یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک.
بسم الله الرحمن الرحیم.
لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.
اللهم ایك نعبد وایک نستعين.
الحمدلله على كل نعمه واسال الله من فضله.
السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیاته.
السلام علیکم و رحمة الله.
تشکر میکنم به نوبه خودم از هر کسی که واسطه فیض این جلسات میشه.
عزیزانی که برای به پا شدن این جلسات زحمت میکشند.
مخصوصا عزیز دلم حاج ناصر آقای عزیز که با سوز دلشون کمل رو به جان ما مینشونند.
برای سلامتی همشون صلواتی هدیه کنید.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ما جلسه پیش در شب جمعه گذشته در ادامه بحث لقاء الله و کشف حجاب، [نفس عمیق] یه روایتی تقدیم کردیم انتهای جلسه از امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام از کتاب شریف معالم في ظلفی.
و خلاصه اون روایت این بود که دین یعنی معرفت خدا.
لب و چکیده و خلاصه و مغز و عصاره دین یعنی معرفت خدا.
[نفس عمیق] که در خصوص این موضوع مولامون در اون سخن گرانی گرانقدرشون و گرامیشون چند تا نکته رو گفته بود که گفتیم خیلی جای بحث داره.
چکیده اونچه که ما تا حالا عرض کردیم رو خب من الان میتونم مقدمه دوباره پشت مقدمه بیارم و تا صبح سخن کنیم و چیزی هم گیر شما میاد اما شما رو معطل میکنیم.
برای اینکه اصل موضوع و لب مطلب رو بگیم [نفس عمیق] یک فرمایشی رو از حضرت آیت الله سعادت پرور پیرامون خرق حجاب نور عرض کنم خدمتتون.
در دعای شریف مناجات شعبانیه، اون قسمتی که عرض میکنیم به خدا که الهی هب لي كمال الانقطاع اليك به من ببخش کمال قطع شدن از به سوی تو رو از هر کسی به سوی خودت رو الیک.
و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها الیک تا اینجا حتی تخرق ابصار الـ ابصار القلوب حجاب النور.
تا جایی که این دیدههای دل، چشمهای قلوب چی کار کنند؟
تخرق پاره کنند، بدرند، برطرف کنند.
چی رو؟
حجاب النور رو.
بحث ما حجابهای نور بود دیگه.
خب تا اینجا معلومه که چشم دل باید به کار بیفته، باز بشه.
چشم باطن باید کار کنه تا حجابها برطرف بشه.
خب همین یه خرده شی محکه.
الان آیا دیده دل ما باز شده یا هنوز نابینا است؟
نشانهها دارد.
همینطور که در شب پنجم و آخر فاطمیه اول مختصات کسی رو که به معرفت امام رسیده و در نتیجه دیگه نزدیکه که خرق حجب کنه و حتی حجابهای نورانی رو هم برداره تا همینجا چرا اونور؟
همینجا به لقاء خدا برسه رو عرض کردیم.
این هم نشانهها دارد که چگونه میشه فهمید که چشم باطن باز شد.
چون غض ابصارکم چشمهاتون رو ببندید.
خب اگر ببندید چی میشه؟
پیغمبر فرمودند که ترون العجائب عجائب رو ببینید.
این عجائب چیاند؟
اولا با بسته شدن چشم ظاهر.
اگر چشم ظاهر بسته میشه چگونه دو مرتبه بحث ابصار و دیدن و رءا و ترون العجائب؟
مگه نمیگه ببند چشمات رو هم بذار؟
پس چگونه دو مرتبه میگه ببین؟
خب این مربوطه که چشم باطن باز شده دیگه.
یکی از نشانههای کسی که چشم باطنش باز شده در نتیجه میتونه خرق حجب کنه، حجاب نورانی رو برداره چیه؟
تو خودشه از همین مطلب داره فریاد میزنه.
چی رو میبینی؟
عجائب رو.
عجائب به دنبال خودش چی میاره؟
حیرت میاره.
حیرت اندر حیرت.
انسان لال میشه، مات میشه، مبهوت میشه، بهت وجودش رو میگیره.
حرافی، گدههای زیاد گرفتن و بیتوجهی به پیرامون نشان دهنده غفلت در وجود خودته.
نشان دهنده اینه که چشم ظاهر رو هنوز نبستی که بخواد چشم باطن باز بشه.
چون عجائب رو ندیدی.
چرا ندیدی؟
چون حیرت زده نیستی.
چون ساکت نیستی.
سمت نه، سمت نداری.
"السمت اول العباده".
[صدای بچه] سکوت نداری.
همش میخوای حرف بزنی.
خدا به داد آدم حراف برسه.
فقط صحبت، صحبت خوب کردن.
تازه صحبت خوب کردنم تا برای چه کسایی بگی؟
چه جوری بیانش کنی؟
آیا اصلا اجازه داری بگی یا نگی؟
خب پس این تا اینجا حداقل یه نشونه عرض کردیم که ان-- چند تا.
