ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 045

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

شیخ مفید؛ برادرخواندگی امام عصر و گریه بر قبر

سخن از عظمت کسی است که امام عصر صلوات‌الله‌علیه صورت بر قبر او نهاد و گریست، و او را «برادر» خطاب کرد. شیخ مفید را امام زمان برادر خواند؛ و کسی را برادر خطاب کردن از ناحیهٔ حضرت حجت، خیلی است.

جالب است بدانید حضرت به شیخ مفید فرمودند: ناله‌ها و سوختن‌ها و گریه‌های نیمه‌شب تو را دیدم و تو را محرمِ سرّ خود قرار دادم. عجب. این آقا چندان عظمت دارد که تا حدود دویست سال پس از او — که اعظم فقهای شیعه و امامیه است — کسی جرئت فتوا نمی‌داد؛ جرئت نمی‌کرد فتوا بدهد. این نشان گران‌سنگ بودن جایگاه این شیعه است. این مقدمه را عرض کردم تا بدانید نقل از چه کسی است. عظمت شیخ مفید فقط در فقه و کلام نیست؛ در این است که صاحب امر او را محرم سرّ خود خوانده و بر قبرش گریسته. وقتی امام زمان کسی را برادر خطاب می‌کند، دیگر نوبت ما نیست که با ترازوی کوته‌فکری خود جای او را اندازه بگیریم.

«لِلْأَخِ ٱلسَّدِيدِ وَٱلْوَلِيِّ ٱلرَّشِيدِ ٱلشَّيْخِ ٱلْمُفِيدِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به برادر استوار و دوست رشید، شیخ مفید.

توقیع شریف؛ فأما الحوادث الواقعة

شیخ مفید در توقیع شریفی — دست‌نوشته‌ای که از دست امام عصر دریافت کرد — یکی از مطالب بسیار مهمی را از آقامان حجت‌بن‌الحسن شنید؛ همان آقایی که امشب به خاطر او اینجا جمعیم. حضرت فرمودند:

«فَأَمَّا ٱلْحَوَادِثُ ٱلْوَاقِعَةُ فَٱرْجِعُوا فِيهَا إِلَىٰ رُوَاةِ أَحَادِيثِنَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما حوادثی که واقع می‌شود، در آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید.

در هر حادثه‌ای که واقع می‌شود — الان مثل همین حوادث کنونی و همین فتنه‌ها — چه کنید؟ فرمود: در این حوادث رجوع کنید به کسانی که راویان احادیث ما هستند.

عزیز زهرا، قوربانت برویم آقا جان. خیلی‌ها الان راوی حدیث شمایند. خیلی‌ها مدعی‌اند که روایت‌گر احادیث اجداد شمایند. خیلی‌ها در لباس پیغمبرند. می‌شود بهتر ما را راهنمایی کنید آقا جان که گمراه نشویم؟ در همین اغتشاش‌ها و گرفتاری‌هایی که برای مملکت پیش آمد، یکی از دلایلش — متأسفانه — سردمداری و جلوداری عالم‌نمایانی بود که از انگلیس و از بیگانه دلار می‌گیرند و پول می‌گیرند. این دیگر محرز است. رهبر عزیزمان در سخنانش فریاد زد که چگونه شما دست‌های بیگانه را نمی‌بینید. واقعاً یا آدم باید کم‌عقل و بی‌هوش باشد، یا معاند باشد که این هوش‌زدها را نفهمد. لباس پیامبر به تن کردن کافی نیست؛ راوی حدیث بودن ادعا می‌خواهد و ادعا بدون آن نشانه‌هایی که خود حضرت گذاشته‌اند، رهزن است.

پس جلوداری بعضی از علما. یابن‌الحسن، برای ما راه‌گشایی کن؛ نشانه‌ای بده که بدانیم پشت سر که راه بیفتیم. الحمدلله حضرت همان‌جا در آن توقیع مبارک، کاملاً روشن و مشخص کردند. حوادث واقعه همین فتنه‌هاست؛ همین بزنگاه‌هایی که آدم نمی‌داند دست کی را بگیرد. حضرت نفرمودند به احساسات رجوع کنید، به رسانه رجوع کنید، به جیب رجوع کنید. فرمودند به راویان احادیث ما. بعد هم معلوم کردند آن راوی کیست، تا هر لباسی ما را نفریبد.


نشانه‌های راوی حدیث؛ فقیه، مخالف هوا، مطیع مولا، صائن نفس

اول فرمودند فقیه‌اند. جالب است: علی‌رغم احترامی که ما برای پزشک‌ها و طبیب‌ها و مهندس‌ها قائلیم، حضرت نفرمودند مهندس باشد یا طبیب باشد. نه؛ فرمودند فقیه‌اند. فقیه یعنی کسی که تفقّه در دین دارد؛ یعنی فهم عمیق دینی. دین را عمیق فهمیده، نه سطحی. دین‌شناس است؛ عالم است بلکه اعلم است. این یک نشانه.

«ٱلتَّفَقُّهُ فِي ٱلدِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فهم عمیق دین؛ دین را از روی تفقّه دریافتن، نه از روی سطح.

حالا پسر فاطمه، قوربانت برویم آقا جان. الان خیلی‌ها ادعای عالم بودن دارند. خیلی‌ها دفتر و دستک زده‌اند و حتی ادعای مرجعیت دارند. بالاخره تشخیص ما چگونه باشد؟ حضرت خصوصیت‌های مختلفی شمردند. مهماتش یکی این است:

«مُخَالِفًا عَلَىٰ هَوَاهُ، مُطِيعًا لِأَمْرِ مَوْلَاهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مخالف هوای نفس خود باشد، و فرمانبر امر مولای خویش.

