ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 080

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، سلام بر اباعبدالله و شب پنجم عزا

پروردگارا، سخن را با پناه بردن به تو آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِي وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسه‌ها و ضربه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمت؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

سه بار استغاثه می‌کنیم:

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، فریادرس از توست.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله، و بر جان‌هایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند. سلام خدا از من بر تو باد، همواره تا من هستم و شب و روز برجاست؛ و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.

«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِيِّ بْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علیّ بن الحسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ان‌شاءالله در این شب، پنجمین شب از دههٔ عزا و اقامهٔ عزای سیدالشهدا، آقايمان هر کجا تشریف دارند خدای منّان غم از دلشان بردارد و از جانب همهٔ ما و متعلقان ما دعا کنند. صلواتی ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پل از معرفت نفس به معرفت رب

داشتیم به فضل الهی پل می‌زدیم: از معرفت نفس، در مراحل وجود و در سیر انفسی، به معرفت رب. هدف این است که بتوانیم در این مسیر، در کثرت وحدت ببینیم و در وحدت کثرت؛ تا به فرمایش ملا محسن فیض، به لقاء الله همین‌جا برسیم. حقیقت لقاء الله همین است: معرفت، چشیدن، رسیدن و دارا شدن این حقیقت، همین‌جا. اگر کسی واقعاً به آنجا رسید، دیگر به او می‌گویند عارف.

عارف کسی است که همین‌جا برایش قیامت قیام می‌کند. منتظر نمی‌ماند تا روز قیامت. همین‌جا حقایق برایش منکشف می‌شود؛ تا آنجا که خودش را هم تشخیص می‌دهد که اکنون در چه رتبه‌ای است و چگونه است. حتی کسی را که می‌بیند، از ریشه‌های وجودی آن شخص و حتی از بوی وجودش می‌فهمد. همان‌طور که هر کسی اسمی دارد، بویی هم دارد؛ رایحهٔ وجودی دارد. می‌تواند تشخیص دهد که آن شخص اکنون در حفره‌ای از حفره‌های نیران و آتش و عذاب است، یا در روضه‌ای از روضات بهشت. این می‌شود مقام شناخت و عرفان.

خیلی آن موقع آدم حساب‌شده حرکت می‌کند. مطلقاً دیگر آنات و ساعات و لحظات زندگی‌اش را غافل نیست؛ به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کند و هیچ‌وقت هم دچار صعود و هبوط نمی‌شود. دائماً در حال حرکت است. منتهاالیه این حرکت — همان‌طور که پیش‌تر عرض کردیم — «إلی الله» است و «إنا إلیه راجعون»؛ که می‌شود همان رتبهٔ ملاقات با خدا: فما لاقاه. و این سیر که انتهايش ملاقات با خداست، در حرکت اتفاق می‌افتد.

«ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌۭ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که چون مصیبتی به آنان رسد گویند: ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

دو بُعد انسان: وجود ثابت و وجود سیّال

انسان وجودی است که — یادم هست در جلسه‌ای خدمت عزیزان عرض کردم — دو بُعد دارد: یک بُعدش سیّال است و یک بُعدش ثابت.

خود این بحث یک منبر می‌طلبد. از این حیث که شما، شمایید: ده سال پیش کسی شما را می‌دید، شما شما بودید؛ الان هم شما شمایید؛ پنجاه سال بعد هم کسی شما را ببیند می‌گوید شما همانید. شما یک وجودید؛ همین که هستید. این نیست که اگر کودک بودید و حالا فاصلهٔ سنی پیدا کرده‌اید و محاسن سفید شده، بگویید نه، من آن نیستم. چنین چیزی نیست؛ همانید.

لذا اگر پاداشی بر شما مترتب باشد، همان پاداش را — اگر پنجاه سال پیش کار خیری کرده‌اید — الان که طرف به شما برسد به شما می‌دهد. اگر بگویید آقا من آن نیستم، ببین چقدر شکسته‌ام، به حرف شما می‌خندد. می‌گوید شما همانید؛ این حرف‌ها چیست؟ این وجود ثابت ماست.

یا اگر خدای‌نکرده خطایی از ما سر زده، دیه‌ای به گردن ما بوده، الان می‌آیند و ما را مجازات می‌کنند. می‌توانی بگویی آقا من آن نیستم که پنجاه سال پیش جوان بودم و سرم داغ بود و عقل نداشتم؛ الان عاقل شده‌ام، من آن نیستم، بر چه می‌خواهی مرا مجازات کنی؟ بهت می‌خندند. می‌گویند شما همانید؛ این حرف‌ها چیست؟

یک وجود ثابت هست؛ خیلی راحت قابل اثبات است. یک وجود سیّال هم داریم که متجدد است و منقضی می‌شود، متصرّم است، انصرام دارد؛ یعنی همین‌طور در حال حرکت است. در حرکت جوهری و اشتداد وجودی، همین‌طور داریم تغییر می‌کنیم؛ از جایی به جایی در حرکتیم. همان‌طور که چهره را می‌بینی چقدر عوض می‌شود.

«وَمَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى ٱلْخَلْقِ ۖ أَفَلَا يَعْقِلُونَ» (یس/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که را عمر دراز دهیم، او را در آفرینش واژگونه می‌کنیم؛ آیا خرد نمی‌ورزند؟

هر کس را که عمرش را طولانی می‌کنیم، منکوسش می‌کنیم در خلقت. می‌بینید آرام‌آرام گوشت پشت می‌شود؛ همهٔ قوای وجودی‌اش تحلیل می‌رود و برمی‌گردد به آن ضعف بچگی. این وجود متغیر ماست؛ سیّال است. اما در هر حال ما در حرکتیم.


حرکت از بالا: انشائی و ایجادی

این حرکت از بالا انشائی است؛ یعنی حرکت ایجادی. یعنی ملائکه، ارباب عالَم، آنهایی که می‌خواهند ما را رشد بدهند و به حرکت وادارند. مثل پدری مهربان، مثل مادری مهربان که وقتی بچه بودی دستت را می‌گرفتند تاتی‌تاتی؛ یادش بخیر بچه که بودیم. اینها می‌خواهند راه، راهت بیندازند؛ حرکت به تو بدهند؛ یادت بدهند.

آنها از بالا، به‌عنوان پرورش‌دهندهٔ ما، عقول‌اند، ملائکه‌اند، مرسلات‌اند، مفارقات‌اند. مفارق مقابل مقارن است. مقارن یعنی قرین با ماده است؛ مفارق یعنی فارغ از ماده — فارغ دوم با «غین» است؛ آن اول با «قاف». یعنی از عالم ماده رفته به سمت تجرّد؛ مجرد است، ماده نیست. فرشته‌ها.

فرشته‌ها را اگر در نشئهٔ طبیعت می‌بینی، برای تو متمثل می‌شود. در قعر نفست، در باطن نفست، در قوهٔ خیالت، در رتبهٔ مثالی‌ات ملک می‌بینی. آقای بهجت که می‌دید، با چشم ظاهری‌اش که نمی‌دید. اگر قرار بود با چشم ظاهری ببیند، همهٔ ما باید می‌دیدیم؛ چون این چشم ظاهری را همه داریم. آن ملک هم مجرد است. مجرد را نمی‌شود با چشم مادی دید؛ باید با چشم مثالی دید، با آن رتبهٔ باطنی‌مان. و این رتبه‌ها در ما هست. ما از آن بی‌خبریم و راه دستیابی به آنها را بلد نیستیم. لذا این توانمندی‌های ما خاک می‌خورد.

اولیای ما فرقشان با امثال بنده این است که آنها از بچگی این توانمندی‌ها را شناسایی کرده‌اند. یعنی چه؟ یعنی معرفت نفس کسب کرده‌اند. لذا منتج شد به معرفت توحیدی. خدایشان را خوب پیدا کردند، خودشان را هم خوب یافتند، و با آن برنامه‌هایی که خدا در وجودشان تعبیه کرده حرکت کردند و جلو رفتند. راحت هم ملائکه را دیدند.


