ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 098

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

افتتاح جلسه؛ استغاثه به صاحب‌زمان

«أَعُوذُ بِكَ مِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌برم از شرّ آفریدگانت.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ، ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان؛ فریادرس تویی ای صاحب‌زمان.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

سلام علیکم و رحمة الله.


آیهٔ طالوت در رسالهٔ لقاءالله؛ شمارهٔ ۲۴۹ یا ۲۵۰

آیهٔ دیگری که پیرامون موضوع لقاءالله حضرت استاد در ابتدای رسالهٔ شریف لقاءالله‌شان آورده‌اند، آیهٔ دویست‌وپنجاه سورهٔ بقره است؛ که البته دویست‌وچهل‌ونه می‌شود. در کتاب حضرت استاد، چون بسم‌الله را جزء سوره می‌دانند، دویست‌وپنجاه فرموده‌اند. شما قرآن رایج را که باز کنید، آیهٔ دویست‌وچهل‌ونه است.

این آیه مقداری طولانی است. اول عرض کنم پیرامون چه موضوعی سخن می‌فرماید؛ بعد برسیم به همان تکه‌ای که به لقاءالله گره خورده. بدون پیشینه، آن تکه در هوا می‌ماند.

«فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِٱلْجُنُودِ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍۢ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّى وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُۥ مِنِّىٓ إِلَّا مَنِ ٱغْتَرَفَ غُرْفَةًۢ بِيَدِهِۦ ۚ فَشَرِبُوا۟ مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًۭا مِّنْهُمْ ۚ فَلَمَّا جَاوَزَهُۥ هُوَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ قَالُوا۟ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِۦ ۚ قَالَ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ ٱللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍۢ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةًۭ كَثِيرَةًۢ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون طالوت با سپاهیان بیرون رفت، گفت: خدا شما را به نهری می‌آزماید؛ پس هر که از آن بنوشد از من نیست، و هر که از آن نچشد از من است، مگر کسی که با دست خود کفی برگيرد. پس از آن نوشیدند جز اندکی از ایشان. و چون او و کسانی که با او ایمان آورده بودند از آن گذشتند، گفتند: امروز ما را طاقت جالوت و سپاهیانش نیست. کسانی که یقین داشتند خدا را ملاقات می‌کنند گفتند: چه بسیار گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار چیره شدند؛ و خدا با صابران است.

پیشینهٔ تاریخی؛ بنی‌اسرائیل پس از موسی و هارون

می‌دانید که در بنی‌اسرائیل، بعد از اینکه حضرت موسی و هارون علیهما الصلاة والسلام از دنیا رفتند، هی بنی‌اسرائیل به جهت نافرمانی‌ها و ابتلائات سنگینی که شدند — و متأسفانه غالباً رفوزه شدند — هی به سمت ضعف رفتند. دشمن بر آن‌ها غالب شد، چیره شد؛ و آن‌ها ضعیف شدند، فقیر شدند، گرفتار شدند، تحت ستم و ظلم شدند. خیلی اذیت شدند؛ خیلی. سالیان سال گرفتار بودند؛ تحت ظلم و ستم دشمن بودند.

یک زمانی رسید که پیغمبر وقت، حضرت اشموئیل علیه‌السلام بود. به ایشان از سمت و ناحیهٔ حضرت حق دستور آمد که تو باید بنی‌اسرائیل را نجات بدهی. دیگر خیلی گرفتاری آن‌ها شدید شده بود.

در آن زمان پادشاهی، انسانی ظالم و پست‌فطرت که قرآن او را جالوت می‌نامد، حکومت می‌کرد و اهل ایمان را شکنجه می‌کرد، می‌کشت، غارت می‌کرد.


اشموئیل و درخواست فرمانده؛ سلبریتی‌های قوم

حضرت اشموئیل وقتی مأمور شد که این‌ها را نجات بدهد، قوم بنی‌اسرائیل را خواست و بزرگانشان را جمع کرد و برایشان صحبت کرد. فرمود: ما این‌طوری که نمی‌شود دست روی دست هم بگذاریم و همین‌طور تحت ستم و ظلم باشیم. باید با دشمن بجنگیم. باید مقابله کنیم.

متأسفانه باز خیلی‌ها از ترسی که از جالوت داشتند و ضعف ایمانی که داشتند نمی‌پذیرفتند. در نهایت با استدلال‌ها و صحبت‌های قانع‌کننده‌ای که پیغمبر وقتشان حضرت اشموئیل داشت، این‌ها بالاخره مجاب شدند که باشد؛ حالا که می‌خواهیم برویم لشکری فراهم کنیم و با جالوت بجنگیم، شما یک جانشین قدرتمندی از سمت و ناحیهٔ خودت قرار بده که بتواند جلودار سپاه باشد و فرماندهٔ سپاه باشد؛ آدمی قوی و با بینش عمیق باشد تا ما بتوانیم به او اقتدا کنیم.

بعضی از این‌ها توقعشان این بود که حضرت اشموئیل مثلاً آن‌هایی را که نامدار بودند، به نام بودند، معروف بودند، مشهور بودند — به قول امروزها سلبریتی بودند؛ دانه درشت‌های قوم بودند؛ خواص بودند — آن‌ها را جانشین قرار بدهد؛ ایشان وصی خودش برای حرکت به سمت دشمن. بالاخره خودشان را به گونه‌ای محق می‌دانستند که سلامِ حضرت این‌ها را انتخاب کند.


انتخاب طالوت؛ گمنامِ عالم و شجاع

این یکی از امتحانات همیشهٔ تاریخ بوده. کسانی که جلوی امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام هم ایستادند، توقعشان این بود که پیغمبر آن‌ها را وصی خودش قرار بدهد. فکر می‌کردند بحث، بحث قوم و قبیله‌ای و عشیره‌ای و ارث و میراث و این‌چنین است. در حالی که خداست که مشخص می‌کند.

خدای من، آن جالب است که بدانید: از میان آن قوم فردی را انتخاب کرد و به حضرت اشموئیل معرفی کرد و ایشان به قومش گفت؛ همه تعجب کردند. چون فردی بود کاملاً گمنام. هیچ‌کس نمی‌شناختش. معروف نبود، مشهور نبود، به نام نبود؛ سردمدار و مسئول و مدیر و این چیزها نبود. یک آدم چوپانی بود؛ اما عالم، دانشمند، قوی و شجاع و با ایمان محکم؛ به نام طالوت.

خیلی می‌گویند قوی بوده از جهت جسمی، و ایمان خیلی قوی داشته، و از جهت علم و بینش خیلی مورد عنایت پیغمبر وقتش بود. خدای منان ایشان را سفارش کرد به پیغمبر وقت، حضرت اشموئیل. ایشان هم به مردم گفت که شما باید با حضرت طالوت همراه شوید و بروید.