مخالف هوای نفسش باشد؛ مطیع امر مولایش باشد. نه مطیع امر موالی امروزی — عذر می‌خواهم — دست‌نشانده‌های قدرت‌های بزرگ، یا خودِ آنان مثل آل سعود. آنها هم ادعای دین‌داری و علم به دین دارند، اما شده‌اند گاو شیردهٔ شیطان بزرگ. این «مطیعٌ لأمر مولاه» که نشد.

و نیز:

«صَائِنًا لِنَفْسِهِ، حَافِظًا لِدِينِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس خود را نگاهبان باشد و دین خود را پاس دارد.

خیلی مهم است: نفسش را توانسته باشد حفظ کند. این همان روایت معروف منسوب به امام عسکری علیه‌السلام است که می‌فرماید:

«فَأَمَّا مَن كَانَ مِنَ ٱلْفُقَهَاءِ صَائِنًا لِنَفْسِهِ، حَافِظًا لِدِينِهِ، مُخَالِفًا عَلَىٰ هَوَاهُ، مُطِيعًا لِأَمْرِ مَوْلَاهُ، فَلِلْعَوَامِّ أَن يُقَلِّدُوهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما هر کس از فقیهان که نفس خود را نگاهبان باشد، دینش را حفظ کند، با هوای خویش مخالفت ورزد و فرمان مولایش را اطاعت کند، بر عامه است که از او تقلید کنند.

الان نگاه نکنید که یک عالم دنبال پیغمبر است. نگاه نکنید من و شما پدر و مادری همین‌گونه در رحم و صلب پذیرفتیم؛ آن هم سرّی دارد. این‌طور نیست که سرخود پذیرفته باشیم. بعضی اصطلاحاً می‌گویند «شکمی پذیرفتند»؛ نه، اینها هم اسراری دارد.


طیبات برای طیبین؛ زمین وجود باید پاک باشد

«ٱلْخَبِيثَٰتُ لِلْخَبِيثِينَ وَٱلْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَٰتِ ۖ وَٱلطَّيِّبَٰتُ لِلطَّيِّبِينَ وَٱلطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَٰتِ» (نور/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پلیدان از آنِ پلیدان‌اند و پلیدان از آنِ پلیدان؛ و پاکان از آنِ پاکان‌اند و پاکان از آنِ پاکان.

بله؛ همان‌طور که خبیثات برای خبیثین است و خبیثین برای خبیثات، طیبات برای طیبین است و طیبین برای طیبات. کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ کند همجنس با همجنس پرواز.

«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را مس نمی‌کنند.

عجب. اصلاً نمی‌شود: اگر زمین وجود من و شما پاک نبود، محبت اهل بیت و ولایت آنها وارد نمی‌شد. اما حالا نگاه به خودمان نکنیم.

خیلی‌ها در دورهٔ امروز با تحقیق و تفحص، سال‌ها زندگی‌نامهٔ پیغمبر را بررسی کرده‌اند تا یک خطا پیدا کنند؛ نکرده‌اند، نتوانسته‌اند. در خودِ دورهٔ پیغمبر هم خیلی‌ها بالاجبار سر تعظیم فرود آوردند در برابر پیغمبر و اهل بیت. به چه جهت؟ به جهت اینکه هرچه نگاه کردند یک نقطه — حالا به قول دشمنانِ رهبر، یک نقطهٔ خاکستری — نتوانستند پیدا کنند در زندگی رهبر ما؛ چه برسد به اهل بیت. اگر پیدا می‌کردند کار تمام بود؛ اصلاً نه دشوار، تمام.

پس این «مطیع الأمر مولاه» خیلی مهم است؛ «مخالف الهوی» خیلی مهم است.


ما عبادات را از کدام عالم می‌گیریم؛ کرنش مفاخر در برابر ولی فقیه

من از شما سؤال می‌کنم: کدام‌یک از ما امام عصر را دیده‌ایم؟ کدام‌یک از ما کمّ‌وکیف عبادیاتمان را — همین شریعت‌مان را: چگونه نماز بخوانیم، چگونه روزه بگیریم، چگونه وضو بگیریم، زکاتمان چیست — مستقیم از امام عصر صلوات‌الله‌علیه اخذ کرده‌ایم؟ همهٔ ما از علما و بزرگانمان که اعتقاد پیدا کرده‌ایم پشت سر ولی عصرند، اینها را اخذ کرده‌ایم. یعنی آنها حق دینی و حق حیات بر گردن ما دارند، بزرگان ما.

بعد می‌بینیم میان همین بزرگان — همین‌هایی که خط مقدم تلقّی حقایق دینی از عالم قدس بلکه اقدس‌اند — می‌روند در برابر بزرگی مثل رهبر ما کرنش می‌کنند؛ سر تعظیم فرود می‌آورند.

شما جامع‌الاطراف‌تر از آقای جوادی آملی را در معاصر، بعد از رحلت حضرت استاد کل علامه حسن‌زاده، دارید؟ جامع‌الاطراف‌تر از علامه حسن‌زاده داشتید یا نه؟ در همهٔ حیثیات: فقه و حکمت و عرفان و تفسیر. خب نمی‌بینید؟ چشم‌ها را باز کن ببین بزرگان و مفاخر روزگار چگونه کرنش می‌کنند در برابر این عالم دینی، این رهبر فرزانه. اگر آنها که از ما عالم‌تر و پاک‌تر و استاددیده‌ترند سر تعظیم فرود می‌آورند، تکلیف ما که از سفرهٔ آنها می‌خوریم چیست؟

اینها شعار نیست. کسی همین‌طور از روی احساس و عواطف، یا به قول بعضی‌ها بخواهد جیبش را پر کند — الان اصلاً از این حرف‌ها خبری نیست. اتفاقاً کسانی که دنباله‌رو انقلاب‌اند بیشتر پا برهنه‌اند؛ و آنهایی که نق می‌زنند بیشتر آنهایی‌اند که جیبشان پر است. واقعاً اینها شعار نیست؛ حقایقی است که داریم می‌بینیم.

