ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 040

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و افتتاح جلسه

خود را به خدای منّان می‌سپاریم و سخن را با استعاذه و بسم‌الله آغاز می‌کنیم.

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ، وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ادامهٔ لقاءالله؛ اتمام دو نکتهٔ فصل نهم نور علی نور

در ادامهٔ بحث لقاءالله، امشب ان‌شاءالله آن دو نکتهٔ بسیار مهمی را که حضرت استاد در فصل نهم از کتاب شریف «نور علی نور» فرموده بودند تمام می‌کنیم؛ و سپس بازمی‌گردیم به همان متن حدیث توحید شیخ صدوق، از امام رضا علیه‌السلام، در شرح نزول حروف. آنجا بودیم؛ رسیده بودیم به حرف «فاء».

سه چهار جلسه طول کشید تا این دو نکته گفته شود. امشب این فصل را می‌بندیم و تبرکاً یک حرف از آن حدیث را هم می‌خوانیم؛ بی‌ربط با همین بحث نیست.


باب دهم مصباح الشریعه؛ صفای رابطه با خدا چون آب زلال

در ادامهٔ همان نکتهٔ دومی که استاد القا می‌کنند، ایشان اشاره می‌کنند به باب دهم کتاب شریف مصباح الشریعه، منسوب به امام صادق علیه‌السلام.

یادش به‌خیر: برای بچه‌هایی که از قدیم با هم بودیم — هنوز مو به صورتتان درنیامده بود — همین مصباح الشریعهٔ امام صادق را در این هیئت تدریس کردیم؛ به‌علاوهٔ اصول کافی. حدود سی سال پیش، این حدوداً.

آنجا اشاره می‌کنند به روایتی که حضرت می‌فرماید: سعی کن رابطهٔ تو با خدای تو مثل زلال‌بودن آب باشد، وقتی از آسمان نازل می‌شود. صفای تو با حق، در همهٔ طاعت، باید همان صفای آبی باشد که خداوند از آسمان فرو می‌بارد و آن را طهور نامیده است.

«وَلْيَكُنْ صَفْوَتُكَ مَعَ ٱللَّهِ تَعَالَىٰ فِي جَمِيعِ طَاعَاتِكَ كَصَفْوَةِ ٱلْمَاءِ حِينَ أَنْزَلَهُ مِنَ ٱلسَّمَاءِ وَسَمَّاهُ طَهُورًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید صفای تو با خدای تعالی در همهٔ طاعت‌هایت مانند صفای آب باشد، آن‌گاه که آن را از آسمان فروفرستاد و طهورش نامید.

این کلام، ترجمهٔ همان روایت است که حضرت استاد در «نور علی نور» آورده‌اند: باید صفای تو با خدای تعالی در همهٔ طاعت، مانند صفای آب باشد در آن زمان که خداوند آن را از آسمان فرو می‌بارد.


آیهٔ رعد؛ آب به قدر هر وادی و رنگ‌گرفتن جداول

همان آیه‌ای است که بحثش گذشت:

«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا» (رعد/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فروفرستاد؛ پس وادی‌ها هر یک به اندازهٔ خویش روان شدند.

ما این آب را که از آسمان نازل می‌کنیم، زلالِ زلال می‌آید. به هر وادی که می‌رسد، این سیل، این آبی که جاری می‌شود، «بِقَدَرِهَا» است: به میزان قدر و اندازهٔ آن وادی. و آنجا رنگ می‌گیرد. رنگِ این جداول را می‌گیرد، این آب.

آب یکی است؛ از آسمان که می‌آید زلال است. اما وقتی به جدول‌ها می‌رسد، رنگ جدول را برمی‌دارد. ظرفیت وادی چقدر است؟ به همان قدر آب در او جاری می‌شود. باطن وادی چگونه است؟ به همان نسبت، آب در او بو و رنگ پیدا می‌کند.


