ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 084

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بسم‌الله، حول‌وقوه و زیارت اباعبدالله

سخن را با نام خدا آغاز می‌کنیم و خود را به او می‌سپاریم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

سه بار به پیشگاه حضرت حجت استغاثه می‌کنیم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَٰصَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان؛ به تو پناه می‌جوییم ای صاحب زمان.

زیارت اباعبدالله را از دل می‌خوانیم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَآئِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جان‌هایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند.

«عَلَيْكَ مِنِّى سَلَٰمُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بر تو سلام خدا باد، همیشه، تا من باشم و شب و روز بماند.

«وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ ءَاخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَٰدِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَٰبِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علیّ بن حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

دعا برای صاحب‌الزمان در شب تاسوعا

پیش از ورود به بحث، اولاً نثار صاحب عزای‌مان حضرت حجت. رزق این حسینیه از این بزرگوار می‌رسد و امشب دیگر در اوج عزاداری‌اند. ان‌شاءالله خدا غم از دل آقا بردارد، گرهٔ فرجش را باز کند و اسائهٔ همهٔ ما را دعا کنند. صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

چرا منبر را با «السلام علیک یا داعی الله» آغاز می‌کنیم

شاید برای بعضی سؤال شود که چرا منبر را با این سلام آغاز می‌کنیم:

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

این هدیه‌ای است از اساتید ما به شما. فرموده‌اند: امام را در هر مقامی سلام بدهی، حضرتش همان لحظه در همان مقام به تو توجه می‌کند.

می‌خواهی توبه کنی؟ چه خوب که امام عصر را به این سلام بخوانی:

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، آن‌گاه که حمد می‌گویی و آمرزش می‌خواهی.

می‌خواهی نماز بخوانی؟ پیش از شروع نماز بگو:

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّى وَتَقْنُتُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، آن‌گاه که نماز می‌گزاری و قنوت می‌کنی.

این باعث می‌شود حضرت در مقام صلاة به من و شما رو کند. مقام صلاة مقام زیارت خداست؛ یکی از جلوه‌های بسیار زیبای ملاقات و لقاء الله است. حالا نمی‌دانم در این دهه به آن برسیم یا نه.

ما که در منبر می‌نشینیم، در مقام پرورش آیات و دعوت الی الله هستیم. کسی که دعوت به خود ندارد. کسی که دعوت به خود کند، این از پستی فطرت است؛ پستی باطن است. ما در مقام دعوت الی الله هستیم و پرورش آیات. لذا در همین مقام امام را سلام می‌دهیم تا حضرت ما را کمک دهد: دعوت به سمت حضرت حق، و ربّانیِ آیات او. حضرت آقای وحید هم کتابی دارند به نام «ربّانی آیاته»؛ کتاب جالبی است.


دهانِ صندوقچه و رزق آسمان

نکتهٔ دیگر اینکه این قرعه‌کشی‌ها که عزیزان ما را قابل می‌دانند و انجام می‌دهند، کار قشنگ و زیبایی است. خودش نوعی تشویق و ترغیب است تا مردم به سمت معارف حرکت کنند و به بهانهٔ پاسخ دادن به سؤال‌ها اطلاعات‌شان را مرور کنند.

صندوق سؤال‌ها را دهان‌باز می‌گذاریم؛ مچاله و بسته‌اش نمی‌کنیم. این برخاسته از سرّی است که از امام صادق صلوات‌الله‌علیه رسیده. شخصی آمد خدمت حضرت و عرض کرد: آقا، من خیلی در فشار مالی هستم. حضرت فرمود: آن صندوقچه‌ای که در منزلتان دارید — قدیم صندوقچه‌هایی داشتند، به قول امروزی‌ها بشکه و دبّه، که ارزاق را در آن می‌گذاشتند: برنج و حبوبات و هرچه بود — چرا درِ آن را بستی؟

عرض کرد: آقا، هیچی توش نیست؛ درش بسته است دیگر. فرمود: برای همین است که تو فقیری. دهان این صندوقچه را به سمت آسمان باز بگذار. دیروز هم عرض کردیم:

«وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده می‌شوید در آسمان است.

این کار را انجام بده تا رزق الهی را اخذ کنی. او انجام داد و ورق برگشت. این‌ها از اسرار عالم است. خدا لعنت کند بنی‌امیه و بنی‌العباس را؛ هرچه لعن کنیم کم است که دست ما را از دامان اهل بیت علیهم‌الصلاة‌والسلام کوتاه کردند. تازه همین‌قدر حقایق و معارف به ما رسیده که اسم بسیاری از کتاب‌ها به گوش‌مان نخورده؛ چه حقایقی بزرگان در آن پیاده کرده‌اند.


صبر در بلا؛ آنچه نزد شماست فانی است

بحث ما پیرامون یکی از قوای نفس کلیهٔ الهیه بود که در مسیر برگشت به سمت حضرت حق این نفس را با خود می‌بریم. گفتیم یکی از آن قوا که باید تقویت شود، صبر در بلا بود. یکی دیگر از آیاتی که پیرامون صبر در بلا است، آیهٔ نودوشش نحل است:

«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ ۖ وَمَا عِندَ ٱللَّهِ بَاقٍۢ ۗ وَلَنَجْزِيَنَّ ٱلَّذِينَ صَبَرُوٓا۟ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه نزد شماست پایان می‌پذیرد، و آنچه نزد خداست ماندگار است؛ و قطعاً کسانی را که صبر کردند پاداششان را به بهتر از آنچه می‌کردند می‌دهیم.

آنچه پیش شماست، نزد شماست، «ینفد»: فناپذیر است، فانی می‌شود. و «ما عند الله باق»: آنچه نزد خداست باقی و برقرار است. حالا این دیگر بستگی به ما دارد که اعمالمان را مهر الهی رویش بزنیم یا نه؛ مهر حجت بن الحسن پای نوکری محرّم‌مان بخورد یا نه. اگر خورد، این هم باقی است؛ اگر نخورد، ینفد.


مهر الهی و خلوص عمل

اگر چنانچه ما هر عملی — حتی به ظاهر عبادی — را مهر الهی نزنیم، فانی می‌شود. نماز دیگر:

«ٱلصَّلَوٰةُ عَمُودُ ٱلدِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز ستون دین است.

عمود را برداری، خیمه می‌خوابد. همین عمود را هم اگر مهر الهی به آن نزنی، ینفد. خالص بودن کافی نیست؛ شدت خالص بودن می‌شود خلوص. اگر این را نداشته باشی، آن هم فانی می‌شود، از بین می‌رود.

این نیاز دارد به اینکه انسان اولاً آموزش ببیند، معارف را کسب کند، استاد ببیند. حضرت علامه بارها فرموده‌اند — البته به نقل از مشایخ‌شان — که اگر انسان نیمی از عمرش را فقط بگردد، آواره و حیران شود این‌ور و آن‌ور، تا «دلیل المتحیرین» را پیدا کند، تا فقط یک استاد صاحب‌نفس پیدا کند، ارزش دارد. یعنی نصف عمرت را بدهی برود تا یک استاد صاحب‌نفس پیدا کنی؛ که البته خوش‌بیان باشد و خوش هم فهمیده باشد.