وقتی بزرگان ما کرنش می‌کنند، چگونه است که ما — من نمی‌دانم بر چه اساس و بر چه برهانی — اگر زمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودیم چه می‌کردیم؟


اگر بعد از کربلا بودیم؛ بیست نفر و ارتداد پس از حسین

زمان امام سجاد علیه‌السلام، بعد از واقعهٔ عاشورا، چه می‌کردیم؟ حضرت فرمود در کل این سرزمین بیست نفر بلکه کمتر ما را دوست داشتند. امام سجاد فرموده؛ یعنی همه مرتد شدند بعد از قصهٔ کربلا. گفتند تمام شد؛ حسین را با خاک یکسان کردند.

استغفرالله. یک مقدار مشکلات برای ما و مملکتمان پیش می‌آید — تازه فارغ از آن اقتدار که الحمدلله رهبرمان دارد — همین مشکلات که پیش می‌آید می‌گوییم: آخه این چه دینی است، این چه انقلابی است؟ مشکوک می‌شویم. آن روز ظاهر کار با یزید بود؛ حسین روی خاک بود و آنها روی تخت. اگر ملاک، ظاهرِ پیروزی و شکست باشد، بعد از عاشورا باید خط را عوض می‌کردیم. خیلی‌ها همان کار را کردند. امروز هم اگر ملاک، هیاهوی چند هفته باشد، همان اشتباه تکرار می‌شود.

واقعاً اگر ما بعد از قصهٔ کربلا بودیم چه می‌کردیم؟ در آن مجلس، آن ملعون به دختر امیرالمؤمنین گفت: دیدی خدا با حسینت چه کرد؟ و ظاهراً هم داشت درست می‌گفت. ظاهراً داشت درست می‌گفت که اباعبدالله را با خاک یکسان کردند؛ چیزی از آقا دیگر باقی نماند. غیر از این است؟ خیلی‌ها آنجا برگشتند گفتند: این اگر امام بود — عذاب الله؛ امام عصر من را ببخش — این اگر امام بود، اگر به حق بود، این چه بلایی بود سرش آمد؟ این چه اتفاقی بود؟ نتوانستند هضم کنند.

و الان که اصلاً قابل قیاس نیست قصهٔ ما با زمان کربلا. ماشاءالله در اوج عزتیم. انقلاب در اوج عزت است. ما مشکلات بسیار پیچیده‌تر از آنچه الان پیش آمد در انقلاب داشته‌ایم و به فضل الهی پشت سر گذاشته‌ایم.


تا رهبر سخن نگفته؛ من که باشم که تحلیل کنم

حالا شما نگاه کنید همین فرمایشات رهبر عزیزمان را. خیلی‌ها به من — از همین هیئت و جاهای دیگر، صدا و سیما این‌ور آن‌ور — می‌گفتند حاج‌آقا شما هم یک تحلیلی بفرمایید؛ دوست داریم تحلیل شما را هم بشنویم. گفتم ما که باشیم؟ هنوز رهبر عزیزمان حرف نزده. من خیلی شرمنده‌ام در برابر امام زمان و این منبر و رهبرم که الان دارم با این سطح پایین حرف می‌زنم. خیلی. چه کنم؟ گاهی دستِ بالا بسته می‌شود. تا ولی حرف نزده، تحلیلِ من و امثال من نه تنها لازم نیست، گاه زیان است. ما که باشیم که پیش از فصل‌الخطاب برای مردم افق تعیین کنیم؟


منظومهٔ ملاهادی و اعادة المعدوم؛ واعظ من نفسه

واقعاً یاد فرمایش حضرت استاد علامه افتادم. می‌فرمود من نوجوان که بودم این منظومهٔ حاج ملاهادی زیر بغلم بود و می‌خواندم. یک آقایی یک‌دفعه ما را دید؛ از این آدم‌هایی بود که متوجه نشده بود حکما و عرفای ما حرفشان چیست. برداشت کرده بود. تا منظومه را زیر بغلم دید گفت این چیست می‌خوانی؟ بده ببینم. گرفت و باز کرد. یک جایش را نشان داد که مثلاً می‌گفت:

«إِعَادَةُ ٱلْمَعْدُومِ مُمْتَنِعَةٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بازگرداندنِ معدوم ممتنع است.

نمی‌شود معدوم را بازگرداند. مرگ را مساوی با عدم می‌گیرد؛ می‌گوید جسم ما که معدوم شد دیگر اعاده نمی‌شود. می‌گفت ببین اینجا چه نوشته: دارد منکر معاد می‌شود؛ عودت ما را منکر شده. نفهمیده بودند حرف ملاهادی چیست. با یک جمله حکیم را متهم به انکار معاد کرده بودند. جو غالب همان بود: حمله به حکما و عرفا.

