یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و سلام افتتاحیه
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با استعاذه آغاز میکنیم.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ، وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
لقاء الله، نه لقاء رب؛ الله اسم جامع است
بحث ما لقاء الله است. اصلاً رسالهٔ حضرت استاد همین عنوان را دارد: لقاء الله. لقاء الله است، نه لقاء رب. الله کل است؛ اسم جامع است. رب یک شأن است، یک وجه است، یک اسم مقیّد؛ الله همهٔ اسما را در خود جمع دارد.
امشب میخواهم طوری حرف بزنم که نیمی از جلسه که نوجواناناند هم متوجه شوند. شاید سادهترین مثالی که در این چهلپنجاه جلسه برای بحث لقاء الله زدهام همین باشد؛ تا لبّ مطلب برای همه جا بیفتد که چرا میگوییم لقاء الله، نه لقاء رب. اگر این مثال ساده را خوب بفهمید، بقیهٔ بحث امشب روی همان سوار میشود.
مثال «آقا»: از شأن جزئی تا شأن کلی
یک وقت هست مریض میشوی، میروی دکتر. به دکتر میگویی: «آقا، مشکلم این است.» دکتر را «آقا» صدا میزنی. «آقا» یک لفظ عام است؛ به همهٔ مردها میتوانی بگویی آقا.
میروی سر کوچه، تو بازار، تو خیابان؛ تصادف میکنی، پلیسی را میگیری که لباس پلیسی تنش است، به او هم میگویی آقا. تو کلاس درس نشستهای، به معلمت میگویی آقا. مثل من: من به بابام میگویم «آقاجون». چقدر قدیمها خوب بودند. الان میگویند بابا؛ قدیمها میگفتند آقا، آقاجون، آقاجان. به باباهاشان اینطور صدا میزدند. من هنوز هم به بابام میگویم آقاجون. آقاست آقا.
یک وقت میروی بقالی، میگویی آقا یک ماست میخواهم. این لفظ کل را، این لفظ عام را، به همه اطلاق کردهای. به همه میگویی آقا. اما وقتی به بقال میگویی آقا، منظورت شأنی از شؤون آقایی است که فروشنده است. وقتی به دکتر میگویی، به شأن پزشکی و طبابت او میگویی. وقتی به معلم میگویی، به شأن تولّی علم و ادبآموزیاش میگویی؛ از این حیث که او متولّی ادبآموزی و علمآموزی است.
به بابات که میگویی آقا، آن دیگر خیلی کلّیتر است. به بابات که میگویی آقا، دیگر تو را بابا صدا نمیزنی؛ یعنی آقا در همهٔ شؤون من. اصلاً تو در همهٔ شؤون آقایی. تو همهچیز منی. تو آقای منی. تو صاحب منی. تو آقابزرگ منی. همهکارهٔ منی. صاحباختیار منی.
به بابات هم میگویی آقا، به آن دکتر هم، به آن پلیس هم میگویی آقا. اما به بابات که میگویی آقا یعنی آقا تو همهٔ شؤون من. این فرق لفظ عام است با شأن جزئی.
امام عصر؛ اولی از مؤمنان به جان خودشان
حالا بالاتر از آن هم داریم: آقا امام عصر. امام عصر که دیگر تمام است. ایشون از تو، حتی به جان خودت، از خودت به جان خودت اولی است.
«ٱلنَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» (احزاب/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و اولیتر است.
پدرت اینگونه نیست. پدرت به جان تو اولی نیست؛ ولی امام عصر هست. به او هم میگویی آقا؛ آقاجان به امام عصرت میگویی. اما دیگر آن کلّیترین حالت است.
اگر کسی توانست همانطور که به امام عصرش میگوید آقا — به آن وضع، به آن حال — با این اعتقاد کامل بگوید: «تو از هر چیزی، حتی از جان و نفس خودم، به خودم اولیتری»، این یعنی همان معنای لقاء الله. الله. اگر کسی به این رسید، وقتی بمیرد به لقاء الله میرسد. میشود لقاء الله. چون آن الله دیگر کل است؛ همهچیز را، همهٔ شؤونات را دارد. دیگر یک شأن طبابت نیست، یک شأن فروشندگی نیست، یک شأن رفع تشنگی نیست؛ کلّ شؤون است.
یا اللهِ جزئی و یا اللهِ کلّی
حالا وقتی مریض میشوی میگویی یا الله؛ اما منظورت از این یا الله چیست؟ یا شافی. وقتی تشنه میشوی میگویی یا الله، ولی منظورت یا سقی است. همینطور هر نعمتی را که میخواهی: نعمت دنیایی میخواهی، گرفتاری مالی پیدا کردهای، یا اصلاً مطلق خیر میخواهی:
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، من به هر خیری که بهسویم فروفرستی نیازمندم.
