یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و افتتاح جلسه
خود را به خدای منّان میسپاریم و سخن را با استعاذه و بسمالله آغاز میکنیم.
«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربهها و وسوسههای شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَـٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
این بحث را هدیه میکنیم به پیشگاه حضرت حجت، ارواحُ من سواها فداه. انشاءالله هر کجا تشریف دارند، خدای منّان غم از دل آقا بردارد. صلواتی بفرمایید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
ادامهٔ نکتهٔ دوم نور علی نور: القائات همه دروناند
رسیدیم به جایی که گفتیم در مسیر لقاء حق و سیر و سلوک، کسی که بخواهد چه در این نشئه و چه پس از نشئهٔ طبیعت به لقاء ربّ خودش — حداقل — و نهایت به لقاء الله که ربّ پیامبر است برسد، دو نکتهٔ بسیار مهم را باید بداند؛ نکاتی که حضرت استاد در کتاب شریف نور علی نور بر آنها تأکید کردهاند.
در ابتدای نکتهٔ دوم باقی مانده بودیم. ایشان میفرمودند هرچه از القائات و تمثلات به تو روی میآورد، همه دروناند. همه در درون تو هستند، نه از بیرون. و اشاره کردند به آن آیهٔ شریفهٔ آخر سورهٔ یس. ذیل این آیه مقداری صحبت شد و وقت جلسهٔ پیش تمام شد.
«فَسُبْحَـٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست، و بهسوی او بازگردانده میشوید.
امشب ادامهٔ همین نکته را از فصل نهم همان کتاب میخوانیم.
هویت هر شیء شعاع هویت حق است
حضرت علامه در فصل نهم میفرمایند این انتساب کلمات نوری موجودات به وجود حقیقی — که حقّ سبحانه است — همان است که کمّل اهل توحید فرمودهاند:
«هُوِيَّةُ كُلِّ شَيْءٍ فِي الْحَقِيقَةِ شُعَاعُ هُوِيَّتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هویت هر چیزی، در حقیقت، پرتوِ هویت اوست.
این جملهای است از کتاب شریف مصباح الأنس ابنفناری. مصباح الأنس یکی از بهترین کتابهایی است که در این مسیر باید سر سفرهاش نشست. صفحهٔ سیصد و چهلوهشت همین کتاب را رجوع کنید؛ همین جمله آمده و علامه تصریح فرمودهاند.
هویت هر شیء، هویت آن حقیقت هر شیء، فیالحقیقه شعاع هویت اوست. مثل اینکه وقتی به توحید أصمدی قرآن توجه کنی، همهٔ این ظهورات و بروزات و همهٔ این عوالم هستی، شعاع آن شمساند؛ شعاع آن وجودند؛ پرتو نور وجودند.
«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند نور آسمانها و زمین است.
اگر آن خورشید و آن شمسی را که اینجا مدّ نظر ماست الله فرض کنی، همهٔ حقایق چه میشوند؟ پرتو او. حقیقت هر کسی همان پرتو وجودی اوست.
کانال وجودی، جدول بحر وجود، و ربّ هر کس
علامه توضیح میدهند که منظور همان کانال وجودی است که او را با دریای لایتناهی وجود مرتبط کرده است. تو خودت جدولی از بحر وجود شدهای؛ از دریای وجود موجود شدهای به میزانی که سعهٔ وجودی داری. آن جدول وجودی میشود همان ربّ تو. ربّ کل هم میشود:
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ» (فاتحه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.
آن ربّ کل که ربّ پیامبر است، الله است؛ همان الحمد لله ربّ العالمین. پس هیچکس از آن حقیقت جدا نیست. هیچکس از آن حقیقت جدا نیست.
اینجا علامه کجا را میزند؟ به قول آن موشکهای نقطهزن، نکته را کجا مینشاند؟ این را که هر اتفاقی میافتد در وجود خودت است. این نکتهٔ امشب است. هر اتفاقی که میافتد و تو به هر درکی، به هر حقیقتی برسی، به لقاء هر ربّی که برسی، در درون خودت رخ میدهد. هرچه هست در خودت است، نه از بیرون. ما متأسفانه بیرون از خودمان دنبال حقایقیم.