خلاصه علامه خودشان می‌فرمودند خب من هم نوجوان بودم؛ خیلی به‌هم ریختم. بعد دیدم جو غالب آن موقع این‌طور است: همه بر علیه حکما و عرفا، ملاصدراها و شیخ‌الرئیس‌ها حرف می‌زنند؛ و من مانده بودم. یک چیزی، یک خلوتی که تلقّی از حضرت حق بود، ما را نجات داد. چه؟ همان که الان مبنای بحثم قرار داده‌ام.

فرمود نشستم فکر کردم به خودم. خیلی خوب است آدم این‌طور «واعظ من نفسه» داشته باشد؛ گاهی بنشیند خودش را موعظه کند.


سه حاجت مؤمن؛ حدیث امام جواد

امام جواد علیه‌السلام فرمود سه خصلت است از واجبات؛ یعنی احتیاجات مبرم و مهم مؤمن:

«ٱلْمُؤْمِنُ يَحْتَاجُ إِلَىٰ ثَلَاثِ خِصَالٍ: تَوْفِيقٍ مِنَ ٱللَّهِ، وَوَاعِظٍ مِن نَفْسِهِ، وَقَبُولٍ مِمَّن يَنْصَحُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن به سه خصلت نیازمند است: توفیقی از خدا، واعظی از درون خویش، و پذیرفتن از کسی که او را اندرز می‌دهد.

توفیقی که برایش نازل شود، واقعاً. توفیق نباشد آدم پایش به اینجاها وا نمی‌شود. این‌طور نیست که «کجایی؟ نیستی». لیاقت می‌خواهد. این شعار نیست.

و واعظ من نفسه. و قبول ممن ینصحه: یعنی هر بچه هم نصیحتش کرد قبول کند. نصیحت خیرخواهی است دیگر.


نقشهٔ راه علامه؛ تو عالم‌تری یا او؟

آنجا فرمود نشستم فکر کردم: آقا تو عالم‌تری یا شیخ‌الرئیس و ملاصدرا؟ تو عالم‌تری یا ملاهادی سبزواری؟ خب معلوم است آنها. تو پاک‌تری یا آنها؟ خب معلوم است آنها. تو استادهای برتر و بالاتر و بهتر دیده‌ای یا آنها؟ خب معلوم است آنها. هرچه نگاه کردم دیدم از هر حیث آنها از من سرند. پس من برای چه شک کنم؟ چرا مخالفت کنم؟

بابا ما چرا نمی‌خواهیم بنشینیم یک مقدار با درون خودمان مبارزه کنیم؟ با همین نقشهٔ راه علامه. هرچه می‌خواهند بگویند پشت سر رهبرمان بگویند. خب آیا تو عالم‌تری یا آقا رهبر؟ آیا او پاک‌تر است یا تو؟ آیا او استاد دیده است یا تو؟ آیا اساتید او برتر بودند یا تو؟ همین‌طور بنشین فکر کن؛ بعد می‌بینی شیطان گولت زده، اغوا کرده، کشانده‌ات آن طرف؛ حواست نیست، حالیت نیست. آخه من نمی‌دانم دیگر چه باید گفت. این همان واعظ من نفسه است که امام جواد علیه‌السلام از واجبات مؤمن شمرد. اگر این خلوت را با خود نکنیم، هر شبهه‌ای ما را جابه‌جا می‌کند.

واقعاً صحبت‌ها را من با تمام وجود می‌گویم. الحمدلله والمنه حداقل در این قصه اهل شعاربازی و سازمان تبلیغات راه انداختن و احساساتی حرف زدن نیستم. ما یک بچهٔ لاتی بودیم در همین نظام‌آباد و در همین کوچه‌پس‌کوچه‌ها؛ شهدا گوشمان را گرفتند آوردند سر این سفره. سعی کرده‌ایم در این قصه پز ندهیم و شعاری حرف نزنیم؛ همان که هستیم نشان بدهیم. دکوری رفتار نکنیم؛ تصنّعی نباشیم. این سعيمان بوده، الحمدلله؛ مخصوصاً در خصوص انقلاب و رهبر. اگر حرفی می‌زنم از روی سازمان تبلیغات و احساساتِ فصلی نیست؛ از روی چیزی است که با گوشت و پوست چشیده‌ایم.


هیئت در فتنه؛ نوحهٔ حماسی تا ظهر عاشورا

الان مثلاً برند شده — و بد هم نیست — مداحی انقلابی، مداحی کوبنده و حماسی. ولی آن موقع که هیچ‌کس از این کارها نمی‌کرد یادتان هست: در فتنه هیئت ما را تهدید کرده بودند هر شب؛ نوه‌هایمان را تعقیب می‌کردند. هیچ هیئتی هیچ‌جا این‌طور نبود. هر شب نوحه و سینه‌زنی و شور ما حماسی بود؛ با ارزش‌های انقلاب و امام و شهدا بود، تا حتی ظهر عاشورا. یک عده از هیئت ما رفتند گفتند آقا به امام حسین کو؟ نمی‌فهمیدند.

خب بحث ما چه بود؟ اینکه بنشینیم در خلوتمان فکر کنیم. واقعاً این صحبت‌هایی که با تمام وجود از آقا شنیدیم، از رهبر عزیزمان شنیدیم، یک فصل‌الخطاب نبود؟ واقعاً آرامش به شما القا نشد؟ امید تزریق نشد؟


این‌همه خیانت به آقا؛ یک کلمه از خودش دفاع نکرد

این‌همه پشت سر آقا جنایت شد، خیانت شد، ظلم شد به خود آقا. یک کلمه از خودش دفاع کرد؟ چهار تا کلمه شما پشت سر من حرف بزنید، می‌آیم اینجا می‌نشینم از خودم دفاع می‌کنم؛ دامنم را از آلودگی‌ها جمع می‌کنم؛ می‌گویم نه، شما غلط کردید پشت سرم. این‌همه پشت سر آقا — خارج و داخل — حرف زدند. یک کلمه آمد از خودش حرف بزند، دفاع کند؟ فقط گفت به ملت ظلم شد؛ به نیروی انتظامی ظلم شد؛ به سپاه ظلم شد. از خودش هیچ نگفت. آبرو، جایگاه، تهمت‌هایی که به شخص او زدند — هیچ. ظرفِ ولایت این است؛ نه آن کم‌ظرفیتی که تا چهار کلمه پشت سرمان می‌گویند، منبر را مبدل به دفاع از خود می‌کنیم.

