یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ادامهٔ حدیث حروف المعجم؛ جمعبندی روایت امام رضا
ادامهٔ بحث لقاء الله را که شبهای جمعه داشتیم، در خصوص روایت شریفی که مولایمان امام رضا علیهالسلام فرمودهاند، امشب به اتمام میرسانیم. شب ولادت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است؛ و همین روایت هم، چنانکه خواهید دید، به خودِ آن حضرت جمع میشود.
اصلاً دلیل ورود ما به این روایت — روایت علی بن موسی الرضا علیهما الصلاة والسلام از کتاب شریف توحید شیخ صدوق علیهالرحمه — این بود که علم حروف در این حدیث واقع شده است. و ما یکی از معانی لقاء الله را عرض کردیم: چشیدن حقایق است؛ ملاقات حقایق است. چون «لقاء الله» است. الله اسم جامع است و همه در اوست: همهٔ اسماء به یک معنا، همهٔ کلمات به یک معنا، همهٔ حروف عالیات تماماً مندمج و مندرجاند در الله. لذا لقاء الله است.
هر مقدار که ما در دنیا حقایق را چشیدیم، رتبهمان نسبت به چشیدن و رسیدن به حقایق پس از مرگ مشخص میشود. برای اینکه بحث شیرینتر شود، نمونهای از روایات را — همین روایت را — روی میز گذاشتیم، چکشکاری کردیم، دربارهاش حرف زدیم. مقداری طول کشید؛ لذا امشب اجازه بدهید روایت را جمع کنیم و تمامش کنیم.
پیرامون شأن نزول حروف بود: حروفی که در عالم هست چه معنایی دارد، چه باطنی دارد، ظاهرش محاکات از چه باطنی میکند؟ اگر یادتان باشد تا «کاف» رسیدیم که حکایت از اسم الکافی حضرت حق میکرد. حضرت اباالحسن علی بن موسی الرضا علیهما الصلاة والسلام فرمودند:
«فَٱلْكَافُ مِنَ ٱلْكَافِي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کاف از «کافی» است — از اسمِ کافیِ حضرت حق.
اینجا توقف کرده بودیم. اجازه بدهید بقیهٔ حروف را امشب یکباره عرض کنیم. تاکنون هر منبر را به یک حرف اختصاص داده بودیم؛ برای اینکه از این طولانیتر نشود، باقی را جمع میکنیم.
حرف لام: لغو افترای کافران
لام از چه حکایت میکند؟ در این روایت شریف، امام رئوف به نقل از پدرشان امیرالمؤمنین، امیر بیان، صلواتاللهعلیه فرمودند:
«وَٱللَّامُ لَغْوُ ٱلْكَافِرِينَ فِي ٱفْتِرَائِهِمْ عَلَى ٱللَّهِ ٱلْكَذِبَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و لام: لغو و بیهودگیِ کافران است در آن تهمت دروغی که بر خدا میبندند.
یعنی از باطلبودن، لغوبودن، بیهودهبودن تهمتهایی است که اهل کفر به حضرت حق میزنند. آنچه آنان میگویند باطل است. گوشتان را به دهان اهل کفر و نفاق و شرک ندهید. یک معنایش میتواند همین باشد: آنچه آنان میگویند لغو است، بیهوده است. چرا عمرت را به بطالت میخواهی بدهی که بنشینی پای صحبت — چه در فضای مجازی و چه در فضای حقیقی — تا ببینی فلانی چه گفت و این چه گفت؟
چقدر عمر ما به بطالت میرود؛ از همین که میخواهیم بدانیم آدمهایی که به فرمایش امام رئوف کافرند و روی حقایق را پوشاندهاند، چه میگویند. به ما چه که آنان چه میگویند و چه میخواهند بگویند؟
متأسفانه گاهی به اسم سیاست — که باید آگاه باشیم از حقایق روز — خیلی از عمرمان به بطالت میرود. باید باخبر باشیم از آنچه امروز در جامعه میگذرد؛ اما نه اینکه همهٔ عمرمان بشود چرخیدن و گشتن در فضاها و کانالهای مجازی که فلانی چه گفت و بهمان چه گفت. جز اینکه عمر را به بطالت بگذراند هیچ نیست. پس لام در این روایت میفرماید: لغو است.
حروف اهلبیت و هفتاد هزار معنا؛ لام و لا إله إلا الله
البته در روایتی دیگر، که شیخ صدوق پس از همین حدیث در توحید میآورد، تعجب نکنید. قبلاً عرض کردهایم: همانطور که قرآن هر حرفش هفتاد هزار معنا دارد، اگر قرآن را به منزلهٔ نفس بگیری، بیانات اهلبیت به منزلهٔ بدن این نفس است؛ یعنی انزلِ مراتب قرآن، بیانات اهلبیت است. لذا حروفی که اهلبیت در کلمات و جملاتشان به کار گرفتهاند، آنها هم هر حرفی میتواند هفتاد هزار معنا داشته باشد.
یک معنایش همین «لغو» است. جای دیگر حضرت فرمودند لام اشاره دارد به «لا إله إلا الله». یعنی لام را در عالم دیدی، در کتاب لام را دیدی؟ حکایت دارد از لا إله إلا الله.
«لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ معبودی جز خدا نیست.
حرف میم: ملک الله یوم الدین
میم از چه حکایت میکند؟ شأن نزولش چیست؟ باطن حرف ظاهریِ میم چیست؟ حضرت فرمودند:
«فَٱلْمِيمُ مُلْكُ ٱللَّهِ يَوْمَ ٱلدِّينِ، يَوْمَ لَا مَالِكَ غَيْرُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس میم: پادشاهی خداست در روز جزا؛ روزی که مالکی جز او نیست.
و میفرماید خدای عزّوجل اشاره میکند به آن آیهٔ شریفه:
«لِّمَنِ ٱلْمُلْكُ ٱلْيَوْمَ ۖ لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ» (غافر/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پادشاهی امروز از آنِ کیست؟ از آنِ خدای یگانهٔ قهار.
میم؛ ملک؛ الیوم. امروز ملک، پادشاهی، سلطنت از آنِ کیست؟ لله الواحد القهار. البته اینجا حضرت میفرماید:
«ثُمَّ تَنْطِقُ أَرْوَاحُ أَنْبِيَائِهِ وَرُسُلِهِ وَحُجَجِهِ فَيَقُولُونَ: لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس ارواح پیامبران و رسولان و حجتهای او به سخن میآیند و میگویند: از آنِ خدای یگانهٔ قهار است.
وقتی خدا این سؤال را میکند، حجتهایش، انبیایش، اولیایش آنجا میگویند: لله الواحد القهار. در روز قیامت آنان میگویند. سپس خدای جلّجلاله میفرماید:
«ٱلْيَوْمَ تُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ ۚ لَا ظُلْمَ ٱلْيَوْمَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلْحِسَابِ» (غافر/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امروز هر کسی به آنچه کرده پاداش داده میشود. امروز ستمی نیست. همانا خدا سریعالحساب است.
خدا سریع حسابرسی میکند و هر کسی به جزای اعمالش میرسد.
سلطنت حقیقی؛ واحدیت و قهاریت محاکات از احدیت
سلطنت و مالکیت عالم نه به صورت اعتباری بلکه حقیقی با الله است؛ چون «لله الواحد القهار» است. این واحدیت حکایت از کثرات عالم دارد. نظام واحدیت کنار «القهار» که میآید، قهاریت و واحدیت با هم — به قول حضرت استاد علامه حسنزاده علیهالرحمه — محاکات از احدیت دارد.
احدیت نظام اقدس است؛ واحدیت نظام قدس، نظام اعلی، اشخص، اشرف. آنجا است که همهٔ این کثرات مندمجاند در او. این دو وقتی با هم میآید نشان از احدیت دارد؛ و دیگر کار تمام است. یعنی هرچه در عالم وجود موجود شده و بهره از وجود گرفته، همه مال خداست؛ نه غیر خدا. ملک عالم، ملکیت، همه با خداست.
آن «له ما فی السماوات وما فی الأرض» هم لامِ ملکیت و مالکیت است؛ نه اعتباری، و نه دو چیز جدا از هم. حتی توحید صمدی را هم در نظر داشته باشیم: یک حقیقت کلیه، بسیطالحقیقه، که همه شؤون او هستند. نه مثل مالکیت ما بر چیزی که میگوییم این یک شخص است که مالک این چیز است — دو چیز از هم جدا. نه. خدا مالک آسمانها و زمین و ما فیها و ما بینهما است؛ اما نه به این معنا که خدا یک چیز باشد و اینها چیز دیگر، و حالا خدا مالک اینهاست و مدبّر اینهاست و تدبیرشان میکند. اصلاً اینها شؤون حقاند که بحثهایش گذشت. تجلّی حضرت حقاند. چیزی جز حق نیست.
«لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (بقره/۲۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست.
مالکیت دست خداست به این معنا بگیرید؛ نه اینکه دو چیز جدا از هم باشند و او جداگانه تدبیر کند. آن میشود توحید عددی.
علت و معلول در فلسفه و عرفان؛ توحید عددی و توحید صمدی
لذا حتی نظام علت و معلولی در فلسفه، وقتی بحث نظام علت و معلولی را میکنی، یک مقدار بوی توحید عددی در آن میآید؛ یک مقدار انگار خالص نیست. ولی وقتی همان نظام علت و معلولی را در عرفان بررسی میکنی میگویی: نه، اصلاً معلول جدای از علتش نیست. این دو جدای از هم نیستند. علتی بود که این معلول هست؛ جدایی و انفکاک میانشان نمیتوان ایجاد کرد. یک حقیقت کلیاند.
اینها آیات اویند، مجالی اویند، ظلال اویند، کلمات اویند، تجلّیات اویند، جلوات اویند، شؤون اویند. یک حقیقت کلی است:
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
همه به حول و قوهٔ الهی است. حتی دزد که میرود دزدی کند، به حول و قوهٔ الهی میرود. پس تکلیف انسانها در اعمال خوب و بدشان چیست؟
انتخاب در قلب اتفاق میافتد. در فعل: لا حول ولا قوة إلا بالله. تمام. فعل به حول و قوهٔ الهی است. آنچه به من و شما منتسب است انتخاب است؛ و آن هم در قلب واقع میشود. اینجا نقطهٔ آغازین یک بحث جدید در هیئت یا زهرا سلاماللهعلیها است که انشاءالله بعد خواهد آمد. در حقیقت دنیای جدیدی به رویتان باز خواهد کرد، با همین منظری که عرض کردم.