بعضی درست فهمیده‌اند حقایق را، بیان ندارند؛ به درد من و شما نمی‌خورند. بعضی خطرناکند: بد فهمیده‌اند، بیان خوشی دارند؛ بیان‌شان خیلی شیرین است، گولش را می‌خوری. این‌ها هم خطرناکند. عده‌ای اصلاً نه درکی داشته‌اند، نه برداشت درستی، نه بیان درست؛ که تعطیل‌اند. اما آن خوب است که هم برداشت دقیق و درستی از دقایق و ظرائف حقایق داشته، هم بیان دلنشین و شیرین. این قدرت را دارد که آن حقایق عرشی را در پوستهٔ الفاظ خاکی بنشاند و به خورد ما بدهد. علامه فرموده‌اند نصف عمرت را بگذاری بگردی پیدا کنی، ارزش دارد.


معلم پیش از استاد

حالا که بحث به اینجا کشید، یک مقدمهٔ دیگر عرض کنم؛ خیلی به دردمان می‌خورد. مطلبی است که همهٔ بچه‌های هیئتی و مسجدی — حتی گاهی ریش‌سفیدها — به آن مبتلا می‌شوند. خیلی‌ها می‌آیند می‌گویند حاج‌آقا چه کنیم آن استاد را پیدا کنیم؛ استادی که مدّنظر ماست. معمولاً منظور از استاد این است که ما فی‌الضمیر بخواند، برنامه بدهد؛ مثل شیخ رجب‌علی خیاط.

حواسمان جمع باشد به نکته‌ای که ماحصل یک عمر منبرگردی بزرگان و اساتید ماست. شاید جایی این را پیدا نکنید. آن این است که ما ابتدا یک معلم نیاز داریم، نه استاد. معلم خوب که دین را خوب شناخته باشد و تقدم و تأخر را لحاظ کند؛ از مبنا و از ابتدا شروع کند، پله‌پله بالا ببرد.

این‌ها که عرض می‌کنم، ذیلش و صدرش آیات قرآن و کلام بزرگان است. چون موضوع بحثم نیست از آن رد می‌شوم. حالا کی رزقش این بوده که بر لسان بنده جاری می‌شود، الله اعلم.

فرموده‌اند: وقتی یک سال از طریق معلمت کسب فیض و معرفت کردی، معرفت را اخذ کردی؛ حالا حداقل یک سال به تو گذشت که گناهی از تو سر نزد و واجبی از تو فوت نشد. این حالت را می‌گویند ملکه شدن و راسخ شدن نور الهی در وجود انسان. برکت تازه از آن موقع شروع می‌شود. روایت داریم تا یک سال کار خیر را مداومت نکنی، آن برکت خودش را نشان نمی‌دهد؛ ولو تعقیبات نمازت به تسبیحات حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها باشد که آن هم بسیار با عظمت است. اصلاً چه حرف‌ها بزرگان پیرامون تسبیحات خانم زده‌اند و ما کوچک می‌شماریمش. همان یک سال اگر مداومت کنی، آن موقع تازه برکاتش را نشان می‌دهد. حدیث دیده‌ام که باقیات صالحاتی که تو خودت برای خودت باقی می‌گذاری، مداومت بر تسبیح خانم است.


تسبیحات حضرت زهرا؛ تسبیح و تشبیه

تسبیحات حضرت زهرا خیلی غوّاص است؛ هم تسبیح در آن هست، هم تهلیل، هم تکبیر، هم تحمید. امام صادق صلوات‌الله‌علیه می‌فرماید کنارش یک «لا إله إلا الله» هم بگو؛ خیلی‌ها نمی‌گویند.

«سُبْحَانَ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاک و منزّه است خدا.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را.

«ٱللَّهُ أَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر است.

«لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.

ملاصدرا در شواهد الربوبیه خیلی شیرین وقتی این را باز می‌کند می‌فرماید چرا هم تشبیه در آن هست هم تسبیح. برای اینکه ما اهل صرفاً تسبیح نیستیم که بگوییم سبحان‌الله: خدا پاک و منزّه است از اینکه اصلاً بشود او را دید یا شبیهی برایش گرفت یا مثلی برایش داشت. نه اهل صرفاً تعطیلیم — تعطیل یعنی همین تسبیح — و نه اهل فقط تشبیه که بگوییم این خلائق مثل خدایند، مثال الهی‌اند، آیات الهی‌اند، شؤون او هستند، جلوه‌های ظهور او هستند.

تشبیه بگیری یعنی از آیه رشته را بگیر و برو. خود خدا می‌گوید نگاه نمی‌کنید به آیات من؟

«وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌۭ لِّلْمُوقِنِينَ ۝ وَفِىٓ أَنفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (ذاریات/۲۰–۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانه‌هایی است؛ و در خودتان؛ آیا نمی‌بینید؟

این آیات چیست؟ بحث تشبیه است. یعنی از این بگیر این رشته را بگیر برو:

«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آن‌که ملکوت هر چیز به دست اوست و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

برو برس به ملکوت؛ که سیر لقاء الله می‌شود. اصلاً در تسبیحات این‌ها هست. اول تسبیح می‌کنی: یعنی آن خدایی که من فکر می‌کنم، آن خدایی نیست که حق مطلق است؛ من در قوهٔ خیال خودم دارم تفکر می‌کنم. اما در این باقی نمی‌مانی؛ بلافاصله می‌گویی الحمد لله، می‌روی سمت تشبیه.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

من این را می‌گویم، نگاه می‌کنم می‌گویم چه زیباست؛ اما الحمد لله رب العالمین یعنی دارم می‌گویم این زیباست، اما غیرمستقیم خدا را شکر می‌کنم چون خالقش خداست. می‌گویم این چهره زیباست، این جهان زیباست، وحدت صنع برقرار است؛ یعنی دارم خدا را حمد می‌کنم چون همهٔ حمدها لله رب العالمین است، همهٔ حمدها به او برمی‌گردد. این تشبیه. بعد دوباره آن‌قدر عظمت دارد بحث الوهیت و نظام، که می‌زنی‌اش دوباره به تسبیح. اول الله اکبر گفتی، بعد الحمد لله، بعد تسبیح که همان معنای تعطیل را دارد.

به هر حال اینجا بودیم که اول معلمی باشد که این‌ها را در وجود ما — ولو به تسبیح حضرت زهرا — یک سال ادامه پیدا کند. اگر من و شما توانستیم به برکت این جلسات سیدالشهدا که عزم و اراده را قوی می‌کند به جایی برسیم که یک سال به ما گذشت که نه واجبی از ما ترک شد و نه گناه کبیره‌ای از ما سر زد، آن موقع برکت ظهور می‌کند در وجود ما و ما نیاز داریم به آن استادی که می‌گویند. اول معلم می‌خواهیم. اشتباه می‌کنند یک سری آدم ابتدا دنبال استادند و خراب می‌شوند.


شیخ رجب‌علی خیاط و رضایت مادر

مثل شیخ رجب‌علی خیاط‌ها استاد می‌خواهیم و دنبال می‌گردیم. طرف آمد گفت گیر و گور افتاده؛ کاسبین به مشکل برخورده‌اند. شیخ رجب‌علی نگاهی به پیشانی‌اش کرد گفت برو مادرت را راضی کن؛ مادرت ازت ناراحت است. گفت بابا من یک عمره با ننه‌ام زندگی می‌کنم، خیلی از من راضی است. یعنی شما داری اشتباه می‌کنی. شیخ رجب‌علی هم بحث نکرد؛ گفت من چنین چیزی دارم می‌بینم در طالع تو.

