یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و افتتاح جلسه
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با استعاذه و بسمالله آغاز میکنیم.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِن فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
بازگشت به حدیث توحید؛ حرف کاف و اسم الکافی
بحث ما در خصوص لقاءالله است. یادم هست که پیش از محرم رسیده بودیم به حرف «کاف» در همان باب بیستونهم از حدیث شریف توحید شیخ صدوق. آقامان امام الرؤوف علیهالسلام، به فرمایش جدّ عزیزشان آقا امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام، شأن نزول حروف را فرمودند و به باطن حروف رسیدیم؛ تا حرف کاف.
امشب کتاب توحید شیخ صدوق در دستم نیست؛ اما یادم هست که رسیدیم به حرف کاف. کاف حکایت از چیست؟ محاکات از چه دارد؟ شأن نزولش از چیست؟
حضرت فرمودند که کاف حکایت از اسم «الکافی» حضرت حق دارد. کاف یعنی هر وقت شما کاف دیدید، اینجا میتوانید یاد این اسم حضرت حق کنید.
«ٱلْكَافِي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن کفایتکننده؛ خداوندی که بندهاش را بس است.
پس سعی کنیم با این اسم محشور باشیم: الکافی، الکافی.
آیهٔ «ألیس الله بکاف عبده»؛ دردِ کفایتنخواستن
آیهٔ قرآن هم هست. خدا رحمت کند آقای دولابی را؛ خیلی بر سر زبانشان بود: آیا خدا کفایتکنندهٔ بندهٔ خود نیست؟
«أَلَيْسَ ٱللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُۥ» (زمر/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا بندهٔ خود را بس نیست؟
خیلی آیهٔ دردناکی است. خدا به ما این را بگوید. مثل این که بچهٔ ما بلند شود و اینور و آنور برود — العیاذ بالله — در حالی که ما هستیم، داراییم، همهچیز داریم، برود گدایی. ناراحت نمیشوی؟ میگویی آیا بابایت کفایتت نمیکرد؟
خیلی حرف دردمندانهای است که خدا این را زده است. خیلی. یعنی آدم با همین آیه بمیرد، دق کند، بس است. حق هم هست. که متأسفانه ما سر از اینور و آنور درمیآوریم و چه و اینها.
پس سعی کنیم با این اسم محشور باشیم.
استغراق الف و لام؛ همهٔ کفایتها از اوست
البته وقتی که الف و لام این را قبلاً عرض کردهایم: مفردِ محلّی به الف و لام دلالت استغراق دارد. میدانید یعنی چه؟ یعنی همهٔ کفایتها دست اوست. هرکه هم بیاید در زندگی تو را کفایت کند، باز از اوست.
«وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥ» (طلاق/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرکه بر خدا توکل کند، او وی را بس است.
آن الکافی فقط حق است. فقط وجود از صمد است؛ چون همهٔ کفایتها به اوست. کافی میتواند یک استاد باشد، یک معلم خوب که ما را کفایت کند؛ کافی یعنی یک شأنی از آن شؤون. اما اصل کفایت از اوست.
مصادیق کفایت در زندگی
حالا این کفایتکردن گاهی در وادی مسائل جسمی است. بعضی موقعها وکالت است. مثلاً کسی هست در بعضی کشورها وکیل خانوادگی دارند؛ وکالت این خانواده را تا آخر عمر به عهده میگیرند. بعضیها از حیث جسمی طبابت میکنند؛ طبابت خانواده را، کفالتش را، به عهده میگیرند. بعضیها از حیث مسائل اجتماعی. و بعضیها از حیث رزق و پول و مواد میگویند آقا شما بیا پیش ما کار کن، ما هرچه نیاز داری تأمین میکنیم. به یک معنا آن معنا کفایت دارد.
گاهی آدم در وادی علم است. آنجاست که سخن از استاد و معلم پیش میآید؛ و این همان جایی است که بحث امشب ما به آن گره میخورد.
معلم و استاد؛ نیمِ عمر برای یافتن او
آن استادی که حضرت آیتالله قاضی علیهالرحمه فرمودند — و آقای میرزا جواد آقا ملکی علیهالرحمه که در نسبت استاد و شاگرد این مسیر بودند — فرمودند که اگر انسان نیمی از عمرش را بگردد تا او را پیدا کند جا دارد. یعنی نیم عمرش را خرج کند تا پیدا کند.