نور اهلبیت و اتصال روح مؤمن به روح الله
بعد این حدیث را حضرت علامه میآورند:
«يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نور ما از نور پروردگارمان جدا میشود، همچون پرتو خورشید از خورشید.
و دوباره این حدیث:
«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا روح مؤمن به روح خدا متصلتر است از اتصال پرتو خورشید به خورشید.
إنّ روح المؤمن: روح هر مؤمنی. حالا منظور آن نفس ناطقهٔ هر کدام از ماست. اینجا خیلی نکته پیاده میشود.
آن بیست جلسهای که در مایهٔ ماه مبارک رمضان پیرامون روح اعظم گفتیم — همان روح در آیهٔ
«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَـٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ» (قدر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح فرود میآیند.
آن روح، روح اعظم است. اگر کسی آن بیست جلسه را خوب گوش داده باشد، الان بهتر متوجه میشود. میگوید روح هر مؤمنی اتصالش شدیدتر است به روح الله — همان روح اعظم — از اتصالی که پرتو نور خورشید به خورشید دارد.
پرتو نور خورشید به خورشید چگونه اتصال دارد؟ متصل است. میگوید روح تو، این نفس ناطقهٔ تو، ارتباط و اتصالش با آن روح اعظم شدیدتر از این اتصال است. اللهاکبر.
پس نفس ناطقهٔ ما، آن روحی که هی میگوییم
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خود دمیدم.
ما روح داریم؛ مرده که نیستیم؛ حیات داریم؛ زندهایم. این روح ما از چیست؟ از روح اعظم است. اتصال با او دارد. به یک معنا میشود گفت آن خورشید میشود روح اعظم و ما میشویم شعاع آن نور. منتها این شعاع خیلی شدیدتر از شعاع نور خورشید متعارف است به خود خورشید. یعنی اصلاً جدا نیستیم. به یک معنا ما هم شأنی از شؤون روح اعظمیم. و چقدر شیرین میشود وقتی این را کنار آن بحثهای درونمایهٔ ماه مبارک رمضان بگذاری.
تعبیر به شعاع ناقص است؛ خزائن و قدر معلوم
بعد دوباره علامه ادامه میدهند که پس تعبیر به «شعاع» ناقص است؛ زیرا اشیا به تمامتشان از علم به عین نازل نشدهاند، بلکه نازل شدهاند در حالی که متصل به اصل خودشاناند.
چی را دوباره تصریح میکند؟ همان موضوع:
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههایش نزد ماست، و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمیفرستیم.
هیچ چیزی نازل نشده مگر اینکه خزانهاش پیش ماست.
«فَسُبْحَـٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزّه است آنکه ملکوت هر چیزی به دست اوست.
ملکوت وجود تو، ملکوت خود تو، بهدست اوست؛ بهدست خداست. یعنی ما به تمامه نازل نشدهایم. به چه میزان نازل شدهایم؟ به قدر معلوممان؛ به میزان سرّ قدرمان؛ به اندازهمان. هر کسی یک اندازهای دارد. به آن مقدار نازل شدهایم؛ ولی اصلمان آنجاست، بالاست.
اگر اصلمان آنجاست، هرچه حقیقت رخ میدهد در وجود ما — میفهمیم، میچشیم، مییابیم، میرسیم — آن از بالاست؛ از ملکوت است؛ از ملکوت عالم است. دیشب هم اینجا در همین خصوص، در بین متن منبر، مطالبی عرض کردیم.
ملک و ملکوت؛ ید الله و چشم به امام عصر
علامه باز اشاره میکنند به همین آیه: بیده ملکوت کلّ شیء. ملکوتِ ملک. ما الان ملک همدیگر را داریم میبینیم؛ مملکت وجود خودمان را داریم میبینیم. این بدن، این ظاهر؛ باطن، ملکوت است. آن بهدست خداست.
«يَدُ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دست خدا.
حالا هر مقدار که چشم تو به ید اللهِ امام عصرت باز شود، این را بهتر میفهمی.