رفت با مادرش صحبت کرد. گفت مادر، شما از من دلخوری داری؟ گفت بله. عجب! چه دلخوری؟ ما که نوکر شماییم. گفت چند وقت پیش سفره را که گفتم عیالم جمع کند، تو سر من داد کشیدی که مگر عیال من کنیز شماست؟ همین. دل من شکست. از آن موقع که دلم شکسته ناراحتم و بهت نگفته بودم.

فهمید که شیخ رجب‌علی درست گفته. دست مادر را بوسید، به پای مادر افتاد. ای کاش فرصتی می‌شد یک جلسه با هم در خصوص جایگاه والدین صحبت می‌کردیم و متوجه می‌شدیم که این‌ها اصل اصیل و رصین و رکین این نظام‌اند و جز با خدمت به آن‌ها انسان به هیچ‌جا نمی‌رسد؛ نه دنیا، نه آخرت. ولو اگر فاسق باشند، ولو اگر مخالف نظام ولایت فقیه باشند، ولو اگر العیاذ بالله شراب‌خوار باشند. فاسق یعنی آن فساد را که در درونش است می‌ریزد بیرون؛ بالاتر از فاسق نداریم. خلاصه دست و بال مادر را بوسید، گره باز شد، کاسبی‌اش رونق گرفت. خیلی از ماها گیر و گورهای زندگی‌مان به خاطر عدم رضایت پدر و مادر است.


استاد خودش می‌آید؛ آقای بهجت و قاضی

بعد از یک سال استاد را چطور پیدا کنید؟ این هدیهٔ بنده به شما از طرف اساتید ماست. این اساتیدی که می‌گویم کم‌کسانی نیستند. اگر این‌ها برای شما بشود، فرصت نیست باز کنم چه کسانی هستند؛ می‌گردید پیدایشان می‌کنید. گم‌شده‌های ما پیش این‌هاست. مثل آقای حداد، شاگرد بلا فصل آقای بهجت که خدا لطف کرد ما از پایهٔ ده حوزه رفتیم برای درس خارج در محضر ایشان. شب‌ها تا دیر وقت، گاهی تا یک و دو نصف شب، جلسات داشتیم با ایشان، با چند نفر از دانشجویان و طلابی که در زمینهٔ قرآن‌پژوهی و فلسفه و حکمت و عرفان ممتاز بودند. من تمام بسم‌الله تا صدق‌الله صحبت‌های استاد را می‌نوشتم؛ هنوز هم دارم نگاه می‌کنم کیف می‌کنم.

این‌ها فرموده‌اند وقتی به این حالت رسیدی، دیگر استاد خودش می‌آید سراغت. خیالت راحت باشد. این هم هدیهٔ ما به شما باشد. لذا تو نمی‌خواهد بگردی. تو دنبال معلم خوب باش؛ استاد خودش می‌آید.

خود آقای بهجت می‌فرمود: من رفتم حوزهٔ نجف. خیلی سالیان سال بود روی خودم کار می‌کردم، دنبال استادی می‌گشتم. وارد حوزهٔ نجف که شدم، دیدم صدایی از تو حجره بلند شد: «آقا محمدتقی، چقدر دیر آمدی اما خوش آمدی.» رفتم در حجره را زدم. دیدیم آقا سیدی نشسته، یک هاله‌ای از نور. گفت خوش آمدی اما دیر آمدی. که بود؟ حضرت استاد علی آقای قاضی. من که چه می‌دانستم آقای قاضی آنجا نشسته. خودش صدایم زد گفت خوش آمدی اما دیر آمدی؛ حالا بیا. دیگر خودمان را تحویل ایشان دادیم و شد آقای بهجت. او بعداً خودش می‌آید.


داغِ بسم‌الله؛ صبر یک‌عمر است

بگذریم. بحث ما در این آیه بود که این‌همه برایش حاشیه خورد؛ همه‌اش هم ارزشمند بود. در آیهٔ نودوشش نحل فرمود: ما عندکم ینفد و ما عند الله باق. هرچه مهر خدا رویش بخورد تمام نمی‌شود. مثل قدیم‌ها که گوسفندشان را داغ می‌زدند. یکی از معانی بسم‌الله همین است: داغ زدن. در تفاسیر فرموده‌اند اعمالت را نام خدا را به عنوان داغ رویش بزن که این مال خداست. قدیم گوسفند را داغ می‌زدند؛ بیچاره گوسفند بدنش می‌سوخت؛ یعنی این مال فلانی است. یک معنای بسم‌الله این است.

بعد می‌فرماید:

«وَلَنَجْزِيَنَّ ٱلَّذِينَ صَبَرُوٓا۟ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً کسانی را که صبر کردند پاداششان را به بهتر از آنچه می‌کردند می‌دهیم.

خدا قطعاً جزا و پاداش می‌دهد به کسانی که صبر داشته باشند. یکی و دو ساله نیست؛ یک عمر است عزیزان. حضرت علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه همیشه این را به شاگردان‌شان تأکید داشتند. می‌فرمودند در مسیر رسیدن به حقایق عرشی عالم و آن مقامات عالیه عجله نکنید؛ عزم‌تان را جزم کنید و محکم قدم بردارید، اما عجله نکنید. بارها از ایشان شنیدیم در شرح فصوص، در شرح مصباح الانس ابن‌فناری، در شرح اسفار ملاصدرا، بسیار تأکید داشتند: آقا هرچه دیرتر بهت بدهند پخته‌تری. این خودش یک سر است.

قرار است به لقاء الله برسی. ولی خدا خودش چرا نمی‌توانست همان اول، اصلاً از رحم مادر، پل بزند به لقاء الله؟ نه؛ می‌آورد پنجاه سال، هشتاد سال، نود سال، صد سال. ان‌شاءالله خدا طول عمر و برکت به همه‌تان بدهد. تو این دنیا به تدریج — دار تدریج است — هی تجربه کنی، درجه درجه بروی بالا تا به لقاء الله برسی. هرچه دیرتر، پخته‌تر. هرچه زودتر به آدم بدهند، آدم خراب می‌کند خودش را.


مداحی که زود اوج گرفت

این مداح‌ها و سخنران‌هایی که زود یک‌دفعه اوج می‌گیرند، در سن کم یک‌دفعه معروف می‌شوند، این‌ها خیلی خطرناکند. یکی از مداح‌های خیلی خوب که کشوری هم شد، از بچه‌های هیئت ما بود. جالب است که در هیئت خودمان وقتی سال‌های پیش می‌دادیم بخواند، در سینه‌زنی بچه‌ها تذکر می‌دادند حاجی این بلد نیست بخواند چرا می‌دهی؟ ماشاءالله رشد کرد، خدا هم کمکش کرد، صدای قشنگی یواش‌یواش پیدا کرد.

یک روز در منزل پدرمان نشسته بودیم. به او گفتم فلانی، یک خواهشی ازت دارم. تو ان‌شاءالله یک زمانی اوج می‌گیری در اجتماع. یک نفس خاصی خدا به تو داده؛ ولی عجله نکن. بگذار رفته‌رفته. ولی یک‌دفعه که اوج بگیری بعد ظرفیتش را نداشته باشی، با مخ می‌ریزی. گوش نداد حرف بنده را؛ به‌عنوان رفیقش گوش نداد. همان هم شد. اوج گرفت؛ یک زمانی جزو مداح‌های اول کشور؛ بعد به شدت با مخ خورد زمین. آبرویش همه‌جا رفت. این‌ها خوب نیست. هرچه انسان دیرتر به او بدهند پخته‌تر است.


