یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و زیارت اباعبدالله
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با پناه بردن به او آغاز میکنیم.
«يَٰرَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَٰتِ ٱلشَّيَٰطِينِ وَمِن شَرِّ نَفْسِى وَمِن شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِىِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
شب دوم محرّم است. زیارت اباعبدالله را از دل میخوانیم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰمَظْلُومُ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای ستمدیده، ای اباعبدالله.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِى حَلَّتْ بِفِنَآئِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو و بر جانهایی که در آستانهٔ تو فرود آمدند.
«عَلَيْكَ مِنِّى سَلَٰمُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از من بر تو سلام خدا باد، همیشه، تا من باشم و شب و روز بماند.
«وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ ءَاخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّى لِزِيَارَتِكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا این را آخرین عهد من برای زیارت شما قرار ندهد.
«ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ عَلِىِّ ٱبْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَوْلَٰدِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَىٰ أَصْحَٰبِ ٱلْحُسَيْنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر حسین، و بر علیّ بن حسین، و بر فرزندان حسین، و بر یاران حسین.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰدَاعِىَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِىَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
دعا برای امام عصر و منتهیمقصد سالک
انشاءالله در این آنات و ساعات پرفضیلت و پرفیض، حضرت حق امام عصر عزیزمان — هر کجا تشریف دارند — به قلب مقدسشان نظری کنند؛ بلکه غم از دل حضرت برود. در میان تأثرات وجودیشان بر جدّ غریبشان، ما را هم دعا کنند. صلواتی هدیه بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
بحث ما پیرامون لقاء الله بود، بهعنوان منتهیمقصدِ صائر و سالک الی الله. خوشا به سعادت کسی که به گونهای سلوک کند، به گونهای زندگی کند، که آمادهٔ ملاقات با خدای خودش باشد. ما از خدا آمدهایم و برای ملاقات او خواهیم رفت؛ اما اینکه چگونه برویم، مهم است.
در جلسهٔ اول این دهه، به صورت مقدمه گذشت. وگرنه ما سعی کردهایم در ادامهٔ مبحث لقاء الله سخن بگوییم تا از درس و بحثمان جا نمانیم. متن درسی را هم آوردهایم. دیروز در خصوص توحید صمدی صحبت کردیم. اگر آن مقدمه را نمیچیدیم، امشب نمیتوانستیم این فقره را به دست بگیریم.
من شاکرم که توفیق دادند به این بندهٔ حقیر این کلمات عرشی را بیان کند. از شما هم میخواهم شاکر باشید و سجدهٔ شکر کنید. این مطالب رزق شما دارد میشود. اگر انشاءالله میخواهید گمشدههایتان را پیدا کنید و در مسیر گم نشوید، توصیه میکنم سیر بحث را پیش بگیرید. مجالسی را هم که پیش از این پیرامون لقاء الله بوده، از خادمالحسین بگیرید و جلسه به جلسه گوش دهید. بعد میبینید که دنیای دیگری به روی نگاهتان باز میشود. نگاه شما به خودتان، به عالم، به خدایتان، به قرآن و عترت، کاملاً عوض میشود. نگاه از فرش به عرش میرود. این رزق هرکسی نمیشود.
کلمات مکنونه؛ معجونی از گذشته و تازه
ملا محسن فیض کاشانی علیهالرحمه کتاب «کلمات مکنونه» را قلم زد؛ همان کتابی که امشب در دست من است. میدانید که داماد ملاصدرا بودند و برجستهترین شاگرد او. صاحب «علم الیقین» و «عین الیقین» و «حق الیقین»اند؛ و این سه کتاب اکنون در یک مجلد چاپ شده است. توصیه میکنم کتابهای ایشان را ببینید. خاصیت این کتابها این است که انسان را از نقطهای به نقطهای میرساند. ملغمهای نیست که صرفاً مفروضات ذهنی را زیاد کند و ما را در دانستهها غرق کند. منزل به منزل جلو میبرد.
چندین جلسه سر همین کلمه کار کردیم: کلمهای که در آن اشارتی است به معنای لقاء الله. امشب معجونی میچینم؛ هم تذکری از مباحث گذشته، هم مطالب تازه. برای دوستانی که تا پیش از این فهمی از لقاء الله نداشتند، ترجمهٔ ملا محسن از لقاء الله ممکن است تعجبآور باشد.
«كَلِمَةٌ فِيهَا إِشَارَةٌ إِلَىٰ مَعْنَىٰ لِقَآءِ ٱللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کلمهای که در آن اشارتی است به معنای ملاقات خداوند عزّوجل.
میفرماید:
«لِقَآؤُهُ سُبْحَٰنَهُ عِندَ أَهْلِ ٱلْمَعْرِفَةِ عِبَارَةٌ عَن مَعْرِفَتِهِ عَزَّ وَجَلَّ فِى مَقَامِ ٱلْجَمْعِ وَٱلتَّفْصِيلِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملاقات خدای سبحان، نزد اهل معرفت، عبارت است از شناخت او عزّوجل در مقام جمع و تفصیل.
لقاء او سبحانه، نزد آنان که عارفاند و معرفت دارند، عبارت است از معرفت حضرت حق. چگونه؟ در کجا؟ چه معرفتی؟ در مقام جمع و تفصیل. جمع، همان وحدت محضه است؛ همان توحید صمدی که دیروز اجمالاً عرض کردیم. اگر آن را نمیگفتیم، امشب نمیتوانستیم این فقره را دست بگیریم. تفصیل را هم امروز باز میکنیم. یعنی شناخت خدا در این دو مقام.
و باز همان را توضیح میدهد:
«وَرُؤْيَةُ ٱلْحَقِّ فِى ٱلْخَلْقِ وَرُؤْيَةُ ٱلْخَلْقِ فِى ٱلْحَقِّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیدن حق در خلق، و دیدن خلق در حق.
اینها از خودشان حرفی ندارند. همه از آیات قرآن است.
سنریهم آیاتنا؛ حق در آفاق و انفس
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی نشانههای خود را در آفاق و در جانهایشان به آنان مینمایانیم، تا برایشان روشن شود که او حق است.
نشانههایمان را کجا میخواهی نشان بدهی؟ در آفاق؛ نظام آفاقی. و در انفس؛ در جانهاشان. عجب. پس آیات الهی هم در نظام آفاقی است هم در نظام انفسی؛ یعنی در جان شما، در خود شما. بارها گفتهایم شما آیتاللهاید؛ این هم یک آیه است.
خدایا برای چه میخواهی این آیات را نشان بدهی؟ تا اینکه برایشان آشکار شود که «إنه الحق». ضمیر مفرد شده است. دیگر «هم» نیست؛ «هو» است. چون او حق است. همهٔ این آیات را نشان میدهیم تا بگوییم او حق است.
شما آیات را جمع میبندید: در نظام آفاقی و در نظام انفسی نشان میدهیم. برای چه؟ برای اینکه بگوییم او حق است. اینجا ملا محسن میفرماید رؤیت الحق فی الخلق: حق در تکتک این خلائق — یعنی در کثرات — دیده میشود. دیروز عرض کردیم که اینها به یک وجه، جدای از حق نیستند. شؤون حقاند. هرچه پیرامون خود میبینی تطورات حق است. طوری از اطوار حق است؛ جلوات الهی است؛ پرتو نور شمس مطلقهٔ حضرت حق است. مثل شکن آب؛ مثل امواج نسبت به دریا. خلائق اینچنیناند. خودشان بهخودیخود وجود ندارند.