انتخاب در قلب؛ غفلت منبرها از حوزهٔ اندیشه
متأسفانه ما بیشتر به کارهای فعلی و عملیات بندگی و افعالمان پرداختهایم؛ نه به اقوالمان، نه به قلبمان، نه به درون. حتی منبرهای ما بیشتر جنبهٔ عملی دارد؛ و آن حوزهٔ اندیشه و فکر و قلب خیلی کممایه است، کمنور است در منبرهای ما — حالا این منبرها چه حکمی باشد، چه موعظه و اقناعی. در هر حال: قلب.
آنجا است که میفرمایند: ما درون را بنگریم و حال را؛ نی برون را بنگریم و قال را. این یعنی همین، عزیز دلم. کاری به ظاهرت ندارند. باطنت چیست؟ انتخابت چیست؟ نسبت به همان، فعالیت ایجاد میشود.
این یک وقت مستقل میخواهد؛ یا حداقل هفتهشتده منبر استخواندار میخواهد تا باز شود. انشاءالله به وقتش دههای پیرامون همین با هم صحبت کنیم. بعد ببینیم ما منبریها — جسارت نباشد — چه جفایی به شماها کردهایم بعضیمان، که بیشتر به عملیات بندگی و فعل و انفعالات پرداختهایم و حوزهٔ قلب را خیلی توجه نداشتهایم.
چون گفتم میخواهیم حروف را تمام کنیم، رد میشوم؛ وگرنه باز هر منبری یک حرف میشود و تمام نمیشود.
حرف نون: نوال مؤمنان و نکال کافران
نون حکایت از چه دارد؟ فرمودند:
«وَٱلنُّونُ نَوَالُ ٱللَّهِ لِلْمُؤْمِنِينَ وَنَكَالُهُ لِلْكَافِرِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نون: بخشش خدا برای مؤمنان است، و عقوبت و نکال او برای کافران.
هر جا نون را دیدید، یکی از وجوهش نوال الهی است: بخشش خدا به اهل ایمان. و نکال یعنی نبخشیدن؛ نکبت و بدبختی است، بیسعادتی است که خدا برای کفار رقم زده. البته این هم مثل قاعدهٔ «اضلال» است: خودش خواست، خودش انتخاب کرد؛ ضلالت و گمراهی و شقاوت را، خدا هم قاعدهٔ اضلال را پیاده کرد. نه اینکه خدا گمراهش کرد. خدا ولش کرد؛ رها کرد در آن وادی.
کلاً نمدّ هؤلاء وهؤلاء؛ امداد به هر دو سو
کلاً آیهٔ عجیبی است. واقعاً اهلش — نه منِ بیسواد — ده منبر با این تکه از آیه باید بروند:
«كُلًّا نُّمِدُّ هَٰٓؤُلَآءِ وَهَٰٓؤُلَآءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّكَ ۚ وَمَا كَانَ عَطَآءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا» (اسراء/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو گروه را از عطای پروردگارت مدد میرسانیم؛ و عطای پروردگارت بازداشته نیست.
خدا مدد میرساند، میکشاند، کمک میکند. به هر طرف بخواهی بروی میکشاندت. حوزهٔ قلبت چه را انتخاب کرده، اختیار کرده، میبردت. در فعلت خدا میبردت. تو انتخابت را درست انجام بده؛ قلبت درست باشد.
علت اینکه خیلیها در وادی ایماناند ظاهراً اما افعالشان الهی نیست، این است که انتخابشان الهی نیست. قلبشان آنور را خواسته؛ اما بر اثر مسائل و مصلحتهای دنیوی، خانوادگی، اجتماعی، فعلاً این سمتاند. یک تکان بخورد میروند آنور. یا بهعکس: انتخابش الهیتِ نظام است، اما بر اثر فشارها، مشکلات، مضیقهها مسائلی هست که ما بیخبریم؛ فعلاً در آن صفحه است اما قلبش اینجاست. اینها یکدفعه با یک تکان، با یک غربال، جایشان جابهجا میشود.
غربال آخرالزمان؛ عاقبت به خیری نتیجهٔ انتخاب قلب
الان هم در حال غربال عجیبی در اجتماع هستیم؛ جابهجاییها. میبینیم خیلیها آنوریاند، یکدفعه متصل میشوند به صفوف اهل ایمان. خیلیها اینوریاند، یکدفعه با یک تکان رفتهاند آنوری شدهاند. واقعاً عاقبت به خیری نتیجهٔ انتخاب قلب است. قلب را باید پایید، خیلی.
آن بحث قلب در قرآن را نمیدانم چه کسانی دنبال کردند: سیصدچهارصد جلسه بحث شد و هنوز وسط راهیم؛ بلکه یکسوم مطلب را گفتهایم. آنها خیلی بهدردبخور بود؛ اما خب چرتمان گرفت سرش، فعلاً متوقف شده.