الان ما چند سالمان است؟ تقریباً میانگین بگیریم از سن و سال بچههای یا زهرا، فکر میکنم مثلاً سیوپنج سال، چهل سال، این حدوداً خوب باشد. شما اکثرتان سیوپنج تا چهل این حدوداًیید. چهل بگوییم. اگر قرار باشد ما هشتاد سال عمر کنیم، الان باید استاد را پیدا کرده باشیم. اگر هشتاد سال عمر کنیم.
میخواهیم یک محاسبهای کنیم که ببینیم چقدر کلاهمان رفته است؛ و باید پیدا میکردیم.
حالا البته من قبلاً عرض کردهام که این را جدی نمیگیریم؛ ما خیلیهایمان. من به جرئت قاطع میگویم جدی نمیگیریم: که ما یک معلم نیاز داریم که خوب دین را استیعاد کرده باشد، حقایق و معارف را بیان خوبی هم داشته باشد. در عین اینکه خوب گرفته، خوب هم بیان کند.
چهار سنخ بیان و علم
چون بعضیها خوب گرفتهاند، بد بیان میکنند. بعضیها بد گرفتهاند، خوب بیان میکنند — خیلی خطرناکند. بعضیها بد گرفتهاند، بد هم بیان میکنند. و بعضیها خوب گرفتهاند، خوب هم بیان میکنند.
آنها را معلم، استاد — که به آن معنا اول نه. یک معلمی که حالا بلد باشد و بتواند ما را راه بیندازد. مثل بچه که تاتیتاتی میکرد راه برود، دستش را میگرفتند؛ به این شکل. حالا آن معارف را انتقال بدهد و تعلیم بدهد، ادبآموزی و راه تزکیه را تعلیم بدهد؛ و البته خودش هم عادل باشد. یعنی شما اصرار بر گناه از او نبینی.
عدالت معلم؛ اصرار بر گناه نداشتن
شاید یک گناه دیدی، دو تا گناه دیدی، اشکال ندارد. از امام جماعت هم اینطور است. شرط عدالت، احراز عدالت امام جماعت، این نیست که تو اصلاً گناه از او نبینی. اشتباه نشود؛ چون اصلاً بیامامجماعت میمانیم. نه: کسی که اصرار بر گناه ندارد. این معلم خوبی است و ما را راه میبرد.
تا اگر دقت بفرمایید چه عرض میکنم. اگر یک سال بر منی که متعلمم و دارم تعلیم میگیرم از این معلم — با این شرایطی که عرض کردم که نفس پاکی دارد، اهل طهارت نفس است و آداب را خوب بلد است، خوب هم بیان میکند، نفسش خوب است، پاک است، تأثیرگذار است، راه را نشان میدهد، و سرد و گرم این راه را، این طریق را چشیده، و زخم خورده اما زخم نزده — حالا شرایط زیادی دارد، بماند. تا آنجایی که سعهٔ وجودیش اقتضا میکند عامل به علومش باشد. نه صددرصد. چون صددرصد فقط امام معصوم است که عامل به علومش است.
حدیث هم داریم: دنبال کسی که به کلّ علمش عمل کند نگرد؛ چون پیدا نمیکنی جز معصوم.
«لَا تَطْلُبُوا مَنْ يَعْمَلُ بِجَمِيعِ عِلْمِهِ فَإِنَّكُمْ لَنْ تَجِدُوهُ إِلَّا الْمَعْصُومَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی را مجویید که به همهٔ علمش عمل کند؛ که او را نمییابید مگر معصوم را.
یک سال با معلم؛ آمدنِ آن استادِ کفایت
خب، این تا یک سال، تا چنین کسی، خیلی خوب است معلم. اگر ما در این طریق با این شخص حرکت کردیم، یک سال بر ما گذشت، هیچ گناهی از ما سر نزد و هیچ واجبی از ما فوت نشد — آن استادی که الان ما مدّ نظرمان بود از حیث کفایت، او خودش میآید.
او میآید؛ مثلاً تو اصلاً متوجه نیستی؛ میگویی سر راهت سبز شده و دستت را گرفته و دارد میبردت جلو. تو فقط باید دیگر دل بدهی و زانو بزنی. دل بدهی. زانو بزنی یعنی دار و نداری را پای این راه بگذاری؛ تعلقات را خصوصاً بکنی.