در خصوص شخص شما حد خوردهاید، محدود شدهاید؛ اصطلاحاً ماهیت گرفتهاید، جنس و فصل پیدا کردهاید، موضوع این خلقت شدهاید. اما شما چه حدّی از وجود را برخورداری؟ بالاخره وجود را داری که موجودی. اگر از وجود رزقی نداشتی، موجود نبودی. اگر آن موج دریا از آب بهرهای نداشت، اصلاً موجی وجود نداشت. موضوع اصلی آنجاست: آن آب است؛ آن وجود است که شکن خورده، حد خورده، این موج شده: موج کوچک، بزرگ، متوسط. توجه کنید؛ به همین سادگی.
از موج نترسید. موج اگر از آب جدا شود هیچ است؛ اگر به آب وصل بماند همان دریاست که شکن خورده. شما هم اگر وجود را از خودت ببُری، ماهیت بیوجود میمانی؛ اگر وجود را ببینی، میفهمی که حدّت حدّ ظهور است نه حدّ استقلال. این همان توحید صمدی است که دیروز اجمالاً چیدیم: حق پر است؛ جایی خالی از او نیست تا چیزی در کنارش بنشیند. خلائق پرکنندههای خلأ نیستند؛ شکنهای همان پرند.
علامه تهرانی؛ أنه الحق در همهٔ خلائق
خدا رحمت کند حضرت علامه سید محمدحسین حسینی تهرانی را. کتابهای ایشان را هم بخوانید؛ کتابهای شیرینی دارد. امامشناسیاش، معادشناسیاش. خوبی کار ایشان این است که «اللهشناسی» سهجلدیاش قدری سنگین است — مثل شرحشان بر رسالهٔ سیر و سلوک سید بحرالعلوم، که ما غروبهای جمعه ماهی یکبار در آن جلسهٔ غرب تهران از آن بهره میگیریم — اما معادشناسی و امامشناسی را همه میتوانیم بخوانیم؛ با زبان همهفهم.
در کتاب اللهشناسی همین آیهٔ «سنریهم» را میآورد. خیلی شیرین، زیر آن آیه دلیل میآورد که چرا «إنه الحق». سنریهم جمع میبندد: میخواهیم به آنان نشان بدهیم. بعد میگوید که او حق است. آنجا ثابت میکند که این حق در تمام خلائق ساری و جاری است. اصلاً حق ظهور کرده، تو شدهای. حق ظهور کرده، این آسمان شده؛ این فلک، این ملک، این زمین. بهشت و جهنم هم ظهور حقاند: جهنم ظهور اسماء جلال است، بهشت ظهور اسماء جمال.
اسماء الله هم که ظهور کردهاند — آن اسم لفظی را نمیگوییم. شما میگویی خورشید. خورشید را مینویسی؛ یک لفظ است روی کاغذ. حقیقت شمس چیست؟ آن را برو آن بالا؛ اصلاً نمیشود نگاهش کرد. نمیشود نزدیکش شد. با چه حجابی باید ببینیاش؟ یکی دوری است، یکی ابرها، یکی اتمسفر، یکی چشم خودت، یکی عینکی که میزنی. خدا هم — روایت داریم — هفتاد هزار حجاب بر خود قرار داده تا بتوانی ببینیاش. حجاب خدا همان اسماء الهیه است؛ ظهور اسماء. ذات غیبالغیوب را کی میتواند ببیند؟ اصلاً قابل دیدن نیست. مثل اینکه یک لامپ معمولی را به نیروگاه بزنی؛ پودر میشود. بلا تشبیه مثال میزنم برای سهولت فهم؛ وگرنه حقیقت مافوق این حرفهاست.
پس خدا در همه هست؛ در همه ظهور کرده. اصلاً خداست که ظهور کرده. بزرگان میفرمایند عالم هستی، این نظام، این کلمات وجودی، همه اطوار وجودی حقاند؛ طورهای وجودی حقاند. دیروز توضیحش را دادیم و الان رسیدیم به اینجا.
پس لقاء الله دیدن غایب در پس پرده نیست؛ دیدن ظاهر در آینهٔ آفاق و انفس است. تا «إنه الحق» برایت روشن نشود، آیات را جمع میبینی و او را گم میکنی. وقتی روشن شد، جمع آیات به مفرد حق برمیگردد. همین است که ملا محسن لقاء را معرفت در مقام جمع و تفصیل میداند: جمع را در تفصیل ببین، تفصیل را در جمع.
فهم این معرفت همان لقاء الله است
دقت بفرمایید: نه اینکه بدانی و مفروض ذهنیات بشود. نه اینکه علمش را به صورت علم کلّی پیدا کنی. معرفت جزئیّه؛ یعنی بچشیاش، برسی به آن، این را ببینی. توجه کنی به پیرامونت و در درون خودت، در معرفت نفس. معرفت نفس شاهراه خودسازی من و شماست. بارها علامه فرمودهاند کاری مهمتر از خودسازی نداریم؛ و خودسازی مبتنی است بر خودشناسی، یعنی معرفت نفس. با معرفت نفس به اینجا میرسی.
حرکت برای فهم چنین چیزی از معرفت نفس شروع میشود. ملا محسن میگوید فهم این، همان لقاء الله است. نتیجهٔ فعلی بگیریم: اگر کسی خدا را با توحید صمدی ببیند، و رابطهٔ خودش را با خدا در توحید صمدی پیدا کند — تو کیستی؟ چه هستی؟ اطوار حقی، ظهور حقی، جلوهٔ حقی، پرتو اویی، آیت الهیای، شأنی از شؤون الهی — اگر کسی این را فهمید، همینجا، پیش از آنکه بمیرد، به لقاء الله رسیده است.
وقتی کسی این را تا آخر رفت، شعارش چه میشود؟
«لَوْ كُشِفَ ٱلْغِطَآءُ مَا ٱزْدَدْتُ يَقِينًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پرده برداشته شود، بر یقین من چیزی افزوده نمیگردد.
اگر پرده کنار برود — یعنی به یک معنا بمیرم و این پرده بیفتد —
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو برداشتیم؛ پس دیدهات امروز تیز است.
مولا فرمود: هیچی به یقین من اضافه نمیشود. چرا؟ چون همینجا لقاء کرده؛ همینجا ملاقات کرده است.
مرگ آسان؛ فیا سیوف خذینی
میخواهی مرگ برای من و شما آسان شود؟ خروجی بحث را ببینید چقدر قشنگ است. میخواهی عاشق موت شویم، سینهچاک کنیم مثل اربابمان اباعبدالله؟
«فَيَا سُيُوفُ خُذِينِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ای شمشیرها، مرا بگیرید.
ای شمشیرها مرا بگیرید. من عاشق مرگم؛ عاشق موت؛ عاشق رفتن. الان هرچه نگاه میکنم، تمام موانع را برای رفتن بهسوی حق کنار زدهام. ما به زبان محاورهٔ خودمان میگوییم: بروم بهسوی خدا، فناء فی الله پیدا کنم. هیچ مانعی نمانده جز همینجا. اصلاً فلسفهٔ شهادت یعنی این.
