ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 092

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بسم‌الله، استغاثه و زیارت اباعبدالله

فرصت کم است. خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با نام او آغاز می‌کنیم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

سه بار به پیشگاه حضرت حجت استغاثه می‌کنیم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان.

زیارت اباعبدالله را از دل می‌خوانیم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَآئِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جان‌هایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند.

«عَلَيْكَ مِنِّى سَلَٰمُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بر تو سلام خدا باد، همیشه، تا من باشم و شب و روز بماند.

«وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ ءَاخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَٰدِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَٰبِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علیّ بن حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

آیه‌ای دیگر از رسالهٔ لقاء الله

یکی دیگر از آیاتی را که تقدیم می‌کنیم پیرامون لقاء الله است؛ همان آیه‌ای که در ابتدای رسالهٔ لقاء الله از حضرت استاد آمده است. آیهٔ پنج سورهٔ عنکبوت:

«مَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَـَٔاتٍۢ ۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (عنکبوت/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس به دیدار خدا امید دارد، پس [بداند که] اجل خدا قطعاً آمدنی است؛ و او شنوای داناست.

هر کسی که امید دارد ملاقات الله را، «فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَـَٔاتٍ». پس قطعاً بداند که آن اجل — که سرنوشت هر کسی است — آمدنی است؛ به سر می‌رسد. لامِ «لَآتٍ» هم تأکید است: حتماً می‌رسد. «وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ».

ظاهر آیه کوتاه است و بحث را سریع جمع کرده است. مثل آیهٔ دیروز نیست که بزند به آسمان و زمین و عرش و فرش. همین‌جا می‌گوید یقین کنید موتی هست. اما در همین کوتاهی، حرف بسیار است.


چه ربطی میان اجل و سمیعِ علیم است؟

حالا چه ربطی میان اجل و سمع و بصر هست؟ الله اعلم. موضوع هر آیه‌ای هرچه باشد، اسمی که در پایان آن آیه می‌آید نسبت به همان موضوع است. دقت کنید: بسیاری از آیات قرآن با اسمی از اسماء الله تمام می‌شوند؛ نسبت به آن موضوعی که در آیه مطرح شده، اسم بیان می‌شود.

شاید یک وجهش این باشد که گوشت را باز کن، چشمت را باز کن. «هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ». رشحه‌ای از السمیع و البصیر در من و شما هست که سمع و بصر داریم. اسم السمیع و البصیر در ما پیاده شده که گوش و چشم داریم؛ وگرنه نه می‌توانستیم چیزی را بشنویم و نه ببینیم.

«وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او شنوای بیناست.

شاید یک وجهش این باشد که اگر گوشت را باز کنی و چشمت را باز کنی — یعنی با گوش و چشم باطنی‌ات به پیرامونت نگاه کنی — به یقین می‌رسی که «إِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَـَٔاتٍ»: قطعاً سرنوشت تو هم رو به پایان است و زودتر از آن‌چه فکرش را بکنی، وقت ملاقات با خدا فرا می‌رسد.

بحث گم نشود. موضوع اجل و موت را اینجا پس از امید به لقاء الله مطرح می‌کند، بعد می‌زند به اسم سمیع و بصیر. یعنی اگر تو گوش شنوا داشته باشی و چشم باز داشته باشی، می‌بینی که عالم دارد این القا و اعلام را به تو می‌کند.

در خطبهٔ فدکیه نیز مادرشان، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، همین معنا را دارند. کو گوش شنوا؟ عالم و آدم دارند اعلام می‌کنند؛ گوش می‌خواهد.


چشم‌به‌هم‌زدن عمر؛ نوح و بروج مشیّده

چه است که یک چشم به هم زدن ما به این سن رسیدیم. همه اقرار می‌کنید که انگار یک چشم به هم زدن بود. حالا چقدر مهلت داریم؟ ان‌شاءالله خدا طول عمر با برکت بهتان بدهد. هرچقدر هم طول عمر باشد، باز یک چشم به هم زدن است.

حضرت نوح علی نبیّنا و آله و علیه الصلاة والسلام را می‌دانید که بر اساس فرمایش قرآن نهصد و پنجاه سال نبوتش بود. بعضی تا دو هزار سال هم عمرش را شمرده‌اند.

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا» (عنکبوت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نوح را به‌سوی قومش فرستادیم؛ پس در میان آنان هزار سال جز پنجاه سال درنگ کرد.

وقتی موت ایشان رسید گفت: عجب، چه زود! در قصص انبیا بخوانید؛ تعجب‌آور است. در کوهی منزل خود را تراشیده بود؛ غارکی، غار کوچکی درست کرده بود. وقتی موت رسید می‌فرمود: اگر می‌دانستم این‌قدر زود موت من می‌رسد، همین را هم درست نمی‌کردم.

حالا ما با چهل‌پنجاه سال عمر اگر باشد، چه کاخ‌هایی که برای خودمان نمی‌سازیم. «فِى بُرُوجٍۢ مُّشَيَّدَةٍ» به قول قرآن. هرچه می‌رود بالا، می‌رود بالا؛ ولی آخرش باید در قعر همین زمین فرود بیاید. امروز پنت‌هاوس و زندگی در برج و بارو افتخار شده است. تمام. در قعر همین خاک می‌گویند بخواب، که جای تو همین‌جاست.

«أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍۢ مُّشَيَّدَةٍۢ» (نساء/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کجا باشید مرگ شما را درمی‌یابد، هرچند در برج‌های استوار باشید.

آیهٔ دیروز: از رفعت آسمان تا یقین به لقاء رب

دیروز توجه کردید اصلاً چه ربطی دارد میان طبقات آسمان به عرش الهی و آن عظمت که خدا آفریده، با لقاء الله؟ آن‌ها را می‌گوید و آخر آیه چه فرموده بود؟ «لَعَلَّكُم بِلِقَآءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ». بلکه شما به ملاقات پروردگار خود یقین کنید. می‌زند و رفعت آسمان‌ها از زمین را می‌گوید، استوای حق بر عرش را می‌گوید، و می‌آید تا بحث ملاقات با خدا.

