ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 112

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و ادامهٔ بحث

«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان رحیم.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدای بلندمرتبهٔ بزرگ.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (سورهٔ فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت، و از فضل او می‌خواهم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کنندهٔ به‌سوی خدا و پرورانندهٔ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله. تشکر می‌کنیم از هر عزیزی که این چراغ را روشن کرد و موجبات تشریف‌فرمایی شما را اینجا فراهم کرد؛ زحمت کشید. خاصّه عزیزانی که واسطهٔ فیض‌اند در بخش روضه؛ امیر جان که امشب این‌قدر قشنگ خواند. خدا به همهٔشان خیر کثیر بدهد. برای سلامتی همهٔشان صلوات بفرستیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

بی‌فوتِ وقت می‌رویم در ادامهٔ بحث. خواهشم این است که وقتی گرم بحث می‌شوم ساعت از دستم می‌رود. لطف کنید وقت را بگیرید. اگر خدا لطف کند و حضرت علامه ناز نکند، امشب نازش ما را نگیرد، چند دقیقه‌ای از نفس ایشان را هم می‌خواهم بگذارم؛ مرتبط با بحث است. مستقیم از نفس ایشان بهره ببرید؛ تحت اشراقات معنوی ایشان و هدایت گفتاری‌شان قرار بگیرید که ایشان زنده‌تر از قبل‌اند. برای همین لطف کنید وقت را بگیرید؛ رأس بیست دقیقه به من بگویید تا وقت شما را نگیرم.


وسیله در آیه: فقر محض

چنانچه خاطر شریفتان باشد عرض کردیم نظر حضرت علامه طباطبایی علیه‌الرحمه از این آیه چیست که می‌فرماید با وسیله به درگاه خدا بروید؛ این وسیله چیست؟ وسیله فقر محض بود.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ وَجَٰهِدُوا۟ فِى سَبِيلِهِۦ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (سورهٔ مائده/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و به‌سوی او وسیله بجویید و در راهش جهاد کنید؛ باشد که رستگار شوید.

علامه در المیزان می‌فرماید حقیقت وسیله به درگاه خدا مراعات راه اوست. چون میان بنده و پروردگار هیچ رابطه‌ای جز ذلت عبودیت نیست، قهراً وسیله این است که انسان حقیقت عبودیت را در خود تحقق دهد و به درگاه حق وجههٔ فقر و مسکنت بگیرد. پس آن وسیله‌ای که باید با آن به درگاه رفت، فقر محض است؛ نه یک چیز در کنار خدا، نه یک نردبان مستقل. خودِ نداریِ محض، خودِ بندگی.


تعلیقهٔ آیت‌الله جعفری تهرانی بر رسالهٔ نور وحدت

حالا بخشی را از توضیحات شاگرد علامه، حضرت آیت‌الله جعفری تهرانی، برایتان می‌خوانم از حاشیه و تعلیقهٔ رسالهٔ نور وحدت. در همین خصوص، بعد از فرمایش علامه، ایشان ادامه می‌دهند. گوش بدهید قشنگ.

«ممکن نیست با بقاء انّیت و خودبینی و خودخواهی، تحقق به حقیقت عبودیت حاصل شود.»

عبودیت گفتیم چیست؟ عبدِ محض بودن، نه عابد شدن. عبد باش؛ در بند خدا باش. عابد شدن یک کار است؛ عبد بودن یک هویت است. ممکن است کسی اهل عبادت باشد و هنوز خودش باشد. تا خود هست، عبودیت نیست.

می‌گوید ممکن نیست با خودخواهی — که همان پایهٔ همهٔ حجاب نورانی است — آدم به عبودیت برسد. تا این هست نمی‌شود. تا خودخواهی هست، تحقق به حقیقت عبودیت حاصل نمی‌شود.


کمالات را به خدا برگردان

«خدای سبحان مؤمنین را امر می‌فرماید» — امر الهیه، رفقا — «که انّیت و کمالات او سبحانه را به حق سبحانه ادا نمایند و وطن حقیقی خویش که فنا و نیستی ذاتی می‌باشد فراموش نکنند.»