پس خیلی حواسمان جمع باشد که این غربالکردن در راه است؛ بلکه رسیده است. هرچه به آخرالزمان نزدیکتر میشویم این شدیدتر میشود؛ تا جایی که مولایمان امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام فرمود: مثل این دیگ آش که نخود و لوبیا وقتی زیرشان آتش روشن است چگونه بالا و پایین میشوند، با آتش حوادث روزگار بالا و پایین میشوید. لُتّ و غُربِلتم. قطعاً و قطعاً و قطعاً غربال خواهید شد، خواهیم شد، خواهند شد.
حرف واو: ویل لمن عصى الله
واو:
«فَٱلْوَاوُ وَيْلٌ لِمَنْ عَصَى ٱللَّهَ مِنْ عَذَابِ يَوْمٍ عَظِيمٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس واو: وای بر کسی که خدا را نافرمانی کرد، از عذاب روزی بزرگ.
اللهاکبر. واقعاً آدم باید تنش بلرزد. یک وقت من میگویم وای بر کسی؛ خدا بگوید وای بر کسی. «ویل لمن عصى الله». واو معنای ویل دارد. قرآن هم میگوید:
«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ» (ماعون/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران.
«ٱلَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ» (ماعون/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از نمازشان غافلاند و آن را سبک میگیرند.
وای بر نمازگزاران. عجب! چرا وای بر نمازگزاران؟ چون در نمازشان ساهیاند؛ سحرنمازند، کاهلنمازند؛ نمازشان را جدی نمیگیرند. وای؛ خدا فرموده وای بر آنان.
الان را نگاه نکن که میگوییم وای بر آنهایی که خانه ندارند، مستأجرند؛ وای بر کسی که مرکب خوب ندارد؛ وای بر کسی که قرض و بدهکاری دارد؛ وای بر جوانی که ازدواج نکرد. اینها را بگذار کنار. آنور حرف چیز دیگری است. میگوید وای بر کسی که نمازش را سبک شمرده.
قرة عینی فی الصلاة؛ حشرِ کور
پیامبر فرمود:
«قُرَّةُ عَيْنِي فِي ٱلصَّلَاةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روشنی چشم من در نماز است.
نور چشم من در نماز است؛ یعنی چه؟ به یک معنا دارد میفرماید که اگر کسی نماز نخواند، قیامت کور محشور میشود.
«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ» (طه/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد من روی بگرداند، برای او زندگی تنگی است و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم.
اینها اسراری است که لابهلای کلمات اهلبیت خوابیده: کسی که نماز نخواند آن دنیا مثل بچهای است که از رحم آمده بیرون کورِ مادرزاد؛ تا آخر عمر چقدر زجر میکشد. حالا اگر کسی یک مقداری سو داشته باشد، سو شاید کاهلنماز اینگونه باشد: یک سویی اینور ببیند و آنور نبیند.
لذا جهنم تاریک است، ظلمت است؛ جایی را نمیبیند. اما بهشت یکپارچه نور است؛ بهشتیها میبینند، حتی جهنم را هم میبینند. پس واو یک جلوهاش «وای» است. وای، وای، وای.
حرف هاء: هان علی الله من عصاه
هاء:
«وَٱلْهَاءُ هَانَ عَلَى ٱللَّهِ مَنْ عَصَاهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هاء: بر خدا آسان است آنکه نافرمانیاش کرد.
هی عالم و آدم جمع شوند عصیان کنند، با خدا و دین خدا دشمنی کنند، انبیا را بکشند. در یک روز هفتاد پیغمبر را کشتند، سر بریدند. انبیا را لای تنهٔ درخت گذاشتند و اره کردند؛ بدنشان را اره اره کردند. زنده زنده پوست از سر انبیا کندند؛ چشم درآوردند. سادات بنیزهرا را چقدر در آتش سوزاندند؛ لای جرز دیوار گذاشتند؛ در تنهٔ درخت گذاشتند، قطع کردند، سوزاندند. کارهایی که داعش کرد و اینها — همه بر ضد حضرت حق.
خدا میفرماید: هاء؛ هان علی الله. معذرت میخواهم، غلطی میخواهید بکنید بکنید؛ اینها بر خدا آسان است. شما فکر نکنید به خدا دارید لطمهای میزنید. هیچ چیزی نیست. لطمهای شما بر خدا نمیزنید. هرچه هست به خودتان میزنید.
حرف یاء: ید الله؛ اسم محمد صلیاللهعلیهوآله
و حرف آخر. در جشن امامت امام عصر — که اسم امام مهدی احسن صلواتاللهعلیه را بر اساس علم حروف باز کرده بودیم — آنجا گفتیم یا حکایت از ید الله دارد. به به.
«يَدُ ٱللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا بالای دستهای آنان است.
در همین حدیث:
«وَٱلْيَاءُ يَدُ ٱللَّهِ فَوْقَ خَلْقِهِ بَاسِطَةٌ بِٱلرِّزْقِ، سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یاء: دست خدا بالای آفریدگانش است، گشاده به روزی؛ منزه و برتر است از آنچه شریک میگیرند.