یادش بخیر؛ در دوکوهه بودیم، در حین عملیات مرصاد. دفترچهٔ شهیدی را آنجا پیدا کردیم که با دستخط قشنگش همین را نوشته بود: «خدایا هر مانعی را بین خودم و تو کنار زدم که تو را ببینم. الان میبینم تنها مانع — الله اکبر این شهدا — تنها مانعی که بین من و تو مانده این جسم من است؛ بگیرش.» به این میگویند شهادت. نه اینکه شعار بدهی در حالی که هزارویک مانع و حجاب در وجودت هست.
عذر میخواهم از فضای پاک شما. چشمم ناپاک است، گوشم ناپاک است. راحت غیبت میشنوم، راحت غیبت میکنم؛ راحت دروغ میگویم، راحت دروغ میشنوم؛ نگاهم را به هرچه خط قرمز الهی است میدوانم؛ حرمتشکنی از قوانین الهی. بعد میگوییم:
«ٱللَّهُمَّ ٱرْزُقْنَا فِى ٱلدُّنْيَا زِيَارَةَ ٱلْحُسَيْنِ وَفِى ٱلْءَاخِرَةِ شَفَٰعَةَ ٱلْحُسَيْنِ وَٱرْزُقْنَا ٱلشَّهَٰدَةَ فِى سَبِيلِكَ خَالِصًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در دنیا زیارت حسین را روزیمان کن و در آخرت شفاعت حسین را؛ و شهادت خالص در راه خودت را روزیمان کن.
اینها لقلقهٔ زبان که بشود، خیلیوقتها خطرناک است آقا جان. خیلیوقتها خوب است اصلاً نخواهیم. ساکت باش. خودت را بسپار به اربابت. مگر او حکیم علیالاطلاق نیست؟
طبیب حقیقی و علم در سینهٔ حجت
بعضی طبیبها هستند. اسم «طبیب» اسم خدا هست یا نه؟ «یا طبیب» در جامعهٔ کبیره، در جوشن کبیر. اگر این اسم در کسی پیاده شد، او طبیب است؛ نه اینکه این علم پزشکی متعارف امروز — که اگر علم فکری باشد ما همان را نفی نمیکنیم — پوستهای و ظاهری است. باطن طبیب یعنی برود به باطن شما. آن اطبایی که خیلی قلیلاند — مثل علامه حسنزاده که دیگر رفت و با خودش هم برد؛ متأسفانه کتاب نوشت در این خصوص اما آن لب را با خودش برد — اینها اصلاً نیاز ندارند تو با آنها حرف بزنی.
تازه اینها شاگردان دستچندم آقا ولیاللهالاعظماند. او کیست که همهٔ علم الهی به نحو امکانی در سینهاش است؟
«إِنَّ هَٰهُنَا لَعِلْمًا جَمًّا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا اینجاست دانشی انبوه.
مولا فرمود همهٔ علم در این سینهٔ علی موج میزند. سینهای در برابر سیل. اگر سیلش راه بیفتد:
«إِذَا زُلْزِلَتِ ٱلْأَرْضُ زِلْزَالَهَا» (زلزال/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که زمین به لرزهٔ خود لرزانده شود.
وقتی بلرزد این زمینِ وجودِ حجت خدا:
«وَأَخْرَجَتِ ٱلْأَرْضُ أَثْقَالَهَا» (زلزال/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین بارهای سنگین خود را بیرون دهد.
روایت داریم که علم ثقیل است؛ سنگینی دارد.
«ٱلْعِلْمُ ثَقِيلٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم سنگین است.
وقتی از این زمینِ وجود حجت خدا آن ثقلها — آن اثقال، آن سنگینیها یعنی علم و دانش — بیرون بریزد:
«وَقَالَ ٱلْإِنسَٰنُ مَا لَهَا» (زلزال/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و انسان گوید: این زمین را چه شده است؟
آدمهایی که علم علی علیهالسلام، حضرت وصی، را بشنوند؛ آدمهایی که انشاءالله ظهور امام عصر را درک کنند. وقتی حضرت هزار باب به مسجد کوفه میدهد — که کل شهر کوفه حساب میشود، نه فقط آن مسجد — و آنجا را محل تحصیل علم و معرفت قرار میدهد، از زبان پاک معصوم علم را که اخذ میکنند، انسان میگوید چه خبر است؟ این علم کجا بود؟ مولا میفرماید: در سینهٔ من بود.
گم نشود بحث. کسانی که تازه شاگردان این مکتباند، رشحهای از آقا گرفتهاند. من محضر بعضیشان رفتهام؛ اصلاً سؤال نمیپرسند. نگاهت میکنند، چشمت را نگاه میکنند، تشخیص میدهند چه مرضی داری. کماند ولی هستند.
خواستههای کوچک در محضر عالم آل محمد
خیلیوقتها اشتباه میکنیم. خیلی چیزها را میخواهیم از امام زمان، از خدا. آقا ساکت باش. هی میروی محضر امام علی بن موسی الرضا — قربانش بروم — که لقبشان چیست؟ عالم آل محمد صلیاللهعلیهوآله. بعد چیپس و پفک میخواهی از حضرت. مثال میزنم. دور و برت هم پر میشود از چیپس و پفک و پفیلا و بستنی و چیزهای بیخود. حضرت عالم است؛ آن هم علم به نحو امکانی، مطلقاً همهٔ علم. بعد تو چیزهایی را میخواهی که زشت است. اصلاً آقا گریه میکند از خواستههای ما بعضیموقعها. گندهتر از دهانمان حرف میزنیم؛ خودمان را آماده نکردهایم و میخواهیم.
یکبار شد برویم زانو بزنیم محضر امام رضا و اصلاً حرف نزنیم. بگوییم آقا دلم تنگ شده بود برای شما آمدم. حالا شما با من چه کار داری؟ شما بفرمایید. مگر حیات و ممات آنها یکی نیست؟ حاضر نیستند مگر؟
هر بار، مخصوصاً قدیمها که زیاد مشهد یا کربلا میرفتیم، پیش از حرم در سلام اول، زن و مرد را جمع میکردند و میگفتند: اگر الان انصافاً بگویند آقا پشت این بازار، پشت این خیابان، پشت این حسینیه، این هتل، خیمهای زده و به شما وقت داده — چند وقت است فریاد میزنی؟
«عَزِيزٌ عَلَىَّ أَنْ أَرَى ٱلْخَلْقَ وَلَا تُرَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی.
«هَلْ إِلَيْكَ يَا ٱبْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَىٰ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بهسوی تو، ای پسر احمد، راهی هست تا دیدار شوی؟
آیا راهی هست پسر رسول خدا تو را ملاقات کنم؟ خب بسمالله؛ الان آقا آنجا خیمه زده میگوید بفرمایید محضر ما. با چه حالتی، با چه وضعیتی میروی به دیدار حضرت؟ دقیقاً امام معصوم در ضریحش چنین تشرفی داری. حضرت حیات و ممات برای آنها یکی است؛ اشراف کامل دارند. چرا این حس را نسبت به امام الرؤوف ندارم؟ با انسان کامل که محضرش برسی، آدم لال میشود اینگونه فکر کند.
بحث را به حاشیه بردیم؛ ببخشید وقتمان هم قدری کشید. این حاشیهها هم بعضیموقعها خوب است. خیلیوقتها همین خط قرمزها را رد کردهایم که اینها را نفهمیدهایم.
