ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 119

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام بر امام عصر

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ وَبَرَكَٰتُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا و برکات او.

واپسین لحظات سال حضرت خدیجه

خدا را شاکریم که این واپسین لحظات سال حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها را به ما داد. خانم، بار همهٔ ما را به دوش می‌کشند تا ان‌شاءالله ما را به لیلةالقدر برسانند.

تعبیر بنده از ملکوتِ متن این جلسه — که شرحش، شرح شعرهای ما بود و آه و نالهٔ شما — این است که ما را آماده کرد برای درک لیلةالقدر. این خیمه امسال سر سفرهٔ امّ‌المؤمنین نشسته؛ و این واپسین شب‌ها باید دلمان را برای آن شب قدر جمع کند.


فقر؛ وسیلهٔ لقاءالله

بحث ما در فقر بود.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ وَجَٰهِدُوا۟ فِى سَبِيلِهِۦ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (مائده/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و به‌سوی او وسیله بجویید و در راه او جهاد کنید؛ باشد که رستگار شوید.

این وسیله‌ای که ما را به لقاءالله می‌رساند، عرض کردیم همان فقر است؛ و ما باید به آن برسیم و بچشیمش. ناچیزی و ناداری‌مان را ببینیم و به آن برسیم. تا همان مقدار که بفهمیم چقدر فقیریم، همان مقدار به حقیقت «لا إله إلا الله» می‌رسیم.

«لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

پس تا می‌توانید در این قصه کار کنید که بفهمیم چقدر بی‌چیزیم؛ چقدر هیچیم اصلاً. چقدر هیچیم.


سه نوع فقر در منازل السائرین

رسیدیم به انواع فقر. عرض کردیم که بر اساس کتاب شریف منازل السائرین — یا صد منزل دل — خواجه عبدالله انصاری، این عارف بالله رحمة‌الله‌علیه، سه نوع فقر را یاد می‌کند: اول فقر زاهد، بعد فقر عدمی، بعد فقر عارف؛ به ترتیب رتبه و مقام‌شان.

اگر امشب فرق فقر زاهد را بتوانیم توضیح دهیم و تمامش کنیم، ان‌شاءالله جلسات بعد به توکل خدا می‌رویم سراغ بعد. دل به آن بسپارید.

فقر زاهد همان است که خواجه فرمود:

«ٱلدَّرَجَةُ ٱلْأُولَىٰ فَقْرُ ٱلزُّهَّادِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجهٔ نخستین، فقر زاهدان است.

اولین درجه از فقر؛ تازه ما در آن مانده‌ایم. این تازه اولین درجهٔ فقر است.


زهد حقیقی؛ نه خرقهٔ پشمینه

به قول شرح این کتاب شریف — مثل حضرت آیت‌الله خراسانی — اینجا ذیل همین فرمایش خواجه عبدالله، برای سهولت فهم ما اشاره می‌کنند که این زهد، آن زهدی نیست که ظاهراً طرف پشمینه‌پوش می‌شود و بدی دنیا را می‌گوید، اما دلش غرق دنیاست و جذبه‌های دنیا دلش را برده؛ صرفاً ظاهرش را شبیه زاهد کرده. این نیست.

بعد اشاره می‌کند به این شعر حافظ که در دیوانش فرموده:

آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو

این آتش زهد و ریا همان چیزی است که خیلی‌ها متأسفانه ظاهر دین‌مدارانه به خود می‌گیرند، اما درون‌شان عاشق دنیاست. مظاهر دنیا را که می‌بینند، در وجود خودشان آهی می‌کشند: آخ. یعنی می‌شد من این را داشتم، آن را داشتم، به اینجا می‌رسیدم.

