ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 033

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و سلام نیمهٔ شعبان

«يَا رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ ٱلشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از ضربه‌ها و وسوسه‌های شیاطین و از شرّ نفس خود و از شرّ آفریدگانت به تو پناه می‌برم.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَةٍ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتی، و از فضل او درخواست می‌کنم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ وَٱلثِّقَلِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقِيَّةِ وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام و فزونی و برکت فرست بر صاحب دعوت نبوی، و ثقل حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی.

«ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، فرج او را شتاب بخش و خروجش را آسان گردان و ما را از بهترین یاران و انصار و شیعیان او و از شهیدان در پیشگاهش قرار ده.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم و از تو فریادخواهی می‌کنیم، ای صاحب‌الزمان.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم و از تو فریادخواهی می‌کنیم، ای صاحب‌الزمان.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تو پناه می‌جوییم و از تو فریادخواهی می‌کنیم، ای صاحب‌الزمان.

«سَلَامٌ عَلَىٰ آلِ يٰسٓ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر خاندان یاسین.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

این سخن را هدیه می‌کنیم به پیشگاه حضرت حجت — ارواحُ مَن سِواهُ فِداه — در این شب بسیار پرنور و سرور و بی‌نظیر. ان‌شاءالله حضرت شادی ما را بپذیرد و ذخیرهٔ سختی‌های هنگام مرگ به بعدِ ما کند. صلواتی هدیه بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج او را شتاب بخش.

ادامهٔ لقاءالله در حساس‌ترین نقطه

اجازه بفرمایید بحث شب‌های جمعهٔ ما را که لقاءالله بود، و به جایی حساس رسیده بود، به برکت چنین شبی ادامه دهیم. شاید یکی از حساس‌ترین جاها در مسیر بحث لقاءالله باشد؛ بحث خورده است به حساس‌ترین نقطهٔ شب سالِ ما.

مقدمه‌ای می‌چینم تا برسیم به همان موضوعی که آنجا منقطع شده بود.


نمط سوم اشارات: واردات از حواس پنج‌گانه

در نمط سوم اشارات، شیخ‌الرئیس ابن‌سینا علیه‌الرحمه فرموده‌اند که کانال دریافت‌های وجود انسان از بیرون از خودش — یعنی از خارج — نخست حواس ظاهری است: قوهٔ باصره و سامعه و ذائقه و شامه و لامسه.

آنچه دریافت می‌شود و می‌خواهد قوس صعود را طی کند و ما را به عروج برساند، مادهٔ اولیه‌ای است که وارد کارخانهٔ وجود ما و نفس ناطقه‌مان می‌شود؛ و این ماده از طریق همین کانال پنج حس ظاهری می‌آید. این‌ها می‌شوند مواد اولیه و واردات وجود ما. بعد باید تجزیه و تحلیل شوند، تجمیع شوند، گرد هم جمع آیند، مزدوج شوند، و با کمک آنچه درون‌مایهٔ ماست — که اصطلاحاً به آن سَعه و ظرفیت و قابلیت وجودی می‌گویند — تبدیل شوند به صادرات وجود ما.

پس خوب گوش بدهید: این مقدمه به کارتان می‌آید در فهم آنچه امشب می‌خواهیم عرض کنیم. دلیل این‌که در این موضوع قدری توقف کرده‌ایم این نیست که بخواهیم بیش از جلسات پیش حرف بزنیم؛ درخواست بعضی از خود شما بود، حضوری یا با پیام، که پیرامون واردات و صادرات و کشف و مکاشفات و جذبه و حدس بیشتر بگوییم. این مقدمه به دردتان می‌خورد.


حس مشترک و قوهٔ متصرفه

بعد از حواس پنج‌گانهٔ ظاهری، آنچه از این پنج کانال وارد می‌شود به محیط حس مشترک می‌آید. حس مشترک پس از حواس پنج‌گانه است؛ دوخت‌ودوز می‌کند. آنچه می‌گیرد به هم اتصال می‌دهد، تجمیع می‌کند، میان این حقایق ازدواج برقرار می‌کند، و می‌دهد به مرتبهٔ بعد که قوهٔ متصرفه است.

پس ترتیب این است: حواس پنج‌گانه، سپس حس مشترک، سپس قوهٔ متصرفه.

اینجا یک پرانتز باز می‌کنم. هرچه مزاج انسان معتدل‌تر باشد، قوهٔ متصرفه قوی‌تر است، شفاف‌تر است، زلال‌تر است، آماده‌تر است. و اولین و ابتدایی‌ترین کشف‌های ما زیر سر قوهٔ متصرفه است — اما به نحوی که عرض می‌کنم.