حاج ملا حسینقلی همدانی و پرنده

حضرت حاج ملا حسینقلی همدانی علیه‌الرحمه — می‌دانید دیگر؛ سیصد تا، بعضی‌ها تا پانصد تا هم گفته‌اند از بزرگان اهل معرفت، محصول کلاس‌ها و نفس و تربیت ایشان بودند — خودش در حیاط خانه‌شان نشسته بود؛ زانوها را در بغل گرفته بود. منزل‌شان مقارن وادی‌السلام بود، طوری که حرم مولا مشخص بود. ان‌شاءالله قسمت شود برویم.

به امیرالمؤمنین گلایه می‌کرد: یا مولای، بیست‌وسه چهار سال است دارم زحمت می‌کشم، تلاش می‌کنم، خبری نمی‌شود. هیچ پرده‌ای برایم کنار نمی‌رود. گناهی نمی‌کنم؛ همهٔ واجباتم را انجام می‌دهم تا آنجا که بشود در سیر و سلوک؛ اما پرده‌ها برایم نمی‌افتد. خدا خیرش را می‌خواهد که این کار را نمی‌کند. کسی که زود بیفتد در این چیزها و پرده‌ها برایش کنار برود، ملکوت را زود ببیند، به یک معنا زودِ نپخته به لقاء الله برسد — خدا را، حقایق عالم را ملاقات کند — یعنی حق را ملاقات کرده. ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنیم یعنی همان اخذ معارف. فرمود:

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید عمل شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نگیرد.

گفتیم آن عمل صالح معرفت است؛ مخصوصاً معرفت امام معصوم. یعنی ملاقات با خدا. وگرنه خدا غیب عالم است؛ اصلاً دیدنی نیست. بدون حجاب، در سُقع نفست خدا تجلی می‌کند، می‌بینی‌اش. مثل شهدای کربلا که اباعبدالله برایشان تجلی کرد در سقع نفس‌شان، در باطنی‌ترین حالات‌شان؛ با بطنان وجودشان و نفس‌شان آقا را دیدند.

خلاصه حاج ملا حسینقلی همدانی گلایه کرد: یا امیرالمؤمنین چرا به ما تفضل نمی‌کنید، توجه نمی‌کنید دیگر؟ بیست‌وسه چهار سال عمرمان دارد می‌رود. بعضی وقت‌ها ما فکر می‌کنیم اینجا بنشینیم سؤال کنیم، امام تنزل پیدا کند با ما حرف بزند، خودِ امام. خیلی از ما کرشمه‌ها داریم. ایشان امیرالمؤمنین با این عالم فاضل عارف چگونه حرف زد؟ یک پرنده را مأمور کرد.

پرنده‌ای آمد تو حیاط خانه‌اش. یک دانه نان خشک گوشه افتاده بود. هی نوک زد، هی نوک زد، دید شکسته نمی‌شود. آن‌قدر نوک زد، شکست، رفت. دوباره برگشت نوک زد، زد، رفت. بعد چند بار رفت و آمد تا بالاخره بخشی از این نان خرد شد و خورد. همان‌جا ملهم شد به اینکه پس باید چه؟ تلاش کرد، زحمت کشید. این‌طوری نیست که یک‌دفعه، یک‌شبه، یک آن، انسان برود به جایی برسد.

ما متأسفانه همه‌اش دنبال استثناهاییم. می‌گوییم ببین فلانی یک‌شبه راه صدساله را رفت. تو چه می‌دانی شاید یک عمر زجر کشیده، حالا یک شب به او داده‌اند. آن انزال دفعی که قبلاً خدمت‌تان عرض کردیم: یک شب یک جایی برایش تنزل پیدا کرده؛ انزال دفعی به یک‌باره کل را به او داده‌اند. تدریجش شده مثلاً بیست‌وچند سال، چهل سال.


لقاء الله فقط دیدن امام نیست

البته فقط لقاء الله دیدن امام نیست. این را بگویم. این همهٔ لقاء الله نیست. چون اگر این بود، آن‌ها خودشان از خدا مرتبهٔ لقاء الله را درخواست نمی‌کردند؛ چون خودشان به آن مقام رسیده‌اند. این خودش جای بحثی دارد که فکر نمی‌کنم امروز برسیم؛ فرداشب هم فکر نمی‌کنم برسیم. اگر کسی دوست داشت مباحث را ادامه بدهد، ما داریم ادامه می‌دهیم در یازده‌های شب، شب‌های جمعه‌مان؛ لقاء الله همین بحث را داریم می‌رویم جلو به فضل الهی. محرّم هم ده شب، آن‌ها هم لقاء الله. البته متفاوت با مباحثی که به شما داریم می‌گوییم. با شما هر شبی یک آیه را می‌کنیم و بر اساس آن آیه حقایق را پیاده می‌کنیم.

موسى علیه‌السلام عرض کرد:

«قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى» (اعراف/۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، خودت را به من بنما تا به تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید.

خدایا خودت را به من نشان بده که من به تو نگاه کنم. گفتیم خدا غیب عالم است؛ نمی‌شود دیدش. حجتش را می‌بینی؛ حقایق در وجودت پیاده می‌شود؛ از اینجاها شروع می‌شود.


چهل سال قاضی و توسل به اباالفضل

خود حضرت آقای قاضی خوب است الان به ذهنم آمد. حضرت استاد علی آقای قاضی فکر می‌کنید با آن همه عظمتش — که دیگر استاد کلّ الکل بود، به او می‌گفتند مجسمهٔ توحید — کی پرده‌ها برایش افتاد و توانست ملکوت را ببیند؟ چهل سال به او گذشت و خبری نشد. عجب! حضرت استاد علی آقای قاضی که همه آرزویشان بود. قبلاً هم عرض کردم کسی دو سال پای درس آقای قاضی می‌نشست از اولیاء خدا می‌شد؛ پرده‌ها برایش می‌افتاد. دو سال. ایشان خودش جالب است بدانید چهل سال تهذیب نفس و زحمت و تلاش؛ شب‌ها چه بی‌خوابی‌ها بکشد، چقدر به خودش سختی بدهد، و خبری نشد.

تا یک روز دلش تنگ شد از این وضعیت. زد رفت حرم آقا قمر بنی‌هاشم، اباالفضل العباس. چه شب خوبی هم به یاد ما آمده این موضوع. افتاد به گلایه. شروع کرد توسل به آقا اباالفضل: یا اباالفضل، شما ابوالفضائل بودی.

درست است بعضی می‌گویند فرزندی داشت به نام فضل؛ از این جهت می‌گویند ابوالفضل. اما همه‌اش این نیست. دو پسر داشت و چهار دختر؛ نسل ایشان هم از طریق دخترها ادامه پیدا کرد. روایتی هست که فرزندانش بچه‌سال بودند. عبدالله بن جعفر، همسر حضرت زینب، در مدینه این‌ها را نگه داشت. روایت دیگر می‌گوید نه، در کربلا بودند؛ یکی شهید شد، یکی اسیر شد. حالا اختلاف روایات دیگر. مثل امروز که اخبار چقدر می‌پیچد. این‌ها هم خبرگزاری‌های آن موقع بودند؛ کتاب‌هایشان مثل مقتل ابی‌مخنف که یکی از قدیمی‌ترین‌هاست. واقع‌نگار بودند؛ راه می‌افتادند تو صحنه می‌نوشتند؛ تو تاریخ ماند. بعضی اشتباه دیدند، بعضی نه.