ببین یعنی چه؟ آن هم در آن جایگاه؛ در آن جایگاهی که می‌تواند بزرگ‌ترین استفاده‌ها را به نفع خودش بکند و توجیهش هم بکند: بگوید آقا کسی مرا بزند نظام را زده. من هیچ‌وقت یک بار به شما نگفتم راضی نیستم کسی غیبت مرا بکند چون آبروی من گره خورده با اسلام، با هیئت یا زهرا. این‌قدر کم‌ظرفیتم. می‌گویید یک بار آقا این حرف‌ها را زده؟


هنرمندان و ورزشکاران؛ با شرف

بعضی‌ها تا مثلاً یک ورزشکار، یک هنرمند، یک خطایی می‌کند همه را می‌کوبد: آ این سلبریتی‌ها، آ این ورزشکارها، آ این هنرمندا فلان‌اند بسارند. شروع می‌کند به همه. آدم‌های خوبی هم هستند، اما اینها الگو نیستند برای ما.

بعد شما ببین رهبر — خداوکیلی — چقدر جامع، چقدر هوشمندانه حرف زد؛ بخصوص همین‌ها. در عین حالی که عدهٔ آنهایی که حرف ناصحیح زده بودند را خیلی کم معرفی کرد — که به واقع هم این‌چنین است — گفت سه چهار نفر حرفی زدند، ارزشی ندارد. هم تو دهن آنها زد که شما اصلاً ارزشی ندارید، هم عزت داد به جامعهٔ هنرمندان و ورزشکاران. گفت جامعهٔ ورزشکاران و هنرمندان آدم‌های پاک‌اند، خوب‌اند، باشرف‌اند. خیلی جملهٔ «باشرف» آقا جالب بود؛ چون در شعارهاشان «بی‌شرف بی‌شرف» به همه بسته بودند، و آقا چقدر جالب و شیرین: اینها باشرف‌اند.

اصلاً هرچه فکر کردم دیدم جز اینکه اینها القائات حضرت حق و حضرت حجت به قلب نازنین رهبرمان باشد، این‌چنین مدیریت کردن این بحران چیز دیگری نیست. نیست؛ نمی‌تواند باشد. هم امید را تزریق کند، هم یکپارچگی را حفظ کند، هم تو دهن دشمن بزند، هم این‌قدر مقتدرانه.


تحلیل‌گران که گفتند تمام شد؛ پشتوانهٔ ایستادن رهبر

خیلی‌ها گفتند اصلاً تمام شد کار نظام. باور کنید من پای تحلیل خودم هیچ حرفی نزدم؛ مخصوصاً. علی‌رغم اینکه حتی در صدا و سیما توسط بعضی‌ها تحت فشار قرار گرفتم که شما باید تحلیل بدهید، نکردم. اما تحلیل خیلی‌ها را شنیدم؛ مخصوصاً رفتم پرسیدم. عجیب بود که خیلی‌ها که دایرهٔ ولایت را می‌شناختند و حتی سازمان صدا و سیما را فدک حضرت زهرا تصور می‌کردند، اصلاً گفتند تمام شد دیگر. قصه تمام است. اینها موفق شدند، پیروز شدند. های‌وهوی می‌کردند. اصلاً یک چیزهایی. ولی آخه شما ببینید این اقتدار از کجا می‌آید؟ این پاکی و طهارت از کجا می‌آید؟ اینکه مطلقاً از روی هوای نفسش حرف نزند از کجا می‌آید؟ این استحکام از کجا می‌آید؟

در همین هیئت، بچهٔ سپاه به من گفتند حاجی گاهی اوقات می‌مانیم: آخه آقا به چه پشتوانه‌ای این‌طور ایستاده؛ ما که در سپاهیم فلان. چیزهایی می‌گفتند که حالا اینجا نباید بگوییم. برای من تعجب بود این حرف‌هاشان. می‌گفتم واقعاً شما نمی‌دانید؟ پشتوانه اگر فقط محاسبهٔ عادی نیرو و عدد باشد، خیلی‌ها باید تا حالا خم می‌شدند. پشتوانه جای دیگر است: طهارت، مخالفت با هوا، مطیع امر مولا بودن، و آن القایی که از حضرت حق و حضرت حجت به قلب می‌رسد.

بله؛ به صورت عادی بخواهی فکر کنی — مثل خودِ حالا به یک معنا خیلی خیلی کوچک‌شده و مندمج‌شده‌اش، قصهٔ خودِ هیئت یا زهرا — واقعاً جز این است که خدا این هیئت را حفظ کرده و نگه داشته؛ به تمام معنا آزمایشگاهی زنده است. بارها گفته‌ایم: از همهٔ کیس‌ها و تفکرات، محرمت را نگاه کن ببین همه جور آدم هست. عجیب است. معمولاً هیئت‌ها یک تیپ‌اند، یک شکل‌اند، یک تفکرند: یا همه دانشجویند، یا همه طلبه‌اند، یا همه بسیجی‌اند، یا همه سپاهی‌اند، یا همه کاسب و بازاری‌اند؛ یک هیئت می‌رفتم همه بچهٔ رزمنده بودند. هر کدام یک مرام. اینجا نه. اینجا اصلاً دو نفر را کنار هم نمی‌توانی بگذاری. خیلی مندمج عرض کردم.