دقت دارید؟ فنا این حقیقت ماست؛ و نیستی ذاتی. عجب! خیلی عجیب است این جمله. باور کنید فهم همین جمله ده بیست جلسه می‌خواهد؛ و فهمِ نظرش که دیگر با ملکوت عالم است. آدم بفهمد خودش چه دارد می‌گوید.

می‌گوید آن صفات الهی را به خودِ خدا نسبت بده. آن مالِ اوست. حتی اهل‌بیت علیهم‌السلام هم «الرزاق» نیستند؛ «الحیّ» نیستند؛ «الکریم» و «العلیم» با الف و لام نیستند. این الف و لام که می‌آید، این فرمایش حضرت علامه است. در شرح مصباح‌الانس از ابن‌فناری، و در شرح فصوص، چند جا از ایشان شنیدیم. فرمود: الف و لام که می‌آید یعنی همهٔ حیات؛ حیات به نحو اطلاق و تمام. این فقط خداست.

اما حیّ اهل‌بیت هستند؛ علیم بدون الف و لام هستند. یعنی به نحو امکانی، هرقدر علم امکانش بود که نازل شود، پیش آن‌هاست. حواسمان باشد. همهٔ این‌ها را به خدا نسبت بده. به خودت چه نسبت بدهی؟


وطن حقیقی: فنا و نیستی ذاتی

«و وطن حقیقی خویش که فنا و نیستی ذاتی می‌باشد فراموش نکند.»

وطن ما چیست؟ فنا؛ نابودی.

«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍۢ» (سورهٔ الرحمن/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر آن است فناپذیر است.

«وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو ٱلْجَلَٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (سورهٔ الرحمن/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ذات پروردگارت که دارای شکوه و اکرام است باقی می‌ماند.

و نیستی ذاتی. اصلاً ما نیستیم. کی گفته این منَم؟ یعنی این کلمهٔ وجودی نظام هستی را که «من هستم» می‌شود برداشت؟ برداشتنی است؟

آقا این کوه را می‌شود برداشت؟ آسمان و زمین، این‌ها کلمات الهی‌اند. این‌ها هم به یک معنا ظهور اسماءاند. این‌ها را می‌شود برداشت؟ نه؛ نمی‌شود. بر اساس اصل توقیفیت اسماء، هر اسمی میخکوب سر جایش هست. اصلاً برداشتنی نیست.

پس یعنی چه که من نیستم؟ از این طرف می‌گویی من نیستم؛ از آن طرف می‌گویید این کلمات برداشتنی نیستند، چون انتساب به خدا دارند. بحث اینجاست که این «من»، من نیستم. خداست که ظهور کرده. این است. چند سال است سر همین سفره داریم از همین جمله ارتضاع می‌کنیم که همین را بفهمیم: توحید اسلامیِ قرآنیِ ناب، به قول علامه. خدا ظهور کرده. ما کی هستیم؟ پس ما نیستیم. هرچه هست اوست.

خیلی من خدا را شاکرم که دارم این حرف‌ها را می‌زنم برای خودم و شما.


مظهر و مظاهر از خود چیزی ندارند

ادامه: «پس وطن حقیقی خویش را که فنا و نیستی ذاتی می‌باشد فراموش نکن و با فنای ذاتی و فقر ذاتی به حق سبحانه و تعالی تقرب پیدا نما.»

«وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ» (سورهٔ مائده/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌سوی او وسیله بجویید.

«مظهر و مظاهر جز فنا و نیستی که از خود چیزی ندارند.» اصلاً این‌ها چیزی نیستند که بگویند حالا من یک چیزی هستم. من یک وعاء، یک ظرفم که خدا در او تجلّی کرد — این هنوز دویّت است؛ این هنوز اسمِ انّیت است. نه. اصلاً عینیتِ من ظهور حق است. پس من دیگر نیستم. حق ظهور کرده. یک‌پارچه عالم ظهور حق است؛ ظهور اسماء الهیه؛ ظهور باطن او.


کلمه یعنی ظهور پنهان

از این جهت به آن می‌گویند کلمه. یادم است علامه رفیعی قزوینی، از اساتید علامه، فرمودند اصلاً یکی از معانی کلمه یعنی ظهورِ پنهان. می‌گویند: «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» سخن یعنی کلمه. تا کلمه جاری نشود، آن باطن پنهان است. کی عیب یا هنرش نمایان می‌شود؟ وقتی کلماتی بر زبانش جاری شود. این کلمه چرا اصلاً به آن می‌گویند کلمه؟ چون دارد باطن تو را آشکار می‌کند. باطن حق.