ابالفضل یک معنایش یعنی پدر فضیلت؛ ابوالفضائل هم گفته‌اند یعنی پدر همهٔ فضیلت‌ها. نه فقط پسرش فضل بود که بگویند اباالفضل. مثل اباعبدالله. می‌گویند پدر عبدالله؛ عبدالله یکی از نام‌های فرزند امام حسین بود؛ علی‌اصغر را می‌گویند عبدالله. این یک وجهش است. اما اهل معرفت می‌گویند این‌ها هم اسرار دارد. همان‌طور که یک حرف از قرآن هفتاد هزار بطن و معنا دارد، این‌ها هم دارد. اباعبدالله یعنی پدر بندهٔ خدا. اگر تو بندگی خدا را بکنی، بشوی عبدالله، امام حسین پدری می‌کند برایت. حضرت اباالفضل هم یعنی پدر همهٔ فضیلت‌ها.

حضرت آقای قاضی آمد زانو زد: یا اباالفضل چرا درب ملکوت به روی من باز نمی‌شود؟ چرا چشم من باز نمی‌شود؟ چرا هیچ خبری نمی‌شود؟ شما پدر همهٔ فضیلت‌ها هستی. گریه و زاری و توسل. در اثنای گلایه به حضرت اباالفضل، در صحن مقدس آقا قمر بنی‌هاشم، یک‌دفعه دید که نه، پرده‌ها رفت کنار؛ ملکوت به روی چشمش باز شد. آقای قاضی با توسل به حضرت اباالفضل دید که رفت‌وآمد ملائکه را؛ باطن آدم‌ها را می‌خواند. اصلاً صحنه‌های عجیب و غریبی را دارد می‌بیند که تحمل نکرد. عبا را کشید روی صورتش. همان‌طوری که گریه می‌کرد برگشت رفت خانه و شد آن آقای قاضی.

چه درون‌مایه‌ای دارد اباالفضل صلوات‌الله‌علیه. چقدر حرمش جای پرواز دارد که آقای قاضی‌ها را یک تکان اباالفضل، یک اشاره و عنایت حضرت اباالفضل، پرشان داده. خیلی امشب چه خبرهاست در هیئت‌ها که شب قمر بنی‌هاشم است.


الذین صبروا؛ اجر به احسن عمل

پس اینجا بودیم:

«ٱلَّذِينَ صَبَرُوٓا۟ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که صبر کردند، پاداششان به بهتر از آنچه می‌کردند است.

آن کسانی که صبر کردند در این مسیر، عجول نبودند، پخته شدند. اجرشان چیست؟ به احسن ما کانوا یعملون: بهتر از آن چیزی که عمل کردند خدا به آن‌ها می‌دهد؛ بهتر از آن. اما این ماحصل چیست عزیزان من؟ یک عمر باید تلاش کند ریشهٔ گناهان را از خودش بخشکاند. این خیلی مهم است. همان‌طور که فرموده‌اند: در عبادات صبر، در مصائب صبر، در ترک گناه هم صبر.


صبر در ترک گناه؛ ریشه را بکن

فقط ده روز دهان‌مان را بشوییم؟ و چقدر شیطان مترصد است ما را آلوده کند. دیشب — شرمندهٔ صاحب جلسه هم — جوانی آمد بعد از جلسه، افتاد زار می‌زد، مرا گرفته بود، سرش را گذاشته بود روی سینه‌ام، داد می‌زد گریه می‌کرد. هرچه گفتم بابا پاشو صورتت را ببر عقب ببینم تو کی هستی، گفت اصلاً نمی‌خواهم نگاهم کنی حاجی. من بزرگ‌شدهٔ همین هیئتم. اما غلطی کردم که نمی‌دانم چرا این غلط را کردم. روم نمی‌شود نگاهت کنم. روم نمی‌شود این پرچم را نگاه کنم. فقط آمده‌ام پناه آورده باشم.

آن‌قدر گریه. ما هم دستی به سرش کشیدیم؛ ذره‌ای برایش خواندیم؛ ذره‌ای نصیحتش کردیم. در اثنای گریه گفت من غلط کردم؛ زهرماری خوردم. برای اولین بار. سینه‌زن هیئت ما بود؛ گریه‌کن هیئت ما بود. به او گفتم می‌دانی چرا این غلط را کردی؟ رفتی با آدم‌های غلط رفیق شدی.

«ٱلْمُجَالَسَةُ ٱلْمُؤَثِّرَةُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همنشینی اثرگذار است.

بابا این ده شب اراذل و اوباش دهان‌شان را می‌شویند پا می‌شوند می‌آیند تو این خیمه‌ها. ذره‌ای نهی به او زدم. گفت خلاصه بدتر شکست. کاری نداریم. شیطان از اینجا برود بیرون مترصد است، منتظر است. ما باید حزم‌مان را جزم کنیم. نه فقط این دهه؛ بعدش هم همین‌طوریم با انواع و اقسام گناهان. باید کمر همت بست. باید خودت را بچسبانی به حرم، به مسجد، به حسینیه. هیئت هفتگی داشته باشی. آقا ترمز ما این‌هاست: مسجد، امام جماعت، استاد، معلم، رفیق خوب، اهل ایمان. کسی که اگر به او رسیدی، رفیق، می‌بریم حرم، می‌بریم قم، می‌بریم جمکران، می‌بریم کربلا. این‌طوری نه که ببری یک شب دربند عشق و حالی کنیم که هزار شب نمی‌شود. این‌ها همه را می‌برند؛ همهٔ سرمایهٔ ما را. می‌گوید اهل صبر باید باشی در گناه. اصلاً باید این‌ها را ریشه‌کن کنی.

حالا حدود هفت هشت دقیقه وقت دارم تا روضه بخوانم. بگذارید نکتهٔ خیلی مهم کلیدی عرض کنم چون ریشه‌کنی گناه است. این نکته قرآنی هم هست. باز نرسیدیم به آن موضوعی که آماده کرده بودم. یک روایت خیلی شیرین گذاشته بودم در خصوص نماز و حقیقت معرفت و عارف: اصلاً عارف به کی می‌گویند؟ حالا ان‌شاءالله فرصت‌های بعد. به بچه‌های خودمان هم در هیئت خودمان همین است. یک‌دفعه بحث می‌کشد جاهای دیگر؛ غصه نخورید. من ان‌شاءالله زودتر از همه‌تان می‌روم عالم برزخ؛ آنجا منتظر همه‌تان می‌نشینم تا بیایید. تازه آنجا درس و بحث شروع می‌شود. آنجا هم ما آخوندها شما را ول نمی‌کنیم. آنجا یکی‌یکی‌تان را منتظر می‌شوم تا درس و بحث راه بیندازیم. آنجا دیگر تازه شروع می‌کنیم. ان‌شاءالله توفیق باشد.

داستانی که در خصوص ریشه‌کن کردن گناهان است: نه اینکه فقط ده روز و یک ماه رمضان آدم گناه نکند. این‌ها خوب است اما آدم را جایی نمی‌رساند. باید ریشه بکنی. شما نهالی را، گیاهی را در زمین در نظر بگیرید؛ تا ریشه‌اش را درنیاری، سرش را فقط قیچی کنی، دوباره رشد می‌کند؛ هی دوباره رشد می‌کند. باید در این دهه‌ها، در این شب‌های قدر و این دهه‌های محرّم، ریشهٔ گناهان را زد. یک راهش اشک است. یک راهش هم کسب فضائل و معارف است: اینکه انسان نگاهش باز شود به حقایق. بفهمد که گناه عین نجاست است نه متنجّس. متنجّس یعنی نجس‌شده؛ می‌شود پاکش کرد.