آنجا گاهی در وجود خودم فریاد می‌زنم. می‌گویم آخه آقا جون تویی که این‌قدر راحت داری تحلیل می‌کنی و منفی‌بازی می‌کنی، تو که یک خانوادهٔ چهارنفرهٔ خودت را عرضه نداری جمع کنی، نمی‌توانی بچهٔ خودت را تربیت کنی، در خانوادهٔ چندنفرهٔ خودت مانده‌ای، زنت را نتوانستی جمع کنی، نتوانستی زندگی‌ات را مدیریت کنی — بعد اشکال وارد می‌کنی به یک مدیریت هشتاد میلیونی؟ نه، اشتباه است بگوییم هشتاد میلیونی؛ الان مدیریت ما جهانی است. چند کشور تحت این نگاه‌اند. وقتی بزرگان کشورهای دیگر می‌آیند کرنش می‌کنند و منتظرند این آقا حرف بزند و آنها پشت سر آقا حرکت کنند.

بحث چه بود که به اینجا کشیده شد؟ خیلی هم از این حرف‌ها خیلی نمی‌زنم. باید درون‌مایهٔ دین را پیدا کنیم. ولایت اصلاً در خودِ دین است.


درود بر ضد ولایت فقیه یعنی درود بر ضد عقل

آنهایی که فریاد می‌زدند «درود بر ضد ولایت فقیه»، می‌دانی حرفشان یعنی چه؟ یعنی درود بر مخالف عقل. درود بر مخالف ولایت عقل. درود بر مخالف ولایت پدر. درود بر مخالف ولایت متخصص.

آقا متخصص ولایت دارد یا نه؟ یعنی تو باید حرفش را گوش بدهی یا نه؟ آن ولایت مطلقه نیست؛ اما ولایت دارد. ولایت چیز عجیبی نیست. پدر بر فرزند ولایت دارد یا نه؟ یعنی باید حرفش را گوش بدهی یا نه؟

متخصص رفتی — یک‌بار رفته‌ای وقتی پزشک نسخه برایت نوشته، مثلاً پیش پروفسور صمیمی نسخه برایت بنویسد، بگویی ببخشید این را برای چه نوشتی؟ از کجا درآوردی؟ بیرونت می‌کنند از آنجا: پاشو کم‌عقل.

دقیقاً. بعد چقدر دین ما مظلوم شده که در برابر نسخه‌هایی که علمای ما می‌پیچند ما این‌طوریم: این را از کجا آورده این آقای حسن‌زاده، این رهبر، این آقا، این مرجع، این عالم؛ این را از کجا آورده و از کجاش درآورده؟ کم‌عقل.

اینکه تو می‌گویی درود بر ضد ولایت فقیه — فقیه یعنی کسی که عمیق در دین شده؛ یعنی دین را عمیقاً فهمیده — یعنی من مخالف تخصص‌گرایی‌ام. یعنی من می‌گویم مرگ بر تخصص، مرگ بر تحصیل، مرگ بر عقل. خب بدبخت، یعنی داری فریاد می‌زنی من حیوانم؛ می‌خواهم حیوانی زندگی کنم. جز این است؟ به خدا اگر یکی‌یکی شعارهای اینها را بخواهی باز کنی، آخرش همین بوی گند می‌دهد.


درد تزلزل؛ اگر در کربلا می‌ماندیم

و بعد درد من درد است، واقعاً درد. نمی‌دانم این درد را آدم به کجا ببرد. درد از اینجاست که بعضی از ماها متزلزل می‌شویم، مشکوک می‌شویم. به چه؟

واقعاً اگر در قصهٔ کربلا بودیم و می‌ماندیم، می‌دیدیم حسین‌بن‌علی امام زمان است. حالا امام زمان ما که الحمدلله در اوج عزت است؛ کی دستش به امام زمان ما می‌رسد؟

تمام جاهایی که در نقشه‌ها — من در مسجد کوفه و سهله دیدم این نقشه‌ها را زده بودند — تمام بر اساس روایات، تمام جاهایی که در روایات داریم امام عصر تشریف می‌آورند آنجا پایگاه تشکیل می‌دهند، همهٔ آنجاها را آمریکا پایگاه زده. یعنی آنها جلوتر از مایند. دستشان به خود آقا نمی‌رسد؛ دارند حرص می‌خورند: کو آقا؟ همان حرص را از گمنامی قبر مادرش هم می‌خورند. قبر پیامبر معلوم است؛ قبر دخترش نه. این سؤال را نومسلمان‌ها جدی‌تر از ما می‌پرسند.

همان‌طور که حرص می‌خورند از گمنامی قبر مادرش؛ پدرشان را درآورده این قبر مادرش. حالا آل سعود — خدا با آنها چه کند.


بقیع و شرط آل سعود؛ نقل آیت‌الله جواد جلالی خمینی

دو بار برایتان عرض کردم؛ بار سوم است. خدا رحمت کند حضرت آیت‌الله جواد جلالی خمینی را. یک سالی هست تقریباً به رحمت حق رفتند، یا دو سال. ایشان محل ما آنجا بود؛ شب‌ها می‌رفتیم محضرشان، جلسات اخلاقی‌شان را. یک نفس عجیبی داشت. از یاران قدیم امام بود. چقدر در تهران مسجد ساخته، پایگاه ساخته، مرکز ساخته. این پیرمرد در تهران گمنام هم رفت.