ارباب انواع و ربّ العالمین

ملائکه از عالم بالا ربّ‌اند. به قول افلاطون، رسالهٔ مُثُلش را که بخوانید مشخص می‌شود. آنها ارباب انواع‌اند. پیش‌تر عرض کرده‌ام: کل زمین یک رب دارد؛ یک ملک مخصوص موکّل زمین است؛ پرورش‌دهنده‌اش است. آسمان این‌چنین است. بعد دوباره در خود زمین، هر جزءجزء اشیایی که در زمین‌اند هر کدام ربّی دارند.

آقا اصلاً ما کثیرتر از ملائکه نداریم. یعنی هر جزئی، هر شیئی در عالم، یک ملک دارد؛ یعنی یک رب و پرورش‌دهنده. البته این ارباب در طول ربّ مطلقه‌اند:

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

او ربّ مطلق همه است. اما اینها جنود و خدمهٔ او هستند. دائماً دارند ما را پرورش می‌دهند و به سمت حق سوق می‌دهند؛ جریان ما را می‌سنجند. همان‌طور که شیطان برعکس است: می‌خواهد مانع شود و ما را از حرکت بیندازد.

حالا بحث این بود که یک‌دفعه پرانتزی باز کردیم: از بالا حرکت ایجادی است. آنها می‌خواهند در ما ایجاد کنند؛ به حول و قوهٔ الهی ما را به حرکت وادارند به‌سوی خیرات و برّات. و ما خودمان که حرکت می‌کنیم، این حرکت دیگر حرکت وجودی است؛ یعنی اشتداد وجودی.


اشتداد وجودی و وحی انبایی

الان شما اگر درست از وجود خودت دقت کنی، از داشته‌های خودت، از عقل وجودت، درست در این جلسه بهره‌برداری کنی، پل بزنی از ظاهر به باطن — که صوت کم‌مسموع مرا دارید می‌شنوید — این را بتوانی تجریدش کنی و با باطنت، که مجرد است نفست، این را بفهمی، بعد می‌بینی جلسه تمام شد. اشتداد وجودی یعنی این. شدت گرفته وجودت. یعنی عاقل‌تر شده‌ای، فهیم‌تر شده‌ای، آرامش بیشتر شده، بهتر می‌دانی راه و رسم را؛ یعنی اصلاً راه را پیدا کرده‌ای؛ مستحکم‌تر شده‌ای. چیز عجیبی نیست.

این سیر وجود ما را اشتداد می‌دهد. و از بالا، از ملائکه — البته درستش را بخواهیم بگوییم از درون خودمان است؛ در ملکوت وجود ما به ما القا می‌کنند، اعلام می‌کنند، الهام می‌کنند، ایحاء می‌کنند. به زنبور قرآن می‌گوید ما وحی می‌کنیم؛ به ما نکند؟ البته وحی از نوع انبایی، نه از نوع تشریعی. یعنی باخبر شدن از حقایق. به این وحی، نبوت انبایی یا تعریفی یا عامه می‌گویند. همه می‌توانند باخبر شوند از عوالم، از حقایق عالم، در درون خودشان و بیرون خودشان، در نظام انفسی و آفاقی. به این می‌گویند نبوت انبایی: خبر شدن از حقایق عالم. ولی تشریعی نه. پس به ما هم می‌شود وحی بشود؛ اما وحی به نحو ایحایی که در ما هست، به نحو باخبر شدن از حقایق است. وقتی جلسه تمام شد می‌بینی رشد کرده‌ای. که باعث شد؟ ملائکه.


ملائکه خادم اهل‌بیت؛ مراتب عقل

ملائکه جنود و خدمهٔ کی هستند؟ روایتی دارد — اگر اشتباه نکنم امام صادق علیه‌السلام در کافی مرحوم کلینی اعلی‌الله‌مقامه — که فرمود تمام ملائکه در خدمت ما اهل‌بیت‌اند و ما اینها را خادم شیعیان و محبّانمان قرار داده‌ایم.

هرچقدر استعدادت بارورتر شود، از آن عقل هیولانی — ابتدا یک هیولا؛ به زبان یونانی به چوب نتراشیده می‌گویند: استعداد است و قوه؛ می‌شود به هر شکلی درش بیاوری. از این اصطلاحات نترسیم. اول عقل بالهیولا بودیم؛ یعنی یک چوب نتراشیده. حالا بتراشش. بعد رفته‌رفته عقل بالمَلَکه و بالفعل و بالمستفاد؛ همین‌طور رشد می‌کنی می‌روی بالا، به انسان کامل نزدیک می‌شوی. عقل بالمستفاد مال انسان کامل است؛ صاحب نفس مُکتفیه. یعنی اصلاً نیاز به فکر ندارد. تمام علم در اختیارش است.

مثل عمودی از نور که از عرش کشیده شده به پایین. هر وقت دقت کنی — گاهی در طول روز مثال بزنم تا متوجه شوید — مثلاً از لای روزنهٔ منزلتان آفتاب که تابیده تو خانه، لای این اشعهٔ آفتاب غباری می‌بینی که وقتی این اشعه نیست آن را نمی‌بینی و متوجهش نمی‌شوی. دقیقاً به این شکل نور الهی تابیده. آنها هر آن بخواهند می‌توانند به هر علمی از علوم دسترسی پیدا کنند. البته علم امکانی که امکانش بود نازل شود؛ نه همهٔ علم خدا. عرض کردیم العلیم فقط خداست؛ اما علیم اهل‌بیت هم هستند؛ علیم‌اند.

این ما را رشد می‌دهد تا اینکه «إنا إلیه راجعون» به آنجا برسیم. خب حالا رشد کردیم رفتیم و ان‌شاءالله رسیدیم. هی تقرّب پیدا کردیم به الله. البته دیگر آن الله را کسی که به او رسید انسان کامل است؛ چون اسم جامع است و ربّ پیامبر است.

«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه نهایت، به‌سوی پروردگار توست.

ربّ تو آن انتهاست؛ یعنی الله.

«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً بازگشت به‌سوی پروردگار توست.

همه دارند رجعت می‌کنند به‌سوی ربّ تو که الله است. «إنا إلیه راجعون»: «إنا لله»؛ دیگر به سمت الله همه در رجعت‌اند.

اما آن ربّی که آن اسمی از اسامی خداست که ما را به سمت الله تقرّب می‌دهد، آن اسمی است که در ما سلطنت پیدا کرده. خدا اسم دارد. فقط هزارویک اسم نیست که در دعاها می‌آید.

«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان پروردگارت را جز او نمی‌داند.

اینها لشکریان حضرت حق‌اند و جز او عددشان را نمی‌داند. اینها ما را پرورش می‌دهند.


موت، فاصله تا لقاءالله و برزخ

وقتی حرکت می‌کنیم به سمت حضرت حق، خب حالا وقتی موت حاصل شد، نسبت به اینکه ما چه کسری داریم سنجیده می‌شویم. یعنی مثلاً قرار بود تا آنجا برویم، اما در مدت عمرمان تا اینجا رسیدیم. یک مسیر زیادی را هنوز نرفته‌ایم. قرار بوده که برسیم.

جالب است بدانید من در بحث لقاء الله در یازده راه شرح روایات و آیاتشان را تقدیم کردم؛ خیلی برای خیلی‌ها عجیب بود. یکی از چیزهایی که لب مرگ به ما نشان می‌دهند همین است: آن کاستی‌ها. یعنی شما مثلاً قرار بود به کجا برسی؟ بهت نشان می‌دهند. مثلاً تو قرار بود حتی از شهید سلیمانی هم بزنی بالاتر. آن معدّاتی که ما برای شما آماده کرده بودیم، استعدادی که به تو دادیم، نعمت‌هایی که در اختیارت قرار دادیم، تفضلاتی که به تو داشتیم، رشدی که برایت ایجاد کردیم، هزینه‌هایی که برایت کردیم، قرار بود آن باشی. آن بیت تو، خانهٔ تو، جایگاه تو در مثلاً جنت فردوس بود، جنت عدن بود، هر جا. اما تو کم‌کاری کردی؛ رسیدی به اینجا.