این الله را از شأن اینکه به فقیر لطف میکند میخوانی. یعنی در این شأن میخواهی خیر به تو برسد. اینها میشود شؤونات جزئیّه.
کسی که فقط پی بهشت است، فقط پی بهشت بمیرد، این به لقاء الله نمیرسد که. الله لفظ جامع است، اسم جامع است. آن کس میرود بهسوی اسمای جمالی. کسی که میخواهد از جهنم فرار کند، مثلاً میرود بهسوی اسم «یا دافع»؛ از جهنم فرار میکند. میرود بهسوی یک اسم، دو اسم خدا. یک اسم، دو اسم، هنوز جزء است؛ هنوز کل نیست.
اما کسی که الله را مثل آن آقایی که گفتم میداند — که اصلاً تو همهچیزی، اصلاً چیزی جز تو نیست — وقتی بمیرد به لقاء الله میرسد. دیگر اسم جامع است؛ کل است. سیر ما باید از این جزئها بهسوی آن کل باشد.
جملهٔ امام خمینی: ما هیچیم، هرچه هست تویی
جملهای هست؛ توصیه میکنم این را زیاد گوش بدهیم، از حضرت امام. میفرماید: «خدایا اگر ما جرم و گناه میکنیم، اگر معصیت میکنیم، نادانیم، جاهلیم؛ تو بر ما ببخش.» بعد میفرماید: «ما هیچیم؛ هرچه هست تویی.» خیلی این جمله عجیب است. ما هیچیم، هرچه هست تویی.
اگر کسی به همین برسد، به همین معنا برسد، دیگر وقتی بمیرد به لقاء الله میرسد. دیگر اسم جامع است؛ کل است. اصلاً خدا میخواهد که ما حرکت کنیم از جزء به کل برسیم؛ همانطور که از نقص در سیر استکمالیمان میرویم تا به کمال برسیم. این حرکت، همان لقاء است اگر به اسم جامع ختم شود؛ وگرنه ملاقات یک ربّ مقیّد است، ملاقات یک شأن است.
تفکر، حرکت نفس است؛ ظهور حق در وجود تو
سیر نفس را در نظر بگیرید. شما تفکر را در منطق چه معنا میکنید؟ حرکت نفس. فکر را چه معنا میکنند؟ میگویند حرکت نفس. دقت کنید: حرکت نفس از مجهول به معلوم. از چیزی که نمیدانی، جاهلی، عالم میشوی؛ معلوم میشود برایت. این حرکت نفس است.
این از ملکوت وجودت به تو عارض میشود. ملک تنزّل میکند در ثغر ذاتت؛ در آن کمونِ مکمنِ غیبت؛ در آن بطنان، در باطنترین حالت وجودت که خودت هم از خودت بیخبری. در آن روحت، از آن ثغره — ثغر یعنی پنهانیترین زاویهٔ ذات وجودت — ملک نازل میشود و در ملکوتت به تو میفهماند. مجهول برایت معلوم میشود. تو یک چیز را نمیدانستی؛ حالا میدانی. این دانستن از کجا آمد؟ از خودِ جزئیِ تو که نبود؛ از بالا آمد، در باطنترین زاویه فرود آمد.
این حرکت نفس است که به یک معنا ظهور و تجلّی خدا در وجود تو، یک وجهش همین است. آن هم ظهور حق است. ظهور حق به یک معنا همین است: تو چیزی را میفهمی. این هم ظهور حق است در تو. حرکت نفس است؛ تجلّی خداست در وجودت. درست شد؟ فهمیدن تو، خودش یک تجلّی است.
این در حقیقت سیری است که در وجودت اتفاق میافتد از جزء به کل. از جزء بگویید به کل. اسم کل چه بود؟ اسم جامع چه بود؟ الله بود.
انّا لله و انّا الیه راجعون؛ حسین در آغوش خدا
وقتی میمیریم داریم بهسوی «الیه» میرویم. این «هاء» ضمیر برمیگردد به الله.
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و بهسوی او بازمیگردیم.
یعنی انّا لله و انّا الیه راجعون: بهسوی الله رجعت میکنیم.
الان حسین رفته. من به باباش گفتم اصلاً غصه نخور. ما دلتنگ حسین میشویم؛ به خاطر دلتنگیمان گریه میکنیم. وگرنه حسین رفته الان در آغوش خداش. چه چیزی بالاتر از این؟ مثل اینکه بچهای برگردد که باباش را یک عمری گم کرده، برود در آغوش باباش؛ بد است؟ الان جشن اوست؛ باید کیف کند.
