ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 103

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

یک مورد به‌جای انبوه کرامات

معمولاً وقتی در این جلسات قرار می‌گیریم و می‌خواهیم در خصوص دختر امیرالمؤمنین صلوات‌الله‌علیها سخن بگوییم، پشت سر هم کرامات و معجزات و عظمت آن شخصیت را می‌گوییم: از جهت تقوا، علم، عبادت، جایگاه اجتماعی، نورانیت و غیر اینها. اما بهتر این است که دست بگذاریم روی یک مورد؛ ولو یک مورد. همان یک مورد را با دقت بیشتر، با توجه بیشتر، با تأمل بیشتر ببینیم.

چون بحث‌های شب‌های جمعهٔ ما، که مدتی هم منقطع شده بود، لقاء الله بود، برای اینکه هم مرتبط با بحث لقاء الله باشد و هم صاحب این جلسه، توجه می‌کنیم به یک روایت از دوران زندگی خانم. حتماً این روایت را شنیده‌اید؛ اما شاید از کنارش رد شده‌ایم، یا با دقت و تأمل نگاه نکرده‌ایم. شب جمعه است و شام ولادت حضرت زینب سلام‌الله‌علیها؛ مناسب است دست بگذاریم روی همان یک رفتار، نه فهرست کرامات.

یکی از روایاتی که به نظر بنده، آنچه در این حدود صد جلسهٔ بحث لقاء الله گفته‌ایم در همین یک روایت و همین رفتار بی‌بی حضرت زینب سلام‌الله‌علیها جمع است، همین قصه است.


روایت واحد و اثنین؛ توحید در خردسالی

قطعاً شنیده‌اید: امیرالمؤمنین علی علیه‌الصلاةوالسلام، بسیط، دخترشان حضرت زینب را حاضر کردند. خانم خردسال بودند؛ سنی نداشتند. مثل اینکه ما چگونه اعداد را به بچه می‌خواهیم یاد بدهیم — یک، دو، سه — این‌چنین فرمودند: دخترم، بگو واحد.

«وَاحِد»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یک؛ یگانه.

حضرت زینب بی‌درنگ عرض کردند: واحد. بعد فرمودند: دخترم، بگو اثنین. حضرت زینب سکوت کردند؛ هیچی نگفتند. مولا فرمودند: دخترم چرا نمی‌گویی؟ خانم عرضه داشتند: بابا جان، کسی که واحد می‌گوید دیگر اثنین نمی‌گوید.

«اِثْنَيْن»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دو.

به به. تمام آنچه پیرامون «وحدت در عین کثرت» و «کثرت در عین وحدت» که در کلمات مکنونهٔ ملا محسن فیض چند جلسه سرِ درسش و سرِ سفره‌اش بودیم گفتیم، و ربطش را به لقاء الله که عرض کردیم، معنای لقاء الله از نظر ملا محسن فهم همین قصه است: وحدت در نظام هستی. البته آن تأکیدی که بر توحد هست، و دیدن کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت. اینکه یک وجودِ واحد است؛ بقیه شئونِ اویند، والسلام. یک وجود واحد. کودک وقتی «واحد» می‌گوید و از «اثنین» سر باز می‌زند، همان حقیقت را در مقام تربیت نشان می‌دهد؛ نه با اصطلاحات عرفانی، با یک سکوت.


منصهٔ ظهور توحید و بار امامت پس از کربلا

بی‌بی جان حضرت زینب سلام‌الله‌علیها در آن خردسالی این‌چنین توحید را به منصهٔ ظهور کشاند. منصه آن جایی را می‌گویند، آن تختی را می‌گویند، که شب زفاف عروس دلبری می‌کند، دلربایی می‌کند و جلوه‌نمایی می‌کند برای دامادش. یعنی هرچه در چنته دارد از حیث زیبایی، شب اول عروس برای دامادش رو می‌کند. به آن حالت، به آن تخت و اریکه، می‌گویند منصه.