یکیش این که عجائب رو میبینه.
در نتیجه وقتی عجائب رو دید حیرت میکنه، حیرانه.
"یا دليل المتحیّرین" ذکرش میشه و در پس اون چی میشه؟
میفته به سکوت، به تأمل، به تفکر.
این تازه آغاز راهشه، آغاز سیرشه، آغاز سلوکشه.
سلوک بدون این معلومه بی برکت بوده، نتیجه نداده.
هرچی هم حالا ختم داشته باش، چله بگذار اینا ولی به این چیزی که من الان عرض کردم از تو دل این مناجات بیرون کشیدم اگه کسی نرسیده [مکث] قبول نشده به زرس قاطع میشه گفت اون ختمش، اون سلوکش، اون سیرش به نتیجه نرسیده، مقبول واقع نشده.
خب "فتصل الی معدن العظمة".
بعد چه اتفاقی میفته اینجا؟
این متصل میشه به معدن عظمت و تسیر.
الله اکبر.
ارواحونا معلقة بعز قدسک.
بعد این ارواح چرا معلقة؟
معلقة بعز قدسک.
چرا به عز؟
چرا به قدس؟
اینا هر کدومش حرف داره.
حالا ما نمیخوایم از این دعا حرف بزنیم.
بحثمون چیز دیگه است لذا فقط شما رو تشنه میکنیم.
میخوام یه چیز دیگه ای عرض کنم.
ذیل این مناجات و این مخصوصا قصه و موضوع مهمه که مورد بحث ماست.
"تخرق ابصار، ابصار الغیوب حجوب النور، حجبن نور".
این پاره شدن حجاب های نور رو آیت الله سعادت پرور اینجا جمله خیلی عالی ای دارن.
می فرمایند که عبارتند از چی؟
حجب نور.
حجب نور چیند؟
می فرمایند عبارتند از شهود تجلیات و کمالات چی؟
خودت؟
یا دیگران؟
یا حتی ولی زمانت؟
[مکث] الهی.
تجلیات الهی.
اصلا نگاهت باید نگاه الهی باشه.
اونم الهی.
نه تجلیات تمثلی مربوط به عالم مثال و حتی عقلی بلکه الهی.
الهی مافوق عقله.
یعنی تو چشمت باز، باز، باز میشه تو رو گفتیم جلسه پیش "یا منتهى آمال العارفین".
انتهای دیگه.
آمال همه آرزوهای عرفا.
عارف کیه؟
خداشو خوب شناخته.
سنجاق شد به اون روایت جلسه پیش که شناخت عمیق دین، تفقه در دین، فقیه شدن اصلاً یعنی همین.
یعنی خداشناسی.
خب اینجا حالا این جمله بعد حضرت آیت الله پهلوانی معروف سعادت پرور علیه الرحمه هر وقت رفتید قم انشاالله زیارت کنید ایشون رو.
پایین علامه طباطبایی همون گوشه بر دیوار اسمشون هست اونجا دفنا.
یه ذره پایینتر از آست-- عبد الکریم رضوی کشمیری.
[مکث] خب از برجسته ترین شاگردهای علامه طباطبایی بودند دیگه.
خب اینجا رو داشته باش.
این جمله مال ایشونه.
و باید آنها را از دیده دل بزداید و با شهود ذات الهی تجلیاتش را در عینیت با ذات او مشاهده نماید.
یعنی چی؟
[مکث]کلمات خیلی سنگینه قبول دارم.
اصلاً ما کجا این حرفا کجا.
اصلاً لول بحث و چیز.
بالاخره باید اون ته کار رو، ته قصه رو، ته ماجرا رو، ته سیرمون رو، انتهای راه رو باید ببینیم تا چشممون به این جلوی پامون بسته نشه.
تا تعلق پیدا نکنیم به این دور و برمون.
این چیس فوفکهایی که جلو دور و برمون ریخته.
منظور ایشون چیه؟
میگه باید از همین تجلیات هم رد شی.
[مکث] اصلاً حجاب نور همون تجلیاتند.
[صدای بچه] یعنی چی؟
میگه تجلیات رو در کنار ذات ببین.
یه مثال میزنم همه می فهمید.
قول میدم همه بفهمید.
بعداً گلایه نکنید که این حرفا به درد ما نمیخوره.
سنگینه.
حاج آقا رعایت حال ما رو نمیکنن و فلان.
بچه آقا تو این جمع بچه هم نشسته باشه اینو می فهمه.
آقا الان من اگر برسم به شما آقا مهدی این چشمی که شما داری، چشم زیبایی که خدا در کاسه حدقه چشم شما قرار داده اینقدر زیباست و با این چشم از ما دلبری میکنی.
درست شد؟
دارم مخصوصا این حرفها رو دارم میزنم.
قصد دارم.
وقت شما رو که نمیخوام بگیرم.
مسئولیت دارم.
خب.
حالا البته شاید من خودم رو در آینهی شما دارم میبینم.
این هم هست.
حالا بماند، رد شد.
