ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 108

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و افتتاح جلسه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

تشکر از ولی‌نعمت و خیمه‌داران فاطمیه

وظیفهٔ ماست که از ولی‌نعمت‌مان، حضرت صاحب‌الأمر علیه‌السلام، تشکر کنیم. هر خیری به ما می‌رسد از سمت ناحیهٔ مقدسهٔ آقاست؛ و از دوستان و نوکرهای خوب آقا که این خیمه را به پا می‌کنند تا به ما خیر برسد. از همهٔشان تشکر می‌کنیم؛ دست همهٔشان را می‌بوسیم. مخصوصاً کسانی که این پنج شب خاص دم زدند و نفس زدند؛ حاج سناقایی عزیزم، داداش خوبم؛ و امشب هم که آقا محمد تشریف آوردند و دم دادند. خیر ببینند؛ ان‌شاءالله همیشه این نفس‌هاشان خرج حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها باشد. خدا خانواده‌هاشان را هم سلامت بدارد. برای سلامت خودشان و خانواده‌هاشان صلواتی بلند بفرمایید. «ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

خدا را هم شاکرم از اینکه به اندازهٔ طهارت جلسه، الحمدلله، به فیضی که نازل می‌شود، یک دل سنگی مثل من اجازه پیدا می‌کند میان شما اولاً حاضر شود، بعد هم گریه کند، بعد هم زجه بزند. این‌ها همه جز با عنایت آن‌ها نیست. سنگِ آن شور و نوا، بدون اینکه بنده بخواهم، سطح و سیر بحث‌مان را به یک جای قله‌مانندی رساند.


ادامهٔ بحث لقاء الله: خرق دو گونه حجاب

بحث ما به فضل الهی به آنجا رسید که برای رسیدن به لقاء الله چاره‌ای جز خرقِ هم حجاب‌های ظلمانی و هم حجاب‌های نورانی نداریم. حجاب‌های ظلمانی که مشخص است. بنده هم خاک بر دهانم اگر بخواهم روی منبر حضرت صدیقه، زیر پرچم خانم، ادعا کنم که ما حجاب‌های نورانی را پشت سر گذاشته‌ایم. چون بنده‌خدایی به من تذکر داده که شما روی منبر ادعا کردید ما دیگر حجاب‌های ظلمانی را پشت سر گذاشته‌ایم و از این حرف‌ها. من سگِ که باشم چنین ادعایی بکنم؟ ما گفتیم باید بعد از چهل سال پشت سر گذاشته باشیم؛ و بعد هم برویم سراغ خرق حجاب‌های نورانی. نه اینکه ادعا کنیم از آن‌ها گذشته‌ایم.

ببینید اگر بخواهیم بحث حجاب‌های نورانی را بکنیم، صدها جلسه می‌طلبد؛ فقط بگوییم حجاب‌ها چیست و راه رسیدن به خرق آن‌ها کدام است. من چند جمله می‌گویم ذهنتان را بشوریانم؛ دوست داشتید آن‌ها را هم در بحث لقاء الله پی می‌گیریم. اما من همهٔ آن‌ها را به فضل الهی در یک جمله برای شما خلاصه کردم تا آن‌همه راه را نروید. رمز و کد خرق همهٔ آن حجاب‌ها — هر کدام که باشد، که حالا دوست داشتید چندتاش را عرض می‌کنم — همین برداشتنِ «اَنانیّت» است. انانیّت و اسمیّت و دوئیّت و خودخواهی را باید برداشت؛ و راهش را هم عرض کردیم: بر اساس روایت، معرفت الامام بود.


حجاب‌های نورانی: اسماء، ملائکه، انبیا و حجاب اعظم

حجاب‌ها را بعضی گفته‌اند حجاب‌های نورانی اسماء الله و صفات الهی‌اند؛ اسماء حسنی و صفات اولیای الهی. عجب! این‌ها را چگونه باید خرق کرد؟ مگر می‌شود اسماء الله برداشته شود؟ بعضی گفته‌اند ملائکة‌الله همان حجاب‌ها هستند. خب ملائکه را مگر می‌شود برداشت؟ سؤال، سؤال‌های جدّی است. بعضی گفته‌اند — و همه هم درست گفته‌اند؛ همه در طول هم‌اند — حجاب‌های نورانی انبیا هستند، ائمهٔ ما هستند علیهم‌الصلوةوالسلام. همه درست گفته‌اند؛ و آن حجاب اعظم، خودِ پیغمبر عزیز عالم است.

شما خورشید را می‌توانی نگاه کنی؟ اصلاً خورشید، آن نورش، شدت نورش، شمس و بهاء آن، همان شدت نورش حجابش است که تو نتوانی ببینی. مثال زدم تا متوجه شویم حجاب یعنی چه. شاید تو ببینی کور شوی. اصلاً توانِ دیدنش نیست. حجاب است. اولیای خدا حجابِ خدایند؛ حجابِ ذات‌اند؛ که تو او را ببینی.


خرق حجاب یعنی لا فرق بینهم و بین حبیبهم

خب چگونه این‌ها خرق می‌شوند؟ یعنی چه، با این نگاه، خرق حجاب یعنی چه که به لقاء الله برسیم؟ دقت کنید؛ خیلی مهم است. این خرق حجاب یعنی: «لَا فَرْقَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ حَبِيبِهِمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان آنان و محبوب‌شان فرقی نیست.

یعنی تو وقتی نگاهت به حجابِ این‌ها باشد، به گونه‌ای پیش بروی که دیگر تو با امامت فرقی نکنی. چنان غرق در امام شوی، ذوب در امام شوی، بشوی اباالفضل؛ که امامش به او بگوید: «بِنَفْسِي أَنْتَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جانم فدای تو.

این «لا فرق بینهم و بین حبیبهم» صورت گرفته که امامش به او می‌گوید جانم فدایت؛ وگرنه امام نمی‌تواند این را بگوید. اینجا مرتبهٔ لقاء الله است.


نبوت انبایی و سیر از طبیعت تا عقول

آن‌قدر پیش بروی که غرق در انبیا و صفات آن‌ها شوی که تو هم بشوی نبی. البته نه به نبوت تشریعی؛ آن تمام شد، آن ختم شد؛ مقام ختمی دارد. به نبوتِ انبایی یا عام یا تعریفی، به قول علامه. یعنی تو هم باخبر شوی از عالم. تو هم بشوی نبی. هر کس خواست خبر از حقایق عالم بگیرد، بیاید پیش تو. توجه کردید چه شد؟

آن‌قدر پیش بروی در مسیر عقل، حجاب‌ها را بدری، از طبیعت فارغ شوی، که چشمِ بَصَرت را که بستی، چشمِ باطنت از حیث مثالی باز شود و بتوانی برزخ را ببینی. آن‌قدر رشد کنی که چشم مثالی‌ات را هم آنجا ببندی، بتوانی عالم عقول را ببینی و با ارواح ارتباط برقرار کنی. عقول همان ملائکه‌اند. اگر ملائکه حجاب‌اند، تو باید چنان کار عقلی بکنی، با دیدهٔ عقلی، سیر انفسیِ جانِ خودت و آفاقیِ بیرون از خودت داشته باشی، که این‌ها را ظهور اسماء و تجلیات حضرت حق ببینی؛ از این تجلیات هم عبور کنی؛ از آن‌ها هم عبور کنند.


