ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 110

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه؛ استعاذه و سلام به امام عصر

جلسه‌ای از سلسلهٔ لقاءالله، بخش دوم سخنرانی شب جمعهٔ هشتم آذر هزار و چهارصد و سه؛ حجت‌الاسلام بیات.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

به نوبهٔ خود از هر کسی که واسطهٔ فیض این جلسات می‌شود تشکر می‌کنم. عزیزانی که برای به‌پا شدن این جلسات زحمت می‌کشند؛ مخصوصاً عزیز دلم حاج ناصر آقای عزیز که با سوز دلشان کمیل را به جان ما می‌نشانند. برای سلامتی همه‌شان صلواتی هدیه کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

مرور جلسهٔ پیش؛ دین یعنی معرفت خدا

جلسهٔ پیش، در شب جمعهٔ گذشته، در ادامهٔ بحث لقاءالله و کشف حجاب، روایتی تقدیم کردیم از امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام از کتاب شریف معالم الزُّلفى. خلاصهٔ آن روایت این بود که دین یعنی معرفت خدا. لب و چکیده و خلاصه و مغز و عصارهٔ دین یعنی معرفت خدا.

مولا در آن سخن گران‌قدر چند نکته گفته بود که گفتیم خیلی جای بحث دارد. چکیدهٔ آنچه تا حالا عرض کرده‌ایم را می‌توانم مقدمه پشت مقدمه بیاورم و تا صبح سخن کنم و چیزی هم به شما برسد؛ اما شما را معطل می‌کنیم. برای اینکه اصل موضوع و لب مطلب را بگوییم، یک فرمایش از حضرت آیت‌الله سعادت‌پرور پیرامون خرق حجاب نور عرض می‌کنم. مقدمه را کش ندهیم؛ ته قصه را نشان بدهیم تا چشم به جلوی پا بسته نشود.


مناجات شعبانیه؛ کمال انقطاع و خرق حجاب نور

در دعای شریف مناجات شعبانیه، آن قسمتی که عرض می‌کنیم به خدا:

«إِلَٰهِي هَبْ لِي كَمَالَ ٱلِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، کمال بریدن از غیر و پیوستن به‌سوی خودت را به من ببخش.

به من ببخش کمال قطع شدن از هر کسی را، به‌سوی خودت. «إلیک». انقطاع ناقص هم انقطاع است؛ اما دعا کمال انقطاع می‌خواهد: بریدن از غیر تا جایی که دیگر غیر، حجاب نشود. بعد:

«وَأَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّىٰ تَخْرِقَ أَبْصَارُ ٱلْقُلُوبِ حُجُبَ ٱلنُّورِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیدگان دل‌های ما را به روشناییِ نگاهشان به‌سوی تو روشن کن، تا آنجا که دیدگان دل‌ها حجاب‌های نور را بشکافند.

تا اینجا حتی «تخرق أبصار القلوب حجب النور». تا جایی که این دیده‌های دل، چشم‌های قلوب، چه کار کنند؟ تخرق: پاره کنند، بدرند، برطرف کنند. چه را؟ حجاب النور را. بحث ما حجاب‌های نور بود دیگر.

تا اینجا معلوم است که چشم دل باید به کار بیفتد، باز شود. چشم باطن باید کار کند تا حجاب‌ها برطرف شود. چشم ظاهر را اگر تا صبح باز بگذاری، حجاب نور پاره نمی‌شود؛ کار از سنخ دیگری است. همین یک خرده سنگ محک است. الان آیا دیدهٔ دل ما باز شده یا هنوز نابینا است؟ نشانه‌ها دارد.

همین‌طور که در شب پنجم و آخر فاطمیهٔ اول، مختصات کسی را که به معرفت امام رسیده — و در نتیجه نزدیک است که خرق حجب کند و حتی حجاب‌های نورانی را هم بردارد، تا همین‌جا، چرا آن‌ور؟ تا همین‌جا به لقاء خدا برسد — عرض کردیم. این هم نشانه‌ها دارد که چگونه می‌شود فهمید چشم باطن باز شده است. نشانه را از خودِ دعا درمی‌آوریم؛ از جای دیگر نمی‌آوریم.


غضّ بصر و دیدن عجائب؛ نشانهٔ گشودگی چشم باطن

چون فرموده‌اند:

«غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ تَرَوْنَ ٱلْعَجَائِبَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمانتان را فرو بندید تا شگفتی‌ها را ببینید.

چشم‌هایتان را ببندید. خب اگر ببندید چه می‌شود؟ پیغمبر فرمودند که «ترون العجائب»؛ عجائب را ببینید. این عجائب چیستند؟

اولاً با بسته شدن چشم ظاهر. اگر چشم ظاهر بسته می‌شود، چگونه دوباره بحث ابصار و دیدن و «رأى» و «ترون العجائب»؟ مگر نمی‌گوید ببند چشم‌هایت را؟ پس چگونه دوباره می‌گوید ببین؟ خب این مربوط به این است که چشم باطن باز شده. بستن ظاهر، شرط دیدن باطن است؛ نه اینکه دیدن تعطیل شود. دیدن از مجرایی به مجرای دیگر منتقل می‌شود.

یکی از نشانه‌های کسی که چشم باطنش باز شده — و در نتیجه می‌تواند خرق حجب کند، حجاب نورانی را بردارد — چیست؟ توِ خودِ همین مطلب دارد فریاد می‌زند. چه را می‌بینی؟ عجائب را. عجائب به دنبال خودش چه می‌آورد؟ حیرت می‌آورد. حیرت اندر حیرت. انسان لال می‌شود، مات می‌شود، مبهوت می‌شود؛ بهت وجودش را می‌گیرد. عجائب را که دیدی، دهان از پرحرفی می‌افتد. کسی که هنوز پر است از حرف، معلوم است عجائب را ندیده.

حرافی، غده‌های زیاد گرفتن، بی‌توجهی به پیرامون، نشان‌دهندهٔ غفلت در وجود خودت است. نشان‌دهندهٔ این است که چشم ظاهر را هنوز نبسته‌ای که بخواهد چشم باطن باز شود. چون عجائب را ندیدی. چرا ندیدی؟ چون حیرت‌زده نیستی. چون ساکت نیستی. صمت نه؛ صمت نداری.

«ٱلصَّمْتُ أَوَّلُ ٱلْعِبَادَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سکوت، نخستین عبادت است.

سکوت نداری. همه‌اش می‌خواهی حرف بزنی. خدا به داد آدم حرّاف برسد. فقط صحبت؛ تازه صحبت خوب کردن. صحبت خوب کردن هم تا برای چه کسانی بگویی، چه جوری بیانش کنی، آیا اصلاً اجازه داری بگویی یا نگی. حرف خوب هم بی‌اجازه و بی‌ظرف، گاهی همان حجاب است. حرّافِ خوب‌گو هنوز حرّاف است.