فقط یک مقدار، چون این چیزها در نشئهٔ طبیعت حق و باطل مشوب بوده با هم، ظلمت و نور با هم مشوب بوده، خیر و شر مشوب بوده، قاطی بوده، شب و روز با هم، یک مقدار وقتی یکدفعه از توی تاریکی میروی توی نور، این نور چشمت را میزند. حالت سکرهٔ مرگ، سکرات، بیهوشی. طول میکشد. یکی یک آن، یکی یک روز — البته بحث برزخیاش را میگویم؛ نه یک آن یا یک روز یا یک ماه یا یک سال دنیایی؛ آنوری. طول میکشد تا از آن حالت بیرون بیاید؛ یعنی از برزخش کشیده شود بیرون و راحت شود. وگرنه رفته در آغوش خدا.
تمثیل آغوش مادر؛ وجه بهشت و جهنم
مثل اینکه بچه وقتی برمیگردد در آغوش مادرش، مادرها چطور بچه را بغل میکنند؟ دارد له میکند؛ بچه جیغ میزند. این مادر آنقدر فوران عاطفه دارد نسبت به بچهاش که بچه درک نمیکند. مادر از دلتنگی بچه را له میکند؛ بچه جیغ میزند: آخ، خفه شدم. همان حالت است. بچه رفته در آغوش خداش.
چرا خدا مثال زده مهر و عطوفت خودش به بندگانش را با مهر و محبت مادر؟ فرموده من هزار هزار مرتبه از مهر مادر به تو مهربانترم. خودش مثال زده که ما مثال بزنیم. وقتی بنده میمیرد میرود به آغوش خدا، این حالتش است. حالا آن دلتنگی خدا فشاری است که به بندهاش میدهد؛ هم محبتش است.
اگر این بنده این آغوش برایش آشنا باشد، نسبت به اینکه آشناست با این آغوش کیف میکند، لذت میبرد، سینهٔ پدر و مادرش را پس نمیزند. وقتی درک نمیکند، دست میگذارد روی سینهٔ پدر و مادر و پس میزند؛ چون درک نمیکند، بدش میآید. وجه بهشت و جهنم به یک معنا، تمثیلی که عرض کردم، همین است. به همین راحتی.
ما از جزء داریم میرویم سمت کل. خدا، اولیاء الهی، قرآن، همه آمدهاند ما را به کل دعوت کنند. اصلاً لقاء الله یعنی حرکت از جزء به کل. اگر این حرکت را نفهمی، لقاء الله برایت یک اصطلاح سنگین عرفانی میماند؛ در حالی که امشب میخواهم نازلترین سطحش را بگویم تا همهفهم شود.
نماز جماعت، هیئت و ید الله مع الجماعة
چرا نماز جماعت؟ نسبت به سیر بحث الان باید جواب داده شود. چرا نماز جماعت؟ چون اسمش خودش است: جماعت. جماعت یعنی کل؛ همه جمع شوند. دیگر جزء نباش؛ برو بهسوی کل.
چرا این جمعیّتها، هیئتها، تشکّلها اینقدر؟
«يَدُ ٱللَّهِ مَعَ ٱلْجَمَاعَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا با جماعت است.
ید الله به اتّفاق جماعت است. هرچه ما جمعوجورتر و همدلتر باشیم، امام عصر خوشحالتر است؛ بهسوی کل میرویم. هرچه تجزیه شویم، دور شویم، جدا شویم، امام عصر ناراحتتر است. جزء جزء شدن، هیئت هیئت شدنِ جدا، مسجد مسجد شدنِ جدا، دل دل شدنِ جدا، خلاف این سیر است.
توقیع به شیخ مفید و تجدید بیعت در دعای عهد
مگر خودش به شیخ مفید نفرمود؟ حضرت ولیّ عصر سلاماللهعلیه. نفرمود اگر محبّین و شیعیان ما به آن عهدی که با ما داشتند پایبند بودند و همعهد میشدند، همدل و همعهد میشدند با آن عهدی که هر روز در دعای عهد تجدید عهد میکنی، یُمن لقاء ما از آنان تأخیر نمیافتاد؟
«وَلَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا — وَفَّقَهُمُ ٱللَّهُ لِطَاعَتِهِ — عَلَىٰ ٱجْتِمَاعٍ مِنَ ٱلْقُلُوبِ فِي ٱلْوَفَاءِ بِٱلْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ ٱلْيُمْنُ بِلِقَائِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر شیعیان ما — که خدا توفیق طاعتشان دهد — بر اجتماع دلها در وفای به عهدی که بر عهدهٔ آنان است میبودند، یُمن دیدار ما از آنان به تأخیر نمیافتاد.