حالا این چشم زیبایی که شما داری و دلبری میکنی، خب، که چشم بعضیا داد میزنه اینا شهیدن.
چشم بعضیا داد میزنه اینا شهیدن.
حواسشون یه مقدار با خودشون باشه.
دامنشونو جمع کنن آقا من قول میدم قسم و از تل فرد میخورم، دست رو قرآن میخورم، میذارم که اگر دامنشونو جمع کنن هر چقدرم گناه کردن اینا به مقام شهادت میرسن.
چشمها داد میزنه منتها باید حرکت کنن، باید بسم الله بگن.
حالا [نفس عمیق] یا الله.
این چشمها خب آیا جدای از آقا مهدیه؟
نه.
قوه باصرهی ایشون که داره بنده رو نگاه میکنه آیا جدای از اوست؟
تجلی نفس ناطقشه، درسته؟
قوه باصره.
که البته این چشم خود قوا نیست.
این چشم محال قواست.
قوه میشه قوه باصره که داره میبینه.
اون یک رشه از نفسه.
محل تجلی این قوه کجاست؟
این چشم.
پس این چشم شد، این چشم ظاهری که ما میبینیم شد تازه شد محال قوا.
محل پیاده شدن قوه باصره که اون خودش یک رشه از نفسه.
بالاخره نفس کی؟
نفس این آقا، آقا مهدی که داریم دربارهش صحبت میکنیم.
درست شد؟
همش مرتبط شد به شخص واحدی به نام این آقا، آقا مهدی.
از ظاهر بگیر برو تا از محال قوا بگیر تا خود قوه، قوه که بعد برسی به نفس که "النفسی وحدة کل القوی".
اصلا این نفسه، نفس آقا مهدیه.
جدای از او نیست.
درست شد؟
حالا دقت بفرمایید.
الان این صحبتی که من کردم صحبت کاملا درستی بود، علمی بود، حکمی بود، عرفانی بود، همهی اینها.
اما اگر من تو همون مرحله ظاهر و دیدن چشم آقا مهدی بمونم، گرفتار چشم ایشون بشم، اونجا که حضرت امام فرمود "من به خال لبت ای دوست گرفتار شوم" اون رو اشتباه نگیرید.
اون بحثهای عرفانی داره.
میگه من اصلا کجا که بخوام به لبتو گرفتار بشم.
من به خال لبتو گرفتار میشم.
مثل این که من کیم نوکر امام عصر باشم.
من نوکر نوکرای امام عصر باشم.
اینطوری بحث اینه.
اونو یه وقت قاطی نکنید.
اینجا باید این شعر رو خوند.
"پرتو روح است چشم و گوش و هوش".
این چشم، این گوش، این هوش، اینا همه پرتو چیان؟
روحن.
یعنی روح، اون نفس انسان، پرتوش، تجلیش، ظهورش، یه رشه است، یه جلوهش شده چی؟
این گوش.
شده این چشم.
شده این هوش.
"پرتو آتش باید در آب جوش".
آبو شما جوش میبینی ظاهرا.
خودش جوشید.
پرتوی اون آتیشه است.
آتیش باعث شده که این آتیش این الان شده آب جوش.
یه بار دیگه میخوایم روش توجه کنید.
"پرتو روح است گوش و چشم و هوش." خب.
"پرتو آتش باید در آب جوش".
برای همون مثالی که، اون حرفی که زدم رو یه ذره بازش میکنم همه بفهمیم.
حالا آقا این آتیش، آتیش اینجا هویت ذاتی داره یا این آب جوش؟
آب جوش وجودش ارضیه.
از جای دیگه عارض شده این گرما به او.
آب جوش از کجا اومده؟
از آتش.
آتش اینجا ذاتیه.
وجودش ذاتیه.
اصالت اینجا الان با آتشه.
حالا در شما، شما این من اگر گرفتار این چشم ظاهر شما باشم آقا مهدی، حواسم نیست به قوه باصره تو.
پس فردا اگر خدای نکرده زمان اتفاقی برای این چشم زیبای شما بیفته یا یهویی برم در خونتو بزنم شما از خواب پاشدی چشما غرق خواب و پف کرده و از اون زیباییش خارج شده بگم اه چشم افتاد.
خب همون بهتر که از چشمت افتاد.
تو که اگه عاشق چشم و ابروی ایشونی همون بهتر که از چشمت افتاد.
توجه کردی؟
اما اگر یه لحظه پله بری بالاتر بگی آقا این چشم محال قوای وجود ایشونه.
انقدر تاثیر داره و انقدر نافذه به جهت اون قوه باصرشه.
اون قوه باصره چقدر تیزه.
حالا باز آدمی که رشد کرده بالاتر رفته میگه آقا این قوه باصره هم یک رشهای از نفسه.
نفس آقا مهدی داره میبینه.
چه کار به این چشمش داری؟
تو عاشق اون نفسه باش.
اون کلیه، اون اصل و ریشه.