خواب شهید سلیمانی؛ دروغ و غیبت
دیشب در هیئت یا زهرای شرق عرض کردم. یکی از دوستانی که من او را شهید زنده میدانم — خیلی با شهدا خاطره دارد — معمولاً میان اصحاب رسانه وقتی حرف میزنم گریان میشود؛ حتی با صحبتهای عادی ما. آدم عجیبی است. اخیراً خواب شهید سلیمانی را دیده بود.
خواهران هم این تکه را بشنوند. متأسفانه در بعضی هیئتها چون سخنران را نمیبینند، خود را در محضر نمیبینند. برادران معمولاً محضر این درس و بحث را بیشتر درک میکنند؛ خواهران قدری دورترند. نباید گمان کنند اینجا خبری نیست و به گفتوگو بیفتند. البته نه در هیئت شما؛ کلاً هیئتها اینطور میشود. این تکه را گوش دهند.
ایشان برای من تعریف کرد که در خواب به شهید سلیمانی التماس کرده بود: آیا میشود من به شهدا ملحق شوم؟ فرموده بودند بله. راهش چیست؟ شهید سلیمانی راه شهادت را چگونه ترسیم کرده بود؟ گفته بودند مراقب دو کار باش؛ دو کار را مطلقاً توصیه کرده بودند. چه به نظر شما؟ من بگویم تعجب میکنید. قرص و محکم به این رفیق ما — که من به او میگویم شهید زنده — فرموده بودند مطلقاً مراقب باش در خصوص دروغ و غیبت. اگر میخواهی شهید شوی.
آقا حرمت دارد. از قدیم پدرمادرهای ما میگفتند دروغگو دشمن خداست. ما فکر میکردیم پدر و مادر از خودشان میگویند. بعد آمدیم در روایات دیدیم اوه چه خبر است. اصلاً دروغ، ولو به مطایبه و شوخی. غیبت، به قول علامه، نفس را کج و معوج میکند.
چرا من خیلی از حقایق عرشی را نمیفهمم؟ هرچه زور میزنم نمیفهمم. نه اینکه آن آقا چرت و پرت میگوید — العیاذ بالله. من نمیفهمم چون نفسم ضعیف شده، قوت ندارد. چرا قوت ندارد؟ با همین آلودگیها.
اکبر کبائر و شعبات ظلمت
گناه عظیم را یک شب دربارهاش صحبت میکنیم. آن اصل گناه، آن اکبر کبائر، فاحشهترین و زشتترین گناهان، تعلق به اولیاء طاغوت است؛ محبت به اولیاء طاغوت، به شیطان و ابلیسهٔ عالم، و به خلفایی که غصب کردند ولایت مولا را — علیهم اللعنة والعذاب الألیم. اینها اولیاء طاغوتاند. شمر آن زمان آن بود علیهاللعنه؛ الان کیست؟ تعلق خاطر و دوست داشتن به آنها بدترین فاحشههاست؛ اکبر کبائر است. نفس را به شدت تاریک میکند و ولایت ولیاللهالاعظم را منقطع میکند.
اما شعباتش چیست؟ همانها هم ظلمت میآورد؛ فاصله میاندازد. محبت ما نسبت به ولیالله و بقیةالله را کم میکند. یواشیواش انگیزهمان کم میشود. تا پیش از این تا پول به دستمان میآمد عزم مشهد رضا و کربلا میکردیم؛ اخیراً تا پول به دستمان میآید عزم جاهای دیگر میکنیم. چه باعثش میشود؟ همین دروغ و غیبتها. اینها هم ظلمتاند؛ شعبات هماناند. حرمت دارند؛ حرمت سنگین. آلودگیها تعارف ندارد.
یکی دیگر از بچههای هیئتمان خیلی وقت است نمیآید. با گله مرا دیده بود. میگفت حاجآقا یک مقدار به بچهها هی نشستی فلسفه و عرفان میگویی؛ یک ذره بحثهای اخلاقی بگو. گفتم بابا سیوپنج سال است با بچهها منبر میرویم؛ باز بنشینیم بگوییم نگاهت را کنترل کن، دروغ نگو، غیبت نکن؟ گفت آره، بگو باز هم. چه خاکی به سر ما شده که حالا باید ورق بزنیم برویم به باطن روایات و آیات — یعنی حکمت، یعنی عرفان — باز باید روی منبر این حرفها را بزنیم؟
میگفت یکی از بچههای هیئت ثابتتان را سوار کردم برسانم فلان جا. تو ماشین نشست به من گفت فلانی شنیدم طلاق گرفتی چرا؟ بعد رفتی یک زن دیگر گرفتی، آن چرا؟ اصلاً مشکلتان چیست؟ آخر به تو چه ربطی دارد؟ چرا تفتیش میکنی در زندگی شخصی دیگران؟ همین کار ظلمت میآورد. چرا حالیت نیست؟ همین کار ظلمت درونی میآورد. بعد میگوید من چرا بر و بر نگاه میکنم همه دارند خودشان را میکشند، من نمیتوانم گریه کنم. خب همین شعبات ظلمت و تاریکی است. نمیگذارد بفهمیم.
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان به آن دست نمیسایند.
به خدا این نه این مجلس؛ یک سنگ هم ملکوت دارد.
«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (جمعه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است خدا را تسبیح میگوید.
مگر آن شخص نفرمود با پیغمبر که میرفتیم، حجر و مدر و درخت و شجر، هیچی نبود مگر اینکه به پیغمبر سلام میداد. چگونه است که او میشنید و دیگران نمیشنیدند؟ چرا گوش من وقتی سلام میدهم به امام حسین، جواب سلام آقا را نمیشنود، ولی بعضیها میشنوند؟ باور کنید نمیدانم چرا امروز به این حرفها افتادم؛ هی از درس و بحثمان خارج میشوم. خیر انشاءالله. یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
رفیقی که از دراویش برگشت؛ شنیدن جواب سلام
یک عزیزی، یکی از رفقای جدید ما، به شدت با دراویش گشته بود؛ آنوری بود و خراب بود. از اول با آنها بود. خدا لطف کرد؛ در جمع کرامت امام زمان دوستمان داشت. دیدیمش. چند جلسهای شب تا صبح با ایشان صحبت کردیم. بحث کردیم تا الحمدلله به راه آمد، برگشت، دست از آنها کشید. حالات عرفانی خاصی داشت. سعی کردیم به فضل الهی در ریل درست و در کلمات اسرار آلالله قرارش دهیم؛ به خط شد، آنکارد کرده شد.
اما بلایی سر خودش آورد. آنقدر تمیز آمد جلو که سلامی که به امام حسین میداد، جواب سلام آقا را میشنید. میریخت به هم؛ داد میزد.
یک روز با هم رفته بودیم سر مزار رفقای شهیدمان، اساتید شهیدمان؛ مثل شهید سعیدپور، شهید اکبر مدنی. من بالای سر شهید امیر سعیدپور که استاد ما بود زمان جنگ — روحش شاد. خیلی به ایشان علاقه دارم. ما را خراب کرد آورد توی بسیج و مسجد؛ بچهٔ کوچکی بودیم. بعد که شهید شدند معمولاً شبها میرفتیم سر قبرش؛ هیچ درکی نداشتیم؛ خاطرهای فقط مرور میشد.