هر روز در دعای عهد این بیعت را تجدید میکنی:
«ٱللَّهُمَّ إِنِّي أُجَدِّدُ لَهُ فِي صَبِيحَةِ يَوْمِي هَٰذَا وَمَا عِشْتُ مِنْ أَيَّامِي عَهْدًا وَعَقْدًا وَبَيْعَةً لَهُ فِي عُنُقِي لَا أَحُولُ عَنْهَا وَلَا أَزُولُ أَبَدًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، من در بامداد امروز و تا زندهام از روزهایم، برای او عهد و عقد و بیعتی بر گردنم تجدید میکنم که هرگز از آن برنگردم و هیچگاه دست برندارم.
این هر روز دارم این بیعت را تجدید میکنم. این تجدید بیعت، همین متوجّهکردن خود به آن کل است. حواست جمع باشد. این سیر ماست. یعنی باید به آن سمت حرکت کنیم. دعای عهد فقط یک ذکر صبحگاهی نیست؛ یادآوری همان عهدی است که اگر دلها بر آن جمع شود، یُمن لقاء به تأخیر نمیافتد.
کن فی الناس و لا تکن معهم؛ فرار از جماعت اهل ایمان
کسی که از جماعت فراری است، آدمهایی که منزویاند، بدشان میآید در جماعت اهل ایمان بیایند، اینها مرگ سختی دارند.
من این فرمول را از یکی از اولیای خدا گرفتم؛ تازه موهای صورتم، ریشم درآمده بود. از بچههایم بگیر تا هر رفیقی که خیلی دوستش دارم، این را گفتهام. به شما هم دوباره میگویم. بارها هم پشت این میکروفن گفتهام:
«كُنْ فِي ٱلنَّاسِ وَلَا تَكُنْ مَعَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در میان مردم باش، ولی با آنان نباش.
یعنی دلت با خدا باشد. با مردم باش، اما دلت با خدا باشد نه با مردم.
اما این را بدان: هر وقت دیدی دوست داری از جماعت اهل ایمان فاصله بگیری، بروی دور شوی، از هیئت، از مسجد، از این جماعتها فاصله بگیری، بدت بیاید — این را بدان شیطان به خانهٔ دلت وارد شده. این را بدان. نفوذ کرده. این کار شیطان است. فرار از جماعت اهل ایمان، فرار از کل است؛ و فرار از کل، سختکردن مرگ است.
صفوف فشرده؛ شب، تمرکز و تلطیف سر
اتفاقاً هرچه در جماعت اهل ایمان صفوف فشردهتر باشد بهتر است. چرا میگوید نماز جماعت دوشبهدوش؛ یعنی فاصله نگذارید. اصلاً بروید بخوانید، تعجّب میکنید. ما اینها را رعایت نمیکنیم. پیامبر فرمود صف اوّل تا تکمیل نشده حق نداری صف دوم را در جماعت مسجد تشکیل بدهی.
بعد حالا هیئتهای ما را ببین: از دم در شروع میشود. هیئتهای ما از دم در شروع میشوند؛ میترسند انگار اینجا میخ و پونز گذاشتهاند. بعضی شبها که خیلی شلوغ میشود آنجا به هم میچسبند؛ اینجا بعد خالی است. میگوید صفوف در هم فشرده. اینها چرا؟ برای چیست به نظرتان؟
چرا اینقدر تأکید به شب شده؟ شب تمرکز است. چرا قلب عبارتی از قرآن «وَلْيَتَلَطَّفْ» است؟ تلطیف سر یعنی چه؟ یعنی برو به باطن.
«وَلْيَتَلَطَّفْ» (کهف/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید با لطافت و نرمی رفتار کند. (در بیان استاد: تلطیف سر؛ برو به باطن.)
باطن کلّی است. ظاهر، ظهور باطن است. هرچه میروی تو باطن، کلّیتر است. عالم برزخ کلّیتر از عالم نشئهٔ طبیعت است. اینجا تفصیل است. اینجا فصلفصل است؛ جدا جداست: زندگی من، زندگی تو، بچهٔ من، بچهٔ تو، ناموس تو، ناموس من. آنجا دیگر این حرفها نیست. شب برای همین تمرکز است؛ برای رفتن به باطن است. صف فشرده هم برای همین است: جزءها به هم نزدیک شوند تا کل پیدا شود.
یوم یفرّ المرء من أخیه؛ فرار از انانیّت
«يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ» (عبس/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آدمی از برادر خود میگریزد.
اصلاً همه از هم فرار میکنند. یک معنایش اینطور است. اینطور نگاه کن به قصه. اصلاً فرار از این انانیّتهاست؛ از منها و توها.