پس تا اینجا حداقل چند نشانه عرض کردیم. یکی‌اش این که عجائب را می‌بیند. در نتیجه وقتی عجائب را دید حیرت می‌کند؛ حیران است.

«يَا دَلِيلَ ٱلْمُتَحَيِّرِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای راهنمای سرگشتگان.

ذکرش می‌شود؛ و در پسِ آن چه می‌شود؟ می‌افتد به سکوت، به تأمل، به تفکر. این تازه آغاز راهش است، آغاز سیرش، آغاز سلوکش. سلوک بدون این معلوم است بی‌برکت بوده، نتیجه نداده. هرچه هم حالا ختم داشته باشی، چله بگذاری، اینها؛ ولی به این چیزی که من الان عرض کردم و از توِ دل این مناجات بیرون کشیدم اگر کسی نرسیده، قبول نشده. به جرس قاطع می‌شود گفت آن ختمش، آن سلوکش، آن سیرش به نتیجه نرسیده، مقبول واقع نشده. ختم بی‌حیرت، چله بی‌صمت، سیر بی‌عجائب، همان ماندن در ظاهر چشم است.


معدن عظمت و تعلق ارواح به عزّ قدس

بعد در همان مناجات:

«فَتَصِلَ إِلَىٰ مَعْدِنِ ٱلْعَظَمَةِ وَتَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا به معدن عظمت برسد و ارواح ما به عزّ قدس تو آویخته گردد.

بعد چه اتفاقی می‌افتد اینجا؟ این متصل می‌شود به معدن عظمت و «تصیر». الله اکبر. ارواح ما معلّقه به عزّ قدس تو. بعد این ارواح چرا معلّقه؟ معلّقه بعزّ قدسک. چرا به عزّ؟ چرا به قدس؟ اینها هر کدامش حرف دارد. معلّق شدن یعنی آویخته شدن؛ یعنی دیگر روی پای خودت نیستی. به عزّ آویخته‌ای، نه به ذلّ دنیا؛ به قدس آویخته‌ای، نه به آلودگی طبیعت. حالا ما نمی‌خواهیم از این دعا حرف بزنیم؛ بحث‌مان چیز دیگری است. لذا فقط شما را تشنه می‌کنیم. می‌خواهم یک چیز دیگری عرض کنم ذیل همین مناجات؛ و این مخصوصاً قصه و موضوع مهمی است که مورد بحث ماست: پاره شدن حجاب‌های نور.


حجب نور در بیان آیت‌الله سعادت‌پرور

این پاره شدن حجاب‌های نور را آیت‌الله سعادت‌پرور اینجا جملهٔ خیلی عالی‌ای دارند. می‌فرمایند حجب نور عبارتند از چه؟ حجب نور چیستند؟ می‌فرمایند عبارتند از شهود تجلیات و کمالات الهی. خودت؟ یا دیگران؟ یا حتی ولیّ زمانت؟ الهی. تجلیات الهی. اصلاً نگاهت باید نگاه الهی باشد. آن هم الهی؛ نه تجلیات تمثّلی مربوط به عالم مثال و حتی عقلی، بلکه الهی. الهی مافوق عقل است. تمثّل عالم مثال هنوز تمثّل است؛ ادراک عقلی هنوز عقل است. حجاب نور از اینها بالاتر است: شهودِ خودِ تجلیات الهی وقتی مستقل دیده شود.

یعنی تو چشمت باز، باز، باز می‌شود. جلسهٔ پیش گفتیم:

«يَا مُنْتَهَىٰ آمَالِ ٱلْعَارِفِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نهایت آرزوهای عارفان.

انتهای دیگر. آمال: همهٔ آرزوهای عرفا. عارف کیست؟ خدا را خوب شناخته. سنجاق شد به آن روایت جلسهٔ پیش که شناخت عمیق دین، تفقّه در دین، فقیه شدن، اصلاً یعنی همین: یعنی خداشناسی. فقیه شدن به معنای مصطلح حوزوی یک لایه است؛ لب تفقّه، معرفت خداست. اگر آن روایت را از انتهای جلسهٔ پیش به یاد داشته باشید، همین‌جا گره می‌خورد.

این جمله بعد، مال حضرت آیت‌الله پهلوانی معروف به سعادت‌پرور علیه‌الرحمه است. هر وقت رفتید قم إن‌شاءالله زیارت کنید ایشان را. پایین علامه طباطبایی، همان گوشه بر دیوار اسمشان هست؛ آنجا دفن‌اند. یک ذره پایین‌تر از آقا سید عبدالکریم رضوی کشمیری. از برجسته‌ترین شاگردهای علامه طباطبایی بودند دیگر. خب اینجا را داشته باش. این جمله مال ایشان است: و باید آنها را از دیدهٔ دل بزداید و با شهود ذات الهی، تجلیاتش را در عینیت با ذات او مشاهده نماید.

یعنی چه؟ کلمات خیلی سنگین است، قبول دارم. اصلاً ما کجا و این حرف‌ها کجا. سطح بحث بالاست. بالاخره باید آن ته کار را، ته قصه را، ته ماجرا را، ته سیرمان را، انتهای راه را ببینیم تا چشم‌مان به این جلوی پایمان بسته نشود. تا تعلّق پیدا نکنیم به این دور و برمان؛ این چیزهای فوفکی که جلو دور و برمان ریخته. اگر انتهای راه را نبینی، همان تجلی را معشوق می‌گیری و همان‌جا می‌مانی.

منظور ایشان چیست؟ می‌گوید باید از همین تجلیات هم رد شوی. اصلاً حجاب نور همان تجلیات‌اند. یعنی چه؟ می‌گوید تجلیات را در کنار ذات ببین؛ مستقل از ذات نبین. یک مثال می‌زنم همه می‌فهمید. قول می‌دهم همه بفهمید. بعداً گلایه نکنید که این حرف‌ها به درد ما نمی‌خورد، سنگین است، حاج آقا رعایت حال ما را نمی‌کنند. بچه آقا، تو این جمع بچه هم نشسته باشد این را می‌فهمد. مثال از چشم است؛ از فلسفهٔ سنگین شروع نمی‌کنیم.


مثال چشم؛ از محلّ قوا تا نفس ناطقه

آقا الان من اگر برسم به شما — آقا مهدی — این چشمی که شما داری، چشم زیبایی که خدا در کاسهٔ حدقهٔ چشم شما قرار داده، این‌قدر زیباست و با این چشم از ما دلبری می‌کنی. درست شد؟ دارم مخصوصاً این حرف‌ها را می‌زنم. قصد دارم. وقت شما را که نمی‌خواهم بگیرم؛ مسئولیت دارم. حالا البته شاید من خودم را در آیینهٔ شما دارم می‌بینم. این هم هست. حالا بماند؛ رد شد.