این آقا که میگویم تمیز آنکارد کرده آمد جلو، از دراویش کشید آمد اینجا. داشتیم با آن شهید صحبت میکردیم، گریه میکردیم. یکدفعه ایشان بلند شد؛ از پشت سر با سر خورد زمین. آنقدر غرّوم صدا داد ترسیدم سرش ترکید. بلند شد میزد تو سرش میگفت: پاشو حاجی بریم؛ پاشو بریم؛ من نمیتوانم طاقت بیاورم. چند ساعتی در خودش نبود؛ اشک و آه. بعد در خلوتی گفت: من دیدم این شهید نشسته روبهروی تو و دارد به تو شیر میدهد و تو این شیرها را میخوری و مزهمزه میکنی. بعد حرفهایی را که شهید گفته بود شروع کرد نقل کردن.
چرا من خاک بهسر، با آن شهیدی که با او مأنوس بودم هیچی نفهمیدم، او فهمید؟ یک کارگر سیمپیچ دینام است. نان حلال. مطلقاً مراقب که چشمش به گناه نیفتد، گوشش غیبت نشنود، حرف زشت و بیهوده نزند. از وقتی با ایشان رفیق شدیم، یک مکروه از او ندیدم. اینطور میخواهد امام صادق:
«كُونُوا لَنَا زَيْنًا وَلَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْنًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای ما زینت باشید و مایهٔ ننگ و عار ما نباشید.
سبب زینت ما باشید نه سبب ننگ و عار ما؛ که قیامت رویمان نشود دستتان را بگیریم. ببخشید؛ همهتان را دوست دارم. از درس خارج شدیم. برگردیم به موضوع لقاء الله.
رؤیت وحدت در کثرت و کثرت در وحدت
اینجا فرمود که این معرفت به مقام جمع و تفصیل — که رؤیت حق در خلق است و رؤیت خلق در حق — فهم این معرفت را ملاصدرا چه میگوید؟ این همان مقام لقاء الله است. دوباره همان را باز میکند:
«رُؤْيَةُ ٱلْوَحْدَةِ فِى ٱلْكَثْرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدن وحدت در کثرت.
یعنی وحدت را در همین کثرات ببینی. یعنی اینها بهخودیخود نیستند. تشئونات حقاند؛ آیات الهیاند. چقدر زیبا گفته.
«وَرُؤْيَةُ ٱلْكَثْرَةِ فِى ٱلْوَحْدَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیدن کثرت در وحدت.
یعنی وحدت را هم که میبینی، کثرت را در آن ببینی. یعنی چه؟ یعنی تو وقتی زوم کردهای، در قوهٔ خیالت داری زور میزنی که به عقل وجودت برسی تا کلیات را بفهمی، تا به روح و سرّ و سرّ سرّ برسی — از طریق کانال وجودی خودت که به آن ربّ مطلق وصل است و آن ربّ وجودی توست؛ ربّی الأعلی، ربّی العظیم — میخواهی از همان طریق خدا را بفهمی. میگوید حتی آنجا هم، در آن مکمن غیب، در غیبیترین حالت خودت، در ذاتت، در باطنترین حالت، وقتی میخواهی به خدا فکر کنی، آنجا هم کثرت را ببینی.
یعنی چه این؟ این را من نمیفهمم؛ میدانی یعنی چه؟ یعنی اینکه — همه میفهمیم؛ نترسیم — میشود خدا «اشفی» باشد اما مریضی نباشد؟ یعنی این اسم معطل بماند؟ نمیشود. اگر خدا اشفی است باید مریضی باشد که این اسم پیاده شود، شفا بگیرد. حالا تا مریضی را چه فرض کنیم که این اشفی پیاده شود.
میشود خدا الغفار باشد اما یک گناهکار وجود نداشته باشد؟ حالا تا عصیان را چه بگیریم؛ این هم بحث است. خدا فرمود اگر شما معصیت نمیکردید که من شما را ببخشم، میرفتم خلق جدیدی میکردم. این حرف خیلی سنگین است. غیر از این بحث نمیشود گفتش؛ اصلاً اشتباه است گفتنش. میرفت یک خلق جدید — در قرآن هم «خلق جدید» داریم — خلق میکرد که گناه کنند تا آنها را ببخشد. یعنی چه؟ یعنی اسم من که نمیشود معطل بماند؛ باید پیاده شود. اما آن گناه باید توصیف شود، وصفش باز شود. اصلاً گناه اینجا منظور چیست؟ نه این خط قرمز الهی. پس خدا را شکر که من دروغ میگویم و غیبت میکنم تا اسم الغفار پیاده شود؟ نه عزیزم. آن گناه، گناه اخلاقی نیست. آن گناه، گناه فلسفی است. به وقتش دربارهاش صحبت میکنیم.
یعنی عزیز دلم تو مطلقاً هیچی؛ تو نیستی. این گناه ماست. آن فرمایش امام صادق صلیاللهعلیه که فرمود: بزرگترین گناه من همین است که خدایا در برابر وجود تو موجود شدم؛ هستم؛ هست پیدا کردم. حالا این فعلاً بماند در دل درس و بحث؛ باید برسیم به آن. قدری قبول دارم که فهمش دشوار است.
انسان حقیقت ممتد از فرش تا عرش
برای اینکه این موضوع لقاء الله را خوب متوجه شویم، مثالی از خودمان بزنیم. اجازه بدهید برای فهم لقاء الله و ربطش با توحید صمدی، از روی کتاب شریف «نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور» پیش برویم. این کتابی که دست من است؛ یادش بخیر نوجوان که بودم خیلی میخواندم و با آن آشنا بودم. به شما هم توصیه میکنم بگیرید. زبان همهفهمی دارد؛ علامه در این کتاب آنطور پیچیده سخن نگفته. کسانی که دوست دارند آداب ذکر و دعا و سلوک عبادی را یاد بگیرند، این کتاب را بگیرند؛ کتاب بالینیشان باشد.
در بخشی از این کتاب، حضرت استاد از رسالهٔ نهجالولایهٔ خودش — صفحهٔ چهارده؛ اینجا نگفته، چون من آن کتاب را دیدهام به شما میگویم؛ همین قسمت را آنجا هم آورده — مطلبی میفرماید. دقت کنید: میخواهیم از معرفت نفس برسیم به معرفت رب؛ تا معنای لقاء الله را بفهمیم. یعنی چه که همهٔ عالم اطوار وجودی حقاند؛ هرچه هست حق است؛ جز حق چیزی نیست. و منصور بیچاره — منصور حلاج — گفت انا الحق؛ نفهمیدند دارش زدند.
«أَنَا ٱلْحَقُّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من حقّم.
مقصود اهل معرفت از این کلمه دعوی ربوبیت نیست؛ دیدن همان امتداد است. نفهمیدند، دارش زدند. ما باید بفهمیم تا دار نزنیم؛ و بفهمیم تا خود را مستقل از حق نپنداریم.
انسان یک حقیقت ممتد است؛ یعنی کشیدهشده، نه منقطع. از فرش تا عرش. کی تا حالا چنین نگاهی نسبت به خودش داشت؟ تکتک شما را دارد موشکافی میکند؛ بازت میکند علامه. خود حضرتعالی. یک حقیقت ممتد از فرش — همینجا که الان تشریف دارید — تا عرش. کی اینطور نسبت به خودش فکر میکرد؟ یعنی من دسترسی به عرش دارم؟ بله داری. توجهات به آنجا نیست. توجهات صرفاً به همین فرش است. نگاهت دنیایی شده.