چون یا قوهٔ متصرفه می‌رود تحت تصرّف و دولت و سلطنت قوهٔ وهم؛ آن‌وقت به درد نمی‌خورد. اصطلاحاً می‌شود متخیّله؛ ما را روی خط مکاشفات نمی‌گذارد. اما اگر برود تحت تصرّف قوهٔ عقل، آن‌وقت می‌شود قوهٔ مفکّره یا متفکّره — هر دو یکی است. بعداً نظر علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمه را در شرح فصوص قیصری‌شان برایتان می‌خوانم؛ آنجا می‌فرماید ابتدایی‌ترین کشف‌های معنوی در قوهٔ متفکّره یا مفکّره است.

پس قوهٔ متصرفه جایگاه بسیار مهمی دارد؛ و این‌که کدام قوه، کدام عالم از وجود ما، بر او تصرّف و دولت و سلطنت پیدا کند. گیج نشوید؛ از اول می‌گویم.


لای‌روبی کانال وجودی

قوای حواس پنج‌گانه، واردات‌اند؛ کانال وجودی ما هستند. علامه می‌فرمایند باید کانال وجودی ما لای‌روبی شود تا از طریق ربّ ما —

«سُبْحَانَ رَبِّيَ ٱلْأَعْلَىٰ وَبِحَمْدِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار من، آن برتر، و ستایش او را می‌گویم.

ربی؛ ربّ. این ربّ ما همان حسّ وجودی و سرّ وجودی و اسم اعظم وجودی ماست؛ کانال ارتباطی ما با آن دریای وجود. این حسّ وجودی ابعاد و شؤون مختلف دارد. از همین کانال‌های پنج‌گانهٔ حواس ظاهری شروع می‌شود و می‌رود تا مرتبه‌ای که بعضی انتهايش را اخفی گفته‌اند و بعضی فنا. اسماء متعددند؛ فعلاً با آن کاری نداریم. اما از اینجا شروع می‌شود و می‌رود تا آنجا.

علامه می‌فرماید کانال وجودی ما باید لای‌روبی شود تا ارتباط و اتصالش را با مرتبهٔ احدیت حضرت حق — یا آن دریای لایتناهی وجود، یا عصمت — برقرار کند، و فیض الهی از فیّاض علی‌الاصطلاح فرو بریزد و تو بچشی؛ این فیض‌ها را از دست ندهی؛ از آن نفحات بهره ببری.

«إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارتان را در روزهای روزگارتان نسیم‌هایی است؛ هان، خود را در معرض آن‌ها قرار دهید.

این نفحات وقتی چشیدنی است و وقتی شما را می‌رساند که این کانال لای‌روبی شود. لای‌روبی یعنی چه؟ الان دارد معلوم می‌شود.


تطهیر حواس؛ ذائقه و کسب حلال

عرض کردیم اولین جایی که کانال وجود ما از محیط بیرون دریافت می‌کند و آن را بر حس مشترک وارد می‌کند، حواس پنج‌گانه است. پس حواس پنج‌گانه باید تطهیر شوند: نگاه ما، گوش ما، شامهٔ ما، ذائقهٔ ما — به‌خصوص ذائقه. این‌که چه می‌خوری. نه قسمت از ده قسم عبادت شد چه؟ کسب حلال. پس ذائقه خیلی مهم است. شامه و لامسه هم باید تطهیر شوند.

اگر این‌ها تطهیر شدند، وارداتت — مادهٔ اولیه‌ات — درست حسابی می‌شود. کارخانه‌هایی را بروید ببینید که صادرات قوی و خوبی دارند؛ اصطلاحاً امروزه برندند. آن‌ها مادهٔ اولیه‌شان خیلی خوب است.

کسانی که درونشان کارخانهٔ نفس ناطقه‌شان خراب است، فاسد است، اصلاً به کشف نمی‌رسند. خوابشان هم آشفته است، آلوده است. صور و اشکال مدهش و مُلمَّع در خواب می‌بینند؛ می‌ترسند؛ وحشت می‌کنند؛ آرامش ندارند. به جهت چه؟ چون ابتدا همان وارداتی که مادهٔ اولیهٔ کانال وجودی‌شان شده، از این پنج کانال فاسد بوده، آلوده بوده؛ اصیل نبوده، پاک نبوده.

درست است که ما حیث نظر را عرض می‌کنیم و عرفان نظری می‌گوییم؛ اما ببینید ارتباطش کاملاً با عرفان عملی برقرار است. اینجا توقف نکنیم؛ بحث ما چیز دیگری است.


