ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 107

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

سورهٔ قدر و افتتاح جلسه

برای اینکه ان‌شاءالله دل‌ها آماده شود: عرض کردم که در این حدود صد جلسه، موضوع لقاء الله دارد به بار و به ثمر و به نتیجه و به قله می‌رسد. لذا توجه امشب خیلی مهم است. دیشب نبض بحث را رها کردیم؛ ان‌شاءالله همان‌جا می‌خواهیم دوباره به دل بحث برویم.

برای اینکه خدا کمک کند، همه با هم هدیه می‌کنیم به صاحب جلسه سورهٔ قدر را؛ همه با هم زمزمه کنیم.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ ٱلرَّجِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ فِى لَيْلَةِ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر نازل کردیم.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی که شب قدر چیست؟

«لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ خَيْرٌۭ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍۢ» (قدر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب قدر بهتر از هزار ماه است.

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍۢ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب، به اذن پروردگارشان، برای هر امری فرود می‌آیند.

«سَلَٰمٌ هِىَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ ٱلْفَجْرِ» (قدر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن شب تا طلوع فجر، سلام است.

صدق الله العلی العظیم. صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج او شتاب کن.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ادامهٔ رسالهٔ نور وحدت؛ خالص من سرّه

به این بخش از رسالهٔ نور وحدت مرحوم خواجه حوراء مغربی رسیده بودیم که علامه طباطبایی ذیل آن، حدیثی از امام صادق صلوات‌الله‌علیه بیان کرده‌اند و منظور از «خالص من سرّه» را گفته‌اند: این سرّ، همان سرّ الله است.

شاگرد علامه، حضرت آیت‌الله جعفری تهرانی، از آن معامله‌ای که در حدیث امام صادق صلوات‌الله‌علیه آمده سخن می‌گوید: شخص خالص با خدا معامله می‌کند — خالص من سرّه — و خدا هم خالص من شکره، بهترین تشکر را از او به جا می‌آورد.

نکته‌ای را شاگرد ایشان ادامه می‌دهد؛ بخوانم تا برای بحث آماده شوید.


قبل از معامله: عنیت و منیّت

کمالات را از خود دانستن

قبل از معاملهٔ عنیت و خالص من سرّه، عنیت و هستی و ذات و صفات و کمالات را از خود می‌دانستند — یا خیال می‌کردند. یعنی قبل از اینکه به این معامله برسند، فکر می‌کردند خودشان صاحب کمالات‌اند. همه‌اش همین می‌شود: یک «منم» توی کار است. یک خودیتی، یک عنیتی، در برابر خدا: خدا و من؛ امام و من. «من عبادت کردم. من برای حضرت زهرا عزاداری کردم.» این «من» توی آن هست.

می‌گوید قبل از این معامله احساس می‌کنند هر کمالی که به دست می‌آورند — چه از حیث نظری و چه از حیث عملی — مال خودشان است، از خودشان است، به خودشان انتساب می‌دهند.


بعد از معامله: صحیفهٔ خالی و فقر ذاتی

کتاب وجود خالی از منیّت

بعد از این معامله که خالص من سرّه است، چه می‌شوند؟ حضرت فرمود خالی می‌شوند از درون. ظاهراً در حدیث بود که صحیفه‌شان، صحف‌شان، آن کتاب‌شان — نامهٔ اعمال، هرچه می‌خواهید فرض کنید — آن‌سو خالی است. وقتی به صحنهٔ قیامت می‌روند، علامه طباطبایی فرمود منظور خودشان‌اند. این صحیفه یعنی کتاب وجود خودشان. کتاب وجود خودشان خالی است، خالی است، خالی است. از چه خالی است؟ از این عنیت. از این منیّت. دیگر «منی» در کار نیست.

بعد از معامله چه اتفاقی می‌افتد؟ بعد از معامله و ادای امانت — «عملوه» در حدیث بود: این‌چنین عمل می‌کنند — هستی و کمالات همه را از حق سبحانه و تعالی مشاهده می‌نمایند. پس انسان باید عنیت حق سبحانه و تعالی را عنیت خود نداند.

اینکه خدا «أنا أنا» می‌گوید، آن أنا أنا همهٔ فیض است، همهٔ خیر، همهٔ نور، همهٔ جمال، همهٔ کمال؛ ذو الجلال والإکرام پیش اوست. اما ما چه؟ ما ذاتاً فقیریم. نه اینکه یک چیزی هستیم که در عین بودن، فقر هم داریم. نه؛ اصلاً بودن ما عین فقر ماست. این دو تا فرق می‌کند.

دیده‌اید کسی هست، چیزی دارد و حالا فقیر است: یک موجودیتی دارد، یک عینیتی دارد؛ هست و حالا فقیر هم هست. می‌گوید نه؛ اصلاً ما عین فقریم. اما خدا عین غناست. عین بی‌نیازی است. عین علم است. مطلقاً عین کمالات است. عین نور است. عین علم است. تا جایی که گفتیم وقتی به مراتب عالیه می‌روی، آنجا اسم خدا می‌شود علم: خدا علم است، خدا نور است؛ عین ذاتش می‌شود.


برداشتن حجاب عنیت و غفلت

بعد می‌فرماید که عنیت حق را به حق بدهد تا حجاب غفلت از معرفت ذاتی او برداشته شود؛ غفلت از معرفت ذاتی‌اش؛ و خورشید حقیقت به ارتفاع حجاب عنیت و غفلت ظاهر و هویدا گردد. از حجاب عنیت و غفلت، خورشید ظاهر و هویدا شود.


اشاره به وسیله

بعد می‌زند به بحث وسیله. حقیقتش را بگویم: من نمی‌دانستم که قصهٔ وسیله در قرآن این‌قدر ظریف‌تر از آن چیزی است که ما فکر می‌کردیم. ما فوقش می‌گفتیم «وابتغوا إلیه الوسیلة» یعنی با یک وسیله بیا؛ یعنی با امام بیا؛ یعنی با کسی، با یک آبرومندی بیا.

«وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ» (مائده/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌سوی او وسیله بجویید.

بعد علامه چیز دیگری را بیان می‌کند که ان‌شاءالله اگر توفیق شد فردا شب. پس به اینجا رسید این تکملهٔ بحث کتابی که دیشب دست گرفتیم: نور وحدت، ما را به اینجا رساند که آن خالص من سرّه، آن سرّ — قبل از اینکه حجاب برداشته شود — یک «منی» در وجودمان بود و با آن خدا را عبادت می‌کردیم. عبادت می‌کردیم تا به جایی برسیم.


سطح عبادت: حاجت، طمع، منیّت

چرا به هیئت آمده‌ای

آقا، برای چه امشب آمدی هیئت؟ آمدم حاجتم را بگیرم. خیلی حاجتم سنگین است؛ دیگر امشب آمدم حاجتم را بگیرم. بد نیست. نمی‌گویم این بد است؛ اما خیلی سطحش پایین است. بعد از چهل سال هیئت‌آمدن نباید هنوز این حرف‌ها را بزنیم.

برای چه می‌آیی؟ حتی این را هم بردارم از شما که «چون هر که می‌آید اینجا، امام زمان دوستش دارد.» حتی این را — که این معاملهٔ بالایی است؛ سطحش این بالا است؛ مثل آن حاجت‌گرفتن نیست؛ این باز قابل تأمل است — اما این هم باید برداشته شود. اصلاً «منی» نباید وجود داشته باشد.

آقا چرا نماز شب می‌خوانی؟ چون می‌گویند رزقت زیاد می‌شود، چهره‌ات نورانی می‌شود. آقا چرا ختم قرآن می‌خوانی؟ یک سورهٔ واقعه بخوان دیگر. نه؛ ختم قرآن اصلاح مزاج می‌آورد و من تا مزاجم اصلاح نشود حال عبادت نمی‌کنم. آقا چرا هر شب که می‌خوابی سورهٔ واقعه می‌خوانی و می‌خوابی؟ چون کسی که این کار را بکند قیامت جزو موحدین امیرالمؤمنین محشور می‌شود. همه‌اش چرتکه انداخته؛ در طمع این چیزها دارد عبادت می‌کند.

برای چه آمدی کربلا؟ چون هر که می‌آید کربلا تمام گناهان قبل و بعدش را خدا برمی‌دارد. اصلاً چرا آمدی سمت امیرالمؤمنین؟ چرا؟

حتی خطرناک می‌شود. این عنیت و دویّت و ثنویّت کار را به جایی می‌رساند که وقتی در دل ولایت، در لجّهٔ موج دریا و بحر ولایت، غرق و غوطه‌وری، باز از خودت دم می‌زنی. چرا آمدی در خانهٔ امیرالمؤمنین؟ چرا اصلاً شیعه شدی؟ چرا ولایت را پذیرفتی؟ حرف بد، حرف خطرناک می‌زنی. حرف درست است؛ اما تو دیگر نباید بزنی. این را بده برای آنهایی که بیرون از گودند. می‌گوید حرفم درست است. روایت می‌خواند؛ خیلی هم خوب است؛ خیلی هم خوب است. اما از دل این روایت چیزهای دیگر باید دربیاید؛ نه این‌قدر نگاه سطحی باشد.


روایت سلمان؛ ظاهر سیاق و نگاه عمیق

ظاهر روایت و رفتن سلمان

دوست داشتید یک شب تا صبح روی همین روایت کار می‌کردیم تا ببینیم چه نگاه‌هایی از آن درمی‌آید. حالا نگاه سطحی‌اش چیست؟ همان ظاهر سیاق روایت. چیست؟ که پیامبر در اثنای جنگ نگران حال امیرالمؤمنین بود. آن‌قدر که عاشق مولا بود. فرمود اگر کسی خبر سلامتی امیرالمؤمنین را برای من بیاورد، یک حاجت مستجاب پیش من دارد.

سلمان بلند شد. گفت من این کاره‌ام. باید بروم حاجت مستجاب را از آقا بگیرم. خبر سلامتی امیرالمؤمنین را بیاورم. رفت. کسی هم جگر نداشت نزدیک شود. آن بحبوحهٔ جنگ بود؛ مولا در عین وسط جنگ بود. هر کسی نمی‌توانست تا آنجا برود. برای همین کسی پا نشد جز سلمان. رفت، دید آقا سالم است و دارد می‌جنگد، برگشت. آمد گفت: یا رسول‌الله، مژده بدهم که این‌طور بود و دیدم مولا سالم بود، داشت می‌جنگید.

وعده وفا. پیامبر فرمود خب چه می‌خواهی؟ گفت اجازه می‌دهید تأمل کنم یک ذره؟ سریع حاجتم را نخواهم. خیلی زیرک بوده. اگر جز سلمان بود می‌باخت.

سلمان چه کرد؟ از خودش حرف زد؟ همین‌جا معلوم می‌شود سلمان کیست؛ «سلمان منّی». اصلاً هیچی نگفت. فقط آمد خبر را داد. پیداست که برای آن حاجت نیامده. دید پیامبر دل‌نگران است؛ آمد دل‌نگرانی‌اش را رفع کرد. حالا بفرمایید حاجتت را بخواه. رسول‌الله فرمود بگو دیگر. چیزی نگفت. گفت اجازه می‌دهید تأمل کنم؟ یعنی من برای حاجت نیامدم. آمدم دل‌نگرانی شما را بردارم. این نکته را دارم می‌گویم؛ این را هر کسی توجه نمی‌کند.

حالا فرمایش پیامبر است. دیگر نباید اینجا هم لوس باشد بگوید نه، نه، من هیچی نمی‌خواهم. غلط کردی که نمی‌خواهی. پیامبر گفته بخواه. مثل اینکه بگویم نه من هیچ دعایی نمی‌خوانم. غلط کردی که نمی‌خوانی.

«ٱلدُّعَاءُ مُخُّ ٱلْعِبَادَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دعا مغز عبادت است.