جدول انسان بزرگترین جدول بحر وجود است
بعد دو مرتبه ادامه میدهند که در این میان، جدول انسان بزرگترین جدول بحر وجود است. آن جدول وجودی تو که بهره گرفته از وجود أصمد حضرت حق؛ تو شدهای شأن حق؛ تو شدهای ظهور حق؛ تو شدهای بروز حق؛ تو شدهای آیهٔ حق. تو هم آیتاللهی. تو شدهای سایهٔ حق؛ تو شدهای تجلّی حق. اینها همه یک معنا دارند. تو شدهای کلمهٔ الله، کلمهٔ حق؛ تو شدهای پرتو و شعاع و نور شمس حق.
در میان همهٔ این کلمات وجودی نظام هستی، آن جدول وجودی تو که بهره گرفته از دریای لایتناهی وجود و وجود أصمد حضرت حق، وسیعتر است. یعنی ربّ تو سعهٔ وجودیاش خیلی بیشتر از ربّ دیگر موجودات است. همه متصلاند به ربّ پیامبر که الله است؛ و همه در طول هماند؛ یک حقیقتاند. نسبت به اینکه در تو چگونه تجلّی کرده میشود ربّ تو؛ در او چگونه تجلّی کرده میشود ربّ او؛ در فلان کلمهٔ وجودی چه میزان تجلّی کرده و میکند.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در کاری است.
همان «هو». همان قل هو الله احد. همان کلّ یوم هو فی شأن: دائم در حال تجلّی است در آن کلمهٔ وجودی. هر کلمهٔ وجودی چه میزان تجلّی کرده، آن میشود ربّش. اما چون در پیامبر به نحو اتمّ تجلّی کرده، الله ربّ او میشود. لذا پیامبر وقتی از دنیا میرود الله را زیارت میکند؛ اما ما ربّ خودمان را زیارت میکنیم. ربّ خودمان اسمی است که در ما به نحو اتمّ تجلّی کرده؛ یعنی آن اسمی که دولت گرفته، سلطنت گرفته، سلطان وجود ما شده، آن ربّ ماست و ما او را زیارت میکنیم.
البته اینها شؤون یک وجودند؛ اطوار یک وجودند. آن هم وجود أصمد حضرت حق است که همهٔ عالم اطوار اوست؛ طورهای مختلف اوست. این بحثها قبلاً گذشت.
تصفیه و لایروبی جدول؛ مجرای آب حیات
باز ادامه میدهند علامه نکتهٔ بسیار مهمی را: اگر این جدول درست تصفیه و لایروبی شود، مجرای آب حیات و مجلّای ذات و صفات میگردد. اللهاکبر.
پس باز از درون خودت میجوشد. میگوید این جدول وجودی تو هر مقدار لایروبی کنی از خباثت، از کثافات، از قذارات و آلودگیها، همان مقدار آب زلالتر — آب حیات — میآید؛ باز از ملکوت وجود خودت در درون خودت میجوشد. لذا هر اتفاقی میافتد در درون خودت است. بعد ادامه میدهند: و در تو فایض میشود.
أنزل من السماء ماء؛ هر وادی به قدر خود
اشاره میکنند به این آیهٔ بسیار شیرین:
«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا» (رعد/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فرو فرستاد، پس درّهها هر یک به اندازهٔ گنجایش خود روان شدند.
«أنزل من السماء ماءً»: ما از آسمان این آب را نازل کردیم. «فسالت»: این سیل که جاری میشود پس از انزال آب از آسمان. «أودیة بقدرها»: أودیه جمع وادی است. هر وادی به قدر خود، نسبت به اندازهاش، به سعهٔ وجودیاش.
آن آب را آب فیض حضرت حق بگیرید؛ آب وجود؛ آب پاک فیض. اصلاً فیض بگیرید. فیض حضرت حق در هر وادی به میزان قدرش جاری میشود. این آیهٔ قرآن است که علامه به آن اشاره میکند؛ آیهٔ هفدهم سورهٔ رعد. خواستید ببینید.