خیلی زیباست. سبحانهوتعالی عما یشرکون. به درک که اهل شرک و کفر بدشان بیاید و چیز دیگری بگویند. سبحانه؛ خدا پاکتر است از این حرفها. باسط به رزق. آن رزقش بسیط است، خدای منّان؛ چون دستش بالای همهٔ دستهاست. دستت را بده به دست خدا، ببین چه میکند برایت.
حالا اسم شریف و عجیب پیامبر:
«سُمِّيتُ فِي ٱلسَّمَاءِ بِأَحْمَدَ وَفِي ٱلْأَرْضِ بِأَبِي ٱلْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آسمان احمد نامیده شدم و در زمین ابوالقاسم محمد؛ درود خدا بر او و خاندانش.
این اسم را شما با همین علم حروف بررسی کنید. تازه یک وجهش؛ یک وجهی که ما در این حدیث بیان کردیم، هزاران وجه دارد. میمش چه بود؟ دو تا میم هم دارد: ملک. الملک لله. تمام سلطنت عالم دست این آقاست. اصلاً سلطنت مال این آقاست؛ و سلطنت از این آقا به ارث رسیده حتی به امیرالمؤمنین.
پیامبر به اصالت طی مسیر کرد؛ بقیه به تبع او
قبلاً عرض کردهایم: حکما و عرفا — امثال ملاصدراها، شیخ طوسیها، شیخالرئیسها، بوعلیسیناها، عرض شود ابنعربیها — همه فرمودهاند که پیامبر تنها کسی است که به اصالت رفت و همهٔ این مسیر را طی کرد؛ تا جایی که از ذات حضرت حق قرآن را تلقّی کرد:
«وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى ٱلْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» (نمل/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا تو قرآن را از نزد حکیمی دانا دریافت میکنی.
علم لدنی و ذاتی حضرت حق را — که همه قرآن است — از حضرت حق گرفت و این را به ارث داد به بقیه. به تبع پیامبر، بقیه این حقایق را گرفتند و این مسیر را طی کردند؛ حتی امیرالمؤمنین؛ حتی آقای ما، صاحب ما، امام زمان ما که تنها امامی است که با بدن عنصری در نشئهٔ طبیعی هستند. حتی ایشان هم به تبع پیامبر. او اصل است؛ بقیه فرع او هستند. اگرچه یک حقیقت کلیاند. این را توجه داشته باشید: یعنی اینها رفتند به آن حقیقت کلیه رسیدند، اما به وساطت پیامبر رسیدند.
متأسفانه توجه ما به پیامبر خیلی کم است؛ خیلی کمتر از اهلبیت دیگر است؛ و این اشتباه است. درست است یک حقیقتاند؛ اما چرا آقای ما، مولای ما، سیدالاوصیا، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب میفرماید:
«أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ صَلَّى ٱللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بندهای از بندگان محمدم؛ درود خدا بر او و خاندانش.
خب یک «عبد» گفتی آقا، بس است دیگر. چرا «عبید» دیگر؟ چرا شدیدش کردی؟ این عبد را شدت دادی: به شدت بندهام. خیلی حرف در آن است. همه را او گرفت. همهٔ راه را او رفت. دست راست کرد، دست بقیه را — حتی انبیا را — گرفت؛ و به وساطت او، او اول کسی بود که به مقام سدرةالمنتهی، به مقام صادر اول رسید؛ به آن رقّ منشور رسید؛ به آن عقل کل رسید که همهٔ حقایق عالم به برزخیت وجود صادر اول در تمام عوالم امکانی ظهور کردند. او واسطه بین حق است و خلق.
صادر اول نفس الرحمن است؛ تکگل عالم نبی اکرم است
صادر اول که نفس الرحمن است، مثل نفس من و تو است که یک نفس بیش نیست. این نفس میزند به مخارج حروف؛ الا ما شاء الله به کثرت کلمات و حروف و ازدواج:
«سُبْحَٰنَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَزْوَٰجَ كُلَّهَا» (یس/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است آنکه همهٔ جفتها را آفرید.
از ازدواج این حروف، کلمات؛ از ازدواج کلمات، جملات و مضامین الا ما شاء الله لا یتناهی ایجاد میشود. یک نفس است. او هم یک نفس زده؛ اما این همه کثرات، برزخ بین حق و خلق است. شوخی نیست.
در قوس صعود، نبی اکرم اسلام، نبی اعظم اسلام رفته و به مقام صادر اول رسیده. لذا همهٔ حقایق عالم شؤون وجودی او هستند. لذا جهنم شده تجلّی جلال او؛ بهشت شده تجلّی جمال او. هرچه هست اوست و همه خلاصه در او هستند. جایگاه خیلی رفیع است. خیلی. پیامبر عزیز عالم که امشب به عشقش آمدهایم.
حالا امام صادق چه جایگاهی دارد که «الآثار الجعفریة» را از حضرت نبی اعظم، در صلوات خواجه نصیر، به کی انتقال دادی؟ به امام عصر. صاحب آثار جعفریه کی بود؟ امام عصر. ببین حضرت صادق هم حالت برزخی، حالت وساطت دارد بین پیامبر و امام عصر ما حتی. یک اثر وجودی نبی اکرم اسلام شده امام صادق. یک اثر وجودیش، یک جلوهٔ وجودیش شده امام عصر ما. شما ببینید چه خبر است.