میخواهی یک ذرّه بترسانمتان؟ من نباید الان این حرف را بزنم. ما باید سلسله بحثهایی برویم تا با اینجاها برسیم. یک چیزهایی میگویم بعد بعضیها پژمرده میشوند؛ در وادی معنویّت افسردگی میگیرند. یعنی چه حاجی؟ حدیث داریم.
حدیث امام باقر: تا دست در جیب یکدیگر نکنید
آمدند به امام. روایت بسیار محکم و مستند است؛ در چند کتاب روایی آمده. به امام باقر سلاماللهعلیه گفتند: آقا چرا شما قیام نمیکنید؟ تازه آن وقتی که بنیعبّاس و بنیامیّه با هم درگیر بودند؛ فرصتی بود. مثل الان که کشور ما حکومت اسلامی است؛ دیگر بهترین فرصت است که آقا بسمالله بزنیم تو دل صهیونیست، بزنیم تو دل آل سعود. آقا چرا شروع نمیکنید؟ رهبر عزیز اینهمه میلیون آدم دور و برتان، پشت سرشان. امام باقر چرا شما قیام نمیکنید؟
جواب امام باقر خیلی عجیب است. روی این جواب فکر کنیم. کوچکترها گوش بدهند. امام باقر نفرمود چند نفرید، چندتایید. آنطور که امام صادق فرمود گلهای را نشان داد و گفت اگر به اندازهٔ این گله هستید ما قیام میکنیم؛ بعد شمردند دیدند سیزده گوسفند بودند. امام باقر اینطور جواب داد.
فرمود: آیا به جایی رسیدهاید که دست تو جیب همدیگر بکنید، پول بردارید، خرج زندگی خودتان بکنید و ناراحت هم نشوید؟ عجب! گفتند نه آقا؛ این حرفها چیست؟ تهمت سرقت و دزدی میزنند. دست تو جیب برادر ایمانی کردن و ناراحت نشدن؟ امام معصوم این جواب را داده. فرمود تا وقتی به این حالت نرسیدهاید، امیدی به قیام و فرج نداشته باشید.
این یعنی چه؟ به نظر شما این یعنی چه؟ آیا این جز دعوت به کلشدن است؟ یعنی همه یک خانوادهایم. یک وجه، انزل مراتب وجه این روایت این است که پسر نسبی میتواند دست در جیب باباش کند؛ منسوب به اوست، بچهٔ اوست، نسب از اوست. ولی وقتی بالاتر میآیی میبینی نه؛ هم سببی، هم نسبی. همه فرزنداناند. خیلی فاصله داریم.
بعد میگویی لقاء الله؟ بشین سرجایت آقاجون. لقاء الله. عمامه میخواهی؟ عبا میخواهی؟ به قول رهبر یک عبا بیاور تا من این را به تو بدهم. واقعاً ما خیلی فاصله داریم. خیلی. تا جیبها یکی نشده، ادّعای لقاء الله زود است.
تعلّقات دنیا؛ شرمندگی از رفیقی که از فشار اقتصادی رفت
الان علّتش به نظر شما چیست؟ خانمها، آقایون. تعلّقات دنیا. همان که گفتم: پسر من، دختر من، اصلاً من، من. خانهٔ من، ماشین من.
آنقدر من خجالت میکشم که یکی از بچههای این هیئت یک روز از دنیا رفت. هنوز که هنوزه شرمندهام؛ یعنی واقعاً یک سوزی در دلم است به خاطر حرف پدرش. گفتم آخر چرا؟ سنّی نداشت. به من گفت: «حاجی، فشارهای اقتصادی باعث شد پسرم در جوانی سکته کند.» من تو سر خودم کوبیدم. گفتم پس من مرده بودم مگر؟ آخر منی که به درد رفیقم نمیخورم، او از فشار اقتصادی سکته میکند، من چه برادر ایمانی هستم؟ مگر ما یک خانواده نیستیم؟ مگر امام باقر نفرمود هر وقت به جایی رسیدید دست تو جیب هم بکنید خرج کنید و اصلاً ناراحت نشوید؟ یعنی یک جیبید، یک خانوادهاید، یک خرج دارید، یک حقیقت کلّی هستید. ما نمیآییم. پس حالا حالاها بنشینیم تا امام بیاید. هیئت من، من، من. من کیم؟ من چیم؟ پسرم، دخترم.
خدا شاهد است به بعضی از این بچهها یک روزی بعضی از آمال و آرزوهایم را میگفتم؛ میدیدم که تو دلشان دارند به ریش من میخندند. میگفتم آنقدر دوست داشتم برای همین بچههای شماها بروم حسابی تو بانک باز کنم، بیمهٔ عمر و از این کارها، بدون اینکه نه شماها بفهمید نه بچههایتان بفهمند. بعد که حاجیتان مرد ببینند — مثل مادر خدا بیامرز ما که از دنیا که رفت، توی کمدش چقدر دفترچه پیدا کردیم: دفترچههای بانکی و قرضالحسنه، به حساب این و آن باز کرده بود ما بیخبر. پول میریخت برای این، برای آن، برای آن.