هر کدام از این جملات یک منبر میخواهد، خدا شاهد است. اما چون ما قبلاً این مباحث را بعضاً گفتهایم — البته به نحو اجمال نه تفصیل — الان با گوشتان آشناست و رد میشویم.
کارخانهٔ خیال و اسم المصوّر
و در تو کارخانهای به نام دستگاه خیال است. این دستگاه خیال را کم نگیرید رفقا. کارخانهای است در وجود ما که از قدرت کاملهٔ حق سبحانه معانی را صورت میدهد. به قدرت کاملهٔ حضرت حق، یعنی به اسم القادر حضرت حق، معانیای را که تو در درون خودت میخواهی بچشی، بفهمی، ببینیش — مثل همان فیض — صورت میدهد.
فیض را بخواهی بفهمی، بچشی، ببینی، بیابی، به آن برسی: علم است، نور است، فیض است، وجود است، حقیقت است، عنایت الهیه است. بخواهی این را ببینیش؟ دستگاه خیال دست به کار میشود به قدرت حضرت حق، که مظهر اسم المصوّر حضرت حق است. چه کار میکند؟ صورتگری میکند. آن حقیقت را صورت میگیرد، صورت میدهد، شکل میدهد.
تو در صغر نفسِ ذات خودت — این نفسات باطنِ باطنش؛ دیدی آن باطنترین — حالا میگوییم صغر نفس، صغرای ذات نفس. یعنی در آن باطنترینها، جای نفسات که سرّ سرّ توست، همان ربّ وجودیات، همان کانال وجودیات، همان اسم اعظمات، حصّهٔ وجودیات، همان که ما از آن بیخبریم: همانجا آن حقیقت وارد وجودت شده. خب میخواهی این را درک کنی. چگونه درک کنم؟
خدا کمکت کرده. یک کارخانهای در وجودت تعبیه کرده به نام قوهٔ خیال. آن صورت به آن میدهد؛ به آن حقیقتها شکل میدهد تا تو ببینیش.
خواب؛ انشاءات نفس ناطقه و خوکردن با صور
حتی در عالم خواب، آنچه در خواب میبینیم، فرمود علامه که مطلقاً انشاءات نفس ناطقه است. یعنی چه؟ یعنی با آن صور و اشکالی حقایق را میبینی که به آنها خو کردهای.
مثلاً یکی خواب حضرت علامه را میبیند. این لاجرم یعنی اینکه حضرت علامه نزول اجلال فرمودهاند و در عالم مثال متّصل این آقا تشریف آوردهاند؟ ایشان دارد واقعاً همان حضرت علامه را میبیند؟ میشود این اتفاق هم برای بعضی بیفتد. اما اگر خواب علامه را دیدی، نه یعنی اینکه قطعاً حضرت علامه تنزّل کردهاند و در عالم مثال متّصل و برزخ آمدهاند و همان قوهٔ خیالت او را نشان داده است.
نه. حقیقتی قطعاً نازل شده از ملکوت به ملک؛ از بالا به پایین؛ از سما به ارض؛ از مراتب مافوق به مادون؛ از عالم اله و عقل آمده و رسیده به عالم مثال که در توست. تو در عالم برزخ و مثال — یا خواب — میتوانی آن را ببینی. حالا آن حقیقت آمده؛ یک شکلی باید داشته باشد تا قوهٔ خیالت ببینیدش. به چه شکلی خودش را نشان میدهد آن حقیقت؟ آن پیام الهی؟ به شکل آن صور و اشکالی که تو با آنها بیشتر خو داری، ارتباط داری، دوستشان داری، علقه داری به آنها.
مثلاً علامه را در خواب دیدی. یک پیامی از طرف حضرت حق به تو منتقل میشود؛ یک حقیقتی نازل شده. چرا به شکل علامه میبینی؟ چون با علامه خو کردهای. چیز عجیبی نیست. چرا — معذرت میخواهم — یکی گاو و گوسفند و شغال میبیند، یکی بزغاله میبیند، یکی مار و عقرب میبیند. یکی خباثت میبیند اصلاً. یکی گناه میبیند؛ در خواب دارد گناه میکند. یکی هم مسجد و محراب میبیند و حرم و هیئت و روضه. یکی اهل ایمان میبیند، یکی اهل کفر میبیند، یکی شیطان میبیند. چرا؟ چون خو کرده با اینها. یا اصلاً کوه و دشت میبیند؛ آسمان و زمین میبیند. چرا؟ چون الان خو کرده، رو کرده، تعلّق خاطر به اینها دارد. آن حقایق میآیند به این صورتها خودشان را نشان میدهند.