گفته‌اند بخوان؛ اما نه هر دعایی. مثلاً بروی حرم امیرالمؤمنین خودت را بکشی؛ کلی هم اربعین بیچاره شوی؛ زن و بچه را اسیر کنی در آن گرما و گرفتاری؛ برسی آنجا بگویی یا امیرالمؤمنین چیپس بده، پفک بده، آدامس بده. خاک بر سرت؛ پاشو برو بیرون؛ خجالت بکش. ملائکه باید تو را از آنجا بیرون کنند. چیپس و پفک به هر کس یک چیزی است؛ بی‌ادبی است آقا. آنجا از مولا جز خودش را بخواهی، ملائکه به صورتت می‌زنند. این درد را الان نمی‌چشی؛ در قبر می‌چشی.

رفت پیش خود مولا. دید جنگ خوابیده و مولا غرق خاک و خون است. در آن وضعیت گفت: یا علی، پیامبر از من خواسته و مژده‌ای داده؛ من چه از او بخواهم؟ ببینید رفت سراغ خودش؟ گفت شما بگویید من چه بخواهم. پیامبر امر کرده؛ شما بگو من چه می‌خواهم. چقدر قشنگ است. اصلاً چیزی برای خودش قائل نیست.

امیرالمؤمنین چه فرمود؟ فرمود برو به پیامبر عرض کن: من سرّ مگو می‌خواهم. سرّ مگو.


علیکم بالدرایات؛ فهم حدیث نه نقل حدیث

قابل توجه آنهایی که توقع دارند. بعضی توقع دارند اینجا بنشینیم خطابی و اقناعی حرف بزنیم: گناه نکن به این دلیل؛ حدیث بگویم، داستان بگویم، روایت بگویم، همین‌طور بروند.

«عَلَيْكُم بِٱلدِّرَايَاتِ لَا بِٱلرِّوَايَاتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر شما باد به درایت‌ها، نه به روایت‌ها.

خودشان فرموده‌اند: بر شما باد بر درایت، یعنی فهم حدیث؛ نه روایت. هی روایت را بگویی و بروی. یک روایت را بگذار پانصد جلسه روی آن کار کن. این روایات چه درون‌مایه‌ای دارند.

امیرالمؤمنین فرمود برو سرّ مگو بخواه. آمد به پیامبر عرض کرد: یا رسول‌الله، خودتان امر کردید من آمدم. من از شما سرّ مگو می‌خواهم. پیامبر لبخند زد. فهمید کار، کار خودش نبوده. فهمید کی این را گفته. گفت امیرالمؤمنین؛ جانم علی، جانم علی، جانم علی.

پدر و مادرمان را دعا کنیم. آقا مهدی که از امیرالمؤمنین می‌خواند، همان وسط سینه‌زنی و شور علی علی باید برای پدر و مادرتان دعا می‌کردید. روح همهٔشان شاد اگر رفته‌اند؛ اگر هستند عزت دنیا و آخرت خدا نصیبشان کند. به حسابشان صلوات جانانه بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

شب چهارم است. مثل قدیم‌ها که فصد می‌کردند — رگ باد می‌کرد، یک تیغ کوچک می‌زدند تا بفاشد — دارم با شما همان کار را می‌کنم؛ هنوز آن تیغه را نزده‌ام که بزنم و راحتتان کنم.


سرّ مگو: نوک سوزن و محبت علی

بردن محبت، نه گذاشتن آن

حالا پیامبر سرّ مگو را چه بیان کرده؟ فرمودند سلمان برو سوزن و آب بیاور. اینجا را دیگر احتمالاً شنیده‌اید. نوک سوزن را رسول خدا زدند توی آب. فرمودند سلمان، چقدر آب نوک این سوزن است؟ فرمود چیزی نیست؛ چون نوک سوزن است دیگر. فرمودند اگر کسی به قدر این نوک سوزن محبت علی را با خودش ببرد از این دنیا — ببرد مهم است —

«مَن جَآءَ بِٱلْحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» (انعام/۱۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که نیکی بیاورد، ده برابر آن برای اوست.

ده برابر. اگر ببرد؛ بردن مهم است. خیلی‌ها اینجا می‌گذارند و می‌روند.

لحظهٔ مرگ هم آن ملکات نفس است که بروز می‌کند. اگر ملکهٔ وجودی نشده باشد و صرفاً لقلقهٔ زبان باشد و مثل علم فکری و حفظ زیاد، به درد هیچ کاری نمی‌خورد؛ اصلاً لال می‌شوی. ملکات وجودی. همان چیزی که وقت گناه جلوت را می‌گیرد؛ نمی‌گذارد گناه کنی؛ از مولایت خجالت می‌کشی؛ ملکه شده برایت.

بعد فرمودند که اگر کسی به قدر این نوک سوزن محبت علی را با خودش از این دنیا ببرد، آتش جهنم برایش حرام است. حالا سلمان لبخند زد.

توجه کردید؟ حالا کسی بیاید بگوید شما چرا شیعه شدی؟ برای اینکه آتش جهنم به من حرام باشد. روایت درست است؛ اما تو چرا این سوءاستفاده را از آن می‌کنی؟ اصلاً باید خیلی رفته باشی بالاتر، رشد کرده باشی. این مال آن مبتدی‌هاست که بکشندشان توی یک وادی. این دام عشق است که بیایند.


حجاب نور: محو صاحب‌خانه نه لوستر

وقتی آمدند، مثل کسی که برود خانهٔ یک نفر و اصلاً غافل باشد از صاحب‌خانه و میزبان. هی مبل و لوستر و یخچال. یک سری این‌طوری هستند؛ تا حتی پوشک بچه را هم نگاه می‌کنند چه پوشکی تن بچه کرده. به تو چه؟ این چه فضولی‌ای است؟ کمد طرف را یواشکی باز می‌کنند. یک سری این‌طوری هستند؛ مریض‌اند اصلاً. آقا حواست به صاحب‌خانه باشد. نباید این چیزها را ببینی. اصلاً بی‌ادبی است بروی خانهٔ کسی محو داش‌داش شوی. باید محو خودش شوی.