خزانه‌ها: خیال، حافظه، عقل فعال

بعد حس مشترک شد؛ بعد قوهٔ متصرفه. بعد از قوهٔ متصرفه، قوهٔ وهم است که جزئی‌سازی می‌کند، و عقل که کلی‌سازی می‌کند و کلیات را می‌فهمد. بعد قلب — و بعضی به جای قلب، روح گذاشته‌اند. بعد مقام سرّ و سرِّ سرّ و خفی و اخفی؛ بعضی این‌ها را در هم ادغام کرده‌اند. در هر حال همین‌هایی است که دارم می‌گویم. بعد هم که مرحلهٔ فناست. این مقدمه هنوز تمام نشده؛ توجه بفرمایید.

پس ببینید حس مشترک پشت خودش یک انبار دارد. انبار حس مشترک — که بعد از حواس پنج‌گانه است — اصطلاحاً به آن خیال می‌گویند. خیال، خزانهٔ حس مشترک است.

انبار و خزانهٔ قوهٔ وهم اسمش حافظه است. قوهٔ وهم داده‌ها و دریافت‌هایش را — چه در قوس صعود از بیرون چشیده باشد و به باطن ببرد، چه در قوس نزول از ملکوت گرفته باشد و بخواهد آن را بگوید — در جایی ذخیره می‌کند که اسمش حافظه است.

عقل چه؟ انبار قوهٔ عقل و عالم عقل وجود ما، در ملکوت واقع شده است؛ در عالم بالاست. اصطلاحاً به آن عقل فعال می‌گویند. کسی می‌تواند انبار قوهٔ عاقله‌اش را از حقایق نظام هستی — حقایق چشیدنی و رسیدنی که برای اکثریت مردم دست‌نیافتنی است — پر کند که به ملکوت عالم دسترسی پیدا کرده باشد، به عقل فعال رسیده باشد. عقل فعال را بعدها باید درباره‌اش حرف بزنیم که چیست و ارتباطش با روح‌القدس چگونه است.

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن شب فرشتگان و روح، به اذن پروردگارشان، از هر امری فرود می‌آیند.

این روح همان روح‌القدس است؛ روحِ اعظم است. و در همهٔ ما جزئی از آن روح کل وجود دارد؛ بحثش بماند برای بعد.

ترتیب این‌ها را فعلاً متوجه شدیم. ما کجاییم؟ در مقدمهٔ بحثیم؛ در نمط سوم اشارات شیخ‌الرئیس، تا برسیم به جملهٔ علامه در شرح فصوصشان.


اعتدال مزاج و زلالی مکاشفات

هر وقت که قوهٔ متصرفه — که میان حس مشترک و وهم قرار دارد؛ جایگاهش اینجاست؛ مشترکهٔ میان این دو است — گاهی رو به حس مشترک دارد که انبار حس مشترک شد خیال، گاهی رو به وهم دارد که انبار وهم شد حافظه. اینجا خیلی حساس است.

هر وقت قوهٔ متصرفه قوی شد، زلال شد — که عرض کردم بر اثر اعتدال مزاج قوهٔ متصرفه قوت می‌گیرد — انسان در مکاشفاتش زلال‌بین می‌شود؛ کشف‌های قوی می‌بیند؛ حتی مدت رسیدن به کشفش طولانی می‌شود.

احتمال دارد امشب یک جذبه‌ای، یا حتی حدسی در سیر فکری. گفتیم فکر که قوی شد، تدریجاً بعد دفعةً می‌شود حدس؛ حدس می‌زند و درست درمی‌آید. در سیر شهودی وقتی سالک قوی می‌شود، قوت که گرفت به یک آن — حالا سیر سالک تدریجی است، تدریجاً هم دارد رشد می‌کند، اما به یک‌باره حقایق بر او نازل می‌شود — می‌شود جذبه. این‌ها را قبلاً گفته‌ایم.

حالا وقتی کسی قوهٔ متصرفه‌اش به خاطر اعتدال مزاجش قوت گرفت، چنین کسی مکاشفات خیلی خوبی دارد. حتی اگر حقایقی را استیعاب کند، این حقیقتی که اخذ کرده برمی‌گردد؛ ده سال بعد، بیست سال بعد، چهل سال بعد را می‌تواند از الان بگوید. اما کسی که ضعیف‌تر است می‌بینیم مثلاً فردا را می‌تواند بگوید. مثلاً در خواب ببیند. بالاخره حقیقتی از عالم بالا تنزّل پیدا می‌کند؛ او در همان لایه‌های پایین — که بحثش قبلاً گذشت — این حقیقت را اخذ می‌کند و متوجه می‌شود فردا چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد، یا خوابش زود تعبیر می‌شود. این همان لایه‌های ابتدایی است.