تجلی سیدالشهدا در کربلا و عبور از تجلیات

بله؛ همان کاری که سیدالشهدا در کربلا با شهدا کرد. حسین بن علی علیه‌السلام اولین کاری که کرد برای شهدای کربلا، برای‌شان تجلی کرد؛ نسبت به سعهٔ وجودی‌شان تجلی کرد. یعنی ظهور کرد؛ خودش را به آن‌ها نشان داد. عاشق شدند به یک معنا. دیگر سر از پا برای امام حسین نمی‌شناختند. این شد که امام صادق علیه‌السلام فرمود این‌ها اصلاً دردِ حدید و آهن و تیر و نیزه را نچشیدند، چون غرق سیدالشهدا بودند.

بعد قدمِ آخر: سیدالشهدا از این تجلیات هم عبورشان داد. آن‌ها دیگر رفتند به بهشت ذات: «فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى» (فجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگانم درآی.

«وَٱدْخُلِى جَنَّتِى» (فجر/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در بهشتم درآی.

که حالا آن بحثش به وقتش باید بیان شود.


هفت در جهنم و هشت در بهشت

به هر حال آن‌قدر سیر می‌کند طرف از جهت عقلی؛ عقلش را به کار می‌اندازد. عقلش می‌شود امیرِ وجودش. آن‌وقت تمام حواسِ مادونِ عقل — که هفت تا بودند — همه در خدمت عقل می‌شوند. آن موقع می‌شود هشت درِ بهشت به رویش باز. می‌گویند شهید از هر دری از هشت درِ بهشت بخواهد وارد شود؛ این به خاطر همین است. بهشت هشت در دارد. جهنم چرا هفت در داشت؟

خدمت‌تان عرض کردیم که علامه حسن‌زاده — فکر می‌کنم کلام یا کلمهٔ هفتاد و دو است؛ هفتاد و دو فکر می‌کنم یا هفتاد و سه — در «صد کلمه در معرفت نفس» این‌چنین فرموده‌اند که اگر کسی قوهٔ واهمه‌اش ذیل عقل نباشد: وهم، بعد بیا پایین‌تر خیال، بعد پنج حواس ظاهری — باصره و سامعه و ذائقه و شامّه و لامسه — این پنج تا با آن دو تا خیال و وهم می‌شود هفت تا. این‌ها هفت درِ جهنم‌اند. کی می‌شوند هشت درِ بهشت؟ وقتی عقل بر این‌ها حاکم شود؛ به علاوهٔ عقل می‌شود هشت تا در.

کسی این‌طور نگاه کرد به عالم — یعنی نگاهش مطلقاً عقلی بود، شنیدنش عقلی بود، وهمش عقلی بود، خیالاتش عقلی بود — این هشت درِ بهشت به رویش باز شده. این حجاب‌های ملائکه را هم خرق کرده. دارم برای شما ترجمه می‌کنم. هر کدام از این‌ها چند تا منبر می‌خواهد. ولی چون این مباحث میان ما تقریباً در بحث‌های دیگر گذشته، باید به ذهنتان آشنا باشد.


مانع خرق: انانیّت و خودخواهی

اما با این نگاهی که من دارم به شما، این را خیلی آسان حتی این بچه‌های ده، دوازده ساله که اینجا نشسته‌اند — حتی کمتر از آن — می‌فهمند. با این نگاه آمدیم خرق حجاب نورانی را بگوییم که آقا، آنچه مانع پاره شدن حجاب نورانی است، خودیّت ماست، انانیّت ماست، خودخواهی ماست. مثال زدیم: آقا برای چه می‌آیی هیئت؟ برای اینکه به جایی برسم؛ چون اجرت عزاداری بگیرم. ما اجرت عزاداری از فاطمه می‌خواهیم. وای، وای، وای، وای از این نگاه کوتاه. اجرت چیست؟ این حرف‌ها چیست؟ تو باید چنان عاشق باشی که فقط معشوق و معبودت را ببینی. اصلاً چیزی برای خودت قائل نباشی.


عشق مجنون‌وار؛ حق با لیلی است

مثلاً آمدند پیش یکی از دوستان امام حسن علیه‌الصلوةوالسلام — اسمش از خاطرم رفته؛ خیلی دیوانهٔ امام حسن بود اما دم نمی‌زد؛ اسم عجیبی هم دارد؛ اگر خاطرم بیاید می‌گویم؛ یکی از دوستان خوب و نزدیک امام مجتبی — آن موقع کسی جرئت نمی‌کرد بگوید حق با حسن است. همه می‌گفتند حق با معاویه است. حتی دوستان آقا هم دورو شده بودند. این‌ها چقدر آقا غریب بود. آمدند پیش این شخص گفتند حق با حسن است یا معاویه؟ به نظر شما چه گفته باشد؟ گفت حق با لیلی است. یعنی من مجنونم؛ حق با لیلی است. عاشق بود. آن کسی که می‌شناختش می‌دانست که لیلی‌اش او امام حسن است.

وقتی دیوانه شد شخص، همهٔ شِمّ‌اش بوی امام حسین می‌دهد. سبک زندگی‌اش بوی امام حسین می‌دهد. همسرش، محل زندگی‌اش، محل چینش وسایل منزلش، پوششش، گویشش، رفیق‌هایش، هرچیزش بو می‌دهد. آقا شما چرا اهل عبادت شدی؟ عشق. نمی‌دانم. دلم می‌خواهد. برای چه الان آمدی هیئت؟ دلم مرا آورد. اصلاً «برای چه» ندارد. نمی‌توانستم نیایم. توجه کردید؟ این‌ها دیگر مثال‌های همه‌فهم است. این‌ها که عجیب‌وغریب نیست که نفهمیم. در دسترس ما هم هست.


معرفت الامام، عمل صالح و تجلی امام

خب این حجاب خودخواهی و ظلمت را که برداشتی، وقتی امام را گفتیم: «فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد، باید کار شایسته کند.