حالا از لحظهٔ موت این فاصله سنجیده می‌شود. فاصلهٔ ما با آن لقاء الله، آن لقاء اصلی، سنجیده می‌شود. آن را باید در برزخ با سیر استکمالی بروی. حالا آنجا دیگر خیلی سخت است. آنجا هم سیر هست. باز خدا لطفش را ابتدا کرده؛ به قاعدهٔ لطف دوباره به ما فرصت می‌دهد. وگرنه می‌توانست بگوید تمام: یا بهشت یا جهنم. اما گفته برزخ؛ یعنی نگهش دارید. برزخ یعنی چه؟ حد فاصل. نگهش دارید ببینم چه کار کرده.

از این طرف، خدا تمهیدات لازم را برقرار کرده. توسط شارع مقدس — یعنی پیامبر و اهل‌بیت — به ما آموزش داده که برای امواتتان کار کنید: صدقه بدهید، نماز بخوانید، قرآن بخوانید. اینها آنها را چه کار می‌کند؟ کمک می‌کند. اینها باز برایشان معدّات است.


ملکات نفس؛ مادّهٔ صور برزخی

البته اینجا سؤالاتی پیش می‌آید. کسانی که اهل فن‌اند، اهل تحقیق‌اند، اهل پژوهش‌اند و دقت نظر دارند می‌گویند: آقا مگر آنجا مجرد نیست و اینجا ماده است؟ وقتی می‌خواهیم عمل کنیم تا از یک نقطه شروع کنیم و به نقطهٔ دیگر برسیم، این یعنی استعداد؛ این یعنی قوه. قوه و استعداد ما را از نقطه‌ای می‌برد تا نقطهٔ دیگر. اگر وقتی می‌میریم مجرد می‌شویم، ماده برداشته می‌شود. مجرد که دیگر فعلیت تامه است؛ یعنی استعدادی همراهش نیست، قوه‌ای همراهش نیست؛ تمام شد. پس آنجا آن حرکات، آن سیر استکمالی چیست؟

این را طلبتان باشد؛ فقط برای اینکه چیزکی عرض کرده باشم — چون باید مبانی گفته شود تا به آن برسیم — فقط می‌خواهم تشنه بشوید. فقط یک چیزکی عرض کنم: آن ملکات نفس ما. ملکات یعنی کاری را آن‌قدر انجام داده‌ای که برایت ملکه شده. مثلاً حب و عشق امام حسین برای تو ملکهٔ وجودی شده. نماز: تا الله‌اکبر اذان بلند می‌شود، صداش تو ملکهٔ وجودت شده؛ راسخ شده در تو؛ نمی‌توانی کار دیگری انجام بدهی. به این می‌گویند ملکات. اصرار بر عمل ملکات می‌آورد؛ و آنها موادِّ صور و اشکال برزخی می‌شوند. این می‌شود آن ماده، یا به عبارتی آن پی و بستر، فونداسیون، سکو؛ یا آن استعداد — حالا نه به معنای قوهٔ این‌طوری دنیا — ولی آن می‌شود پایهٔ سیر تو: ملکاتت. سرمایهٔ احسن.

اما خب بالاخره سیر هست؛ تمام نمی‌شود. با چه؟ با خیراتی که دیگران برایت می‌کنند؛ که بهترینش هم صدقه است. هیچ‌چیزی به اندازهٔ صدقه به درد اموات نمی‌خورد. آن نماز لیلة‌الدفن هم اول پیامبر فرمود صدقه بدهید؛ صدقهٔ جانانه. اما نه اینکه بروی یک ده‌هزارتومن را کف دست فقیر بگذاری که قهر کند. نه؛ گره‌ای از یکی باز کنی. اگر نداشتید، نماز لیلة‌الدفن بخوانید. این «اگر نداشتید»ش را نمی‌گوییم ما. اینها سیر می‌دهد.

بعد بر اساس ملکات خودش آنجا چه می‌شود؟ در برزخ دوباره باید سیر بکند. ملکاتش می‌شوند سرمایه‌اش؛ یعنی جهش می‌دهد، رشد می‌دهد، سرعت می‌دهد. سیر باید بکند و برود به آن رتبهٔ لقاء الله‌اش برسد.


تعلیم در برزخ؛ علم هرگز تعطیل نیست

در کافی مرحوم کلینی اعلی‌الله‌مقامه‌الشریف روایت داریم: به محض اینکه تو مردی، ملکی را مأمور می‌کنم به تو آموزش قرآن بدهد. عجب! همه‌چیز آنجا تعطیل می‌شود جز آموزش. آموزش هیچ‌وقت تعطیل نیست. قربان معلّم‌ها بروند. تعلیم آنجا هست.

اصلاً علت اینکه ما نادانیم، جاهلیم — جسارتاً — به خاطر این است که اهمیت علم و دانش را درک نکرده‌ایم. یکی از فامیل‌های ما نوجوانی بود؛ متنفر بود از درس. اصلاً دوست نداشت؛ می‌خواست ترک تحصیل هم بکند. ما همین صحبت‌ها را نشستیم با او کردیم که آقا آن‌ور تنها چیزی که باقی و برقرار است تحصیل علم است. الان الحمدلله دوباره دارد راهش را می‌رود و درسش را می‌خواند. این‌دفعه متوجه شد. باید درست برود جلو دیگر.

البته آن علم، این علمی نیست که الان در آموزش‌وپرورش ما هست؛ این یک فضل است. حالا بماند.

در هر حال آنجا سیر هست. اما این را باید توجه داشته باشیم: برای رسیدن به لقاء الله اگر کار بکشد به برزخ، خیلی دشوار است. اسمش خودش است دیگر: برزخ. آن عذاب برزخی که می‌گویند این است؛ آن سختی. اگر اینجا مثال بزنم: اگر اینجا با دو رکعت نماز مثلاً هزار درجه ببرنت بالا، آنجا هزار رکعت باید نماز بخوانی تا یک درجه دو درجه بروی بالا. این‌طوری است. خیلی سخت است. البته شفیع هم می‌خواهد؛ یعنی هم‌جنس و مسانخ می‌خواهد؛ هم‌سنخ باید کمک کند و به فریاد برسد.

این یک دورنمایی بود از بحث: ما به چه سمتی داریم می‌رویم؟ اصلاً عالم کجا دارد ما را می‌برد؟ و اصلاً یک نما و شمایل کلی از بحث لقاء الله و اهمیتش بود.


بازگشت به متن استاد: بدن عنصری و تجدّد طبیعت

برگردیم به متن. ما در «نور علی نور» بودیم. رسیدیم به اینجا که بدن عنصری — در کلام استاد — این بدن از عالم طبیعت است که همیشه در تجدّد است. یعنی زمان‌بردار است؛ دارد متجدد می‌شود، جدید می‌شود. چرا دارد جدید می‌شود؟ چون دارد حرکت می‌کند. چون سیّال است. و صورت عالم طبیعت بلاانقطاع تبدیل می‌شود. بدون انقطاع این صورت عالم طبیعت — این دنیا — تدریج‌بردار است؛ دارد عوض می‌شود. تجدیدپذیر است؛ بی‌انقطاع دارد تبدیل می‌شود. چه آسمان‌ها و چه زمین‌ها.

زیرا طبیعت مبدأ قریب حرکت است و علت حرکت باید متجدد باشد؛ چنان‌که در حکمت متعالیه مبرهن است. متنی را می‌آورد؛ بماند. می‌خواهم از آیه‌اش استفاده کنم. بعد برای دلیل این موضوع چند آیه می‌آورد از متن استاد.

حالا این چند آیه را ما قبلاً همه در قرآن خوانده‌ایم. اما الان با این نگاه ببینید چقدر قشنگ می‌شود. گفتیم طبیعت دائماً دارد متجدد و جدید می‌شود؛ در حرکت است و سیّال؛ که بدن عنصری ما هم از آن است. اشاره می‌کند به این آیه:

«أَفَعَيِينَا بِٱلْخَلْقِ ٱلْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِى لَبْسٍۢ مِّنْ خَلْقٍۢ جَدِيدٍۢ» (ق/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در آفرینش نخستین درمانده شدیم؟ بلکه آنان از آفرینشی نو در پوششی از شبهه‌اند.