علامه فرمود حتی در سیر فکری شما اگر فکر قوی داشته باشی، کار فکری و عقلی بکنی، توجه داشته باشی:

«ٱلَّذِينَ يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهاشان یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند.

رفته‌رفته یک چیزکی — عین کلام علامه است: یک چیزکی — می‌فهمی، می‌چشی، متوجه می‌شوی. اما مثل یک فضای مغبّر غبارآلوده که باید خیلی دقت کنی از لابه‌لای غبارها تا آن حقیقت را ببینی. این به درد خیلی نمی‌خورد. وقتی به درد می‌خورد که زلال شود.

کی زلال می‌شود؟ قوهٔ متصرفه قوی شود. قوهٔ متصرفه کی قوی می‌شود؟ وقتی اعتدال مزاج رخ دهد. ما گفتیم یک حیات ذاتی داریم همه‌مان، یک حیات مزاجی. قبلاً این بحث‌ها گذشته؛ می‌توانید رجوع کنید؛ در کانال مباحثش هست.


حدس در فکر و جذبه در شهود

پس دو مسیر را با هم ببینید — که قبلاً گفته‌ایم و امشب روی همان فرمول سوار می‌شویم.

در سیر فکری: فکر که قوت گرفت، تدریجاً کار می‌کند؛ بعد دفعةً می‌شود حدس. حدس می‌زنی و همان می‌شود. بدون این‌که صغری و کبری بچینی، ذهن از مطالب به مبادی‌شان منتقل می‌شود.

در سیر شهودی: سالک تدریجاً رشد می‌کند؛ قوت که گرفت، به یک آن حقایق نازل می‌شود؛ می‌شود جذبه.

این دو با هم بی‌ربط نیستند. کسی که حدسش قوی است، بعداً به جذبه می‌افتد؛ جذبه‌های قوی می‌گیردش. بحث جذبه را جلسات پیش داشتیم؛ امشب می‌خواهیم آن را به این بحث سنجاق کنیم.


متخیله یا مفکره: سلطنت وهم یا عقل

اگر چنانچه قوهٔ متصرفه — که میان حس مشترک و وهم قرار گرفته — تحت تدبیر و سلطنت و دولت و حکم‌فرمایی قوهٔ وهم قرار بگیرد، اصطلاحاً به آن مخیّله یا متخیّله می‌گویند.

اگر تحت تدبیر و سلطنت و رهبری و حکم‌فرمایی قوهٔ عقل وجودت قرار گرفت، می‌شود مفکّره یا متفکّره؛ و ابتدای کشف معنوی از همین‌جاست. از کجا؟ وقتی قوهٔ عقل سلطان قوهٔ متصرفه بشود.

بحث را گم نکنیم. مواد اولیه از حواس پنج‌گانه دریافت شد؛ آمد توی حس مشترک دوخت‌ودوز شد؛ رفت توی قوهٔ متصرفه. اینجا بستگی دارد وهم بیاید روی این کار کند یا عقل.

اگر عقل حاکم وجود این شخص شد، صادرات از قوهٔ متفکّره یا مفکّره شروع می‌شود: همه‌اش عالی است، همه‌اش درست است، همه‌اش حقیقت است، همه‌اش چشیدنی است.

اما نه؛ اگر وهم آمد قاطی کرد و سلطنت کرد، آن‌وقت آنچه از کارخانهٔ نفس ناطقه صادر می‌شود چیزهای خیالی و وهمی است. توهم می‌زنیم همه‌اش. توهمی حقایق را می‌فهمیم. حتی کربلا را هم با وهم‌مان. بسیاری از ما این را گیریم و متوجه نیستیم. این فرمول خیلی به‌دردبخور است؛ امشب عرض کردم.

لذا یکی از مهم‌ترین شب‌های سال، یکی از مهم‌ترین مباحث لقاءالله را امشب مقدمه‌اش را عرض می‌کنیم تا برویم سراغ اصل موضوع.


مداخل دوازده‌گانهٔ شرح فصوص

این کلمه‌ای، این جملاتی که الان عرض می‌کنم، جزو مداخل دوازده‌گانهٔ شرح فصوص قیصری است. برای این‌که فصوص را سالکان الی‌الله خوب درک کنند در معرفت — تا آن صحف نوریه و عرفانیه را خوب اخذ کنند — دوازده مدخل دارد. مدخل‌نویسی از قبل بوده؛ مثل مقدمه‌ای که ما بر منبر می‌گوییم. این را من از خودِ صوت علامه پیاده کردم؛ می‌فرمودند در شرح فصوصشان.