حالا اینکه از این صورت، از این شکل، چگونه عبور کنی — تعبیر یعنی این. عبور کنی از ظاهرش به باطنش دیگر کار هر کسی نیست. اما میشود یک چیزکی فهمید.
انتقال حقایق؛ قدر این سفره را بدانید
این انتقال حقایق و معارف — که حالا بعضیشان را در کتاب وجودی خودتان دارید ثبت میکنید عیناً، بعضی هم دارند روی کتاب با قلم و کاغذ جوهر سیاه میکنند و مینویسند؛ حالا هرکس هر طور — اینها را دستکم نگیرید. انتقال حقایق و معارف دارد صورت میگیرد.
اگر کسی نسبت به عالمِ بحثی که علامه اینجا ارائه داده قوهٔ خیالش را تطهیر کند، این معارفی که الان دارد منتقل میشود به تو از ملکوت وجودت جاری میشود: و أنزل من السماء ماء. سعهٔ وجودی برایت میآورد. فسالت أودیة بقدرها: سعهٔ وجودی که پیدا کردی، هی این آب جاری بیشتر جاری میشود؛ بیشتر در وجود تو جاری میشود. قدر بدانید.
من هی میخواهم با یک لفافه، با یک اشاره بگویم: «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند.» بعضیها باز نمیگیرند. مجبور میشوم یک مقدار فاشتر بعضی موقعها حرف بزنم.
خواب دیدن علامه؛ اشک شوق و ربط وجودی هیئت
چند وقت پیش خدا لطف کرد، ما در عالم خواب علامه را دیدیم. خیلی خواب مفصلی بود. خیلی گریه کردم؛ طوری که اشک من روی زمین جاری شد. روی یک تپهمانندی بود؛ علامه بالادست بود، من پایین. یعنی سرم روبهروی زانوی ایشان، یک چنین چیزی فرض کنید. بعد افتادم؛ تا ایشان را دیدم دست و پای ایشان را بوسیدم. آنقدر گریه کردم از شوق که همینطور آب اشک من روی زمین راه افتاد.
علامه به من گفت: چرا اینطوری میکنی؟ چرا آنقدر بیتابی؟ گفتم آنقدر که شما را دوست داریم — و عجیب است که آنجا حواسم به شماها هم بود — شماها را دوست داریم؛ نه فقط از طرف خودم. عجیب بود این.
من خیلی زور زدم امشب که یک نکتهای را به شما القا کنم. فهمیدم بعضیتان متوجه نمیشوید من دارم چه میگویم. مجبور شدم این را بگویم.
بعد تا این را گفتم، علامه شروع کرد گریه کردن. حضرت استاد آنقدر گریه کرد که از آب اشک ایشان هم روی زمین آب راه افتاد. حالا ایشان بالادست، من پایین، روی تپهمانندی شیار اینطوری. خیلی.
و آنجا متوجه شدم که آن اشک شوق علامه به چه خاطر بود. اشک دلتنگی. چقدر تو دلتنگ علامهای؛ تو که سر سفرهٔ علامهای. چهار پنج سال است این هیئت الان سر سفرهٔ علامه است. یک ربط وجودیای برقرار شده که اینطوری میشود. چقدر تو دلتنگ علامه و این معارفی. به مراتب — به مراتبی که اصلاً نمیشود، لا تُعدّ و لا تُحصى — علامه دلتنگ شماست؛ و این اشک شوق به جهت انتقال این حقایق و معارف میریزد و من و تو قدر نمیدانیم.