ابتدا قبول نکردند؛ باز سر باز زدند در این امتحان. تا باز حضرت اشموئیل — بنی‌اسرائیل هم که بهانه‌هایش معروف است — هی بهانه‌های مختلف: آخر ما با ایشان برویم، مثلاً در برابر حکومت ظلم و جور آن زمان، جالوت، چگونه بایستیم؟ بالاخره با فرمایشات پیغمبر وقت که بابا این فرمایش خداست، این از سمت حضرت حق است و امثالهم، بالاخره مجاب شدند و دیدند هیچ چاره‌ای هم ندارند. هیچ چاره‌ای ندارند که اجماع نکنند.


لشکر ششصدهزار نفری؛ ابتلا به نهر

و یک کار خیلی جالبی که حضرت طالوت در این جنگی که پیروز هم می‌شود اتفاقاً انجام می‌دهد، این را می‌خواهم به شما عرض کنم؛ که در آیهٔ دویست‌وچهل‌ونه — یا دویست‌وپنجاه — سورهٔ بقره آمده. بعد مشخص است این‌ها را می‌گوید که چرا این‌طور شدند؛ رفتند به لقاءالله. جالب است. این را اجمالاً توضیحی دادم که پیشینهٔ آیه را بدانید بحث کجا بوده و از حیث تاریخی چه بوده.

خلاصه اینکه این‌ها راه می‌افتند و روانه می‌شوند. بیش از ششصدهزار نفر همراه حضرت طالوت می‌روند برای جنگ با جالوت و سپاهیانش. خب سپاه دشمن هم همیشه این‌طور بوده که از جهت عِدّه بیشتر از سپاه اهل ایمان بوده. آن‌ها به مراتب سپاهیان بسیار زیاد فراهم می‌کنند و منتظرند. خبر می‌رسد که این‌ها دارند می‌آیند.

کار جالبی که حضرت طالوت می‌کند — و اتفاقاً این کارش منجر به پیروزی‌اش می‌شود — خوب است بدانید در این آیه آمده. این تکه از آیه می‌فرماید:

«إِنَّ ٱللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍۢ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را به نهری می‌آزماید.

خدا شما را ابتلا و آزمایش داد؛ امتحان کرد به یک نهر. آن نهر قصه‌اش چیست؟

وقتی حضرت طالوت متوجه شد که عنقریب به نهر آبی نزدیک می‌شوند، سپاهیانش را فراخواند. حالا ششصدهزار نفر آن موقع خیلی است. چه جوری صدا به این‌ها می‌رسیده خودش جای سؤال است؛ یا حالا مثلاً به نزدیک‌ها فریاد می‌زده، می‌گفته به پشت‌سری‌هایتان بگویید؛ همین‌طور به چه صورت بوده. در هر حال ایشان که وصی پیغمبر زمانش بوده، از این جهت می‌گویند خیلی زیرک و باهوش بوده.


اراده را با یک کف آب سنجیدند

می‌گوید: آقا، ما الان می‌رسیم به یک نهر آب. هیچ‌کس حق خوردن از این نهر ندارد — مگر خیلی بخواهد بخورد؛ این هم باز تخفیف است و الا امر این بود که هیچ‌کس نخورد. و خب به جهت آن تخفیف، و اینکه همه که یک ظرفیت را ندارند، فرمود: فوقش دیگر به اندازهٔ یک کف دست؛ بیشتر نه. هیچ‌کس حق ندارد بخورد. اگر کسی مجبور شد، دیگر عطش دارد هلاکش می‌کند، به اندازهٔ یک کف دست.

ایشان می‌خواست اراده‌های این‌ها را بسنجد؛ ببیند خب می‌خواهند بروند به جنگ یک دشمن قدر، آیا این اراده را دارند که امر الهی را زمین نگذارند؟ خیلی مهم است این قصه. از بحث همین «کَم مِن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً» است؛ اصلاً تو همین آیه است. که این‌ها شعارشان این شد.

خب این‌ها رسیدند با آن خستگی. پیغمبرشان — وصی پیغمبرشان — امر کرده که حق ندارید از این آب بخورید. «وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ»: خدا حالا دارد مبتلا می‌کند. پیغمبر که از خودش حرف ندارد؛ وصی پیغمبر هم که از خودش حرف ندارد. این‌ها را خدا بهشان منتقل می‌کند. القائات الهیه. بلکه ایحاء است نه اعلام. ایحاء بالاتر از اعلام است. صرفاً علم نیست؛ بلکه انتقال الهیه است. تعلق ارادهٔ خداست؛ که متعلقش می‌شود این کار.


ششصدهزار نفر نوشیدند؛ سیصدسیزده نفر ننوشیدند

این‌ها رسیدند. در روایت دیدم که عجیب بود: ششصدهزار نفر و خرده‌ای که همراه ایشان بودند، ششصدهزار نفر خوردند و بیش از یک کف آب خوردند؛ سیر شدند. از این حالا دیگر بقیه‌اش را — چقدر هم من پیدا نکردم عددش را که چقدر است — ولی عده‌ای به اندازهٔ یک کف آب خوردند؛ یعنی بیشتر نخوردند، چون گفته بود اگر خواستید بخورید به اندازهٔ کف. سیصد و سیزده نفر اصلاً نخوردند.

این عدد مقدس سیصد و سیزده که عجیب است در روایت. ما مثلاً عدد می‌آید صد و بیست‌وچهار هزار پیغمبر؛ که به قول بعضی از حکما — یا بهتر بگوییم عرفا — این هم یک رمز است. نه یعنی خدا صد و بیست‌وچهار هزار پیغمبر مبعوث کرد، ارسال کرد، که نه به‌علاوه و نه منهای یک؛ همین عدد و لاغیر. نه. این یک رمز است.

بعضی‌ها گفته‌اند که یک را دو برابر کن می‌شود دو؛ دو را دو برابر کن می‌شود چهار؛ همین‌طور برو تا کثرت که هزار است. صد و بیست‌وچهار هزار. یعنی تا دلت بخواهد خدا نبی و رسول ارسال کرد؛ فرستاد برای هدایت بشر.


هدایت دست خداست؛ متولی دین کیست؟

«إِنَّا هَدَيْنَٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًۭا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمایاندیم؛ یا سپاسگزار است یا ناسپاس.

ما هدایت را — آن راه را — به شما نشان دادیم. «هَدَيْنَاهُ». هدایت را حتی به پیغمبر عزیز الله می‌فرماید: رسول من، تو حرص نزن؛ تبلیغت را بکن؛ هدایت دست ماست.