لای‌روبی جدول وجود؛ عطر باغ و بوی لجن

حالا حضرت استاد، با توجه به فرمایش امام صادق علیه‌السلام در مصباح الشریعه، تأکید می‌کنند: مراقب باش تو آلوده نشوی. رحمت خدا وقتی نازل می‌شود، این رحمت مثل همان آب زلال است که از آسمان می‌آید. تو این جدول وجودت لای‌روبی شده باشد؛ بوی بد نگیرد.

آدمی که بوی بد دارد، بوی بد می‌دهد. آدمی که دلش خراب است، نیتش ناسالم است، درونش آلوده است — این‌ها حتی اگر با آب رحمت خدا مواجه شوند، باز بوی بد از آن‌ها بلند می‌شود. حتی.

مثل باران: وقتی به باغ و باغچه می‌زند، بوی گل بلند می‌شود؛ وقتی به لجنزار می‌زند، بوی لجن. آب یکی است. اما نسبت به آن وادی که «فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا» — آیهٔ هفدهم سورهٔ رعد — نسبت به آن وادی‌ای که آب به آن می‌زند، یا عطر بلند می‌شود یا بوی بد و لجن.

پس مهم‌تر از هر چیزی، لای‌روبیِ جدول وجود است. در مسیر لقاء ربّ خودت — یا لقاء الله ان‌شاءالله — آنجا بوی خوش بدهی، نه بوی لجن.

رحمت حق که می‌آید، بی‌عیب است؛ عیب از ظرف است. اگر ظرف گل باشد، عطر برمی‌خیزد؛ اگر ظرف لجن باشد، همان رحمت هم بوی لجن می‌دهد. پس پیش از آنکه دنبال نزول بیشتر باشی، جدول را لای‌روبی کن.


اهل سحر بودن؛ صدای آشنا نزد ملائکه

برای همین است که روایت داریم اهل سحر باشید. وقتی تو در طول روز هم خدا را خواندی، ملائکه به خدا می‌گویند: خدایا، این صدا آشناست. این صدایی که الان در طول روز تو را می‌خواند، آشناست؛ ما سحرها این صدا را شنیده‌ایم.

حالا این‌ها باید بعداً بحث شود. الان وقتش نیست که این ملائکه چگونه با خدا حرف می‌زنند. اصلاً این ملائکه کی‌اند؟ چی‌اند؟ کجایند؟ چگونه است که یاد خدا می‌آورند؟ مگر خدا یادش می‌رود که این‌ها یادآوری کنند؟ بحثی است. و این هم اسراری دارد.

مقصود این است: صدای سحر، صدا را در طول روز هم آشنا می‌کند. کسی که سحرخیز است، ذکرش در روز هم بوی همان سحر را می‌دهد. جدول وجودش لای‌روبی شده؛ وقتی رحمت می‌آید، عطر برمی‌خیزد.


تمثیل چاهِ نارسیده به آب

و بعد حضرت استاد ادامه می‌دهند — این کلام خود حضرت استاد است — که و نیز بدان: اگر چاهی حفر کنی که به آب نرسیده باشد و بخواهی از بیرون، سطل‌سطل، از اینجا و از آنجا، در او آب بریزی، بالاخره آن چاه مفید نمی‌افتد.

این چاه اگر تو دلت خوش باشد که چاهی کنده‌ای، اما به آب نرسیده‌ای، هی از اینجا و آنجا سطل پر می‌کنی و می‌ریزی توش — این چه چاهی است؟ به چه کار تو می‌آید؟ هیچ فایده‌ای ندارد.

چاهی چاه است که آبش از خودش بجوشد؛ آب زلال. نه اینکه بروی از اینجا و آنجا دلو برداری و دغل‌دغل بریزی روش.

چاه وقتی به آب رسید، دیگر محتاج پیمانهٔ این و آن نیست. از درون خودش می‌جوشد. تا نرسیده، هرچه از بیرون بریزی، چاهِ قرضی است؛ گودالی است که پرش کرده‌ای، چشمه نیست.