این است که میگویند تکگل عالم — اینجا عرفا میگویند تکگل عالم نبی اکرم است؛ بقیه عطر او هستند. اینجا میشود فهمید یعنی چه. این است که فرمودهاند خدا یک مهمانی به پا کرده در عالم به عشق نبی اکرم خاتمالنبیین. کسی که مقام ختمی دارد همهٔ حقایق در او جمعاند. ختم کرده دیگر؛ همه چیز را برداشته؛ چیزی باقی نمانده که برندارد. و تازه به سمت اسم مستأثر حضرت حق در حرکت است که مرحوم شیخ اکبر میفرماید بلکه اصلاً اسم مستأثر حضرت حق خود ایشان است. اینها را قبلاً با هم بحث کردهایم؛ یادآوری میشود.
حالا ایشان را حساب کنید چه مقام، چه مرتبتی. همهٔ عالم در وجود او جمع است. لذا بزرگان در یک جمله جمعش کردهاند: خدا به گل روی پیامبر عالم یک مهمانی به پا کرده از آدم تا خاتم — حتی خود خاتم. این را امیدوارم متوجه شوید یعنی چه: خاتم هم در آن است. از آدم تا خاتم به گل روی این آقا مهماناند؛ مهمان سفرهٔ او هستند. تمام شد.
لی مع الله وقت؛ عبد الهو نه عبدالله
«لِي مَعَ ٱللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با خدا وقتی است که در آن نه فرشتهٔ مقرّبی میگنجد و نه پیامبر مرسلی.
برای ما وقتی هست «مع الله»، با الله، که در آن وقت و در آن مقام و در آن تجلّی — بهتر است بگوییم در آن جایگاه، در آن لحظه — نه ملک مقرّبی هست، نه نبی مرسلی. «لی»: برای من. «مع الله وقت».
آیا یا رسولالله شما خودتان نبی مرسل نیستید؟ هستند دیگر. اگر هستند چرا اینجا حضرت فرموده «لا»؟ نفی کرده. مقامی است که نه ملک مقرّب آنجاست. «لا یسعنی فیه»: نفی کرده. در آن مقام، «فیه»، نفی است. در آن مقام لا یسعنی فیه ملک مقرّب ولا نبی مرسل. چرا نبی مرسل که مقام خودش هم هست را برداشته؟ چه شده اینجا که برداشته؟ اصلاً دیگر خودیتی نیست. هرچه هست اوست. لذا تنها کسی که شده «عبدُ الهو»، اوست. بقیه عبداللهاند. شریکبردار هم نیست عبودیتش؛ شریکبردار هم نیست رسالتش.
شهادت: عبده و رسوله؛ عبدیت لا شریک
در مقام شهادت اگر برسی — اگر برسی؛ که ما هر روز داریم به گزاف، معذرت میخواهم خودم را میگویم، به دروغ میگوییم — «أشهد أن لا إله إلا الله». شهادت محل شهود است؛ یعنی دیدم، چشیدم، رسیدم. نه اینکه فهمیدم مثلاً علم فکری. چشیدم.
«أَشْهَدُ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی میدهم که هیچ معبودی جز خدا نیست؛ یگانه است و شریکی ندارد.
شریکبردار نیست الهیت الله. بعد دو مرتبه در خصوص پیامبر اکرم میگوییم:
«وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستادهٔ اوست.
این «عبده و رسوله»؛ این ضمیرها به کجا میخورد؟ ضمیر «هو» به کجا میخورد؟ به الله دیگر. پس اگر الهیت الله شریکبردار نیست، عبودیت و رسالت پیامبر — بلکه بهتر است بگوییم عبدیت پیامبر — هم لا شریک است. عهدی عبدیت پیامبر را نداشته. عبدیت را مخصوصاً میگویم نه عبودیت. میشود کسی خیلی عبادت کند اما عبد نباشد.
عبد را بارها گفتهایم — چند روز پیش هم دوباره در رسانهٔ ملی گفتیم، آنهایی که پیگیرند در کانال دیدهاند —: بر اثر کثرت تردد، جا میاندازد روی زمین و عرب میگوید عبد. آنقدر به سمت حضرت حق در تردد بود و هست که این شاهراه صراط مستقیم شد خودش. اصلاً شد خودش. به مقام صادر اول رسید.
من و شما یک شأنی از شؤون او هستیم. جبرائیل و عزرائیل شأنی از شؤون اویند. اینکه میآید در خانهٔ پیامبر اجازه میگیرد — از احدی اجازه نگرفته — چرا اجازه میگیرد؟ چون شأنی از شؤون وجودی اوست. الان میفهمید. همهٔ عالم شؤون او هستند. ما از آن اصلمان غافلیم.