گاهی اوقات فکر می‌کنیم می‌گوییم متولی دین هستیم و لباس دین هم تنمان است؛ ما هستیم که هدایت می‌کنیم؛ و هرکس در خط و حزب و جمعیت ما نباشد مثلاً این‌ها دیگر از ما نیست، از اسلام نیست. مثل ایرانی‌ها که فکر می‌کنند امام حسین فقط مال ایرانی‌هاست. وقتی می‌روند اربعین می‌بینند بیش از بیست میلیون آدم آمده‌اند که ادعای قلیلشان ایرانی‌اند؛ متعجب می‌شوند از هفتاد کشور و قومیت و زبان و ملت زائر داشته باشد این آقا؛ بعد ما ایرانی‌ها دم می‌زنیم که فقط ما هستیم و ما هستیم.


الزام الناصب؛ سیصدسیزده یار و پیشگامی یمن

اتفاقاً یک کتابی هست — حالا با پرانتز عرض می‌کنم — به نام الزام الناصب. یک زمانی این کتاب را اگر از کسی می‌گرفتند زندانی‌اش می‌کردند. من آن موقع داشتم این کتاب را و می‌خواندم؛ که بعد البته این برداشته شد از روش؛ این قبض برداشته شد. یک دلیلش این بود که اسامی سیصد و سیزده تا یار آقا — یار خاص آقا — توش آمده. اسامی‌شان آمده و مشخص کرده‌اند از چه قومیتی، مثلاً از چه شهری‌اند، از چه کشوری‌اند. حتی شهرهای ایران؛ مثلاً از اهواز جالب بود برای من چند نفر.

بعد آن‌طور که من یادم است — چون حدود تقریباً سی سال پیش بود؛ بیش از سی سال پیش؛ شاید سی‌وپنج‌شش سال پیش من این کتاب را خواندم — تا آنجا که یادم است بیشترین تعداد این سیصد و سیزده تا از یمن بودند. نه از ایران. یمنی‌ها که ما می‌گوییم پابرهنه‌ها را نگاه. معروف‌اند به پابرهنه‌ها. اما ببین پابرهنه‌ها چه کردند با قدرت اول دنیا به ظاهر؛ با شیطان اکبر چه کردند؟ به ستوه کشاندند همه‌اش را. چه ماشاءالله؛ چه جگری دارند این‌ها.


وصیت حائری شیرازی؛ جرقهٔ ظهور از یمن

خدا رحمت کند روح آقای حائری شیرازی را؛ این عارف بالله، این عارف واصل — البته که رهبر عزیزمان ایشان را دعوت کردند از شیراز تشریف آوردند تهران، جای آقای حق‌شناس را پر کنند؛ قبلاً خدمتتان عرض کردم. یادش بخیر چهارشنبه‌ها شهر که شهید مدنی درس و بحث داشتند. ایشان خب می‌دانید تمثیلاتشان شهرهٔ بازار است و کتاب‌های تمثیلاتشان را بگیرید بخوانید؛ شیرین است.

ایشان به پسرشان گفته بودند — آن لحظات انتها که دیگر می‌خواستند از دنیا به لقاءالله ملحق شوند و بروند و ملاقات کنند پروردگارشان را — به پسرشان گوشزد کرده بودند؛ تو گوش پسرشان لحظات آخر گفته بودند که منتظر و مترصد اخبار یمن باش. اخبار یمن را رصد کن که جرقهٔ ظهور از آنجا آغاز می‌شود. یمنی‌ها خیلی آدم‌های عجیبی‌اند.


اویس قرنی؛ بوی بهشت از جانب یمن

که اویس قرنی این‌ها؛ این‌ها تبار اویس‌اند دیگر. پیغمبر فرمود:

«إِنِّي أَشَمُّ رِيحَ ٱلْجَنَّةِ مِن قِبَلِ ٱلْيَمَنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بوی بهشت را از سوی یمن استشمام می‌کنم.

منظور همین حضرت اویس قرنی است که از یمن بود دیگر. که می‌دانید در آغوش امیرالمؤمنین شهید شد. پیغمبر را هم یک بار ندید.

یکی از خصوصیت‌های اویس که با ما ایرانی‌ها — اصلاً ملت آخرالزمان بعد از غیبت؛ الحمدلله — یکی است، همین ندیدن پیغمبر و امام است. حالا پیغمبر را مخصوصاً ندید؛ امامش را که دید و درک کرد و در آغوش امیرالمؤمنین هم شهید شد. اما پیغمبر را ندید.

می‌دانید داستانش را؛ بارها شنیده‌اید که مشرف شد به مدینه که پیغمبر را ببیند؛ اما مادرشان گفته بودند که نمی‌دانم سه روز، چقدر، بیشتر حق نداری. ببین چقدر این‌ها نگهداشت حرمت پدر و مادر داشتند. پیغمبر تشرف برده بودند بیرون از شهر. ایشان دیدند وقتشان سر آمده. مادر گفته این تاریخ باید برگردی. حالا می‌خواهد برگردد؛ پیغمبر را هم ندیده. آن هم آن همه راه از یمن بیاید تا مدینهٔ منوره. خلاصه ندیده برگشت. گفت سلام مرا به پیغمبر برسانید. که پیغمبر وقتی تشرف آوردند فرمودند بوی بهشت می‌آید؛ کی اینجا بوده؟ دیگر هم ندید پیغمبر را تا آخر عمرش. ولی ایمان آورد.

ایمان، هدایت این‌ها دست خداست. و متولی اصلی در اصل امر هدایت خداست. خدا خواسته من و شما الان سر سفرهٔ امام حسین باشیم. بله، وسائط فیض و وسائل در کارند.

«فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًۭا ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هرگز برای سنت خدا جایگزینی نمی‌یابی؛ و هرگز برای سنت خدا گردانیدنی نمی‌یابی.

بله. اما دست خداست.

«يَدُ ٱللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دست‌های آنان است.

«وَٱللَّهُ مِن وَرَآئِهِم مُّحِيطٌۢ» (بروج/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا از پسِ آنان احاطه‌کننده است.

احاطهٔ کامل دارد.

«أَلَا إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍ مُّحِيطٌ» (فصلت/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که او به هر چیز احاطه‌کننده است.

«وَٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ» (بروج/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا بر هر چیز گواه است.

که دیروز در آیهٔ دیشب عرض کردیم.


یمن و محور مقاومت؛ قرب ظهور

خلاصه بحث اینجا بود که یمنی‌ها پیشتازند تو این قصه؛ و امیدواریم این قصهٔ جدیدی که در محور مقاومت پیش آمده منجر به ظهور حضرت بقیةالله الأعظم باشد.