ما — جسارت میکنم — خیلی اهل کندن از تعلقات نیستیم.
زانو زدن و کندن از تعلقات
اگرچه یکی از خروجیها و ماحصل این سوختنها در خیمهٔ اباعبدالله علیهالسلام همین است. این سوختنها کارکردش، خروجیاش، نتایجش، همین دلکندن از تعلقات است؛ و ما را آمادهٔ عالم برزخ میکند.
و عرض کردهایم قبلاً که هرچه تعلقات بیشتر، طول عالم برزخ ما بیشتر. این کندن از تعلقات خیلی، خیلی مهم است؛ از ضروریات است. که آنجا حالا اگر کسی از تعلقات کند، میتواند زانو بزند در کنار مثلاً آن استاد یا حتی معلمش حرف گوش بدهد؛ حرفگوشکن باشد.
این کفایت — اگر دقت کنید — حالا الحمد لله که به اینجا رسیدیم.
طهارت نفس پس از محرم
آن هم بعد از طهارت نفسی که آن موج معنویت راه افتاد در این هیئت. الحمد لله دههٔ محرم عجیبی بود و هست؛ و هنوز به فضل الهی امشب من تعجب کردم: هنوز فضای هیئت و نفوسش مستعد است. شما الحمد لله آن طهارت را دارید. حالا نوسان ایجاد شده و میشود؛ اما الحمد لله هنوز آن نسیم وزیدن دارد، قطع نشده. خیلی خوب. الحمد لله ما هم از شما بهره بردیم امشب.
در هر حال خوب است که به اینجا رسیدیم؛ بعد از این طهارت نفس، به این بحث.
آیهٔ جمعه؛ تزکیه، کتاب و حکمت
ما متأسفانه در موضوع تحصیل علم، ادبآموزی، سیر و سلوک و تزکیهٔ نفس — که آیهٔ دو سورهٔ جمعه میفرماید — غفلت کردهایم.
«هُوَ ٱلَّذِى بَعَثَ فِى ٱلْأُمِّيِّـۧنَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِهِۦ» (جمعه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که در میان درسناخواندگان رسولی از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان میخواند.
آن پیامبری که «منهم» است: از خودشان است، همجنس خودشان است. یک جای دیگر میفرماید «من أنفسهم»: همسنخ اینها.
«لَقَدْ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ» (آلعمران/۱۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میانشان رسولی از خودشان برانگیخت.
«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: جز این نیست که من بشری مانند شمایم؛ به من وحی میشود که خدای شما خدایی یگانه است.
مثل خودشاناند از حیث بشری؛ بشر، بشر؛ این پوست ظاهری. ظاهراً عین خودشاناند. اما وحی را تلقی کرده است. در اینکه عین ماست، بین ماست، وحی تلقی کرده.
خب، هدفش از تلاوت آیات چیست؟ این رسول فرستاده شده تا تزکیه کند و کتاب و حکمت بیاموزد.
«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ» (جمعه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را پاک میگرداند و کتاب و حکمت میآموزدشان.
سه کتاب هستی و معرفت الإمام
آن کتاب را حضرت استاد فرمودهاند: آن سه تا کتاب است که بارها عرض کردهایم؛ خوانش آن سه تا. سه تا کتاب هستی: کتاب تدوینی قرآن؛ و دو تا تکوین که نظام آفاقی است و نظام انفسی، معرفت نفس.
حکمت چه بود؟ که عرض کردیم معرفت الإمام بود بر اساس حدیث؛ و به یک معنا پلزدن از ظاهر به باطن عالم، از ظاهر به باطن خودت، از ظاهر به باطن قرآن، از ظاهر به باطن انسان کامل. یعنی ظاهراً با امامت مرتبط نباشی، به باطنش هم برسی. سیر کنی در باطن امامت تا جایی که — یادش بخیر آن اوایل — به مقام سرح اطلاقی یا مطلقه برسی: رهایی از هر قید و بندی.
سه دسته شاگرد افلاطون؛ بهرهبری اشراقی
آن سومین دستهٔ شاگردان افلاطون که به نحو اشراق بهره میبردند از استادشان.