گدایی اصطلاحات از سفرهٔ این و آن

بعد اشاره می‌کنند: آن‌هایی که صرفاً می‌روند پای این درس و آن درس، این کتاب و آن کتاب، فقط اصطلاحات جمع می‌کنند و حفظ می‌کنند، این‌شکلی‌اند. یعنی از درون خودشان چیزی نمی‌جوشد. فقط گداییِ سفرهٔ این و آن را دارند می‌کنند.

بله؛ این سفرهٔ این و آن راه را به ما نشان می‌دهد و اشاره می‌کند که کدام سمت برویم و چگونه این چاهِ وجود خودمان را بکنیم تا به آب برسیم. نه اینکه صرفاً کفایت کنیم به اینکه آره، ما این کتاب را خواندیم، آن کتاب را خواندیم؛ از این درس به آن درس و سیاه‌قلم. خب چی شد؟

همه‌اش از گداییِ چاه این و آن، دلو دلو برداشتی ریختی توی چاهی که عمیق هم نیست. چاه وجود خودت هنوز به آن جوشش نرسیده؛ هی داری با این دلو و با آن دلو پرش می‌کنی. گدایی از سفرهٔ این و آن. این به چه درد می‌خورد؟

حضرت استاد اینجا می‌فرمایند که شخص انسان نیز چنین است: اگر از فراگرفتن یک اصطلاح و مفهوم از این، و فراگرفتن یک اصطلاح و مفهوم از آن، بخواهد به فعلیت برسد و به کمال خود نائل آید، مثل آن چاه است که به آب نرسیده، و از اینجا و از آنجا پیمانه‌پیمانه در او آب ریختن است. به چه درد تو می‌خورد؟

سعی کن تا به آب برسی؛ با اینکه از آب بریده نیستی.

درس و کتاب لازم است؛ راه را نشان می‌دهد. اما راه را نشان‌دادن غیر از به آب رسیدن است. اگر اصطلاحات را انباشتی و در درون خودت جوششی رخ نداد، چاهت هنوز خشک است. کمال، فعلیتِ همان جوشش است؛ نه انبارکردن الفاظ.


هر اتفاق در درون خودت می‌افتد

آنجا فرمود — جلسهٔ پیش هم عرض کردم — که هر اتفاقی می‌افتد، در وجود خودت می‌افتد. مکاشفات، القائات، الهامات، اعلامات: این‌ها همه در درون خودتند.

ملَکی هم اگر نازل می‌شود، بر صقعِ نفس تو نازل می‌شود؛ بر باطن تو. وقتی یک حقیقت را می‌چشی، می‌رسی، نفس بر باطن تو، آن در درونِ کمونِ ذات تو، وقتی متوجه یک حقیقتی می‌شود، آن نزولِ ملَک است.

یعنی چه؟ یعنی در درون خودت یک غلیانی رخ داد؛ جوششی؛ فهمی؛ رسیدنی؛ چشیدنی؛ یافتنی. هرچه هست در درون خودت است.

پس آن چاه اگر به آب برسد، آب از درونِ کمونِ ذات می‌جوشد. نزول ملک یعنی همین توجه باطن به حقیقت؛ یعنی غلیان درونی. بیرون از تو نیست که از این مجلس و آن کتاب پیمانه کنی و در گودال بریزی. بیرون، اشاره‌گر است؛ واقعه در صقع نفس است.


دعای «غیّر سوء حالنا بحسن حالک»؛ حال خدا

بعد اشاره می‌کنند به دعای مأثور:

«ٱللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بدیِ حال ما را به حُسن حال خودت دگرگون کن.

بله؛ اینجا نشان می‌دهد که خدا هم حال دارد. مرحوم ابن‌عربی در فتوحاتش آنجا، و بخشی هم که از استاد می‌خواندم — در ممدّ الهمم و اشاره به شرح قیصری بر فصوص — آنجا هم این «ٱللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ» را می‌آورند و اشاره می‌کنند که پس خدا هم حال دارد.

نه اینکه خدا حالش بد می‌شود؛ یک وقت حالش بد باشد، یک بار خوب. نه. اصلاً حال خدا حالِ خوب است. «سوء حالنا» مالِ ماست. «بِحُسْنِ حَالِكَ» یعنی تو همیشه حسن حال داری؛ و این حسن حال خدا را می‌خواهی درک کنی.