یکی از اساتید اخلاقی که ما اوایل — که شما نوجوان بودید — می‌رفتیم محضرشان در قم، یادتان باشد؛ از اساتید بزرگ قم از حیث اخلاق و عرفان. ایشان اخیراً دیگر دیدید پیامش پخش شد؛ در جمعی فرموده بودند که خودتان را آمادهٔ ظهور کنید. امید هست که ببینید؛ درک کنیم همه‌مان؛ ولو این سن‌وسال‌دارها. این‌ها بر اساس مسائلی می‌گویند دیگر. حالا وقت تعیین نمی‌کنند که بگویند فردا، همین ماه، همین سال؛ نه. ولی قریب‌الوقوع بودنش مسجّل است دیگر.

«نَرَاهُ قَرِيبًا وَلَا نَرَاهُ بَعِيدًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را نزدیک می‌بینیم و دور نمی‌بینیم.

ما نزدیک می‌بینیم. آن دویست نشانه‌ای که در کتاب‌های شریفی مثل نجم الثاقب و مهدی موعود و مکيال المکارم و امثالهم بر نزدیک بودن ظهور آمده، همه رخ نموده. یک پنج‌تاش مانده که دیگر آن‌ها دیگر وقت ظهور خودشان را نشان می‌دهند. بماند.


بازگشت به نهر؛ رفوزه شدن اکثریت

بحث چه بود؟ بحث حضرت طالوت که به جنگ جالوت داشت می‌رفت؛ و مقدمه‌ای عرض کردیم. این‌ها ششصدهزار نفر از آن «وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ» به این آبی که ابتلا و آزمایش دادند سرش خوردند. امر پیغمبرشان را، وصی پیغمبرشان را، حضرت طالوت را که وصی اشموئیل بود سلام‌الله‌علیه، ما علی الأرض زمین گذاشتند؛ آب خوردند. این آبی که خوردند نشان داد این‌ها اراده‌هایشان ضعیف است. این‌ها به درد ایستادن در برابر دشمن نمی‌خورند.


توبه از منبر؛ غربت دین و ترس از ملاقات

یک زمانی خود بنده به عنوان مثلاً کسی که لباس دین به تن دارد — متأسفانه از جهت خودم که خوشبختانه افتخاری است، اما از جهت شأن و مقام دین متأسفانه — امثال بنده باید لباس دین تنمان باشد که واقعاً شرمنده‌ایم. خدا می‌داند بعد از هر جلسه‌ای توبه می‌کنیم؛ و خدا می‌داند که لحظه‌شماری می‌کنم این پنج شب تمام شود، من توبه‌نامه‌ام را امضا بکنم؛ دیگر اصلاً کلاً تمامش کنم. هر وقت این‌قدر تحت فشار قرار می‌گیرم. ما واقعاً ما کجا، تبلیغ دین کجا.

امروز روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌الصلاةوالسلام دیدم که هر کس از اعمال خودش خوشش بیاید، این خودش ضررش را می‌بیند؛ خودش آسیب می‌بیند از این تفکری که درش ایجاد شده. خوشش بیاید از خودش و از اعمالش و یک حالت — چه عرض کنم — خودشیفتگی.

یک روایت دیگر — ببخشید؛ البته جسارت این صحبت‌ها در محضر شما؛ ببخشید من خودم را می‌بینم و جرأت می‌کنم بگویم — که فرمود: از بی‌عقلی مرد همان بس که بگوید من عاقلم. نه کم‌عقلی؛ از بی‌عقلی. بشین سر جایت. عقل نزد پیغمبر است، نزد امیرالمؤمنین؛ تو کی هستی؟ ما کی هستیم؟ همهٔ ما را همه‌مان را بریزی روی همین ناخن کوچک نوکران امام زمان نمی‌شویم.

که شیخ جعفر مشتهدی — که دیشب داستانش و یک بخشش را عرض کردم — ادعا کرد که من از آن راه دور ایران آمدم آلمان و تو ای پیرزن، وصیِ پسرت را شفا بدهم و نجات بدهم. یکی از نوکران مهدیهٔ فاطمه. آن‌ها بتوانند بگویند نوکر؛ ما چه بگوییم؟ خدا اسلام را از دست ما نجات بدهد به خدا. این زبان حالا مال من است ها. اسلام را از دست ما نجات بدهد. توبه می‌کنم من؛ خدا می‌داند بعد از هر منبرم.

وقتی می‌روی تو لجّه — لجّه آن عمق دل دریاست؛ آن موج — و باید غواصی کنی، فحص کنی، بروی داخل؛ آن مرواریدها، گوهرها را می‌بینی. بعد می‌بینی تو یک عمر خودت و دیگران را مشغول ساحل‌پیمایی کرده‌ای؛ و آن چیزهایی که کنار ساحل دریا ریخته: صدف‌ها. مشغول آن‌ها کرده‌ای؛ شن‌بازی و این‌ها کرده‌ای بغل ساحل دریا. این‌ها را باید توبه کرد.

جایی که عقاب پر بریزد، از پشهٔ لاغری چه خیزد. دین را باید متولی دین معرفی کند. ما کی هستیم؟ خدا می‌داند این هم از غربت دین است که امثال بنده تریبون به دست شدیم. خدا می‌داند من ترس گرفته؛ وجودم را وحشت برداشته. خدا می‌داند هرچه می‌رویم جلوتر، به ملاقات پروردگارمان نزدیک‌تر می‌شویم، ترس و وحشت مرا برمی‌دارد.

یک زمانی کیف می‌کردیم از اینکه تو لباس دینیم و از آرمان‌هامان می‌گوییم و شدیم شناسه و نماد عشق و ولایت و چه و این‌ها؛ گاهی اوقات خودش آدم را گول می‌زند. بعد وقتی یک مقدار شفاف می‌شود قصه برایت، غبارها می‌خوابد، یک ذره متوجه می‌شوی چه خبر است. می‌گویی بابا اصلاً گناه کردم من معرفی کردم؟ هزار بار دهانم را بشویم، باز بردن نام تو بی‌ادبی است؛ چه کنیم؟ در بیابان یک لنگه کفش قیمت دارد. این هم از غربت دین است به خدا قسم. خدا می‌داند از وجودم این را عرض می‌کنم. اصلاً بین دوراهی مانده‌ام که چه کنم این ادامهٔ راه را؛ واقعاً ادامهٔ این راه را با این علمی که برداشته‌ایم. خدا به ما رحم کند.

خب برگردیم؛ حالا به دردِ دل نیفتیم؛ بحث طولانی نشود. هر شب هم از دوستان متذکر می‌شویم که حاج آقا غزل بخوان؛ خیلی حرف می‌زنی. چشم.