«ٱللَّهُ ٱلَّذِى رَفَعَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ بِغَيْرِ عَمَدٍۢ تَرَوْنَهَا ۖ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۖ وَسَخَّرَ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ ۖ كُلٌّۭ يَجْرِى لِأَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ۚ يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ يُفَصِّلُ ٱلْـَٔايَٰتِ لَعَلَّكُم بِلِقَآءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ» (رعد/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست آن‌که آسمان‌ها را بدون ستونی که آن را ببینید برافراشت؛ سپس بر عرش استوا یافت؛ و خورشید و ماه را رام کرد. هر یک تا سرآمدی معین روان‌اند. کار را تدبیر می‌کند و آیات را شرح می‌دهد، باشد که به دیدار پروردگارتان یقین کنید.

پس آیهٔ دیروز از عرش و فرش می‌آید تا لقاء؛ آیهٔ امروز از امیدِ لقاء می‌آید تا اجل. هر دو یک حرف‌اند: ملاقات قطعی است و وقتش نزدیک‌تر از گمان ماست.


عالم مرگ را اعلام می‌کند

یکی پیش پیامبر آمد و گفت: آقا، چه اشکالی داشت خدا ما را متوجه می‌کرد که مرگت کی است؟ به ما می‌گفت کی می‌میری؟ پیامبر فرمود: دارد می‌گوید؛ خدا گفته است. متعجب شد: چگونه گفته؟ فرمود: خودت دقت کن. دیروز همسایه‌ات مرد، امروز عمه‌ات می‌میرد، فردا عمویت می‌میرد، پس‌فردا عزیزی. همین‌طور دور و برت دارد خلوت می‌شود. نگاه کن چقدر آدم‌های دور و برت دارند می‌روند. یعنی چه؟ یعنی بسم الله، نوبت تو هم دارد می‌رسد.

از حیث آمار دنیا، علم به موت — اینکه قبول دارند همه می‌میرند — حتی از توحید هم بالاتر است. خیلی‌ها توحید را قبول ندارند: ماتریالیست‌اند، کمونیست‌اند، ماده‌گرایند، لیبرال‌اند، فمینیست‌اند؛ ماده را علت تامّه برای خلقت می‌دانند. ولی این علم را دارند که موت صددرصد است. همه‌شان هم قبول دارند. اما باورش کم است.

مگر ما قبول نداریم؟ اگر قبول داریم لقاء الله صددرصد است، موت صددرصد است، پس چگونه است که عملمان مخالف این نظریهٔ ماست؟ پیداست که باور نداریم.

بارها عرض کرده‌ایم فرق میان ما رفقا با اولیاء الله همین‌جاست. آنان باور دارند؛ حکم خدا را از حکیم علی‌الاطلاق محکم و مستحکم می‌دانند. قرآن را سراسر حکمت می‌دانند:

«يسٓ ۝ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآنِ حکمت‌آموز.

لذا محکم و استوار عمل کردند. اما ما نه. من شک دارم؛ با دیدهٔ تردید می‌گویم حالا برویم ببینیم چه می‌شود.


لو کشف الغطاء؛ یقین امیرالمؤمنین

مولای ما حضرت وصی امیرالمؤمنین علی علیه‌الصلاةوالسلام چنین نبود و نیست. فرمود:

«لَوْ كُشِفَ ٱلْغِطَاءُ مَا ٱزْدَدْتُ يَقِينًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پرده برداشته شود، بر یقین من افزوده نمی‌گردد.

اگر پرده بیفتد، مطلقاً به یقین من اضافه نمی‌شود. یعنی من همین الآن موتم را اقامه کرده‌ام؛ قیامتم را قیامت کرده‌ام، همین الآن.


أنا والقیامة کهاتین

پیامبر عزیز عالم این دو انگشت مبارک را — برای سهولت فهم مخاطب، وگرنه اصلاً نیاز ندارد دو انگشت را به هم بچسباند — انگشت اشاره یا سبّابه را به هم چسباند و فرمود:

«أَنَا وَٱلْقِيَامَةُ كَهَاتَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من و قیامت همچون این دو [انگشت]ایم.

یعنی ما این‌قدر به هم چسبیده‌ایم. اگر آنان اهلش بودند، به نظر بندهٔ حقیر و سراپا تقصیر، پیامبر اصلاً این کار را هم نمی‌کرد. می‌فرمود اصلاً «أَنَا ٱلْقِيَامَةُ»: قیامت منم.

اینکه آن روز در حرم علی بن موسی الرضا علیه‌الصلاةوالسلام ادعا کردیم: وقت رسیدن در حضور انسان کامل و امام معصوم، و وقت زیارت — که زیارت چیزی نیست جز حضور زائر عند المزور، مقام «اندیة» — آن لحظه قیامت ما قیام می‌کند و وزن‌کشی نسبت به ولایت صورت می‌گیرد. بعضی گیج و مات می‌شوند؛ با این بحث که جلو می‌رویم متوجه می‌شوند.

یعنی چه «أنا القیامة»؟ «أنا والقیامة کهاتین» یعنی چسبیده‌ایم به هم، یعنی چه؟ برو بچسب به پیامبر؛ برو زیارتش؛ ببین قیامت خودت را می‌بینی یا نه. وقتی می‌رسی به خدمت امام معصوم چه اتفاقی می‌افتد؟ قیامتت به پا شده است.

اگر آدم‌ها مثل «كَٱلْفَرَاشِ ٱلْمَبْثُوثِ» باشند — مثل پرنده‌هایی که گیج و سرمست‌اند و نمی‌دانند کدام‌ور بروند؛ آن می‌پرد با سر می‌خورد به شیشه، می‌افتد زمین — آدم‌های گنگ و این‌طورند. وقتی خدمت امام معصوم می‌رسند هیچی حالیشان نمی‌شود. گنگ و گیج. وقتی خدمت امام رضا می‌روند حرم، می‌روند کربلا، هیچ تأثیری نمی‌گیرند. هیچی حالیشان نمی‌شود. اصلاً نمی‌فهمند کربلا چیست؛ این حرف‌ها چیست.