نماز رسول الله؛ غفلت از اصل
کداممان در زندگیمان نماز پیامبر خواندهایم تا حالا؟ از امام صادق سؤال کرد راوی — و شیخ عباس قمی میفرمود — سؤال کرد: آقا جان نماز جعفر طیّار چگونه است؟ چه قشنگ فرمودند: چرا غافلی از نماز جد ما رسول الله؟ که شاید نه رسول الله یک بار نماز جعفر طیّار خوانده و نه جعفر طیّار یک بار لیاقت داشته نماز رسول الله بخواند.
بخوانید ببینید چه وضعیتی در زندگیتان ایجاد میشود. در وجود خودتان — کاری به زندگیتان نیست — خودتان ببینید چگونه منقلب میشوید. فرمود، قسم یاد کرد: کسی که این دو رکعت نماز پیامبر را بخواند، گناهی بین او و خدا باقی نمیماند؛ مگر مظنون به خدا باشد، یعنی گمان بد به خدا ببرد، که آن دیگر تعطیل است.
چه عظمتی است، چه آقایی است آن کسی که مقام سلطنت در عالم دارد و عالم، عالم آل محمد است. شما همیشه صلیاللهعلیهوآلهوسلم میگویید؛ ولینعمت ما از ایشان یاد میکنید. و سلطان علیالاطلاق عالم.
رضایت در عالم تجلّی امام رضا است
رضایتی در عالم — چه ملک و چه ملکوت — رخ نمیدهد مگر اینکه امام رضا جلوه کرده باشد: تو راضی شدی، او راضی شده. دو تا کبوتر میخواهند با هم ازدواج کنند؛ تا راضی نشوند ازدواج نمیکنند. رضایت بین این دو کبوتر هم در تجلّی رضایتِ مقام رضایت امام رضاست. قطب مثبت و منفی میخواهند به هم بچسبند، جذب کنند؛ اصلاً جاذبه. اینها همهاش رضایت در آن است. تا امام رضا جلوه نکند، رضایتشان به چسبیدن به هم نمیرسد.
چه شیرین که روایت هم از امام رئوف بود و به خود حضرت هم جمع شد. البته این تکهٔ آخرش را هم بگویم؛ بعد حدیث شریفِ فرمایش امام رضا را بگویم. ببینید چه فرمایشی کرده امام رضا در خصوص پیامبر. واقعاً در آن ماندهام.
ختم حدیث: قرآن با همین حروف نازل شد
ثم قال. سپس فرمود امام رضا در انتهای این روایت:
«إِنَّ ٱللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَىٰ أَنْزَلَ هَٰذَا ٱلْقُرْآنَ بِهَٰذِهِ ٱلْحُرُوفِ ٱلَّتِي يَتَدَاوَلُهَا جَمِيعُ ٱلْعَرَبِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدای تبارکوتعالی این قرآن را با همین حروفی نازل کرد که همهٔ عرب آنها را به کار میبرند.
میفرماید امام رضا: خدای منّان همین قرآن را — القرآن، هذا القرآن؛ همین قرآنی که تمام علم حضرت حق که تنزّل پیدا کرده در آن هست — با همین حروف نازل کرده. اصلاً در همین جملهٔ امام رضا غوغاست. با همین حروف همهٔ علمی را که امکان داشت نازل شود، نازل کرده. چرا غافلی از این حروف؟ علم حروف غوغاست.
آن فرمایش که غافل نشوید از سورهٔ حمد: همهٔ سورههای قرآن در آن حرف «فاء» آمده جز سورهٔ حمد؛ و «کل فاء من الآفة». فاء هر جا باشد از آفت است — که بعد گفتیم باشد طلبتان. نمیدانم اصلاً رفتید بررسی کردید که معنای فاء در فاطمه یعنی چه اگر آفت است. آفت است برای دشمنانش؛ یک جلوهاش. آفت است برای هر کسی که علیه فاطمه است. بد آفتی هست. حالا یک جلوهای گفتم، یک جوابکی داده باشیم تا انشاءالله به موقعش. این علم حروف است دیگر. علم حروف چیست پس؟
تحدّی قرآن؛ معجزهٔ باقی
و فرمود — این آیهٔ قرآن را امام رضا فرمودند:
«قُل لَّئِنِ ٱجْتَمَعَتِ ٱلْإِنسُ وَٱلْجِنُّ عَلَىٰٓ أَن يَأْتُوا۟ بِمِثْلِ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِۦ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا» (اسراء/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اگر جن و انس گرد آیند که مانند این قرآن بیاورند، مانندش را نمیآورند؛ هرچند برخی پشتیبان برخی دیگر باشند.
تمام اندیشمندان عالم، همه و همه از اول تا آخر، همه پشت به پشت هم بدهند — بعضهم لبعض ظهیرا؛ ظهر یعنی پشت؛ پشت به پشت هم بدهند — نمیتوانند به مثل این قرآن، بلکه یک سوره، حتی یک آیهاش را بیاورند. نمیتوانند. این معجزهٔ الهی است.
معجزات بقیه همه تمام شد و رفت. یک شقالقمر شد، یک شقالبحر شد. موسی زد، عرض شود شقالحجر شد: دریا شکافت، سنگ شکافت. شتر از دل کوه… اینها همه تمام شد؛ یک تاریخی داشتند، تمام شد. اما این تمامشدنی نیست. این معجزه است.