اون، اون ببین چیه که آیهاش شده این، کلمهاش شده این، جلوهاش شده این، تجلیش شده این، رشهاش شده این، ظلش شده این.
اینا همه یک معنا دارن.
ظهورش شده این.
درست شد؟
الان فهمیدین؟
خب حالا اگر من گرفتار چشم آقا مهدی باشم، من اصلا خرق حجاب نکردم.
یعنی حجاب سنگینی بین من و ایشونه.
به محض اینکه به چشم ایشون آسیبی وارد بشه من بیخیال آقا مهدی میشم.
اما اگر کسی غرق و ذوب و محو و فانی در وجود این شخص شد، هر بلایی به این شخص وارد بشه یا حتی اون شخص به تو وارد بکنه، تو عاشق وجود اونی کاری نداری.
میشه ما رأیت الا جمیلا.
نمیفرماید رأیت جمیلا.
اشتباه نشه ها.
"من زیبایی دیدم." خب حالا بگردیم ببینیم کدوم اینا زیبا بود.
نه ما رأیت و سیاق جمله رو دقت کنید.
ما رأیت اصلاً هیچی ندیدم الا زیبایی.
یعنی هرچی هست زیباست.
چرا؟
به نظر شما؟
اگر حضرت زینب صلوات الله علیها غرق در ذات حضرت حق نبود، ذات ها تازه و تجلیات.
چون تجلی خدا شده امام حسین.
حالا تیکه تیکهاش کردن.
چه زیبایی داره تیکه تیکه شدن؟
زیباست آقا؟
خون پاشیده، عروق متلاشی شده، سر رفته یه طرف، خون همه ش.
این چه زیبایی داره آقا جان؟
همه باید ما رو مسخره کنن دیگه.
کما این که میکنن.
چه زیباییه تو کربلا مسخرهش رو درآوردیم.
همش بکش بکشه.
تمومش کنید بره.
سفرهتون رو جمع کنید.
حالیش نیست.
چرا؟
چون گرفتار تجلیات-- آقا چشم و ابروی امام حسین بوده.
حالا که این چشم و ابرو گرفتن ازش، دیگه برید.
اما حضرت زینب چون غرق خداست، غرق ذات خداست، نه تجلیات الهیه، از امام حسین هم عبور میکنه.
اینجا، اینجا.
حواست باشه به کجا رسیدیم.
از امام حسین هم عبور میکنه.
بله.
دست میبره زیر بدن آقا، آقا رو بلند میکنه از زمین.
میفرماید اللهم تقبل منا هذا القلیل من القربان.
این قلیلش دیوانه کنندهست.
آقا چی داری میگی؟
بیا بگو از منبر خجالت هم نمیکشه به امام حسین میگه قربانی کم.
من نمیگم آقا، تو نمیفهمی.
حضرت زینب فرموده.
فرموده امام حسین هم قربانی ناچیزیه.
چه؟
عجب!
امام حسین قربانی ناچیزیه؟
بله.
بعد از تجلی خدا هم عبور کرد و ذات غیبی رو دید.
این یعنی این.
این که الان من خوندم این همه حرف زدم دربارهش.
فرمایش حضرت آیت الله سعادت پرور.
حالا اینو کجا ما بریم پیداش کنیم؟
ما کجا بریم چند صد جلسه بریم بشینیم بحثهای خطابی و اقناعی و حتی بعضا سیر و سلوکی و آقا منازل صائرین یا صد منزل خواجه عبدالله تا تهش برو قورت بده، عملا بکن.
چی شد؟
اینه که مرحوم نراقی میگه تو این جلسات معجزه الهی جاریه، ساريه.
اصلاً ایصال الی المطلوب دستتو میگیرن میبرن میرسونن به اون مقصد اصلی.
میون بر اصلاً جلسه سید و شهداست یعنی این.
الان دارین میفهمین.
اینکه فرمود بعضی گناهها بیست سال، چهل سال طول میکشه ترکش کنی.
نفس شرکت در جلسهی سید و شهدا همه رو ور میداره، این بارها رو.
اونا ور میدارن.
حالا میفهمین معرفة الامام یعنی چی "کفمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا".
عمل صالح چی بود؟
معرفت امام.
البته به مختصاتی که خودشون دادن "و کل شیء احصیناه فی امام مبین".
همه چی تو امام جمع شده.
همه چی.
[صدای بچه].
بعد تو امام رو، امام رو هم وقتی نگاه میکنی باز خود امام هم همیشه اینطوری نیست که با ذات غیبی یکی بشه.
"لی مع الله وقتا لنا حالات".
یه وقتایی، یه جایی که عقاب پر بریزد از پشهی لاغری چه خیزد که نحن و هو و هو و نحن.
یا لا نبي مرسل و لا-- لا ملک مقرب و لا نبي مرسل.
لا يسعني فيه.
اصلاً هیچ، هیچ وجودی نمیتونه سعة اینو نداره که تو اون مقام نه به ما توجه کنه، نه همراهی کنه.
لا يسعني فيه ملک مقرب و لا نبي مرسل.