یعنی این را فهمیدم که فقط چون این بیچارهٔ بدبخت این کانال ضیق و تنگ، حالا یک آبشخور باریک راهی شده که بیاید منتقل شود به شما، در همین حد فقط، این خیلی خوشحالش کرده این استاد کل را: که به شماها دارد میرسد؛ ها، نه به من، به شماها. دیگر با چه زبانی بگویم؟ حالا قدر ندان. حالا حاجیواجی من را نگاه کن. حالا باز پس بزن و دنبال نکن. برو دنبال چیزهای دیگر.
ارتباط وجودی برقرار شده و میشود و کار به دستت میدهد. آنها هم تازه آنجا دستشان باز میشود.
دست باز اولیا پس از رحلت؛ توسل و کانال فیض
یکی از شاگردان حضرت علامه، آقای بهادینی — از خود ایشان شنیدم؛ در قم بودیم یک روز — فرمودند که مردم زیاد میآیند به من گرههاشان و مشکلاتشان را، هم دنیوی و هم اخروی، میگویند. من دستم بالا، اینجا بسته است. بهشان بگویید به محض اینکه مردم بیایند سر قبر من، هرچه دلشان میخواهد بخواهند؛ من آنجا دستم باز است. عجب. اصلاً میروند، دستشان تازه باز میشود. آن موقع بهتر میتوانم کمکت کنم.
چند بار تا حالا به علامه حسنزاده توسل کردهای؟
خود ایشان فرمودند استاد ما شیخ ممتازی آملی در شرح مصباح الأنس میفرمود. شیخ ممتازی آملی علیهالرحمه فرموده بودند که من هرچه از آقا علی ابن موسی الرضا در کل عمرم خواستم خبری نشد؛ اما آنچه از حضرت عبدالعظیم حسنی خواستم به من رسید. هرچه خواستم از طریق کانال وجودی حضرت عبدالعظیم گرفتم از خدا. حالا این چه سرّی است؛ مراتب باید محفوظ باشد دیگر. یک وقت میبینی تو باید توسل کنی به یک بچهٔ مؤمن، به یک بچهٔ سینهزن و روضهخوان. چه میدانم.
فکر نکنید حالا یعنی چه توسل به علامه. این را مخصوصاً الان مجبورم بگویم. چکار کنم؟ بعضیها در ذهنشان تعجب را میبینم. کانال فیض بسیار است.
یکیاش مثل علامه طباطبایی علیهالرحمه که هنوز که هنوزه بزرگان اهل عقل و اندیشه و فکر متحیرند از وزن المیزان ایشان. ایشان میفرمود حسنزاده را فقط امام زمان میشناسد و شناخت. تمام. علامه را فقط امام زمان. از دست ما هم رفت.
پس این انتقال را دستکم نگیرید. احتمال دارد در این جمع یک نفر بگیرد؛ بس است. برای من بس است و برای شاگرد و برای علامه بس است. اما چرا یک نفر؟
سنگینی بحث و عمومیت حرفها
مثلاً اگر بندهخدایی با ما بحث میکرد چند روز پیش — خب خیلی مباحث را با علما طی کرده بود؛ شرح علما، جلسات علما، فصوص، اسفار، چه و چه — بعد حالا تعریف این بیچاره را شنیده بود و وصل شده بود و مثلاً از طریق فضای مجازی دیده بود. میگفت خیلی تعریف شما را ما شنیدیم و مجالس شما را وصل شدیم دیدیم حرفهایتان عمومی است.
این را مخصوصاً دارم میگویم؛ قابل توجه آقایونی که میآیند ما را میزنند کف سینهٔ ما که آقا بکش عقب، برو عقب، خیلی حرفهایت سنگین است، شلش کن، آب ببند به آن، و از این حرفها.
آن آقا، آن کسی که میگویم رفته بود کلی هم تعریف ما را شنیده بود، حالا رویش نمیشد بگوید بابا آنقدر ادعا نکن. محترمانه داشت به ما میگفت بابا حرفهای شما خیلی عمومی است. یک جلسهٔ خصوصی بگذار اگر حرفی داری برای گفتن؛ جلسهٔ خصوصی بگذار ما هم حاضریم بیاییم.