«لَبس» را ما می‌گوییم لباس. «بل هم فی لبس من خلق جدید»: خلق جدید. دائم خدا لباس خلقت جدید به تن طبیعت می‌پوشاند. مثل بدن شما. گفتیم بدن ما — علم پزشکی تجربی ثابت کرد — هر هفت سال یک‌بار یک آدم جدیدی می‌شوی. بدن کاملاً: سلول‌ها منفعل شده‌اند و منقلب شده‌اند و کلاً تغییر کرده‌اند.

علم الهی بر اساس این آیه چه می‌گوید؟ می‌گوید آن‌به‌آن، چون خدا در حال تجلّی است و ما چون ظهور تجلّی حضرت حق هستیم، تجلّی اسماء اوییم، اسماء حسنی و صفات اولیاییم، آن‌به‌آن در حال تجلّی‌ایم. «لا تکرار فی التجلّی»: در تجلّی هم تکراری نیست. آن‌به‌آن تجلّی جدید، جدید، جدید؛ می‌شود خلق جدید، خلق جدید. آن‌به‌آن ما جدیدیم. مثال آن رودخانه و عکسی که رویش است؛ خود حضرت استاد اینجا می‌زند. این یک آیه.

آیهٔ بعد:

«وَتَرَى ٱلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةًۭ وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ ٱلسَّحَابِ ۚ صُنْعَ ٱللَّهِ ٱلَّذِىٓ أَتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ ۚ إِنَّهُۥ خَبِيرٌۢ بِمَا تَفْعَلُونَ» (نمل/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کوه‌ها را می‌بینی، می‌پنداری‌شان ایستاده و جامد، درحالی‌که آنها همچون ابر می‌گذرند. ساختهٔ خدایی که هر چیز را استوار کرده است؛ همانا او به آنچه می‌کنید آگاه است.

آیهٔ کاملش چیست؟ «وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً»: تو کوه‌ها را می‌بینی؛ گمان می‌کنی چیست؟ جامد؛ یعنی ساکن است، تکان نمی‌خورد. «وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ». چقدر قشنگ می‌گوید: مثل ابر در حرکت است. چه تمثیلی. ابر را اگر نگاه می‌کنی سطحی فکر می‌کنی ثابت است؛ درست است؟ حرکتی نمی‌بینی. ولی دقت که می‌کنی می‌بینی دارد حرکت می‌کند. باید نزدیک شوی بگویی اوه، با چه سرعتی دارد می‌رود. اینجا می‌فرماید با سرعت. این کوهی که ثابت تو می‌بینیش، دارد به سرعت حرکت می‌کند. حرکت هست. این هم لبس جدید است، لباس جدید، خلق جدید، انصرام، تجدّد.

و بعدی:

«يَوْمَ تُبَدَّلُ ٱلْأَرْضُ غَيْرَ ٱلْأَرْضِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ ۖ وَبَرَزُوا۟ لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ» (ابراهیم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که زمین به زمینی دیگر بدل شود و آسمان‌ها نیز؛ و آنان در برابر خدای یگانهٔ قهار ظاهر شوند.

روزی که زمین — «ارض» را گفتیم بگیر بدن وجودت، بدن خودت؛ سما روح توست. آسمان وجودت روحت است؛ زمین وجودت بدنت. این دائماً دارد تبدیل می‌شود بدنت؛ چون در حرکت است.


غایت عالم: از هیولا تا فنای محض

بنابراین عالم غایتی دارد که به تکمیل، از هیولای اولی — همان عقل بالهیولا؛ یعنی چوب نتراشیده، استعداد، قوه که باید از آن استفاده کنی — و اتحاد به صور بسیطه و مرکّبهٔ حیوانیه و انسانیه و عقلیه و مراتب عالیه و فنای محض می‌رسد:

«كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُۥ» (قصص/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی هلاک‌شونده است جز وجه او.

دیگر می‌روی، می‌روی، می‌روی؛ هی پوست می‌اندازی، هی پوست می‌اندازی. اینجا این بدنت می‌افتد می‌روی تا عالم برزخ. آنجا انتهای عالم برزخ، دوباره آن قالب مثالی‌ات پوست می‌اندازد؛ آن می‌افتد. همین‌طور هی می‌روی بالا، می‌روی بالا. اینها همه هالک‌اند؛ هلاک‌اند إلا وجه خدا. چون داری به سمت او می‌روی.

«فإنّ نهایات الحرکات»: انتهای حرکات چیست؟ سکون. سکون، سکینه؛ سکینه از خداست. سکون فقط در اوست. همهٔ عالم در حرکت‌اند جز او؛ اگرچه او حرکت را خلق کرده. اگر بخواهی ثابت باشی، ثبوت و تثبّت داشته باشی، راهی جز ارتباط با خدا نیست. آدم‌هایی که ثابت‌قدم‌اند:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ قَالُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسْتَقَٰمُوا۟ تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا۟ وَلَا تَحْزَنُوا۟ وَأَبْشِرُوا۟ بِٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (فصلت/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند پروردگار ما الله است سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند که نترسید و غمگین مباشید و به بهشتی که وعده داده می‌شدید مژده باد.

استقامت دارند چون می‌گویند ربّنا الله: پرورش‌دهندهٔ ما الله است. اتکا به الله می‌کنند که ثابت‌قدم‌اند.

بعد چنین کسانی همه‌چیزشان الوهیت همراهش است. یعنی از ظاهر پل می‌زنند به باطن. باطن همهٔ اینها اسماء الله است؛ چون او پدر همهٔ اینهاست. او أبوالأکوان است. او اسم جامع است. تو بخواهی نخواهی به سمت الله در حرکتی. همهٔ این اسماء تحت پوشش او هستند.


همه چیز باید معراج باشد؛ روح امر رب است

اگر می‌آید می‌گوید:

«ٱلصَّلَاةُ مِعْرَاجُ ٱلْمُؤْمِنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز معراج مؤمن است.

فقط صلاة معراج نیست. همه‌چیز باید معراج باشد. الان نشستن من و شما اینجا باید معراج باشد. این هم یک معراج است. آن یک مثال زده که همه‌فهم‌تر است. بعد جاهای دیگر گفته نه؛ تو آن‌به‌آن باید در حال حرکت به سمت خدا باشی. همان‌طور که «یدبّر الأمر»:

«يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ» (یونس/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار را تدبیر می‌کند.

«وَمَآ أَمْرُنَآ إِلَّا وَٰحِدَةٌۭ كَلَمْحٍۭ بِٱلْبَصَرِ» (قمر/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کار ما جز یکی نیست؛ همچون یک چشم بر هم زدن.

آن امر الهی که در ما دمیده شده — روح الهی:

«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است؛ و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.

از تو سؤال می‌کنند در خصوص روح که در همهٔ ما هست. این چیست؟ امر ربّی. امر پروردگار است. بعد «وما أمرنا إلا واحدة»: یک حقیقت کلّیه. آقا آن حقیقت کلّی منتشر شده؛ انتشار پیدا کرده؛ در همهٔ ما هست. اینکه می‌گوید بنی‌آدم اعضای یکدیگرند، این یک معنایش است.

آن روح اعظم تجلّی کرده که فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیهاست. قبلاً بحثش را گفته‌ایم. در همهٔ ما هست. متأسفانه این پرده، این غشا، این حجاب نمی‌گذارد. این پرده و غشا و حجاب که آلودگی را برداری، ببینی اصلاً آن‌ور «لا یتناهی» است؛ انتها ندارد. و دائماً ندا بلند است تو گوش جانت که «اقرأ»: ورق بخوان؛ بالا بیا.

«ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ» (علق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت که آفرید.

پروردگار خودت را بخوان؛ ربّ خودت را بخوان. حرف گزاف و بزرگ‌تر از دهان خودت نزن.