حالا این چشم زیبایی که شما داری و دلبری می‌کنی — که چشم بعضی‌ها داد می‌زند اینها شهیدند. چشم بعضی‌ها داد می‌زند اینها شهیدند. حواس‌شان یک مقدار با خودشان باشد؛ دامن‌شان را جمع کنند. آقا من قول می‌دهم، قسم می‌خورم، دست روی قرآن می‌گذارم که اگر دامن‌شان را جمع کنند، هرچقدر هم گناه کرده باشند، اینها به مقام شهادت می‌رسند. چشم‌ها داد می‌زند؛ منتها باید حرکت کنند، باید بسم‌الله بگویند. حالا یا الله.

این چشم‌ها خب آیا جدای از آقا مهدی است؟ نه. قوهٔ باصرهٔ ایشان که دارد بنده را نگاه می‌کند آیا جدای از اوست؟ تجلّی نفس ناطقه‌اش است، درست است؟ قوهٔ باصره. که البته این چشم خودِ قوا نیست. این چشم محلّ قواست. قوه می‌شود قوهٔ باصره که دارد می‌بیند. آن یک رشحه از نفس است. محل تجلّی این قوه کجاست؟ این چشم. پس این چشم شد — این چشم ظاهری که ما می‌بینیم — تازه شد محلّ قوا. محل پیاده شدن قوهٔ باصره که آن خودش یک رشحه از نفس است. بالاخره نفسِ کی؟ نفس این آقا، آقا مهدی که داریم درباره‌اش صحبت می‌کنیم. درست شد؟ همه‌اش مرتبط شد به شخص واحدی به نام این آقا، آقا مهدی. از ظاهر بگیر، برو تا از محلّ قوا بگیر تا خود قوه؛ قوه که بعد برسی به نفس که:

«ٱلنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُّ ٱلْقُوَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس در وحدت خود، همهٔ قواست.

اصلاً این نفس است، نفس آقا مهدی است. جدای از او نیست. درست شد؟ چشم جدای از او نیست؛ قوه جدای از او نیست؛ محل قوا جدای از او نیست. همه به یک شخص برمی‌گردد. اگر این را فهمیدی، کلید خرق حجاب نور را گرفته‌ای: تجلی را از صاحب تجلّی جدا نکن.

حالا دقت بفرمایید. الان این صحبتی که من کردم صحبت کاملاً درستی بود، علمی بود، حکمی بود، عرفانی بود، همهٔ اینها. اما اگر من تو همان مرحلهٔ ظاهر و دیدن چشم آقا مهدی بمانم، گرفتار چشم ایشان بشوم — آنجا که حضرت امام فرمود «من به خال لبت ای دوست گرفتار شوم» آن را اشتباه نگیرید. آن بحث‌های عرفانی دارد. می‌گوید من اصلاً کجا که بخواهم به لبت گرفتار شوم؛ من به خال لبت گرفتار می‌شوم. مثل اینکه من کی‌ام نوکر امام عصر باشم؛ من نوکرِ نوکرهای امام عصر باشم. این‌طوری بحث این است. آن را یک وقت قاطی نکنید. خال، از لب هم فرعی‌تر است؛ یعنی تعلّق به فرعِ فرع، وقتی از سرِ فقر و نوکری باشد، عرفان است؛ وقتی از سرِ ماندن در ظاهر باشد، حجاب است.


پرتو روح است چشم و گوش و هوش

اینجا باید این شعر را خواند:

پرتوِ روح است چشم و گوش و هوش پرتوِ آتش باشد اندر آبِ جوش

این چشم، این گوش، این هوش، اینها همه پرتوِ چی‌اند؟ روح‌اند. یعنی روح، آن نفس انسان، پرتوش، تجلّیش، ظهورش، یک رشحه است، یک جلوه‌اش شده چه؟ این گوش. شده این چشم. شده این هوش. «پرتوِ آتش باشد اندر آب جوش». آب را شما جوش می‌بینی ظاهراً. خودش نجوشیده. پرتوی آن آتش است. آتش باعث شده که این الان شده آب جوش. جوش را اگر مستقل دیدی، آب را عاشق می‌شوی و آتش را از یاد می‌بری. جوش را اگر پرتو دیدی، آتش را می‌جویی.

یک بار دیگر می‌خواهیم روش توجه کنید. «پرتوِ روح است گوش و چشم و هوش.» خب. «پرتوِ آتش باشد اندر آب جوش.» برای همان مثالی که، آن حرفی که زدم را یک ذره بازش می‌کنم همه بفهمیم.

حالا آقا این آتش، آتش اینجا هویت ذاتی دارد یا این آب جوش؟ آب جوش وجودش عرضی است. از جای دیگر عارض شده این گرما به او. آب جوش از کجا آمده؟ از آتش. آتش اینجا ذاتی است. وجودش ذاتی است. اصالت اینجا الان با آتش است. حرارت مال آتش است؛ آب محل ظهور حرارت است. اگر محل را معشوق گرفتی، به محض سرد شدن، عشق‌ات سرد می‌شود.

حالا در شما: اگر من گرفتار این چشم ظاهر شما باشم آقا مهدی، حواسم نیست به قوهٔ باصرهٔ تو. پس‌فردا اگر خدای‌نکرده زمانی اتفاقی برای این چشم زیبای شما بیفتد، یا یک‌هوئی بروم در خانه‌ات بزنم شما از خواب پا شدی، چشم‌ها غرق خواب و پف‌کرده و از آن زیبایی‌اش خارج شده، بگویم اه، چشم افتاد. خب همان بهتر که از چشمت افتاد. تو که اگر عاشق چشم و ابروی ایشان باشی همان بهتر که از چشمت افتاد. توجه کردی؟ عشق به عرض، با زوال عرض می‌میرد.

اما اگر یک لحظه پله بروی بالاتر بگویی آقا این چشم محلّ قوای وجود ایشان است. این‌قدر تأثیر دارد و این‌قدر نافذ است به جهت آن قوهٔ باصره‌اش. آن قوهٔ باصره چقدر تیز است. حالا باز آدمی که رشد کرده بالاتر رفته می‌گوید آقا این قوهٔ باصره هم یک رشحه‌ای از نفس است. نفس آقا مهدی دارد می‌بیند. چه کار به این چشمش داری؟ تو عاشق آن نفس باش. آن کل است، آن اصل و ریشه. آن را ببین چیست که آیه‌اش شده این، کلمه‌اش شده این، جلوه‌اش شده این، تجلّیش شده این، رشحه‌اش شده این، ظلّش شده این. اینها همه یک معنا دارند. ظهورش شده این. درست شد؟ الان فهمیدید؟ آیه و کلمه و جلوه و تجلّی و رشحه و ظل و ظهور، یک حقیقت را از زوایای مختلف می‌گویند: این چشم از اوست، نه او از این چشم.