سوء حال مال عبد است؛ حسن حال مال رب است. دعا این نیست که خدا از بدحالی به خوشحالی برگردد. دعا این است که بدحالی ما به حسن حال او بدل شود؛ یعنی ما به آن حالی که همیشه در اوست نزدیک شویم و بچشیم.


نمط بهجت و سرورِ اشارات؛ ابتهاج محض ذات اول

البته اینجا هم اشاره‌ای حضرت استاد می‌کنند از نمط بهجت و سرورِ اشاراتِ شیخ‌الرئیس — همان نمط هشتم — که خواجه نصیرالدین طوسی علیه‌الرحمه شرحش داده‌اند؛ بعد علامه هم تحلیل زده‌اند. در شرح فصوص هم یادم هست — حالا کدام جلسه بود؛ جلسات صد به بعد بود — خیلی شیرین، خیلی قشنگ، حضرت استاد به نقل از مشایخ‌شان، و جایی هم به نقل از همین مرحوم شیخ طوسی علیه‌الرحمه، نکته‌ای می‌آورند که دقت کنید؛ جالب است.

تو خودت وقتی کمالی بهت می‌رسد، یا نفس ناطقه‌ات رشدی می‌کند، ارتقای وجودی بهت دست می‌دهد، اشتداد وجود، شدت وجود، حالا قربی به خدا پیدا می‌کنی — یک کمال، یک حسن، حسن حالی ایجاد می‌شود؛ علمی، رشدی در تو ایجاد می‌شود — چه حالت سرور و بهجت و ابتهاجی داری. دیدی؟ وقتی به کمالی می‌رسی، چه ابتهاجی در توست.

بعد می‌فرماید: حالا ببین آن‌که تمام حسن است، تمام کمال است، تمام علم است — یا عین علم است، عین خیر است، عین کمال است، عین حسن است؛ همه خیر است، همه کمال است. تو جزئی، گوشه‌ای، چیزکی، به یک کمالی می‌رسی، چه ابتهاجی پیدا می‌کنی. علمِ کل، حسنِ کل، خیرِ کل، کمالِ کل. آن‌که همهٔ این کمال، همهٔ علم، همهٔ حسن، همهٔ خیر، همهٔ نور پیش اوست — خب او باید چه باشد؟ یکپارچه ابتهاج محض. دقت بفرمایید چه دارم می‌گویم. یکپارچه سرور محض.

یعنی خدا در آن ذاتِ غیب‌الغیوب خودش یکپارچه ابتهاج محض است، سرور محض است، حسن حال محض است. اصلاً خدا حال بد ندارد. خدا غیر سرور ندارد؛ غیر ابتهاج ندارد. چون یکپارچه کمال است. الله‌اکبر.

بعد اینجا در همین فصل نهم اشاره می‌کنند به همین جمله:

«أَجَلُّ مُبْتَهِجٍ بِشَيْءٍ هُوَ ٱلْأَوَّلُ لِذَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزرگ‌ترین مبتهج به چیزی، همان موجودِ اول است به ذات خویش.

همین را دارند القا می‌کنند حضرت استاد. اتفاقاً می‌فرماید بزرگ‌ترین بهجت — حالا بهجت را می‌توانی به جای لذت بنشانی — بزرگ‌ترین بهجت برای ذاتِ موجودِ اول حاصل است. این عبارت عربی که خواندم، ترجمه‌اش این می‌شود که ذاتِ خود را ادراک می‌کند.

چرا بزرگ‌ترین بهجت برای اوست؟ چون شدیدترین ادراک است نسبت به شدیدترین کمال؛ و آن کمال، ذات خود اوست. او اول است لذاته. ما به یک قطره که می‌رسیم سرور می‌گیریم؛ او اقیانوس کمال است و ادراکِ تامّ همان اقیانوس. پس یکپارچه ابتهاج است؛ حال بد در او راه ندارد.


