یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ادامهٔ کلمهٔ مکنونه در شب جمعه
صحبت ما شب جمعه در خصوص لقاء الله است. جلسهٔ پیش کوشیدیم آن «کلمهٔ مکنونه فی معانی لقاء الله» ملا محسن فیض کاشانی را تندتند جمع کنیم و تمام کنیم. حیف آمد؛ جا ماند. در دلِ همان کلمه نکتهای هست که بر اساس انتهای سخن ملا محسن میخواهم عرض کنم. عزیزان، این نکته را جداگانه بشنوید؛ چون بحثمان فعلاً جای دیگری است، اما بدون این نکته، انتهای سخن فیض ناقص میماند.
لذتها متفاوت است؛ حتی لذت مادیِ دیندار
هر کسی در همین دنیا از چیزی لذت میبرد و لذتها متفاوت است. یکی صرفاً لذت بدنی و جسمی و مادی میبرد و اصلاً از لذتهای معنوی بیخبر است. یکی هم حتی لذتهای مادّیاش معنوی است؛ حتی مسائل مربوط به زندگی زناشوییاش. چون جمع کوچکترها هم نشستهاند زبانم بسته است که این را باز کنم یعنی چه؛ سربسته رد میشوم.
معنویت طرف که زیاد میشود، حتی روی لذتهای دنیاییاش اثر میگذارد. آن لذت جسمی دیگر صرفاً جسم نیست؛ از باطن تغذیه میشود. باور کنید دیندارها از مادیات بیشتر لذت میبرند تا بیدینها. آنها فقط حرصش را میزنند؛ لذتش را دیندارها میبرند. حرص، سیری نمیآورد؛ لذت میآورد وقتی درون با حق مناسبت پیدا کرده باشد. این خودش نکتهای است؛ بماند. بحث اصلیمان جای دیگری است.
همینطور که لذتها در دنیا متفاوت است، ملا محسن در آخر بحث اشاره میکند که در بهشت هم لذائذ متفاوت است. استنادش به حدیث امام صادق علیهالسلام است.
اوج لذت بهشت؛ تنعّم به معرفة الله
در بهشت، در روضات جنان با اولیای خدا، لذتها یکسان نیست. همه بهشتیاند؛ اما تلذّذشان یکی نیست. بهشتیها لذتی دارند که اوج لذتهای بهشت است. لذتشان چیست؟ امام صادق علیهالسلام فرمود:
«وَلَنَعِمُوا بِمَعْرِفَةِ ٱللَّهِ تَعَالَىٰ وَتَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَن لَّمْ يَزَلْ فِى رَوْضَاتِ ٱلْجِنَانِ مَعَ أَوْلِيَاءِ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شناخت خداوند تعالی متنعّم میشدند و از آن چنان لذت میبردند که کسی که همواره در باغهای بهشت با اولیای خداست.
شناخت خدا. همهاش برمیگردد به همین. حور و قصر و نهر جای خود؛ اوج، معرفة الله است. خدا رحمت کند شهید مطهری را؛ فرمود اسلام در اندیشههاست. نگاه شما به دنیا چیست؟ اصلاً گوش بدهید؛ این حرف خیلی به دردتان میخورد.
نگاه ما به این دنیا در لسانمان مشخص میشود؛ در عملکردمان مشخص میشود. اصلاً اینکه چه فکری میکنیم، افکارمان چیست، کاملاً از لسانمان پیداست؛ از سبک زندگیمان پیداست. به قول امیرالمؤمنین علیهالسلام از چهرههایمان پیداست. معلوم است از چه لذت میبریم. فکر، زبان را میسازد؛ زبان، چهره را لو میدهد. لازم نیست کسی اعتراف کند؛ شاکله خودش را نشان میدهد.
عشقوحالها یکی نیست
الان شما اینجا برای چه هستید؟ شب جمعه است؛ فردا تعطیل است؛ همه دنبال فرصتیاند بروند جایی عشقوحال کنند. عشقوحالها هم متفاوت است.