یک آدم مشهور و سلبریتی را می‌بیند، دهانش باز می‌ماند. یعنی می‌شد من جای این بودم. در صورتی که لباس دین تنش است. قیافه‌اش را نگاه می‌کنی می‌گویی این آدم زاهدی است از دنیا بریده. نه؛ دستش به گوشت نمی‌رسد، می‌گوید گوشت پیف‌پیف بو می‌دهد. زمین کج نیست؛ این بلد نیست برقصد، می‌گوید زمین کج است.

این خیلی بد است که انسان فقط ظاهرش زاهدانه و فقیرانه باشد، چون دستش نمی‌رسد؛ ولی دلش پر از دنیا باشد. وسیله‌ای، خودرویی، مدل بالایی، ماشین و خانهٔ آنچنانی را می‌بیند، و امثال این‌ها. الان که سکه رفته روی قیمت آنچنانی — تا دیروز، تا چند سال پیش قیمتی نداشت — در دلش آه می‌کشد. می‌گوید آخ، چه خطایی کردیم. آن‌قدر که از این آه می‌سوزد، در کمال می‌نشیند و این آه از دلش بلند نمی‌شود که چرا من چه خاکی به سرم شد که سکه جمع نکردم تا قیمتش برسد به نزدیک صد میلیون.

اما وقتی می‌خواهد در باقیات‌الصالحات طلایی حضرت خدیجه شرکت کند — بیچاره، برای آخرت خودت است — نه این هیئت محتاج پول توست، نه حضرت زهرا محتاج توست، نه من که اینجا نشسته‌ام و تو را دعوت کرده‌ام محتاج این بخشش توام. بدی در راه خدا خرج شود یا نشود، ندهی خب وبال گردنت می‌شود قیامت. به من چه؟ من هم یک وسیله‌ام.


محک انفاق: پست‌ترین طلا و کهنه‌ترین جامه

بعد طلاهایش را می‌گذارد جلویش نگاه می‌کند و آن پست‌ترین طلا را می‌دهد. چون سکه زیاد آمده بود. سکه‌هایی که آمده، بچه‌ها عکسش را در کانال خیریه گذاشتند. من اول خیلی ذوق‌زده شدم. گفتم بیست تا، چقدر سکه بود. بعد که رفتیم طلافروشی این‌ها را قیمت کنیم تا حدوداً بدانیم چقدر پول آمده، به خیال خودم این سکه‌ها هم مثل سکهٔ بهار آزادی تمام‌قیمت‌اند. دیدیم که نه؛ مثلاً دو میلیون و سه میلیون. حالا ما روی چشم می‌گذاریم. من کسی نیستم ارزش و قیمت این‌ها را تعیین کنم. این‌ها هرچه هست که پشتِ هلِم باشد، روی چشم امثال من است. اما آن کسی که می‌نشیند پست‌ترین را می‌دهد — اگرچه طلا داده، اما آن طلای خوبش را نگه داشته.

در این هیئت ما داشتیم؛ زیاد هم داشتیم؛ هنوز هم داریم. یک زمانی زیاد بود، اما متأسفانه بداخلاقی و بدرفتاریِ یک سری از هیئتی‌ها این‌ها را از هیئت بیرون کرد؛ فراری داد. اما هنوز هم هستند کسانی که حتی حلقهٔ ازدواج‌شان را هم بخشیدند.

من اینجا یک شب محرم روضهٔ طلاهای کربلا را خواندم. بعد از جلسه دیدم از سمت خانم‌ها چقدر طلا هست. من حرفی نزدم؛ همین فقط روضهٔ طلا و آن کاری که اباعبدالله کرده بود را خواندم. چقدر طلا آمد که حاج‌آقا این‌ها را خرج هیئت کنید. این روضهٔ شما امشب ما را خیلی تکان داد.

بالاخره من این‌ها را می‌گویم تا خودمان یک محک بزنیم.