«أَمَّا ٱلْكَشْفُ ٱلْمَعْنَوِيُّ ٱلْمُجَرَّدُ مِنْ صُوَرِ ٱلْحَقَائِقِ ٱلْحَاصِلُ مِنْ تَجَلِّيَاتِ ٱلِاسْمِ ٱلْعَلِيمِ وَٱلْحَكِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کشف معنویِ مجرد از صورت‌های حقایق، که از تجلّیات اسم علیم و حکیم حاصل می‌شود.

اینجا یک پرانتز باز کنم که خیلی مهم است این پرانتز؛ خیلی به دردتان می‌خورد در سیر عملی‌تان.


اسم القادر و اسم العلیم

اولاً آنچه قوهٔ متفکّره یا مفکّره را — که علامه می‌فرماید اولیات کشف برمی‌گردد به همین قوه — از آنجا به بعد، آنچه از کارخانهٔ وجود شما صادر می‌شود، با توجه به ازدواجی که در حس مشترک میان این حقایقِ ورودیه رخ می‌دهد: اگر می‌خواهی خارج و صادر وجود تو چیزهای ناب و زلال و درست‌حسابی باشد، اینجا اسم القادر خدا کار می‌کند. اسم القادر. این کلام علامه است.

یعنی قوهٔ متفکّره یا مفکّرهٔ کسی خوب کار می‌کند — در نتیجه کسی کشفیات خوبی دارد — که با اسم القادر خدا عجین باشد. از مفکّره به بعد کار اسم القادر است.

قیصری در همان مداخل می‌گوید آنچه اهل تصرّف در وجود دارند — احیاء و اماته و قلب حقایق و طیّ زمان و مکان — برای کسانی است که متّصف به صفت قدرت‌اند؛ و اسماء مقتضی آن، یا به واسطهٔ روحی از ارواح ملکوتی است یا بی‌واسطه به خاصیت اسمی که بر ایشان حاکم است.

اما در این جمله‌ای که الان دارم عرض می‌کنم علامه می‌فرماید: اصلاً کلیهٔ تجلّیات، کلیهٔ کشفیات، کلیهٔ ادراکات و حقایق — چه در قوس نزول رخ بدهد، یعنی شما از بیرون استیعاب کنی و ببری به باطن ملکوت وجود خودت بچشی؛ چه از ملکوت خودت استخراج کنی و از آنجا چیزی را درک کنی و بخواهی برای دیگران بگویی، قوس نزول شود؛ چه صعوداً یا فرازی، چه نزولاً یا فرودی — آنچه کشف است و چشیدن است و درک است و رسیدن است، علامه می‌فرماید زیر سر اسم العلیم خداست.

کسی که با این اسم حشر و نشر داشت قطعاً راه پیدا می‌کند. حالا یکی کمتر، یکی بیشتر؛ یکی زودتر، یکی دیرتر.

قیصری تصریح دارد که انواع کشف صوری — شهود از تجلّیات اسم بصیر، سماع از اسم سمیع، و همچنین بواقی — هر کدام را اسمی می‌پروراند؛ و همه از سوادِ اسم العلیم‌اند، هرچند هر یک از امهات اسماء باشند.


کشیدنِ العلیم؛ حکمتِ تطبیق با مشایخ

ما خودمان که بچه‌تر بودیم، وقتی می‌خواستیم در نماز بگوییم

«سُبْحَانَ رَبِّيَ ٱلْأَعْلَىٰ وَبِحَمْدِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است پروردگار من، آن برتر، و ستایش او را می‌گویم.

برای این‌که آن کتاب شریف و عرشی اسرار الصلاة شهید ثانی را خوانده بودیم — تازه موهای روی صورتمان درآمده بود — یا اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی، یا آداب الصلاة امام را. آن موقع با این کتاب‌های نماز و اسرار نماز خودم را عجین کرده بودم. چون می‌دیدم هم‌ترازهای ما، هم‌سن‌وسال‌های ما، در جبهه همه همین‌طور در نماز اشک می‌ریختند و حال بسیار عالی داشتند. ما غیظه می‌خوردیم. هی می‌زدیم به این در و آن در که ما هم این حال را پیدا کنیم.