اگر بپرسم برای چه آمدی اینجا، میگویی آمدم عشقوحال کنم. آن کسی هم که رفته دربند، یا رفته ویلای خصوصی گرفته فلانجا، اگر بپرسی برای چه آمدی، میگوید آمدم عشقوحال کنم. هر دو میخواهند کیف کنند. اما کیفها متفاوت است. چرا شما این را کیف میدانید و او سر سفرهٔ گناه نشستن را کیف میداند؟ همهاش از درونهاست. اسم یکی است؛ مصداق از زمین تا آسمان فرق میکند.
قبلاً گفتهایم: میان مُدرِک و مُدرَک تناسب هست؛ مشاکلت هست، مناسبت هست، میان هر کسی و عملش. مدرِک باید با مدرَک سنخیت داشته باشد وگرنه ادراک رخ نمیدهد. اینکه شما اینجایید، یک مشاکلت، یک مسانخت، یک مناسبت، یک مؤانست و مصاحبتی میان شما و حضرت زهرا سلاماللهعلیها و بچههایش بوده که اینجایید. اگر این نبود، نبودید. باید این را تقویت کنید. این نسبت را ول نکنید؛ این سرمایه است.
بهشت هم همینطور است. میان شما و نعمتهای بهشتی، آن میزان تلذّذ هست که با آنها عجین بودهاید؛ با آنها انس داشتهاید. آنجا هم هر کس به اندازهٔ انس دنیاییاش میچشد؛ نه بیشتر از ظرفش.
بهشت به اندازهٔ انس دنیا
کسی که در دنیا با سیب و گلابی انس داشته، با حوریهای دنیایی انس داشته — اگرچه خط قرمز الهی را رد نکرده، اما همّ و غمش همینها بوده و از همینها لذت میبرده — این یک مسلمان معمولی بوده است. حرامکار نبوده؛ اما افقش همین بوده. او هم در بهشت هست؛ او هم متلذّذ است، متنعّم است. اما به چه نعمتهایی؟ سیب و گلاب و حور و قصر بهشتی.
اما کسی که اینجا مثل شما زانو زده معرفت کسب کند — الان اینجا برای چه آمدهاید؟ حب اهل بیت را درک کند — بهشت چنین کسی هم شبیه همین است. اصلاً میان این دنیا و بهشتِ من و شما هم مشاکلت هست، مناسبت هست. حرف ما این است. دنیا مزرعه است؛ محصول به اندازهٔ بذری است که کاشتهاید. اگر بذرتان معرفت بوده، محصولتان هم معرفت است؛ اگر بذرتان صورت نعمت بوده، محصولتان هم صورت نعمت است.
سخنی که به امیرالمؤمنین میبندند و از او نیست
در راه که میآمدم پسر عزیزم سؤالی کرد؛ سؤال قشنگی بود. چون جوابی که به او دادم به درد همهتان میخورد عرض میکنم.
فرمایشی هست که انتسابش را به امیرالمؤمنین علیهالسلام میدهند؛ در حالی که از امیرالمؤمنین نیست. متن انگلیسی است؛ از اندیشمندان غربی است که به فارسی ترجمه شده. حتماً شنیدهاید. کسی هم شاید بالای منبر گفته امیرالمؤمنین فرموده؛ در صورتی که این هیچجا در مجامع روایی ما از مولاست. شبیهش هست، اما این نیست که مولا فرموده باشد.
میگویند: مراقب افکارت باش که گفتارت را میسازد. مراقب گفتارت باش که رفتارت را میسازد. مراقب رفتارت باش که عاداتت را میسازد. مراقب عاداتت باش که شخصیتت را میسازد. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت را میسازد.
حرف، حرف درستی است. اگرچه بعید نیست آنها اقتباسی از بزرگان دینی کرده باشند. بالاخره مسیحیاند؛ شاید از منابع انبیا استنباط کرده باشند. هرچه بوده. اما آن که امیرالمؤمنین میفرماید این است.
نهانخانهٔ وجود از زبان و رخسار بیرون میریزد
مولا میفرماید هر کسی در نهانخانهٔ وجودش — در سرش، در قلبش، در فکرش — هرچه میگذرد، بالاخره از آنچه بر لسانش جاری میشود و در چهرهاش دیده میشود نمایان است. یعنی هر کسی هر طرز فکری دارد، آن طرز فکر بالاخره بر لسانش جاری میشود و در رنگ و روی چهرهاش پیداست. مشخص است این چه کاره است. لازم نیست پروندهاش را بخوانی؛ خودش را میخوانی.