«يَوْمَ يَكُونُ ٱلنَّاسُ كَٱلْفَرَاشِ ٱلْمَبْثُوثِ» (قارعه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که مردم چون پروانه‌های پراکنده‌اند.

اما اگر سعهٔ وجودی‌شان بزرگ شده باشد و درک و اخذ و تلقی‌شان از انسان کامل — قسطی که از انسان کامل گرفته‌اند، که در آن وزن‌کشی مشخص می‌شود چقدر است؛ در زیارت مشخص می‌شود چقدر است — زیاد باشد، مثل آن پیرمرد ترک‌زبان آذری‌زبان می‌شود.


پیرمرد آذری و تجلی سیدالشهدا

بارها خدمتتان عرض کرده‌ام و در دل روضه همیشه گفته‌ایم: با کاروانش رفتند کربلا. چند روز گذشت و ایشان نرفت داخل؛ از بیرون زیارت می‌کرد. آن‌قدر شماتتش کردند، آن‌قدر تذکر دادند که آقا چرا نمی‌روی؛ این‌همه راه کوبیدی. آن هم کربلای قدیم که یک ماه در راه بودند، نه مثل الآن. نرفت، نرفت.

روز آخر گفتند زشت است؛ همه دارند در موردت بد و بی‌راه می‌گویند؛ آمده این‌همه راه خرج کرده، آنجا نمی‌رود داخل. دید همه شماتتش می‌کنند. گفت باشد، می‌روم؛ ولی هر اتفاقی افتاد گردن خودتان. رفت؛ این‌ها هم پشت سرش، به خیال خودشان خیالشان راحت شد که زیارتش را کرد.

پیرمردی هم بود. رفت داخل. تا چشمش به ضریح سیدالشهدا افتاد، برای اولین بار دست به سینه‌اش گذاشت، گفت:

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود خدا بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.

آه کشید، افتاد، مُرد. چرا مُرد؟ قیامتش به پا شد. عظمت سیدالشهدا را درک کرد. گرفت آن چیزی که باید بگیرد. امام حسین را دید. حضرت تجلی کرد برایش و این جان داد.

از بندهٔ حقیر درگوشی داشته باشید این حرف را: لحظهٔ شهادت شهدا، لحظهٔ تجلی امام حسین برای آن‌هاست. اگر من می‌روم کربلا هیچی گیرم نمی‌آید، اگر می‌آیم هیئت هیچ احساسی نمی‌کنم، هیچی گیرم نمی‌آید، هیچی نمی‌فهمم، امام حسین برایم تجلی نکرده است.


تجلی چیست؟ خورشید و شعاع

تجلی یعنی چه، عزیزان؟ از این حرف‌ها نترسند. وقتی خورشید خودش را نشان می‌دهد، آن پرتو نور خورشید را به آن می‌گویند تجلی.

«إِنَّ رُوحَ ٱلْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ ٱتِّصَالًا بِرُوحِ ٱللَّهِ مِنِ ٱتِّصَالِ شُعَاعِ ٱلشَّمْسِ بِهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا روح مؤمن به روح خدا سخت‌تر پیوسته است تا پیوستگی پرتو خورشید به خورشید.

روح مؤمن، اتصال روحش به روح الله — همان اتصالی که حتی شما دارید به روح الله — شدیدتر است از اتصال شعاع شمس به خورشید. پرتو نور خورشید چقدر وصل به خورشید است؟ اصلاً نمی‌شود گفت چقدر؛ اصلاً از خورشید است. نه می‌شود پرتو را برداشت، نه می‌شود خود خورشید را برداشت. پرتو را برداری، خورشید دارد پرتو می‌زند؛ نمی‌شود برداشت. خورشید را برداری که برداشتنی نیست. اصلاً این پرتوها همه از خورشیدند.

می‌گوید روح مؤمن از این شعاع شمس به خورشید چقدر شدت وصل دارد. وصال این وصل چگونه است؟ چه شدت و حدّتی. اصلاً همان است. تلألؤ همان است. اصلاً به این می‌گویند تجلی. روح مؤمن به روح الهی شدت اتصالش از آن بیشتر است. و این تجلی خداست؛ تجلی امام حسین.

یعنی چه؟ یعنی خورشید امام حسین برای تو تجلی کند، یک پرتویی به سمت تو بزند و تو هم بگیری. رشحه‌ای از خودش را به تو نشان بدهد. حالا یکی می‌تواند خورشید امام حسین را ببیند؛ خود خورشید را ببیند. آن قطعاً باید انسان کامل باشد تا ببیند، یا چشمش کور نشود. یکی هم نه؛ شعاع را می‌بیند: تجلیِ شعاع نوری و پرتو نور امام حسین را می‌بیند. دشمنت کشت، ولی نور تو خاموش نشد. در آن فغان، در حال تجلی است.


ایاب الخلق إلیکم؛ اربعین و نزدیک شدن ساعت

اصلاً شما ببین دنیا هی دارد به سمت امام حسین حرکت می‌کند. «إِيَابُ ٱلْخَلْقِ إِلَيْكُمْ»؛ چرا حرکت نکند؟ اصلاً یک معنای قیامت همین است. دارد انگار نزدیک می‌شود.

«إِيَابُ ٱلْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَحِسَابُهُمْ عَلَيْكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بازگشت آفریدگان به‌سوی شماست و حسابشان بر شماست.

«ٱقْتَرَبَتِ ٱلسَّاعَةُ وَٱنشَقَّ ٱلْقَمَرُ» (قمر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ساعت نزدیک شد و ماه شکافت.

ساعت قیامت دارد نزدیک می‌شود. همه به سمت امام حسین دارند حرکت می‌کنند. ببین چه اربعینی است. قدیم‌ها که این‌طور دیگر نبود. ماشاءالله هر سال هم دارد زیادتر می‌شود. توجه کردید؟

حالا خودت وزن‌کشی کن. دستت به کربلا نمی‌رسد؛ ان‌شاءالله برسد. شب کریم اهل بیت است، امام حسن مجتبی و پسرش قاسم بن الحسن. از کرم امام حسن بعید است تو بخواهی و ندهد. بخواه از او؛ برایت می‌نویسد ان‌شاءالله، امشب. حالا فعلاً نرسیده.