آن موقع یکی از چیزهایی که من خودم به آن رسیده بودم این بود که مثلاً می‌دیدم در نماز که می‌گویم سبحان ربی الأعلی و بحمده بیشتر حال می‌کنم؛ العظیم و بحمده بیشتر حال می‌کنم.

یا آنجا که بحث شأن نزول «واد» بود — آن شب که داشتیم می‌گفتیم «والین» را من «وَلَ» خواندم. شأن نزول «زاد» بر اساس فرمایش امام رضا علیه‌السلام در کتاب شریف توحید صدوق «مَنْ وَلَهَ» بوده. وَلَهَ کسی که گمراه شد. بعد می‌گفتم در نماز

«غَيْرِ ٱلْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا ٱلضَّآلِّينَ» (فاتحه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه خشم‌گرفتگان بر آنان، و نه گمراهان.

گذشته از بحث فقهی‌اش که باید بکشی — برای این‌که تمرکز آدم، قوای وجودی‌اش که بر سر گناه ضعیف شده، می‌خواهد متمرکز شود طول می‌کشد تا بشود — برای همین می‌کشیدم: وَلَا الضَّالِّین. وقتی «الضالین» را که می‌گفتم انگار داری می‌افتی توی چاه جهنم. می‌لرزیدم. در نماز خیلی حال می‌داد این کار.

بعداً رسیدم به فرمایش علامه ذیل همین. چه دیدم، چه جالب. علامه از قول مشایخ‌شان فرمودند — خوب دقت کنید — «مشایخی از مشایخ ما به من توصیه کردند» به علامه «که اگر می‌خواهی اسم العلیم را بگویی، علیم را بکش. بگو العَلِیییییم.» خیلی شیرین بود برایم. بعد رد شد از علامه؛ دیگر توضیح نداد چرا. ولی خب من دیدم الحمدلله که زودتر چشیدیم؛ حالا نصّش را پیدا کردیم.

می‌خواهم این مثال را زده باشم که بدانیم اگر حواسمان جمع باشد، باور کنید اگر درست برویم جلو، بعداً که می‌افتی به درس و بحث بزرگان می‌بینی چه قشنگ چیزهایی که تو هم چشیده بودی حالا دارند بزرگان مرتب‌شده‌اش را به تو بیان می‌کنند. این باعث می‌شود شما از درون استحکام پیدا کنی. حکمت، حکم دیگر است. حکیم.

«يسٓ وَٱلْقُرْءَانِ ٱلْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآنِ استوارِ پرحکمت.

محکمت می‌کند. کاری که علما می‌کنند. قبل از این ما متزلزل بودیم، مشکوک بودیم. درست شد؛ ولی وقتی با آن‌ها پیش می‌روی حتی درونیات خودت را هم با آن‌ها تطبیق می‌دهی با یک آدم جامع‌الاطرافی مثل علامه، بعد خیالت راحت می‌شود. می‌بینی نه، این چیزی که من درک کردم اشتباه بوده؛ می‌گذاریش کنار. خیلی چیزها را ما اشتباه می‌فهمیدیم؛ می‌گذاریم کنار. خود من از وقتی وارد مشرب علامه شدم دیدم خیلی چیزها اشتباه بوده؛ اصلاً برداشت‌های من. گذاشتم کنار. بعضی‌اش هم حالا مثل مثالی که زدیم الحمدلله درست بود؛ ادامه‌اش دادیم.

پس اینجا می‌فرماید:

«ٱلْحَاصِلُ مِنْ تَجَلِّيَاتِ ٱسْمِ ٱلْعَلِيمِ وَٱلْحَكِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از تجلّیات اسم علیم و حکیم حاصل می‌شود.

که الحکیم زیر سر العلیم است؛ همه زیر سر العلیم.

«وَهُوَ ظُهُورُ ٱلْمَعَانِي ٱلْغَيْبِيَّةِ وَٱلْحَقَائِقِ ٱلْعَيْنِيَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن ظهور معانی غیبی و حقایق عینی است.

معانی غیبیه همان اسماء و صفات است؛ اسم و صفات وقتی ظهور می‌کنند. حقایق عینیه این ارواح است، عقول، مفارقات؛ این‌ها حقایق عینیه یا نفوس.

حالا آن جواب اول کشف را که قبلاً خواندم و از آن رد شدم، توضیح ندادم.

«فَلَهُ أَيْضًا مَرَاتِبُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای این نیز مراتبی است.

می‌گوید برای این — چنان‌که برای کشف صوری قبلاً عرض کردیم مراتب دارد — این هم که کشف معنوی است مراتب دارد. اول چه بود؟ اول کشف المعنوی. می‌گوید این هم مراتب دارد.