اینکه عرض می‌کنیم حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها حقیقت توحید را — دیدن کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت را — در یک جمله، در حین تربیت‌گرفتن از پدرش، به منصهٔ ظهور می‌کشاند، یعنی چه؟ یعنی همهٔ وحدت را می‌ریزد بیرون؛ به نمایش می‌گذارد.

بله؛ اگر غیر از این بود، بی‌بی جان‌مان نمی‌توانست بار امامت را بعد از قصهٔ شهادت سیدالشهدا بردارد. از لحظهٔ گودی قتلگاه تا مدینه — نه فقط آن چهل منزل معروف؛ تا حال امام سجاد علیه‌السلام خوب بشود. بار امامت برداشتن نتیجهٔ این نگاه است. آن توحیدی که در خردسالی به منصه آمد، در کربلا و در کاخ دشمن خرج شد؛ شوخی نیست.


تربیت؛ شعر و قصه به‌جای اراجیف

خب، یکی از بچه‌های ما این‌طوری تربیت شده‌اند؟ حتی خود ما: خود ما کی این‌طوری تربیت شدیم؟ شعرهای قدیمی که ما حفظ می‌کردیم چه بود؟ «اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره…» حالا ادامه ندهم؛ من زشتم. از این اراجیف، متأسفانه عمر ما را بعضی‌ها گرفتند؛ از روی محبت، به خیال خودشان.

خوب است گاهی برویم ببینیم در حیث رفتار تربیتی که حضرت صدیقهٔ شهیده با بچه‌ها داشت چه می‌گذشت. شعر می‌خواند با خانم حضرت زهرا؛ شعر می‌خواند برای بچه‌ها. حتی لالایی که می‌خواند برایشان، مثلاً گهوارهٔ حسین بن علی را که تکان می‌داد — این اشعار را آدم برود بخواند، چه درون‌مایه‌ای داشته.

«یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه، می‌زنم زمین هوا می‌ره، نمی‌دونی تا کجا می‌ره. من این توپو نداشتم، مشقمو خوب نوشتم، مامان به من عیدی داد، یه توپ قرمز…» به به، باریکلا. هم می‌ریزند دایی و عمو و خاله تشویق و ببوسَش. عمر بچه را گرفتی که شعر بی‌مغز یاد بگیرد؟

یکی از بهترین راه‌ها برای انتقال حقایق و معارف — نه به‌صورت حفظی — این است که مادرها گوش بدهند. شاید شما حسب ظاهر در زندگی روزمره اشکالاتی به رفتار فرزند خودت، چه دختر چه پسر، وارد کنی؛ اما خبر نداری که اگر تربیت درست باشد، ولو ظاهراً یک اشکالاتی به رفتارهای بچه باشد، وقتی این تربیت نهادینه شد، آن لحظهٔ آخر که وقت موت است و نفس می‌خواهد از بدن انصراف بدهد، آن درون‌مایه‌اش که می‌خواهد بریزد بیرون، می‌بینی از همان نفس‌هایی است که تو وقتی این بچه، بچه بود به او می‌زدی؛ اشعار اهل بیت را می‌خواندی.

حدود — فکر می‌کنم سال امام یا سال حضرت محسن بود، اگر اشتباه نکنم — در این هیئت خیلی سال‌های پیش ما شعری پرمضمون و پرمغز، به فضل الهی، با یک نغمهٔ خاص و خواب‌آور گفتیم. خودم برای خواباندن بچه‌هایم استفاده می‌کردم؛ به شما هم دادم. نمی‌دانم کدام‌تان بهره بردید.

یا قصه‌گفتن. قصه. قصه قوهٔ خیال و وهم بچه را تنظیم می‌کند. اگر قصه درست باشد، از طریق قصه می‌شود حقایق را الهام کرد، انتقال داد به بچه، به درون؛ درون بچه نشاند. بعضی از رمان‌ها که الحمدلله اخیراً نوشته شده، من خواندم، دیدم خوب است، جالب است — همه را هم نگوییم. آن ریزه‌کاری‌های تربیت را می‌شود انتقال داد. می‌شود خودت مبدع باشی؛ اصلاً قصه از خودت انشا کنی؛ هر شب قسمت به او بدهی؛ سی جلسه، چهل جلسه. اینها شدنی است؛ می‌شود.