اگر توجهات به عرش برگردد، میفهمی که از همین فرش نردبان داری. ممتد یعنی قطع نشدهای؛ یعنی ربّ تو همان ربّ مطلق است که از کانال وجود خودت به تو وصل است. برای همین معرفت نفس شاهراه معرفت رب است. تو را از تو شروع میکنند تا به او برسانی؛ نه اینکه تو را در تو حبس کنند. کسی که فقط فرش را میبیند، خودش را مشت خاک میپندارد؛ کسی که امتداد را میبیند، میفهمد این خاک پرتو است.
ارفع رأسک؛ حر و رزق آسمان
چرا میگوید ارفع رأسک؟ اصلاً سری در آن است. اباعبدالله وقتی حر میآید محضر آقا، چرا آقا به او میگوید سرت را بالا بیاور؟ کلام معصوم مثل کلام خدا هفتاد وجه دارد. یک وجهش یعنی این:
«ٱرْفَعْ رَأْسَكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرت را بالا بیاور.
«وَفِى ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی شما و آنچه وعده داده میشوید در آسمان است.
هرچه به شما وعده دادهاند در آسمان است؛ در عرش؛ در رتبههای بالاست، نه مادون. چرا فقط چسبیدهای به زمین؟ زمین را صرفاً نگاه نکن. سرت را بیاور بالا. تو دیگر حُری؛ تو دیگر آزادهای. بالا را نگاه کن. چقدر قشنگ است.
الان میترسم بروم توی دل بحث و جمع نشود؛ که قطعاً جمع نمیشود. حالا که بحث حر شد اجازه بدهید یکی دو نکته اینجا عرض کنم.
در سیر بحث متوجه میشویم — با آیاتی که انشاءالله از فردا یا پسفردا شروع میکنیم؛ این دو سه جلسه مقدمه است — همانطور که ملا محسن فرمود معنای لقاء الله معرفت اوست. معرفت حق یعنی چه؟ من دسترسی به حق ندارم که؛ همهاش توی زمین خاکیام. خدا برای اینکه تو حق را بشناسی، نمونهای از خودش، مثل اعلای از خودش را جانشین قرار داده تا تو او را ببینی، حق را ببینی. به او میگویند چه؟ وجه الله اعظم.
«أَيْنَ وَجْهُ ٱللَّهِ ٱلَّذِى إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ ٱلْأَوْلِيَآءُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کجاست آن وجه خدا که اولیا بهسوی او رو میکنند؟
آن وجه خدایی که حتی اولیا هم به او متوجه میشوند وقتی میخواهند خدا را ببینند. توجه بفرمایید دارم چه میگویم. بعداً با آیات میفهمیم. سریع میگویم؛ چون دیشب گفتم، آنهایی که قول دادهاند سیر بحث را بیایند جلسهٔ دیشب را هم گوش میدهند؛ بازش نمیکنم.
آیهٔ ساعت کوکی؛ کهف/۱۱۰
آن آیهای که معروف است به ساعت کوکی اهل ایمان کدام آیه بود؟ آخرین آیهٔ سورهٔ کهف. اتفاقاً علامه در همان رسالهٔ عربی لقاءاللهاش، اولین آیهای که در معنای لقاء الله میآورد همین آیه است.
«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًا» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر کس به لقای پروردگارش امید دارد، باید کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش هیچکس را شریک نسازد.
هر کس امید دارد پروردگار خودش را ملاقات کند. پیش از این پیرامون اینکه ربّ خودش را زیارت کند یعنی چه، و چرا ربّ کل و مطلق یعنی الله را نگفته، سخن گفتهایم؛ فعلاً حرفی نمیزنیم. هر کس امید دارد ملاقات کند پروردگارش را، چه کار باید بکند؟ آیه چه میفرماید؟ همان آیهای که روایت است پیش از خواب بخوانی — ماها نمیگوییم. حضرت فرمود هر ساعتی بخواهی ملکی معیّن میشود بیدارت میکند.
دو کار را توصیه کرده برای رسیدن به لقای پروردگار. اولی عمل صالح است. یک وجهش مطلقاً اعمال صالحه است؛ آن هم تعریف دارد. اصلاً عمل صالح یعنی چه؟
الان مثلاً من دارم زیارت عاشورا میخوانم. زیارت عاشورا خودش حدیث قدسی است. کامل الزیارات ابنقولویه از قدیمیترین منابع گران و سنگین شیعه است؛ مال حدود هزار سال پیش. آنجا اولین جایی است که منبع زیارت عاشورا آمده. میگوید قدسی است؛ یعنی خدا این را تعلیم داده. همان آقایی که در کاظمین بغل شیخ مفید دفن است؛ که امام عصر ضریح ایشان را بارها دیدند، بوسید و گریه کرد.
زیارت عاشورای عرشی را داری میخوانی؛ خیلی هم خوب؛ احسنت به شما. یکدفعه مادر داد میزند: پسرم پاشو یک نان بگیر بیاور. «بابا بگذار زیارت عاشورا را بخوانم؛ حالا چشم، ادامه میدهم.» به نظر شما این زیارت عاشورا الان عمل صالح است؟ نه؛ قطعاً نه. الان جایش نیست. جای این زیارت عاشورا نیست. تمام. این عمل صالح نیست. خصوصیات عمل صالح را باید یک جلسه مطلق حرف بزنیم؛ کاری نداریم.
حالا اگر هر حرف از قرآن هفتاد هزار معنا و باطن دارد، امام صادق — قربانت بروم عزیز دلم، ای کشّاف حقایق، ای امام ملک و ملکوت — یک ورق بزن، باطن این عمل صالح را ببینم تا بتوانم به لقاء الله برسم؛ همینجا برسم. حضرت فرمود آفرین به تو که تشنهای؛ بیا بهت بگویم. روایت را لطیفانه به شما میگویم. در تفسیر روایی قرآن، ذیل همین آیه، میتوانید این روایت را ببینید از علی بن ابراهیم قمی. میفرماید منظور از این عمل صالح معرفت امام زمان است؛ معرفت حجت خداست. معرفت حسین بن علی عمل صالح است. که منجر میشود به چه؟ به لقاء الله.
«ٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ ٱلْمَعْرِفَةُ بِٱلْأَئِمَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عمل صالح، معرفت امامان است.
آقا نگو لقاء الله یا اباالفضل این چه موضوعی است این آقا آورده. بفرمایید معرفت امام حسین. اصلاً برای چه من و شما آمدهایم این هیئت؟ فلسفهٔ آمدن من و شما در این هیئتها چیست جز تقرّب به امام معصوم؟ قربةً الی الله. الله کجا پیاده شده؟ اسم جامع. مظهر الله، الوهیت، ربوبیت؛ مظهر اسم جامع که همهٔ اسماء در اوست کیست؟ انسان کامل. چون همهٔ اسماء الهی در او پیاده شده به نحو اتم. درست شد؟ قربةً الی الله میروم هیئت. این الله ظهورش در کیست؟ در انسان کامل؛ یعنی امام حسین. یعنی میروم هیئت قربةً الی حسین بن علی. میروم برای اینکه به امام حسین نزدیک شوم. چگونه؟ با معرفتش، با شناختش.