حالا ما گرفتاریم. به این می‌گویند چه؟ حجاب نور. حجاب ظلمت را که دیگر باید کسی که واقعاً دم می‌زند نوکر حضرت زهرا هستم، برداشته باشد: یعنی گناه، یعنی معصیت. هر چیزی که به گند معصیت می‌رود، آن دیگر باید تمام شده باشد. ما گیریم توی حجاب منیّت؛ حجاب نورانیّت که ریشه‌اش خودخواهی است. عبادت می‌کند برای خودش. امام را می‌خواهد واقعاً. دوست امیرالمؤمنین شده؛ اما به خاطر خودش می‌خواهد. و خدا هم جزا می‌دهد؛ خدا هم می‌بردش؛ هرچه وعده داده به او می‌دهد. بالاخره حق، این کلمات حق‌اند.

«ٱلْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ وَعَلِيٌّ مَعَ ٱلْحَقِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حق با علی است و علی با حق است.

اما این کجا، تا بگوید «فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی»؛ اصلاً حجاب را بردارد بگوید بنده، بیا توی جمع بندگان خودم، بهشت خودم. بهشت خودم چیست؟ مگر چند تا بهشت داری؟ بهشت خودم یعنی آغوش خودم. یعنی بیا توی خودم. یعنی تو من شو. یعنی حجاب نورانی هم برداشته شود. یعنی لقاء الله. این یعنی لقاء الله.


نفس مطمئنه؛ جلودار حسین بن علی

کی جلودار این قصه بوده؟ این آیه در شأن کیست؟

«يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفْسُ ٱلْمُطْمَئِنَّةُ» (فجر/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرام‌گرفته.

«ٱرْجِعِىٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةًۭ مَّرْضِيَّةًۭ» (فجر/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌سوی پروردگارت بازگرد، خشنود و پسندیده.

«فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى» (فجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگانم درآی.

«وَٱدْخُلِى جَنَّتِى» (فجر/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به بهشتم درآی.

حضرت حسین بن علی؛ امشب زیارت، شب زیارتش است. هر کس که او جلودارش است و او اباعبدالله، این باید بنده شود، عبدالله شود، که او بشود پدرش؛ پدر دستش را بگیرد ببرد.

اینجا دیگر باید اگر کسی بخواهد به آن مقامی برسد که زیارت حسین مساوی می‌شود با زیارت الله در عرش — یعنی این. یعنی اینکه دیگر اصلاً حجاب‌ها همه برداشته شود. الله اسم جامع؛ تا اینجاها را گفتیم.

حالا آقا این کار خیلی سخت است. می‌گویی زیارت امام حسین بدون حجاب ظلمات و نورانی. خب سخت است آقا جان. بله قبول دارم سخت است. کار هیچ‌کدام از ما نیست. هیچ‌کس. کی این کار را انجام می‌دهد؟ کی این حجاب را از ما برمی‌دارد؟ فقط یک نفر می‌تواند.


عمل صالح چیست؟ منیّت حتی در شهادت

تفکر در وحدت، نه پذیرش لفظی

آن هم رسیدیم به آن آیه‌ای که قرائت کردیم و گفتیم امام صادق صلوات‌الله‌علیه پرده‌برداری کرده. چه بود؟

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد، باید کاری شایسته کند.

هر کس که می‌خواهد پروردگارش را ملاقات کند، «عملی صالح» کند. این عمل صالح چیست؟ اگر منظور این عمل متعارف صالح باشد، همهٔ اعمال صالح‌اند. اما نیتت منیّت بوده: خودت به درجات عالیه برسی. حتی شهید؛ چرا؟ چون شهادت بالاترین مراتب است. این هم منیّت است: من می‌خواهم برسم. اینها همه — شهادت، این همه — یک منیّتی، یک خودخواهی توی آن دارد.

اینجا همهٔ زورش را مرحوم خواجه حوراء مغربی توی این نور وحدت — که یک آن آنجا به او عنایت می‌شود — می‌نویسد به یادگار تا به من و شما برسد. بزرگان مثل علامه طباطبایی و شاگردهایش قلم زدند؛ این را به من و شما لبّش را رساندند: نمی‌رسی به این نور وحدت جز اینکه تفکر کنی در وحدت.

بعد شاگردهای علامه می‌گویند تفکر در وحدت دیگر چیست؟ پذیرش وحدت کفایت می‌کند. می‌فرماید نه. من و شما از پذیرش وحدت هم یک منیّتی توی‌مان هست. «با خدا باش پادشاهی کن؛ بی‌خدا باش هرچه خواهی کن.» چرا آقا شما با خدایی؟ می‌خواهم پادشاه باشم. ببین: منیّت است که باشم من.

یعنی هرچه نگاه می‌کنی آقا کار خوبی است، نورانی است؛ اما توی آن حجاب است. حجاب چه؟ خودخواهی. به آن می‌گویند انّیت، ثنویّت، دویّت. اگر خداست، وحدت است، تمام. دیگر تو چه کاره‌ای؟ تو کی هستی که خودت را می‌بینی؟ اصلاً تو چیزی را تعیین نکن.


سلمان و بهشت علی؛ افتادن حجاب نورانی

مگر سلمان نیامد؟ مولا به او گفت می‌خواهی جایگاه خودت را توی بهشت همین الان ببینی؟ سلمان گفت بله. دو تا انگشت مبارکش را باز کرد مولا. نگاه کرد از لای دو تا انگشت. حالا این هم فلسفه دارد. خیلی چیزها من به شما بدهکارم؛ یکی‌اش هم همین حرف‌هاست. توی هر منبری دقت کنی می‌گویم باشد طلبت. این بدهی ما به شماست. چقدر بدهی داریم به شما؛ حالا کی بشود بدهیم.