اول آنهایی که تو راه پرسش میکردند؛ مثل ما مثلاً تو راه از آقای بهجت سؤال میکردیم تا برسد خانهاش. این شاگردانِ توراهی.
عدهای رواقی بودند. میآمدند تو اتاق و رواق درس و بحث و گفتوگوی علمی و اینها؛ مثل الان اینطوری که ما نشستهایم گرد هم.
عدهای اینها اشراقی بودند. سحر، شاگردان سحری میآمدند مینشستند نفس حضرت آقای افلاطون — که به قول سید ابنطاووس ایشان و ارسطو از انبیا بودند — از نفسش بهره میبردند.
«كَانَ مِنَ ٱلْأَنْبِيَاءِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از پیامبران بود.
یعنی چه؟ به مقام کندن از تعلقات، بیقیدوبندی، رهایی؛ و آن تعبیر قرآن:
«وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا» (احزاب/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را به رهاییِ نیکو رها کنید.
این میرسیدند؛ و از درون هم غواصی میکردند. شاگردها از درون استاد غواصی میکردند.
عزیزان دلم، الهی فدایتان بشوم که امشب اینقدر معطّرید. خدا میداند من از شما بهره گرفتم با این نفس پلید و خبیثم. خدا را شاهد میگیرم که ما گیرمان همین است. اصلاً توجه به بهرهبردن از نفس بزرگان و اساتیدمان را نداریم. صرفاً مینشینیم برایمان حرف بزند — خیلی هم خوب؛ باید هم باشد؛ ورزش فکری اینها نیاز است. اما در این قصهٔ بهرهبری از نفس صاحبان نفوس متأسفانه غافلیم.
غفلت از نفس صاحبان نفوس
یعنی وقتی میرویم مینشینیم کنار مثلاً یک استادی — اگر پیدا کردیم؛ البته سلام ما را هم برسانید اگر پیدا کردیم — وقتی مینشینیم هی دائم میخواهیم حرف بزنیم، هی سؤال بپرسیم، هی وقتش را بگیریم. در حالی که عزیزم، اصل بهرهبرداری تو به نحو اشراق است.
بنشین. یادش بخیر، کنار آقای بهجت ما ساعتها مینشستیم؛ هیچی هم کار نداشتیم؛ فقط با فاصله مینشستیم نگاهش میکردیم. پیش آقای حقشناس، پیش آقا مرتضی تهرانی، پیش آقای فاطمیان روحشان شاد، پیش علامه حسنزاده و دیگران. حالا برای همهشان یک صلوات هدیه کنید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
علامه حلّی، فخرالمحققین و سید حیدر آملی
در بحث این کفالت که الکافی ما را به اینجا کشاند، ما متأسفانه سرمان کلاه رفته است؛ که نرفتیم، نیارمیدیم.
یعنی شما ببینید یک کسی مثل حضرت فخرالمحققین که بوده؟ معروف فخرالمحققین، فرزند علامه حلّی. پسر علامه حلّی معروف بود به فخرالمحققین. خود علامه حلّی که ارتباط با امام عصر علیهالسلام را داشت؛ و یک استادی داشت به اسم ابنفهد حلّی. یادش بخیر، پشت خیمهگاه ضریحش بود و هست و اینها. انشاءالله برویم.
خب، یک چنین کسی فخرالمحققین باشی، پسر علامه حلّی باشی. ایشان آمد دست پسرش را گرفت سپرد به کی؟ ملا سید حیدر آملی بزرگ که یکی از شارحان متن فصوص ابنعربی بود. اهل فضل، توانمند، عالیدرجات، عارف و فیلسوف. یک شخصیت برجسته. حالا علامه حلّی پسرش را سپرد به ایشان.
آن جامعالاسرار ایشان عجیب ریخته به هم؛ وجود اهلش را. البته کتاب جامعالاسرار. اصلاً آن حقایقی که پیرامون نماز — الصلاة — ایشان استیضاح کرده و بیان میکند، چه خبر است.
ببینید این یعنی در حقیقت بچهاش را میسپارد به یکی مثل سید حیدر آملی. یعنی چه؟ یعنی تو کفایتش کن. تو به یک معنا یک شأنی از شؤون اسم الکافی حضرت حقی.