وای بر امثال من که روی این منبر طوری حرف نزنم که شناخت شما نسبت به ولی خدا بیشتر شود. وای بر من؛ باید توبه کنم. پس عجب چه قشنگ. پس اصلاً فلسفهٔ این هیئتها آسانسازی لقاء الله است. میخواهیم امام حسین را بهتر بشناسیم.
پس هیئت باشگاه احساسات نیست. اگر آمدی و شناختیات از ولی خدا زیاد نشد، فلسفهٔ جلسه را از دست دادهای. قربت الی الله یعنی قربت الی مظهر الله. الله در انسان کامل پیاده شده به نحو اتم؛ پس راه لقاء از معرفت حجت میگذرد. عمل صالح اگر از این باطن جدا شود، چه بسا ظاهر عبادت باشد و باطناش بیجا.
ولا یشرک؛ در ولایت علی شریک نگیر
بعدیش را دیروز و دیشب هم بحث کردیم؛ از آن میگذریم. چون حسینیهٔ امام علی بن ابیطالب است عرض میکنم. حضرت چهرهٔ جدی گرفتند فرمودند این «ولا یشرک بعبادة ربه أحدا» یعنی در عبادت پروردگارش مطلقاً شریک قائل نشود؛ یعنی در ولایت علی بن ابیطالب شریک نگیرد.
«وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًا ۚ ٱلتَّسْلِيمُ لِعَلِىٍّ لَا يُشْرِكْ مَعَهُۥ فِى ٱلْخِلَٰفَةِ مَن لَّيْسَ ذَٰلِكَ لَهُۥ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد: یعنی تسلیم علی باشد و در خلافت با او شریک نگیرد کسی را که این مقام از آنِ او نیست.
این دو تا ما را آماده میکند برای چه؟ برای لقاء الله. نترسیم از این حقایق. گمشدهٔ ما اینهاست.
حالا ما که ضعیفیم. ما کجا شناخت حسین بن علی. جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چه خیزد. بله اینکه شریک نگیریم در وصایت بلافصل امیرالمؤمنین، الحمدلله شیر پاک مادر و لقمهٔ پاک پدر این بلا را — بلای زیبا را — به سر ما آورد. دستبوسشانیم؛ دعاگویشانیم؛ خاکپاشانیم. اما معرفت امام را چگونه کسب کنیم؟ اصلاً نشدنی است. ای بابا چه کنیم پس؟
جملهٔ آخر را خواهش میکنم توجه کنید. باید روضهخوانتان هم توجه کند. باید خود حسین بن علی برای من تجلّی کند. خودش، خودش را به من نشان بدهد. همان که دیشب گفتم، دیروز. آنطور که امام حسین خودش را به حُر نشان داده؛ همان به مراتب بالاتر به حبیب نشان داده. باز بستگی به من و خود شما دارد؛ به نفس ما.
هر آیه مستور است مگر برای کسی که نفس را پاک نگه داشته. حُر کم آدمی نبود. در یک نقل دیدهام پنج هزار آدم داشت؛ سرباز داشت؛ دور و برش میگشتند؛ فرمانده بود. از جهت مالی هم تمکّن داشت. آدمی که همهچیز تمام است؛ هیچی کم ندارد. معروف، مشهور، گنده، بزرگ، پولدار. بیاید یکهو خودش را بزند جلوی امام حسین زمین. این خیلی مهم است. ما معمولاً این کار ازمان خیلی سخت برمیآید: زمین بزنیم خودمان را.
جالب است که وقتی خودش را زمین زد، هر کدام از اینها واقعاً چند ساعت باید آدم بنشیند شکافتهکاری کند. اصلاً خارج از این منبر، بحثهای قشنگ؛ قدیمها چندین سال هیئت که تمام میشد شبهای جمعه تا صبح مینشستیم با بچهها صحبت. ماشاءالله هر کدامشان هم یک وزنهای الان شدهاند یک گوشه.
نفرین و دعا؛ نقطهٔ نور در نسل
ببینید ظاهراً نفرین امام حسین مثل دعایش، مثل قربانصدقه رفتنش، ارزشمند است. این را از کجا میگویی؟ نفرینی که کار کند، روی شخص تأثیر بگذارد؛ نه آن نفرینی که طرف را نفرین کرد و باز برای او کار ساخت.
وقتی ده نفر آمدند کنار اباعبدالله — میدانید به دستور عمر سعد ملعون همه مشک آب را آوردند ریختند جلوی امام حسین. حالا تو گودی آقا افتاده؛ ریختند. گفتند حسین ببین آب را میریزیم زمین؛ به تو و بچههایت نمیدهیم. لعنت الله علیهم اجمعین. امام حسین اینجا نفرینشان کرد. همانجا جان دادند. این هم باز شرّشان از این دنیا کم شد؛ باز به خیرشان بود. ببین دعای حتی نفرین آقا در بدترین حالاتش هم به خیر اشخاص تمام میشود. رفتند که شرّشان از این عالم کنده شود؛ دیگران از آنها اذیت نشوند و خودشان هم بیشتر از این خود را خراب نکنند.
اما کسانی که امام حسین نگاه میکند در وجودشان یک نقطهٔ نوریّهای هنوز وجود دارد، یک امیدی هست، اینها را ولو شاید نفرین کند اما طوری نفرین میکند که عوضشان کند. همان کاری که با حر کرد. چه گفت به حر؟ ثکلتک أمک. مادرت به عزایت بنشیند. آفرین.
«ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَٰحُرُّ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مادرت به عزایت بنشیند ای حر.
حر چه کار کرد؟ ادب به خرج داد. تمام. اصلاً امام حسین این کار را کرد که حر آن نقطهٔ نورانی را که هنوز در وجودش مانده بود بیرون بریزد با این کلام. آن گندگی حر را در نظر بگیرید؛ آدم کوچکی نبوده. بخواهد جواب بدهد یکهو متوجه شود که مادر این آقا فاطمه زهراست. گفت آقا اگر کس دیگری این حرف را در حق مادر من میزد که مادرت به عزات بنشیند جوابش را میدادم؛ چه کنم که مادرت فاطمه است. اصلاً آقا این را گفت که او این را بگوید. دقیقاً قصه مال این است.
مالک به امیرالمؤمنین علی علیهالسلام گفت آقا جان من دیدم شما ذوالفقار یکدانه میزنی طرف را دونیم میکنی؛ اما بعضیها را دیدم اصلاً میزنی فقط مجروحشان میکنی. بخواهی لتوپارشان میکنی یا نمیکنی. چرا؟ همین سؤال را آقا اباالفضل العباس از امام حسین کرده. یا اباعبدالله من دیدم شما میتوانی طرف را به درک واصل کنی و نمیکنی. حضرت چه جواب دادند؟ فرمودند من نگاه میکنم در نسل بعدش اگر یک نفر، یک نقطهٔ نورانی گوشهٔ دلش باشد — به یک معنا یک نفر آدم حسابی در نسلش باشد که محبّ ما دربیاید — از توش نمیزنمش. چه آقایی داریم ما.