خب حالا اگر من گرفتار چشم آقا مهدی باشم، من اصلاً خرق حجاب نکرده‌ام. یعنی حجاب سنگینی بین من و ایشان است. به محض اینکه به چشم ایشان آسیبی وارد شود من بی‌خیال آقا مهدی می‌شوم. اما اگر کسی غرق و ذوب و محو و فانی در وجود این شخص شد، هر بلایی به این شخص وارد شود یا حتی آن شخص به تو وارد کند، تو عاشق وجود اویی؛ کاری نداری. می‌شود:

«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز زیبا ندیدم.

نمی‌فرماید «رأیت جمیلاً». اشتباه نشود. «من زیبایی دیدم.» خب حالا بگردیم ببینیم کدام اینها زیبا بود. نه. «ما رأیت» و سیاق جمله را دقت کنید. ما رأیت: اصلاً هیچی ندیدم الا زیبایی. یعنی هرچه هست زیباست. چرا؟ به نظر شما؟ چون نگاه به ذات است، نه به تکه تکهٔ تجلی. اگر تجلی را مستقل ببینی، تکه تکه زشت می‌شود؛ اگر ذات را ببینی، تکه تکه هم زیباست.


حضرت زینب؛ عبور از تجلی حسین تا ذات غیب

اگر حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها غرق در ذات حضرت حق نبود — ذات، نه تازه تجلیات — چون تجلّی خدا شده امام حسین. حالا تکه تکه‌اش کرده‌اند. چه زیبایی دارد تکه تکه شدن؟ زیباست آقا؟ خون پاشیده، عروق متلاشی شده، سر رفته یک طرف، خون همه‌اش. این چه زیبایی دارد آقا جان؟ همه باید ما را مسخره کنند دیگر. کما اینکه می‌کنند. چه زیبایی‌ای؛ تو کربلا مسخره‌اش را درآوردیم. همه‌اش بکش بکش است. تمامش کنید برود. سفره‌تان را جمع کنید. حالیش نیست.

چرا؟ چون گرفتار تجلیات — آقا چشم و ابروی امام حسین — بوده. حالا که این چشم و ابرو را ازش گرفتند، دیگر بروید. اگر عشق به چشم و ابرو بود، با رفتن چشم و ابرو عشق هم می‌رفت. اما حضرت زینب چون غرق خداست، غرق ذات خداست نه تجلیات الهیه، از امام حسین هم عبور می‌کند. اینجا، اینجا. حواست باشد به کجا رسیدیم. از امام حسین هم عبور می‌کند. بله. عبور به معنای بی‌اعتنایی به حسین نیست؛ عبور به معنای نماندن در تجلّی حسین و رسیدن به ذاتی است که حسین تجلّی اوست. حسین را در خدا می‌بیند، نه خدا را در حدّ حسین متوقف می‌کند.

دست می‌برد زیر بدن آقا، آقا را بلند می‌کند از زمین. می‌فرماید:

«ٱللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنَّا هَٰذَا ٱلْقَلِيلَ مِنَ ٱلْقُرْبَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، این قربانی اندک را از ما بپذیر.

این «قلیل»ش دیوانه‌کننده است. آقا چه داری می‌گویی؟ بیا بگو؛ از منبر خجالت هم نمی‌کشد به امام حسین می‌گوید قربانی کم. من نمی‌گویم آقا؛ تو نمی‌فهمی. حضرت زینب فرموده. فرموده امام حسین هم قربانی ناچیزی است. چه؟ عجب! امام حسین قربانی ناچیز است؟ بله. بعد از تجلّی خدا هم عبور کرد و ذات غیبی را دید. این یعنی این. این که الان من خواندم و این همه حرف زدم درباره‌اش، فرمایش حضرت آیت‌الله سعادت‌پرور است: حجب نور همان شهود تجلیات و کمالات الهی است؛ و باید از دیدهٔ دل زدوده شود تا تجلیات در عینیت با ذات دیده شود.

حالا این را کجا ما برویم پیدایش کنیم؟ ما کجا برویم چند صد جلسه برویم بنشینیم بحث‌های خطابی و اقناعی و حتی بعضاً سیر و سلوکی، آقا منازل السائرین یا صد منزل خواجه عبدالله، تا تهش برو قورت بده، عملاً بکن. چه شد؟ این است که مرحوم نراقی می‌گوید تو این جلسات معجزهٔ الهی جاری است، ساری است. اصلاً ایصال الی المطلوب: دستت را می‌گیرند می‌برند می‌رسانند به آن مقصد اصلی. میان‌بر اصلاً جلسهٔ سیدالشهداست؛ یعنی این. الان دارید می‌فهمید. کتاب‌ها راه را شرح می‌دهند؛ مجلس سیدالشهدا دست را می‌گیرد.

اینکه فرمود بعضی گناهها بیست سال، چهل سال طول می‌کشد ترکش کنی؛ نفسِ شرکت در جلسهٔ سیدالشهدا همه را برمی‌دارد، این بارها را. آنها برمی‌دارند. بار را تو سال‌ها می‌کشی؛ صاحب مجلس یک‌باره برمی‌دارد. حالا می‌فهمید معرفة الإمام یعنی چه.

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَاءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد، باید کار شایسته کند.

عمل صالح چه بود؟ معرفت امام. البته به مختصاتی که خودشان داده‌اند. لقاء رب بدون عمل صالح ادعا است؛ و عمل صالح در تراز این بحث، معرفت امام است با همان نشانه‌هایی که خودشان فرموده‌اند.

«وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ فِى إِمَامٍ مُّبِينٍ» (یس/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیزی را در امامی آشکار برشمرده‌ایم.

همه چیز تو امام جمع شده. همه چیز. اگر همه چیز در امام مبین احصا شده، پس راه لقاء هم از امام می‌گذرد؛ و ایستادن در تجلّی امام بدون عبور به ذات، همان حجاب نور است.


لی مع الله وقت؛ جایی که ملک و نبی نمی‌گنجد

بعد تو امام را، امام را هم وقتی نگاه می‌کنی، باز خود امام هم همیشه این‌طوری نیست که با ذات غیبی یکی بشود. امام تجلّی تام است؛ اما خود امام هم از تجلّی به ذات می‌رود و برمی‌گردد. یک مقام دارد که در آن حتی ملک و نبی در معیت او نمی‌گنجند.

«لِي مَعَ ٱللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با خدا وقتی است که در آن نه فرشتهٔ مقرّبی می‌گنجد و نه پیامبر فرستاده‌ای.

یک وقت‌هایی، یک جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چه خیزد؛ که نحن و هو و هو و نحن. یا:

«لَا مَلَكَ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه فرشتهٔ مقرّبی و نه پیامبر فرستاده‌ای.