اصلاً همه چی برداشته میشه.
چرا؟
چون اون غرق، چنان غرق.
حالا ما میگیم غرق.
آقا لفظ نداریم.
لفظها هم خاکیاند.
نمیتونن حکایت از اونجا بکنن.
مثل اینکه ما الان گرفتار خاکیم، گرفتار دنیا و طبیعتیم.
بدنمون هم خاکیه.
هرچی هم داریم میبینیم ظاهراً داریم میبینیم خاکه.
عالم کن و فساد و تدریج و مرکبات و فساد و هرچی نگاه میکنیم.
توجه کردید؟
به همین هم چون محشوریم اون حد و اندازهای هم که میخوایم بدیم به عالم برزخ و مجردات و اون منتها الهای که میخوایم بریم با همینجا قیاس میکنیم.
حتی خواب هم که میبینیم صور و اشکال میبینیم مطابق با اونچی که باهاش محشوریم.
[نفس عمیق] تا کی میخوایم محشور با این چیزا باشیم؟
سکوت میخواد، خلوت میخواد.
من مخصوصا عرض میکنم سال حضرت خدیجهست.
اصلاً این چیزا به درده.
بله باقیات الصالحات طلایی که بعضیا فکر میکنن آقا یه قطعه طلاشونو بدن در راه حضرت خدیجه.
حالا ما یه گوشه یه چیزی بخریم بذاریم تو این هیئت ترکوندن دیگه تا آخرشو رفتن.
همه زندگیتم بتکونی باز به پای فهم این حرف نمیرسه.
این حرف که آقا جان حضرت خدیجه صلوات الله علیها یک آن، یک آن فقط بارها عرض کردیم اگر قوه خیال تازه فقط قوه خیال پیغمبر رو مشوش میکرد.
یه عفی میگفت، یه اهی میگفت.
اکه بابا خسته شدیم.
تمام بود.
وحی نازل نمیشد.
پیغمبر چنان نیاز داره به تسبت، به آرامش که لا تحرك به لسانك لتعجل به.
آیه شو قبلاً خوندیم با هم.
چرا قرآن بهش میگه لب نزن، حرکت نده لبتو.
تعج، لتعجل به.
تعجله نکن.
بذار هرچی که بهت القا میشه همون پیاده بشه.
درسته همه رو میدونی به نحوه انزال دفعی ان انزلناهو في ليله القدر.
درسته همه رو به، بهت دادیم.
اونم از طریق حضرت صدیقه شهیده که واسطه فیض تو هم حضرت صدیقه شهیده بوده.
بله اجازه بدید فاطمیه دربارش بحث کنیم.
اما میدونی همه رو قرص دادی وجودته.
اما ساکت آروم باش.
تعجله نکن.
به پیغمبرش داره میگه.
بذار آنچه که ما میخوایم همون پیاده بشه.
اگر حضرت خدیجه صلوات الله علیها یک آن فقط پیغمبر رو اذیت میکرد، یه آه میگفت، یه اه میگفت چه میدونم خسته میشد.
چند کیلومتره از خونه پیغمبر تا غار حرا؟
بعضیا گفتن نه کیلومتره.
من نرفتم ولی پرسیدم بعضیا گفتن نه کیلومتره.
روزی دو بار صبح و شام حضرت خدیجه دو بار این نه کیلومتر رو بره برگرده یعنی چهار بار.
چهار تا نه کیلومتر.
شما تازه حالا با پایین کوهش هم که بگیم اون سختی شما رفتید دیدید انشاالله قسمت شه.
سختیش و اینا.
اونم الان پله پله کردن کوه رو تراشیدن.
اصلاً شما خود مسافتشو بگیرید.
چهل کیلومتر میدونید یعنی چقدر؟
قریبه چهل کیلومتر یعنی از اینجا تا کرج.
هر روز بره شوخیه مگه؟
بعد همه دار و ندارش هم بریزه.
نفر اول جزیره العرب و تجار اون زمان باشه از حیث پولداری که تو سرش هم بزنن عذر بالله که رفتی عاشق پا برهنه شدی چون خودش رفت خواستگاری از حضرت پیغمبر.
حضرت خدیجه دل زد به دریا.
خودش رفت خواستگاری.
اگه یه ذره میخواست تعینات این دنیا و عرض شود اون منیت و عنیت که ما بحثشو داریم اینها بر، اگه اینا یک لحظه میخواست توجه کنه به این چیزا کسر شأنه ما سقا.
بذار پیغمبر قراره که این اتفاق بیفته دیگه.
بذار پیغمبر بیاد.
نه خیر من میرم.
که آقای قرائتی اتفاقا اشاره به همین میکرد.
میگفت این چه مسخره بازیایه؟
این چه کاریه که حتما باید مرد بره خواستگاری؟
اگه خانمی زوج مناسبی برای خودش پیدا کرد این، اینو فرهنگ کنید تو اسلام چه اشکال داره؟
کی گفته کسر شأنه خانم تقاضای ازدواج بده؟
حالا بحث ازدواج و این چیزا رو ما نداریم که ولش کن برام حرف هم در میاد.