چاه وجود و روزنهٔ نور؛ انقلاب درونی

تو یک مقدار این چاهِ وجودت را عمیق بزنی، بروی، بروی، برسی به جوشش آب؛ آن آب از درون خودت بجوشد، زلال. یک کمالی، یک فهمی، یک چشیدنی، حالا یک نوری، یک رشدی — چه بگویم؟ یک حسنی، یک خیری، یک علمی، یک حکمتی. در آن کمونِ ذاتت یک نقطه، یک روزنه‌ای؛ یک‌دفعه نوری می‌تابد، حسنی، جوشش علمی یا علمکی. این‌ها چگونه مبتهج می‌شوی؟ چه انقلابی در درون؛ چه یکپارچه سرور.

پس رسیدن به آب، همان رسیدن به روزنه‌ای از حسن حال حق است در کمون ذات. آن موقع دیگر سطل این و آن نیست؛ از درون می‌جوشد. و همان جوشش است که بهجت می‌آورد. اصطلاح حفظ‌شده بهجت نمی‌آورد؛ چشیدن می‌آورد.


نقل علامه جوادی؛ سرور فهم حقیقت

می‌خوای عالم را بریزی به هم. یادم هست از حضرت علامه جوادی آملی می‌شنیدم — خیلی حدود بیست‌وپنج سال پیش می‌فرمودند — اگر سلاطین عالم بدانند چه ابتهاجی، چه سروری، چه کیفی، چه نوشی در فهم حقیقت و رسیدن به علم و حکمت هست، دست از پادشاهی‌شان می‌کشند و می‌آیند اینجا.

پادشاهی ظاهر، در برابر یک چشیدنِ حقیقت، هیچ است. اگر سلطان بفهمد در این فهم چه نوشی هست، تاج را زمین می‌گذارد. این همان بهجت است؛ همان حسن حالی که از جوشش چاه می‌آید، نه از انبار اصطلاح.


کربلا؛ کوک‌شدن کیف با حسین

یکی از رفیق‌های ما که در این میدان رفت، یک میلیارد بخشید به یک عزیز دیگر. می‌آید گاهاً هیئت. الحمدلله در تولید کفش، تولیدکنندهٔ برتر کشور شد. دانش‌آموزهای ما بود؛ الان ماشاءالله رشد کرده. می‌آید بعضاً هیئت.

ایشون یک روز زنگ زده بود به ما؛ نصف شب هم بود. می‌گفت حاجی، وقتی کیفَت کوک می‌شود با ذکر حسین… رفته بود کربلا؛ ضریح را برایش باز کرده بودند؛ حالا خادم‌ها؛ رفته بود تو ضریح. بعد از آنجا به من زنگ زد. گفت حاجی، وقتی کیفَت با حسین کوک می‌شود — همین را می‌گفت — گفت تمام این‌ها که در بازار کار می‌کنیم… حالا او به زبان خودش و دوروبری‌هایش. ببخشید؛ به خودتان برنخورد.

گفت تمام این شراب‌خوارها، این‌هایی که فکر می‌کنند شراب می‌خورند و مست می‌شوند، همهٔ این‌ها جمع شوند، هرچه لذت برده‌اند و مستی و نَگی به خرج داده‌اند، اصلاً قابل قیاس با یک آنی که تو کیفت با حسین کوک می‌شود نیست. مستی‌ای که با ذکر امام حسین بهت دست می‌دهد.

حالا او به زبان خودش؛ و علامه جوادی آملی هم به زبان خودش؛ اینجا هم حضرت علامه حسن‌زاده به زبان خودش. می‌گوید آن ذاتِ اول، آن وجودِ صمدِ اول، به ذات، آن ابتهاجی که در درون خودش است — اولِ ابتهاج، همان حسن حال، همان ابتهاج محض است. اصلاً یکپارچه سرور است.

لذا آدمی که نزدیک می‌شود به حضرت حق، یکپارچه چه می‌شود؟ می‌بینید سرور دارد، ابتهاج دارد، سرحال است. سرحال می‌شود اصلاً.