کسی که لقاء پروردگارش را می‌خواهد عمل صالح انجام دهد. عرض کردیم آن معرفت الامام است. معرفت امام یعنی تو امام را با مختصات درستش ببینی. وقتی با مختصات درست امام را ببینی — آن‌طور که خودشان از خودشان تعریف کرده‌اند ببینی — چنان محو جمال و جلال حضرت می‌شوی که دیگر اصلاً خودی از خودت باقی نمی‌ماند. خودخواهی را امام برمی‌دارد با تجلی خودش. یعنی تو را در وادی عشق خودش چنان می‌کشد، چنان چشم تو را به خودش باز می‌کند؛ البته به اندازهٔ سعهٔ صدرت، سعهٔ سینه‌ات، سعهٔ وجودی‌ات، ظرفیت وجودی‌ات. «رَبِّ ٱشْرَحْ لِى صَدْرِى» (طه/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، سینه‌ام را برایم بگشا.

«وَيَسِّرْ لِىٓ أَمْرِى» (طه/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کارم را برایم آسان کن.

چقدر حضرت علامه حسن‌زاده کسی را می‌خواست دعا کند، دقت می‌کردیم می‌فرمود خدا به شما شرح صدر عطا کند ان‌شاءالله. مثلاً دعای ثابت ایشان بود. بهترین دعاست. هرچه شرح صدر — یعنی سعه و ظرفیت — بالاتر، نگاه امام به تو بیشتر. هرچه امام به تو بیشتر نگاه کند ذوبت می‌کند، بیچاره‌ات می‌کند، آبت می‌کند، می‌اندازدت تو بوتهٔ مشکلات و مصائب دنیا. دیگر عزیزتر از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها ندارند آن‌ها. چه بلاهایی کشید. می‌خواهد برود به آن مراتب عالیه.


شرح صدر، کدح و سوز دل

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو به‌سوی پروردگارت سخت کوشنده‌ای، پس او را دیدارکننده‌ای.

کادحٌ کَدحًا: رونده همراه با سختی. با سختی آقا؛ برداشتی نیست. چرا؟ فَمُلاقیهِ. قرار است ملاقاتش کنی. هرچه سختی بیشتر، تو دل می‌کنی از این دنیا و از همهٔ تعلقات. حتی جایی می‌رسد که نه اینکه دل کندن یعنی بدت بیاید از خلایق. اتفاقاً عاشق دوستانت هستی، عاشق رفیقانت، عاشق همسرت، عاشق بچه‌هایت. اما دل می‌کنی. یک سوزی است؛ چشیدنی است؛ گفتنی هم نیست عزیزان. سوزِ دل است. تو دل‌شکسته‌ای.

اصلاً این مشکلات می‌آید. می‌بینی همین دست‌اندازها در زندگی، در مسائل و مراحل مختلف، هی زمینت می‌زنند؛ هی برایت حرف می‌زنند؛ تهمت می‌خوری؛ ضعیف می‌شوی؛ ذلیل می‌شوی؛ غریب می‌شوی؛ تهمت می‌خوری. هر که بامش بیش برفش بیشتر. دیگر بعضی‌ها می‌بینی حتی نزدیک‌ترین‌هاشان هم با چاقو از پشت سر نامردی می‌کنند می‌زنندش. می‌بینی حتی خانواده‌اش هم دیگر درکش نمی‌کنند. کار به جایی می‌رسد که طرف خودش می‌شود آن ولیّ خدا. گفتم آماده‌ات می‌کنند برای لقاء الله که دل از همه‌جا بکنی. یک سوزی است؛ چشیدنی است رفقا این حالت. اصلاً دیگر تو خودت را نمی‌بینی اینجا. غرق و محو در جمال و جلال محبوبت می‌شوی. «لَا فَرْقَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ حَبِيبِهِمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان آنان و محبوب‌شان فرقی نیست.

یکی می‌شوی. با سوختن حاصل می‌شود. سوختن هم همان فیض حضور است، حسّ حضور. اصلاً حضور یعنی مراقبه. مراقبه یعنی حضور. اصلاً بندگی یعنی حضور. اصلاً هیئت آمدن یعنی حسّ حضور. اصلاً زیارت یعنی چشیدن فیض و حسّ حضور. «حُضُورُ ٱلزَّائِرِ عِندَ ٱلْمَزُورِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حضور زائر نزد زیارت‌شونده.

«عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل عمران/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

این‌ها مقدمهٔ آن می‌شود. برداشته می‌شود اصلاً خودیّت، خودخواهی از تو. چنان عاشق آقا می‌شوی که هرچه خیر است در او می‌بینی. «وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ فِىٓ إِمَامٍ مُّبِينٍ» (یس/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیزی را در امامی آشکار برشمرده‌ایم.

دیگر چشمت به چیزی نمی‌افتد. چیزی توجه تو را جلب نمی‌کند. همه چیز تجمع کرده در آقات. تو بیچارهٔ آقات می‌شوی. بیچارهٔ حضرت زهرا می‌شوی. توجه کردی چه شد؟ بعد این می‌شود تجلی. تجلیِ وادی عشق و محبت.


وصیت کربلا: اوصیک بهذا الغریب

وقتی روایت دیدم در کربلا خیلی شیرین است؛ این‌ها را ذاکران اهل‌بیت میان روضه‌هاشان بگویند. این‌ها طریق عشق و عاشقی است. از هر کدام که پرچمشان می‌افتاد یا لحظهٔ شهادت می‌افتادند زمین، کسی می‌رفت — آن کسی که زنده بود می‌رفت — می‌گفت وصیت کن. انگشت مبارکش را به سمت اباعبدالله می‌کرد. بدون استثناء. این را من خیلی جا دیدم. در «جلاء العیون» مرحوم علامه مجلسی می‌فرمود بدون استثناء همه‌شان یک حرف، یک وصیت داشتند: اشاره به امام حسین. می‌گفتند: «أُوصِيكَ بِهَٰذَا ٱلْغَرِيبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو را به این غریب سفارش می‌کنم.

من تو را وصیت می‌کنم به این آقای غریب. از حرف دیگری نداشتند. همه چیزشان شده بود حسین. خودیّتی دیگر نیست. انانیّتی نیست. ثَنینیّت و دوئیّتی نیست.

برای چه نوکر امام حسین شدی؟ برای اینکه عالی‌ترین درجات را به نوکرهای امام حسین می‌دهند؟ بیچاره. تو دنبال درجه‌ای؛ تو دنبال خودتی، نه امام حسین. امام حسین شده نردبان که تو از آن بروی بالا. بیچاره. تو هنوز عاشق نیستی. نوکری؟ نوکر حرفی برای زدن از خودش ندارد که. هرچه اربابش بگوید، هرچه مولایش بگوید، همان را آنجا دم می‌زنی. و این‌طور که شدی، حالا به نظر شما کسی که این‌طور شد اصلاً خودش را دیگر فراموش کرد.


نشانه‌های عبور از حجاب نورانی

وقتی رفت حرم، دارم وارد نشانه‌ها می‌شوم. قول داده بودم نشانه‌های آدم‌هایی را بگویم که دارند — حالا خیلی گنده‌گنده حرف نزنیم بگوییم حاجی با این قیافه، رخت و قیافه، قیافه‌اش حرف‌های عرفانیِ آن‌چنانی می‌زند؛ نگوییم حالا عبور داده — در حال عبور دادنش هستند از حجاب‌های نورانی. نشانه‌هاش چیست؟ امشب داریم می‌گوییم.