«لا یسعنی فیه.» اصلاً هیچ، هیچ وجودی نمی‌تواند؛ سعهٔ این را ندارد که تو آن مقام نه به ما توجه کند، نه همراهی کند. لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل. اصلاً همه چیز برداشته می‌شود. چرا؟ چون آن غرق، چنان غرق. حالا ما می‌گوییم غرق. آقا لفظ نداریم. لفظ‌ها هم خاکی‌اند. نمی‌توانند حکایت از آنجا بکنند. لفظ از جنس عالم کون و فساد است؛ آن مقام از جنس خاک نیست. پس هرچه می‌گوییم اشاره است، نه احاطه.

مثل اینکه ما الان گرفتار خاکیم، گرفتار دنیا و طبیعتیم. بدن‌مان هم خاکی است. هرچه هم داریم می‌بینیم ظاهراً داریم می‌بینیم خاک است. عالم کون و فساد و تدریج و مرکّبات و فساد و هرچه نگاه می‌کنیم. توجه کردید؟ به همین هم چون محشوریم، آن حد و اندازه‌ای هم که می‌خواهیم بدهیم به عالم برزخ و مجرّدات و آن منتهااله‌ای که می‌خواهیم برویم، با همین‌جا قیاس می‌کنیم. حتی خواب هم که می‌بینیم صور و اشکال می‌بینیم مطابق با آن‌چه باهاش محشوریم. خیال ما انبار صورت‌های همین‌جاست؛ پس خواب ما هم ترجمهٔ همین‌جاست به زبان خواب. تا کی می‌خواهیم محشور با این چیزها باشیم؟ سکوت می‌خواهد، خلوت می‌خواهد. تا محشور خاکی، خواب خاکی؛ تا محشور صورتی، برزخ را هم صورت می‌بینی. خرق حجاب نور از همین‌جا شروع می‌شود که دیگر با خاک قیاس نکنی.


سال حضرت خدیجه؛ آرامش وحی و لا تحرّک به لسانک

من مخصوصاً عرض می‌کنم سال حضرت خدیجه‌ست. اصلاً این چیزها به درد می‌خورد. بله باقیات الصالحات طلایی که بعضی‌ها فکر می‌کنند آقا یک قطعه طلاشان را بدهند در راه حضرت خدیجه، حالا ما یک گوشه یک چیزی بخریم بگذاریم تو این هیئت، ترکاندن دیگر؛ تا آخرش را رفتند. همهٔ زندگی‌ات را هم بتکانی باز به پای فهم این حرف نمی‌رسد. طلا نذر کردن خوب است؛ اما طلای فهم این حرف چیز دیگری است. باقیات صالحات اگر فقط قطعه طلا باشد، یک لایه است؛ لایهٔ بالاتر، ساختن فضایی است که وحی در آن آرام بگیرد.

این حرف که آقا جان حضرت خدیجه صلوات‌الله‌علیها یک آن، یک آن فقط — بارها عرض کردیم — اگر قوهٔ خیال، تازه فقط قوهٔ خیال پیغمبر را مشوّش می‌کرد، یک عفی می‌گفت، یک آهی می‌گفت، «اه بابا خسته شدیم»، تمام بود. وحی نازل نمی‌شد. پیغمبر چنان نیاز دارد به تثبّت، به آرامش که:

«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦ» (قیامت/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.

آیه‌اش را قبلاً با هم خواندیم. چرا قرآن به او می‌گوید لب نزن، حرکت نده لب‌ات را. «لتعجل به»: تعجله نکن. بگذار هرچه که بهت القا می‌شود همان پیاده شود. درست است همه را می‌دانی به نحو انزال دفعی:

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ فِى لَيْلَةِ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر فرو فرستادیم.

درست است همه را به تو دادیم. آن هم از طریق حضرت صدّیقهٔ شهیده که واسطهٔ فیض تو هم حضرت صدّیقهٔ شهیده بوده. بله اجازه بدهید فاطمیه درباره‌اش بحث کنیم. اما می‌دانی همه را؛ قرص دادهٔ وجودت است. اما ساکت آرام باش. تعجله نکن. به پیغمبرش دارد می‌گوید. بگذار آنچه که ما می‌خواهیم همان پیاده شود. انزال دفعی یک چیز است؛ پیاده شدن تدریجی در زبان چیز دیگر. حتی پیغمبر را از شتاب در پیاده کردن بازمی‌دارند؛ ما با قوهٔ خیال مشوّش، توقع نزول داریم؟

اگر حضرت خدیجه صلوات‌الله‌علیها یک آن فقط پیغمبر را اذیت می‌کرد، یک آه می‌گفت، یک اه می‌گفت، چه می‌دانم خسته می‌شد. چند کیلومتر است از خانهٔ پیغمبر تا غار حرا؟ بعضی‌ها گفتند نه کیلومتر است. من نرفتم ولی پرسیدم؛ بعضی‌ها گفتند نه کیلومتر است. روزی دو بار، صبح و شام، حضرت خدیجه دو بار این نه کیلومتر را برود برگردد یعنی چهار بار. چهار تا نه کیلومتر. شما تازه حالا با پایین کوهش هم که بگوییم، آن سختی را شما رفته‌اید دیده‌اید إن‌شاءالله قسمت شود. سختیش و اینها. آن هم الان پله‌پله کرده‌اند؛ کوه را تراشیده‌اند. اصلاً شما خود مسافتش را بگیرید. حدود چهل کیلومتر می‌دانید یعنی چقدر؟ قریب چهل کیلومتر یعنی از اینجا تا کرج. هر روز برود شوخی است مگر؟ بعد همهٔ دار و ندارش هم بریزد. نفر اول جزیرةالعرب و تجّار آن زمان باشد از حیث پولداری؛ که تو سرش هم بزنند — العیاذ بالله — که رفتی عاشق پا برهنه شدی؛ چون خودش رفت خواستگاری از حضرت پیغمبر.

حضرت خدیجه دل زد به دریا. خودش رفت خواستگاری. اگر یک ذره می‌خواست تعیّنات این دنیا و عرض شود آن منیّت و أنانیّت که ما بحثش را داریم اینها را، اگر اینها یک لحظه می‌خواست توجه کند به این چیزها، کسر شأنش می‌شد. بگذار پیغمبر قرار است که این اتفاق بیفتد دیگر. بگذار پیغمبر بیاید. نه خیر من می‌روم. که آقای قرائتی اتفاقاً اشاره به همین می‌کرد. می‌گفت این چه مسخره‌بازی‌ای است؟ این چه کاری است که حتماً باید مرد برود خواستگاری؟ اگر خانمی زوج مناسبی برای خودش پیدا کرد این را فرهنگ کنید؛ تو اسلام چه اشکال دارد؟ کی گفته کسر شأن خانم است تقاضای ازدواج بدهد؟ حالا بحث ازدواج و این چیزها را ما نداریم که؛ ولش کن برایم حرف هم درمی‌آید. نکته این نبود که فقه ازدواج را باز کنیم؛ نکته این بود که خدیجه از تعیّن و منیّت عبور کرد تا وحی جا داشته باشد.