به قول شاعر: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
کسی که دنبال حضرت زهراست، دنبال بچههای آوارهٔ امام زمان است، عشقش را که ولش کنی میبینی حرم است؛ سر از حرم درمیآورد. اوج عشقش است. پول جمع میکند.
نمیگویم گردشگری نرود، جنگل نرود، دریا نرود، تفریح نه. اینها نه. اما آن هم بهخاطر طبع بدن است؛ طبیعت بدن نیاز دارد برود تنی به آب بزند. یا بچهها هنوز معرفتشان کامل نیست؛ بچهها را مثلاً به موجهای آبی ببرد. بدن حق دارد؛ کودک حق دارد. اما عشقش این است که پول جمع کند یک حرم برود: مشهد، کربلا، سیدالکریم. چنین کسی این مؤانستی که برایش ایجاد شده، آن خاستگاه درونش، از درونش متبلور شده و به این شکل ظهور کرده است.
با حرم کیف میکند. در و دیوار حرم را نگاه میکند صفا میکند. ضریح میبیند عشق میکند. روحش پرواز میکند. اصلاً بچهٔ هیئتی میبیند، مسجد میبیند، صفا میکند. فهمش راحت است. این درونش را دارد میریزد بیرون. چنین کسی لسانش هم همان است که از زبانش جاری میشود: در همین هیئت، در همین کسوت، در همین شاکله. رنگ رخسارش هم همینگونه است.
جستجوهای موبایل و دورهمیها؛ درون بیرون میریزد
الان جوانهای امروزی خیلیهایشان موبایل دارند. چرا یکی از جستجوهایی که در موبایلش صورت داده خبیثترین چیزها را جستجو کرده و یکی پاکترین را؟ آن خبیثات برای خبیثین است و این طیّبات برای طیّبین. تاریخچهٔ جستجو، پروندهٔ باطن است؛ دروغ نمیگوید.
چرا الان اینجا چند تا با هم رفیقید؟ دوتا دوتا، چهارتا چهارتا، پنجتا پنجتا. وقتی پیش هم مینشینید چه میگویید به همدیگر؟ از چه لذت میبرید؟ الان جوانها دور هم که جمع میشوند چه میگویند؟ از چه لذت میبرند؟ از چه حرفهایی کیف میکنند؟ کاملاً معلوم است. درونشان را دارند میریزند بیرون.
حالا الان هیئت است؛ به صورت رسمی منبر است؛ مجبوری بنشینی گوش بدهی. خب تمام که میشود دور هم گرد میگیرید، دور هم جمع میشوید؛ چه میگویید؟ کیف میکنید از چه؟ از چه لذت میبرید؟ منبر که تمام شد، شاکله برمیگردد سر جایش — مگر اینکه منبر در تو کار کرده باشد.
کسی که خیلی راحت مسائل جنسی را بیان میکند، خیلی راحت آمال و آرزوهایش را از این حیث بیان میکند که آرزویم این است که از جهت جنسی فلان، یا اگر یک روزی ازدواج کنم اینطور از جهت جنسی… این قشنگ خاستگاه وجودیاش را — آنچه درونش، مکمن و غیبش است — دارد میریزد بیرون. یعنی خودش را دارد نشان میدهد چه کاره است.
اینهمه حرف مهم، اینهمه حرف بهدردبخور؛ چطور شده با چهار تا رفیق جمع شدهای داری از این حرف میزنی؟ آخر به چه درد کسی میخورد؟ به کسی چه ربطی دارد که تو اگر ازدواج کردی خاستگاهت و همسرت از جهت جنسی چیست؟ آخر این چه حرفی است که مینشینی میزنی؟ چه لزومی دارد؟
این دل مریض است. دل مریض است؛ باید اصلاح شود.
رفاقت جوانان؛ تذکر، نه همصدایی با دلِ بیمار
تو وقتی میشنوی باید چه کار کنی؟ بگویی بهبه راست میگوید، تو هم شروع کنی در راستای همان حرف زدن؟ یا باید جلوی دهانش را بگیری، یا باید تربیتش کنی. رفیق توست؛ تذکر بده. این حرف را نزن؛ در شأن تو نیست. سکوتِ تأیید، شرکت در بیماری است.