اسماء الهی در انسان؛ ذکرِ فهمیده نه ذکرِ بی‌توجه

علامه می‌گفت این‌قدر هی دنبال ذکر نروید. هی آقا، حاج‌آقا یک ذکر به من بده، یک ذکر به من بده مکاشفه کنم، یک ذکر به من بده پیامبر را ببینم، یک ذکر به من بده رزقم زیاد شود؛ ذکر. فرمود آقا جان، هر کسی مگر ظهور یکی از اسماء الهی نیست؟ البته همهٔ اسماء در ما هست. هر کجا — به قول علامه رفیعی قزوینی — سلطان وجود قدم نهاد، همهٔ موجودی. عساکر اسماء همه موجودند؛ لشکریان اسماء.

اگر خدا الحی است، شما هم حیات داری؛ پس اسم الحی در شما پیاده شده. اگر خدا القادر است، شما قدرت داری یا نداری؟ پس ریشه‌ای از اسم القادر حق هستی؛ پس تو هم اسم القادر درت پیاده شده. اگر خدا مرید است، اراده دارد، تو اراده داری یا نداری؟ پس ریشه و نشئه‌ای، آیتی، شأنی از شئون آن اسم المرید. اگر خدا متکلم است، تو هم تکلم داری می‌کنی. خدا با تکلمش، به نفس رحمانی‌اش، کلمات وجودی نظام هستی را ریخته بیرون؛ همه هم به حق. تو هم متکلّم باش که این کلماتی که از وجودت می‌ریزد بیرون، از نفس رحمانی منتج شده باشد. می‌گوید تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. حرف می‌زنی تا ارتقای وجودی هم به خودت بدهی هم به دیگران.

این است که استاد، حضرت علامه حسن‌زاده روحش شاد، و حضرت آشیخ ممتازی آملی می‌فرمود: رفتم نجف دنبال یک عارف کامل می‌گشتم. رفتم پیش فلانی؛ دیدم خوب صحبت می‌کند اما آن‌طور نیست که من می‌خواهم «لهم» کند؛ اصلاً ساختار وجودی‌ام را بپاشد از نو بسازد بیاورد بالا.

ما معمولاً دوست داریم سخنرانمان را دیکته کنیم: همانی که من دوست دارم بگو؛ همانی که من باهاش حال می‌کنم بگو. قصه بگو، داستان بگو که من می‌فهمم. سخت نگیر به من. نگذار من اذیت شوم. نمی‌خواهم به رتبهٔ عقلی‌ام وارد شوم؛ چون عقل کار جاهای دشوار است. همان در قوهٔ مثال من را سیر بده. یعنی مثال بزن، قصه بگو، داستان بگو. آن باید بیاید کمک رتبهٔ عقلی کند. این است که ما غالباً از عقل دوریم.

«وَيَجْعَلُ ٱلرِّجْسَ عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی می‌نهد که خرد نمی‌ورزند.

کسانی که عقل را تعطیل کرده‌اند گرفتار چه می‌شوند؟ رجس.

«إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًۭا» (احزاب/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل‌بیت ببرد و پاکتان کند، پاک‌کردنی.

اگر بخواهیم مصافحه با اهل‌بیت کنیم — یعنی به مقام شفاعت برسیم — چاره‌ای جز برداشتن رجس نیست؛ چون در آنها سر سوزنی رجس و آلودگی و ناپاکی نیست. راهش چیست؟ عقل. «أفلا یعقلون».

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَءَايَٰتٍۢ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز نشانه‌هایی است برای خردمندان.

اینها همه آیات الله‌اند. اولاً چرا وضو نداری؟ روی این زمین که آیات الله است داری قدم می‌زنی؛ رضا و درک نداری، معراج نداری، رشد نداری، نمی‌فهمی؛ از این بهره نمی‌بری. ثانیاً اینها که آیات‌اند برای کی‌اند؟ برای اولی‌الالباب. لب.

بعد علامه — بحثمان کجا بود؟ ذکر بود که ما ریشه‌ای از اسم الله‌ایم. علامه از همین آیه، آیهٔ صدونود و صدونودویک آل‌عمران. حالا ببینید همین آیه را ادامه می‌دهد. می‌گوید بروید ببینید آیهٔ بعد، آن وسط چه می‌گوید. می‌خواهد بگوید اهل لب کیان‌اند؟

«ٱلَّذِينَ يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًۭا وَقُعُودًۭا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًۭا سُبْحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلو یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند: پروردگارا، این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه دار.

یعنی ایستاده، نشسته، به پهلو؛ همه‌اش «یذکرون» — استدلالت بر استمرار دارد دیگر. دائم مشغول یاد خدا. مغزدارها دائم. بعد دوباره می‌زند به فکر. دوباره حالا اینها کی‌اند؟ «ویتفکّرون فی خلق السموات والأرض…». می‌گوید ببینید: دو تا مغز و فکر را خدا قرار داده، وسط این دو تا ذکر گذاشته. می‌گوید تو اهل فکر باش، اهل عقل باش، عقلت را به کار بینداز، درست حرکت کن، تدبّر کن؛ از پیرامونت، از خودت، از بیرونت راحت رد نشو. ببین چطور خدا می‌اندازدت تو ذکر. اصلاً در و دیوار را که می‌بینی ذکر است همه‌اش.

دیدی گاهی — جسارت می‌کنم؛ تو را به خدا ببخش، این‌طوری حرف می‌زنم جسارت نشود. من در مقام تعلیم و معلّم جرئت می‌کنم این حرف‌ها را بزنم. این مقام، مقام شامخی است. والله جایی که عقاب پر می‌زند و پشهٔ لاغر چه می‌زند، من چه عرض کنم. صبح تا شب تصمیم می‌گیری سبحان‌الله، سبحان‌الله. بزن کانال دو؛ الان فیلم شروع می‌شود: سبحان‌الله. دخترم زود باش کیفت را بشو؛ پسرم پاشو، پاشو، آن سفره را جمع کن: سبحان‌الله. چه بهره‌ای از اینها؟ تعطیلش کن آقا.

ولی یک‌دفعه مثلاً توجه‌ات می‌افتد به یکی از آیات الهی. هرچی؛ چه در خودت، چه در بیرون خودت. یک‌دفعه متوجه یکی از آیات الهی می‌شوی. مثلاً قوهٔ خیال یکی برایت تشریح می‌کند. می‌گوید این دوربین عکس‌برداری نفس ناطقه است. یعنی این را برداری، اصلاً رابطهٔ ظاهر و باطن قطع می‌شود. ظاهر: نشئهٔ طبیعت، بدن، چشم. باطن: روح. اصلاً دیگر روح نمی‌تواند هیچ‌چیز را ببیند. نفس ناطقه عکس‌برداری می‌کند نشان می‌دهد به روح. انشا توسط نفس است. بیرون هم هیچ خبری نیست. هرچه هست تو خودت می‌بینی. شما الان مرا تو خودت داری می‌بینی. در قعر نفس که می‌گویند یعنی باطن خودت. مرا نمی‌بینی که اینجاام؛ تو خودت داری مرا می‌بینی.

بعد این حرف‌ها را که می‌زند یک‌دفعه همین‌طور دهان باز می‌شود، چشم‌ها چهارتا می‌شود، بعد می‌گویی سبحان‌الله. حالا به نظر شما خودت کلاه‌ت را قاضی کن: این سبحان‌الله قشنگ‌تر است یا آن؟ هزار تا از صبح تا شب بگویی نفهمی. چه باعث شد بگویی سبحان‌الله؟ چه؟ عقل، فکر، تدبّر، تأمّل.


اسم غالب وجودی؛ محشور شدن با ربّ خود

بحث به کجا بود که به اینجا کشید؟ گفتیم همهٔ اسماء در ما هست: المرید. حالا المتکلم به اینجا رسیدیم. حالا السمیع: خدا السمیع است که تو می‌شنوی، سمع داری. خدا البصیر است که بصر داری. الی‌ماشاءالله. العلیم خدا. العلیم که تو علمی داری. الحکیم که تو استحکام وجودی داری. هیچ‌کس نمی‌تواند تو را بردارد. تو یک کلمهٔ وجودی نظام هستی‌ای. اصلاً تکه‌تکه‌ات کنند.