وحدت؛ آنچه صد جلسه لقاء الله در یک جمله بود

پس بحث ما این بود که در یک جمله، حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها کل معنای صد جلسهٔ لقاء الله ما را بیان کرده؛ در آن بچگی، در آن خردسالی. این می‌شود که می‌تواند کاخ دشمن را ویران کند. شوخی نیست.

وحدت، آقا، وحدت، وحدت. اگر اجتماعات ما بوی وحدت ندهد، بوی چه بدهد؟ اگر عبادات ما، اگر بندگی ما، اگر خلوت و جلوت ما، اگر زندگی زناشویی ما، اگر هیئت‌های ما بوی وحدت ندهد و بوی دویّت بدهد، به چه درد می‌خورد؟

لذا بهترین، قشنگ‌ترین، جلوه‌مندترین کار در این جلسات و این راه‌ها این است که کسی به‌خاطر حفظ وحدت از خودش بگذرد؛ خودش را فدا کند. اصلاً کسی حرف تو را گوش نداد، ندهد. همین که وحدت حفظ شد، تو باعث تفرقه نشدی، الحمدلله. حفظ وحدت از جنس همان سکوت زینب است در برابر «اثنین»: نگذارد دومی در عرض واحد بنشیند؛ نگذارد دویّت جای وحدت را بگیرد.

او که امام معصوم است، از سمت حضرت حق منسوب شده، منتسب از سمت ناحیهٔ مقدسهٔ حق — شوخی نیست. حق عیناً با اوست. اما به‌جهت اینکه تفرقه ایجاد نشود سکوت می‌کند. حق مسلّم خودش را… کدام‌مان این را درس گرفته‌ایم؟ خدا نکند با او مخالفت شود، یا ما بیاییم اشکال کنیم: آقا این کار، این جای کار شما اشتباه است. تمام است. چنان جنگ و دعوا راه می‌اندازیم.


رسالهٔ نور وحدت و یازده رسالهٔ آیت‌الله پهلوانی

بحث وحدت. حالا اجازه بدهید یک مقدار سطح بحث را دیگر این‌قدر پایین قرار ندهیم. بهره ببریم از این رساله‌ای که دست بنده است. خیلی امید داشتیم زمانی که به این سنی که ما رسیدیم در یا زهرا، این رساله را بارها با هم مزه‌مزه کرده باشیم و گفته باشیم و تدریس کرده باشیم. نشد.

جزو آن یازده رساله بود؛ آن رسائل حضرت آیت‌الله پهلوانی که ایشان جمع می‌کند، تعلیقه می‌نویسد، تحشیه می‌زند و تقدیم به شاگردانشان می‌کند. ما رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم را که غروب‌های جمعه در یا زهرا، قبل، به فضل الهی شروع کردیم؛ بعد متأسفانه آن‌قدر مخالفت شد با ما، ما رفته‌رفته هی کمَش کردیم: از هر هفته شد ماهی دو بار، بعد شد ماهی یک بار؛ الان که هست چهار ماه شده. شاید هم اصلاً تعطیل شود.

یکی از آن رسالات که ما امید داشتیم بعد از رسالهٔ سید شروع کنیم، همین رساله بود: رسالهٔ نور وحدت. به به. عارف‌بالله خواجه عبدالله، معروف به خواجه حوراء مغربی.

اجازه بدهید من پشتِ این، پشت جلد این کتاب را برایتان بخوانم که خود حضرت آیت‌الله شیخ علی آقای پهلوانی — یا معروف است آقای سعادت‌پرور — روحش شاد. هر وقت رفتید حرم بی‌بی حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، ایشان را زیارت کنید.