کاری که ما می‌کنیم، با بی‌رغبتی البته می‌کنیم: لوازم و حتی لباس‌های کهنه — اما در حد نو — را جمع می‌کنیم می‌دهیم به نیازمندان. حتی بچه‌ها می‌برند پایین‌شهر یا می‌برند شهرستان‌ها، دست این‌ها را می‌برند. چند تا رابط داریم. ولی باید پرسید از آن کسی که لباس‌های کهنه‌اش را می‌آورد می‌دهد: یک بار شد مثلاً ده تا دست لباس نو بیاوری بدهی؟ همه‌اش کهنه بدهی؟

بالاخره قیامتی داریم آقا.


قول مردانه و باغ‌هایی که پس گرفته شد

چقدر در همین هیئت، از خانم‌ها بگیر تا آقایون، به من قول دادند. قول مردانه — حتی زن هم اگر بود مردانه قول داد؛ نه که زن‌ها قول‌شان قول نباشد، این اصطلاح است — که آره حاج‌آقا شما دعا کن گره ما باز شود، فلان اتفاق بیفتد، باغ‌مان را می‌دهیم به شما. دو تا مثلاً خانه داریم، یکی‌اش را می‌دهیم به شما. خانه‌ای که فلان‌جا داریم را من خبر داشتم؛ گفتند می‌دهیم به شما. به من گفتند.

ما هم نه به خاطر اینکه این اتفاق بیفتد. روی حساب وظیفه، باری می‌افتد به شانه‌ام. یکی شاید کسی به شما بگوید ما را دعا کن، بگویید خدا شفاعت بدهد ان‌شاءالله. دعا کردم دیگر. اما من یک احساس تکلیف می‌کنم. حتماً باید در خلوتم، یک جای خاص، در یک حرمی بروم دعا کنم طرف را. باور کنید در بهترین حالاتم. این‌هایی که ما را کمک می‌دهند در این راه، در این راه دارند ما را کمک می‌دهند.

خب، بعد ما هم دعا می‌کردیم. نه به دعای ما گره‌شان باز شود، اما خدا خواست و باز شد. بعد از هیچ‌کدام‌شان خبری نشد. خبر دارم‌ها. طرف همان خانهٔ دومش را فروخت. دو تا خانه را فروخت، رفت بالا‌شهر یک خانهٔ بزرگ‌تر خرید. خب مرد حسابی، تو که قول داده بودی به هیئت، چرا نکردی؟ خب نوش جانت. ما که بدم‌مان نمی‌آید تو از دنیا داشته باشی. اما یا قول نده، یا می‌دهی مردانه روی حرف‌ات بایست.

زیاد این‌طوری برای من پیش آمده. جالب هم هست. از چهل هزار متر زمین بگو الان روی دوش من است تا پایین تهران؛ دو هزار متر این‌ور سمت پاسداران؛ نمی‌دانم چند هزار متر آن‌ور سمت شرق تهران. همه هم به من قول دادند که حاجی دعا کن گره ما باز شود؛ من پنجاه درصد زمین، اصلاً هرچقدرش را تو دوست داری مال تو. می‌دانم این‌ها هم احتمال زیاد سرنوشت‌شان به همان‌ها دچار می‌شود. زیاد ما این‌طوری دیدیم. مگر طرف خیلی خالص باشد؛ خیلی واقعاً خودگذشته باشد؛ واقعاً همین که می‌گویم زهد در دلش باشد، نه خرقهٔ پشمینه به تن.

طرف حتی آمد سند باغش را داد به من. گفت حاجی، می‌خواهی خودت استفاده کن و خانواده‌ات، یا می‌خواهی برای هر راهی، هر راهی دوست داری. یادم نیست دو هزار متر بود چقدر بود. رفتیم باغ را هم دیدیم. خیلی باغ خوب. من هم خیلی باغ‌دوست‌ام؛ خیلی، خیلی دوست دارم باغ. قابل توجه باغ‌دارها. یکی از بچه‌های هیئت باغ‌ویلا خریده بود، ما را برای اولین بار تبرک کرد؛ گفت حاج‌آقا پاش، قدمش متبرک است، دعوت کرد. رفتیم یک شب چای آتشی هم در باغش خوردیم. فردا دیدم پیام فرستاده: حاج‌آقا به دادم برس، آشنا نداری؟ چه شده؟ دستور تخریب باغ را داده‌اند. باغ‌ویلا را. نگو طرف سازه‌ای که ساخت، ویلایی که ساخته بوده غیرقانونی بوده، رفته خریده. مانده‌ام دیگر؛ پاقدمی آخوندها این است دیگر. حالا الحمدلله بعد اتفاقی افتاد و نیتش خیر بود، هرچه بود برطرف شد؛ آن‌ها پشیمان شدند از تخریب.