چرا دو تا انگشت مبارک؟ مثلاً روی کف دست نمی‌شد؟ یا اصلاً روی همان آسمان نمی‌شد؟ دو تا انگشت، و بین دو تا انگشت مبارک حضرت نشان داد. سلمان جایگاه خودش را دید. آه چه خبر؛ سلمان من الأبعد، جایگاهش دیگر بالاترین جاهاست؛ علیّین.

بعد گفت می‌خواهی همین الان بگویم از خدا بخواهم همین الان بروی؟ افتاد به گریه. اگر غیر از سلمان بود نمی‌افتاد به گریه. می‌گفت آره همین الان؛ عشق است؛ راحتم کن. ولی چرا افتاد به گریه؟ فرمود علی جان، بهشت هم تویی. من بدون تو کجا بروم؟ جای بهشت من آنجاست که تو باشی علی جان. این است. این افتادن حجاب نورانی است.

حالا اگر آدمی بود مثل من و شما چرتکه گذاشته بود: با علی بودن یعنی همهٔ افتخارات نصیبت شود. بله بگذار بروم کیفم را بکنم. بفرمایید برو توی بهشت، بخور بخواب بچرخ، معذّب نباش، کیف کن. حرف‌ها چیست؟


هیئت و برداشتن حجاب؛ زبان دل

هیئت این بلاها را دارد سر ما می‌آورد. این حجاب‌ها را برمی‌دارد. چرا این‌قدر خاک می‌خوری؟ بس است دیگر؛ خجالت بکش. این همه آدم می‌آیند توی این هیئت عشق و حالشان را می‌کنند؛ مصرف‌اند. واقعاً هم به فیض می‌رسند می‌روند. تو چرا می‌آیی زودتر می‌آیی بخاری را روشن می‌کنی، چراغ می‌گذاری بالای خواننده. شب اول من داد زدم سر بچه‌ها. چرا؟ گفتند آقا حسین کور شد چشمش؛ یک چراغ بگذارید. سریع زدند؛ محیط را آماده کردند. چرا می‌آیی وقت می‌گذاری؟ آقای صوتی برای چه وقت گذاشتی؛ قبلش بعدش همه رفتند و می‌ایستی جارو می‌زنی. نمی‌دانم چه می‌شود. من دنبال چه هستی؟ نمی‌دانم. اصلاً زبانش لال است بگوید دنبال چه هستم. نمی‌دانم. دلم، دلم. دلم می‌گوید. این دلم را یکی برده. عاشقم. عاشقم آقا. بعد هم نشانه‌هایش را فردا شب به شما می‌گویم. می‌توانید از نشانه‌هایش تشخیص دهید که هستید یا نیستید.


لبّ مطلب: سرّ الله، فنا و بقا

اما برویم سراغ لبّ مطلب و نفس. کی این را برمی‌دارد؟ آن عمل صالح چیست که بار ما را برمی‌دارد و حجاب نورانی و همه را به یک‌باره برمی‌دارد؟ یعنی چه؟ یعنی ما را از منیّت‌مان، از خودخواهی‌مان، از این عنیت و اسم انّیت می‌کَند؛ که آن سرّی است بین ما و خدا طبق این روایت که دیشب خواندیم. سرّ الله این است؛ آن عینیت تو است. آن مکمن غیبت است. آن پنهانِ پنهانی‌ترین رتبهٔ باطنی‌ات است. سرّ سرّت است. سرّ الله یعنی سرّ السرّ. یعنی اصلاً آن را که برداری فنا رخ می‌دهد. یعنی دیگر تو نیستی. ولی باید برداری.

آقا برای چه بردارم؟ من می‌ترسم از اینکه نباشم. من اصلاً از نبودن می‌ترسم. از مرگ چرا می‌ترسم؟ چون دیگر نیستم. نمی‌فهمد. نه؛ آن را که برداری بعد می‌بینی که بقای خدا هم با معرفت است. باز بقاء الله رخ می‌دهد و تو دیگر باقی هستی. باز اگر کسی بیاید گول آن بقاء الله را هم بخورد برود، باز فنا نیست. این را هم بگویم. حالا ول کن؛ وگرنه این حرف‌ها را خیلی در اندازه‌ای گنده‌تر از دهن من بزنیم، خودم خنده‌ام می‌گیرد.


امام صادق: عمل صالح معرفة الإمام است

ببینیم امام صادق چه فرمود. خدا شاهد است که نیت کردم تا نشستم روی منبر بگویم امام صادق صلوات‌الله‌علیه چه فرمود. چون دیشب همین‌جا بحث را جمع کردم. چه کنم؟ یک سری چهرهٔ جدید می‌بینم و بعضی‌ها هم می‌بینم که توجه نداشتند. از دیروز تا حالا خیلی فکر و قصه نکرده‌اند؛ رها رفته‌اند دوباره آمده‌اند می‌خواهند وصل شوند. یک مقدمه‌ای می‌خواهد.

بعضی‌ها هم به مدیر کانال پیام داده بودند. جای شکر دارد واقعاً. گفته بودند ما حیرت‌زده شدیم این چند شب. حیرت کردیم. این حرف‌ها ما را به حیرت انداخته و به شدت رفته‌ایم توی فکر. بله احسن. این درستش است.

امام صادق صلوات‌الله‌علیه فرمود. می‌خواهم به شما بگویم که این عمل صالحی که —

«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًۭا يَرَهُۥ» (زلزله/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که هم‌وزن ذره‌ای نیکی کند، آن را می‌بیند.

و آن «فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا»: هر کس که امید دارد پروردگارش را ملاقات کند، این عمل صالح چیست؟ فرمودند: بسمه‌تعالی، معرفة الإمام. معرفت امام.

