. گفتیم که آقا شما پنج تا حواس طبیعی هر کسی را تحریک کن ببین چه‌جوری جذب می‌شود.

اینکه قدیم یک ذره حاج‌آقا حسین جان ما گول می‌زدیم سر این، و آن‌وقت دور و ورمون شلوغ بود، استفاده از این تحریکات حواس بود.


تحریک لامسه و محبت

مثلاً پیامبر — من خودم این کار را می‌کردم. خود شما را این‌طوری خراب کردیم حسین جان. پیامبر اولین بار که کسی را می‌دید دستش را محکم فشار می‌داد؛ چند تا هم می‌زد این پشتش؛ بغلش می‌کرد؛ فشارش می‌داد؛ چهار تا حرف احساسی هم می‌زد: قربونت برم فلان امثال این‌ها. دقیقاً کاری که ما با شما کردیم از بچگی.

مثلاً من بچه‌ها را می‌دیدم می‌گفتم قربونت برم کجا بود دلم برات، قربون آن چهرهٔ ماهت، از این حرف‌ها می‌زدم. قربون آن چهره‌ات برم. چه صورتت مثل ماه می‌درخشد. قیافه‌ات شبیه — نمی‌دانم حاج حسین اولین حرف که من یادم به او زدم تو مسجد از طرف، گفتم قیافه‌ات شبیه شهداست. شبیه حاج امتی. حالا چاخان‌پاخانی می‌گفتیم که این به خودش بگیرد و بیاید دیگر؛ جذب می‌کردیم.

تحریک چیست این رفقا؟ تحریک حس لامسه دیگر. بعد طرف اگر هم می‌رفت تا همیشه یادش بود این گرمای محبت پیامبر که تحریک کرده بود حس را.

حالا طرف الان دست می‌دهد سلام. سرش پایین است؛ دستش این‌طوری؛ و از این سمت سرش، دستش را سریع می‌کشد. این چیست؟ مسائل شخصی تو هیئت نداشتیم‌ها. نداشتیم واقعاً. همه با هم مراقبت می‌کردند. همه عاشق هم بودند. خدا شیطان را لعنت کند که چه کرد با ما.


تحریک بینایی

تحریک قوهٔ بینایی. من می‌گفتم آقا نمی‌خواهد هی پرچم‌های آن‌چنانی پر کنید. حسینیه مثل پیرمرد پیرزن‌ها دیده حسینیه‌های‌شان چه شکلی است؟ سرتاسر پرچم‌های رنگ‌ورو رفته و داغون. گفتم پول جمع کنید یک پرچم بخرید ولی با چشم آدم بازی کند این پرچم.

و پیامبر لباس سفید خوشگل. همین تو ولیعصر چند روز پیش راه می‌رفتم؛ یکهو یکی این‌طوری برگشت. گفتم یا ابالفضل می‌خواهد با ما چه کار کند؟ آمد طرفم گفت قربونت برم چه آخوندی همین‌طوری. گفتم چیست؟ چه شده؟ گفت خیلی لاکچری. گفتم چیست من لاکچری‌ام؟ پوست و استخوان. گفت بابا همه قهوه‌ای می‌پوشند؛ تو این عبا قبولِ سورمه‌ای من ندیده بودم. آن هم سورمه‌ای هم نیست. این چیست رنگش؟ گفتم خودم هم نمی‌دانم.

تحریک قوهٔ بینایی. پیامبر سفید می‌پوشید، خوشگل می‌پوشید، خوش‌تیپ، خوش‌پوش. الان اگر یک سری این کار را بکنند ما هیئت‌مان راه‌شان نمی‌دهیم. موهایش را روغن می‌زد پیامبر. بروید ببینید سنن النبی را. سرمه می‌کشید پیامبر. آقا من ادامه ندهم. بعضی‌ها فکر کنند از شب جمعهٔ هفتهٔ بعد هیئت به جای نماز استغاثهٔ حضرت زهرا همه دست‌شان سرمه و روغن.


تحریک چشایی

تحریک قوای چشایی. یادتان هست می‌گفتم خدا رحمت کند پدر ما را و اموات همهٔ‌تان را. هر شب جمعه برایتان عدسی می‌پخت پدر ما. بعد توش قلم گاو می‌انداخت، روغن حیوانی هم می‌زد، تا دستت را می‌خواستی بخوری. می‌گفتم آقا کسی می‌آید هیئت قوهٔ چشایی‌اش تحریک شود.

باور کنید محرم‌های اینجا یک زمان خیلی شلوغ بود. از وقتی خلوت شد که چایی‌های‌مان عوض شد. چایی‌های دم در هیئت. این البته محل ما به آن‌ها می‌گوییم لات؛ شاید پیش خدا اما آبروی‌شان بیشتر باشد. می‌آمدند الان چایی هیئت ما را می‌خوردند. گفتند اصلاً فقط به خاطر چایی شما می‌آییم.

یادتان هست روحش شاد، پدر ما — همش دارم تبلیغ پدرمان را می‌کنم — جلوی در هیئت چایی درست می‌کرد. همان‌جا هم می‌داد. هل می‌انداخت، دارچین می‌انداخت، آب گلاب می‌زد. چه کارهایی می‌کرد. حالا الان چایی هیئت را بخواهی بخوری حالت به هم می‌خورد. باید دماغت را بگیری بکشی بالا. تحریک قوای چشایی.


تحریک بویایی و سامعه

دیگر چه؟ تحریک قوای بویایی. عطر. عطر زدن که گفتیم همیشه معطّر باشیم.

دیگر چه ماند؟ یک دانه مانده. قوهٔ سامعه. شنیدن، شنیداری. یعنی ما سرود دسته‌جمعی داشتیم. این سرود هم‌نوایی خودش تحریک می‌کند قوای سامعه را. قوهٔ سامعهٔ اشخاص. مداح‌ها با صدای قشنگ. مداحی که صدایش اگزوزی است ما تو هیئت معمولاً نمی‌آوردیم. می‌آوردیم یک بار بود دو بار و امثالهم.

این‌ها را، همین‌ها را تو هیئت‌تان پیاده کنید. بدانید چقدر هیئت رشد کند.


خاتمه

وقت ما خیلی گذشت. چایی هم آوردند. من احساس کردم که این — همه این را گوش بدهند جملهٔ آخرم را. وسط بحث، تو اوج بحث بودم، احساس کردم یک سری اصلاً حوصلهٔ شنیدن حرف‌های مرا ندارند. برای همین اصلاً طور حرفم را عوض کردم. رفتم سمت خنده و مزاح و چه و این‌ها. به آن‌ها بد نگذرد. ببخشید.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

«ٱللَّهُمَّ بَٰرِكْ لِمَوْلَانَا صَاحِبِ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر مولای ما صاحب‌الزمان مبارک گردان.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.