هیئت همان حرم است

مگر نفرمود آقای بهجت: می‌روید هیئت، کسی پرسید کجا می‌روید، بگویید می‌روم حرم. اینجا هم حرم است. یعنی چه اینجا حرم است آقا؟ این حرف‌ها چیست می‌زنید شما؟ اینجا که خشت و در و دیوار است؛ کو ضریح؟ کو؟

می‌گوییم همان تجلی که در حرم برای تو رخ می‌دهد، همین‌جا برایت رخ می‌دهد. البته به حقی که فرزند رسول‌الله به گردن ما دارد باید زیارتش کنیم. هر هفته. نشد، ماهی یک‌بار. نشد، روایت می‌گوید شش ماه یک‌بار. دیر است؛ دیرش برای آدم‌های مریض، برای آدم‌های فقیر، برای آدم‌هایی از راه دور: سالی یک‌بار. دیگر بیشتر از آن فرموده‌اند از ما نیست. اصلاً قطع کرده؛ صله را قطع کرده.

بله، او بد رفت؛ اما آن تجلی همین‌جا هم رخ می‌دهد. یعنی همین‌جا تو وزن‌کشی می‌کنی. همین‌جا می‌فهمی رابطه‌ات با امام حسین چگونه است. احساس می‌کنی آن دستی که آقا سر دیگران می‌کشد سر تو نمی‌کشد؟ خب بنشین فکر کن. بنشینم فکر کنم چه شده. چه غلطی کرده‌ام؟ به مادرم بد کرده‌ام، به پدرم بد کرده‌ام، آه دل کسی را درآورده‌ام، وظایفم را درست انجام نداده‌ام، نمازم را مراقب نیستم. یک چیزی هست؛ آن را درست کن، بعد در جلسهٔ بعد ببین چه می‌شود.


میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و زکریا بن آدم

چرا حضرت میرزا جواد آقا ملکی تبریزی — روحش شاد — که امام علیه‌الرحمه فرمود در شیخان قم اگر یک مرد دفن باشد، او همین ایشان است؟ در صورتی که زکریا بن آدم آنجا دفن است؛ بزرگان. چند وقت پیش که رفته بودم، مقبرهٔ یکی از قبرهاشان را رفتم خواندم. چه بزرگانی آنجا، چه آیات عظامی دفن‌اند، چقدر شهدا آنجایند. زکریا بن آدم و چند تن از روات احادیث اهل بیت، شاگردان امام هادی و امام رضا آنجا دفن‌اند.

یکی‌شان زکریا بن آدم است که وقتی می‌خواست از قم خارج شود نامه نوشت به علی بن موسی الرضا. دلش تنگ شده بود؛ دلش سنگین شده بود از دست مردم قم آن موقع. اذیت شده بود. همیشه این‌طور است. وای به حال عالمی که در محله‌شان، در مسجدشان، در فامیل‌هاشان، در خانواده‌اش، میان دور و بری‌هاش غریب بشود.

قیامت چند چیز هست که شکایت می‌کند در درگاه خدا. یکی عالم غریب: عالمی که کسی از علمش بهره نمی‌گیرد. یکی قرآن مهجور. یکی مسجد غریب و خلوت. این‌ها شکایت می‌کنند.

ایشان دلش تنگ شد از مردم زمانه؛ نامه نوشت به مولا. خب ولیّ فقیه آن موقع هم چیزی بود؛ منتها در حضور امام معصوم ولیّ فقیه بود، ولایت داشت: یعنی ولیّ فقیه بود یعنی فقیه بود یعنی عالم بود. این عزیزانی که الآن هستند در غیبت آقا هیچ فرقی نمی‌کند.

نامه نوشت که می‌خواهم از قم بروم؛ نظر شما چیست؟ به نظر شما امام رضا چه به او فرموده باشد؟ فرمودند نه، از قم خارج نشو؛ همان‌گونه که به واسطهٔ پدرم موسی بن جعفر از مردم شهر دفع بلا می‌شد، به واسطهٔ وجود تو در قم هم از مردم قم دفع بلا می‌شود. عجب. چنین کسی آنجا دفن است. اما امام می‌فرماید در شیخان قم اگر یک مرد باشد، میرزا جواد آقاست.


کتاب لقاء الله را چرا نمی‌خوانیم؟

حالا کتاب‌هایش را چرا نمی‌خوانیم ما؟ الآن این کتابی که روی پای من است یکی‌اش مال ایشان است. این لقاء الله میرزا جواد آقاست؛ آقای ملکی. امام خود امام علیه‌الرحمه لقاء الله دارد. آقای حسن‌زاده لقاء الله دارد. خیلی بزرگان دارند. چرا ما این‌ها را نگاه نمی‌کنیم؟ چرا توجه به این نداریم؟

چیزی دیگر نمانده به رفتن ما. می‌خواهیم برویم سرمان با سنگ بخورد به ما بگویند چرا؛ این‌همه چرا، چرا، چرا. خسته نشدیم از اینکه دور و بر ما هی گیر می‌دهند به ما چرا این‌طور می‌کنی، چرا آن‌طور نمی‌کنی؟ آن‌ور که بدتر است؛ تا جان بدهی نکر و منکر به جان‌اند. چنان تشر بهت بزنند بر هرچه در این لحظات و آنات و ساعات زندگی غفلت کردی. حساب و کتاب دارد عالم.

«فِى حَلَالِهَا حِسَابٌ وَفِى حَرَامِهَا عِقَابٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حلال دنیا حساب است و در حرامش عقاب.