وقتی می‌روی حرم، اگر دیدی دور آقات شلوغ است ناراحت می‌شوی یا خوشحال می‌شوی؟ اگر تو عاشق آقات باشی و خودت را نبینی کیف می‌کنی. می‌گویی خدا را شکر دور آقام شلوغ است. الهی همیشه دورت شلوغ باشد؛ چه من باشم چه نباشم.

می‌گوید خدایا فرج آقامان را برسان. آقا چرا این‌قدر دعا می‌کنی آقا بیاید؟ امام زمان که بیاید گوشت ارزان می‌شود ها. دیگر کسی مستأجر نیست ها. باب صدقه برداشته می‌شود ها. یعنی هیچ فقیر نیست ها. خب این‌ها خوب است؛ درست هم هست. بله باب صدقات برداشته می‌شود. تا قبل از اینکه آقا بیاید هر که صدقه داد داد؛ دیگر بیاید تمام است؛ بابش بسته می‌شود. خب واقعاً این است؟ این است نگاه تو به آقا، به آمدن آقا؟ خیلی بیچاره‌ای.


وتمتعه فیها طویلا

همان است که می‌گوید اصلاً من چه باشم چه نباشم آقا بیاید. اوج آن جایی که دل را می‌لرزاند در دعای «اللهم کن لولیّک» است؛ آن آخرش: «وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را در آن زمین زمانی دراز برخوردار گردانی.

آقا طولانی‌مدت روی زمین متمتّع باشد. به‌به! به‌به! آقام «و تمتّعه فیها طویلاً». اصلاً چه کار به خودت داری؟ باشد تو زیر خاک باشی؛ باشی نباشی، آقا تمتّعه فیها طویلا. کوریِ چشم دشمنانش. منم خرج بشوم تا این اتفاق بیفتد. اصلاً «منی» وجود نداشته باشد. این رفتنِ حجاب نورانی است دیگر. برداشته شدن حجاب نورانی.

بعد می‌بینی عاشق آقات می‌شوی، عاشق رفیق‌هایش می‌شوی، عاشق هر کسی می‌شوی که بوی آقا را دارد. حاضری خرج بشوی تا دور آقات شلوغ شود. اصلاً حاضر نیستی کسی از تو حرف بزند. می‌گویی آقا از من کسی حرف نزند؛ از آقام حرف بزند.


جون غلام سیاه؛ دل‌شکستگی زودتر می‌بَرَد

پرچمش توی کربلا دست که بود؟ جون. آن شعارش چه بود؟ شعارِ جون، غلام سیاه. عجیب هم هست. معمولاً عجیب است آدم‌هایی که داغون‌اند؛ کسی این‌ها را آدم حساب نمی‌کند. ما بهشان می‌گوییم به‌به این کیست؟ لاتِ بی‌سر و پای فلان. این است. همین است که هست. نقاب نزده. مثل من لباس پیغمبر به تن نکرده که. همین است که هست. این‌ها چون به خودشان امید ندارند، به اعمال‌شان امید ندارند، لذا آن حجابی را که من چهل سال باید جان بکنم — من و لباس پیغمبر به تنم — آن حجاب را بدرم، این‌ها همان اول دریده‌اند. اصلاً هیچ امیدی به خودش ندارد ها. اصلاً خودش را حساب نمی‌کند. لذا دل‌شکسته‌ترند آن‌ها. توجه کردی چه شد؟ لذا آن‌ها زودتر می‌برند. لذا به طیب، حضرت امام لقبِ حر داد: حرّ انقلاب. الله‌اکبر. آدم به آنجاها برسد چقدر شیرین است. آن دل‌شکسته است. هیچی برای خودش قائل نیست.

خب اینجا همه جور آدم آمدند: از عاشق و عالم و جاهلی مثل من و همه چیز. یک کسی بود که زمانی بچه‌ها وقتی من به او میکروفن می‌دادم می‌گفتند حاجی چرا به این میکروفن می‌دهی؟ چرا فلان شخص؟ این لات است، این فلان است. خدا شاهد است دو سه نفر، شبِ ایام محرم هم بود، تو همان ایام عیناً یک خواب دیدند که آقا خیمه زده بود و ایشان نگهبان خیمهٔ آقا بود. بعدشان قیافه‌شان. آقا این لات است؟ به تو چه؟ مگر تو این کاره‌ای که بخواهی مرزبندی کنی؟

وقتی درست امام را با مختصاتش نگاه کنی، همه‌اش را در او خلاصه ببینی، و البته با تجلیات خودش، امام این بار را از روی دوش تو برمی‌دارد؛ خرق حجاب نورانی می‌کند و تو محو جمال و جلال حضرت می‌شوی. از وادی عشق حرکت می‌کنی به جایی که همهٔ زندگی‌ات را حاضری فدای حضرت بکنی. آن موقع مختصات امام در تو پیاده می‌شود.


امام نیازی به ما ندارد

الان امام به نظر شما احتیاجی به ماها دارد؟ احتیاج دارد به ما؟ هیچ، هیچ نیاز و احتیاجی به ما ندارد. آخرش هم خودش در سجدهٔ شب جمعه تا صبح ظهورش را از خدا می‌گیرد. این‌قدر گریه می‌کند، «أمَّن یجیب» می‌خواند تا می‌گیرد. ما الان زبان‌مان نمی‌رسد. «أَكْثِرُوا ٱلدُّعَاءَ بِتَعْجِيلِ ٱلْفَرَجِ فَإِنَّ فِي ذَٰلِكَ فَرَجَكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شتاب در فرج بسیار دعا کنید؛ که در آن فرجِ شماست.

«إنّ فی ذلک» یعنی در آن دعا برای تو فرج است. آن دعایی که می‌کنی برای خودت فرج می‌شود. نه اینکه تو قدرت داشته باشی فرج آقا را بگیری. ما که هستیم بگیریم؟ خودش می‌گیرد. اصلاً نیازی به ما ندارد. هیچ نیازی به ما ندارد و این‌همه تفضّل به ما دارد. این‌همه عنایت به ما دارد.


مختصات امام در نوکر: بی‌توقعی و دوری از سودطلبی

بعد من و شما چه؟ مختصات امام را پیدا می‌کنیم. بدون اینکه نیاز به کسی داشته باشیم به او لطف می‌کنیم، به او محبت می‌کنیم. معمولاً ما این‌طوریم: به هر کسی بیشتر نیاز داریم بیشتر به او توجه می‌کنیم. یک کسی که پولدار است وارد می‌شود جلوش تمام‌قد پا می‌شویم. یک آدم فقیر بیچاره‌ای که وارد می‌شود اصلاً روی‌مان را برمی‌گردانیم. وای بر ما که فرمود این کار ایمان را می‌سوزاند. ما دو تا چهار تای حتی رفاقت‌مان را بر اساس این است: کی بیشتر به ما سود می‌رساند؟ اما آن‌ها این‌طور نیستند.