عجب جلسه‌ای شده؛ نه به آن روضه‌مان و آن مجلس‌مان، نه به این منبرمان. عجیب است. چه خبر است؟ نمی‌دانم.

به هر حال، سند باغش را به ما داد. گفت از هر راهی. خیلی هم قیمت داشت آن موقع. دست من بود. بعد یک مدت دیدیم که چهار تا آدم پشت سر ما شروع کردند حرف و حدیث گفتن. پیش می‌آید آدم که وسط گود کارهای فرهنگی باشد حرف می‌خورد دیگر. کلی برای ما حرف ساختند. برای همه هم می‌سازند. الان از همه بیشتر پشت سر کی حرف است؟ پشت سر خدا. از همهٔ ما دین‌دارها: اه این چه خدایی است، فقط ما را گیر آورده.

آقا، هیچ؛ این حرف و حدیث‌ها که پشت ما پیش آمد، پیغام فرستاد که آقا لطفاً به حاج‌آقا بگویید سند را پس بدهند. بفرمایید آقا؛ ما که چشم‌مان… سند را پس دادیم آن باغ را. این‌طوری است. این‌قدر این خاطره‌ها را داریم بگوییم. بالاخره فرق می‌کند. این‌طور نیست که هر بار… آقا تو را به خدا روی این فکر کنید. خانم و آقا این فکر کنید.


زهد خدیجه؛ سلام خدا در هر نزول وحی

بی‌خود خدیجه خدیجه نمی‌شود.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

یکی از اولیای خدا گفته بود: «وما أدراک ما الخدیجه». خدیجه بی‌خود همسر پیغمبر نمی‌شود. صله از خدا نمی‌گیرد فاطمه زهرا را. گفتم دیگر: هزاران شتر، قافله‌هایش بود؛ یک شتر برای خودش نگه داشت؛ همه را بخشید.

چه می‌شود که هر بار فرشتهٔ وحی می‌خواهد نازل شود بر پیغمبر از طرف حضرت حق جلّ‌جلاله، می‌فرمود: سلام مرا به خدیجه برسان؟ آقا شوخی نیست. خدا در هر نزولِ ملکش بگوید سلام مرا به خدیجه برسان. حالا این امر خدا.

«ٱللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر است.

یعنی این‌طوری می‌شود گفت: با هر آیهٔ قرآنی یک سلام به خدیجه. الله‌اکبر؛ سلام‌الله‌علیها.

«إِنَّ ٱللَّهَ يُقْرِئُ خَدِيجَةَ ٱلسَّلَامَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا خدیجه را سلام می‌رساند.

این زهد زهاد را — این فقر زهاد را — که فقر عدمی را چه عرض کنم، فقر عارف را هم رد کرده. شش هزار سلام از طرف حضرت حق به حضرت خدیجه شوخی است مگر؟ خدا سلام بدهد.

می‌شود:

«سَلَٰمٌ هِىَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ ٱلْفَجْرِ» (قدر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن شب تا دمیدن سپیده، سراسر سلام است.