چه برسد به حرام‌ها. و عزیز دلم این‌طور است که میرزا جواد آقا — که امام در خصوص ایشان این‌طور فرمود — کتاب‌هایی که درباره‌شان نوشته‌اند نخودکشمش‌هایش است، کوچولوهایش مثلاً. بارها گفته‌ایم مثلاً نوشته‌اند ماری آمد طلبه‌ای را بزند؛ ایشان فرمود موت به اذن الله، افتاد مُرد. قدرت تصرّف در مادّهٔ کائنات داشت. این‌ها وقتی شما بروید زیارت‌های این‌ها را ببینید، آداب زیارتشان را، مثلاً میرزا جواد آقای ملکی تبریزی چگونه زیارت می‌خوانده، چگونه زیارت می‌رفته، سحر وقتی پا می‌شده چه آدابی داشته، ببینید.


آداب سحرِ میرزا جواد آقا

یک چیز ببخشید؛ می‌دانم از خود من این به دور است، یعنی واقعاً از دهنم گنده‌تر است این حرف و این سخن. شاید بعضی تعجب کنید؛ اما بالاخره میان شما مستعد دیده می‌شود دیگر. ان‌شاءالله یکی آتش می‌گیرد.

سحر که پا می‌شده برای عبادت، همان در رختخواب که پا می‌شده، همان نشسته شروع می‌کرده گریه کردن:

«يُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ ٱلْمَيِّتَ مِنَ ٱلْحَىِّ» (روم/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنده را از مرده بیرون می‌آورد و مرده را از زنده بیرون می‌آورد.

می‌گفت: من الآن میت بودم؛ افتاده بود بدنم اینجا. مرا احیا کردی؛ دوباره برگرداندی به دنیا. گریه می‌کرد. سجدهٔ شکر می‌کرد همان لحظه. می‌گفت خدا را شکر:

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى أَحْيَانِى بَعْدَ مَا أَمَاتَنِى»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که مرا زنده کرد پس از آن‌که میرانده بود.

خدا را شکر، خدایی که مرا احیا کرد بعد از اینکه مرده بودم؛ و گریه می‌کرد. دوباره پا می‌شد می‌رفت بغل حوض آب. هنوز می‌نشست وضو بگیرد، آسمان را نگاه می‌کرد، شروع می‌کرد گریه کردن. می‌خواند:

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَٰتٍۢ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز نشانه‌هایی است برای خردمندان.

هی گریه می‌کرد. کی بودند این‌ها؟ دست می‌برد به آب، شروع می‌کرد گریه کردن:

«وَجَعَلْنَا مِنَ ٱلْمَآءِ كُلَّ شَىْءٍ حَىٍّ» (انبیاء/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم.

شروع می‌کرد وضو گرفتن. آب اشک چشمش با آب وضو هی قاطی می‌شد. بعضی می‌گویند آن‌قدر بعضی شب‌ها گریه می‌کرد نمی‌توانست وضو بگیرد. می‌گفت این آبی که می‌خواهم با آن وضو بگیرم نباید مضاعف باشد. اشک چشمش آن‌قدر گلوله گلوله می‌ریخت می‌ترسید این آبی که ریخته با آن صورتش را بشوید، با نمک اشک چشمش مضاعف شده باشد.

این حرف‌ها یک ذره عجیب‌غریب است برای ما. یک ذره که چه عرض کنم؛ اصلاً این‌ها مثل افسانه است برای ما. آن نماز شب‌مان را بخوانیم هنر کرده‌ایم. بعد چهار شب، پنج شب نماز شب می‌خواند، یک هفته، دو هفته. می‌گوید وای خسته شدم؛ ولش کن، نخواستیم. خسته شدم. خسته شدم از بندگی خدا.

چطور از بازیگوشی خسته نمی‌شوی؟ از فیلم و سریال دیدن خسته نمی‌شوی؟ از گعده‌های بی‌خودی و غافل و شب‌بیداری دور از خدا — که هیچی از توش درنمی‌آید — با دوستانت خسته نمی‌شوی؟ ساعت‌ها می‌نشینی تلویزیون نگاه می‌کنی خسته نمی‌شوی. مریضیم ما. دل مریض شده. فاصله گرفته‌ایم از حقیقت. برگردیم.


فرّوا إلی الله؛ هجده سال مهلت

قرآن می‌گوید فرار کنید به سمت الله:

«فَفِرُّوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ ۖ إِنِّى لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌۭ» (ذاریات/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به‌سوی خدا بگریزید؛ همانا من از جانب او شما را بیم‌دهنده‌ای آشکارم.

خب قرار است فراری‌مان بدهند. وقت موت دیگر با تازیانهٔ موت فراری‌مان می‌دهند: بروید، کارتان تمام شد؛ دیگر تمام شد. اینجا فرشته‌ها خیلی به ما مهربان‌اند. اشک می‌ریزی چنان نازت را می‌خرند. آنجا این‌طور نیست؛ با پس‌گردنی می‌برندت، چون فرصت تمام شد. آنجا گریه کنی می‌زنندت.

هجده سال بهت وقت دادیم، بس نبود؟ آن آیه‌ای که در قرآن می‌فرماید ملائکه به آنان می‌گویند: این‌همه در دنیا خدا به شما فرصت داد، بس‌تان نبود؟

«أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ» (فاطر/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما را چندان عمر ندادیم که هر که باید پند گیرد در آن پند گیرد؟

امام صادق سؤال کردند: آقا، نگفته چقدر؛ ملائکه می‌گویند بس نبود، یعنی چند سال؟ فرمود: هجده سال. هجده سال برای هر کسی بس است در دنیا باشد. از همین استفاده کرده‌اند عرفا گفته‌اند: تو هجده‌سالگی هر که کامل شد، شد؛ نشد دیگر تا چهل‌سالگی طول می‌کشد. خب بسم الله، نوجوان‌ها، شما بلایی که سر ما آمده سر شما نیاید. به کجا به کجا رسیدیم.


موت تأخیربردار نیست

در آیهٔ «مَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ ٱللَّهِ» چقدر حرف زدیم و هنوز نرفته‌ایم تو آیه؛ تازه. «مَن كَانَ يَرْجُوا۟»: هر کسی که امید دارد لقاء الله را، «فَإِنَّ» — مثل اینکه باید چیزی بگویند؛ نقطه سر خط، پس نتیجه — «فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَـَٔاتٍ». صددرصد بدان این می‌رسد.