ایشان می‌فرمایند — در صفحهٔ بیست‌ونهٔ این کتاب دقت کنید؛ پابرگه‌اش همین موضوع آمده. رفیق ما از رفقای قدیم ما، یکی از دوستان خیلی خوب ما که این کتاب را چاپ کرده، خیلی خوش‌ذوقی به خرج داده؛ عین این را پشت جلدی آورده.


سفارش علامه طباطبایی به سالکان متوسط

حضرت آیت‌الله پهلوانی می‌فرماید: مرحوم استاد، حضرت آیت‌الله علامه سید محمدحسین طباطبایی قدس‌سره، برای سالکین متوسط — نه سطح بالا؛ تازه متوسط — عنایت زیادی داشتند که رسالهٔ نور وحدت خوانده شود و آنان را بیشتر متوجه فکر در وحدت بکنند.

ما خیلی، خیلی، خیلی بگوییم عقب‌افتاده باشیم، ما بچه‌های یا زهرا دیگر باید الان بعد از سی سال رفاقت با هم جزو متوسطین باشیم. حالا.

همین نکته‌ای که پیرامون جریان حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها امشب عرض کردم: فکر در وحدت؛ توجه به همین نکات ریز.

ادامه می‌دهم. در نظر دارم که دو مرتبه این رساله را نزد استاد خواندیم. حالا ایشان دو مرتبه نزد استاد — نزد حضرت علامه طباطبایی، استاد علامه حسن‌زاده؛ روح همه‌شان شاد — این را درس گرفته. حالا ما چند بار خودِ رساله را اصلاً خوانده‌ایم؟


سؤال از فکر در وحدت؛ هدیهٔ میلاد

و در مرتبهٔ دوم سؤال شد از اینکه — این سؤال خیلی مهم است و جوابش مهم‌تر. همهٔ خواهر و برادر خوب گوش بدهند. آن هدیهٔ امشبِ میلاد حضرت زینب صلوات‌الله‌علیها به شما همین باشد.

سؤال شد از اینکه: چه احتیاج است به فکر در وحدت؟ چه احتیاج است در وحدت فکر کردن؟ همان اعمال شرعیه خود شخص را به مقصد می‌رساند. اشکال کردن یا سؤال کردن به علامه که آقا این فکر در وحدت چیست؟ همین عبادات و اعمال شرعی و واجباتی که داریم انجام می‌دهیم سالک را به منزل می‌رساند دیگر.

حالا جواب را ببینید. این سؤال اگرچه بیان نکنیم، زبان حال خیلی از بچه مذهبی‌هاست: ول کن بابا این حرف‌ها را؛ خودتان را اذیت می‌کنید. عقل و تدبر و تأمل و تفکر و لُب را ول کن آقا. همان نوافل شب را بخوانیم. مگر شهدا چه کار می‌کردند؟ نماز شب می‌خواندند، قلیون هم می‌کشیدند؛ نمی‌دانم زیارت عاشورا. همین؛ با اعمال شرعیه. و شرعیت به قلیون هم می‌دهند، چون شهدا کشیدند. گوشتِ کش‌دار هم می‌دادند شرعیت بده، آقا بعضی‌شان. ولی خب توبه کردند، شهید شدند. دلیل نمی‌شود که همهٔ اعمال آنها حجت باشد برای ما. آنها که حجت خدا نبودند. در آخر سر که پاک، پاک، پاک رفتند، حجت خدا شدند.

حالا ما شهید داریم — حضرت زهرا ما را ببخشد. شهید داریم. من خودم از یکی از اولیای خدا شنیدم اسم برد از یکی از شهدا که شرب خمر می‌کرده؛ البته آن موقع که شهید نشده بوده. یک آدم است. هر کدام از ماها فکر می‌کنی کی بودیم؟

گاهی این زبان حال پیش می‌آید که این هیئت چه خروجی‌ای تا حالا داشته. یکی از دوستان خیلی قشنگ جواب داد که خیلی از کسانی را که ما اخ‌وتوخ می‌دانیم‌شان، ما بچه‌های یا زهرا اینها را اصلاً آدم حساب نمی‌کنیم، جزو اراذل می‌دانیم — العیاذبالله — و بعضاً از این هیئت رفته‌اند، خودشان گفته‌اند ما نمی‌دانیم چه بودیم؛ حالا نگوییم. معتاد بودیم، این بودیم، آن بودیم، سرِ کوچه‌ای بودیم؛ الان زیارت عاشوراخوان شده‌ایم، الان کارهای جهادی می‌کنیم. مگر اینها خروجی نیست؟