هر وقت ازدواج کردی — جوان، نوجوان، انشاءالله ازدواج کردی — آن موقع بنشین پیش آدمی که این کاره است: اهل تحقیق و بررسی، مبانی دینی را خوب شناخته، دین را خوب شناخته و روانشناسی خوبی دارد؛ بنشین زانو بزن. اینکه چگونه اوج لذت را از مسائل زندگیات هم ببری اشکال ندارد. آن هم دستورالعمل اهل بیت است؛ اهل بیت دستور دادهاند. آن هم راه دارد؛ اما به وقتش.
الان باید بنشینی با رفیقهایت — این نوجوانها، جوانها — مراتب ارتقای وجودیشان و رشد وجودیشان را با همدیگر بحث کنند. مثلاً چه رشتهٔ تحصیلی را انتخاب کنند، چه شغلی اختیار کنند، کی ازدواج کنند. اینطور. نه مسائل جنسی. اینها زشت است. اینها در شأن شماها و ماها نیست.
الان خیلی راحت دختر و پسرها در مدارس — میدانم؛ چندین سال معلم بودم — مینشینند از این مسائل برای همدیگر میگویند. اگر کسی دوستدختر و دوستپسر نداشته باشد میگویند این اُمُّل است، این بدبخت است، فلان شده. اصلاً راهش نمیدهند تو جمعهای خودشان.
خب ندهند. آنها بدبختاند. آنها دنیا را همین دیدهاند و بس. آنها کورند. آنها:
«وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ عَلَىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْيًۭا» (اسراء/۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روز قیامت آنان را کور بر چهرههایشان محشور میکنیم.
آنها کور محشور میشوند قیامت. نفهمیدهاند. باطن اشیاء عالم را ندیدهاند؛ اسماء الله را تجلّیکرده ندیدهاند. ظاهر را دیدهاند و گمان کردهاند همهچیز همین است.
اسماء الهی؛ باطن اشیا را از امیرالمؤمنین بخواه
«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آدم نامها را — همه را — آموخت.
آدم، اهل بیت است؛ امیرالمؤمنین است. حقیقت اسماء یعنی باطن اشیا را همه را میداند. اسم، لفظ روی کاغذ نیست؛ حقیقت شیء است. خب تو نمیخواهی زانو بزنی جلوی امیرالمؤمنین به او بگویی باطن این عالم را، باطن دنیا را، به من بگو؛ نشانم بده؟
چرا فرمود:
«لَوْ كُشِفَ ٱلْغِطَاءُ مَا ٱزْدَدْتُ يَقِينًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پرده برداشته شود، بر یقین من هیچ افزوده نمیشود.
اگر پرده بیفتد هیچ بر یقین مولا اضافه نمیشود. پردهها بیفتد یعنی باطن هر چیزی آشکار شود، به یقین علی علیهالسلام اضافه نمیشود. یعنی من و شما اگر بمیریم، به یقین مولا اضافه نمیشود؛ او پیش از مرگ دیده است. چرا؟ چون قرآن میفرماید:
«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پردهات را از تو برداشتیم؛ پس دیدهات امروز تیز است.
وقتی پرده را از جلوی چشمها برداریم، چشم تیز میشود؛ آنقدر که یقین، ندیده بوده این حقایق را. برای غالب ما این تیزی مال بعد از پرده است. برای مولا، پرده از قبل کنار رفته بود.
لقاء الله یعنی این. یعنی الان ببین. لقاء الله یعنی الان ببین. لقاء الله اسم جامع است. یعنی اسماء را — اسماء عینی را و باطنشان را — الان ببین؛ که مثل مولا علی اگر از این دنیا رفتی، نه مثل مولا که بر یقینش چیزی افزوده نشود، حداقل یک یقینی بر بعضی از مسائل داشته باشی. حداقل پنجاه درصد؛ چه میدانم یک درصدی قبلاً برایت منکشف شده باشد. پرده افتاده باشد؛ حقایق را دیده باشی. نگذار همهٔ دیدن برای بعد از مرگ بماند.