گناه عین نجاست است؛ داستان امام رضا

علی بن موسی الرضا علیهم‌الصلاة‌والسلام از جایی گذر می‌کرد. یکی از رفقا گفت آقا جان ما شنیدیم شما معصومید؛ حتی فکر گناه هم نمی‌کنید. فرمود بله درست است. گفت چگونه می‌شود شما فکر گناه هم نکنی؟ مگر می‌شود؟ حضرت همان بغل‌شان مزبله‌دانی بود پر کثافات — جسارت است — آشغال و نجاسات. حضرت اشاره کرد به این‌ها گفت تا حالا تو ذهنت فکر کردی بنشینی این‌ها را بخوری؟ گفت استغفرالله، اعاذنا الله، حرف چیست؟ فرمود خب گناه در نظر ما این است. نجاست است. عین نجاست است. کثافت است. خب چطور تو به ذهنت هیچ‌وقت نمی‌نشیند که بنشینی نجاست بخوری؟ خب ما این‌طوری هستیم. نور، نور تو نفس می‌زند به بصر. این‌ها را این‌طوری می‌بینی. اصلاً جرأت نمی‌کنی بروی.


حضرت ابراهیم و چهار پرنده

این ریشه‌کن کردن آن‌قدر مهم است که خدای متعال وقتی خواست به حضرت ابراهیم علیه‌الصلاة‌والسلام بفهماند چقدر مهم است ریشه زدن از گناهان، آن داستان را پیش آورد که همه شنیده‌اید؛ ولی شاید یک لایهٔ پنهان‌ترش را نشنیده بودید. در قرآن هم هست.

حالا از یک وجه حضرت نوح شیخ‌الانبیا بود از حیث عمرش؛ اما از جهت فضائل حضرت ابراهیم. تمام انبیا را پیغمبر فرمود وقتی اسم‌شان را آوردید اول به من و آلم سلام برسانید، بعد به او؛ یعنی بگویید:

«وَعَلَىٰ نَبِيِّنَا وَءَالِهِ وَعَلَيْهِ ٱلسَّلَامُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر پیامبر ما و خاندان او و بر او سلام باد.

اما در خصوص حضرت ابراهیم فرمود اول به او بگویید:

«عَلَيْهِ وَعَلَىٰ نَبِيِّنَا وَءَالِهِ ٱلسَّلَامُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر او و بر پیامبر ما و خاندان او سلام باد.

آن‌قدر بزرگوار بود. ایشان را وقتی خدا خواست بفهماند ریشه زدن از گناهان چقدر مهم است، فرمود چهار تا پرنده را بگیر. این‌ها را ذبح کنید؛ سرشان را بزنید؛ گوشت‌شان را با هم مخلوط کنید؛ و روی کوه‌ها قرارشان بده و این‌ها را فرا بخوان. چون پرسیده بود:

«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةًۭ مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍۢ مِّنْهُنَّ جُزْءًۭا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًۭا ۚ وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ» (بقره/۲۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن‌گاه که ابراهیم گفت: پروردگارا، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی. فرمود: مگر ایمان نیاورده‌ای؟ گفت: چرا، ولی تا دلم آرام گیرد. فرمود: پس چهار پرنده برگیر و آن‌ها را به خود نزدیک کن (قطعه قطعه کن)، سپس بر هر کوهی پاره‌ای از آن‌ها بگذار؛ آن‌گاه فراخوانشان، شتابان نزد تو می‌آیند. و بدان که خدا شکست‌ناپذیر حکیم است.

چگونه تو مردگان را زنده می‌کنی؟ احیاء بعد الممات چگونه است؟

«يُخْرِجُ ٱلْحَىَّ مِنَ ٱلْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ ٱلْمَيِّتَ مِنَ ٱلْحَىِّ وَيُحْىِ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ وَكَذَٰلِكَ تُخْرَجُونَ» (روم/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنده را از مرده بیرون می‌آورد و مرده را از زنده، و زمین را پس از مرگش زنده می‌کند؛ و این‌گونه بیرون آورده می‌شوید.

روایات چند گونه است. آنی که ما از حضرت استادمان شنیدیم می‌فرمود: خروس و طاووس، اردک و کرکس. من وزن‌هایشان را هم حفظ کردم: خروس و طاووس دو تایش سین دارد؛ کرکس و اردک دو تایش کاف دارد. این‌طوری در ذهنم نگه می‌دارم؛ اصولی حفظ کردم.

ظاهراً قرآن می‌گوید این‌ها را گرفت و با هم آمیخت و فراخواند و پا شدند آمدند، زنده شدند آمدند. اما چرا این چهار تا؟ فلسفه یا حکمتش چیست؟ یعنی باطن این کار چیست؟


خروس، اردک، طاووس، کرکس

فرموده‌اند خروس مظهر شهوت است. در همهٔ ما هم هست. یک لطف خدا به ماست وگرنه ما نبودیم اصلاً. این تجدید نسل است. اگر این قوه در انسان نبود صورت نمی‌گرفت؛ من و شما هم نبودیم. ذاتاً چیز بدی نیست. اما متأسفانه اینکه از آن زیاده‌روی کنی، در مسیر غیر حق استفاده کنی، گناه و معصیت حساب می‌شود. خروس مظهر شهوت است.

اردک مظهر لجن‌خواری است. حتی علامه خیلی توجه می‌داد به ماها به حیوانات. حتی بعضی می‌گفت اگر می‌شود بعضی حیوانات را تو خانه‌تان نگه دارید ببینید. من به توصیهٔ علامه زمانی بچه اردک گرفتم تو حیاط خانه‌مان؛ دیدم همین است. چون علامه می‌فرمود تو آب تمیز هم می‌گذاری این کثیفش می‌کند می‌خورد. دیدم همین است. اصلاً اردک مظهر لجن‌خواری است، کثیف‌خواری، حرام‌خواری، نجس‌خواری.

طاووس مظهر تجمّل و ریا و تظاهر و تکبّر و تفاخر و منیّت و انانیّت است؛ عُجب و خودشیفتگی و خودبرتربینی.

و کرکس هم مظهر غضب است؛ خشم و عصبانیت و عصبیّت، که ایمان را می‌سوزاند. تو هرچه محرّم جمع کنی، رفتی تو خانه، اولین دادی که سر همسرت و بچه‌هایت کشیدی رفت؛ همهٔ نور محرّم می‌رود. آن‌قدر خطرناک است. آن‌قدر آدم باید اهل تهذیب نفس و مراقبه باشد. مراقبه، مراقبه، مراقبه.


ده قله و ده قوه

بعد چرا روی ده تا کوه این‌ها را گذاشت؟ ما پنج تا حواس ظاهری داریم. عین همان پنج تا را در باطن‌مان هم داریم. اگر بصر ظاهری داریم بصر باطنی هم داریم. گوش ظاهری داریم گوش باطنی هم داریم. همین‌طور. روی ده تا قله یعنی اینکه این‌ها را بگذار روی این ده تا قله بخوان: یعنی از این ده تا قوهٔ وجود — چه ظاهر، چه باطن — این گناهان را بردار؛ این معاصی را بردار.