«كُنتُ كَنزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ ٱلْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنج پنهانی بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

من گنج مخفی بودم. فأحببت أن أعرف. عشقم کشید؛ دوست داشتم. این حرکتِ هِبه است. لذا یکی از اسامی که به خدا داده‌اند هبه است؛ اصلاً خودِ هبه. بعضی‌ها گفته‌اند عشق؛ لفظ گیر نیاورده‌اند. این‌ها همه خاکی‌اند. چه بگوییم؟

یکی می‌گوید حقیقت‌الحقائق. یکی می‌گوید نورالانوار — مثل شیخ اشراق. یکی می‌گوید صورتِ صُوَر. یکی می‌گوید حق. یکی می‌گوید وجود. یکی می‌گوید هِب. یکی می‌گوید عشق. ریاضی‌دانان قدیم می‌گفتند وحدتِ حقیقتِ حقیقیه؛ بعد آمدند عرفای حق هم به آن اضافه کردند و شد وحدتِ حقّهٔ حقیقیه. متقدمین، آن‌هایی که ریاضی می‌خواندند — فیثاغورسی‌ها و اتباع‌شان — می‌گفتند واحد.

حالا اگر به تو بگویند خدا را معرفی کن؛ این خدا کیست؟ این‌ها اسماء اوست. الله اسم جامع است. این‌ها هم همه اسم‌اند. این‌ها که تو می‌گویی همه اسم خداست. خودش چیست؟ چه می‌خواهی بگویی؟ ریاضی‌دان‌ها می‌گفتند واحد. کسی که در وادی هبه حرکت کرده و می‌داند سیر، سیرِ هِبی بوده —

«فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ ٱلْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

به او گفته‌اند هبه. خدا هبه است. عشق است. شدّتش شد عشق. چه بگوییم آقا؟ شما بفرما. شما هرچه دوست داری بگو.

در تمهید القواعد ابن‌ترکه — آن ابتدا که اولین کتابی است که در سیر حکمت و عرفان می‌خوانند — ابتدا می‌فرماید وجود مساوق حق است. ما پیدا نکردیم کلمه‌ای که فراگیرتر از وجود یا حق باشد. بعضی‌ها می‌گویند «او». دیگر اصلاً لال می‌شوند. آقا کی؟ بالاخره خدا کیست؟ چیست؟ او؛ او هبه.


تجلیات را جدا از ذات نبین

پس اینجا می‌فرماید که مظهر و مظاهر جز فنا و نیستی‌اند که از خود چیزی ندارند. «هرچه هست تجلیات و ظهورات ذات» است. یادتان هست دیروز اول جلسه گفتم باید تجلیات را کنار ذات دید؛ جدا نباید دید؛ استقلال نداد به آن‌ها. اینجا با زیرکی آیت‌الله جعفری تهرانی، شاگرد علامه طباطبایی، دارد همین را می‌فرماید که هرچه هست تجلیات و ظهورات ذات و تجلیات اسماء و صفات حق سبحانه و تعالی می‌باشد.

من خیلی غبطه می‌خورم به حال شما کوچولوترها و بچه‌ترها و نوجوان‌ها که در این سن دارید این حرف‌ها را می‌شنوید و خالص و زلال می‌آید بالا. مثل ما مشرک نمی‌آید بالا. ما یک عمر مشرک بودیم. شرک. واقعاً مشرک بودیم تا افتادیم توی درس و بحث و توی دام عشق علامه. اول عاشق علامه شدیم. این حرف‌ها را که از او نشنیده بودیم. اول عاشقش شدیم. البته خیلی زودتر از این‌ها ما عاشق شدیم؛ حتی زودتر از شما نوجوان‌ها. کتاب‌هایش را هم می‌خواندیم ولی هیچی نمی‌فهمیدیم؛ واقعاً چه بود توحید صمدی؟