گفتیم ما همین را بلدید. بابا همینش هم کلی سنگ خوردیم، چوب خوردیم، حرف شنیدیم، تهمت خوردیم. چقدر ریزش کردند؛ چقدر ارتباطشان را با ما قطع کردند؛ چقدر تف و لعنت شدیم. همین الان هم هنوز با نگاه عاقلاندرسفیه بعضیهامان را نگاه میکنند.
کجا بودیم که این بحث شد؟ سر قوهٔ خیال؛ که چقدر مهم است. چقدر خدا ما را دوست داشته قوهٔ خیال به ما داده.
یازده نشده؟ سه دقیقه مانده. در این سه دقیقه همین چهار پنج جملهٔ علامه را بخوانم ببینید چه کرده.
نصّ علامه: از خارج چیزی درنمیآید؛ همه در توست
«در تو کارخانهای به نام دستگاه خیال است که از قدرت کاملهٔ حق سبحانه معانی را صورت میدهد. هر معنا را به صورتی مناسب وی که مظهر اسم شریف مصوّر است.» هر حقیقتی را مطابق با و مناسب با آن حقیقت صورت میدهد.
«پس بدان که» — با شماست رفقا. اینهایی که ساعتشان را نگاه میکنند هی. «پس بدان که در تحصیل علوم، معارف و اطلاع به مقام قرب الی الله و لقاء الله». پس لقاء الله شب جمعه است دیگر. زده دیگر به خال علامه. یک بار دیگر.
«پس بدان که» — آقا دارد به شما میگوید؛ خانمها با شماست علامه. «پس بدان که در تحصیل علوم، معارف و اطلاع به مقام قرب الی الله» — که دیشب دربارهٔ قرب صحبت کردیم اینجا — «و لقاء الله، به انتظار اینکه چیزی از خارج حقیقت تو از در درآید و در نزد تو صورت یابد و حضور به هم رساند نباید باشی.»
از خارج هیچ اتفاقی نمیافتد. همه زور ما. آه، آفرین. تو این نکتهای که داریم میگوییم، از همهٔ مباحث قبل مهمتر است. این نکتهٔ دوم است. دو تا نکته گفتیم؛ هنوز در نکتهٔ دوم ماندهایم. این جلسه هم تمام نشد دوباره.
میگوید هرچه هست در خودت است. نباید باشی منتظر. «بلکه آن علوم، معارف و تمثلات آنها همه در تو تحقّق مییابند و آن اطلاع، ارتقاء، اشتداد و صعود وجودی تو به حسب کمال» — دقت کنید؛ دارد ترجمه میکند. یعنی چه این اشتداد وجودی، ارتقا، رشد؟ میگوید که بروی به کمال برسی. «یعنی اتّصاف گوهر ذات تو به صفات ربوبی و تخلّق تو به اخلاق الهی است.»
تخلّق به اخلاق الهی؛ تلبّس به اسماء الله
این تخلّق به اخلاق الهی یعنی تلبّس به اسماء الله. یعنی قربتاً الی الله. دو رکعت نماز صبح میخوانی قربتاً الی الله؛ یعنی همان تلبّس به اسماء الله؛ یعنی همان متخلّق شدن به اخلاق الله. چیز عجیبی نیست. یعنی لباس اسم خدا به تن کردن.
اگر خدا الرؤوف است تو هم رؤوف باشی. اگر خدا الرحمان است تو هم رحمان باشی. یعنی چه من رحمان باشم؟ مگر میشود؟ نسبت به سعهٔ وجودیات بله.
الرحمان یعنی چه؟ یعنی رحمتش واسع است. کافر و مشرک و منافق و مؤمن از این هوا استفاده میکنند؛ از این درخت و گل و گیاه استفاده میکنند. شما هم درخت غَرس کن. غرس با غین و سه دندانه؛ یعنی بکار. درخت بکار؛ درخت بکار در حیاط خانهات.