مستیِ ذکر حسین، نمونه‌ای از همان بهجت است در ظرف عبد. سلطنت ظاهر و نشئهٔ شراب، هیچ‌کدام به یک آنِ آن کوک‌شدن نمی‌رسند. هرچه به حق نزدیک‌تر، سرور بیشتر؛ چون نزدیک‌شدن به سرور محض است.


هرچه ایمان بیشتر، اخلاق بهتر؛ الفت زن و شوهر

برای همین فرموده: هرچه ایمان بیشتر، اخلاق بهتر. اصلاً بداخلاقی‌های ما به جهت ضعف ایمان ماست.

جالب است؛ حدیث هم حتی دیدم: وقتی زن و شوهر ایمانشان بیشتر است، عشقشان به هم بیشتر است. طاقت دوری همدیگر را ندارند. مثل الان نیست که کسی بگوید برویم سر کار راحت شویم، زن را نبینیم؛ و او هم بگوید به شرّت کم برو سر کار که من تو را نبینم. این زن و شوهرهایی که دور از امام حسین‌اند و دور از این عشق و حال‌ها و این ابتهاج‌ها، این‌طورند.

اما نه؛ کسی که با امام حسین است، تحمل ندارد. واقعاً این را عرض می‌کنم؛ تعجب می‌کنم بعضی‌ها بدون همسرشان می‌روند سفر؛ چطور تحمل دارند. ما که ادعایی نداریم؛ ولی واقعاً من خودم به شخصه این طاقت را ندارم. یعنی یک بار خانمم پا شود برود سفر، یا من بدون او — اصلاً نمی‌توانیم. نمی‌شود. حالا تا چشم حسود درآید.

و این چیز عجیبی نیست. وقتی با مضامین الهی پیش می‌روی، تعجب می‌کنی چطور زن و شوهر مثلاً بتوانند یک هفته همدیگر را نبینند. از نظر من نشدنی است.

در همین هیئت سراغ داشتیم: خانم یکی رفته بود سفر — حالا کربلا هم رفته بود؛ جای بدی نرفته بود — می‌گفت دارم دق می‌کنم؛ واقعاً دیگر نمی‌توانم. هر روز زنگ می‌زد: پا شو بیا برگرد. تازه دارم می‌فهمم چه قدر…

بحث به اینجا کشید از ظرف وجودی. آب می‌آید می‌ریزد تو وادی‌ها؛ اینجا هم بو می‌گیرد. بوی دل است دیگر. اصل سخن همان است: قرب به حق، سرور می‌آورد؛ ایمان، اخلاق و الفت می‌آورد. ضعف ایمان، بداخلاقی و گریز از هم می‌آورد.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

بازگشت به حدیث توحید؛ حرف فاء

بحث ما اینجا در آن دو نکتهٔ مهم تمام شد. سه چهار جلسه طول کشید تا این دو نکته را بگوییم. و ان‌شاءالله برمی‌گردیم به متن حدیث توحید شیخ صدوق در شأن نزول حروف.

یک دانه بگوییم تبرکاً؛ که بی‌ربط هم با این بحث نیست. رسیده بودیم به حرف فاء. امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید؛ از قول جدش امیرالمؤمنین علیه‌السلام:

«فَالْفَاءُ فَالِقُ ٱلْحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ، وَفَوْجٌ مِنْ أَفْوَاجِ ٱلنَّارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فاء: شکافندهٔ دانه و هسته است؛ و فوجی از افواج آتش.

هم اشاره دارد به اسم «فالق» حضرت حق، وقتی دانه را می‌شکافد.


فالق الحب والنوی؛ شکفتن در نفس ناطقه

الان حضرت استاد چه می‌فرمود؟ هر اتفاقی هست، تو درون خودت این شکفتن‌ها رخ می‌دهد. اینجا هم الان مرتبط است. شأن نزول فاء اشاره دارد به شکفتن خدا درونِ ذاتِ دانه: وقتی کاشته می‌شود، «فالق الحب والنوی»، این دانه باز می‌شود و هرچه هست از درون دانه شکوفا می‌شود.