الان امام حسین — السلام علی المقطّع الأعضاء — تکه‌تکه کردند. تمام شد؟ نیست آقا الان. اتفاقاً شما شیشهٔ عطر را که می‌شکنی تازه عطرش همه‌جا را می‌گیرد. هرچه زدند، له کردند، عطرش عالم را گرفت.

آن اسمی که در درون ماست، آن را پیدا کن با همین تدبّر؛ بعد آن خودش را نشان می‌دهد. آن اسم اعظم وجودی تو است. تو با آن محشور می‌شوی. فما لاقاه: قرار است او را ببینی. «اقرأ باسم ربک الذی خلق»: پروردگار خودت را که تو را خلق کرده، او را بخوان. حالا الله، الله ربّ پیامبر است. پشت سر پیامبر باش؛ به اصل الحاق و شفاعت می‌روی آنجا ان‌شاءالله. اما ربّ خودت را داشته باش. این روشش است. به این می‌گویند راه ملاقات با خدا — که باز در درون خودت صورت می‌گیرد ها، نه بیرون. تو خودت است. در درون.

این رب، پرورش‌دهنده، آن کانالی از آن حصهٔ وجودی تو است که ربطت داده با حضرت حق. سهم تو را از حق مشخص کرده. تو یک جدولی هستی از دریای وجود. وجودت چقدر است، سعهٔ وجودت چقدر است. اصلاً هم نگران نباش حوادث روزگار با تو چه کند. بزند، له کند، داغون کند، بکشد، ظاهراً خوارت کند، همه‌چیز را ازت بگیرد. این‌طوری اصلاً فکر نکن. چون وجود تو متصل است به خدا. اتفاقاً وقتی ظاهرت را بگیرند، یعنی این جسمت را تکه‌پاره کنند، هرچه تکه‌پاره‌تر کنند، اتفاقاً تعلق روح به این بدن هرچه بیشتر برداشته شود، تجلّی خدا خودش را نشان می‌دهد؛ تو بیشتر حق را می‌بینی. چه خبر بوده کربلا. آن تجلّی اعظم در کربلا رخ داده.


ما منّا إلا مقتول أو مسموم؛ اعتراض ملائکه

اصلاً شما پیدا می‌کنی ولیّی از اولیاء خدا را که با مصائب پیاپی — خود اهل‌بیت علیهم‌الصلوةوالسلام مگر نفرمودند:

«مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ أَوْ مَسْمُومٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ‌یک از ما نیست مگر کشته یا مسموم.

یا کشته می‌شویم یا سم به ما می‌دهند؛ یا با شمشیر یا با زهر. چرا؟ مگر اینها اسماء الله نیستند؟

آیا اصلاً ملائکه گلایه کردند؟ با اینکه آنها عقل عالَم‌اند. جالب است که عقل‌اند ولی یک‌سری چیزها را که آدم می‌فهمد آنها نمی‌فهمند. عالَم آدم می‌خواهد.

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آدم همهٔ نام‌ها را آموخت.

به قول علامه، مقدّس نمی‌خواهد عالَم را؛ درس بگیرد و بس. عالَم آدم می‌خواهد که تعلیم ببیند. وگرنه ملائکه خب هستند؛ تسبیح دارند می‌گویند؛ دائماً یسبّحون.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی می‌گذارم، گفتند آیا در آن کسی را می‌نهی که فساد کند و خون بریزد، درحالی‌که ما به ستایشت تسبیح می‌گوییم و تو را تقدیس می‌کنیم؟ گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

ما تسبیحت می‌گوییم، تقدیست هم می‌کنیم. برای چه آدم را می‌خواهی خلق کنی؟ فساد کند، خونریزی کند. خدا فرمود من چیزی می‌دانم شماها نمی‌دانید. حالا آدم به اینها تعلیم کن. به اینها تعلیم کن که آن مافوق چه خبر است. عالَم آدم می‌خواهد.

ملائکه هم چون اعتراض کردند دیگر. وقتی آن ملعون خبیث الی‌الأبد روی سینهٔ سیدالشهدا نشست، ملائکه دادشان بلند شد. مرحوم سید بن طاووس در اللهوف می‌گوید به خدا اعتراض کردند — اعتراض به معنای سؤال. خدایا چه نشسته‌ای؟ تو خدای حکیم عالمی؛ مگر عزیزتر از حسین داشتی و داری؟ آخر دارند چه بلایی سر امام حسین می‌آورند؟ چرا تو هیچ کاری نمی‌کنی؟ ملائکه متعجب شده بودند.

ببینید چیزی پشت پرده است که حتی عقل هم دیگر نمی‌گیرد. آن کار قلب است، کار عشق است، کار هبه.


نیت شهدا و شیشهٔ عطر وجود

تو دوست داری مثل امام حسین کشته بشوی؟ شهدا را دیدی می‌گویند خدایا… معمولاً هم اینها که دنبال شهادت‌اند می‌دانند. هر شهیدی هر طور نیت کرده همان‌طوری شده.

جالب است ما می‌گفتیم شهید حججی؛ آخر کی می‌شناختش؟ چطور یک‌دفعه بولد شد، برجسته، همهٔ عالم شناختنش؛ شبانه‌روز ظاهر دارد. همسرش — ما منزلشان بودیم — پرده‌برداری کرد از این سابقه. فرمود یک روز — یادم نیست — عاشق احمد کاظمی بود که از دنیا رفته بود، شهید احمد کاظمی. یک تشییع جانانه‌ای شده بود. به خانواده‌اش گفته بود که برای من هم این‌طوری با عظمت تشییع بگیرید. بعد به خدا گفته بود خدایا من هم دوست دارم تو به من عزت بدهی. گفت خب بفرما.

یکی هم دوست دارد مثل حضرت زهرا: نه قبری، نه شمعی، نه چراغی، نه نشانه‌ای؛ هیچ‌کس زیارتش نیاید. همان است. خیلی‌ها دوست داشتند تکه‌تکه بشوند؛ شدند.

رفیق خود من شهید سعیدپور. آی خدا. خیلی دوست داشت مثل حضرت زهرا برود. ایشان هیچ‌وقت یادم نمی‌رود وقتی آوردندش، اول کسی که رفت کنار سرش من بودم. خیلی دوست داشت که.

یا شهید سید مهدی موسوی مثلاً. شهید سید مهدی که ما مثلاً ماه رمضان‌ها مادر ما از خانه بیرونمان می‌کرد؛ سی شب مجلس می‌گرفت تو خانه؛ معلّم قرآن بود. ما آواره می‌شدیم با این سید مهدی می‌رفتیم؛ حاج منصوری، این‌ور، آن‌ور. خیلی عاشق مادرش حضرت زهرا بود و همه‌اش می‌گفت می‌خواهم مثل حضرت زهرا، مثل مادرم شهید شوم. خیلی جالب است.

بعد این شهدا را من یک روزی یک منبر فقط از شهدا برای شما بگویم. وقتی که آوردند بدنش را، هنوز مادرش نیامده بود بالای سرش. من یادش به آن اورکت کره‌ای تنش بود و خب همیشه به من می‌گفت من از خدا خواستم مثل مادرم زهرا از دنیا بروم. رفتم بالای سرش و دیدم بدنش سالم است. تعجب کردم: صورت سالم، سینه سالم، دست‌ها سالم، پاها سالم. گفتم تو دلم خواستم سوءظن کنم که تو که ادعا کردی مثل زهرا از دنیا می‌روی — داداش ما؛ داداش بودیم با هم. بعد یک لحظه اورکتش را این‌طوری کشیدم کنار. دیدم — البته صورتش را اول برانداز کردم و صورت سالم است. دست به سر و صورت زدم سالم و سلامت. سینه‌اش را دست کشیدم دیدم سالم. او می‌خواهد مثل حضرت زهرا برود دیگر؛ نشانه می‌خواهد.

بحث چه بود؟ آن عطر و شیشهٔ عطر را بشکنی تازه همهٔ عالم را بویش می‌گیرد. و هرچه این جسمت را پاره‌پاره کنند، تجلّی خدا در تو بیشتر می‌شود. روح تجلّی خودش را تازه آزاد می‌کند از قید، از بند، از تعلق؛ و پرواز شروع می‌شود.