انفجار آن فجر — به قول حضرت استاد، علامه حسن‌زاده آملی علیه‌الرحمة والرضوان — انفجار است تا مطلعِ انفجار نور؛ تا آن روز موفورالسرورِ ظهور حضرتش. تا آن موقع سلام با اوست. شش هزار سلام با او تا یوم‌القیامه شوخی است مگر؟


رفاقت در غربت؛ یا رفیقاً لا رفیق له

بعد، خواهر حضرت داشت می‌آمد؛ صدای پایش شبیه حضرت خدیجه بود. پیغمبر صدای پای او را که شنید، یاد حضرت خدیجه افتاد؛ گریه کرد، گریه کرد. بعد یکی از خانم‌های حضرت آنجا بود. جوان هم بود. ناراحت شد و شروع کرد غر زدن: چه خبره حالا؟ چیست این خدیجه خدیجه؟ استغفرالله، آن پیرزنِ فلان. شروع کرد چرت و پرت گفتن: من خوشگل‌ترم، من جوان‌ترم، من فلان.

حضرت فرمود: جمع کن این حرف‌ها را؛ بس کن این حرف‌ها را. حرف‌های زشت چرا می‌زنی؟ خدیجه زمانی به من ایمان آورد که کسی نیاورده بود. زمانی مرا یاری داد که همه مرا تنها گذاشته بودند. زمانی همهٔ ثروتش را به من بخشید که از یک درهم به من دریغ می‌کردند.

یعنی رفیقی که زمان عزت باهات باشد هنر نیست؛ که همه هستند. آن رفیقی که وقتی غریب واقع شدی، مظلوم واقع شدی، همه زدنت، او پای تو بماند، آن هنر است. ما اصلاً رفیق نداریم اگر بخواهیم این‌طوری نگاه کنیم. لذا باید بگوییم:

«يَٰرَفِيقًا لَا رَفِيقَ لَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای رفیقی که او را رفیقی نیست.

بگذریم؛ اکثر وقت منبر ما رفت. البته حرف‌های بدی نزدیم، اما نسبت به سیر بحث و درس و بحث‌هایمان یک مقدار سطحش پایین بود. ببخشید؛ عذرخواهی می‌کنم. دست خودم نبود، واقعاً.


نخستین نشانه: نفض الیدین من الدنیا طلباً و ضبطاً

پس اولین فقر، فقر زاهد است. سه رتبه دارد؛ سه درجه دارد؛ سه نشانه دارد. اولی‌اش فرمودند:

«وَهُوَ نَفْضُ ٱلْيَدَيْنِ مِنَ ٱلدُّنْيَا ضَبْطًا أَوْ طَلَبًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن، تکاندن و خالی کردن دو دست از دنیاست؛ چه در نگاه‌داشتن و چه در طلبیدن.

یعنی سالک باید دستش را خالی کند از دنیا؛ چه از حیث طلب، چه از حیث ضبط. طلب یعنی ندارد، طالب است. می‌خواهد. دلش می‌خواهد. مثل من بیچاره که دلش باغ می‌خواهد؛ امشب روی منبر اعلام می‌کند. خب دلش می‌خواهد که می‌گوید دیگر. این یعنی بیچاره، تو هنوز این وادی را هم رد نکرده‌ای. هنوز دلبسته‌ای. این می‌شود طلب: ندارد، طلب می‌کند.

لذا حالا ما که الحمدلله این‌طوری نیستیم. چشم‌مان پر است از دنیا. بوده؛ آن‌قدر پدر ما داشته، داشته، داشته. دوستان قدیم با ما می‌دانند. الحمدلله سر سوزنی کمبودی از حیث دنیایی ما نداشتیم. الحمدلله، خدا را شکر؛ همیشه دست‌مان در خانهٔ خدا بوده، نه از راه هدیهٔ این و آن.

به هر حال، چشمش هم دنبال مال این و آن است چون طلب دارد؛ می‌خواهد؛ طالب است. شب قدر هم قرآن سرش می‌گیرد، اما طلب وجودی‌اش قرآن و ما فیها نیست. طلب وجودی‌اش دنیاست. قرآن را روی سرش می‌گیرد به خاطر دنیایش. این‌ها دیگر بیچاره‌ترین آدم‌اند.