حالا می‌خواهم به شما بگویم چرا معرفة الإمام. ببینید اگر کسی همین یک آیهٔ قرآن برایش جلوه کند، به معرفت امام رسیده و حجاب‌های نورانی به یک‌باره همه از او برداشته می‌شود؛ آن خودخواهی. بستر اعمالش دیگر خودخواهی نیست. فنا فی الله رخ می‌دهد. شهید هم می‌شود؛ چه با شهادت ظاهری بمیرد چه نمیرد. لذا اینجاست که فرمود:

«مَن مَاتَ عَلَىٰ حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَاتَ شَهِيدًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر دوستی خاندان محمد — درود خدا بر او و خاندانش — بمیرد، شهید مرده است.

یک جا دیگر فرمود: حبّ علی بن أبی‌طالب. «مات شهیدا.» اینکه فرمود شیعهٔ علی شهید می‌میرد. خب این همه شیعه مردند؛ ظاهراً شهید نمردند. یعنی این؛ منظور این است. به مقام شهود می‌رسد. لقاء الله برایش آماده است. اما به چه صورت؟ با معرفت امام.


چرا معرفت امام حجاب نورانی را می‌ریزد

امام میزان است؛ تو هیچ

چرا معرفت امام حجاب نورانی را به یک‌باره همه را می‌ریزد؟ به جهت اینکه شما وقتی امام را نگاه می‌کنی:

«وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ فِىٓ إِمَامٍۢ مُّبِينٍۢ» (یس/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیزی را در امامی آشکار برشمرده‌ایم.

همه چیز در او احصا شده. همهٔ علم در اوست. دارم کمکت می‌کنم مطلب را بگیری. همهٔ نور در اوست. همهٔ جمال در اوست. همهٔ جلال در اوست. از نظر نگاه بازاری‌ها و تجار و دنیا‌پرست‌ها، اینها همه پول پیش اوست. هرچه دارایی در این عالم هست توی دامن اوست، توی دست اوست، در خانهٔ اوست. همهٔ عزت آنجاست. همهٔ علم آنجاست. همهٔ حکمت آنجاست. همهٔ محبت آنجاست. اصلاً چه بگویم؟ خدا آنجاست. حق آنجاست. درست شد؟

وقتی شما این‌طوری نگاه می‌کنی بعد می‌شنوی که:

«نَحْنُ مَوَازِينُ ٱلْقِسْطِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم ترازوهای داد.

«أَنَا مِيزَانُ ٱلْأَعْمَالِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من ترازوی اعمال‌ام.

علی علیه‌الصلاةوالسلام — که این‌طوری امشب دست از پا نمی‌شناختی در برابر اسمش، چه برسد خودش — میزان است، میزان. بعد خجالت‌زده می‌شوی. اعمال خودت — دقت کن دارم می‌رسم به مطلب — خودت را نگاه می‌کنی هنوز. اما این دفعه چه‌جوری نگاه می‌کنی؟ هیچ. آقا اگر او میزان است من چه بگویم؟ اگر او علم است من چه؟ اگر او نور است من چه؟ اگر او حکمت است من چه؟ اگر او حق است من چه؟ اگر او جمال است من چه؟ اگر او جلال است من؟ همین‌طور می‌افتی؛ اولش دست و پا را گم می‌کنی؛ دست‌پاچه می‌شوی؛ حریم نگه می‌داری؛ کنار می‌روی. اینها مقاطع زندگی است؛ باید باشد.

این‌طوری سرش را بیندازد پایین سریع برود توی حرم. بله اگر هم این‌طوری بود یک مقطعی این بلا سرش می‌آید دیگر نمی‌کند. می‌شود از دور حرم را نگاه می‌کند، نگاه می‌کند گریه می‌کند. تو کی بودی من نمی‌فهمیدم؛ هر روز می‌آمدم دورت می‌نشستم، حریم نگه نمی‌داشتم، بی‌ادبی می‌کردم. ولی این ماندن توی این حالت هم خوب نیست. بعد دوباره باید برگردد. حالا خدا.

بعد خجالت‌زده می‌شود. بعد از خودش بدش می‌آید. بعد اصلاً حاضر نیست هیچ‌کس از او حرف بزند. کسی تعریفش را بکند بدش می‌آید. شما نگاه کنید حجاب‌ها چه‌جوری دارد می‌افتد. هیچ‌کس تعریفش را بکند بدش می‌آید. کسی اصلاً این آقا را حساب کند بدش می‌آید. کسی بیاید توی جمع او را صدر مجلس بنشاند — اصلاً فرار می‌کند از اینکه جایی اسمش مطرح شود. از اینکه جایی مطرح شود اصلاً. اصلاً توی هر وادی بدش می‌آید. اصلاً می‌خواهد نباشد. هرچه باشد تو باشی. من کیم و چیم؟ من می‌خواهم فقط به تمام عالم این را برسانم که حق با علی است و علی با حق است. اصلاً می‌خواهم آقا بیاید؛ چه من باشم چه نباشم.

من بی‌معرفت می‌گویم تا من هستم آقا بیاید. وقتی این پرده برداشته شد می‌گوید آقا اصلاً آیا آقا بیاید؟ اصلاً خواست هر کاری با ما بکند، گردن من بزند. اصلاً بیاید؛ چه او را دوست داری.

حالا نشانه‌هایش را فردا می‌گویم. اجازه ندارید الان من ورود کنم چون بحث کشیده می‌شود بعد خسته می‌شوی. شب شهادت هم هست. گریه تمام کردی جانت درآمده. نشانه‌هایش باشد برای فردا.


بنفسی أنت؛ ام‌البنین در برابر امام

اما این نگاه به امام کاری با من و شما می‌کند که یک‌دفعه دادت بلند می‌شود. می‌گویی:

«بِنَفْسِي أَنتَ وَبِأَبِي أَنتَ وَأُمِّي وَمَالِي وَأُسْرَتِي وَأَوْلَادِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جانم به فدایت، و پدرم و مادرم، و مالم و خاندانم و فرزندانم.

نه من خودم؛ بلکه پدر و مادرم که عزیزترین کسانم‌اند فدایت شوند؛ و مالم و عسرتم و اولادم؛ همه، همه، همه.