در هر حال بحث کجا بود؟
حضرت خدیجه چرا ما الان نگیم که آیا امسال سال حضرت خدیجه صلوات الله علیهاست؟
من نباید به خودم اجازه بدم که دیگه آخر های سال خانمه تو این هیئت.
خانمها اگر ما گفتیم باقیات سالحات طلایی، یه تیکه طلا تو بیار بده به این مثلا بحثی و براشون سنگینه.
عزیزم من الان باید اینو به شما بگم.
سنگینتر از اون از شما از خودمون توقع داشته باشیم.
چی؟
چنان مرد و زن تو راه ولایت، تو مسیر اهل بیت، تو راه حضرت صدیقه شهیده، چنان همراه هم باشن که چنان همدیگه رو تقویت کنن، چنان پشتوانه همدیگه باشن بشن سلم همدیگه، نردبان همدیگه.
همدیگه رو پرواز بدن، عروج به هم بدن.
نه این اونو خسته کنه اون اینو.
چرا هیئت نمیای دیگه پیدات نیست.
من نگران حال توام.
حاجی دست رو دلمون نذار.
خانمم اصلاً مثلا یه بار اومده این هیئت خوشش نیومده.
مثل کسی که میره خونه یه نفر صرفا تابلوی خونه و عرض شود فرش و مبلی که روش میخواد بشینه رو اینا رو میبینه و بله گرفتار میشه.
دیگه من از مبلاش خوشم نیومد.
درد گرفت پاهام.
نشستم روش.
این به درد نمیخوره.
معلومه صاحب خونه آدمی مثلا منو دوست نداشت و الا مبل دو سه سال...
این حرفها چیه؟
تو اگه عاشق صاحب خانهای به عشق صاحب خونه بشی چیکار داری بهت نون و نrk میده یا چلو کباب میده.
اگه صاحبخانه این هیئت حضرت صدیقه شهیده است، اگر تو به خاطر حضرت زهرا داری میای چشمتو ببند دیگه.
بعد باعث میشه، برعکسش هم هستا.
بعضی از آقایون خانوماشونو از راه میندازن.
باعث میشه که رشد نکنن.
این اونو اذیت میکنه، اون اینو خسته میکنه.
حالا این بحث، تن بحث ما خورد یه آن به بحث اخلاقی و عرض شود بماند.
کجا بودیم داداش؟
که باید از این، این حرف خیلی درون مایهها دارهها.
خیلی چون فاطمیه ما رو کشوند بالا و الان من کجا این حرفو کجا از دهن من گنده تر از این حرفا خدا شاهده.
اصلاً خدا رو شاهد میگیرم ناخودآگاه افتادیم تو این بحث یه دفعه.
چی شد؟
اصلاً بعضیا به من گفتن حاجی فاطمیه اول چی شد یه دفعه افتادی تو این بحثها؟
خیلی لول بحث دفعه رفت بالا.
اگرچه لازم بود، نیاز بود تو بحث لقاءالله اگه ما نگیم کجا بگیم؟
اما به هر حال حداقل به گوشمون یه بار بخوره که باید از تجلیات الهی رد شد.
حضرت زینب صلوات الله علیها اگر مثل اهل بیت ممسوساً البته با سینه.
من قرائتم رو یه جوری قرار دادم شاید شما با صاد شنیدید.
ممسوساً فی ذات نبود، اگر غرق و فانی در ذات حضرت حق نبود باید اونجا میگفت خب خدایا دیگه بهترین کسمون هم آخرین یادگار اهل کتاب بود تقدیم کردیم.
دیگه چی میخوای از ما؟
شروع میکرد چی؟
برای خدا چرتکه انداختن.
درسته؟
دیگه چیزی نمونده.
بهترین یادگارشون رو دادن.
دیگه بالاتر از امام حسین نداریم.
آخرین یادگار خمس طیبه.
تدیس کسا.
ولی عجیبه آقا رو این فکر کنید.
خیلی عجیبه.
این باید درس مایه من و شما و چه هیئتیها باشه.
خودش هم آماده برای اسارت تازه.
تو این حالت که چهل منزل میخواد بره بیچاره بشه، دختر امیرالمؤمنین، ناموس مولا، شوخی نیست.
تو اون لحظه بدنه پاره پاره رو بلند کنه بگه این یه هدیه ناقابلی بود.
بعد تقبل منا میدونید در عربی یعنی چی؟
تقبل منا وقتی میاد متأخر میشه بر هدیه، این هدیه رو تقبل منا به این سیاقم که وقتی میاد که تقبل منا یعنی من شرمندهام که اینو دارم به شما میدم.
این اصلا در حد تو نیست.
الله اکبر.
خدایا چی بگم؟
من جرات نمیکنم آخه بشاهده.
جرات نمیکنم.
در حد من نیست.
باید برم دهنمو بشورم.
این حرفا رو بزرگان باید این حرفا رو بزنن.