خیلی زبان حال ما این است. حالا آن عالم می‌گفت که اسم برد از فلان شهید که شرب خمر می‌کرد، ولی بعد توبه کرد، دهانش را شست و عاقبت به خیر شد و با شهادت هم رفت. موجودات افسانه‌ای نبودند که بگوییم دست ما نمی‌رسد.

همین امشب من — چون منم، خودِ منم — نیت کنم که تا حالا به اسم شهادت چه غلط‌ها که نکردم خودم. برای اولین بار چند روز پیش به خدا گفتم: آقا اصلاً نمی‌خواهم؛ شهادت نمی‌خواهم؛ اصلاً گنده‌تر از دهن من است آقا، نمی‌خواهم. غلط کردم از شهادت خواستم. وقتی کُنهٔ شهادت را، مقام شهادت و مرام شهدا را یک ذره آدم متوجه می‌شود، می‌فهمد ادا بازی درآورده. اما شعار را باید داد تا به آنجا رسید؛ تا به شعورش رسید.

«ذَٰلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَـٰٓئِرَ ٱللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى ٱلْقُلُوبِ» (حج/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این است؛ و هر کس شعائر خدا را بزرگ دارد، همانا این از تقوای دل‌هاست.

این تقوای الهیه را نباید ما کنار بگذاریم. این را حواسمان باشد.


پاسخ علامه: فکر در وحدت یعنی مراقبه

حالا جواب علامه را ببینید. استاد فرمودند فکر در وحدت — شاید باورمان نشود؛ من به شخصه دارم اقرار می‌کنم پیش از خواندن و دیدن و شنیدن این فرمایش علامه اصلاً این‌جوری فکر نمی‌کردم خودِ من. فرمودند: فکر در وحدت یعنی مراقبه. عجب! این یعنی مراقبه؟

ما تا پیش از این فکر می‌کردیم مراقبه یعنی آقا مراقب باش دامنت را از گناه جمع کن؛ به نامحرم زل نزن؛ گوشت را به موسیقی حرام نده؛ غیبت نکن، تهمت نزن و امثالهم. نه. می‌فرماید فکر در وحدت یعنی مراقبه و توجه به حق. اعمال شرعیه بدون آن منتج نیست. یعنی اعمال شرعیه بدون تفکر در وحدت و توجه به حق نتیجه نمی‌دهد. این فرمایش علامه است؛ نه سلیقهٔ بنده.

یک عمر کسی خدا را کنار قرار دهد و خود را کنار و عبادت حق کند، این جز بُعد چیزی نتیجه نمی‌دهد. باید مراقبه و توجه به حق به‌آن‌طوری که شایستهٔ اوست باشد تا نتیجه‌بخش باشد. عبادت بدون توجه به حق، خدا را در یک طرف می‌گذارد و خود را در طرف دیگر؛ همین دوگانگی همان اثنینی است که بی‌بی در خردسالی از آن سکوت کرد.

الله‌اکبر. مثال روح علامه صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

چه کرده در این جمله؟ واقعاً گم‌شدهٔ همهٔ ما را فرموده.


چهل‌ویک روایت معرفت پیش از شرح رساله

بعد خود حضرت آیت‌الله شیخ علی آقای پهلوانی، مرحوم سعادت‌پرور علیه‌الرحمه، پیش از شروع به — حالا به یک معنا شرح مختصر یا اجمالی یا چه عرض کنیم، تألیف، تحشیه، هرچه شما بگویید — بر این رساله، حدود چهل‌ویک — حدود که نه؛ دقیقاً چهل‌ویک — روایت پیرامون بحث معرفت می‌آورد. معرفت توحیدی، معرفت نفس؛ خیلی. هر کدام از این روایات را من بی‌سواد — واقعاً بی‌سواد — حداقل باید دو سه جلسه‌ای درباره‌اش حرف بزنم. دیگر آن اولیا که باید از هر کدام از این روایات هر کدامش یک کتاب بنویسند و سی شب ماه رمضان منبر بروند. این‌قدر درون‌مایه دارد.