فکر کن همین الآن موتت رسید. همین الآن. در این مجالس امام حسین چند نفر آدم‌ها بوده‌اند که مرده‌اند. خیلی‌ها بوده‌اند. همین عموی آقای شیرازی روی منبر از دنیا رفت؛ درست است؟ شهید هم حساب است. روی منبر چه فضیلتی. من چندین بار پای روضهٔ ایشان نشسته بودم. سید بزرگوار، عالم باصفا بافضیلت. اصلاً روضه‌های عجیبی می‌خواند؛ خودش هم همین‌طور اشک می‌ریخت. این عالم فرهیخته، عموی آقا سید ما. ایشان روی منبر روضه می‌خواند؛ یک‌هو تمام شد. آه. تمام شد.

بروید بخوانید؛ مقالاتی هست که اسم آورده چه کسانی کجاها و کی مرده‌اند. همه‌جوره هست. یکی طرف داشته می‌رفته — معذرت می‌خواهم — بیت‌الخلاء خودش را خالی کند، همان‌جا مرده. آن هست؛ این روی منبر هم هست. اصلاً یک آن تأخیربردار نیست.

«فَإِذَا جَآءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةًۭ ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ» (اعراف/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون اجلشان فرا رسد، نه ساعتی تأخیر کنند و نه پیشی گیرند.

پیش و پس نمی‌شود اگر ساعت موت برسد. ساعت هم نه یعنی یک ساعت؛ یعنی آن آن، آن لحظه.

توصیه می‌کنم مبحث شرح رساله یا کتاب الموتِ بحارالمجالس مرحوم مجلسی علیه‌الرحمه را گوش بدهید. ده دقیقه، یک ربع هم هست همه‌اش. تو کانالتان هست. فکر می‌کنم تا حالا صد و پنجاه شصت جلسه شده. اوایل کتاب همه هستیم. چرا این‌قدر فراری‌ایم؟

جایی که من این‌ها را ارائه می‌دهم، یک مشت جوان تازه‌به‌دوران‌رسیده ریش از شب مدعی: ما انقلابی هستیم و ما فلان. زده‌اند پس سینهٔ ما که موت به چه درد ما می‌خورد؟ چیست همه‌اش؛ به اندازهٔ کافی بدبختی و بیچارگی داریم. چندین نفر به من این را گفته‌اند. همین حزب‌اللهی‌های دوآتشه. به اندازهٔ کافی مشکل داریم حاج آقا؛ هر روز موت، موت.

خب بیچاره پیامبر فرمود اصلاً کفایت می‌کند. اصلاً واعظی کفایت‌کننده‌تر از موت نداریم.

«كَفَىٰ بِٱلْمَوْتِ وَاعِظًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرگ را به‌عنوان پنددهنده بس است.

ما این را نشنیدیم؛ جدی نگرفتیم که این وضع‌مان است. موت، موت، موت.


یا لیتنی کنت معک؛ فوز عظیم چیست؟

بعد هی می‌گوید:

«يَٰلَيْتَنِى كُنتُ مَعَكَ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کاش با تو بودم تا به رستگاری بزرگ می‌رسیدم.

درست. خب اگر تو کربلا بودی بعد چه کار می‌کردی؟ هی می‌گوید ای کاش با تو بودم که فوز عظیمی می‌بردم. یعنی چه فوز عظیمی می‌بردم؟ یعنی چه؟ یعنی مثلاً یکی طلا به من می‌داد امام حسین، یا مثلاً ماشین می‌گذاشت زیر پایم، خانه به من می‌داد؟ یعنی چه فوز عظیم می‌بردم؟

آن که همه‌اش درد و پریشانی و اسارت و مرگ و شهادت و خونی شدن و له شدن است که. کدام‌شان عزیزتر از علی‌اکبر بودند؟ کدام‌شان عزیزتر از قاسم بودند؟ برو ببین چطور شهید شدند. تکه تکه شدند. این یعنی فوز عظیم.

کسی که دلبسته به دنیاست، دلبسته به مالش، تعلق دارد به پستش، به مدرک تحصیلی‌اش، به مقامش، به اصل و نسبش، به خانه و زندگی‌اش، چطور می‌خواهد جان بدهد برای امام حسین؟ اصلاً نشدنی است.


شب عاشورا و رفتن‌ها از خیمه

خیلی‌ها رفتند صحنهٔ کربلا. چرا حضرت سکینه سلام‌الله‌علیها فرمود: دیگر دلم تو دلم اصلاً نمی‌توانست قرار داشته باشد. رفتم عمه‌ام را صدا کردم شب عاشورا. عین عبارت را می‌گوید: ده‌تا ده‌تا، بیست‌تا بیست‌تا، سی‌تا سی‌تا، چهل‌تا چهل‌تا دیدم دارند می‌روند از خیمهٔ بابام؛ تا بابام گفت بروید، هرکه بماند فردا کشته می‌شود. دیدم همه دارند می‌روند.

کیا؟ این‌ها برای چه دارند می‌روند؟ این‌ها فکر کردند فیض تو غنیمت است. فکر کردند امام حسین برنده می‌شود، غنیمت جنگی می‌گیرند، سوغاتی می‌برند برای بچه‌هاشان. مثل خیلی از ماها فکر می‌کنیم که الآن دنیا این است که نان را بزنی تو روغن دین. دیندار بودن امروز چیست؟ این است که وضعت خوب می‌شود، باآبرو می‌شوی، فلان.