خلاصه آمدم برگردم، یکهو یادم افتاد که مگر نشانهٔ دیگری برای حضرت زهرا، مادرمان، بود. دستم این اورکتش را زدم کنار؛ دیدم به‌به: پهلویش از بالا تا پایین پاره شده و خون پهلویش را گرفته. بوسه‌ای درش، گریه کردم، گفتم نوش جانت مهدی؛ سید مهدی.

چرا این آهن و این جسم؟ برای اینکه می‌خواهم پرواز کنم دیگر. این جسم ما را گرفتار طبیعت کرده. ما متأسفانه فقط نگاهمان الان به این جسم است. جلو آینه آن‌قدر بهش می‌رسیم. رنگ، روغن؛ اشکالی هم ندارد؛ برسیم. لباس‌های ابریشم و زربافت و کفش آن‌چنانی؛ لباس؛ خب خوب برس. آیا نباید بیشتر از آن به روحمان برسیم؟ به نفسمان برسیم؟ این گمشده‌های ما الان غذای روح ماست.


غذای جسم و غذای روح؛ ثواب اشک بر حسین

امروز ما غذا خوردیم برای چه؟ که جان داشته باشیم اینجا بنشینیم دیگر. درست است؟ دیشب ما تو هیئت خودمان دیگر چند تا منبر رساندیم؛ هیئت خودمان دیگر از پا می‌افتند آخر هیئت. من مدیر اجرایی هیئتمان هی لقمه می‌گذاشت تو دهن من؛ شاید بیست تا لقمه. گفتم چرا این کار را می‌کنی؟ گفت معلوم است ضعف داری؛ اصلاً جان نداری. گفتم باریکلا تشخیص دادی. خب آدم برای چه آن را می‌خورد؟ جان بگیرد.

غذای روح هم چیست؟ همین‌هاست. همین حرف‌ها. همین روایات و آیات و همین اشک برای امام حسین. اینها مجردات می‌شود غذا؛ چون نفس مجرد است، غذایش هم مجرد است. چه غذایی بالاتر از اشک بر حسین صلوات‌الله‌علیه.

«لِكُلِّ شَىْءٍ ثَوَابٌ إِلَّا ٱلدَّمْعَةَ فِينَا فَإِنَّ ثَوَابَهَا عَلَى ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هر چیزی ثوابی است، جز اشک بر ما؛ که ثواب آن بر عهدهٔ خداست.

چه خبر است؟ ما نمی‌دانیم چه خبر است. آن‌ور متأسفانه می‌فهمیم در این جلسات چه خبر بوده. فرمود برای هر چیزی خدا ثوابی حد زده؛ اندازه‌اش این ثواب. إلا اشک بر ما. اصلاً ثوابش با خداست. خدا می‌داند. می‌خواهد خودش را بدهد؛ نمی‌دانم امام حسین را بدهد؛ راضی‌اش می‌کند بالاخره.

عجیب است فرمود هر کس که محبت علی به دلش است، خدا تا راضی‌اش نکند از دنیا نمی‌بردش. آن‌قدر که عاشق امیرالمؤمنین‌اند. اشتباه نگیر: چون عاشق علی است، عاشق من است؛ ثواب می‌شود. فرصت می‌دهد لب مرگ. روایات دارم همراهم. چه عجیب.


پرده‌های قبض روح محبّ علی

حالا من از اینکه تا استاد عزیزم آقای حق‌شناس متولی آمد کم بود نشد بگویم. از این لقاءالله‌آمیز، جواد آقا می‌خواستم بگویم؛ رزقتان حالا هرچه باشد.

فرمود بالاخره هرچند آدم عاشق می‌شود، یک تعلقاتی تو دنیا دارد: زن، بچه، خانه، زندگی، اینها. اول پرده را برمی‌دارند: قصر بهشتی، حور بهشتی. اینها را نشانش می‌دهند. اشجار، انهار. راضی نمی‌شود. دمش هم گرم که راضی نشود. برای چه راضی بشود؟ او دنبال این چیزها مگر بوده؟ دارند تو دنیا.

پردهٔ دوم را مرحوم مجلسی می‌گوید، شیخ صدوق می‌گوید، مرحوم کلینی می‌گوید. پردهٔ دوم که می‌اندازند فرمود چون اینجا به اهل و عیالش و اینها به‌هرحال تعلق داشته، آنجا هم‌نشینانش را در بهشت — از حالا ریشه‌ها، آن ظهور اعمالشان یا هرچه که هستند که آن هم یک جلسه بحث دارد. آن حوری بهشتی که هم برای مرد هست هم برای زن. اشتباه نکنید؛ می‌گویند حوری یعنی زن بهشتی؛ نه، برای هر دو هست. آن چیست اصلاً؟ آن ظهور اعمال ماست. حالا درباره‌اش بعداً صحبت می‌کنم. از نظر علمی خیلی جالب است. باز راضی نمی‌شود.

به نظر شما محب امیرالمؤمنین را چطور خدا راضی می‌کند ببردش؟ امام صادق، کشّاف حقایق، عالم به ملک و ملکوت، فرمودند آخرین پرده‌ای که از جلوی چشمش —

«لَّقَدْ كُنتَ فِى غَفْلَةٍۢ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌۭ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً از این در غفلت بودی؛ پس پوشش تو را از تو برداشتیم و امروز دیده‌ات تیز است.

این پرده را که می‌اندازند، لبخند می‌زند؛ راضی می‌شود به اخذ جانش. صورت حضرت نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. سلام؛ عقل کل. عقل کل.

هنوز سیراب از چهرهٔ پیامبر عزیز عالم نشده، می‌بیند امیرالمؤمنین ظهور کرد. در کنارش مولایمان علی را می‌بیند. هنوز سیراب آن نشده. به خدا اگر این روایت نبود، اگر بزرگان نگفته بودند، من جرئت نمی‌کردم بگویم. در حد عقل من نیست. حضرت صدّیقهٔ شهیده تشریف می‌آورند. لب مرگ، محب علی، فاطمه زهرا را زیارت می‌کند. امام حسن می‌آید. امام حسین می‌آید. تا امام زمانت باید امام زمان اجازه بدهد قبض روح بشود. همه جمع می‌شوند. اینها را که — این چهرهٔ ملکوتی اینها را که — می‌بیند می‌گوید خدا زودتر جانم را بگیر راحتم کن. اصلاً اینها گمشدهٔ من بودند. من ندیده‌بودمشان. ندیده عاشق شده بودم.

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست؛ می‌کشد هرجا که خاطرخواه اوست.

هرجا نام حسین باشد می‌روم. هرجا نام علی باشد می‌روم. چرا نروم؟ اصلاً مخصوصاً هرجا نام امام حسن باشد بیشتر می‌روم. تو هیئت هم من به بچه‌ها گفتم: من هر وقت اسم از امام حسن آوردم، مهمی ندارد ولو وسط منبر بگویید جانم حسن، جانم حسن. حضرت زهرا خوشحال می‌شود. مادرش دعا می‌کند. این از من به شما نصیحت. از این به بعد در هر هیئت، هر وقت منبرید، اشکال ندارد؛ ناراحتم نمی‌شود. همین‌طور که می‌گوید امام حسن مجتبی، بگو جانم حسن. بعد می‌بینی مادرش می‌گوید جانم به تو. به خدا قسم حسنم غریب است.


ندبه و گریهٔ بلند؛ پردهٔ امام عصر برای ملائکه

امشب من یک خواهشی دارم. یادش بخیر نجف‌آباد که چند سال پیش با شهید جزینی منبر می‌رفتم. مردم نجف‌آباد عادتشان است آرام گریه می‌کنند. سیل اشک دارد می‌آید، صداش درنمی‌آید. آنجا آخرین سال من مدیونشان کردم. گفتم اگر می‌خواهید جگر مادرش فاطمه زهرا را خنک کنید، این وضع گریه‌کردن نمی‌شود. بروید ندبه را بخوانید. می‌گوید:

«هَلْ مِنْ مُعِينٍ فَأُطِيلَ مَعَهُ ٱلْبُكَاءَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست تا با او گریه را دراز کنم؟

کیست که مرا یاری بدهد با گریه؟ کیست که با اشکش، بعد با زجّه‌اش، با صرخه‌اش، با ناله‌اش، ندبه دارد می‌گوید مرا یاری بده. مرا برای چه؟

«عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَرَى ٱلْخَلْقَ وَلَا تُرَىٰ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر من گران است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی.