و همچنین ضبطاً: دستش را خالی می‌کند از دنیا. یعنی چه؟ یعنی آن چیزهایی که دارد را هم خیلی مقید نیست که الا و لابد این‌ها را نگه دارد. «کلی جان کندم این را جمع کردم، بعد به همین راحتی بدهم برود؟ نه.»


ملکهٔ بخشش؛ پیاده‌سازی اسماء در وجود

یکی از اولیای خدا یک جملهٔ جالبی دارند. حالا اسم‌شان یادم نیست الان بگویم — مثلاً علامه الهی، چه، اشتباه می‌گویم؛ این را در ذهن‌تان داشته باشید. یکی از دانه‌درشت‌های عرفا. یک گدایی از او چیز بزرگی خواست. مثل اینکه یکی بیاید یک‌دفعه به من بگوید — از نظر من این چیزها بزرگ است البته؛ از نظر دیگران این بزرگ… — مثل اینکه مثلاً کسی بیاید الان یک‌دفعه مرکب زیر پای من و خودروی مرا بگوید حاج‌آقا می‌شود این خودرویت را به من بدهی؟ بعد من بدهم؟ این هم چیزی.

یک چیز درشتی، مرکبش را خواست؛ او هم سریع داد. اصلاً نپرسید نیاز داری، نداری؛ حالا چه کنم؛ حالا برو فردا بیا؛ حالا فلان؛ حالا بعد من… همان‌جا بخشید.

بعد به او اشکال کردند که آقا شما تأمل می‌کردی؛ حالا چیز به این بزرگی، تو تأمل هم نکردی. یک مقدار صبر کنی؛ همان درجا تحقیقی کنی به این طرف. فرمود: اصلاً این ملکهٔ وجود من شده. اصلاً نمی‌توانم نه بگویم.

ببین؛ این یعنی پیاده شدن اسماء در وجود. حضرت استاد در خصوص پیاده‌سازی اسماء در شرح مصباح‌الانس مرحوم ابن‌فناری علیه‌الرحمه چه فرمود؟ دو سه بار برایتان گفتم. یک مثال ساده زد. گفت امام حسن و امام حسین — در خصوص هر دو این روایت وارد شده — سگی را دیدند؛ یک لقمه خودشان می‌خوردند، یک لقمه می‌انداختند جلوی سگ. به حضرت گفتند آقا بس است دیگر؛ یک لقمه به او دادید دیگر، چرا نصف غذایتان را دارید می‌بخشید؟ فرمود: ما اصلاً نمی‌توانیم ببینیم. اصلاً در ذات ما نیست. در مرام ما نیست. ما خاندان کرامتیم؛ خاندان بزرگواریم. ما نمی‌توانیم ببینیم یک موجود زنده — ولو حیوان — گرسنه باشد، ما را نگاه کند، ما به او توجه نکنیم و به او نبخشیم. اصلاً در ما نیست چنین چیزی. اصلاً ناخودآگاه است. این یعنی پیاده شدن اسم الکریم الجوّاد در وجود او.

«يَا كَرِيمُ يَا جَوَادُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کریم، ای بخشنده.

اما من چه؟ پیاده‌سازی اسماء در من؟ باد عبای علامه مثلاً به ما خورده؛ ادعاهای‌مان گوش فلک را کر کرده. خیلی‌مان این‌طوری‌ایم. باد مثلاً عبای عالمی، یک فاضلی، یک عارفی؛ یک خواب خوشی دیدیم؛ یک رشحه‌ای؛ یک کشفی؛ فوقش یک شَمّی، بوی خوش بهشت. واقعاً هم هست مثلاً رسیده.