ایشان می‌گفت مدتی نمایندهٔ حج و زیارت شدم؛ از طرف امام رفتم عربستان و مذاکره کردیم برای ساخت بقیع. مذاکرهٔ ما به نتیجه رسید. نشسته بودیم بالا منبر می‌گفت. گفت آل سعود قبول کرد ما بقیع را هر طور سلیقه داریم بسازیم؛ به خرج خودمان. ولی یک شرط گذاشتند. شرطش این بود که یک قبری را شما مشخص کنید، بنویسید این قبر فاطمه دختر پیامبر است. این را مشخص کنید برای ما.

یعنی خودشان هم می‌دانند از کجا خورده‌اند. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها از کجا زده‌شان؛ چه جوری مفتضح شده‌اند. آنها خودشان اهل تحقیق و پژوهش نیستند؛ ولی آنهایی که می‌آیند مسلمان می‌شوند این سؤال جدی‌شان است: همه، پیغمبر خب این قبرش؛ دخترش کو؟ این‌همه فرمود:

«فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فاطمه پارهٔ تن من است.

این پارهٔ جگر من است. خب کو؟ قبرش کو؟ چرا نیست؟ چرا اینها را می‌کشانند به قصهٔ کوچه و آن داستان و آن ظلم‌ها؟ می‌دانی چه شد. این‌طور است. دقیقاً این‌طور است. یک مقدار آدم چشم‌ها را باز کند متوجه می‌شود چه خبر است و از کجا خورده.


شب شهادت پدر امام عصر؛ الهیبة العسکریة

حالا شب شهادت پدر امام عصر عزیزمان است: حضرت امام حسن عسکری علیه‌السلام. و له هیبة العسکریة؛ آن هیبت — به قول شیخ طوسی علیه‌الرحمه، هیبت. این هیبت از امام عسکری به ارث به امام عصر رسیده:

«وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیبت عسکری.

که همیشه ما در صلوات خواجه نصیر طوسی می‌خوانیم. خواجه نصیر، و ما أدراک ما خواجه نصیر. چقدر علامه حسن‌زاده با عظمت از خواجه نصیر طوسی حرف می‌زد. خدا می‌داند این که بوده، چه بوده؛ این عارف و حکیم. این همین‌جوری این صلوات را جمع نکرده؛ ابداعش دست ایشان بوده. هیبت.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ وَٱلصَّوْلَةِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام بفرست و بیفزای و برکت ده بر صاحب دعوت نبوی، و صولت حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقوی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی.

علم سلطان است؛ هیبت عبادت و سید بن طاووس

حالا هیبت. شما بروید در روایات نگاه کنید. می‌بینید هیبت یکی در پسِ علم پیش می‌آید:

«ٱلْعِلْمُ سُلْطَانٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم سلطنت است.

سلطان، سلطنت می‌آورد و هیبت می‌آفریند. علم، علم. شما جلوی هرچه را بخواهی بگیری، جلوی علم را نمی‌توانی بگیری. آقا این دارایی‌اش را غصب کنید، فقیر بمیرد، می‌توانی. آبرویش را ببرید، می‌توانی. هر کاری. ولی علمش را چه؟ می‌توانی از او بگیری؟ با خودش می‌برد. همیشه با اوست. هیبت می‌آورد؛ عظمت می‌آورد.

یکی هم عبادت. عبادت و بندگی، نورانیت؛ اینها هیبت می‌آورد. سید بن طاووس را چرا به او می‌گفتند طاووس؟ پدرش را چرا به او می‌گفتند طاووس؟ این‌قدر که عبادت می‌کرد یک عظمتی در چهره‌اش بود. مثل ما نبود که آدم نگاه می‌کند سریع روش را برمی‌گرداند: اوه اوه این چهره را نگاه؛ نه نوری دارد، نه جلوه‌ای دارد، نه وجهه‌ای دارد.

خب حالا ما چقدر بهره برده‌ایم از علم؟ چقدر بهره برده‌ایم از بندگی؟ که البته بندگی هم عین معرفت است. همین مقدار بحث ماست. احساس تکلیف و وظیفه کردیم که نکاتی بگوییم.

اگرچه به واقع اگر تا فردا صبح بنشینیم همین صحبت‌های بسیار ارزشمند و عجیب رهبر عزیزمان را آنالیز کنیم و بخواهیم بازش کنیم، تا صبح باید بنشینیم؛ فقط کلمه‌به‌کلمه واقعاً حساب‌شده و بی‌نقص را بیان کنیم. حتی بزرگان آن‌وری‌ها، لیدرهای فکری‌شان، اقرار کردند — بخصوص دیروز و پریروز — که بساط ما را جمع کردید؛ یک‌ساعته. آنها گفتند بساط ما را جمع کردید.


سهم اجتماعی هیئت؛ ناصح امام زمان بودن

الان سهم من و شما در غوغاهای اجتماعی چیست؟ بعضی اوقات می‌گویند حاجی چرا هیئت نگرفتید این چند شب؟ خب واقعاً سهم اجتماعی ما چه بود؟ ما تصمیم گرفتیم — به بچه‌ها هم این را القا کردیم — الان وظیفهٔ ما این است که برویم در اجتماع؛ هیئت‌هایمان را در اجتماع بگیریم. هیئت اگر فقط دور خودمان بگردد، در بزنگاه غایب می‌شود. حالا امشب هم دوباره جمع شدیم. حتی امشب هم من خیلی راضی نبودم. دوست داشتم برویم؛ اجتماعاتی بود امروز هم. به هر حال امشب شب شهادت امام عسکری است و جمع شدیم.