دو سه تایش را تبرکاً تقدیم کنم؛ یک ذره عقول‌تان متزلزل شود؛ یعنی زلزلهٔ عقلی در وجودتان ایجاد شود.


المعرفة نور القلب

اولین روایت که ایشان آورده می‌فرماید:

«ٱلْمَعْرِفَةُ نُورُ ٱلْقَلْبِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معرفت نور دل است.

به به. آقا، معرفت نور دل است. اگر دل‌های ما بی‌نور است، تاریک است، اگر ما نور نداریم، حال‌مان بد است، علتش نداشتن معرفت است.


التوحید حیاة النفس

دو. اینها روایت است ها.

«ٱلتَّوْحِيدُ حَيَاةُ ٱلنَّفْسِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توحید زندگیِ نفس است.

به به. توحید — همین معرفت توحیدی — حیات نفس است. چرا نفس من مرده است؟ چرا مردهٔ متحرکم؟ چرا حال عبادت ندارم؟ چرا حال سیر و سلوک ندارم؟ چون معرفت توحیدی ندارم.


المعرفة الفوز بالقدس

سه.

«ٱلْمَعْرِفَةُ ٱلْفَوْزُ بِٱلْقُدْسِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معرفت رستگاری به قدس است.

به به. قدس آن بالاترین مقامات است که مربوط به پاکی است؛ پاکی محض است. مقام پاکی محض است. از اسم قدوس حضرت حق گرفته شده. قدس. می‌فرماید دستیابی و فائز شدن به مقام پاکی، چیست؟ المعرفة؛ معرفت. معرفت توحیدی.

چرا من این‌قدر ناپاک شده‌ام؟ چرا این‌قدر قوهٔ خیالم پرش دارد؟ چرا این‌قدر سوءظن دارم؟ چرا وقتی مواجه با مؤمنین می‌شوم همه‌اش اعمال و رفتار بد او در خاطرم مانده، خوبی‌هایش را اصلاً یادم می‌رود؟ چرا هر که را می‌بینم اول بدی‌هایش در خاطره است؟ چرا به عالم سوءظن دارم؛ به خدا، به خودم؟

«ما که آدم نمی‌شویم. ما دیگر آدم‌به‌شو نیستیم.» این سوءظن، بی‌انصافی است به خودت. غلط کردی این حرف را می‌زنی. داری به خدا جسارت می‌کنی. خدا می‌داند چه آفریده که فرمود:

«فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ أَحْسَنُ ٱلْخَـٰلِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بزرگ و پربرکت است خدا، نیکوترین آفرینندگان.

در خصوص خودت هم انصاف را رعایت کن. و الا اگر رعایت نکنی، خودت را الان موازی می‌دانی یا مساوی می‌دانی با کسی که در مجلس عرق و ورق است. حالیت نیست کجایی. آقا الان در حلقهٔ کنارِ مَلَک نشسته‌ای. هم‌نشین با صدیقهٔ شهیده شده‌ای. بعد بلد نیستی؛ انصاف نداری در رابطه با خودت. بلد نیستی شکسته‌نفسی.