مثل الآن — حالا ان‌شاءالله مداح‌ها این‌طور نیستند، مخصوصاً بچه‌ترها؛ آن‌ها را مثل شمع می‌زنم برای اینکه حواسمان جمع باشد — هیچ چیزی الآن به راحتی این نیست که یک بنر بزنی «حضرت کربلایی آقای فلانی، مداح فلانی، هیئت»؛ سریعاً بولد می‌شود، برجسته می‌شود، اسمش می‌رود بالا. اصلاً می‌گوید خب چه کار کنم این‌قدر زود معروف شوم؟ چه چیزی بهتر از نوحه‌خوان بودن امام حسین. انگیزه‌اش این است. برای این آمده که تو مردم، تو چشم مردم بیفتد. این چه انگیزه‌ای است؟ این چه مسخره‌بازی است؟


اخلاص در هیئت؛ شهید حججی و ملا عباس چاوشی

و چطور شهید حججی اگر الگوت اوست، چطور می‌فرمود هیئتی که می‌رفت دو تا شرط گذاشته بود. گفت: یک، سخت‌ترین کارها را به من بگویید که هیچ‌کس نمی‌کند؛ مثل دیگ شستن. همه عشق و حالشان را کرده‌اند، فرار از هیئت، شام را بگیر برو. یک عدهٔ قلیل با اخلاص و با عشق می‌مانند دیگ بشویند. دو، کاری که کسی نبیند، پشت پرده باشد، تو چشم نباشد.

من بارها به دوستان گفته‌ام که به خدا قسم اگر من منبری‌تان، روضه‌خوانتان نبودم، چایخانه را خودم دست می‌گرفتم. آن پشت آشپزخانه را، کف جفت کردن این‌ها را، دست می‌گرفتم که ظاهراً هیچ‌کس هم خبری ازشان ندارد. من و شما تو خانه خورد و پف و سر زندگی‌مان؛ این‌ها اینجا دارند نوکری می‌کنند، بعد ما می‌آییم عشق و حالش را می‌کنیم. بعد ببین قیامت آقا برای آن‌ها چه کار می‌کند.

می‌گوید امام حسین به آن ذاکرش ملا عباس چاوشی — عجیب است، تو هیئت قبلی هرچه زدم اسمش یادم نیامد؛ الآن اینجا یادم آمد: ملا عباس چاوشی — شب جمعه رفت حرم، آن کاروان را برد. وقتی امام حسین برایش کشف شد، حضرت را زیارت کرد، مکاشفه کرد. امام حسین به او دو سه کلام صحبت کرد. چه فرمود اولیش؟ سومین فرمایش حضرت: فرمود سلام مرا به روضه‌خوانتان برسان، به مداحتان، به سخنرانتان، منبری‌تان، به بانی‌تان، به میان‌دارتان. به کی؟ فرمود به آن پیرمردی که چای می‌ریزد، کف جفت می‌کند، به او سلام مرا برسان.


آقای کمپانی و چای ریختن مرجع

مرحوم کمپانی، استاد آقای بهجت، روبه‌روی ایوان طلای حرم امام — ان‌شاءالله قسمت شود به زودی بروید — این ایوان طلاست، دست راست این مناره. یک زیرش یک در باز می‌شود می‌روید داخل مناره. قبر پسر حضرت امام است؛ شهید مصطفی خمینی. درست است؟ بغلش آقای کمپانی دفن است، همان‌جا.

ایشان، آقای بهجت فرمودند که هر پنجشنبه روضه داشتند. قابل توجه من و شما: هیچ خبری از روضه و جلسه تو خانه‌هامان نیست؛ که اگر هم باشد خطرناک است. اصلاً شاید امام زمان نخواسته من و شما روضه بگیریم چون هنوز آداب بلد نیستیم. یک‌هو جلسه می‌گیریم یک ذره شلوغ می‌شود؛ دیگر شروع می‌کنیم یارگیری از هیئت‌ها. مردی، راست می‌گویی، برو از سر کوچه آدم جمع کن ببر تو هیئتت. نروی تو گوش بچه‌های این هیئت، آن هیئت، این هیئت‌ها را خالی کنی که خانهٔ تو پر بشود. سبحان الله اگر پرده بیفتد انگیزه‌ها مشخص بشود.

پرچم می‌برد بالا، می‌آید یک‌هو ده‌تا از این می‌آید، ده‌تا از آن می‌آید، ده‌تا؛ همه را می‌برد تو هیئتش. به چه درد می‌خورد این هیئت؟ برو چهار تا آدم که امام حسین را نمی‌شناسند آشناشان کن.

ایشان پنجشنبه‌ها تو خانه‌اش هیئت می‌گرفت. خانم‌ها توجه بکنید، خواهرها. کی؟ حضرت آیت‌الله العظمی آقای کمپانی، معروف به غروی اصفهانی. ایشان تمام کارها را تقسیم می‌کرد — مرجع تقلید بوده ها — همه کارها را می‌سپرد به آن. خودش چه کاری را به هیچ‌کس نمی‌داد، خودش انجام می‌داد: چای دادن؛ چای دم می‌کرد، می‌داد؛ کف جفت می‌کرد. این دو تا.

چه دیدند از امام حسین؟ امام حسین صلوات‌الله‌علیه دنبال پوزیشن و من‌من و تفاخر و تبختر و تکبر و منیّت و انانیّت و خودبرتربینی این چیزها نیست که. هرکه افتاده‌حال‌تر است، خالص‌تر است، او را می‌کشد بالا.

دیشب کیا حرف مرا گوش دادند و رفتند افتادند پای مادرشان، و کیا نکردند که باختند. این‌ها را رزق خودتان بدانید. این حرف‌ها که از حلقوم من می‌آید بیرون، باورتان باشد نود درصد حرف‌هایی که من انتخاب کرده بودم برای منبر امشب نگفتم. اصلاً تو این کتاب آقای میرزا جواد آقا بود حرف‌ها. ببینید این را نشانه گذاشته‌ام. بیایید ببینید یک دانه از احادیث و مطالب و روایاتی که اینجا من آماده کردم، حتی تو کاغذ نوشتم، یک دانه‌اش را برای شما نگفتم. یعنی چه به نظر شما؟ رزقتان چیز دیگری است؛ آن را حواله می‌کنم. خب گوش بدهید دیگر. گوش بدهیم دیگر. آقا با ما دارد حرف می‌زند. دارد ما را تو این جلسات تربیت می‌کند.