حالا یعنی چه؟ یعنی ریشه‌کن کنم یعنی اصلاً هیچ شهوتی در من نباشد؟ هیچ غضبی نباشد؟ بعد چطور می‌گوید:

«أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ» (فتح/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر کافران سختگیرند و میان خود مهربان.

نسبت به دشمن به شدت؛ رحماء بینهم: با خودتان رفیق باشید. پس چه کنم من اینجا؟ می‌گوید نه. دقت کنید. می‌گوید این‌ها را قاطی کن، بکش؛ این‌ها را در وجودت بکش؛ بگذار روی آن قوای وجودی‌ات؛ بعد دوباره فرا بخوان. یعنی چه؟ یعنی آن مقداری که نیاز داری ازشان استفاده کن. این است. نه کلاً شهوت را ریشه‌کن کن. یعنی زمینهٔ گناه را بکن. می‌گوید بکش یعنی زمینهٔ گناه را — که استفادهٔ نابجا از این قوهٔ وجودی است — بکن. چرا پاک‌خور نباشی؟ چرا نجس‌خوار باشی؟ چرا به حلالت اکتفا نکنی؟ چرا دنبال حرام بروی؟

اصلاً آدم گناه که می‌کند تاریک می‌شود، متزلزل می‌شود، اعصابش می‌ریزد به هم. اصلاً حوصلهٔ هیچی را ندارد. امتحان کنید ببینید یک روز — خدا نکند العیاذ بالله — یک وقتی خدایی‌نکرده گناهی، یا نماز آدم لب‌طلایی شود، نماز صبح‌مان بپرد. بعد می‌بینید آن روز کلاً اعصابت داغون است. خب این دارد به شما می‌گوید علناً. اینکه کسی نماز شب می‌خواند می‌بینید چهره‌اش با چشم غیرمسلح نور تلألؤ می‌کند، این عین حقانیت نیست؟ یعنی حق دارد بهتان نشان داده می‌شود. می‌گوید ببین دیگر. ولی آدمی که گناه می‌کند چهره‌اش مسخ می‌شود. اصلاً بدت می‌آید نگاهش کنی؛ ولو از جهت ریخت‌شناسی خوشگل باشد. اصلاً بدت می‌آید.


چهره، گناه و اشارات ابن‌سینا

خدا رحمت کند شیخ‌الرئیس را. فکر می‌کنم در اشاراتش می‌فرمود — و چه کتابی است این اشارات؛ نمط‌های ده‌گانه‌شان، مخصوصاً نمط اسرار الآیات و منازل العارفین که نمط نهم و دهم این کتاب است. اسراری پیاده کرده؛ آقا برویم بخوانیم چه خبر بوده تو سینهٔ این‌ها.

ایشان می‌فرمودند مردم اکثراً چهره‌شان حالت حد وسط دارد. چون خدا پرده می‌اندازد؛ نمی‌گذارد خیلی مسخ باشند. آن کسی که خیلی عبادت می‌کند، چهره برافروخته، خیلی زیبا و نورانی. علما دیدی اصلاً نگاهش می‌کنی نور از چهره‌اش می‌آید؛ دوست داری ادامه بدهی نگاهت را. آن کسی هم که گناه خیلی می‌کند، اصرار بر گناه می‌کند، چهره مسخ؛ اصلاً حالت به هم می‌خورد نگاهش می‌کنی. ولی اکثراً یک حالت معتدل دارند. اکثراً بین‌بین‌اند. خدا پرده می‌اندازد کسی متوجه گناهش نشود.

این گناهان ما را بیچاره کرده. گناه، گناه. اصلاً اینکه ما از امام حسین دور می‌ایستیم چیزی جز گناه نیست. چیزی جز ترک واجبات نیست. چیزی جز جسارت به پدر و مادر نیست.


خدمت به پدر و مادر

پدر و مادر که حالا عرض کردم اصل رصین و رکین عالم‌اند. خدمت به آن‌ها. تا می‌توانید بچه‌ها کوچکی آن‌ها را بکنید. من به زعم خودم در عمرم خیلی چیزهایی که خدا به من لطف کرد، عنایت الهی بود؛ خیلی خودم برایش تلاشی نکردم. مثلاً تو وادی آخوندی شما بگویید من خیلی درس آخوندی بخوانم. نه، نه. من اصلاً رشتهٔ پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم خیلی سال‌های پیش. دانشجو بودم؛ الان یکهو لباس پیغمبر تن‌مان کردیم، ذاکر امام حسین شدیم. هرچه نگاه می‌کنم دعای مادر است خدا رحمتش کند. هرچه نگاه می‌کنم از جگر دعا کردن پدر است خدا حفظش کند.

پریشب دلم تنگ شد. به مدیر اجرایی هیئت‌مان گفتم برویم یک سر به پدرم بزنیم. رفتم چون خانهٔ پدری نزدیک هیئت‌مان است. حاج حسین‌آقا وارد خانه که شدیم پدر بلند شد به استقبال. من هم رفتم با این هیئت و کسوت و همین لباس پیغمبر جلوی همین آقای دکتر رفیق‌مان افتادم روی پای بابا. معذرت می‌خواهم؛ مثل سگ چهار دست و پا می‌روم سمت بابا پایش را می‌بوسم. اگر غیر از این باشد تو رعایت ادب نکرده‌ای. اصلاً هرچه رمز خوشبختی من به شما بگویم — و اگر دیگر ما را ندیدید در دنیا و آخرت — کوچکی کردن، نوکری کردن پدر و مادر است.


باطن پدر و مادر؛ اهل بیت

باطن پدر و مادر جسمی و دنیایی‌مان می‌شود چه؟ پدر و مادر روحانی‌مان. می‌شوند اهل بیت. مادرت می‌شود حضرت صدیقهٔ طاهره. پدرت می‌شود امیرالمؤمنین. مراقب آن‌ها باش. آن‌ها دیگر باطن بحث پدر و مادرند. می‌شود اباعبدالله پدر بندگان خدا.

چقدر امام حسین مقام داشت که مثل ابافضلی لام تا کام پیش امام حرف نمی‌زد. شما یک خطبه به من نشان بدهید که در زمان امام حسین ایشان خطبه خوانده باشد، منبر رفته باشد. می‌گوید امامم هست؛ منبر چه حرف بزنم؟ یک خطبه چرا دارد: روی کعبه، بالای کعبه رفت. ماحصلش هم این بود: تا من زنده‌ام، من عباس زنده‌ام، دست‌تان به حسین نمی‌رسد. خلاصه‌اش این بود. آن هم در آن حجة الوداع؛ آن که امام حسین آخرین حجی که خود امام حسین به اباالفضل فرمود برو بالای کعبه این حرف را بزن. یک خطبه بخوان، صحبت کن، مردم را ارشاد کن. دیگر تمام.

چقدر این آقا، آقا بوده. آقا بوده. ما نداریم. ندیدیم. اگر شما دیدید به ما بگویید که یک نفر این‌همه. حضرت اباالفضل می‌گویند بیشتر از همه — به‌جز امام حسین؛ امام حسین بیشتر است — در تمام شهدا حضرت اباالفضل بیشتر آدم کشته؛ بیشتر آن نامجیبان را به درک واصل کرده. در یک روایت دیدم اولِ صبح دویست نفر از طلیعه را کشت. شجاع فلان. خیلی عجیب. اما سر هیچ‌کدام‌شان امام حسین دست به کمر نگرفت جز اباالفضل. این یعنی چه؟ شما ترجمه کنید. دلت دارد ترجمه می‌کند با این آه و ناله‌ات.