به خدا آقا ما را اینجا جمع کرده. به خدا قسم آقا همان موقعی که در کربلا میفرمود
«هَلْ مِن نَاصِرٍ يَنصُرُنِى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که یاریام کند؟
از همانجا ما در عالم ذر صدای حضرت را شنیدیم. دستمان بسته بود اما همانجا گفتیم لبیک. لبیک یا حسین. یا مظلوم. که الان نشستهایم اینجا برای مظلومیتش گریه میکنیم. فرزندان و نسل ما هم الان صدای گریهٔ من و شما به آنها میرسد. آنها هم دارند لحظهبهلحظه در باطنیترین حالات التماس میکنند به زبان حال به حضرت حق که زودتر ما را بیاور؛ ما هم مثل این جدّمان بیاییم بنشینیم. انشاءالله بچههای ما امام زمان را ببینند؛ چه گفتوگوهایی بشود. آقا نوهٔ من و تو را ببیند؛ بچهٔ ما را ببیند بگوید فلانی یادش بخیر بابات چه گریههایی میکرد؛ مادرت چقدر قشنگ برای مادرم زار میزد. اینها را میگوید.
آن عالمی که حالا اسمش از ذهنم رفته، کنار کعبه آقا را که زیارت کرد، آقا از شخصی سؤال کرد؛ یک گریهکن از محبّینش. بعد او به آقا گفت آقا فلانی از دنیا رفت. حضرت فرمود خدا رحمتش کند؛ برای علیاصغر ما خوب گریه میکرد. حالا آقا بچهٔ من و شما را ببیند بگوید عجب چه پدری داشتی، چه مادری داشتی.
کسی مگر جرأت داشت جلوی حر بگوید زینب؟ اصلاً امام حسین این را گفت که حر آن نقطهٔ نورانی را جلوه بدهد تا حضرت نجاتش بدهد. گفت مادر تو فاطمه است؛ دیگر تمام شد. تا این را گفت برگشت رفت؛ دید منقلب شد؛ دید دلش زیر و رو شد. اصلاً یک آدم عجیب جدیدی شد. دید اصلاً نمیتواند از خیمه، از بارگاه اباعبدالله برود. دیدی وقتی از کربلا میخواهی بروی تمام غم در وجودت میریزد؛ دوست داری دوباره برگردی. دید نمیتواند برگردد اما رویش هم نمیشود که برگردد سمت خیمهٔ امام حسین.
دست عباس؛ حر را بیاور
اینجا را اجازه بدهید در این دو سه دقیقهٔ آخر از کلام استادمان — خدا حفظشان کند — حضرت آیتالله مظاهری در اصفهان، محضرشان رفتیم، این روضه را برایتان بخوانم. من این را جایی ندیدم؛ از ایشان شنیدم.
فرمودند آنقدر حر شرمنده بود — چون بعضی از ما خیلی گناهانمان زیاد است؛ یکهو گناه کردهایم، یکهو میآییم در خیمهٔ امام حسین زانو میزنیم؛ هی نگاه میکنیم از دور میگوییم آقا یعنی میشود در برم؟ — وزن شرمندگیاش خیلی زیاد بود. خودش را زده بود زمین. بعضی علما نقل کردهاند بندهای کفش را به هم بسته بود، انداخته بود؛ پای برهنه؛ بعد انداخته بود روی دوشش. حالت نهایت ذلت و حقارت نشسته بود.
امام حسین — قربان این آقا بروم — آمد پیش. دید این نمیتواند بیاید. اصلاً شما را با چه بهانهای کشاند اینجا امروز؟ حضرت رفت ابافضلش را صدا کرد. گفت عباس جان ظاهراً حر خیلی وزن سنگینش زیاد است. هیچ دستی نمیتواند بکشد بیاوردش جز دست تو ای عباس. عباس جان برو حر را بیاور. آنقدر من آلوده بودم؛ فکر میکنم آن دست بریده مرا آورد امسال در خونت.
ابالفضل رفت حر را با آغوش کشید، در حالی که دوتایی گریه میکردند، آوردش محضر اباعبدالله. گفت آقا آیا راهی برای توبهٔ من هست؟ گفتوگوهاشان را شنیدهاید. من منظورم فقط همین یک جمله است؛ جملهٔ آخرم. قربانتان بروم که با این حرفها گریه کردید؛ دلتان شکست. پدر و مادرتان را دعا کنید. گریه کردن امروز یک هنر شده با این آلودگیهای زیاد. اشکی که در چشمت جمع شد بگو خدایا آقام کجاست دستش را ببوسم. چون آقای بهجت فرمود تا آقا نگاهت نکند نمیتوانی گریه کنی. چقدر این حسینیه صفا دارد که یک آلودهای مثل من میتواند در آن گریه کند.
بعد خواست برود به میدان. اجازه گرفت. اولین شهید اصحاب حر بود. خواست برود — خیلی عجیب است این جمله — به امام حسین با کمال شرمندگی گفت حسین جان، یا اباعبدالله، یک خواهشی از شما دارم. بگو عزیزم. عرض کرد آقا جسارت میکنم؛ میشود به من بگویی خیمهٔ خواهرت زینب کجاست؟ چرا به نظر شما؟ حضرت فرمود آنجاست؛ برو. قربان ادبت.
رفت با فاصله — الله اکبر — خودش را زد زمین. شروع کرد فریاد زد:
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكِ يَٰبِنْتَ أَمِيرِ ٱلْمُؤْمِنِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دختر امیرمؤمنان.
هی سلام میداد؛ القاب خانم را داد میزد. یکهو مخدّرات ریختند بیرون. به اتفاق، خانم حضرت زینب از خیمه آمد بیرون؛ دید حُر را. حر به او گفت بیبی جان حالا که تشریف آوردید بیرون، میشود از شما خواهش کنم — چون اولین کسی که جلوی راه شما را بست من بودم و اولین کسی که دل شما را شکست من بودم — آمدهام بگویم آیا از من راضی شدی؟ مرا میبخشی؟
حضرت زینب به گریه افتاد. گفت آمدهام از شما اجازهٔ میدان بگیرم. اجازه میدهی میدان بروم جانم را فدای حسین کنم؟ حالا جملهٔ حضرت زینب را ببین؛ همین برای روضهٔ امشبتان بس است آقای صهری. فرمود حضرت زینب در میان گریه فرمود چقدر حواسش به داداشش است. این میگوید اجازه میدهی بروم میدان بیبی جان؟ خانم گفت عجب ای آزاده؛ تو هم فهمیدی حسینم چقدر غریب است.
خاتمه
این است حر. آزادهای که سربالا آورد و نقطهٔ نور را بیرون ریخت. لقاء الله از همینجا آسان میشود: حسین خودش را نشان بدهد؛ تو هم خودت را زمین بزنی. معرفت امام عمل صالح است؛ شریک نگرفتن در ولایت علی شرط لقاء است. توحید صمدی را که فهمیدی، خلائق را شؤون حق دیدی، همینجا پیش از مرگ به لقاء رسیدهای. پرده که بیفتد چیزی به یقینات اضافه نمیشود.
امشب دو سه جلسه مقدمه بود. از فردا یا پسفردا آیات را شروع میکنیم. رشته را گم نکنید: لقاء الله معرفت حق است در جمع و تفصیل؛ رؤیت حق در خلق و خلق در حق؛ وحدت در کثرت و کثرت در وحدت. این فهم اگر چشیده شود، مرگ آسان میشود و شهادت معنا پیدا میکند. تا آن چشیدن نرسد، دروغ و غیبت و تجسس شعبات ظلمتاند که نمیگذارند بفهمی. نفس را پاک نگه دار تا آیه مستور نماند. خود حسین باید تجلی کند؛ تو هم مثل حر خودت را زمین بزن.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَٰٓأَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای اباعبدالله.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.