به برکت دو چیز خدا ما را نجات داد و انداخت توی دام عشق علامه از این حیث که توحید صمدی را بفهمیم؛ آن دو چیز را قبلاً در گوشی بهتان گفته‌ام. من غبطه می‌خورم به حال شما نوجوان‌ها که از الان دارید موحد و با توحید خاص و زلالِ آن وحدت حقّهٔ حقیقیه می‌آیید بالا. البته پیاده کردنش خیلی مهم است و سخت. این‌ها در حوزهٔ نظر، گفتنش و شنیدنش البته همین هم سخت است. گفتنش سخت است؛ شنیدنش هم سخت است. اما پیاده کردنش در وجود خودت دیگر خیلی به مراتب سخت‌تر است. امیدوارم پدر و مادرهایتان کمکتان بدهند، یاری‌تان بدهند، این‌ها را بفهمید.

هرچه هست چیست؟ هرچه هست تجلیات و ظهورات ذات و تجلیات اسماء و صفات حق سبحانه می‌باشد.


توسل سیدالشهدا در دعای عرفه به فقر

بعد اشاره می‌کند به بخشی از دعای عرفهٔ سیدالشهدا. امام حسین علیه‌السلام چطور رفته در خانهٔ خدا؟ با خودش چه برده به نظر شما؟ ما می‌رویم اهل‌بیت را می‌بریم. درست شد. حالا امام حسین که می‌رود چه را با خودش می‌برد؟

در دعای عرفه عرض می‌کند به خدا:

«هَٰٓأَنَآ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِفَقْرِىٓ إِلَيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینک من با فقرم به‌سوی تو، به تو توسل می‌جویم.

به نظرتان با چه توسل به خدا می‌کند؟ به فقرش به‌سوی او. اربابمان؛ جلودارمان. اما آدم را انگشت به دهان می‌گذارد. می‌گوید من با فقرم به‌سوی تو آمده‌ام تا به تو توسل کنم.

وقتی تو می‌خواهی بروی به کسی توسل کنی، یک چیزی با خودت می‌بری دیگر. یک چیزی می‌بری که آن آبرو شود در درگاه آن شخص؛ که به خاطر آن چیزی که برده‌ای، به آبروی آن چیز دستت را بگیرد. اینجا امام حسین می‌گوید من چیزی جز فقرم ندارم. الله اکبر. امام حسین بگوید که دامنش را برای خدا تکانده.

«وَكَيْفَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمَا هُوَ مُحَالٌ أَن يَصِلَ إِلَيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چگونه با چیزی به تو توسل جویم که محال است به تو برسد؟

الله اکبر. یعنی چگونه با چیزی که محال است به تو برسد؟ چگونه با چیزی که محال است به تو برسد به درگاهت توسل بجویم؟ چه کار کنم؟ فقر که به تو نمی‌رسد. فقر مالِ من است. یعنی چه؟

اجازه بدهید این را نگویم؛ خیلی دیگر سخت می‌شود، سنگین می‌شود. که نه؛ آن چیزی را هم که برد دیگر نمی‌بیند. این‌طور بگویم: فقر که به تو نمی‌رسد؛ من این را برداشتم آوردم. اگرچه چیزی جز این ندارم، اما این هم به تو نمی‌رسد؛ پس چگونه به تو توسل کنم؟

الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. اجازه بدهید از این رد شوم.


فقر وصف ما نیست؛ عین ذات ماست

فقر وصف برای انسان هست یا نیست؟ فقر وصفِ ما هست یا نه؟

من دیشب گفتم عزیزان دلم: فقر وصف ما نیست. صفت ما نیست. بلکه ذاتیِ ماست. اصلاً ما ذاتاً عین‌الفقریم. وصف چیست؟ وقتی صفت تو می‌شود که تو هستی؛ تو یک چیزی هستی؛ حالا صفتت شده فقر. پس آن چیست؟ یک چیزی هستی بالاخره که حالا فقیر، مثلاً صفتت شده فقر. نه. اصلاً عین‌الفقریم. اصلاً من نیستم. فقر یعنی نداری دیگر. یعنی هیچی ندارم. اصلاً نیستم. من نیستم. منیّتی نیست.

این دارد زور می‌زند؛ کنده‌کاری می‌کند؛ این رسوبات وجودی ما را می‌خواهد بکند. برای خودت منیّت قائل نشو. دویّت، انّیت، اثنینیّت، خودخواهی بیچاره کرده ما را.