روضهٔ اباالفضل در شب تاسوعا

امام زمان لنگر زمین و آسمان است. همهٔ مقاتل — دویست تا مقتل نداریم مقتلی که این را ننوشته باشد — وقتی امام حسین آمد بغل کنار بدن عباس، نگفته باشد کسی که دست به کمر گرفته بعد بگوید:

«ٱلْآنَ ٱنْكَسَرَ ظَهْرِى»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اکنون پشتم شکست.

کی بوده این آقا که وقتی آمد گفت:

«لَقَدْ وَقَرَ صَدْرِى مِنْ هَٰؤُلَاءِ ٱلْمُنَافِقِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سینه‌ام از این منافقان سنگین شده است.

آقا همهٔ این‌ها از رموزهاست. مقاتل هر کدام الان از امام حسین اجازه بگیرند گفتند آقا بگذار برویم جان‌مان را فدایت کنیم. حتی علی‌اکبر. فقط یک نفر نگفته جانم را فدایت کنم. غیرت را ببین. گفته بگذار بروم تار و مار کنم. آن هم اباالفضل بوده. سینه‌ام سنگین شده از این نامردها. آخه هر کجا دست به شمشیر برد گفتند:

«أَنْتَ ذُخْرُ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو ذخیرهٔ حسینی.

تو ذخیرهٔ روز غریبی حسینی. عباس جان آرام باش.

چه وقتی قصهٔ شهادت حضرت زهرا را برایش تعریف کرد، مادرش ام‌البنین ریخت به هم؛ به او گفتند ساکت باش، تو ذخیره‌ای. چه وقتی امیرالمؤمنین را زدند؛ چه سر امام حسن؛ چه آن که شنیدید وقتی تابوت امام حسن را می‌بردند تیرباران کردند، اباالفضل دست به قبضهٔ شمشیر برد. امام حسین دستش را گرفت گفت حسین جان تو ذخیرهٔ روز غریبی مایی.

حالا آن روز غریبی رسیده. هی می‌گوید حسین جان خودت گفتی من ذخیرهٔ این روزها هستم. بگذار قیامت کنم. این جمله را به احدی نگفته. اباعبدالله فرمود عباس جان اگر تو بروی لشکر من پراکنده می‌شود. آن لحظه که اباالفضل رفته بود همه شهید شده بودند. لشکرت کیست؟ زن و بچه. یعنی عباس، تو پناه خیمه‌های منی. تو امید زینب و رقیه‌ای. اگر تو بروی این بچه‌ها آواره می‌شوند.

خدا رحمت کند شیخ رضا سراج را؛ در حرم حضرت عبدالعظیم دفن است. ایشان همیشه این روضه را — یادش بخیر — کنار ضریح اباالفضل ما برای بچه‌ها می‌خواندیم. ان‌شاءالله باز هم قسمت شود. می‌فرمود وقتی اباعبدالله خواست از کنار علقمه برگردد بیاید، زیر زبان زمزمه‌ای می‌کرد. می‌گفت عباسم، از امشب به بعد آن‌هایی که از ترس تو خواب نداشتند راحت می‌خوابند؛ و آن‌هایی که زیر سایهٔ تو راحت می‌خوابیدند از امشب آوارهٔ بیابان‌ها می‌شوند. یعنی عباس را که زدند، دست دشمن به حرم باز شد.

مرحوم مجلسی در مقتلش می‌نویسد وقتی عباس را زدند حلقهٔ محاصره تنگ شد به قدری که می‌خواستند خیمه‌گاه را از نفس بیندازند. قبل از اباالفضل از این جگرها کسی نداشت. چه کردند با این آقا.

یک جملهٔ دیگر بگویم. یکی از اساتیدمان علت اینکه بدن اباالفضل را برنگرداند امام حسین را گفت. سه تا دلیل گفت؛ من یکی‌اش را به شما می‌دهم. آن هم این بود که شاید کمتر شنیده بودید. چون امام حسین وقتی اباالفضل تمام شد کارش، دیگر نفس آخرش را کشید، هرچه آمد این بدن را بردارد دید یک طرف دیگر می‌افتد. آن‌قدر از حضرت اباالفضل بغض داشتند، زدند، زدند، زدند. آقا علامه مجلسی در مقتلش می‌نویسد و قطع رجلیه: پاهایش را هم قطع کرده بودند. لذا دید نمی‌تواند بدن را بیاورد.

«وَقُطِعَتْ رِجْلَاهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاهایش بریده شده بود.

شاهد ماجرا اینکه بنی‌اسد آمدند وقت دفن شهدا به امام سجاد گفتند آقا ما همهٔ بدن‌ها را شناسایی کردیم اما بدنی تو محاذی علقمه افتاده اصلاً نمی‌شود شناسایی‌اش کرد؛ آن‌قدر که قطعه‌قطعه شده.

خدا رحمت کند سید بحرالعلوم را. وقتی رفت تو سرداب مقدس حرم اباالفضل، آن پایین قبر مبارک را دید، سرش را کوبید به دیوار آن پایین، دادش بلند شد. گفتند سید از شما بعید است این‌طور سر به دیوار بکوبی. گفت من شنیده بودم عباس خیلی رشید بوده. چرا آن‌قدر این قبر کوچک است؟

آقا حسین. حسین. کی‌ها می‌خواهند من شعر بخوانم؟ گریه کنند؟ اشک‌شان را هدیه کنند به پدر مادرشان.

جدا شده دست عمو؛ شکست شد پشت حسین عزیز. ماتم واویلا. اوضاع خیمه و حرم شده درهم. ریخته به هم دل رقیه از این دم. جدا شده دست عمو. آی غیرت. کشیده شد نقشه؛ بارت خیمه. دارد شروع می‌شود اسارت خیمه. پا می‌گیرد دیگر جسارت خیمه. یعنی عباس را که زدند دیگر پررو شدند.

ببخشید دل نازک‌ها: وقتی علمدار را زدند، رو شانه به حرم باش.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا ٱلْفَضْلِ ٱلْعَبَّاسِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ابوالفضل عباس.

قول دادی اهل زنگ زدن باشی. آن هم شب تاسوعا صدایت را بکش تا آی سحری شروع کند.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰسَاكِنَ كَرْبَلَآءَ ۖ ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای ساکن کربلا؛ سلام بر تو ای اباعبدالله.

خاتمه

شب تاسوعا شب قمر بنی‌هاشم است. صبر در بلا و صبر در ترک گناه یک‌شبه و ده‌روزه نیست؛ یک عمر است. ما عندکم ینفد و ما عند الله باق. مهر حجت بن الحسن اگر پای عمل نخورد، همان نماز هم فانی است. اول معلم می‌خواهیم که پله‌پله بالا ببرد؛ یک سال گناه کبیره سر نزند و واجب فوت نشود تا نور ملکه شود. آن‌وقت استاد خودش می‌آید. عجله نکنید؛ هرچه دیرتر پخته‌تر. ریشهٔ گناه را بکن، نه سر نهال را قیچی. چهار پرنده را در وجود بکش و به اندازهٔ حاجت فرا بخوان: شهوت، لجن‌خواری، ریا و غضب. خودت را بچسبان به حرم و مسجد و هیئت و رفیق مؤمن و خدمت پدر و مادر. باطن پدر و مادر اهل بیت‌اند. امشب دست علمدار را زدند؛ پشت حسین شکست. صلوات ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای اباعبدالله.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.