الان وقتی خلوت میکنی با همسرت، با بچههایت، با دور و بریهایت، با رفیقهایت، با بچهٔ محلّت، با همکلاسیهایت، با همکارت، چهار تا حرف درستوحسابی بزنی و لذت ببری. نه اراجیف و مسائل بیخود. این لقاء الله یعنی الان ملاقات کن حقایق را. الان باطن اشیا را ببین.
از ایوان طلا تا دیدن باطن؛ وزن اباالفضل
الان گریه کردی برای امیرالمؤمنین؛ جلوی ایوان طلا نشستی برای حضرت زهرا و بچههایش؛ برای قمر بنیهاشم داد زدی. دمت گرم. ای ولا؛ مردانگی. حالا داد بزن که میخواهم باطن اشیاء این عالم را ببینم. گریه مقدمه است؛ مطلوب، دیدن است.
چرا همهٔ شهدا وقت شهادتشان آب خوردند؟ آب خوردند؛ حتی علیاکبر از دست پیغمبر آب خورد. تنها شهیدی که آب ننوشیده اباالفضل است. گفته تا اربابم امام حسین اینور نیاید من آب نمیخورم. نگاه کن؛ وزن را ببین. چرا؟ باطن اشیا را، حقیقت اشیا را میبینند. نه اینکه بقیه نبینند. نه؛ هر کس به سعهٔ وجودیاش. آب را میبینند که چیست؛ تشنگی را میبینند که چیست؛ ارباب را میبینند که کیست. لذا یکی مینوشد و یکی نمینوشد؛ هر دو از روی بصیرت.
شرط رفاقت شهید سلیمانی؛ رفاقت بر مدار لقاء الله
حالا شما نوجوانها که امشب بغل هم نشستهاید — گروه شهید سلیمانی — من توقع دارم این حرفهای بنده را خوب توجه کنید. شهید سلیمانی چهار شرط گذاشته بود برای رفیقهایش. اصلاً قبول نمیکرد کسی رفیقش باشد مگر با آن شرطها. یکیاش نماز اول وقت است. یکیاش نداشتن حقالناس. یکیاش زیارت عاشورای هرروزه. یعنی اگر اینها را نداشت اصلاً طرف را قبول نمیکرد رفیق من باشد. رفاقت بیخطکش، رفاقت نیست؛ همنشینی است.
الان رفاقت شما بر چه مبنایی است؟ اصلاً شرط دارید بر رفاقتتان؟ کو شرطتان؟ شرط شما بر رفاقتتان باید لقاء الله باشد. یعنی دیدن باطن اشیا. یعنی کسی میتواند به من نشان بدهد باطن اشیا را؟ حکمت و عرفان به من بیاموزد؟
«ٱلْعِلْمُ سُلْطَانٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم، سلطنت است.
آن بهترین رفیق است برای من. آن رفیق من است که چشم مرا به حقایق باز کند. نه اینکه وقتی سرم به سنگ خورد بگویم اوه، چه غلطی کردیم، آنجا چه بود، اینجا چیست؛ یک دنیای عجیب جدیدی به رویش باز شود و هاجوواج بماند، مثل بچهای که از رحم مادر میآید بیرون: جیغ، فریاد، ناله. چه خبر است؟ چه شده؟ جای به این خوبی و بزرگی. نفهمیده. نمیفهمد. ندیده اینجا را تا حالا. همینطور که از دنیا میروی، ما هم اینطوری میشویم. اگر اینجا ندیده باشی، آنجا هم اولِ کارت فریاد است.
شرط بگذارید بر رفاقتتان.
جرأت درخواست معارف
چرا جرأت ندارید؟ جرأت داشته باشید. در وقت روضه الحمدلله آهنگهای درخواستی دارید: حاجی این روضه را بخوان، این شعر را بخوان، این سبک را بخوان. در معارف ندارید حاجی؟ آره؛ این هم درخواست است. معارف را هم مثل روضه مطالبه کنید؛ جلسه برای همین است.
والحمد لله گروه هم رفتیم. شب عجیبوغریبی بود؛ همهچیزش: منبرش، روضهاش، مناجاتش. خدا این رفیقهای عجیبوغریب را هم از ما نگیرد.
خاتمه
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.