حالا می‌گوید آقا امام رضا بطلب ما. این حرف‌ها چیست؟ امام رضا همهٔ عالم را طلبیده. تو باید اجابت کنی. مختصات امام در تو پیاده می‌شود. تو هم بدون اینکه هیچ‌گونه توقعی از کسی داشته باشی خیر می‌رسانی به دیگران. خرج دیگران می‌شوی. اصلاً توقع؛ اصلاً تعجب می‌کنی کسی به تو لطف کند، عنایت کند. بعد اصلاً خودخواهی برداشته می‌شود، توقع برداشته می‌شود، سوءظن برداشته می‌شود، دعوا و نزاع و مشاجره برداشته می‌شود.

چقدر در این هیئت‌ها، در این مساجد، در این راه‌های ولایت این‌قدر درگیری هست، این‌قدر نفاق و دودستگی و دورویی هست، از پشت خنجر زدن هست. به‌خاطر اینکه این فرهنگ نیست. همه‌اش سودطلبی است، منفعت‌طلبی است. حتی پای درس معرفت ناب و عرفان و حکمت هم که می‌آید می‌نشیند بعد پز می‌دهد من استاد دارم. استادم فرمود. استادم علامه حسن‌زاده. مثل من بادِ عبای نسیمِ عبای علامه حسن‌زاده به او خورده مدعی می‌شود: استاد، استاد، استاد. بشین سرجات. ادعا، ادعا. بعد می‌آید آخرش ته وجودش را می‌خوانی آقا برای چه رفتی سراغ این چیزها؟ می‌بینی دنبال معرکه‌گیری است یا نه دنبال این است که به کشف و کرامات برسد. آن هم حجاب است. کشف و کرامات چیست؟ عزیزان دلم، تنها و تنها تمام اعمال ما باید بوی خدا بدهد؛ فقط برای خدا و السلام. برای هیچی نه. برای اینکه من به جایی برسم. این حرف‌ها چیست؟


سه دسته عبادت و اجتماع قلوب

به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام سه دسته عبادت‌کننده داریم دیگر. کسانی که خدا را از خوف جهنم عبادت می‌کنند؛ این عبادت بردگان است، مولا می‌فرماید. عده‌ای خدا را عبادت می‌کنند به طمع بهشت؛ این عبادتِ تُجّار است، تاجران، کاسبان. خودش را می‌خواهد. ولی عده‌ای عبادت می‌کنند خدا را چون شایستهٔ عبادت است؛ عشق است. این عبادت احرار است. به‌به! امام حسین هم سید الاحرار است. «إِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلْعَبِيدِ وَإِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلتُّجَّارِ وَإِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ شُكْرًا فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلْأَحْرَارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گروهی خدا را از بیم پرستیدند؛ این عبادت بندگان است. گروهی خدا را از روی امید و طمع پرستیدند؛ این عبادت تاجران است. و گروهی خدا را از روی شکر پرستیدند؛ این عبادت آزادگان است.

بعد این منیّت برداشته شود. تا برداشته نشود دعوا هست. تا اجتماع قلوب مؤمنین رخ ندهد امام نمی‌آید. ما باید این اجتماع را ایجاد کنیم با همین نگاه، با همین فرهنگی که الان عرض کردم.

بعد شما وقتی می‌بینی که مثلاً رهبرت از یک کسی تعریف می‌کند کیف می‌کنی. اصلاً حسد دیگر چیست؟ این حرف‌ها چیست؟ بعضی‌ها یکی مثلاً کربلا زیاد می‌آید می‌گوید کوفتت بشود. تو دلش هم می‌گوید کوفتت بشود این‌همه می‌روی کربلا؛ من یک بار نرفته‌ام. این اصلاً تعطیل است آقا. می‌خواهیم خودمان را بسنجیم امشب‌ها. یک سری مختصات را دارم می‌گویم. گفتم شب آخر خودمان را بسنجیم. ما کجای کاریم. اصلاً کیف کن دارد می‌رود کربلا. پول خرج کن یک کس دیگر برود کربلا زیارت کند آقا را. خودت هم البته برو ها. اما یک بار برو خودت، یک بار هم پول بده کس دیگر برود. بگو آقا من برایت زائر فرستادم چون تو را دوست دارم. می‌خواهم دورت شلوغ باشد. توجه کردی؟


یار جمع کردن، نه معرکه‌گیری

اینکه من معتقدم — ما که دیگر تا اینجا از سرمان هم گذشته. آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب. دیگر گذشته. این‌قدر حرف و حدیث ما شنیدیم از دوست و نزدیک و غریبه و همه‌جوره. ولی الحمدلله شاکریم که هرچه حرف شنیدیم و تهمت خوردیم و خوار شدیم به خاطر این پرچم بود؛ خاطر راه ولایت بود. نه شخص خودم و زندگی خودم. الحمدلله.

باز ادعا می‌کنم با آن حفظِ چهل میلیونی که در اربعین جمع شد تو خیریه، و ما حدود چهارده نفر را با آن پول‌ها — شماها دادید؛ من که پولی نداشتم — این پول‌ها آمد چهارده نفر از آن‌هایی که نداشتند جا مانده بودند راهی کربلا کردیم. به نظرم آن‌ها که این پول را دادند اول آن‌ها زائر شدند. آن‌ها اول زائر شدند؛ ولو نرفته باشند. دور آقا را شلوغ کن. برای آقا یار جمع کن. سرباز جمع کن.

بیچاره هیئت می‌زند هی می‌رود پنج تا از این هیئت می‌آورد، پنج تا از آن هیئت. این هیئت را خلوت می‌کند، آن هیئت را خلوت می‌کند. بیا، بیا دور سفرهٔ معرکه‌گیری من بنشینید. خاک بر سرت کنند. تو که داری هیئت حضرت زهرا را خالی می‌کنی که هیئت خودت پر شود. خیلی هنر داری؟ برو از سر کوچه جمع کن؛ آدم اراذل و اوباش را جمع کن با حضرت زهرا رفیق شوند، با امام حسین رفیق شوند.