اعداد انبیا و مرسلین و اولواالعزم

پس بحث اینجا بود که ششصدهزار نفر از آن آب خوردند و رفوزه شدند؛ نتوانستند یعنی در آن امتحان پیروز شوند؛ و سیصد و سیزده نفر آب نخوردند. عده‌ای که این عددش مشخص نیست — من نتوانستم پیدا کنم — یک کف دست خوردند. تخفیفی بود در حقیقت.

عرض کردم از میان انبیا این باقی ماند: صد و بیست‌وچهار هزار پیغمبر؛ باز دیدیم سیصد و سیزده‌تاشان مرسل بودند از انبیا. مرسلین بالاتر از انبیا؛ و باز بالاتر از مرسلین آنانی‌اند که کتاب هم داشتند؛ که آن‌ها چند تااند؟ صد و چهارده تا. عددها عجیب‌اند. صد و چهارده سوره هم که داریم. خب بعد از باز این‌ها پنج‌تاشان دیگر خاص‌الخاص‌اند که اولواالعزم‌اند.


طالوت لشکر را کنار گذاشت؛ عدهٔ قلیل

به هر حال این‌ها وقتی که باختند در این امتحان، حضرت طالوت فرمود تمام این ششصدهزار نفر بروند کنار. فقط آن‌هایی بیایند همراه من بشوند — و خیلی‌ها ها. چه جگری داشته؛ چه دلی داشته؛ بهتر است بگوییم چه ایمان سنگین و کاملی داشته حضرت طالوت که چوپان بوده اما علم و دانش، قدرت ایمان. گفت همه بروید. می‌خواهد برود با قدرت مثلاً شیطان اکبر زمانش، جالوت؛ می‌گوید همهٔ ششصدهزار نفر بروید؛ نمی‌خواهم شما را. با همان عدهٔ قلیل راه می‌افتند می‌روند. سیصد و خرده‌ای حالا؛ که سیصد و سیزده‌تاش مسجّل، قطعاً، که آب نخوردند. یک عده‌ای هم به‌علاوه می‌شود: آن‌هایی که آب خوردند ولی به اندازهٔ کف دست. رفتند.


داود و زره؛ سه سنگ در تفسیر قمّی

اتفاقاً جالب است که بدانید در اثنای حرکت آن‌ها، شخصی را حضرت طالوت دید. ظاهراً ملهم شده بود یا دستور از اشموئیل داشت که پیغمبر وقت بود؛ نمی‌دانم. و از او پرسید: چند تا پسر داری؟ گفت این‌ها فرزندان من‌اند. یک زرهی به دست حضرت طالوت بود. این زره داستان دارد ها؛ الان فرصت جلسه را می‌گیرد؛ من هم کامل الان ذهنم یاری نمی‌دهد؛ می‌ترسم ناقص بگویم.

این به تن هر کسی که قرار می‌گرفت، او ظاهراً باید می‌شد فرماندهٔ زیردست طالوت. و خلاصه دید به تن این بچه‌هاش نمی‌خورد؛ ولی می‌دانست از سلالهٔ این شخص خاص است. بعد گفت تو فرزند دیگری نداری؟ گفت چرا. فرستاد آوردنش؛ دیدند زره به تن و قدوقامتش اندازه آمد. فرمود تو دیگر مثلاً می‌شوی در حقیقت جانشینِ جانشینِ پیغمبر در این جنگ. کی بود ایشان؟ حضرت داود. که می‌گویند فلاخن همراهش بود. فلاخن یعنی سنگ‌قلاب‌های قدیمی که باهاش سنگ پرتاب می‌کردند؛ همراه خودش بود. خیلی در پرتاب کردن سنگ ماهر بوده ایشان. این جوان که به اسم داود معروف است — که بعداً شد پیغمبر خدا — همراه ایشان بود.

بعد اتفاقاً سه تا سنگ — در روایت من دیدم در تفسیر روایی اهل بیت، علی بن ابراهیم قمی از اهل بیت علیهم‌السلام — که وقتی ایشان زره را به تن کرد، سه تا سنگ فریاد زدند که یا داود ما را همراه خودت کن. این سه تا سنگ حالا چیست؟ این را باید اسرارش شکافته شود؛ اهلش بگویند؛ ما نمی‌فهمیم که. این‌ها را همراه خودش برداشت.

و اتفاقاً اولین کسی که در مواجهه با دشمن، دست به تیر، از صف اهل ایمان به دستور طالوت برد، حضرت داود بود؛ و یک دانه از این سنگ‌ها را پرتاب کرد با آن سنگ‌قلابش؛ آمد خورد تو پیشانی جالوت؛ به درک واصل شد. با آن سیصد و خرده‌ای‌ها رفتند به جنگ چندین هزار نفر آدم تا بن دندان مسلح.


کم من فئة قليلة؛ شعار سپاه یقین

همین این شجاعت را — که تو آیه می‌گوید چی؟ این‌ها شعارشان چی بود؟ چون یک سری گفتند آقا شما ما ششصدهزار تا برویم، شما سیصد و خرده‌ای چطور می‌خواهید بروید پیروز بشوید؟ گفتند:

«كَم مِّن فِئَةٍۢ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةًۭ كَثِيرَةًۢ بِإِذْنِ ٱللَّهِ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه بسیار گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار چیره شدند.

تو این آیه همین آمده که داریم بحثش را می‌کنیم. حالا اینجا این همه را من توضیح دادم؛ گفتم گفتم گفتم تند و تند که برسم به این تکه از آیه؛ که حالا در این آیهٔ دویست‌وچهل‌ونه سورهٔ بقره بروید ملاحظه بفرمایید که خصوصیت این‌ها چی بوده به نظر شما؛ که ممتاز شدند و جزو سربازان صف‌شکن پیغمبر زمانشان شدند و موفق و پیروز هم شدند.


یظنون أنهم ملاقوا الله؛ ظنّ یقینی

اینجا می‌فرماید:

«قَالَ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ ٱللَّهِ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که یقین داشتند خدا را ملاقات می‌کنند گفتند.

گفتند آن کسانی که گمانشان این بود — ظنّ یقینی که آن شب عرض کردیم؛ نه گمانِ همراه با شک و تردید. گمان یقینی‌شان چی بود؟ «أَنَّهُم مُلَاقُوا». کی را این‌ها قرار است ملاقات کنند؟ ملاقات کنند؟ «مُلَاقُوا ٱللَّهِ». این‌ها یقین داشتند که دارند می‌روند به ملاقات الله.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

«وَإِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ» (مائده/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بازگشت به‌سوی اوست.

این مشخصه. ببین این همه من توضیح دادم با کمک تاریخ و تفاسیر روایی که برسم به این نکته. می‌گوید این‌ها می‌دانید چرا از بین آن ششصدهزار و خرده‌ای نفر آدم نمره‌شان بیست شد و مورد انتخاب ولیّ زمان قرار گرفتند و رفتند صف‌شکن شدند همراه حضرت داود و اتفاقاً شیطان اکبر زمانشان را از پا درآوردند؟ چون این‌ها یقین داشتند به ملاقات پروردگارشان. می‌دانستند دارند می‌روند به ملاقات با خدا.