یعنی اگر من و شما به بچههای همدیگر به دید بچهٔ خودمان نگاه نکنیم مشکل داریم. ناموس ما، ناموس همدیگر نیست. اگر یکیمان خیری به او میرسد ناراحت شویم — اوه، این که دیگر اصلاً حرف از اسلام نزن. حرف از اسلام شما یکی نزن. اسلامِ ادّعایی، با دلِ تنگ و جیبِ جدا، جور درنمیآید.
اگر خیری به برادر و خواهر ایمانیت میرسد — خانهای میخرد، ماشینی میخرد، طلایی برای رویش میبینی، خدا بچهای به او میدهد تو نداری، یک رشد دنیایی به او میرسد — بعد سختت باشد به جای اینکه واقعاً حالت فرح به تو دست بدهد. همین اخیراً خدا نعمتی به ما داده بود. یکی از رفقای ما تا دید پرید، ناخودآگاه مرا بوسید، گفت خدا را شکر، خدا را شکر. اصلاً میبینی در چهرهٔ بعضیها که انگار به خودش این نعمت رسیده.
یکی پرسید حاجآقا بچهدار شده؟ نخیر. حاجآقا اتفاقاً بچهاش امروز ثقل شده؛ رفته به عالم برزخ.
خستهتان نکنم. این حرفهایی که امشب زدم به نظرم مزه شده و زبده و چکیده و خلاصه و همهفهمترین شبی بود که پیرامون لقاء الله حرف زدیم. دیگر نازلتر از این، سطح پایینتر از این، چگونه انسان بیاید لقاء الله را باز کند. امشب عرفان را از عرش اصطلاحات پایین آوردیم سر سفرهٔ جیب و هیئت و خیریه.
خیریهٔ شب قدر؛ ده نفر و نوجوانان بیتعلّق
ما شب قدر بحث خیریه را مطرح کردیم. این را میخواستم بگویم. بحث تعلّقات: علّت اینکه منم، تویی، اینها چیست؟ تعلّقات ماست؛ علاقههایمان به دنیا. شب قدر آمدیم بحث خیریه را گفتیم.
گوش بدهید این حرف مرا؛ حتی اگر کسی بالا مشغول چای درست کردن است امیدوارم صدایمان به او برسد. این خواهرها. بعداً میرود تو کانال؛ آنهایی هم که از راه دور میشنوند، خوب است بشنوند.
ما حتی برای اوّلین بار گفتیم کسانی هم که از راههای دور دارند از صوت این هیئت، از جلسات این هیئت استفاده میکنند، اگر واقعاً اعتماد دارند و واقعاً ادّعا دارند که دارند رشد میکنند، دارند بهرهبرداری میکنند، خیرشان را به این هیئت و خیریهٔ این هیئت برسانند. هر مقدار که میتوانند در ماه، در توانشان هست، به ما خبر بدهند که ما اینقدر میتوانیم در ماه بدهیم.
من آبروی خودم را آن شب خرج کردم. به نظر شما چقدر آبرو داشته حاجیتان؟ ده نفر. من ده تا آبرو داشتم. یعنی از شب قدر تا حالا ده نفر پیام دادهاند.
جالب است آن شب اوّلین کسانی که استجابت کردند دو تا نوجوان بودند. یکیشان این آقا بود، آقا محسن. حالا راضی نیستم بگویم، اما باید خیر را نشر کرد؛ بدیها را باید پوشاند. آمد گفت حاجی من با بابام صحبت میکنم، هرچقدر توانستم هر ماه میدهم. ولی از این برجنشینهای ما هیچ خبری نشد. یعنی از شاخصِ بلندنشینها هیچ خبری. این نوجوانها. چرا؟ تعلّق ندارند.
دومیش پسر خودم بود، همین علی. حالا حتماً از جیب باباش زده بوده. اما آمد هرچه عیدی جمع کرده بود همه را آن شب داد به من، گفت بابا همهٔ عیدیهایم برای خیریه. من قبول نکردم. گفتم اگر از جیب بابات میبخشی، برگرداندم. گفتم نه. امام فرمود یکدهم. پدر ما، بزرگ ما؛ افراط هم نباید کرد. فرمود یکدهم حقوقت را که سر ماه میگیری — امام به ما بسیجیها فرمود یکدهمش را ببخش. این هم زرنگی اولیاست. چون خدا وعده داده:
«مَن جَاءَ بِٱلْحَسَنَةِ فَلَهُۥ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» (انعام/۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن برای اوست.