و چقدر ما متأسفانه زندگیهایمان خالی است از این معجزهٔ نبی اعظم. چقدر در تعلیمات روزمرهمان با بچههایمان قرآن دخیل است؟ چندتامان دغدغه داریم بچههایمان را بگذاریم کلاس قرآن — حالا چه روحانی و روانخوانی، چه تجوید، تا مفاهیم و تفسیر و حفظ، حتی حفظش؟
تعلیم قرآن وظیفهٔ پدر است؛ برزخ و انتظار
چقدرمان بعد در برزخ معطل میشویم. نکنی، بچههایت معطل میشوند. بزرگترین لطف یک پدر به بچهاش تعلیم قرآن است. جزء وظایف قطعی یک پدر است. سه تا وظیفهای که دارد: ادبآموزی، اسم خوب گذاشتن، یکیاش قرآن است؛ تعلیم قرآن. چرا معطل میشوی در برزخ؟
فرمود: به هر میزانی که بچههای اهل ایمان از قرآن به دورند، ملکی مأمور میشود در عالم برزخ. بعضی وقتی که نفس ناطقه اعلام انصراف از بدن کرد و از هم منسلخ شد، جدا شد و رفت، عالم برزخ شروع شد — نه وقتی تو قبر خاکیِ فقهی میگذارنت. آن به قبر برزخی یعنی بدن مثالی. نفس ناطقه وارد آن شد، برزخت شروع شده. ملکی میآید هر مقدار که تو از قرآن به دور بودی و بیخبر بودی شروع میکند تعلیم دادن؛ و هر مقدار که طول بکشد تو در برزخ آنجا گرفتاری، یعنی انتظار برزخی داری. برای بعضیها هفت هزار سال گفتهاند برزخ طول میکشد. حالا نده، تعلیم نده.
اما کسی که کل قرآن را حفظ باشد چه؟ به یک حفظ — که این حفظ نه فقط حفظ ظاهری ها. حفظ ظاهری کمک میکند به حفظ باطنی؛ یعنی عمل به قرآن. کسی که اینطور باشد، به یکباره — بالاخره طفره محال است. باید عالم مثال را که برزخ منفصل و بیرون از ماست برود. نمیشود از عالم مثال عبور نکند و برود به عالم عقول و ارواح و مفارقات، با ملائکه و ارواح انبیا و اولیا محشور شود. نمیشود. باید از برزخ عبور کند. برزخ عالم مثال است. طفره هم که محال است. اما میرود با سرعت نور.
خب این قشنگتر است یا هفت هزار سال، هفتصد سال، هفتاد سال، هفت سال تو برزخ نگهمان دارند پوستمان کنده شود که به تکامل برزخی برسیم؟ چون:
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان به آن دست نمیسایند.
خب این حرفها بد نیست که آدم بشنود. واقعاً خوب نیست آدم این حرفها را بشنود؟ زشت نیست این حرفها را نشنود. جلسات ما صرفاً با تهییج احساسات — که آن هم عشق است؛ با همان ما به اینجا رسیدیم؛ با همان تهییج احساسات و عواطف، با شعر و دستزدن و روضه و اشک رسیدیم به این حقایق — حیف نیست در همان بمانیم و از اینجا غافل باشیم؟
شرفت الصلاة بالصلاة علیه
خستهتان نکنم؛ این را هم هدیه کنم از علی بن موسی الرضا که وعده دادم. ببینید در دعا یک جمله است؛ وقتتان را نمیگیرم، یک جمله است. خواهر و برادر گوش بدهند، کوچک و بزرگ.
دیگر ما بالاتر از نماز نداریم که الصلاة عمود الدین، الصلاة معراج المؤمن. اگر قبول شد همه چیز قبول میشود:
«إِن قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا وَإِن رُدَّتْ رُدَّ مَا سِوَاهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پذیرفته شود آنچه جز آن است پذیرفته میشود؛ و اگر رد شود آنچه جز آن است رد میشود.
الصلاة روح؛ روح ما به نماز ماست. حالا امام رضا در دعایی که بعضی از ما هم در قنوت نمازشان مخصوصاً در وتر میخواندند — در ایمنی از شرّ اعداء — میگفتند:
«صَلِّ عَلَىٰ مَنْ شَرَّفْتَ ٱلصَّلَاةَ بِٱلصَّلَاةِ عَلَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درود فرست بر کسی که نماز را به صلوات بر او شرافت بخشیدی.
اللهاکبر. یعنی خدایا درود و صلوات بفرست بر کسی که صلات را، نماز را، شرافت بخشیدی. یعنی شرافت و بزرگی و عظمت نماز. جایگاه نماز به چیست؟ الان از شما بپرسم: به قنوتش، به رکوعش، به سجودش، به ارکانش؟ نخیر. امام رضا فرمود: صلّ علی من شرّفت الصلاة — صلوات بفرست بر کسی که شرافت بخشیدی الصلاة را، همهٔ نمازها را — بالصلاة علیه: به صلوات بر او.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
الله الله الله. حالا برادرانی که مثلاً در نمازشان صلوات نفرستند — فرقههای دیگر — خب نماز نخواندهاند اینها. انشاءالله که عاقبتمان به خیر باشد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.