تبختر؛ و خط‌کشی موسی بن جعفر

رفقای من، مریدهای من، حزب‌تان سردار سلیمانی و دور و بری‌های من، هم هیئتی‌های من، فامیل‌های من، آن‌هایی که مرا تحویل می‌گیرند، آن‌هایی که فقط تعریفم را می‌کنند. هر کس سر سوزنی با من مشکل پیدا کند، مرا نقد کند، پشت سرم حرف بزند، غلط کرده. اصلاً از ما نیست. از ما که چه عرض کنم:

«لَيْسَ مِنْ أَهْلِ ٱلْبَيْتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اهل بیت نیست.

أستغفر الله. تا کجاها ما می‌رویم؟ تبختر و تفرعن در وجود ما غوغا می‌کند آقا جان. این‌قدر غصه می‌خورم.

چند روز پیش عزیزی، یکی از بچه‌هایی که چندین سال سر این سفره چه گریه‌هایی من از ایشان می‌دیدم و هنوز هم توی دلم دوستشان دارم. موسی بن جعفر علیه‌السلام برای ما خط‌کشی کرده؛ فرموده محبّ ما را دوست داشته باش. از خودش بدت نیاید؛ از کارش متنفر باش.

لذا یکی از بچه‌هایی که اینجا خیانت به هیئت کرده بود اما رفیق ما بود. خیانت به هیئت کرده بود. ما که رفیق‌بازی‌مان توی وادی هیئت است دیگر. توی وادی رفاقت بیرون از هیئت نیست. ما توی وادی حضرت زهرا رفاقت داریم. خیانت کرده بود. حالا نگویم چه کار کرده بود.

بعد یک روز ما را دید و خیلی گرم؛ ما هم با او سلام‌علیک کردیم. بعد گفت خوبی حاجی؟ نظر تو دربارهٔ من چیست؟ گفتم خودت را دوست دارم اما از اعمالت متنفرم. یک‌دفعه شوکه شد از این حرف من. گفتم این حرف موسی بن جعفر است. خودت چون محبّ علی‌ای دوستت دارم؛ اما از اعمالت متنفرم.

بعد برداشته بود به یکی از بچه‌های هیئت دعوتش کرده بود بیا مداحی کن خانهٔ ما. این رفیق ما که از بچه‌های قدیمی هیئت است به او گفته بود خب چرا نمی‌روی یا زهرا مجلس بگیری؟ اگر حسینیهٔ یا زهرا را از تو گرفتند؟ گفته بود آقا دیگر هیئتی نمانده. دیگر یا زهرایی نمانده.

خیلی من سوختم. خیلی. این معرفت است؟ این وقتی آدم احساس می‌کند یک کسی است، یک چیزی است، به جایی رسیده، بالاخره محلی از اعراب داریم — این‌طور بلا می‌آید سرش.

پس فقر وصف برای انسان نیست؛ بلکه ذاتی و عین ذات انسان است.


یا أیها الناس أنتم الفقراء

اشاره می‌کند ایشان به این آیه. الناس یعنی همهٔ مردم. فروگذار نکرده؛ همه: خوب و بد، کافر و مشرک و منافق و مسلمان و همه.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (سورهٔ فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به‌سوی خدا؛ و خداست که بی‌نیاز ستوده است.

حالا اینجا فرود می‌آیم. چون موضوعی می‌خواهم بروم توی آن، دیگر فرصت رد شد؛ بیست دقیقه می‌گذرد؛ بعد باشد فردا شب. برایتان هم گفتم اولین باری که یکی از بزرگان اهل معرفت چشم ما را به این آیه باز کرد، من اشک شوق ریختم. می‌خواهم این اشک را از شما فردا شب بگیرم. البته در گوشی، توی آن جلسات خصوصی‌مان، به بعضی‌شان گفتم؛ به‌جای گریه هروکر خندیدند. آن هم ان‌شاءالله شوق است. چه می‌دانیم؛ هرکسی یک حالی دارد دیگر. یکی یک چیزی را کشف می‌کند مثل منِ بی‌ظرفیت گریه‌اش می‌گیرد. یکی هم قهقههٔ مستانه می‌کند. چه اشکال دارد؟ حالا فردا شب برایتان می‌گوییم؛ یا می‌خندید یا گریه می‌کنید. نقطه سر خط.