شأنی از شؤون الکافی؛ پرهیز از مدعیان دروغین
آن الکافی فقط حق است. فقط وجود از صمد است؛ چون همهٔ کفایتها به او. اما کافی میتواند یک استاد، یک معلم خوب، کفایت کند ما را. کافی یعنی یک شأنی از آن شؤون.
البته باید مراقب بود که به دام مدعیان دروغین هم نیفتیم. این خیلی خطر بزرگی است.
و این را هم ببینید: من خیلی نکات ظریفی را امشب به فضل الهی میگویم؛ رد میشود. همانطور که مناجات و روضهتان عجیبغریب بود، صحبتهایم اگر اهلش باشید دقت کنید خیلی مهم است.
آن هم اینکه خیلی از آدمهایی که پاکاند، زلالاند، خوشطینتاند و میتوانند راهبلد باشند را دشمن شناسایی میکند و به اینها انگ مدعی دروغین میزند. این هم حواسمان باشد. من مخصوصاً دارم اینها را به شما میگویم امشب.
پس بایستی که ما از مدعیان دروغین فاصله بگیریم؛ و اما حواسمان جمع باشد که آدمهایی که دامنشان پاک است را هم به این ادعا که اینها مدعی دروغیناند سریع برچسب نزنند. امروز هم این بازار متأسفانه داغ است.
تأیید علامه حسنزاده بر رهبر
خیلی از آن رهبر عزیز دلمان که علامه حسنزاده وقتی رفت بیفتد به پای ایشان، رهبر عزیز دلمان ایشان را بلند کرد: «چرا این کار را آخر شما میکنید؟ چرا ما را شرمنده میکنی حضرت استاد؟»
چه فرمودند به رهبر عزیز؟ فرمودند: «اگر یک مکروه در شما میدیدم این کار را نمیکردم.»
شما ببینید آخر این تأیید است و چه شیرین. خودِ تأیید یکی مثل علامه حسنزاده رهبر ما را، حجت است برای ماها. این برای ما حجت است.
دعوا که ما با کسی نداریم. هرکی هر مریدی دارد، هر مرادی دارد. مرید هرکی شده نوش جانش. دعوا با کسی نداریم. اما حواسمان جمع باشد. بعضی از کسانی که به راحتی رهبر را آنالیز میکنند — و حالا ولش کن. اینها خیلی خطرند.
آقا حجت تمام شده بر ما. جامعالاطرافترین انسانهای معاصر ما زانو زدند در برابر این مرد.
دیدید من خیلی اهل مثلاً این تملق و چربکردن از آقا خیلی نیستم. چون آنقدر دیدم بعضیها سینهچاکی میکنند و برعکس خیانت میکنند. خیلی. حتی تا حالا از من نشنیدهاید بگویم مثلاً «امام خامنهای»؛ از من چنین چیزی تا حالا نشنیدهاید. هیچکس نشنیده. نه که قبول ندارم؛ قبول دارم. آن امام من که من بیچارهٔ فلکزده وای میایستم جلو، میشوم امام جماعت شما؛ بگویم امام مسلمین، دعوا با لفظ نداریم که. جلو دارد، پیشواست. اما خب در ادعاهای خودم عرض میکنم خیلی مدعی سعی میکنم نباشم؛ اما جانم به فدایش.
وقتی یک جامعالاطراف مثل علامه که ابوعلیسینای معاصر ما باشد بیاید اینچنین زانو بزند، من خاک بر سر چه بگویم دیگر؟ آقا بشین سر جات دیگر؛ خجالت بکش دیگر؛ بس است دیگر. نفس خبیثت را لجام بزن. به خودم عرض میکنم؛ به شما جسارت نشود.
لذت عبادت و برنامهٔ زندگی
شک و تردید و ریب و سوءظن و گناه که اول نمیآید همینطوری. نمیآید آقا بیا شراب بخور که. اول وقتی آمد این لذت، لذت عبادت را از تو میگیرد. لذت مناجات را میگیرد. دیگر حال نداری نماز بخوانی، قرآن بخوانی، هیئت بیایی.
هیئتهای ما چه شکلی است؟ اصلاً برنامهٔ زندگی ما نیست که. حالا برویم هیئت ببینیم چه خبر است. حالا وسطش هم رسیدیم. حالا تهدیگش هم رسیدیم، رسیدیم. برنامهٔ زندگی ما نیست که دغدغهمند باشیم برایش. این چنین است.