«أَوَّلُهَا ظُهُورُ ٱلْمَعَانِي فِي ٱلْقُوَّةِ ٱلْمُفَكِّرَةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نخستین آن‌ها ظهور معانی در قوهٔ مفکّره است.

این اولین جایی است که کشف معنوی رخ می‌دهد. قوهٔ مفکّره یا متفکّره چیست؟ همان قوهٔ متصرفه میان حس مشترک و وهم؛ در وجود همه‌مان هم هست. وقتی تحت تصرّف احسنِ قوهٔ عاقله قرار بگیرد می‌شود مفکّره. یعنی عقلِ وجود.

حالا این‌ها را که بچه‌ترها گیر نشوند متوجه شوند: یعنی نگاهت عاقلانه باشد، گوش دادنت عاقلانه باشد، سخنت عاقلانه باشد، چشیدنت بر اساس عقل باشد، لمس و بوییدنت همه ذیل عقل تعریف شود. آن پنج تا حواس ظاهری؛ این هم دو تا باطن. حالا قوه می‌خواهی بگیر حس مشترک و وهم؛ می‌خواهی بگیر خیال و وهم. پنج تا ظاهر، این هم دو تا، می‌شود هفت تا.


هفت درِ جهنم و هشت درِ بهشت

اگر قوهٔ عاقله تو مدیریت نکند بر این پنج قوه که کانال وجودیِ سرّ تو هستند، باید محافظت کنی از آن اسم رمز درونت، اسم اعظم درونت، که حسینیّت درون توست، مهدویّت درون توست. توجه بفرمایید چه دارم می‌گویم؛ ارتباطش با امشب.

آن اسم اعظم، حسّ وجودی، همان ولایت درون توست. علویّت درون توست. حسینیّت درون توست. آن باید محافظت شود. چگونه؟ با تصرّف قوهٔ عقل بر این هفت تا مادون خودش. پنج تا قوهٔ ظاهر بود؛ بعد حس مشترک یا متصرفه. حالا یا می‌توانی بگویی قوهٔ خیال و وهم به یک معنای دیگر. می‌شود هفت تا. پنج تا ظاهر، خیال و وهم، هفت تا.

اگر قوهٔ عاقله بر این‌ها حاکم نشد، این هفت تا می‌شوند هفت درِ جهنم. یعنی همهٔ وجود ما وهمی می‌شود. خیالات‌مان هم وهمی است. توهّم می‌زنیم؛ می‌بینیم وهم است؛ گوش می‌دهیم وهم است؛ حرف می‌زنیم وهمانی حرف می‌زنیم. ادراکات‌مان همه وهمی می‌شود. جهنم؛ جهنم.

اما اگر آن هفت قوا — پنج حس ظاهری با این دو تا خیال و وهم — بیایند تحت تصرّف عقل قرار بگیرند، دیگر آن متصرفه می‌شود چه؟ مفکّره یا متفکّره. چنین کسی قوهٔ هشتمش که عقل است می‌آید آن هفت تا را مدیریت می‌کند. هفت تا به‌علاوهٔ عقل می‌شود هشت تا. هشت درِ چه؟ بهشت.

لذا در مصباح‌الانس مرحوم ابن‌فناری آنجا می‌آید بیان می‌کند همین چیزی که من عرض کردم. والا چند تا کتاب را ما الان هی اسم بردیم از اینجا به آنجا، از آنجا به اینجا؛ این‌ها با هم مرتبط‌اند. از این جهت بهشت هشت در دارد؛ قبلاً این‌ها گذشت بحثش.

«مِنْ غَيْرِ ٱسْتِعْمَالِ ٱلْمُقَدِّمَاتِ وَتَرْكِيبِ ٱلْقِيَاسَاتِ بَلْ بِأَنْ يَنْتَقِلَ ٱلذِّهْنُ مِنَ ٱلْمَطَالِبِ إِلَىٰ مَبَادِيهَا وَيُسَمَّىٰ بِٱلْحَدْسِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بدون به‌کارگیری مقدمات و ترکیب قیاس‌ها، بلکه به این‌که ذهن از مطالب به مبادی آن‌ها منتقل شود؛ و آن را حدس می‌نامند.

بدون این قیاسات، بدون قضیهٔ منطقی صغری و کبری چیدن، به نتیجه یک‌دفعه می‌رسی در سیر فکری. قوی می‌شوی؛ حدس می‌زنی؛ همان می‌شود.