عرض کردیم اولین حس از حواس که به ملکوت باز می‌شود، شامّهٔ انسان است. شمّ از همه زودتر. بعد به ترتیب رتبه و مقام و درجه — البته و سعهٔ وجودی طرف — می‌شود شهود؛ بعد می‌شود شنود. این‌ها درجات‌اند. طرف شهود هم برایش پیش آمد؛ حتی شنود هم شاید برایش پیش آمده. در گوشش یک چیزی گفتند؛ سحر برای نماز شب صدایش زدند، بیدار شده؛ شنود به او دست داده. خب؟ دیگر تمام می‌شود. دیگر شروع می‌کند فکر می‌کند دیگر تا آخر کار رفته.


کشف و کرامت؛ بت‌پرستیِ شهودطلبی

درست است که یکی از جمع شما در مسجد بلال می‌آید — چهارشنبه‌ها بود — شاهد است که عرض کردم وقتی به علامه طباطبایی یکی از شاگردانش، حضرت آقا پهلوانی علیه‌الرحمه، بحث از کشف و کرامات و این‌ها کرد که آقا کی بالاخره چشم ما به شهود باز می‌شود؟ سمع ما به شنود باز می‌شود؟ شمّ ما به چشیدن بوی رایحهٔ ملکوتی؟

علامه این نعلین پایشان را این‌طوری — نوک نعلین پایشان را به این شکل — فشار داده بودند روی زمین. پای مرا ببینید به این شکل. یعنی آقا، چال کن این حرف‌ها را.

بعد فرموده بودند که کسی که به خاطر کشف و کرامات و رسیدن به این مقامات — و چشمش باز شود و طی‌الارض — بندگی خدا را می‌کند، مخلص نیست؛ بت‌پرست است. خدا را نمی‌پرستد. این‌قدر میان به من می‌گویند حاج‌آقا می‌شود روش طی‌الارض را به ما بگویید؟ آقا می‌شود روش، بیچاره‌ها. به چه کسی هم می‌گویند.

بعد جملهٔ عجیبی فرمودند که این را من در مسجد بلال نگفتم؛ همان‌جا از ذهنم رفت. الان روزی شما می‌شود. علامه طباطبایی فرمودند: آقا، چه دنبال کشف و شهودی که لحظهٔ مرگ همه اهل شهود می‌شوند؟ به چه دردت می‌خورد دنبال شهود باشی؟ واقعاً هم لب موت همه اهل شهود می‌شوند. چشم‌شان باز می‌شود دیگر.

«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو از این در غفلت بودی؛ پس پرده‌ات را از تو برداشتیم و امروز دیده‌ات تیز است.

«وکشفنا»؛ ما باز می‌کنیم. ما برمی‌داریم پرده را. آن حجابی که خودت جلو چشمت گذاشتی. کسی که اینجا زحمت می‌کشد، خودش چشمش باز می‌شود — خودش زحمت می‌کشد، البته به عنایت حق باز می‌شود. اما آنجا دیگر نه؛ آنجا دیگر خودش باز نمی‌شود که زحمتی نکشد؛ خدا باز می‌کند.

فرمود:

«غُضُّوا أَبْصَٰرَكُمْ تَرَوْنَ ٱلْعَجَآئِبَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمان‌تان را فرو بندید تا شگفتی‌ها را ببینید.

چشم‌ات باز است به همه‌چیز؛ لذا بسته است به ملکوت. خب این لب موت: «فبصرک الیوم حدید». چشم تیز می‌شود؛ یعنی می‌بینی. می‌بینی آنچه را که هیچ‌کس نمی‌دید و تو هم نمی‌دیدی. لذا آن اولین باری است که موت برایش حاصل می‌شود.

اما کسی که

«مُوتُوا قَبْلَ أَن تَمُوتُوا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

بارها و بارها در دنیا مرده؛ از سفر، سفر کرده از ظاهر به باطن — چه خودش، چه عالم؛ چه در خارج، بیرون، در سیر آفاقی، چه در خودش در سیر انفسی — از ظاهر به باطن سفر کرده. این بارها مرده. آنجا دیگر هم اینجا اهل شهود است، هم آنجا اهل شهود است.