دعای ندبه: عزیزٌ علیّ أن أبکیک

مختصاتش را بگذار من چند تا نوشته‌ام برایتان بگویم به کجا کشیده می‌شود کار. همه‌تان دعای ندبه بخوانید. نمی‌دانم تا حالا توجه به این کرده‌اید. این هم عنایت دیشب بود ها. این حاج حسین به من گفت حاجی‌جون یک چیزی به من بگو من بیفتم روی ریل بحث‌ها؛ جا نمانم. همان‌جا خدا انتقالی به قلب ما داد با این مثال. بله؛ همین الان برای شما نوشته‌ام. رفتم دقت کردم دیدم درست گفتم الحمدلله. همان‌جا عیناً به او گفتم حسین‌جون مختصات کسی که خرق حجاب نورانی کرده اینجا هست. تو کجا گفتم حسین‌جون؟ دعای ندبه؛ آفرین؛ و دعای عهد. الان از دعای ندبه برایتان بخوانم. «عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَبْكِيَكَ وَيَخْذُلَكَ ٱلْوَرَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر من گران است که بر تو گریه کنم و مردم رهایت کنند.

دقت کنید. این مختصات آدمی است که اصلاً دیگر خودی برایش نمانده. خودخواهی نیست. «عزیزٌ علیّ»: برایم سخت شده آقا «أن أبکیک» که من برایت گریه می‌کنم. مگر بد است آدم برای آقایش گریه کند؟ بالاترین مراتب است گریه برای امام. اصلاً دیگر فوقش چیزی نیست. من به شما بگویم سوختن برای امام آخرش است. حضرت زهرا آخرین مراحل را با سوختن برای امیرالمؤمنین طی کرد. سوختن برای امام.

«عزیزٌ علیّ أن أبکیک»: آره من دارم برای تو گریه می‌کنم. «و یخذلک الورى»: همه تنهایت گذاشته‌اند، رهایت کرده‌اند. این برای من سخت است. ببین اگر طرف خودخواه باشد می‌گوید من دارم گریه می‌کنم، عشق است، آخرش است؛ جهنم همه بروند به درک. ولی این‌طور نیست. گریه دارد می‌کند. می‌گوید آقا برای من سخت است. من دارم برایت گریه می‌کنم. مردم در غفلت‌اند؛ آقایشان را رها کرده‌اند. چه نگاهی!

وای بر من و شما اگر از این هیئت برویم بیرون سر کوچه‌ها را ببینیم هرطور بخندیم بگوییم به ما نظر شده. این بیچاره. تا اینکه آن‌جا که بروی گریه کنی به او نگاهش کنی تازه گریه‌ات شروع شود که ای کاش می‌توانستم به تو بفهمانم چه آقایی منتظر توست. دوباره. همهٔ عبارات ندبه است. حالا برویم بنشینیم ندبه ظهر بزنیم آخرش هم سه‌شنبه را بزنیم تو رگ و به‌به ما ندبه‌خوان شدیم.


هل من معین؛ عویل و جزع جمعی

«هَلْ مِن مُعِينٍ فَأُطِيلَ مَعَهُ ٱلْعَوِيلَ وَٱلْبُكَاءَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست تا با او ناله و گریه را طولانی کنم؟

«هل من معین»: کیست مرا کمک بدهد؟ تو چه؟ اصلاً تعجب می‌کنید. کسی که توجه نکرده باشد تعجب می‌کند الان. «فأطیل»: طولانی‌مدت. تا طولانی‌مدتش کنم. چه را؟ «معه العویل». به اتفاقش عویل و البکاء. داد زدن و گریه کردن. آقا می‌توانست فقط بگوید بکاء. چرا عویل؟ چرا عویل؟ یعنی ناله. یعنی فریاد. یعنی آتش گرفتی داد می‌زنی؛ مثل امشب که بعد از زهرا برای امام حسین. این مختصات آدمی است که قاطی شده؛ در راه امام حسین قاطی شده با امام حسین. تجلی کرده امام حسین برایش. می‌گوید آقا من کمک می‌خواهم. هل من معین.

یکی الان سر چهارراه کمک می‌خواهد: آقا بده در راه خدا یک پولی به من بده. یک چیزی — همه‌اش خودش. این می‌گوید هل من معین یکی بیاید من طولانی‌مدت معه العویل به اتفاق او داد بزنم، گریه کنم. چرا تنهایی؟ همهٔ عالم برای آقا گریه کنند.

الان می‌فهمید چرا امام صادق علیه‌السلام فرمود — الان، الان، الان؛ که بعضی‌ها جا نمی‌افتد برای‌شان؛ این‌ها را معرکه‌گیریِ مدعاها می‌دانند. امام صادق الان متوجه می‌شویم یک چیزکی. چرا فرمود خدایا آن کسانی که برای حسین ما بلند گریه می‌کنند، بوی بدن‌شان را هم من دوست دارم. حالا باید رفت تحقیق کرد چه ربطی به بوی بدن دارد. و فرمود خدایا این‌ها را به آتش عذاب نکن چون من دوست‌شان دارم. «هَلْ مِن جَزُوعٍ فَأُسَاعِدَ جَزَعَهُ إِذَا خَلَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بی‌تابی هست تا چون خلوت کند در جزعش یاری‌اش دهم؟

آیا کسی هست که جزع کند؟ فأساعده. من هم با او مساعدت کنم. جزعه: در جزعش. إذا خلا: وقتی خلوت کرده دارد جزع می‌کند، می‌سوزد. چرا تنها باشی؟ بگو من هم بیایم باهات. بگذار با هم کیف کنیم، با هم داد بزنیم. آخ، آخ، آخ که چقدر من تک‌خوری کردم. چقدر در وادی امام حسین تک‌خوری کردم. بسه یا بگویم دوباره؟ «هَلْ قَذِيَتْ عَيْنٌ فَسَاعَدَتْهَا عَيْنِي عَلَى ٱلْقَذَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا چشمی خار یافته که چشم من در آن خار با او یاری کند؟

آیا چشمی هست که به گریه باشد؛ فساعدتها: من هم کمکش کنم در این گریه کردن؟ اصلاً خودت را نمی‌بینی. می‌گوید آقا یکی گریه کند من کمکش بدهم، یا یکی باشد مرا در گریه کمک کند.


دعای عهد: از طرف همهٔ عالم

آقا تو عهد هر روز داری می‌خوانی. خب تو آمدی دعای عهد داری می‌خوانی. این هم یک مختصات است. آقا این را هر روز صبح دارند به ما تأکید می‌کنند که چه؟ این دعای عهد را هر روز بخوان. یک وجهش این است که تو خودت را تطبیق بدهی با این مختصات، با این هندسهٔ نوکری.

شما، شما بچه بودید سی، سی و پنج سال پیش — حاج حسین آقا شاهد است — فکر می‌کنم سه چهار مرحله چهل‌صبح دعای عهد گرفتیم با صبحانه تو خانهٔ بابا پدریمون. یادتان است؟ و توضیح می‌دادیم این‌ها را آن موقع سی و پنج سال پیش. یکی از آن چیزهایی که آن موقع سی و پنج سال پیش شما هنوز مو تو صورت‌تان درنیامده بود ما روش پا می‌فشردیم. الان دوباره بعد سی و پنج سال ریش‌های من سفید شده. دارم می‌گویم. شما دقت کنید تو دعای عهد می‌گوید: «ٱللَّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلَانَا ٱلْإِمَامَ ٱلْهَادِيَ ٱلْمَهْدِيَّ ٱلْقَائِمَ بِأَمْرِكَ صَلَوَاتُ ٱللَّهِ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ ٱلطَّاهِرِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، به مولای ما، امام هدایتگر مهدی، قیام‌کننده به امر تو — درود خدا بر او و بر پدران پاکش — برسان.