حالا می‌فهمیم که چرا حضرت ام‌البنین. هر کس را ما متأسفانه با نگاه خودمان می‌سنجیم. الان با این نگاه یک ذره بسنجیم. به ام‌البنین گفتند بچه‌هایت را کشتند. هر کدامشان را اسم بردند گفت به من بگو حسین؛ از حسین فاطمه چه خبر؟ تا گفتند عباست را کشتند. خب باید جیغش بلند شود دیگر. نه؛ نه، به تو می‌گویم از حسین من بگو. تا گفتند حسین تمام. فریاد، ناله، زجه. یعنی چه؟ یعنی در برابر امام اصلاً چیزی برای خودش قائل نیست که بگوید بچهٔ مرا کشتند؛ این حرف‌ها چیست؟ من یعنی چه؟

اصلاً این‌طوری که می‌شوی دعوا برداشته می‌شود. نزاع برداشته می‌شود. دیگر دعوایی نیست، نزاعی نیست. بعد نگاه‌ها عوض می‌شود.

من از ندبه و دعای عهد چند تا نشانه آورده بودم خدمتتان بخوانم که این نشانه‌های کسانی است که این‌طورند. قشنگ دارد به ما درس می‌دهد: هر روز صبح جمعه و هر روز این دعا را بخوان. دارد آدرس می‌دهد، نشانی می‌دهد. اصلاً نیاز نبود من بیایم بگویم. در صورتی که ما هنوز به آنجا نرسیده‌ایم. باشد فردا شب.

وقتی شما نگاهت به امام درست افتاد، امام را درست زیارت کردی، زائر واقعی شدی — یعنی امام را در مرتبه و جایگاه درستی دیدی؛ نور را در مقام نورانیّتش دیدی — دیگر حجاب‌های نورانی برداشته می‌شود. دوست داری فدایش شوی. اما چه کنم این بلا را سر من و شما آورده‌اند که دیگر این فدا شدن هم از ما برداشته شده.


تمنّوا الموت؛ فدیهٔ ذبح عظیم

قبل از انبیا، قبل از قصهٔ پیامبر ما و ماجرای کربلا: چرا هر که می‌خواست خدا را ببیند باید می‌مرد؟ «إن کنتم تحبّون الله»؟ نه. می‌فرماید:

«فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می‌گویید.

تمنّای موت کنید. اگر می‌گویید ما اولیای خداییم تمنّای موت کنید ببینم. مال کیست؟ مال بنی‌اسرائیل. هفتاد نفر را حضرت موسی با خودش برد؛ کوه طور. خدا گفت بسم‌الله می‌خواهید مرا ببینید؟ بمیرید. بمیرید تا ببینید.

این بوده. حضرت ابراهیم باید بچه‌اش را و خودش را قربانی می‌داد که ببیند، تا ببیند.

«رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ» (بقره/۲۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی.

«وَكَذَٰلِكَ نُرِىٓ إِبْرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (انعام/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم می‌نمایاندیم.

اما آنجا همان‌جا قرآن به حضرت ابراهیم چه فرمود؟

«وَفَدَيْنَٰهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍۢ» (صافات/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به ذبحی بزرگ فدیه دادیم.

فدا دادیم به یک ذبح عظیمی. یعنی او دیگر شد فدیه. او جلودار شد. او فدا شد برای لقاء الله شماها. حتی انبیا؛ حتی حضرت ابراهیم. چون قرآن فرمود:

«وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِۦ لَإِبْرَٰهِيمَ» (صافات/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بی‌گمان ابراهیم از شیعیان اوست.

حتی ابراهیم هم شیعهٔ حسین است. شیعهٔ امیرالمؤمنین است. او هم باید فدا شود. باید بمیرد و بچه‌اش را فدا کند تا به لقاء خدا برسد. اما می‌گوید صبر کن. امام حسین پرچم را برد بالا. تو می‌گویی جانم فدایت شود؛ اما آقا فداییش را داده، تمام.

برای همین هر کسی که عاشق امام حسین می‌شود شهید است. شهید از دنیا می‌رود. چه تکه‌تکه شود، چه توی بستر بیماری بمیرد. این فلسفهٔ آن است که گفتم یک روزی چند سال پیش به شما گفتم یک روزی به شما می‌گویم چرا محبّین اهل بیت شهید می‌میرند. امام حسین بار را برداشته.

چرا؟ چون کسی امام را دید بال و پر می‌ریزد. تمام انانیّتش می‌ریزد. چرا سعید بن عبدالله وقتی امام حسین آمد بالای سرش گفت:

«أَوَفَيْتُ بِعَهْدِي؟»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به عهدم وفا کردم؟

آیا من به عهدم وفا کردم؟ شک دارد به خودش هنوز.


حضرت خدیجه؛ هرچه دارد پای پیامبر

سال خدیجه و مصداق فدا

آقا امسال سال حضرت خدیجه است. یک نمونهٔ دیگر برای شما بگویم؛ برای امشب بس است. این نمونه دیوانه‌کننده است آقا. بگذارید سال خانم. بعضی‌هایتان هم الحمدلله با این حرف‌های من متأثر شدید؛ اشک چشمانتان جمع شده؛ قشنگ هم هست.

آقا مهدی به من پیام دادند که مادربزرگشان به رحمت حق رفته؛ مادربزرگ خانم‌شان. آقا مهدی یعقوبیان، میان‌دار هیئت. این صحبتی که الان می‌کنم ثوابش برسد به مادربزرگ ایشان و عموی آقای طالبی؛ روح همهٔشان شاد. برای شادی روحشان یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یک مصداق دیگر برای شما معرفی کنم از این آدم‌ها؛ بعد فردا نشانه‌هایش را بدانیم خودمان را بسنجیم. مثلاً حضرت خدیجه. پیدا می‌کنید نمونهٔ دومش را؟ هرچه دارد بریزد پای پیامبر و امام زمانش. پیامبر امام زمانش بوده. درست است؟ هرچه دارد و ندارد می‌ریزد. بعد نمی‌کند حداقل یک گوشه‌ای نگه دارد.