قاسم: أحلی من العسل

چند سال است داریم می‌شنویم که وقتی اباعبدالله از حضرت قاسم پرسید: قاسم جان، مرگ نزد تو چگونه است؟ بحث لقاء الله دیگر. نزد تو چگونه است؟ چه جواب داد؟

«أَحْلَىٰ مِنَ ٱلْعَسَلِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شیرین‌تر از عسل.

واقعاً مرگ برای من و شما شیرین‌تر از عسل است؟ پس چرا این‌قدر می‌ترسیم از مرگ؟ چرا برایش فکری نمی‌کنیم؟ چرا سینه‌مان را گشاده نمی‌کنیم برایش؟


بسیاری به لقاء رب کافرند

«وَإِنَّ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلنَّاسِ بِلِقَآءِ رَبِّهِمْ لَكَٰفِرُونَ» (روم/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا بسیاری از مردم به دیدار پروردگارشان کافرند.

متأسفانه نکند ما هم جزو این کثیر مردم باشیم. قطعاً بسیاری از مردم به لقاء ربشان — آه — لام تأکید هم می‌آورد: «لَكَٰفِرُونَ». این کفر یک معنایش تکذیب است، یک معنایش پوشاندن. یعنی اصلاً دیدی به چیزهایی داری، تو انباری پوشانده‌ای روش را، اصلاً سالیان سال نگاهش نمی‌کنی. «لَكَٰفِرُونَ». می‌گوید «كفّر عنّی سیّئاتی» یعنی بپوشان گناهانم را. «لَكَٰفِرُونَ»: پوشاندن موضوع لقاء الله را. اصلاً حرف ازش نمی‌زنند. یکی هم که حرف می‌زند دهنش را می‌بندند. لقاء الله.

آقا همهٔ ما در مسیر لقاء الله‌ایم. حتماً صوت امروز جلسهٔ زوار و زهرای غرب تهران را گوش بدهید؛ در خصوص اینکه مسیر لقاء الله از سختی‌ها می‌گذرد. مخصوصاً توصیه می‌کنم به خانم‌های این هیئت آن صوت را گوش بدهند. تو کانال مرام می‌گذارندش بچه‌ها. مسیر لقاء الله از سختی است. نمی‌شود همه‌چیز خوش و بلبل باشد و بعد تو به لقاء الله برسی. چنین چیزی اصلاً نیست. قاعدهٔ نظام این نیست.


البلاء للولاء؛ زن کنار نهر و موسی

کی عزیزتر از امام حسین؟ کی پیش خدا بالاتر از امام حسین؟ این چه مصیبت‌هایی. مصیبت ما ادوای ماست. اصلاً قاعده است: البلاء للولاء. اگر سرت ریخته، بدان خدا دوستت دارد. خدا صدایت زده.

«ٱلْبَلَاءُ لِلْوَلَاءِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلا برای دوستی و ولایت است.

حضرت موسی یکی از کسانی که هم‌مقام خودش بود را خواست ببیند. یادتان هست آن روایت را؟ خدا به او آدرس داد: برو فلان، بغل فلان نهر، رود آب و فلان. رفت و بعد خیلی هم مفصّل است. دید زنی نشسته آنجا؛ دورش هم حصار کشیده که حیوانات اذیتش نکنند. دست ندارد، پا ندارد، چشم ندارد؛ فقط زبان دارد. بعد گوش داد دید با خدا دارد چه مناجاتی می‌کند. می‌گوید خدایا چطور از تو تشکر کنم که میان این‌همه چشم‌های مردم چشم مرا انتخاب کردی گرفتی؛ میان این‌همه پا، دست، این‌ها را همه را از من گرفتی. سبحان الله. اوست که آن مقام برایش می‌شود.

حالا ما یک سوزن برود تو، ای بابا خدایا تو ما را گیر آوردی‌ها. این‌همه آدم، زورت به ما رسیده. اصلاً ادبیات بندگی را هم بلد نیستیم ما. بعد می‌خواهیم در مسیر حسین بن علی باشیم. بعد می‌خواهیم مثل شهید حججی بدترین شکنجه‌ها را به او بدهند، بزنند، لهش کنند. زبان ما قاصر است.


لبخند شهید حججی

هیچ لام تا کام ندامتش را اظهار نکند به آن ملعون خبیثی که بدن را تحویل داده بود. آن عزیزی که از او تحویل گرفته بود — سرباز یا هر که تحویل گرفته بود — می‌گفت به او گفتم: آخر نانجیب این چه بلایی سر این بچه آوردید؟ چه گناهی کرده بود؟ اسید روی بدن ریختی، پوسیده؛ تکه‌تکه‌اش کردید. این چه کاری است؟ گفت ما هر کاری کردیم این اظهار ندامت کند، نکرد. ما لجمان گرفت این کار را کردیم.

می‌خواهی مثل شهید حججی باشی؟ در حالی که مصیبت‌های دنیا را تحمّل نداری. بعد آن آقا نانجیب وقتی خنجر — دیگر عصبانی شد — خنجر را کشید که آمد بنشیند روی سینه‌اش. می‌گوید شهید حججی یک لبخندی زد. خندید. خندید که الحمدلله من هم مثل اربابم می‌خواهم از این دنیا بروم.

این لبخند معنادار است. فیلم نیست. شعار نیست مثل من که شعار بدهم. آن‌طوری زندگی کرده که می‌تواند لبخند بزند؛ وگرنه می‌ریزد به هم. از پا می‌افتد. گم می‌کند. نمی‌تواند؛ آرامش ندارد. چون همانی که هست همان است. حسینی بوده که می‌خندد. اگر نبود نمی‌توانست بخندد.

این است معنای «مَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَـَٔاتٍ». اجل می‌آید. اگر رجای لقاء باشد، آن لحظه شیرین‌تر از عسل است؛ و اگر نباشد، همان لحظه انسان از پا می‌افتد. حسینی باش تا بتوانی بخندی.

صلوات ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای اباعبدالله.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.