برسان به آقام که مختصاتش این‌هاست. از طرف که؟ اول خودت را می‌گویی. می‌گویی عنّی. عن. آفرین. «عَن جَمِيعِ ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَاتِ فِي مَشَارِقِ ٱلْأَرْضِ وَمَغَارِبِهَا سَهْلِهَا وَجَبَلِهَا بَرِّهَا وَبَحْرِهَا وَعَنِّي وَعَن وَالِدَيَّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از سوی همهٔ مردان و زنان مؤمن در خاورها و باخترهای زمین، دشت و کوه و خشکی و دریایش، و از سوی من و پدر و مادرم.

آن هم کدام مؤمن؟ آن‌هایی که توِ دَر و دست من‌اند، توِ هیئت من‌اند، توِ محل من‌اند، رفیق‌های من‌اند؟ نه. فی مشارق الأرض و مغاربها. نه مشرق و مغرب؛ مشارق و مغارب. هر کجا که شروقی هست و غروبی هست. سهلها و جبلها: تو هر بیابانی، تو هر کوهی. و برّها و بحرها: تو هر زمین خشکی، تو هر دریایی. اصلاً فروگذار نکرده؛ همه را جمع کرده. می‌گوید از طرف همهٔ این‌ها. اول دیگران را دیده. حالا «و عنّی و عن والدَیّ»: خودم و پدر و مادرم که عزیزترین کسانم هستند؛ آن‌ها هم فراموش نمی‌شود.

و عن والدَیّ من الصلوات. من الصلوات دیگر تمام شد دیگر؟ ها؟ بلّغ: برسان به آقامان و آن مختصات از طرف این‌ها و من و پدر و مادرم صلوات را. نخیر؛ صلوات را چه کار می‌کند؟ مثل کسی که می‌گوید آقا من چرا هیئت خودمان را شب فاطمیه شام بدهم؟ خدایا یک کاری با من بکن تمام عالم را شام بدهم. سفره بیندازم برای همهٔ عالم. اصلاً این نیت را کرده‌ایم تا حالا ماها؟ این‌قدر که این آقا عزیز است. خدا هم این کار را کرده ها. یک دقیقه مهلت بدهید تو یک دقیقه خدا این کار را کرده را برایتان بگویم.


مهمانی به عشق یک نفر؛ مهمانی خدا برای محمد

یک وقت هست شما رهبر را دعوت می‌کنید — تولد پیغمبر این مثال را برایتان زدم. می‌گویید عشق من رهبر است. می‌خواهم بهترین غذا را به او بدهم. و بعد می‌گویی خب حالا که دارد می‌آید غذا، غذا زیاد است. وضع مالی من هم خوب است. خانه‌ام هم بزرگ است. هیئت دولت هم بیاید، مجلس هم بیاید، قوهٔ قضائیه هم بیاید، دور و بری‌هاش بیایند، همه بیایند. اصلاً هر که این آقا را دوست دارد بیاید. خانهٔ من این‌قدر بزرگ است. این‌قدر من وضع‌ام خوب است. ولی به عشق تو آقا هر که تو را می‌خواهد با او بیاید. می‌آید غذا می‌گیری، سفره می‌اندازی. چه غذایی، چه مهمانی‌ای به پا می‌کنی. آقا که خودش یک لقمه می‌خورد بقیه همه رزقِ دور و بری‌ها و مریدها می‌شود. بعد که همه رفتند غذاهای اضافی را می‌دهی به این سوپرهای محل، بیچاره‌ها، فقرا. بعد بقیه‌اش را جمع می‌کنی می‌گذاری سر سفره. سگ‌ها می‌آیند سراغش، گربه‌ها می‌آیند سراغش، موش‌ها می‌آیند سراغش. بعد مگس و پشه می‌آید سراغش. بعد کرم می‌آید سراغش. بعد می‌رود تو خاک. چه می‌شود؟ می‌رود تو ساقه و ریشهٔ درخت‌ها بعد می‌شود میوه؛ کس دیگر آن را می‌خورد؛ می‌شود سایه برای… همین‌طور تو یک غذا دادی، یک مهمانی دادی به عشق یک نفر همه متمتّع شدند.

خدا مهمانی به پا کرده در عالم فقط به عشق تک‌گل نظام هستی که محمد مصطفی است صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. حضرت ختم المرسلین. ختم الانبیاء و المرسلین. این مهمانی را به عشقِ گلِ رویِ او داده؛ همه سر سفره‌اش ارتزاق دارند می‌کنند. این کار خداست. تو چرا نکنی؟ تو چرا این‌جوری نکنی؟


وزن صلوات: عرش الله و مداد کلمات

بعد صلوات را تا کجا می‌برد؟ خسته شدی یک صلوات بفرست. «ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

زنه یعنی وزنش چقدر باشد به نظر شما؟ ها؟ آفرین. عرش الله. دیگر بالاتر از این ما نداریم. آقا آن صلواتی که می‌خواهی با آقا از طرف همه بفرستی وزنش اندازهٔ عرش باشد. باز ول نمی‌کند. «زِنَةَ عَرْشِ ٱللَّهِ وَمِدَادَ كَلِمَاتِهِ وَمَا أَحْصَاهُ عِلْمُهُ وَأَحَاطَ بِهِ كِتَابُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به وزن عرش خدا و مرکب کلمات او و آنچه علمش برشمرده و کتابش بر آن احاطه یافته.

تمام کلمات وجودی نظام هستی. و ما أحصاه علمه. آقا تمام دیگر. آنچه از علمش می‌شود احصاء کرد. و أحاط به کتابه: یعنی آنچه کتاب به همه‌اش احاطه دارد. «وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِى كِتَٰبٍ مُّبِينٍ» (انعام/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ تر و خشکی نیست مگر در کتابی آشکار.