آقا نفر اول تجارت شبه‌جزیرهٔ عرب بوده؛ حجاز بوده. یعنی نفر اول بوده. این شترهایش که بار می‌زدند مثل الان کشتی؛ آن موقع شتر بود. هزار هزار شتر می‌رفت می‌آمد. هزار هزار شتر را تصور کن؛ بار مال و تجاری حضرت خدیجه روی این سوار بوده.

این‌طوری نبود که من حالا مثلاً فرش سوخته‌ام را بیندازم توی هیئت بعد سینه‌ها بدهم جلو: من حقم را در حق این هیئت ادا کردم؛ فرش نیم‌سوخته‌ام را آوردم انداختم زیر پای عزاداران حضرت زهرا.

امام فرمود ده درصد حقوق‌تان را صدقه بدهید. همان اول ماه ده درصد حقوق‌تان را صدقه بدهید. زرنگ است امام. چون خود خدا وعده داده هرچه بدهی ده برابر به تو برمی‌گرداند. من این را امتحان کرده‌ام که به شما می‌گویم. هر ماه همان اول — خدا شاهد است — حقوقم که می‌آید ده درصدش را می‌ریزم توی خیریهٔ هیئت خودمان. به خدا قسم چند روز بعد ده برابرش برمی‌گردد. این را همیشه دیده‌ام. همیشه داریم می‌بینیم. بعد چقدر من بدبختم که برای اینکه این ده درصد برگردد می‌ریزم. شما الان باید این‌طوری فکر کنید، این‌طوری نگاه کنید؛ دیگر الان من هم عیبی ندارد من راضی‌ام آنالیز کنید. بیچاره حاجی را نگاه؛ کاسب شده.

به خدا من امشب به یک اهلی — یک اهلی که می‌دانم این حرف‌های مرا عمل دارد می‌کند — التماس کردم امشب بیا. می‌دانستم بار سنگین شب جمعه هم هست. بیا شما صحبت کن. قبول نکرد. حالا واقعاً اینها در حد من نیست. ولی چه کنم دلم برای شما می‌سوزد.

حضرت خدیجه حتی یک گوشه‌ای از آن پول‌ها و دارایی‌اش را نگه نداشت که بگوید حالا با آن کفن بخرم. برای کفن‌اش، آقا می‌خواهم از این دنیا بروم، نگه نداشت. می‌دانستید ایشان وصیت کرد؛ روش نشد. مستقیم با همسر پیامبرش شوخی نیست. مستقیم به پیامبر روش نشد بگوید. آخ، آخ چه بگوید آدم از این حیا، از این معرفت. به حضرت زهرا عرض کرد: دخترم می‌شود خواهش کنم به بابات بگویی من رویم نمی‌شود. من می‌خواهم از دنیا بروم هیچی ندارم کفن کنم. می‌شود خواهش کنی لباسی که — واو چقدر زیرک بوده — آن لباسی که وقتی وحی به او وارد می‌شد، نازل می‌شد، توی آن لباس عرق می‌کرد؛ آن لباس را کفن من کند. سلام. سلام علیکم و رحمة الله.


شعب ابی‌طالب؛ لا تحرّک به لسانک

بعد لحظات شهادتش که رسید، سه سال خاک بالینش بود مثل مردم غزه. دعایشان کنیم. حضرت خدیجه جلودار همه بوده. سه سال روزی یک خرما دوازده نفر آدم بخورند. فشار اقتصادی و تحریم. بعد لام تا کام حرف نزند.

«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.

قرآن می‌گوید یا رسول‌الله این لسانت هم وقتی وحی دارد نازل می‌شود دم نزن. لب نزن. چون حفظ بود. یک بار به صورت دفعی همهٔ قرآن آمد. بعد تدریج تنزیلی بیست و سه سال. لب می‌زد. آن‌قدر عاشق قرآن بود. جبرائیل که داشت توی گوشش می‌گفت، ایشان هم می‌گفت تکراراً. عجله نکن. حرکت نده لبانت را. چرا؟ بگذار پیاده شود. یک آن، یک آن توجهت به جای دیگر برود، وحی نازل نمی‌شود.

اگر حضرت خدیجه یک آه می‌گفت، یک اوه می‌گفت، اه خسته شدم دیگر. چهل روز نبوده برگشته آمده. چهل روز از همسرش دور بوده. برگشته آمده تا خوابیده.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمُزَّمِّلُ» (مزمل/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جامه بر خود پیچیده.

«قُمِ ٱلَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًۭا» (مزمل/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب را به پا خیز، جز اندکی.

پاشو ببینم. بابا بگذار هنوز رسیده دو دقیقه همسرم آمده‌ایم بنشینیم با هم گپ بزنیم. قم اللیل پاشو ببینم. إلا قلیلا: یک مقدار قلیل؛ کم‌اش حق داری بخوابی. پاشو. این است که می‌شود پیامبر. اگر حضرت خدیجه یک آه می‌گفت، پیامبر می‌ریخت به هم. وحی نازل نمی‌شد.


شرمندگی خدیجه؛ هدیهٔ زهرا

بعد لحظات آخرش گریه می‌کرد. می‌دانی پیامبر چه گفت؟ گفت من خجالت‌زده‌ام از شما. من خجالت‌زده‌ام از شما. کاری برای شما نتوانستم بکنم. این یعنی این مقام. پشت سر حضرت خدیجه باید راه بیفتیم. پیامبر فرمود خانم این چه حرفی است شما می‌زنی؟ شما همهٔ زندگی‌ات را پای من دادی. گفت نه؛ من شرمندهٔ شما هستم.

علامه حسن‌زاده فرمود این بود که خدا شایستگی و لیاقت رحم حضرت صدیقهٔ طاهره شدن را به او بخشید. حضرت صدیقهٔ شهیده بشود دخترش. این پاداش است. حضرت علامه می‌فرمود هدیهٔ خدا به حضرت خدیجه بوده: حضرت زهرا. الله اکبر. این جلودار است.


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.