کمکم کنید من بریزم بیرون دلتنگی‌ام را. بگویم آقایم را نمی‌بینم؛ سختم شده. تو با اشکت کمک کن مرا. تو با ناله‌ات کمک کن مرا.

آنجا بودیم تو گودی. لا إله إلا الله. ملائکه اعتراض کردند: خدا چه نشسته‌ای؟ ببین دارند با حسینت چه می‌کنند.

«وَشِمْرٌ جَالِسٌ عَلَىٰ صَدْرِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شمر نشسته بر سینه‌اش.

چطور خدا این ملائکه را آرام کند؟ به‌به‌به‌. پرده می‌افتد برایشان. روایت دارد آن لحظه پرده افتاد. خدا چهره و صورت نازنین امام عصر من و شما را نشانشان داد که امام زمان ما ایستاده دارد نماز می‌خواند. فرمود نگاهش کنید. نگران نباشید. به دست همین آقا چنان انتقامی بگیرم. بعد ملائکه آرام شدند.

حالا من و شما باید چقدر لابه‌لای گریه‌مان دعا کنیم آقا بیا، آقا بیا. و چه عجیب، چه عجیب که عجیب است من هر طرف می‌روم راه باز است امشب. هر طرف می‌روم راه باز است. از کوچهٔ بنی‌هاشم بگیر تا محراب مسجد کوفه بگیر تا آن تشت پاره‌پارهٔ جگر امام حسن — جانم حسن — تا گودی قتلگاه بگیر تا کوفه.

آبروی این جلسه دست امام حسن است. مگر شوخی است؟ ای مادر.


معرفی امام زمان: جدّی الحسین قتلوه عطشاناً

وقتی آقا می‌آید عجیب است که روضهٔ خود آقا هم — می‌دانید آقا اول خودش را که معرفی می‌کند پشت به خانهٔ خدا:

«أَنَا ٱبْنُ فَاطِمَةَ ٱلزَّهْرَاءِ، أَنَا ٱبْنُ عَلِيٍّ ٱلْمُرْتَضَىٰ، أَنَا بَقِيَّةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من پسر فاطمهٔ زهرایم؛ من پسر علی مرتضایم؛ من بقیةالله‌ام.

بعد رو می‌کند به عالم. بزرگان فرموده‌اند پیداست که امام حسین ظاهراً اربعین همین بلا را سر عالم می‌آورد. امام حسین جهانی شده؛ چون آقا «ألا یا أهل العالم» این‌طوری خودش را معرفی می‌کند.

«أَلَا يَا أَهْلَ ٱلْعَالَمِ، إِنَّ جَدِّيَ ٱلْحُسَيْنَ قَتَلُوهُ عَطْشَانًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هان ای اهل عالم، جدّ من حسین است؛ او را تشنه کشتند.

جد من حسین است اما قتلوه عطشاناً. تشنه کشتندش. سه مرتبه روضه می‌خواند که آن دوتاش بماند. روایت می‌گوید آقا قشنگ می‌کند مرتبهٔ سوم را. از شدت هق‌هق گریه، آب می‌پاشند تو صورت آقا. یک شبی آمد کمک کنند ما تو گریهٔ حسین بیفتیم. این نفس دیگر بالا نیاید. یا حسین.

چه شبیه. نمی‌دانم شما با چه جگری امشب آمدید و چه نیتی کردید. ان‌شاءالله قرآن خواندید آمدید. وضو گرفتید با یک حالت خاصی آمدید. ببینید یک حرفی بزنم رد می‌شوم ازش. هر کجا که حرف امام حسن باشد — جانم حسن — میاندار حضرت زهراست. این را داشته باش.

نمی‌دانم این را بازش کنم برایتان یا نه. هی مردّدم. یک فاطمیه ان‌شاءالله ما با هم باشیم حضرت زهرا کمکم کند. بگذریم.

یکی امام حسن را دید گفت آقا بنی‌هاشم دیر محاسن سفید می‌کنند. شما چقدر زود محاسنت سفید شده. آقا گفت بغضش ترکید گفت آره راست می‌گویی. بنی‌هاشم دیر موهاشان سفید می‌شود. من زود موهام سفید شده. می‌دانی چرا؟ چون خودم دیدم که زهرا داد می‌زد.

اجازه بدهید روضهٔ یتیم امام حسن خوانده شود. چون هیئت من هر شب می‌گویم خدا حرف امیرالمؤمنین تو این جلسه خوب می‌شود الحمدلله. حسینیه علی، علی ابن ابی‌طالب؛ اما هیئت زوّار زهراست. چرا نشود من روضهٔ مادر بخوانم؟ به خدا هر شب به خودم گفته‌ام الان می‌گویند چرا نمی‌شود؟ بخوان ما گریه کنیم.


سید بحرالعلوم و روضهٔ مادر در حضور امام عصر

عزیزان دلم یک نکته بگویم از سید بحرالعلوم. ببخشید این را می‌گویم می‌روم سریع. بالا منبر بود سید بحرالعلوم، معروف به رفیق امام زمان. صحبت‌هایش را کرد. مریدهایش نشسته بودند. حالا می‌خواهد روضه بخواند. حالا نزدیک روضه‌خواندن است؛ همین دارد از منبر صحبت می‌کند. یک‌دفعه حضرت حجت بن الحسن تشریف آوردند داخل مجلس. آقا بیاید تو جلسه، منبری ببیند دست و پایش را گم می‌کند یا نه.

سید بحرالعلوم رو منبر آمد بلند شود؛ حضرت اشاره کرد، تصرّف کرد: بنشین، بنشین، مجلس به هم نریزد. اینجا مجلس مادر ماست؛ به هم نریزد؛ بنشین. فاطمیه هم بوده. سید صحبت‌هایش را خلاصه همین‌جوری به سرعت جمع می‌کند و حالا وقت روضه است. می‌خواهد روضهٔ مادر بخواند. پسرش نشسته. چه بگوید؟ هی این‌ور آن‌ور شد. هی آمد بگوید، نگوید. امام عصر بهش اشاره کرد: سید بخوان. من آمده‌ام روضهٔ مادرم را بشنوم. بخوان.

دیگر آقا تصرّف می‌کند اجازه می‌دهد. سید بحرالعلوم شروع کرد. لا إله إلا الله. آن روضه‌ای را خواند که ما شب شهادت خانم جور عاده می‌کنیم بخوانیم. دیگر چه دلی آقا به او داد؛ جلوی امام زمان این روضه را خواند؛ بعد آقا اصلاحش کرد. برایتان می‌گویم و شما را به خدا می‌سپارم.

رو منبر شروع کرد روضه‌خواندن. گفت مردم آن‌قدر بهتان بگویم که ناموس امیرالمؤمنین را یک بلایی سرش آوردند که یک سمت صورت و چشم‌ها همه کبود بود. تا این را گفت، داد همه بلند شده بود. امام عصر بلند شد عمامه از سر برداشت، دست به سر گذاشت، فرمود: سید اشتباه نکن. به خدا دو سمت صورت مادرم کبود بود. مادر، مادر.

قول دادی اهل زمزمه باشی عزیزم. مادر، مادر.

بگذار زبان حال خودش یک خرده مهمان شهدا بکنم. آخ، بین آن دیوار و در. دعای دم به مبطون گفتم. محسنم کشته شد و از این غمم با علی نگفتم. هیچی به علی نگفتم. آی مردم نفسم بالا نمی‌آید. یا علی برس به فریاد. اینجا نفس مادرش بالا نمی‌آید.

تو گودی قتلگاه یک اتفاقی افتاد. حسین دید سینه‌اش سنگین شده. آخ غریب دیار و لاله‌ات تشنهٔ سرور. آخ حسین.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.