خیلی حواسمان جمع باشد.
ابن ابیالحدید و تصدیق علی به نبوت
یادم افتاد در آن کتابی که حالا اسمش الان به خاطرم نمیآید. کتاب الحجة البالغة. حالا در ذهنم نیست. مال شارح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید. ابن ابیالحدید که خودش میگوید من دویست بار نهجالبلاغه را خواندهام و شرح کردهام. ایشان را من بچهٔ شیعه چند بار خواندهام، به مانع پیشکش.
ایشان یک کتابی نوشت از حیث کلامی: اثبات نبوت انبیا، بهخصوص خاتمالانبیا. اثبات، اثبات نبوت، رسالت. حالا کتاب کلامی بود؛ سیر کلامی و اثبات این اعتقاد. بعد برد پیش استادش. یک استادی داشت. همان استادی که ظاهراً وقتی قصهٔ حضرت زهرا سلاماللهعلیها و کوچهٔ بنیهاشم را میرود به استادش میگوید، او میگوید اگر پیغمبر زنده بود حکم تکفیر دومی را صادر میکرد. استاد ابن ابیالحدید. حالا خیلی جریانش مفصّل است. درد فاطمیات میخورد. ایشان ظاهراً همان استاد بوده.
میرود این کتاب را به او نشان میدهد و این استاد ورق میزند. بهبه، چه خوب، چه حجتها و دلایل متقن و قانعکنندهای آوردی بر نبوت انبیا. اما یک دلیل قاطع و برهان اصیل را نیاوردی که این یکی کفایت میکرد. همهٔ این دلایلی که شما آوردی خیلی خوب است؛ آفرین؛ تشویقش هم کرد. اما گفت یک دانه دلیل را که شما نیاوردی، آن برتر از همهٔ این دلایلی است که بر اثبات مثلاً نبوت انبیا آوردی و پیغمبر خاتم.
آن چه بود؟ فرمود به او گفت که آن هم تصدیق علی علیهالصلاةوالسلام به نبوت پیغمبر است.
بعد اینجا حضرت علامه حسنزاده اینجا که میرسد میفرمود: اگر علی دهان باز میکرد، کی جرئت داشت جلوی علی قدم علم کند؟ اگر علی شمشیر میکشید، کی جرئت داشت جلوی علی قدم علم کند؟ اگر علی همینطوری در هر حیثی از حیث طهارتش، شجاعتش، علم و درایتش، از هرچه که شما بگویی، اهل اصل و نسبش، ریشهٔ خانوادگیاش — کی جرئت داشت جلوی علی علیهالصلاةوالسلام قدم علم کند؟ اگر میغرّید. سکوت نمیکرد.
سکوت بزرگان و سوءاستفاده
بعضی موقعها ما سوءاستفاده از سکوت دیگران داریم. یک عالم فرهیخته، برجسته، تو خودش رفته، یک کنج خلوتی گزیده. اینها میزنیم تو سرش: این معلوم است هیچی حالیش نیست. مثل این آخوند، این من را نشان میدهد؛ مثل این نه، این آمده وسط گود کار فلان بکند اینها.
عزیز دلم، بشین سر جات. حالا تا آن برو ببین چه دنیایی، چه عالم علوی را برای خودش کشیده پایین که من و شما در همان عالم سفلیاش ماندهایم هنوز.
حالا همین که بحث چه بود؟ آن تصدیق نبوت پیغمبر توسط امیرالمؤمنین. استادِ ابن ابیالحدید میگوید این حجت قاطع و برهان تمام است.
حالا واقعاً جامعالاطرافتر از علامه حسنزاده ما ندیدهایم. بنده را همهتان میشناسید. این ادعا نیست، اظهار فضل نیست. جهت یقین شما عرض میکنم که کمتر بزرگی را به وزنههای آقای بهجت — اینطوری، نه این دیگران — شما میتوانید اسم ببرید که بنده زانو نزده باشم، حداقل یک بار از نفسش بهره نبرده باشم، و حداقل یک بار نپرسیده باشم چه کنم. بعضیشان دستخط نوشتند یا توصیه کردند یا نفس زدند یا نگاه کردند، گریهکردن حتی.