اما حرف، حرف درستیه.
چیکار کنم؟
خاک به سرم بریزن.
انقدر این حرفا رو نشنیدیم.
کی بیاد برا ما بگه؟
همه همهشون رفتن که.
به خدا بگه خدایا [مکث] حسین هم برای تو کمه، چیزی نبود.
الله اکبر.
به کجا رسیده؟
اصلا محاله.
محاله.
محال ممکنه.
حضرت زینب صلوات الله علیها تونسته باشه این حرف رو بزنه مگر اینکه به مقام فنا و بعدش بقاء بالله رسیده باشه.
فناء في الله که همینی که داریم دربارهش ما حرفشو میزنیم که اینجا حضرت آیت الله سعادت بربر میفرماید این حجاب عبارتند از شهود تجلیات و کمالات الهی.
به شهود رسیده، مقام شهادته، شاهد شده، اشراف پیدا کرده اما میگه این هم چیه؟
این هم حجابه.
حجابه.
اینم باید برش داری اگرچه حجاب نورانیه.
از سنگینترین و بالاترین و بلکه پرارزشترین حجابهای نورانیه.
خب؟
اما حضرت زینب این رو هم بر میداره.
میره غرق در ذات حضرت حق میشه.
مثالی که در شما پیاده کردم.
یعنی شما عاشق اگه خودت طرف بشی دیگه چشمت به تجلیات اون هم نمیفته.
[مکث] میبینی؟
خورشید و شما بهتره عاشق خورشید بشی یا اون پرتو تجلی نور خورشید که داره از یه روزنهای میتابه، میاد توی خونه تو.
از اون رد شو دیگه.
بگو آقا این پرتو تجلی چه قشنگه، چه طلاییه، چه زیباست.
اگه این نبود ابصار برداشته میشد.
من نمیتونستم هیچی رو ببینم.
خب حالا از اون روزنه رد میشی میری میبینی اِ این پرتو کشیده شده همه جا رو روشن کرده.
دنبالشو میگیری میری، میری، میری میرسی به خورشید.
اما کسی که و شمس و ضحى این ضحىها رو بر نداره، رد نشه از ظاهرش به شمس نمیرسه که.
گرفتار همین پرتو خورشید.
خیلی از ما رفاقتهامون به خاطر ریخت و قیافه و پول و الان ببین بحثهای اخلاقیش خودشو نشون میده ها.
ای نگین بحثهای عرفانی به چه درد میخوره؟
به خدا قسم، به حق قسم تو جزئیترین مسائل زندگی و خلق و خوی ما و سبک زندگی ما تاثیرگذاره.
همین رو بیار پیاده کن تو زندگیت.
تو همین زندگی روزمرت.
با آدما رو چه حسابی رفیقی؟
کی بیشتر از همه بهش ارادت داری و چرا؟
چون خوشگلتره؟
چون وضع مالیش بهتره؟
چون معروفتر و مشهورتره؟
چون مقام علمیش مثلا چه میدونم مدرک تحصیلیش آقا دکتره، آقا مهندسه، آقا بیسواده.
رو این حسابهاست؟
این خونهش بزرگتره؟
چه میدونم این چه میدونم آیا موقعیت اجتماعی بالاتری داره؟
خوش تیپتره یا بیشتر منو تحویل میگیره؟
چی؟
رو چه حسابی؟
[مکث] الان شاید بهتر متوجه بشیم که فرمود محب علی رو.
به به، به به، به.
حالا الان چه قشنگه گفتنش.
بارها اینو گفتیم ولی انقدر به من مزه نداده بود که الان تو دل این بحث دارم میام.
محب علی رو دوست داشته باش، عاشقش شو.
ولو قاتل پدرت یا فرزندت باشه.
عجب.
میشه اصلا؟
[مکث] تو اگر ظاهر عبور کرده باشی غرق در ذات الـ- هر چ-- کجا که بوی ولایت میده تو دلت اونجاست.
یه بار من اینجا نمیخوام ادا در بیارم.
میخوام سطح، سطح رشد دهی هیئت یا زهرا رو به شما بگم که خودمم قاطی شما سر این سفره دارم ارتزاق میکنم.
یه بار دو سال پیش یه جملهای من اینجا گفتم دعا کردم گفتم دلم تنگ شده و ای کاش بودند کسایی که همه اونایی که سر این سفره ارتزاق کردن و رفتن.
خب خیلیا اینا خیانت به ما و هیئت کردن و رفتن و اونجا شب عاشورا بود دل زلال میشه همه حالت رو اگه اینطور نباشه چه عاشورایی؟
[صدای بچه] یعنی اونجا من دلم تنگ شد برای دشمنان خودمون ظاهراً که سر سفره ولایتن.
باید این بشه یا نشه؟
ولی یه سری ضعفیت شد نداشتن، نفهمیدن به چه حسابی حاجی داره اینو میگه گفتن اِ پس فردا بریم بیاریمشون آقا اینو.