یعنی هیچ تری و هیچ خشکی — یابس یعنی خشکی — مگر در کتاب مبین. بعد اینجا می‌گوید و أحاط به کتاب: یعنی آنچه کتاب به همه‌اش احاطه دارد. یعنی از طرف همهٔ موجودات عالم هستی، از طرف همهٔ این‌ها چه کار کن؟ یک صلوات و یک سلامِ جانانه به آقا هدیه کن. «ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

چه بگویم من؟ چه بگویم آقا؟ ما باید سر این سفره تربیت بشویم. اگر من اینجا بیایم داستان برای شما بگویم — که همه‌جا می‌گویند — قصه بگویم و با خیال شما بازی کنم، خیانت به شما کرده‌ام. حالا همدیگر را کمک بدهیم؛ هی ارتقای وجودی بدهیم. این مختصات این چندتاش است. حالا باز هم هست؛ بماند. خسته شدی؛ وقت هم گذشته. شب آخر بود یک ذره بیشتر طول کشید. ببخشید. ان‌شاءالله فاطمیهٔ دوم اگر زنده بودیم. ما که از حضرت زهرا خواستیم دیگر ما را ببرد. دیگر بس است. یعنی واقعاً دیگر بسمان. شما باشید. ان‌شاءالله ما چه باشیم چه نباشیم این سفره‌ها همیشه شلوغ باشد. تا می‌توانید یار جمع کنید برای حضرت زهرا، برای آقا. اگر تو رفتی چهار تا جایت باشند یادت کنند به نیاتت سینه بزنند، گریه کنند.


یادگاری سال حضرت خدیجه و باقیات الصالحات طلایی

ما دیشب جناب حضرت خدیجه را گفتیم. بعد چون سال، سال حضرت خدیجه است — ما هر سال که این جمله را هم حالا گوش بدهید؛ دوست داشتید اجابت کنید؛ دوست نداشتید دعا کنید؛ بعد ما مجلس را واگذار کنیم به صاحبش. خواهرها دیگر به همه نیفتند. دیگر جملهٔ آخر من است.

گفتم که ما هر سال تو این هیئت به نام هر کسی نامگذاری شد یک یادگاری گذاشتیم. مثلاً این طرح شجرهٔ طیبه یا تقویم مال سال امام جواد است؛ بله. مثلاً همین سحرخوانی ماست یادگاری حضرت زینب بود؛ سال حضرت زینب. کربلا، کاروان‌های کربلای هر سال هیئت یادگار سال امام حسن بود. یادتان باشد این «أمن آمنه» که کانال خیریهٔ هیئت است یادگار سال حضرت آمنه بود؛ مادر حضرت پیغمبر. هر سال یک یادگاری. سال حضرت محسن یادم است که ما به تربیت فرزند پرداختیم و لالایی‌هایی ساخته بودیم که وزن و قافیه و ردیف و نوای زیبایی داشت. گفتیم شب‌ها با این‌ها بچه‌هاتان را بخوابانید. هر سال.

امسال برای حضرت خدیجه‌اش کاری نکردیم. دارد هم تمام می‌شود تا شب قدر. دیشب که بحث گذشت حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها را که بیان کردیم، الحمدلله الان هم که این همدلی و وادی همدلی راه افتاده، ایران همدل، و دارند طلا خانم‌ها می‌دهند به لبنان و کمک می‌کنند. حقش هم هست و دم همه‌شان گرم. خوش به حال کسی که دارد و می‌دهد.

من خواهشم این است که اگر قول بنده را قول می‌دانید بار سنگین است. خیلی هم سنگین است. من دارم می‌روم زیر بار. برای اینکه خب کسی شاید دوست داشته باشد که تو مملکت خودش هم هدیه‌ای کند. ما گفتیم بیاییم باقیات الصالحاتِ طلایی تو جمع خودمان باقی بگذاریم. بنده به شما قول بدهم در دو وادی هزینه کنیم هدیهٔ طلایی شما را. الان فقط هم خانم‌ها نیستند؛ بعضی از آقایان طلا جمع می‌کنند. برای دو چیز: یکی تربیت نفوس، یکی نشر حقایق و معارف. این قول را من به شما می‌دهم تحت نظارت خودم. حالا چه آن‌هایی که از شهرهای مختلف از این جلسات به صورت مجازی بهره می‌برند، چه داخل هیئت. بعد تو کانال أمن آمنه هم می‌گوییم آدرسی را مشخص کنند چون می‌خواهند هدیه کنند؛ یک سری شهرستان‌اند بدانند به کجا پست کنند. این‌ها جمع شود روی هم. اصلاً شاید توانستیم یک جا را بخریم یا همین جا را بخریم. چرا هی منتظر بشویم یک آدم مثلاً گردن‌کلفتی، پولداری بیاید بخرد؟ خودمان چرا نخریم؟ ها. بعد باقیات الصالحات بشود برای نسل بعد. جمعش کنیم روی هم یک کاری باهاش بشود. هر کاری هم باهاش بکنیم ما اطلاع به اطلاع شما می‌رسانیم.

سال حضرت خدیجه گفتم این هدیه‌مان باشد. من اینکه به شما می‌گویم خدا حق همسرانتان را که اینجا نشسته‌اید بر شما حلال کند. چون خانمم امشب نیست می‌گویم؛ چون اگر می‌شنید به من تذکر می‌داد. به من گفته حق نداری پشت بلندگو هیچی از من بگویی، تعریفی از من بکنی. ولی من وظیفهٔ خودم می‌دانم ولو ایشان به من تذکر بدهد. واقعاً حق همسرم را خدا بر من حلال کند. اگر من دارم می‌گویم یکی از پروپاقرص‌ترین آدم‌هایی که پاکار این قصه بود خود ایشان بود. ما که کاری نکردیم. ولی تو این مدت بیست سالی که با هم ازدواج کرده‌ایم هر وقت یک تکه طلایی — چه خودم توانستم برایش بگیرم چه دیگری — همه را خرج این هیئت و خیریهٔ این هیئت کرد. هیچی ندارد که بدهد. یعنی من اگر می‌گویم الحمدلله از درون اول از خانوادهٔ خودم این کار را شروع کردم. اگرچه شما ظاهراً می‌بینید حاجی‌تان دورش شلوغ است: آه پسر حاجی، دختر حاجی، همسر حاجی. ولی خیلی خودمانی و خیلی در لفافه عرض کنم غریب‌تر از بنده میان شماها نیست و خانوادهٔ من. این را به شما بگویم.

ان‌شاءالله ما همه‌مان خرج حضرت صدیقهٔ طاهره بشویم بدون هیچ ادعایی و این یادگار از سال حضرت خدیجه برای ما بماند، یک باقیات الصالحاتی بشود؛ به شرط اینکه همه لبیک بگویند.


دعا برای آقا

خب دعا که کردیم درسته دعا کردیم دیگر. بیایید همه — این‌قدر که امشب قشنگ بود — دست به دست هم بدهیم برای سلامت آقامان با هم دعا کنیم. «بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«ٱللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ ٱلْحُجَّةِ بْنِ ٱلْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ فِي هَٰذِهِ ٱلسَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات حجت بن الحسن — درودهایت بر او و بر پدرانش — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده‌بان باش، تا او را در زمینت به فرمان خود جای دهی و در آن زمانی دراز برخوردارش گردانی.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.