توحید صمدی: اگر خدا نامتناهی است تو چیستی؟

پس می‌خواهم الان چند جمله از علامه برایتان بگذارم؛ کیف کنید، صفا کنید، چاق و چله بشوید، لبتان گل بیندازد، نفس‌هایتان چاق بشود بروید بیرون. در خصوص توحید صمدی؛ همین چیزی که داریم الان می‌گوییم که یک خدا که بیشتر ما نداریم. اگر خدا لایتناهی است، تکلیف شما چیست الان؟

امروز در بین عزیزان همین سؤال را از یکی پرسیدم؛ احساس کردم متوجه قصهٔ توحید صمدی نمی‌شود. گفتم آقا شما قبول داری خدا لایتناهی است، انتها ندارد و همه‌جا را پر کرده؟

«ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (سورهٔ اخلاص/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بی‌نیاز و پُر است؛ صمد است.

«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ» (سورهٔ اخلاص/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزاده و زاده نشده است.

هیچ جا از او خالی نیست. بله. مگر می‌شود روی حرف امام معصوم حرف زد؟ گفتم خب شما اینجا خودت که نشسته‌ای یک جایی را اشغال کرده‌ای یا نه؟ بله. خب الان شما خدایی؟ باید بگویی آره یا نه. نیستی دیگر. خب اگر تو خدا نیستی پس تکلیف این جایی که تو اشغال کرده‌ای الان چیست؟ یک جایی پیدا شد که خدا آنجا نیست. تو هستی. درست شد؟ پس خدا بی‌نهایت نیست و خدا همه‌جا را پر نکرده. چون شما را پیدا کردیم. شما می‌گویی من خدا نیستم دیگر. پس خدا آنجایی که تو هستی نیست. یک‌دفعه کم آورد؛ نماند چه بگوید.

گفتم عزیزم درس و بحث‌ها باید کمکت بدهد. الان من دارم به شما کمک می‌دهم دیگر. پس تکلیف شما چه می‌شود؟ شما چه هستی؟ شما را باید برداریم. چون شما خود نیستی. البته تو خدا نیستی. اما چه؟ شما یک جلوه‌ای، یک تجلّی، یک آیه‌ای، یک کلمه‌ای، یک ظهوری، یک ظلّی، سایه‌ای. همهٔ این‌ها معنا دارند. یک رشحه‌ای، یک تجلّی. بهترین جمله شاید این باشد: تجلّی از حضرت حق. حق تجلّی کرده شده شما. به به.

پس این‌طور نیست که بگویی خدا در من نیست. در عین حال خدا تو نیستی؛ تو هم خدا نیستی. مثل این‌که تو چشم نیستی، چشم هم تو نیست. اما این چشم چیست بالاخره؟ تکلیفش چه شد؟ این چشم یک آیت از توست. یک نشانه از توست. یک شأن از توست. یک ظهور از توست. قوهٔ باصره.

الان داریم متوجه می‌شویم یعنی چه ما هیچی‌ایم. هرچه هست اوست. یادتان هست حضرت امام به خدا چطور حرف می‌زد؟ می‌گفت خدایا هرچه هست تویی؛ ما هیچی‌ایم. ما هیچی‌ایم یعنی همین. اما خب او فهمید و عمل کرد. حالا من فقط دارم حرفش را می‌زنم؛ جسارتاً به شما بلغور می‌کنم.


صدای علامه حسن‌زاده؛ درس پنجاه‌وهشت اسفار

تا همین‌جا اجازه بدهید که دیگر علامه با شما صحبت کند. من بزنم بغل و خوب گوش بدهید. هفت دقیقه آماده کرده‌ام. اگر دیدم حوصله ندارید همان یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقهٔ اول قطعش می‌کنم. حوصله داشتید تا هفت دقیقه‌اش را ادامه می‌دهیم.

اگر خواستید ببینید: درس پنجاه‌وهشت از شرح اسفار اربعهٔ ملاصدرا توسط علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه است. دقیقهٔ بیست‌وپنج به بعدش.