نکن آقا. اصلاً ادعا درنیاور. همیشه درستش را برو جلو. خودش را مقایسه می‌کند با یک عرق‌خور که الان شاید او سرِ سفرهٔ فلان کثافت‌کاری‌اش باشد… این حرف‌ها چیست می‌زنی؟ زشت است این حرف. بله؛ بگو شاید آن آقا بدبخت شد من نشدم. این درست است. همین. چرا جسارت می‌کنی به سفرهٔ بی‌بی دو عالم؟

مثل اینکه بنده‌خدایی به ما می‌گفت — حالا خودش را شاگرد ما مثلاً قرار می‌دهد. من هم به شما بگویم: من اصلاً شاگرد — من خودم که شاگرد که نیستم هیچی؛ شاگردی هم ندارم. اگر ما مردیم کسی ادعا کرد آره ما شاگرد حاجیم، نه؛ این حرف‌ها نیست. نه من خودم شاگرد بودم؛ به آن معنا شاگرد نداشتم و دارم. و خیلی چیز دارم چون نه مال خودم بود انگار، نه مال کسی؛ با خودم دفن می‌کنم.

ولی یک بنده‌خدایی می‌گفت آره ما شاگرد حاج‌آقاییم، حاج‌آقا خیلی زحمت کشیده و ما شاگرد حاج‌آقاییم اگرچه هیچی نفهمیدیم، هیچی نشدیم مثلاً. خب تو داری خودت را می‌کوبی یا بنده را؟ که مثلاً شاگرد بنده بودی و به هیچ جا نرسیدی، هیچی هم بارَت نیست، هیچی هم نشدی. «هیچ فلانی نشدم من.» خب این چیست؟ باید آدم بداند چگونه شکست نفسیات را می‌کند؛ بماند.


من عرف الله توحد

«مَنْ عَرَفَ ٱللَّهَ تَوَحَّدَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خدا را شناخت، به وحدت رسید / یگانه شد.

الله‌اکبر. من می‌ترسم — خدا شاهد است — اینها را همین‌طوری رد شوم و اصلاً بگویم ولش کن، اصلاً نگویم. حالا آخری را متوجه شدید چه شنیدید؟ من عرف الله، چه؟ نتیجهٔ عرفان به خدا، معرفت توحیدی، چیست؟ توحد. یعنی می‌رود گوشه‌گیر می‌شود. گوشه‌گیر می‌شود، نه انزوا و روحانیت؛ اشتباه نشود. می‌گوید:

«كُنْ فِي ٱلنَّاسِ وَلَا تَكُنْ مَعَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در میان مردم باش و با آنان مباش.

داخل مردم باش اما با آنها نباش. چون غالب مردم دنبال روزی‌شان‌اند، دنبال دنیای‌شان‌اند.


اشراب دل از گوساله؛ دنیا در قلب

فی و فی چه؟ در قلب بنی‌اسرائیل؛ آیهٔ نود و سه سورهٔ بقره؛ که در بحث قلبِ مشروب داریم می‌گوییم:

«وَأُشْرِبُوا۟ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ» (بقره/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سبب کفرشان، گوساله در دل‌هایشان نوشانده شد.

گوساله‌ای که از طلای ناب ساخته شده بود توسط سامری — طلا مظهر دنیا بود — اینها پر شد؛ اشربوا: نوشانده شد دل‌هایشان از گوساله. یعنی از دنیا. غالب مردم این‌چنین‌اند.

کسی که معرفت توحیدی پیدا کرد کناره می‌گیرد. قلیونِ به‌خودی راه نمی‌اندازد مگر چیزی از تو گلویش درآید. وای به حال ما اگر بعد از هیئت قلیون بگیریم، بنشینیم، از توش تهمت و غیبت و بی‌ادبی درآید.

من ندیدم کسی سرِ این سفره و تو این حسینیه نعره بکشد، فریاد بزند، بی‌چاک‌ودهن باشد، فحش بدهد یا داد سرِ کسی بزند و اینجا بماند. پایش بریده می‌شود. من ندیدم بماند. کسی بی‌ادبی کند بماند.

این تا اینجا. حالا بحث؛ وقت ما هم تمام شده.


چهلم سید حسن نصرالله؛ ترازِ دلِ ولی

نکته‌ای هم چون چهلم سید حسن نصرالله بود، یک نکته هم از ایشان بگویم؛ روحش شاد، روح همهٔ شهدای مقاومت شاد. امروز هم آقا حرف‌های خیلی قشنگی زدند. خیلی عالی اینها را میخکوب کرد حرف‌های امروز آقا.