در هر حال بحث کجا بود؟ حضرت خدیجه. چرا ما الان نگوییم که آیا امسال سال حضرت خدیجه صلوات‌الله‌علیهاست؟ من نباید به خودم اجازه بدهم که دیگر آخرهای سال خانم تو این هیئت. سال خدیجه یعنی سال ساختن فضای سکوت و تثبّت برای نزول؛ نه فقط نام سال روی پوستر.


باقیات صالحات طلایی و نردبان شدن زن و مرد

خانم‌ها اگر ما گفتیم باقیات صالحات طلایی، یک تکه طلا تو بیاور بده به این مثلاً بحثی، و برایشان سنگین است. عزیزم من الان باید این را به شما بگویم. سنگین‌تر از آن از شما، از خودمان، توقع داشته باشیم. چه؟ چنان مرد و زن تو راه ولایت، تو مسیر اهل‌بیت، تو راه حضرت صدّیقهٔ شهیده، چنان همراه هم باشند که چنان همدیگر را تقویت کنند، چنان پشتوانهٔ همدیگر باشند، بشوند سُلّم همدیگر، نردبان همدیگر. همدیگر را پرواز بدهند، عروج به هم بدهند. نه این او را خسته کند آن این را. خدیجه برای پیغمبر نردبان شد، نه وزنه. اگر زوج، وزنهٔ هم باشد، وحی در خانه نمی‌ماند؛ اگر نردبان هم باشد، خیال آرام می‌گیرد.

«چرا هیئت نمی‌آیی دیگر؟ پیدات نیست. من نگران حال توام. حاجی دست رو دلمون نذار.» خانمم اصلاً مثلاً یک بار آمده این هیئت خوشش نیامده. مثل کسی که می‌رود خانهٔ یک نفر صرفاً تابلوی خانه و عرض شود فرش و مبلی که روش می‌خواهد بنشیند را اینها را می‌بیند و بله گرفتار می‌شود. دیگر من از مبلش خوشم نیامد. درد گرفت پاهام. نشستم روش. این به درد نمی‌خورد. معلوم است صاحب‌خانه آدمی مثلاً منو دوست نداشت و الا مبل دو سه سال… این حرف‌ها چیست؟

تو اگر عاشق صاحب‌خانه‌ای، به عشق صاحب‌خانه بیایی، چه کار داری بهت نان و پنیر می‌دهد یا چلوکباب می‌دهد. اگر صاحب‌خانهٔ این هیئت حضرت صدّیقهٔ شهیده است، اگر تو به خاطر حضرت زهرا داری می‌آیی، چشم‌ات را ببند دیگر. همان غضّ بصر که اول جلسه گفتیم، اینجا اخلاقی می‌شود: چشم از مبل و فرش و همهمه ببند تا صاحب‌خانه را ببینی.

بعد باعث می‌شود — برعکسش هم هست ها — بعضی از آقایون خانم‌هاشان را از راه می‌اندازند. باعث می‌شود که رشد نکنند. این او را اذیت می‌کند، آن این را خسته می‌کند. حالا این بحث، تنِ بحث ما خورد یک آن به بحث اخلاقی و عرض شود؛ بماند. اخلاق اینجا فرع عرفان نیست؛ پیاده شدن همان خرق حجاب در خانه است. اگر در خانه همدیگر را خسته کنید، ادعای عبور از تجلیات حرف است.

کجا بودیم داداش؟ که باید از این — این حرف خیلی درون‌مایه‌ها دارد ها. خیلی؛ چون فاطمیه ما را کشاند بالا و الان من کجا این حرف و کجا از دهن من. گنده‌تر از این حرف‌ها، خدا شاهد است. اصلاً خدا را شاهد می‌گیرم ناخودآگاه افتادیم تو این بحث یک‌دفعه. چه شد؟ اصلاً بعضی‌ها به من گفتند حاجی فاطمیهٔ اول چه شد یک‌دفعه افتادی تو این بحث‌ها؟ خیلی سطح بحث دفعه رفت بالا. اگرچه لازم بود، نیاز بود؛ تو بحث لقاءالله اگر ما نگوییم کجا بگوییم؟ اما به هر حال حداقل به گوش‌مان یک بار بخورد که باید از تجلیات الهی رد شد. لقاءالله جای گفتن همین حرف است؛ اگر اینجا نگوییم، در حکایت تاریخی هم نمی‌گوییم.


ممسوس در ذات؛ تقبّل منا یعنی شرمندگی قربان

حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها اگر مثل اهل‌بیت ممسوساً — البته با سین. من قرائتم را یک جوری قرار دادم شاید شما با صاد شنیدید. ممسوساً فی ذات — نبود، اگر غرق و فانی در ذات حضرت حق نبود باید آنجا می‌گفت خب خدایا دیگر بهترین‌کس‌مان هم، آخرین یادگار اهل کساء را تقدیم کردیم. دیگر چه می‌خواهی از ما؟ شروع می‌کرد چه؟ برای خدا چرتکه انداختن. درست است؟ دیگر چیزی نمانده. بهترین یادگارشان را دادند. دیگر بالاتر از امام حسین نداریم. آخرین یادگار خمسهٔ طیبه. حدیث کساء. ولی عجیب است آقا؛ روی این فکر کنید. خیلی عجیب است. این باید درس‌مایهٔ من و شما و چه هیئتی‌ها باشد.

ممسوس با سین یعنی لمس‌شده، فرو رفته، ممسوس در ذات؛ نه مخصوص با صاد که فقط «ویژه» باشد. قرائت را عرض کردم تا قاطی نشود. اهل‌بیت ممسوس‌اند در ذات؛ زینب اگر آن ممسوس بودن را نداشت، در قتلگاه چرتکه می‌انداخت.

خودش هم آماده برای اسارت تازه. تو این حالت که چهل منزل می‌خواهد برود بیچاره بشود، دختر امیرالمؤمنین، ناموس مولا، شوخی نیست. تو آن لحظه بدن پاره پاره را بلند کند بگوید این یک هدیهٔ ناقابلی بود. بعد «تقبّل منا» می‌دانید در عربی یعنی چه؟ تقبّل منا وقتی می‌آید متأخّر می‌شود بر هدیه، این هدیه را تقبّل منا به این سیاق هم که وقتی می‌آید که تقبّل منا یعنی من شرمنده‌ام که این را دارم به شما می‌دهم. این اصلاً در حدّ تو نیست. الله اکبر. خدایا چه بگویم؟ من جرئت نمی‌کنم آخه به شاهد. جرئت نمی‌کنم. در حدّ من نیست. باید بروم دهنم را بشویم. این حرف‌ها را بزرگان باید این حرف‌ها را بزنند. اما حرف، حرف درستی است. چه کار کنم؟ خاک به سرم بریزند. این‌قدر این حرف‌ها را نشنیده‌ایم. کی بیاید برای ما بگوید؟ همه، همه‌شان رفته‌اند که.