آقا با چی بری بیاری؟
طرف اصلاً قبول نمیکنه اشتباهشو.
قبول نمیکنه پرچم هییتو زده زمین.
خیانت کرده.
اینو این یه بحثه، اون یه چیز دیگهست.
اینا رو با هم قاطی نکنیم.
[نفس عمیق] خیلی مهمه زیرک بودن در امر دین.
[نفس عمیق] من کتاب نور وحدت رو آورده بودم که برم تو دل بحث و ادامه بحث وسیلهای که باید با اون بریم در خونه خدا تا بتونیم شروع کنیم به پاک کردن حجابهای نورانی رو، اون وسیله چیه؟
با آیه قرآن میخواستم خدمتتون تقدیم کنم.
اصلاً نرسیدیم به اونجا.
انقدر که نکتهای که به عنوان مقدمه گفتیم که سنجاق بشه بر بحث جلسه پیش خودش درون مایه داشت.
حالا من چیکار کنم؟
شما به من بگید من چیکار کنم؟
این حرفا رو بگم، نگم.
[صدای بچه] بگم اندازه خودم نیست.
نگم به شما و این هیئت خیانت کردم.
بالاخره باید پرچمی که شهدا بلند کردن رو یه جوری دست به دست بدیم به همدیگه بره.
خب من الان نمیتونستم اینجا داستان برای شما بگم، قصه بگم.
قصه بگمها، میشد حکایت تاریخی بگم.
همم کیف میکردید و چه منبر خوبی و اِ اینو نمیدونستم اینجا فلان.
تازه خیلی رعایت کردم.
گفتم امشب برم عصب-- نوع-- عصبانیت و نور-- عصبانیت از حیث اون بداخلاقی اون چنینه رو نمیگما، از حیث جدی بودن در امر حرکت معنوی و سیره رسول که جمعیمون رو میگم، معرفت افزایی رو میگم.
ابراز میکنم میگم این چه وضعشه؟
قد-قبلنا وقتی منبر هیئت همین قبلنا که میگم این دو سه سال گذشته میخواست شروع بشه به عنوان ک-جلسه درس و بحث بهش نگاه میکردیم.
همه دست به قلم بودند و لو یه جمله یادگاری از منبر رو که حرفای من نیست، حالا بزرگانو مینوشتن.
بعد همه میومدن مثل کلاس درس مینشستن پشت سر هم.
این کسوتی که ما داریم از دم در شروع شده نشستنا تا دم بعد از منبر این کلاس درس نیست که.
این یه کلاسیه که بعضیها شب فرار کردن اصلاً.
و الان شما و ما با هم قهریم اصلاً.
این حرفا رو من بیخودی دارم میزنم.
این که نشد که.
به خدا ما پای درس استادمون که مینشستیم، حالا استاد دوباره ادعا کردیم.
استاد آقا ما نداریم.
اساتید.
مینشستیم میخوردیمشون.
اصلاً ز-دیگه کم مونده بود بریم تو بغلش.
از، از درس آقای حداد رو.
اصلاً توی گاهی اوقات خودشو اینطوری جمع میکرد آقای حداد.
دیگه انقدر من نزدیکش میشدم، میچسبیدم و اصلاً بعد [نفس عمیق] مترصد بودم یه لب تکون میداد میخواستم قرص بدم.
هنوز دارم دفاترم که تا دو نیمه شب حرفایی که میزد ریز به ریز مینوشتیم.
لام تا کام چیزی فوت بشه.
[صدای بچه] بعد [نفس عمیق] اینطوری نمیشه که مثلاً [نفس عمیق] طرف [نفس عمیق] خانوما که اونور من مثلاً نمیدونم احوالاتشون چگونهست.
گوش میدن، نمیدن.
خیلی موقعها زمزمه البته الحمد لله دو سه جلسهست خیلی خوبن.
خداروشکر صدای ما، ما نمیشنویم.
همیشه همهمه ها به پا بود و آقایون هم که بالاخره وضعتون رو خودتون دارید میبینید من حرف نزنم.
تازه اینجا خیلی خوبه.
یه جایی هست من میرم صحبت بکنم وقتی میخوام شروع کنم میگم خب آقایون همه آماده ارتباط با عالم مثال و برزخ باشن.
حالا کسی نفهمه منظور منو میگه چه ادعایی کرده.
چرا؟
چون به محض اینکه من شروع میکنم همه خوابشون میره.
همه چشما میفته.
میرن تو عالم برزخ دیگه، میرن تو لطفه مثالیه، از لطفه مثالیه، مثال متصلشون که تو وجود خودشونه پل میزنن به عالم برزخ و میرن اونجا من دارم اینجا حرف میزنم اونا حقایق و مع-- آره، آره اونجا میبینن [خنده].
اونجا میبینن.
میگم خب آمادهاید دیگه؟
بسم الله شروع کنیم ما میگیم شما اونجا ببینید بعداً ما بگید چی دیدید؟
[نفس عمیق] والحمد لله رب العالمین.
صلوات بفرستید.
الله.
الله.
الله