یک وقتی سر ما به سنگ لحد می‌خورد که دیگر دیر شده؛ تمام شده. چقدر الان ما به‌واقع ناصح به حال امام زمانمان هستیم؟ آقا این حرف‌ها چیست؟ ناصح یعنی از حس خیرخواهی بگوییم؛ نه اینکه بروی آقا را نصیحت کنی. خیرخواه امام زمانت چقدر هستی؟ اگر خیرخواهش هستی، الان دشمنی‌هایی که با آقا می‌شود چگونه برایش کار کرده‌ای، جواب داده‌ای؟ به خودم عرض می‌کنم.

مثلاً هیئت ما خروجی‌اش چیست؟ حالا ول کنیم حرف‌ها را. غوغاهایی که درون خود ما پیش می‌آید؛ در درون ما غوغاهایی که علیه امام عصرمان پیش می‌آید، برایش دنبال راه‌حل هستیم؟ اصلاً می‌رویم دنبالش، یا همان در همان شک و تردید می‌مانیم تا یک روزی جدا شویم از خط؟


ماهی بیرون از آب؛ وقت مرگ تازه می‌فهمیم در آب بوده‌ایم

اجازه بدهید. می‌خواستم روضه را شروع کنم؛ اما اجازه بدهید یک نکته را هم بگویم. حالا القا شد به حقیر. قربان همتان بروم. ببینید: این برداشت شخصی بنده است؛ شاید هم شما نپذیرید.

وضعیت ما وقت مرگ — مخصوصاً ما که در این انقلاب بزرگ شده‌ایم، در این ایران و در این انقلاب — وقت مرگ دقیقاً مثل ماهی‌ای است که از آب می‌کشندش بیرون. بعد آن ماهی تازه می‌فهمد. هی داد می‌زند: آب، آب. عه؛ الان آن دادی که دارد بیرون از آب می‌زند — آب، آب — دهنش را باز و بسته می‌کند، همان داد را تو آب نمی‌زد؟ همان‌طور تو آب داشت داد می‌زد آب، آب؛ اما دور و برش غرق در آب بود، حالیش نبود. اصلاً نمی‌توانست بدون آب زندگی کند. غیر از این است؟ اما وقتی کشیدندش بیرون باز می‌گوید آب، آب؛ تمام شد دیگر. این‌طور خواهیم شد.


یا موسی أنا بدّک اللازم؛ چارهٔ ناگزیر

حالا بحث توحیدی‌اش بماند که چه عجیب، چه عجیب، چه عجیب. خدای منّان به حضرت موسی فرمود — یک منبر می‌خواهد همین یک جمله:

«يَا مُوسَىٰ أَنَا بُدُّكَ ٱللَّازِمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای موسی، من چارهٔ ناگزیر توام.

بد یعنی چاره. می‌گویید «لابد» یعنی ناگریز یا ناگزیر یا ناچاره. لابد یعنی بی‌چاره؛ لاجرم، ناگریز. بد یعنی چاره. «أنا بدّک اللازم یا موسی»: من آن چارهٔ توام. به یک معنا یعنی اصلاً چاره‌ای جز من نیست. یعنی اگر تو از من نباشی، نیستی. اصلاً نیستی. همین که هستی یعنی منی. از منی، در منی، به منی، به‌سوی منی، از منی:

«مِنَ ٱللَّهِ، إِلَى ٱللَّهِ، مَعَ ٱللَّهِ، فِي ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خدا، به‌سوی خدا، با خدا، در خدا.

مثل اینکه قطره‌های آب دریا بگویند دریا، دریا؛ برگردد به قطرهٔ آب دریا بگوید ای قطره:

«أَنَا بُدُّكَ ٱللَّازِمُ. أَيُّهَا ٱلْقَطَرَاتُ أَنَا بُدُّكُمُ ٱللَّازِمُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من چارهٔ ناگزیر توام. ای قطره‌ها، من چارهٔ ناگزیر شمایم.

من آن چارهٔ لازمم. اصلاً شماها جز من نیستید. دارم تقریب به ذهن می‌کنم؛ بضربٍ من الاعتبار و بضربٍ من البیان مطلبی می‌گویم تا غریب به ذهن نشود و سهولت فهم ایجاد شود.

یا خورشید برگردد به همهٔ این انوار و پرتوهای خودش بگوید أنا بدّک اللازم. ای پرتو، اگر من نبودم تو هم نبودی. یعنی منم که تویی. دقیقاً این‌طور می‌شود. یعنی آب بالاخره در آبیتش آب هست یا نه؟ آب است دیگر. این قطرات همه، دریا هم چیست؟ آب است. یک وجودند. یک وجود بیش نیست که اگر نور خدا نبود هیچ نور، هیچی نبود.

«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

بعد وقتی ما می‌میریم آنجا تازه این را می‌فهمیم. این را تازه می‌فهمیم. بله: وجود است که مشهود ماست. حیف که آنجا می‌فهمیم.

رفیق خوبی برای هم باشیم. تو سر هم بزنیم که این را به هم بفهمانیم. تا زنده‌ایم در آبیم و فریاد «آب» نمی‌زنیم؛ وقتی کشیدندمان بیرون، دیر است. خیرخواهی برای امام عصر همین است که پیش از سنگ لحد، این را به هم یادآوری کنیم.


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.