شهدای زمان ما؛ می‌روند که رفته باشند

مثل شهدای زمان ما که می‌رفتند که رفته باشند. نمی‌رفتند که غنیمت بردارند بیاورند و مثلاً از آن تفاخر و تبختر و تکبر و خودبرتربینی یک سری که صرفاً همین که مثلاً یک زمانی تو جنگ بودند این‌ها بهشان دست داده، یک سر و گردن خودشان را از دیگران بالاتر می‌دانند به هر حال. نه. اتفاقاً خودشان را خاک پای ملت می‌دیدند و می‌دانند و هستند؛ هنوز هم هستند الحمدلله. خودشان را بدهکار می‌دانند. یعنی از جهت آن‌هایی هم که جا ماندند می‌گویند چی شد که ما چه خطایی کردیم که نرفتیم. اما آن‌ها که می‌رفتند، می‌رفتند که رفته باشند دیگر.

پشت سر این‌ها که داستان نیست ما می‌گوییم. همه‌مان دیدیم؛ شما هم بعضی‌هایتان دیدید یا بعداً حکایت‌هاش را به صورت مستند یا غیر آن دیدید. ما هم که از نزدیک دیدیم. پشت لباسشان می‌نوشتند: می‌روم تا انتقام سیلی زهرا را بگیرم. می‌روم؛ اصلاً دعوای دیگری ما نداریم.

«أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ» (فتح/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر کافران سختگیرند و میان خود مهربان‌اند.

وُدّ رحمانی؛ چهل داداش و هیئت نورالمهدی

آن عشق و محبت شدیدی که ماحصل ایمان و عمل صالح بود:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ ٱلرَّحْمَٰنُ وُدًّۭا» (مریم/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، رحمان برایشان محبتی قرار خواهد داد.

آیهٔ نزدیک به آخر سورهٔ حضرت مریم باید باشد. هی می‌گوید آقا چه خبره؟ تو این هیئت، تو این مسجد، تو این جمعیت مریدبازی راه انداخته‌اند. همه عاشق هم‌اند. همه به اسم هم قسم می‌خورند. همه پشت هم‌اند. همه با هم برادرند. همه با هم داداش‌اند.

یک زمانی ما این مسخره‌بازی‌ها تو همین مسجد — حدود سی سال پیش که شما؛ من حدود نوزده‌بیست سالم بود آن موقع‌ها و شما غالباً بسیاری‌تان نوجوان بودید — ما سی‌دی برادری خواندیم. چهل تا برادر و داداش بودیم. معروف شده بودیم به چهل داداش. هیئت نورالمهدی؛ یادش بخیر. و تو این محل چقدر ما را مسخره کردند: داداش‌بازی راه انداخته‌اند؛ نمی‌دانم فلان. نمی‌فهمیدند که این محبت، این عشق. یک شب همدیگر را نمی‌دیدیم دلمان تنگ می‌شد. سحرها بچه‌ها می‌آمدند سنگ می‌زدند — آن موقع موبایل و این چیزها نبود که — سنگ می‌زدند به شیشهٔ خانهٔ ما. ما را بیدار می‌کردند. می‌آمدند دردِ دل به ما می‌کردند.

اصلاً هر صبح‌ها یادش بخیر؛ چهل نفر تو مسجد — خدا رحمت کند پدر شهید احمدی، امام جماعت مسجد امام رضا را — حداقل سی الی چهل نفر هر روز صبح تو نماز جماعت مسجد امام رضا حاضر بودند. همین نوجوان‌هایی که الان بعضی‌شان تو این هیئت هستند. یکی‌شان هم آقای ثروتی؛ دیگران. این از همان نسل‌اند. و چه عجیب که آن‌هایی هم که جدا شدند رفتند، آن‌ها هم می‌دانند چه اشتباهی کردند. دیروزْ‌پریروزشان زنگ زده بود بعد از سی سال به من گفت: حاجی ما بی‌معرفتی کردیم. ول کردیم این پرچم را رفتیم. ای کاش دوباره می‌شد جمع شویم.

حالا دوباره به این حرف‌های حاشیه‌ای نیفتیم. خلاصه اینکه این‌ها موفق شدند و پیروز شدند. چرا؟ رمز پیروزی‌شان چی بود؟ که می‌گفت آقا تعداد ما کم باشد، باشد؛ ما پیروزیم — و پیروز هم شدند به همراه حضرت داود. چی؟ اینکه یقین داشتند که دارند می‌روند خدایشان را ملاقات کنند. بعد از چی بترسند؟


ملتی که شهادت دارد شکست ندارد؛ غزه و انتفاضه

اینکه حضرت امام فرمود: ملتی که شهادت دارد شکست ندارد؛ ذلت ندارد. همیشه پیروزند. و الان این فرهنگ شهادت است که باور کن مقاومت را روزبه‌روز دارد قوی‌تر می‌کند؛ جلوه‌اش را بیشتر می‌کند. و الا تو چهل هزار آدم بی‌گناه را همین‌طور بکش. آن هم آدم‌هایی که اصلاً نه اسلحه‌ای ندارند. اسلحه‌شان چیه؟ انتفاضه یعنی چی؟ سنگ. سنگ اسلحه‌شان است. داری می‌آیی بکش؛ زن و بچه و جوان و پیر و مرد؛ همه را بکش. چهل هزار نفر شوخی است مگر؟ جزو کم‌نظیرترین رذائل قوم بنی‌اسرائیل یهودی است تو طی تاریخ: بکشند و بعد هم باز این‌ها سرپا باشند. آن‌ها شعارشان بود که ما می‌خواهیم حماس را از بین ببریم؛ که نرسیدند دیگر. هنوز الحمدلله قوی‌تر از پیش. چی باعث می‌شود؟ فرهنگ شهادت است.


والله مع الصابرین

خلاصه در انتهای آیه هم که تأکید می‌کند:

«وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا با صابران است.

سرّش در آن صبر است عزیزم. صبر. «وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ». نکتهٔ دیگر؛ دو تا نکته بگویم. چون باز ما هر شب داریم به اصل و لبّ مطلب که می‌رسیم وقتمان تمام شده. عیبی ندارد دیگر؛ می‌روید خودتان اهل تحقیق و پژوهش هستید.