من وقتی میروم — خدا شاهد است با این جمله تمام کنم بحث را — اصلاً خانهٔ بعضیها میروم اعصابم خرد میشود. شاید باورتان نشود. الان میگویید مثلاً نماز شب نمیخواند. نه آقاجان؛ تو حیاطش درخت نمیبینم، گلدون نمیبینم. تو بالکن خانهش یک گلدون نمیبینم. گلدون، گل، درخت، سبزه. این چرا نیست تو خانههایتان؟ تو حیاطتان؟
خب ما الان تو خانهای زندگی میکنیم که آدمهایی که آنجا هستند خیلی مثلاً شاید شما قیافهشان را ببینی: اوه اوه، اینها مثلاً ضدّ انقلاباند. شما قیافهشان را ظاهراً ببینید. ولی عاشق آخوندها شدهاند. چرا؟ چون حیاطمان را کردیم باغ. هی گل کاشتیم، گل کاشتیم. اصلاً اینها باورشان نمیشد یک آخوند بیاید باغچهکاری کند، بیل بزند.
خب این میشود مظهر چه؟ رحمان. یعنی مؤمن و مشرک از درخت بهره میبرند. مظهر اسم الرحمن میشود. آقا هوای اهل ایمان را خاصتر داشته باش. گل معرفت، درخت علم در وجود اینها بکار. میشود دیگر خاص. حالا دیگر بیشتر از این توضیح ندهم.
خاتمه: اهل بشارت، فاتحه و یاد رفتگان
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. هر چه هست در درون خودت است.
کیف کنید؛ جلسه تمام شد. هی این پا آن پا شدید. هی بعضیها با بغلدستیشان حرف زدند. ساعت نه؛ آی عجب اشتباهی کردیم آمدیم. گفتیم مجلس ختم است؛ آمدیم مثلاً خودمان را نشان بدهیم؛ بالاخره ما آمدیم دیگر. حالا رحمت کند اموات شما را. ای بابا این آخوند هم ول نمیکند.
باز شما باحیا بودید، باصفا بودید. مجلس ختم که تا آخوند میرود بالا، موقع خداحافظی با صاحب ختم است؛ یعنی آخوند پنج دقیقه باید اینطوری بنشیند تا همه بروند؛ یک قلیلی بنشینند تا چهار کلام بشنوند. باز اینجا این پا آن پا شدید، نرفتید. خیر ببینید. انشاءالله این حرفهای ما را جدی نگیرید؛ نزاع است. انشاءالله دلتان شاد باشد همیشه.
«ٱللَّهُمَّ ٱغْفِرْ وَٱرْحَمْ لِمَن يَقْرَأُ ٱلْفَاتِحَةَ مَعَ ٱلصَّلَوَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بیامرز و رحمت کن کسی را که فاتحه را با صلوات میخواند.
برای شادی روح مادری که این جلسه به نامش به پا شده — همسفر کربلای هیئت بودند و بچههایشان هم از اعضای هیئتاند — روحشان شاد. یاد کنید از همهٔ رفتگان، امام عزیز، شهدا، مادر و برادر من حقیر، شهید هیئتمان شهید حسینی.
حالا یک بندهخدایی هم پیغام داده بود به ادمین کانال که این بندهخدا کیه بغل حاجآقا ایستاده؟ این ایشان کیه؟ خسته نمیشود؟ یک صندلی — جدی میگویم ها — پیغام داده بود به ادمین کانال. آنقدر زنده است شهید هیئت. باور کنید پیامش هست: «من نگران حال ایشانم؛ یک صندلی بگذارید بنشیند بندهخدا؛ محافظ حاجآقاست»؛ چفیه روی دوش و از اینها. بعداً که مثلاً متوجه شده بود نه، تمثال شهید است. عجب! چقدر زنده است. ما چه میدانیم؛ شاید واقعاً آنها میبینند ما نمیبینیم. شاید حاضر است شهید. چه میدانیم.
یاد کنیم از همهشان؛ مخصوصاً بانو عزیزه فتحعلیزاده.
«ٱللَّهُمَّ ٱغْفِرْ وَٱرْحَمْ لِمَن يَقْرَأُ ٱلْفَاتِحَةَ مَعَ ٱلصَّلَوَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بیامرز و رحمت کن کسی را که فاتحه را با صلوات میخواند.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.