به هر حسنه ده برابر برمیگردانیم؛ هم در دنیا هم در آخرت، که هزاران میلیاردها و اصلاً غیرقابل وصف. یعنی تو مثلاً یک تومان میدهی، مطمئن باش ده تومان برمیگردد برایت در همین دنیا.
«وَمَن قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُۥ فَلْيُنفِقْ مِمَّآ ءَاتَىٰهُ ٱللَّهُ» (طلاق/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس روزیاش بر او تنگ گرفته شده، پس باید از همان که خدا به او داده انفاق کند.
هر وقت به سختی و تنگنای معیشت رسیدی، هر مقدار داری، هرچقدر که خدا به تو عطا کرده ببخش. ببین خدا چطور در باز میکند برایت. ما اینها را باور نداریم. حالا به او گفتم نه. نمیدانم چقدر بود؛ گفتم یکدهمش را بده.
بعد یک جوان دیگر، او هم سنّی نداشت. جلوی در مسجد، از منبر که آمدم پایین، آمد. ما هم عجله داشتیم برویم به سحری برسیم. جلوی ما را گرفت همینطور اشک میریخت. گفت حاجآقا این پول دار و ندار من است. شرمندهام که بیشتر از این ندارم. کار کردهام این را جمع کردهام. اصلاً حرفهای شما امشب مرا خیلی تکان داد. اصلاً منو میگویی؟ آنقدر خجالت کشیدم.
من قیامت به خدا میگویم خدایا آبروی من ده نفر بود. دیگر خدا سنگ میزند چوب هم میزند. آبرو بیشتر از این نداشتم دیگر. چرا ما این را اعلام کردیم؟ چون یک خانواده باید باشیم. اگر غیر از این باشد یعنی آن خیریه هم همین نگاه لقاء اللهی است. این را میخواهم جا بیندازم. اگر سختمان است ببخشیم، اگر تنگدلیمان برای بخشیدن، تعلّقات دنیوی باعث شده.
لقاء ربّ ضیق و لقاء الله؛ خدیجه و امام حسن
لذا ما وقتی بمیریم میرویم به دیدار ربّمان.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت کوشندهای، پس او را دیدار میکنی.
ملاقات میکنی آن ربّ ضیق خودت را. حالا الله را که هر کسی زیارت نمیکند. الله را حضرت خدیجه زیارت میکنند؛ هرچه داشت دامن تکانید. امام حسن مجتبی زیارت میکند که سه بار تمام داراییاش را بخشید و پانزده بار بخشی را — حالا میگویند یکسوم از داراییاش را بخشید.
این هم یک بحث لقاء الله است؛ یعنی بحث عملیاتی لقاء الله. اگر سختمان است ببخشیم، اگر تنگدلیمان برای بخشیدن تعلّقات دنیوی باعث شده، وقتی بمیریم الله را زیارت نمیکنیم؛ ربّ ضیق خودمان را ملاقات میکنیم. امشب ما عرفان نظری نگفتیم؛ عرفان عملی گفتیم، حکمت عملی گفتیم. انشاءالله بقیهٔ مبحث و ادامهٔ بحث لقاء الله از حیث درسی و علمیمان که آماده کرده بودم، از «ممد الهمم» علامه مطالبی بگویم، باشد جلسات بعد.
هدیه به حسین حاطف؛ لیلةالدفن شرعی و برزخی
امشب این صحبتهامان و روضههامان، دعا خواندنهامان، این درددلهای پدر پیرتان را برای شما، برادر پیرتان را برای شماها، همه را هدیه میکنم به حسین حاطف عزیزمان و انشاءالله روحش شاد شود.
هر که میتواند امشب نماز لیلةالدفن بخواند. بعداً نگویید حاجی بدعت در دین گذاشت. دقّت بفرمایید. فرمودهاند لیلةالدفن شبی است که میّت دفن میشود. اما از جهت عرفانی، عرفا لیلةالدفن را لحظهٔ ورود شخص به عالم برزخ میدانند. آن لیلةالدفن شرعی است، فقهی است. این هم مثل قبر: این قبر شرعی و فقهی است که فردا حسین قرار است بدنش در خاک دفن شود. اما الان رفته در قبر برزخیاش. یعنی وارد شده؛ لیلةالدفن شده؛ دفن شده در آن بدن برزخیاش. آن بدن برزخیاش قبرش است. بدن برزخیاش هر اتفاقی میافتد — اگر تنگی است، اگر ظلمت است، اگر اذیت است، اگر نیش است، انشاءالله برای حسین نیست؛ اگر انشاءالله همهاش روح و ریحان و رحمت و خوشی است — در آن بدن برزخیاش است که میشود قبر اصلیاش.