به خدا بگوید خدایا حسین هم برای تو کم است، چیزی نبود. الله اکبر. به کجا رسیده؟ اصلاً محال است. محال است. محال ممکن است حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها توانسته باشد این حرف را بزند مگر اینکه به مقام فنا و بعدش بقاء بالله رسیده باشد. فناء فی الله که همین است که داریم درباره‌اش حرفش را می‌زنیم که اینجا حضرت آیت‌الله سعادت‌پرور می‌فرماید این حجاب عبارتند از شهود تجلیات و کمالات الهی. به شهود رسیده، مقام شهادت است، شاهد شده، اشراف پیدا کرده؛ اما می‌گوید این هم چیست؟ این هم حجاب است. حجاب است. این هم باید برداری اگرچه حجاب نورانی است. از سنگین‌ترین و بالاترین و بلکه پرارزش‌ترین حجاب‌های نورانی است. خب؟ اما حضرت زینب این را هم برمی‌دارد. می‌رود غرق در ذات حضرت حق می‌شود. مثالی که در شما پیاده کردم. یعنی شما عاشق اگر خودِ طرف بشوی دیگر چشم‌ات به تجلیات او هم نمی‌افتد. می‌بینی؟ فنا یعنی نماندن در شهود تجلّی؛ بقا یعنی دیدن تجلّی در عین ذات، نه به جای ذات.


خورشید و روزنه؛ رفاقت‌ها بر چه حساب است

خورشید. شما بهتر است عاشق خورشید بشوی یا آن پرتو تجلّی نور خورشید که دارد از یک روزنه‌ای می‌تابد، می‌آید توی خانهٔ تو. از آن رد شو دیگر. بگو آقا این پرتو تجلّی چه قشنگ است، چه طلایی است، چه زیباست. اگر این نبود ابصار برداشته می‌شد. من نمی‌توانستم هیچی را ببینم. خب حالا از آن روزنه رد می‌شوی می‌روی می‌بینی اِ این پرتو کشیده شده همه جا را روشن کرده. دنبالش را می‌گیری می‌روی، می‌روی، می‌روی می‌رسی به خورشید. اما کسی که

«وَٱلشَّمْسِ وَضُحَىٰهَا» (شمس/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به خورشید و به روشنایی‌اش.

این ضحی‌ها را برندارد، رد نشود از ظاهرش، به شمس نمی‌رسد که. گرفتار همین پرتو خورشید. ضحی روشنایی روز است؛ پرتو است، نه خود شمس. سوگند به هر دو آمده؛ اما سالک باید از ضحی عبور کند تا شمس. ماندن در ضحی، همان ماندن در حجاب نور است.

خیلی از ما رفاقت‌هایمان به خاطر ریخت و قیافه و پول است — الان ببین بحث‌های اخلاقی‌اش خودش را نشان می‌دهد ها. نگویید بحث‌های عرفانی به چه درد می‌خورد؟ به خدا قسم، به حق قسم تو جزئی‌ترین مسائل زندگی و خلق و خوی ما و سبک زندگی ما تأثیرگذار است. همین را بیاور پیاده کن تو زندگی‌ات. تو همین زندگی روزمرّه. با آدم‌ها رو چه حسابی رفیقی؟ کی بیشتر از همه بهش ارادت داری و چرا؟ چون خوشگل‌تر است؟ چون وضع مالی‌اش بهتر است؟ چون معروف‌تر و مشهورتر است؟ چون مقام علمی‌اش مثلاً چه می‌دانم مدرک تحصیلی‌اش آقا دکتر است، آقا مهندس است، آقا بی‌سواد است. رو این حساب‌هاست؟ این خانه‌اش بزرگ‌تر است؟ چه می‌دانم آیا موقعیت اجتماعی بالاتری دارد؟ خوش‌تیپ‌تر است یا بیشتر منو تحویل می‌گیرد؟ چی؟ رو چه حسابی؟ اگر رفاقت‌ات به پرتو است، با رفتن پرتو رفاقت می‌رود. اگر به شمس ولایت است، با رفتن پول و قیافه نمی‌رود.


محبّ علی؛ عبور از ظاهر تا بوی ولایت

الان شاید بهتر متوجّه بشویم که فرمود محبّ علی را. به به، به به، به. حالا الان چه قشنگ است گفتنش. بارها این را گفته‌ایم ولی این‌قدر به من مزه نداده بود که الان تو دل این بحث دارم می‌آیم. محبّ علی را دوست داشته باش، عاشقش شو. ولو قاتل پدرت یا فرزندت باشد. عجب. می‌شود اصلاً؟

تو اگر از ظاهر عبور کرده باشی، غرق در ذات؛ هر جا که بوی ولایت می‌دهد تو دلت آنجاست. قاتل پدر اگر بوی علی بدهد، دل آنجا است؛ پسر اگر بوی علی ندهد، دل آنجا نیست. این حرف با چشم ظاهر محال است؛ با چشم باطن که عجائب دیده، ممکن می‌شود.

یک بار من اینجا نمی‌خواهم ادا دربیاورم. می‌خواهم سطح، سطح رشددهی هیئت یا زهرا را به شما بگویم که خودم هم قاطی شما سر این سفره دارم ارتزاق می‌کنم. یک بار دو سال پیش یک جمله‌ای من اینجا گفتم، دعا کردم، گفتم دلم تنگ شده و ای کاش بودند کسانی که همهٔ آنهایی که سر این سفره ارتزاق کردند و رفتند. خب خیلی‌ها اینها خیانت به ما و هیئت کردند و رفتند؛ و آنجا شب عاشورا بود دل زلال می‌شود؛ همه حالت. اگر این‌طور نباشد چه عاشورایی؟ یعنی آنجا من دلم تنگ شد برای دشمنان خودمان ظاهراً که سر سفرهٔ ولایت‌اند. باید این بشود یا نشود؟ دلِ زلال عاشورا برای سفرهٔ ولایت تنگ می‌شود، حتی برای آن که رفته؛ چون نگاه به ذات سفره است نه به رفتار شخص.