یک دعوی که سید حسن داشت و ما به راحتی از کنارش رد شدیم، خودش بیان کرد، خودش.

من یک خواهش از شما بکنم. اگر دوست هم نداریم در زمان حیات‌مان بعضی از الطاف و عنایات الهی که به ما داشته بیان شود که مبادا خودمان را ببازیم، اینها را بنویسیم، ثبت کنیم، بگذاریم برای بعد؛ بعد از ما. کراماتی که خدا به همه‌مان کرده؛ به شما، به ما، به همه. هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم بگوییم دست‌مان خالی است، هیچ عنایتی. غلط کردی می‌گویی هیچ عنایتی به ما نشده. داری به صاحب این سفره جسارت می‌کنی. همین که الان نشسته اینجا به عنایت واقع شده.

بعضی چیزها به آدم نظر می‌شود؛ اینها را ظرفیتش را بعضی‌ها ندارند. آدم بالاخره یک رؤیای ساده‌ای، یک کشفی، یک القایی، یک اعلامی، یک الهامی، چیزی صورت می‌گیرد. حتی ما جرئت می‌کنیم بگوییم الهام. حتی وقتی به زنبور وحی می‌شود طبق قرآن، چرا به ما نشود؟ ما از زنبور پست‌تریم؟

«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحْلِ أَنِ ٱتَّخِذِى مِنَ ٱلْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ» (نحل/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور وحی کرد که از کوه‌ها و از درخت و از آنچه برمی‌افرازند خانه‌هایی برگیر.

بله؛ آن وحی تشریعی نه؛ آن تمام شد. اما الهام از حیث منتقل شدن حقایق به قلب من و شما می‌شود. اینها را به دیگران بگویید؛ نه برای خودنمایی در حیات، برای ثبت بعد از ما. ظرفیت بعضی‌ها برای اظهار در زمان حیات کم است؛ ثبت کنید، بگذارید برای بعد.

یکی از چیزهایی که سید حسن نصرالله گفت، فرمودند که من منتظر نمی‌نشینم رهبرم، ولی فقیهم، رهبر عزیزمان سید علی خامنه‌ای، چیزی بگوید، بخواهد، لب تر کند. من فقط منتظرم ببینم دل ایشان چه می‌خواهد. دلش به چه خوش است؟ چه دلش را خوشحال می‌کند؟ دلش چه می‌خواهد؟ من آن کار را می‌کنم.

ببین تراز را ببین. این می‌شود که باید هشتاد و پنج تُن بمب بریزند تا ایشان را بکشند. خب یک تیر بسش بود دیگر. چه بغضی داشتید از این سید. هشتاد و پنج تُن بمب؛ هشتاد و پنج هزار کیلو بمب بریزند که یک سید را بکشند. این‌قدر دشمن… الان دشمن از من و شما چقدر آسیب است؟ یک بار اینجا گفتم: برای کدام‌یک از ما، من و شما، خط و نشان کشیده؟ کدام‌مان را تهدید کرده؟ برای سر کدام‌مان جایزه گذاشته؟ چه خروجی‌ای داشتیم برای انقلاب و اسلام که برای سر ما جایزه بگذارند؟ اصلاً ما محلّ اعراب نیستیم که بخواهند.

چون می‌رود دنبال خواهش دلِ رهبرش، این ترازش می‌شود؛ تا این بالا می‌کشندش.

این مثال برای اینکه همه متوجه بشوند مجبورم یک مثال رفاقتی بزنم. حالا شاید بعضی‌ها بد مزاج‌شان خوش نیاید. من عادتم این است. آن‌قدر فحش شنیده‌ایم که آقا این حرف‌ها را ما نمی‌فهمیم. بسه دیگر خجالت بکش؛ اظهار فضل می‌کنی. ما مجبوریم دیگر این مباحث را هی بچلانیم، بچلانیم، بچلانیم، بالاخره همه‌فهم شود. بله؛ از خودمان مثال بزنیم بس است و غرض دیگری نیست. خدا شاهد…


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.