پس الان لیلةالدفنش است؛ چون امروز صبح زود، بین الطلوعین، ظاهراً سکته کرده حسین جان. سیوهشت سالش هم بوده. الحمدلله سالم، این یکدفعه. کی گفته ضمانت داده که ما حالا حالا باشیم؟
همه را هدیه میکنیم. هر که توانست هم امشب بخواند هم فردا شب که دفن شد برایش بخواند. فردا هر که دوست داشت برای تشییعش بیاید: قطعهٔ دویستوچهلوهفت؛ دو، چهار، هفت. قطعهٔ ۲۴۷، ساعت حدود ده. گفتهاند حدوداً ده؛ شاید بشود یازده. حدود ده جمع شوید آنجا برای دفنش، حسین جان. حالا تو کانال انشاءالله اعلام میکنیم.
مناجات پایانی
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ ٱلْأَعْظَمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خدای بزرگِ بزرگتر.
الهی، من از شما عذرخواهی میکنم؛ امشب حالم خراب بود، هم صحبتهایم عجیبغریب بود هم مناجات روزهمان؛ ببخشید.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ ٱلْأَعْظَمِ، إِلَٰهِي بِمَوْلَانَا ٱلْحُسَيْنِ سَلَامُ ٱللَّهِ عَلَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خدای بزرگِ بزرگتر. خدایا، به مولایمان حسین که سلام خدا بر او باد.
چند تا هم التماس دعا گفتهاند، هم برگه دادهاند؛ سرطانی التماس دعا گفته. خدایا به آبروی آن زندانی هیئتمان هم که در کشور سوئد اسیر دست آن ناجیبان شده بود چندین سال — الحمدلله خبر خوش شنیدیم از دیپلماتهای وزارت امور خارجه که دارند توافق میکنند انشاءالله آزاد کنند؛ مبادله شود؛ یک نفر از ایران برود آنجا و او آزاد شود. شب بیستوسوم دعایش کردید، قرآن روی سرتان بود؛ انشاءالله اثر کرده.
«إِلَٰهِي بِمَوْلَانَا ٱلْحُسَيْنِ، يَا ٱللَّهُ، يَا ٱللَّهُ، يَا ٱللَّهُ، يَا رَحْمَٰنُ، يَا رَحِيمُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا به مولایمان حسین. ای الله، ای الله، ای الله، ای بخشنده، ای مهربان.
«يَا مُقَلِّبَ ٱلْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَىٰ دِينِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دگرگونکنندهٔ دلها، دلم را بر دینت استوار بدار.
خدایا به الوهیّتت، به الهیّتت، به اللهبودنت قسمت میدهیم ما را به کل برسان. یا الله. ما را به صاحبِ کلمان برسان. یا الله. ما را به القرآن که علم کلّی توست برسان. یا الله. ما را ای خدا به عقل که کلّیترین حالت وجود ماست و پیغمبر درون ماست برسان. یا الله.
خدایا ما را از جزئیبینی، سطحینگری، از تفرّق، از جدایی، از تشتّت، از تنگنظری، از دلبستگی و علقه به دنیا حفظ فرما. یا الله. خدایا زنگارهای قلبیمان را با این جلسات از بین ببر. یا الله. خدایا به ما شدّت تقوا، شدّت بصیرت، شدّت معرفت و خلوص در عمل مرحمت فرما. یا الله. ما را اهل سحر، اهل بیداری شب، اهل نماز اوّل وقت به جماعت بگردان. یا الله.
خدایا تو را به آبروی حضرت زهرا، هر کسی گرهای به کارش است، آبرویش در خطر است، چکش دارد برگشت میخورد، بدهکار حقالنّاس گردنش است، مریض دارد، بچهدار نمیشود، تو خانه مریض دارد، مادرش، همسرش مریض است، بچههایش مریضاند، بیماریهای صعبالعلاج دارند، آنهایی که بیخانماناند، مستأجرند، فشار اقتصادی رویشان است، مقروضاند، بدهکارند، آبرویشان در خطر است، پریشاناحوالاند، غریباند، تو راه ماندهاند، آرزو به دلاند — ای خدا به حرمت صدّیقهٔ طاهره همه را به حاجات قلبیشان برسان. یا الله. ما را با معرفت به کربلا و مشهد الرضا برسان.
«ٱللَّهُمَّ ٱغْفِرْ وَٱرْحَمْ مَن يَقْرَأُ ٱلْفَاتِحَةَ مَعَ ٱلصَّلَوَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بیامرز و رحمت کن کسی را که فاتحه میخواند همراه با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.