ولی یک سری ضعفیت شد، نداشتند، نفهمیدند به چه حسابی حاجی دارد این را می‌گوید؛ گفتند اِ پس‌فردا برویم بیاوریم‌شان آقا اینو. آقا با چی بروی بیاوری؟ طرف اصلاً قبول نمی‌کند اشتباهش را. قبول نمی‌کند پرچم هیئت را زده زمین. خیانت کرده. این یک بحث است، آن یک چیز دیگر است. اینها را با هم قاطی نکنیم. خیلی مهم است زیرک بودن در امر دین. تنگ شدن دل برای کسی که سر سفره بوده، غیر از بازگرداندن بی‌توبهٔ پرچم بر زمین زده است. یکی نگاه به ولایت است؛ یکی چشم‌بستن بر خیانت. زیرکی دین یعنی این دو را قاطی نکردن.


نور وحدت نرسید؛ مقدمه خودش درون‌مایه داشت

من کتاب نور وحدت را آورده بودم که بروم تو دل بحث و ادامهٔ بحث وسیله‌ای که باید با آن برویم در خانهٔ خدا تا بتوانیم شروع کنیم به پاک کردن حجاب‌های نورانی را. آن وسیله چیست؟ با آیهٔ قرآن می‌خواستم خدمتتان تقدیم کنم. اصلاً نرسیدیم به آنجا. این‌قدر که نکته‌ای که به‌عنوان مقدمه گفتیم که سنجاق بشود بر بحث جلسهٔ پیش، خودش درون‌مایه داشت. وسیله را برای جلسهٔ بعد بگذارید؛ امشب همان مقدمه کار خودش را کرد: حجاب نور را از تجلّی مستقل نامیدیم و زینب را مثال خرق آن گذاشتیم.

حالا من چه کار کنم؟ شما به من بگویید من چه کار کنم؟ این حرف‌ها را بگویم، نگویم. بگویم اندازهٔ خودم نیست. نگویم به شما و این هیئت خیانت کرده‌ام. بالاخره باید پرچمی که شهدا بلند کرده‌اند را یک جوری دست به دست بدهیم به همدیگر برود. خب من الان نمی‌توانستم اینجا داستان برای شما بگویم، قصه بگویم. قصه بگویم‌ها؛ می‌شد حکایت تاریخی بگویم. هم کیف می‌کردید و چه منبر خوبی و اِ این را نمی‌دانستم اینجا فلان. منبر قصه کیف می‌آورد؛ منبر خرق حجاب نور سنگین است. سنگینی‌اش از اندازهٔ دهن من بزرگ‌تر است؛ اما نگفتنش خیانت به پرچم است.

تازه خیلی رعایت کردم. گفتم امشب بروم از حیث جدّی بودن در امر حرکت معنوی و سیرهٔ رسول — که جمعی‌مان را می‌گویم، معرفت‌افزایی را می‌گویم — ابراز کنم بگویم این چه وضعی است؟ عصبانیت از بداخلاقی شخصی نیست؛ جدّی بودن در سیره و معرفت است.


جلسه درس است نه فرار از منبر

قبل‌ها وقتی منبر هیئت — همین قبل‌ها که می‌گویم این دو سه سال گذشته — می‌خواست شروع بشود، به‌عنوان جلسهٔ درس و بحث بهش نگاه می‌کردیم. همه دست به قلم بودند ولو یک جمله یادگاری از منبر را — که حرف‌های من نیست، حالا بزرگان را می‌نوشتند. بعد همه می‌آمدند مثل کلاس درس می‌نشستند پشت سر هم. این کسوتی که ما داریم از دم در شروع شده، نشستنا تا دم بعد از منبر، این کلاس درس نیست که. این یک کلاسی است که بعضی‌ها شب فرار کرده‌اند اصلاً. و الان شما و ما با هم قهریم اصلاً. این حرف‌ها را من بی‌خودی دارم می‌زنم. این که نشد که. کلاس درس از در شروع می‌شود: نشستن، قلم، گوش. اگر از در تا بعد منبر کسوت درس نباشد، اسمش هیئت هست و رسمش نیست.

به خدا ما پای درس استادمان که می‌نشستیم — حالا استاد دوباره ادعا کردیم. استاد آقا ما نداریم. اساتید. می‌نشستیم می‌خوردیم‌شان. اصلاً دیگر کم مانده بود برویم تو بغلش. از درس آقای حداد را. اصلاً گاهی اوقات خودش را این‌طوری جمع می‌کرد آقای حداد. دیگر این‌قدر من نزدیکش می‌شدم، می‌چسبیدم؛ و اصلاً بعد مترصّد بودم یک لب تکان می‌داد می‌خواستم قرص بدهم. هنوز دارم دفترهایم که تا دو نیمه شب حرف‌هایی که می‌زد ریز به ریز می‌نوشتیم. لام تا کام چیزی فوت نشود. حداد را این‌طور می‌خوردیم؛ ما را این‌طور فرار می‌کنید. تراز شاگردی این است.

بعد این‌طوری نمی‌شود که مثلاً طرف — خانم‌ها که آن‌ور من مثلاً نمی‌دانم احوالات‌شان چگونه است. گوش می‌دهند، نمی‌دهند. خیلی موقع‌ها زمزمه؛ البته الحمدلله دو سه جلسه‌ست خیلی خوب‌اند. خدا را شکر صدای ما، ما نمی‌شنویم. همیشه همهمه‌ها به پا بود. و آقایون هم که بالاخره وضعتان را خودتان دارید می‌بینید من حرف نزنم. تازه اینجا خیلی خوب است. همهمه همان حرّافی است که اول جلسه گفتیم علامت نبستن چشم ظاهر است.

یک جایی هست من می‌روم صحبت بکنم وقتی می‌خواهم شروع کنم می‌گویم خب آقایون همه آمادهٔ ارتباط با عالم مثال و برزخ باشید. حالا کسی نفهمد منظور من را می‌گوید چه ادعایی کرده. چرا؟ چون به محض اینکه من شروع می‌کنم همه خواب‌شان می‌رود. همه چشم‌ها می‌افتد. می‌روند تو عالم برزخ دیگر؛ می‌روند تو لطیفهٔ مثالیه، از لطیفهٔ مثالیه، مثال متّصل‌شان که تو وجود خودشان است پل می‌زنند به عالم برزخ و می‌روند آنجا. من دارم اینجا حرف می‌زنم آنها حقایق را آنجا می‌بینند. آنجا می‌بینند. می‌گویم خب آماده‌اید دیگر؟ بسم‌الله شروع کنیم. ما می‌گوییم شما آنجا ببینید بعداً ما بگویید چه دیدید؟ شوخی تلخ است؛ اما تلخی‌اش از جدّی نبودن در معرفت است. اگر چشم ظاهر در جلسه بسته شود به خواب، چشم باطن باز نشده؛ فقط پلک افتاده.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش از آنِ پروردگار جهانیان است.

صلوات بفرستید.

«يَا ٱللَّهُ يَا ٱللَّهُ يَا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای الله، ای الله، ای الله.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.