تأویل نهر؛ ابتلا به ولایت علی علیه‌السلام

اینجا در تفاسیر روایی، این «وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ» — آن نهری که این‌ها به آن آزمایش شدند و اکثراً رفوزه شدند — بالاخره یک تعبیری دارد دیگر. یک باطنی دارد. ظاهرش آن نهر آن زمان است. مال زمان حضرت اشموئیل و وصی ایشان حضرت طالوت و وصی ایشان حضرت داود. مال آن موقع است. اما تأویلش، باطنش، تفسیر به یک معنا انفسی‌اش که الان به درد من و شما می‌خورد چیست؟

یک روایت دیدم که فرمود:

«وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا شما را به ولایت علی بن ابی‌طالب می‌آزماید.

تک‌تک شما را به ولایت امیرالمؤمنین امتحان خواهند کرد؛ و خدا این کار را می‌کند؛ و هرچه هم ادعا کنی سرت می‌آید.

معمولاً آدم‌هایی که تو همین الان اینجا جلسه نشسته‌اند می‌دانم بارها این را از من شنیده‌اند. این‌هایی که خیلی به من مثلاً ابراز محبت می‌کنند از رو لطفشان: نوکریم حاجی، فدات شویم، قوربانت بروم، دست می‌بوسند از این حرف‌ها. بدون استثناء همیشه بهشان گفته‌ام: چون داری ادعا می‌کنی، سر من امتحانت می‌کنم؛ و همان هم می‌شود. یک دفعه می‌بینی یک داستانی پیش می‌آید؛ معمولاً هم متأسفانه می‌بینی تو این امتحانات تو زرد درمی‌آیی. بماند از خودمان؛ هیچی نگوییم؛ ولش کن.

«وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ». چقدر پای ولایت خواهی ایستاده‌ای؟ برویم جلوتر. اینجا خودش حرف‌ها داریم؛ بماند دیگر. می‌خواهیم روضه بخوانیم؛ شب شهادت ولی‌نعمت‌مان هم هست؛ بس است.


ابتلا به ولایت مهدی؛ سنگین‌ترین امتحان

این نکتهٔ آخر را خوب توجه کنید. خب الان من و شما چی؟ فرمود:

«وَٱللَّهُ مُبْتَلِيكُم بِوَلَايَةِ ٱلْمَهْدِيِّ أَبَا صَالِحٍ ٱلْمَهْدِيِّ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا شما را به ولایت مهدی، اباصالح مهدی، می‌آزماید.

البته در روایت اسم خاص حضرت، لقب خاص حضرت را آورده که احترام می‌کنیم بلند می‌شویم به ایشان. حالا من عرض نکردم که بعضی‌ها معذّب نشوند بخواهند وسط مجلس پا شوند.

من و شما را مبتلا می‌کنند؛ یعنی امتحان باید پس بدهیم سر امام عصرمان. دیشب عرض کردم: هرچه نعمت عظیم‌تر، سنگین‌تر و بزرگ‌تر، امتحانش هم سخت‌تر. خلاصهٔ خلقت است. عصاره و زبدهٔ عالم خلقت از حضرت آدم تا خاتم و بعدش؛ این همه خون‌ها از پاک‌ترین خون‌ها مثل حضرت صدیقهٔ شهیده بگیر تا سیدالشهدا و کربلا و امام رضا و بیا تا پدر خود حضرت و این همه شهدا؛ خلاصه‌اش این آقاست. شوخی نیست. تو قله قرار گرفته.

خب با یک چنین عظمتی انگار که من و شما را بخواهند با صد و بیست‌وچهار هزار پیغمبر و همهٔ انبیا و اولیا و شهدا و صالحان تاریخ امتحان کنند. متوجه هستی چه امتحان بزرگی است؟ من و شما را با مهدی فاطمه امتحان می‌کنند. شب و روز ما نسبتش با آقا چیست؟ چه قسطی از ولایت امام دارم؟ چه التزام عملی به حضرت دارم؟


هشدار امام رضا؛ عمل بی‌محبت و محبت بی‌عمل

در آن روایتی که واقعاً تکان‌دهنده است — من دارم عکسش را مخصوصاً تو تلفن همراهم نگه داشته‌ام که همه‌اش نگاهش کنم — علی بن موسی الرضا علیهم‌الصلاةوالسلام، صاحب امشب، فرمود: بر شما باد حذر؛ و این هشداری که حضرت می‌دهد. می‌فرمود مبادا اکتفا کنید به عمل؛ صرفاً به عمل. که عمل صرف — عمل هرچی که باشد — هر عملی بدون محبت ما سیاهی است؛ به قول معروف ارزش ندارد. هیچ ارزشی ندارد. فایده‌ای برای شما ندارد؛ حضرت فرمود.

از آن طرف هم فرمود مراقب باشید غرّه به محبت ما نشوید که صرفاً به محبت ما بدون عمل، آن هم به درد شما نمی‌خورد. عجب؛ عجب. این یعنی نسبت شما با امامت چگونه است؟ چه التزام عملی داری؟ بفرمایید؛ به خودم عرض می‌کنم.


نحن موازین القسط؛ زیارت یعنی قیامت زائر

اصلاً بحث موت چیست؟ نسبت‌گیری بین تو و امام اصل است. چرا حضرت تشریف می‌آورند؟ چرا امیرالمؤمنین تشریف می‌آورند؟

«نَحْنُ مَوَازِينُ ٱلْقِسْطِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم ترازوهای داد.

آن چند جلسه‌ای که در حرم مولا صحبت کردیم با هم عرض کردم: در حرم قیامت به پا می‌شود. یکی از جاهایی که قیامت ما به پا می‌شود در حرم است؛ و توضیح دادیم یعنی چه. نسبت تو با امام مشخص می‌شود. وزن‌کشی صورت می‌گیرد. چه قسطی از ولایت امام عصرت، امام رضا، گرفتی و داری؟ بفرمایید. باید مشخص بشود. اصلاً قیامت یعنی این. موت اصلاً یعنی این. سفر از ظاهر به باطن. من دم زیاد می‌زنم از این خانواده؛ اما چه قسطی دارم؟ چه بهره‌ای دارم؟ در امتحاناتم نسبت به این آقا ثابت‌قدم بودم و عهد و قول و قرارم؟


دعای عهد؛ بیعت هر صبح

«ٱللَّهُمَّ إِنِّي أُجَدِّدُ لَهُ فِي صَبِيحَةِ يَوْمِي هَٰذَا وَمَا عِشْتُ مِنْ أَيَّامِي عَهْدًا وَعَقْدًا وَبَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقِي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، من در بامداد این روزم و تا زنده‌ام از روزهایم، برای او عهد و عقد و بیعتی بر گردنم تازه می‌کنم.