یک کسی بود خیلی سالهای پیش ما رفتیم محضرشان. سکوت محض بود این عالم. سکوت؛ هیچی نمیگفت. هیچی. حتی با دست اشاره میکرد اینطوری. مثل اواخر عمر آقای بهجت. استخاره هم میکرد: این یعنی بد، این یعنی خوب. اصلاً حرف نمیزد. مثلاً ما رفتیم محضرشان. سؤال ما را با اشک چشم، یک ساعت گریه کرد، جواب داد. دیگر من زرنگ نبودم از اشک چشم ایشان بهره بگیرم.
حالا میخواهم به شما بگویم به یقین رسیدهام که ما جامعالاطرافتر از علامه حسنزاده — جانم به فدایش — در معاصرمان نداشتیم. خب ایشان وقتی میآید زانو میزند جلوی رهبر ما، دیگر ساکت باش. دیگر حجت تمام شد بر ما. برو فساد را، انحراف در مسیر انقلاب را، کسریها و نقصانها و گرفتاریها اینها را همه را در خانهٔ دیگران جستوجو و تفحص کن.
بزغالههای معاویه؛ کاشتن بغض از کودکی
مثل زمان مولامان علی علیهالصلاةوالسلام نشود که خرابکاریها، کثافتکاریها را دیگران کردند، حتی زمان حکومت خود مولا، به اسم مولا تمام میشود.
دیگر تا جایی که دیگر فاحشتر از این نداریم که معاویه علیهاللعنه بیاید بچه بز، بزغاله — بچهها دوست دارند، خیلی مأنوس میشوند — بگیرد پخش کند، زیاد، تعداد بالا، تو شهر به بچههای کوچولو. آره، معاویه به همهتان هدیه داده آقای بچهها. چه، بچهها هم مأنوس میشوند دیگر، خوششان میآید. چه قشنگ، چه خوب، چه زیبا. یکدفعه دزدها را مأمور میکرد دل شب میرفتند از بالا خانه میپریدند تو، این بزغالهها را میدزدیدند. بچه که بیدار میشود خب دلبسته شروع میکرده گریه کردن. بهشان بگویید — العیاذ بالله، خدای من ببخشه، زبانم لال — علی دزدیده اینها را. از بچگی بغض علی را تو دل این بچهها میکاشت.
زمان ما هم اینطوری شدهها. بدتر از اینها هم دارد رخ میدهد. حالا من خیلی اهل این حرفها نیستم. سیاست را اهلش باید بگویند. اگرچه دین ما واقعاً عین سیاست ماست؛ سیاست ما عین دیانت ماست. ما حرفی جز این نداریم. اما این حرفها را خب زیاد میزنند. این حرفهایی که کسی نمیزند بگذار ما بزنیم.
پس حواسمان جمع باشد.
تشنگی برای حلقهٔ وصل به ولایت کلیه
متأسفانه وقت ما هم گذشت. ما همان در مقدمهٔ بحث ماندیم. اشکال ندارد. شب جمعهٔ هفتهٔ آینده را که ما نگرفتیم. انشاءالله ادامهاش جلسهٔ بعد.
فقط همین را بدانیم که الکافی محاکات از کاف است؛ کاف محاکات از الکافی حضرت حق دارد. و ما تشنه باشیم، توسل کنیم، بگردیم، بیقراری کنیم، گریان باشیم، بسوزیم تا دستمان به دامن آن کسی برسد که حلقهٔ وصل ما و ولایت کلیهٔ الهیه است. چنین دست روی دست نگذاریم بنشینیم. حالا انشاءالله درست میشود. انشاءالله حالا میآید آقا عنایتی میکند و اینها — تنبلبازیها، تنبلیها، تنبلبازیها.