«إِنَّ ٱللَّهَ فَالِقُ ٱلْحَبِّ وَٱلنَّوَىٰ» (انعام/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداست شکافندهٔ دانه و هسته.

تو هم، در حقیقت، در بذری که در نفس ناطقه‌ات می‌کاری، باید توسل به اسم «فالق الحب والنوی» حضرت حق داشته باشی تا این شکوفا شود، بیاید بالا؛ و خدای‌نکرده بدل نشود به «فوج من افواج نار».

دانه از بیرون شکفته نمی‌شود به معنای آن‌که چیزی از بیرون در او بگذارند و تمام. از درون باز می‌شود. چاه هم از درون به آب می‌رسد. بذر نفس ناطقه را که کشتی، توسل به فالق کن تا همان بذر از کمون ذات شکفته شود. این همان رسیدن به جوشش است؛ همان لای‌روبی جدول و رسیدن چاه به آب.


فوج من افواج نار؛ آتش از درون

فوجی — این هم با فاء — فوجی از نار، از آتش. باز یک پرانتز بگویم و تمام:

هر که را اسرار حق آموختن مهر کردند و دهانش دوختن.

باز می‌تواند اینجا اشاره داشته باشد به همان باطن و کمونِ ذاتِ هر کسی. چون می‌گوید «فالق الحب والنوی»: شکافتن دانه. باز «فوج من افواج نار»: یعنی نار هم، آتش هم، تو درون خودت است.

یعنی اگر کسی آتشی شد، ناری شد، نوری نشد، جهنمی شد — تو خودش است این. تو خودش آتش می‌جوشد. طوری که این می‌شود اصلاً به قول قرآن هیزم جهنم. آتش از این فوران می‌کند.

«وَأَمَّا ٱلْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا» (جن/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما منحرفان، هیزم جهنم بودند.

دیدی آدمی که عصبانی است — و عصبیتش به حق نیست البته — غضبش فوران کرده، رگ گردنش زده، قیافه‌اش را نگاه می‌کنی سیاه شده، سرخ شده، عین آتش. این آتش است. آتش همین است. جهنم همین است. این یک شعبه‌ای از جهنم است.

پس هر دو طرف از درون است: اگر فالق دانه را در نفس ناطقه شکافت، نور می‌جوشد و شکوفا می‌شود؛ اگر نشکفت و آلودگی ماند، آتش از همان کمون ذات فوران می‌کند. هیزم جهنم را از بیرون به او نمی‌بندند؛ خودش می‌شود. فاء هم فالق است هم فوج نار. بذر را به کدام سو می‌بری؟


تب مؤمن؛ نصیب از آتش جهنم

و چه عجیب که حدیث داریم: مؤمن — مؤمن یعنی محبّ علی — بیشترین نصیبی که از آتش جهنم می‌برد، آن داغی از تب است. تب.

«ٱلْحُمَّىٰ حَظُّ ٱلْمُؤْمِنِ مِنَ ٱلنَّارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تب، بهرهٔ مؤمن از آتش است.

تب که می‌کنی، چگونه داغ می‌کنی؟ می‌گوید آن بیشترین نصیب مؤمن از داغیِ آتش جهنم است. یعنی جهنم، آن آتش، آمده تو وجودت. حالا چرا؟ یک گناهی، یک خطایی، یک چیزی بوده؛ این را خدا آورده که آن را بپوشاند، آن را از بین ببرد.

پس حتی نصیب مؤمن از نار هم در همین وجود است؛ در همین تب. آتش را از بیرون به او نمی‌ریزند تا بسوزد؛ در ظرف خودش جاری می‌شود تا بپوشاند و پاک کند. باز همان وادی است: آب رحمت اگر به جدول آلوده بزند بوی لجن می‌دهد؛ و آتش هم اگر برای مؤمن بیاید، در حد تب است تا آلودگی را ببرد. ان‌شاءالله عاقبتمان ختم به خیر بشود.


ختم جلسه و صلوات

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَالَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

صلوات ختم کنید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.