درسته؟ درست خواندم؟ تو دعای عهد. عهد هر صبح ما تا شام چه می‌کنیم باهاش؟


بضعهٔ پیامبر در خراسان؛ عارفاً بحقه

قربون آقایی برویم که فرمود — پیغمبر فرمود دو کس را بضعهٔ خودش معرفی کرد. یکی حضرت صدیقهٔ شهیده فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها بضعه. دو: علی بن موسی الرضا، صاحب امشب. فرمود:

«سَتُدْفَنُ بَضْعَةٌ مِنِّي بِخُرَاسَانَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاره‌ای از تن من در خراسان دفن خواهد شد.

یک پاره تن من دفن خواهد شد در خراسان که هرکس برود زیارتش کند دو تا اتفاق می‌افتد. کشف کرب؛ و می‌گوید یا کاشف الکرب: کرب و پریشانی‌اش برطرف می‌شود با زیارت این آقا. دو: گناهانش بخشیده می‌شود. اما فرمود «عَارِفًا بِحَقِّهِ». عارف باشی کی را داری زیارت می‌کنی ها؛ حواست جمع باشد داری می‌روی به زیارت کی.

«عَارِفًا بِحَقِّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که به حق او آشنا باشد.

بیتوته در حرم رضا؛ زیارت الله در عرش

و از آن بالاتر — نمی‌دانم این را شنیده‌اید یا نه. فرمود اگر کسی بیتوته کند؛ شب بماند. یکی از نشانه‌های بیتوته انتظار ماندن است. دارم می‌گویم هیئت را بکنید بیتوته. آقا کی تمام می‌شود؟ آقا کی چای را می‌دهید؟ این بیتوته نیست که. بشینی که نشسته باشی؛ دیگر هم برنگردی. بکنی از همهٔ تعلقات و از دنیات تا تو را بکَنند.

بیتوته: یک شب تا صبح تو حرم علی بن موسی الرضا بمانی. امام جواد قربونش برویم می‌دانید فرمود مساوی با چیست؟ مساوی با زیارت الله است در عرش. الله همان؛ همان زیارتی که ثوابی که مترتب بر زیارت اباعبدالله است در شب‌های جمعه، در زیارت علی بن موسی الرضاست اگر یک شب تا صبح بتوانی بمانی بیتوته کنی. زیارت الله در عرش.

این یعنی کاملاً شباهت گرفته؛ تشبّه گرفته به الله. اسماء درش پیاده شده چنین کسی. یعنی شبیه شده به حضرت. تلبّس به اسماء الله یعنی این. قربةً إلی الله یعنی این. اصلاً ولایت یعنی این. ولی یعنی قرب؛ نزدیک شدن همان ولایت است. قرب همان تلبّس است؛ تلبّس به اسماء الله.

اگر رفتم زیارت امام الرئوف، واقعاً رئوف شدم نسبت به خانواده‌ام، به اهل ایمان. «رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ». «أَشِدَّاءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ». این یعنی شباهت گرفتن. چنین کسی می‌تواند زائر باشد.

چون قبلاً گفتیم زیارت معنایش چی بود؟

«حُضُورُ ٱلزَّائِرِ عِندَ ٱلْمَزُورِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حاضر شدن زائر نزد زیارت‌شونده.

این، شأنِ مقام فاطمه زهراست. جز با طهارت حاصل نمی‌شود. مقام حضور است که با مراقبه حاصل می‌شود. آلوده را راه نمی‌دهند تو بهشت. این ثواب‌ها مال همه نیست. همه می‌روند زیارت؛ از شب تا صبح هم بمانند، زیارت خدا در عرش نکرده‌اند. باید شبیه شده باشند. یعنی به مقام شهود رسیده باشند به یک معنا. یعنی شهید زندگی کرده باشند که به قول حاج قاسم شهیدش می‌کنند.


اگر امام رضا در این سرزمین نبود

حالا چنین آقایی را که خدا ذخیره کرده، چقدر خدا به ما منّت گذاشته تو سرزمین ما. ما اگر امام رضا را تو این کشور نداشتیم چه خاکی به سرمان می‌ریختیم؟ به کی پناه می‌بردیم؟ چندتاتان اربعین جا ماندید؟ الآن یک سری دیشب همین‌جا با ما وداع کردند گفتند ما فرداشب حرم آقاییم. از سیدالشهدا که اربعین جا می‌مانیم. الحمدلله حالا امام رضا هست. یک نفس چاق می‌کنی می‌روی. به حق هم هست. واقعاً اگر نداشتیم چه خاکی به سرمان می‌ریختیم؟


ثواب یعنی اثر در نفس؛ برتری زیارت رضا

می‌دانستید ثواب زیارت امام الرئوف — که ثواب من قبلاً گفتم نه یعنی تو یک پرونده‌ای برای شما ثبت بشود؛ نه. تأثیر در نفس است. اثری که آن کار در نفست می‌گذارد به آن می‌گویند ثواب. ثواب زیارت این آقا برتر است از همهٔ ائمه و حتی پیغمبر عظیم‌الشأن اسلام، حتی امیرالمؤمنین و حتی امام حسین. عجیب است زیارت این آقا. بعد با من و شما چقدر مهربان است؛ چقدر حسّی است.


لات سر کوچه و نگاه به ضریح؛ رفع شدت

دیشب با یک بنده‌خدایی بعد از هیئت صحبت کردم. دیدمش بیرون که شاید ما ببینیمش — من و شما ببینیمش — بگوییم بابا این لات سر کوچه را ولش کن. این از اراذل است — العیاذ بالله اوباش. یک وقت پرده که بیفتد، آن کارش درست است پیش آقا. منِ بزک‌کرده با این عمامه و این لباس پیغمبر، این‌ها من اراذل و اوباشم عزیزم. خط‌کشی من و تو نکنیم.

به من می‌گفت من یک جا می‌روم فقط آرام می‌شوم. آن هم حرم امام رضاست. این‌قدر خوشم آمد از این حرفش. گفت آنجا آرام می‌شوم. گفت من فکر می‌کنم حاجی طلسمم کرده‌اند؛ جادویم کرده‌اند. گفتم آقا یکی از کارهایی که طلسم و جادو — شدیدترین‌هاش هم که باشد — از بین می‌برد، می‌دانستید فقط نگاه کردن به ضریح امام رضاست. فقط بروی از نزدیک این ضریح را نگاه کنی تمام طلسم‌ها باطل می‌شود.

حضرت فرمود:

«إِذَا نَزَلَتْ بِكُمُ ٱلشَّدِيدَةُ فَٱسْتَعِينُوا بِنَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون سختی بر شما فرود آمد، از ما یاری بخواهید.

وقتی شدتی بر شما عارض شد، در هم پیچیدید، شدید شد وضعیتتان، از هر حیثش گرفتار شدید، فرمود استعینوا بنا: از ما کمک بخواهید. بیایید به ما پناه بیاورید. پناه عالم امام رضاست. حالا با این پناه عالم چه کردند؟


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.