اصل کلمهٔ صوفیه و خانقاه؛ وعدهٔ جلسهٔ بعد
و البته خیلی تذکر خیلی مهمی را میخواستم پیرامون این مدعیان دو رویی بگویم؛ با توجه به سؤالی که از بندهٔ حقیر هم پرسیده شد در خصوص صوفیه: که آقا این صوفیه کیاناند؟
الان بعضی تو بعضی از کتابها — بعضیهایتان رفتهاید راه افتادهاید، الحمد لله به راه افتادهاید — کتابهای صحف نوریهٔ عرفانیه را دارید میخوانید. یکدفعه میآید میگوید آقا مثلاً دیدم که متن فصوص حضرت شیخ اکبر ابنعربی در ابتدای فصّ آدمیاش یکدفعه آن میآید زبان قوم را میگوید: به زبان قوم، به اصطلاح اهلالقوم یا به اصطلاح لسانالقوم اینها. آن قوم را شُرّاح آمدهاند صوفیه معرفی کردهاند. قومی که مثلاً اهل عرفاناند. یعنی صوفیه اهل عرفاناند. بعد الان از اسم صوفیها ما مشمئز میشویم. آقا این چیست؟
بعد تو آن کتاب، یا مثلاً علامه شعرانی علیهالرحمه در کتاب آن حکمتش بسیاری از بحث رجالی که میکند، روات احادیث و اینها را که بیان میکند، اینها را صوفی نام میبرد. میگوید اینها صوفی بودند.
حالا این را اجازه بدهید جلسهٔ بعد؛ که اصلاً صوفی، صوفیه اصلش چه بوده؟ صوفیه، تصوف اینها چه بوده؟ تو سؤالات به ادمین کانالتان هم آمده بود این جنس سؤالات. یک بحث بیستدقیقهای میطلبد. انشاءالله که خلاصهاش را بگویم امشب؛ که اگر زنده نبودیم جلسهٔ بعد، این را بدانید.
که صوفیه اصلش مثلاً ما میگوییم فیلسوف — با ث سه، سه دندانه، ث سیبی بوده اصلش. فیلاسوف درستش بوده. اصلش. فیلسوف به زبان یونانی فیلاسوف بوده. فیلاسوف. فیلا یعنی محب. صوف حکیم، حکمت. فیلاسوف یا فیلسوف که مخفف بشود میشود چه؟ محبّ حکمت. دوستدار حکمت. اصل فیلسوف یا فیلاسوف این بوده.
«فِيلَاسُوف — مُحِبُّ ٱلْحِكْمَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فیلسوف: دوستدار حکمت.
صوف میشود چه؟ صوفیه با ث سه دندانه. صوفیه حضرت علامه میفرماید عین عقلیه، عین علمیه، عین حکمیه. یعنی صوفیه عین حکمیه، عقلیه، علمیه. خب؟
بعد آمدند حالا اعراب این را تعریبش کردند صاد گذاشتند. بعد صاد، صوفه با صاد. صوفیه با صاد میشود پشمینهپوش، پشمینه، پشم. اینها که برای همین هی ریش و پشم و اینها گذاشتند. هی از آنجا شروع شد انحرافها. حالا این نبوده که. عرفا، بزرگان، اهل تقوا، اهل معرفت.
اینها حالا بعد عرض میکنیم که ردپای اینها در هزارویک نکتهٔ حضرت استاد، در شرح تجرید الاعتقاد شیخ، چگونه از صوفیه یاد کردهاند؛ یا مرحوم شهید اول در دروسش، در آن باب قبلهاش، درس قبلهاش، وقت قبلهاش، در دروسش میآورد بحث خانقاه را. خانقاه. خان، خانگاه بوده.
خان، خان. آقا خان به، بگستران. سفره بینداز. خانه اهدا کن برای مسافرها. خانگاه. خب بعد اینها خانگاه — ببخشید — خانگاه با گاف. بعد چون عرب گاف ندارد دیگر. گچپژ، یادتان هست عربی را؟ گاف ندارد. گاف را برداشتند تعریبش کردند گذاشتند چه؟ قاف. شد خانقاه. خانقاه. هی اینطوری کثرت استعمال آمد جلو.
دیگر الان شده مشروبخانه و کثافتخانه و چه و اینها. شب میلاد امیرالمؤمنین مینشینند شراب میخورند و نشئه میشوند و «بزن عشق است، شب میلاد مولاست» اینها. فهمیدی؟ در صورتی که خانگاه بوده اصلش که تو دروس حیاتش، تو دروسش وقت قبلهاش کی میآورد؟ شهید اول. این را مرحوم علامه شعرانی میگوید که متأسفانه این چنین.
حالا این توضیح انشاءالله جلسهٔ بعد.
ختم جلسه و صلوات
«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
بالخصوص از حیث امشب.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتی.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ كَمَا هُوَ أَهْلُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را چنانکه او سزاوار آن است.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.