گرفتاریم آقا، چه عرض کنیم؟ گرفتاریم. این تش را که درمی‌آوریم، لقاءالله کجا بود؟ تو دنبال ملاقاتِ مقامات و آن درجات و رتبه‌هایی. اصلاً پیِ خودتی. خودت را داری می‌پرستی. خودپرستی، نه خداپرستی. این که زهد نمی‌شود که.


دو دست خالی؛ سیرهٔ امام خمینی

خب، در همین قسمت اولش اجازه بدهید بس کنیم دیگر؛ سفره را جمع کنیم. پس اولین نشانه از فقر زاهدانه چیست؟ یک بار دیگر بگوییم:

«وَهُوَ نَفْضُ ٱلْيَدَيْنِ مِنَ ٱلدُّنْيَا ضَبْطًا أَوْ طَلَبًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن، تکاندن دو دست از دنیاست؛ چه از حیث نگاه‌داشتن و چه از حیث طلب.

آن هم دو تا دست را می‌گوید، نه یک دست. دو تا دستش. یعنی هرچه دارد. مثل اینکه می‌گوید:

«يَٰبَاسِطَ ٱلْيَدَيْنِ بِٱلْعَطِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسی که هر دو دست را به بخشش گشوده است.

خدا دو تا دستش — هم جلالش، هم جمالش — یعنی دو تا دستش همه‌چیزش را انگار پای بنده‌اش می‌ریزد اگر بنده برود به سمت او. این هم می‌گوید دو تا دستش را خالی می‌کند از حیث طلب و ضبط و نگهداریِ آنچه که دارد. چرا؟ چون اسم خدا در او پیاده شده. اصلاً نمی‌تواند نگه دارد. هی از این دست می‌گیرد، از آن دست می‌بخشد. از این دست می‌گیرد، از آن دست می‌بخشد. به این شکل است. دو تا دستش را خالی می‌کند. این‌طور نیست که حالا فوقش مثلاً بگوید یک مقدار می‌بخشیم با یک دست، با یک دست دیگر ضبط می‌کند، نگه می‌دارد. بگوید حالا این را هم نگه می‌دارم برای روز مبادا.

کی می‌تواند به مقام عظمت امام علیه‌الرحمه برسد؟ امام خمینی، روحش شاد، که آنچه داشت — عرض کردیم — بخشید. خیلی زمین داشت. پدرش ملک و املاک زیاد داشت؛ باغ و این‌ها. همه را بخشید به فقرا. حتی یک دانه از این‌ها را برای بچه‌هایش نگه نداشت که بگوید حالا نوه‌هایم نیاز دارند، بچه‌هایم نیاز دارند.

حالا اگر فردا سیرهٔ فحش و لعن و نفرین و پیامک و زنگ و تماس نوه‌های شما و بچه‌های شما دامن‌گیر ما نشود که آقا یک کاری کردی، فردای منبر شما پدر ما، مادر ما، پدربزرگ و مادربزرگ ما رفتند هرچه داشتند وقف کردند — نه، این کار را هم نکنید. شما ظرفیتش را ندارید آقا. البته که ما هم چنین نفسی نداریم که با این حرف‌مان شما بروید چنین کاری بکنید. می‌خندیم. به هر حال نه؛ ما ظرفیتش را نداریم. بالاخره بچشیم یک ذره چه خبر است در مرام اولیا؛ فاصلهٔ نجومی را یک ذره بچشیم بفهمیم.


عشق‌بازی با نام دوست

می‌گوید: چون میسر نیست مرا نام دوست، چه کار می‌کنم؟ بگویید.

چون میسر نیست ما را کام دوست عشق‌بازی می‌کنم با نام دوست

ما که این کام به کام ما ننشسته. به هر حال با گفتنش یک ذره شاید شیرین شود دهان‌مان.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات ختم کنیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.