حالا بسم الله. می‌فرماید که هرچه هستی تویی. مگر چند تا هستی؟ چند تا خدا، چند تا حقیقت، چند تا متن داریم مگر؟ همان حرفی که ما زدیم.

وجود به معنای عام از ذات موجودات انتزاع می‌شود و شامل موجودات است و بر آن‌ها حکم می‌شود. این می‌شود اولِ کار. اما آیا این موجودات همین‌طور به‌ذات واجب‌اند یا نه؟ می‌بینیم که وجودات هستند؛ اما ربط در این مقام خودش را نشان می‌دهد.

«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ ٱلَّيْلُ رَءَا كَوْكَبًۭا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّى ۖ فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَآ أُحِبُّ ٱلْءَافِلِينَ» (سورهٔ انعام/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون شب بر او پرده افکند ستاره‌ای دید؛ گفت این پروردگار من است. پس چون افول کرد گفت افول‌کنندگان را دوست نمی‌دارم.

در تحت تدبیر و تسخیر، خوابش می‌آید، بیدار می‌شود، غذا می‌خواهد، جوان است، پیر می‌شود، ندار است، دارا می‌شود و جهات دیگر.

«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًۭا» (سورهٔ انسان/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نمی‌خواهید مگر آن‌که خدا بخواهد؛ همانا خدا دانای حکیم بوده است.

بله می‌بیند مختار است. اگر وجود مختار است حرفی نیست که مختار است. وجود از آن حیث که وجود است مجبور نیست؛ و لیکن می‌بیند که در تحت تصرّف ملکوت است. در تحت تسخیر، متفرّع به جبروت است. این‌طور است. و این نمی‌شود که به ذات واجب بوده باشد. شئون است. شئون واجب.

و باید این حیثیات را در نظر گرفت که باید او را منسوب به دیگری دانست؛ نه انتساب علّی و معلولی معروفِ اهل کلام. انتسابِ امکان فقری و اضافهٔ اشراقی. این نحوه که نگویید قوهٔ باصره از نفس ناطقه — که علت جَعلش و ایجادش هست، فاعلش هست، مفیدش هست — منحاز و مستقل و جدای از نفس ناطقه است و سپس منسوب به او. این معنای توحید را فطرت و توحید اسلامی راه ندارد. معنا ندارد. مگر مراد آن آقایان حرف‌هایشان به ظواهر نباشد؛ که هم نیست. این حقیقتش و لبّش همین بود.


اضافهٔ اشراقی و قوهٔ باصره

اضافهٔ اشراقیه یادتان هست؟ ملاصدرا: فقر نوری، امکان نوری. اشراق همان تجلّی است. ما، همهٔ این عالم، عوالم، یکی هم ما: این کلمات وجودی، اشراقات وجودی حق‌اند. به آن می‌گویند اضافات اشراقیه. یا امکان نوری، فقر نوری. که این دیگر برداشتنی نیست. این نمی‌شود برداشت؛ چون اگر برداری یعنی خدا را برداشتی.

بعد مثال همین قوهٔ باصره را زد الان علامه. که قوهٔ باصره خودش فی‌نفسه که نیست. نفس دارد می‌بیند. یعنی یک شأن از شئون نفس است. از طریق معرفت نفس به توحید حق می‌رسیم. این جایش را هم گوش بدهید.

به هر حال این‌طوری درست نیست که ما جدا و منسوب بشویم. جدا که دانستیم، جدا که دانستیم، صمد ندانستیم او را. اجوف دانستیم؛ و او صمد است.


صمد یعنی لا جوف له

به تعبیر جناب سیدالشهدا صلوات‌الله‌علیه و جناب باقر علوم اولین و آخرین صلوات‌الله‌علیه فرمودند:

«ٱلصَّمَدُ ٱلَّذِى لَا جَوْفَ لَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد آن است که او را میان‌تهی و خلأ نیست.

و همین که یک خرده‌ای را از او جدا کردی، او را صمد ندانستی. و دوباره برگردند از ما سؤال کنند: حق سبحانه متناهی است یا غیرمتناهی؟ می‌فرمایند حق غیرمتناهی است. اگر غیرمتناهی است پس حق نداری که دویّت پیش بیاوری. هذا و ذاک. هذا و ذاک آمده می‌شود واحد عددی. دو چیز: یک و دو. و این غیر از آن است، آن غیر از این. راه ندارد و نمی‌شود. حق سبحانه واحد عددی نیست.


بسیط الحقیقه کل الاشیاء

پس غیرمتناهی است. حالا واجب تعالی مرکب است یا بسیط؟ یک خرده فکر کنید. مرکب یعنی ترکیب از دو چیز، از چند چیز. بسیط مقابلش است: یک حقیقت واحده است. مرکب چیست؟ حالا کدامش است؟ واجب تعالی مرکب است یا بسیط؟

بسیط الحقیقه؛ تمام شد. ببین به همین راحتی می‌فهمی. همین حرف‌های سنگین پیچیدهٔ حکمی و عرفانی را یک ذره مزه‌مزه کنید. می‌بینید دارید می‌فهمید؛ دارید متوجه می‌شوید. با خودتان جسارت نکنید که ماها نمی‌فهمیم. بنشین زانو بزن تا علامه بهت بفهماند.

مرکب محتاج به اجزایش است. نخیر؛ این بسیط است. پس حقیقت او بسیط است؟ بسیار خوب. غیرمتناهی است؟ بله.

آقا این حقیقتِ بسیطِ غیرمتناهی اگر هست، پس این:

«دَاخِلٌ فِى ٱلْأَشْيَآءِ لَا بِٱلْمُمَازَجَةِ وَخَارِجٌ عَنِ ٱلْأَشْيَآءِ لَا بِٱلْمُبَايَنَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در اشیاء است نه به آمیختگی، و بیرون از اشیاء است نه به جدایی و بیگانگی.

داخل فی الأشیاء؛ نه به ممازجه. خارج عن الأشیاء؛ نه به مباینه. و این معنا را در اصطلاحات او به زبان گوناگون می‌یابی. یک وقت می‌فرمایند غیرمتناهی. یک وقت می‌فرمایند وحدت وجود. یک وقت می‌فرمایند بسیط‌الحقیقه کلّ‌الأشیاء. برای اینکه مرکب که نیست حقیقتش؛ فرمودی. و فرمودی غیرمتناهی هم که هست. پس این دو را که جمع کنید می‌شود:

«بَسِيطُ ٱلْحَقِيقَةِ كُلُّ ٱلْأَشْيَآءِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حقیقت بسیط، همهٔ اشیاء است.

ادامه دارد. همین. همین. این جملهٔ آخر را روش فکر کنید تا شب بعد. بسیط‌الحقیقه کلّ‌الأشیاء. الله اکبر. کلّ‌الأشیاء.


جهان یک پیکر؛ حق جان جهان است

یعنی فرمایش ارسطو. فرمود دنیا، این جهان عالم هستی، یک پیکر واحد با جوارح مختلف است. «حق جان جهان است و جهان جمله بدن.» مثل اینکه شما یک حقیقت واحدی، جوارح داری. کثرت خورده به جوارحت. اما خودت که یکی هستی. این‌ها شئون‌اند.

حالا بسیط‌الحقیقه چیست؟ کلّ‌الأشیاء یعنی هرچه که شیء است، اشیاء، هرچه ماسوی‌الله شما نگاه می‌کنی می‌شود گفت اجزاء و اعضاء. حالا اجزاء و اعضاء را بعضی از عرفا می‌گویند نمی‌پسندند برای خدا. فعلاً این را بگیریم: اعضاء و اجزاء پیکرهٔ عالم هستی؛ که این پیکره همه یک وجود واحدِ بسیط‌الحقیقه است که آن هم حق است. حق است. تمام شد.

چیزی جز حق نیست. اصلاً باطل وجود ندارد.

«وَقُلْ جَآءَ ٱلْحَقُّ وَزَهَقَ ٱلْبَٰطِلُ ۚ إِنَّ ٱلْبَٰطِلَ كَانَ زَهُوقًۭا» (سورهٔ اسراء/۸۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو حق آمد و باطل نابود شد؛ همانا باطل همواره نابودشدنی بوده است.

اصلاً باطلی کف روی آب است؛ وجود خارجی ندارد.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.