اما در بحث سیر و سلوک:

«ثُمَّ فِي ٱلْقُوَّةِ ٱلْعَاقِلَةِ ٱلْمُسْتَعْمِلَةِ لِلْمُفَكِّرَةِ وَهِيَ قُوَّةٌ رُوحَانِيَّةٌ غَيْرُ حَالَّةٍ فِي ٱلْجِسْمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در قوهٔ عاقله‌ای که مفکّره را به کار می‌گیرد؛ و آن نیرویی روحانی است که در جسم حلول نکرده است.

وقتی قوهٔ عاقله آمد کار کرد روی قوهٔ متصرفه، اسمش شد مفکّره. اصلاً دیگر این بحث روحانی است؛ قصهٔ جسم نیست. جسم، تمام محالّ قوا و خود قوا، می‌آیند در خدمت قوهٔ مفکّرهٔ عاقله قرار می‌گیرند. یعنی انسان عاقل می‌شود.

بعد تازه ابتدای کشف این است. این ابتدای کشف چیست؟ معنوی است؛ صوری نه. صوری تنزّل داشت؛ از این پایین‌تر بود.


مراتب کشف معنوی تا فنا و بقا

حالا اگر کسی به اینجا رسید، دیگر باید کار کند تا به عالم قلبش یا روحش برسد؛ بعد سرّش؛ بعد سرِّ سرّش؛ خفی و اخفایش؛ تا حالا بخواهد منازل‌السائرین را طی کند — بعضی نودونه تا، بعضی صد تا منزل را شمرده‌اند — که برود به چه برسد؟ به فنا. بعد از فنا بشود بقا. این سیری است که ما باید برویم. هیچ چاره‌ای از آن نیست.

نرو آقاجان؛ نرو. این حرف‌ها را من حرف می‌زنم، تو چرت بزن. اصلاً حوصلهٔ شنیدن این حرف‌ها را نداشته باش. به زور، اجباراً، بعد از مرگ این سیر را می‌برنت. می‌شود سیر استکمالی برزخی که پدرت درمی‌آید؛ پوستت کنده می‌شود تا آنجا ببرنت.

نرو؛ بگو آقا

«لَآ إِكْرَاهَ فِى ٱلدِّينِ» (بقره/۲۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در دین هیچ اکراهی نیست.

بله؛ لا اکراه. بفرمایید. ولی بعد از مرگ این لقاء که می‌خواهد حاصل شود بیچاره‌ات می‌کنند.

خصوصاً از الان که حالا متوجه شدیم، برویم ذیل اسم العلیم. یک ذره کار کنیم.

بابا به جای چرت‌وپرت گفتن و حرف‌های الکی زدن — کی حتماً گفته تو نشستی توی جمع حرف بزنی؟ کی گفته آقا حتماً باید حرف بزنی؟


ذکر تنفسی ذیل اسم العلیم

مخصوصاً در ذکر تنفسی — که حالا پخش شده بود و چند تا پیامک آمده بود برای ادمین، و از ما هم سؤال کرده بودند چطور پخش شد این. ما اصلاً علنی نگفته بودیم. برای چند تا از بچه‌ها، همین‌طوری جلسهٔ داخل خودمان، به چند نفر گفته بودیم؛ دیدیم پخش شده. حالا که دیگر پخش شد، یک جلسهٔ دیگر — نه اینجا امشب — می‌گوییم.

بله؛ مشخص است که به هر حال حتی روز، ما وقت نداریم. خانم‌ها، آقایان، وقت نداریم. تمام شد. نفس‌به‌نفس شیطان در کمین ماست. راهی نداریم جز این‌که نفس‌به‌نفس ذاکر باشیم. نفس‌به‌نفس ذاکر باشیم.

همین العلیم را می‌توانی بگویی؛ یا «یا علیم» بگویی یا «العلیم» بگویی. می‌توانی در هر نفس، دَم بگویی «ال»، بازدَم بگویی «علیم»؛ یا دَم، بازدَم بگویی «علیم». توجه کردی؟

یا «یا حی» را تو دَم بگو؛ «یا قیوم» را تو بازدَم بگو.

هر که هر چه گیر دارد. کسی توحیدش، نفی و اثباتش مشکل دارد: «لا إله» را تو دَمش بگوید؛ «إلا الله» را تو بازدَم. بعد بنشین، دهنت هم ببند، بگو؛ هیچ‌کس هم نمی‌فهمد داری ذکر می‌گویی.

از ذکر تنفسی شروع کن. راهی نداریم. من این‌طوری به شما بگویم: ما باختیم؛ سوختیم. باید احیا بشویم در هر نفس.

حالا این را که گفتیم برای الان نبود؛ چون «باخت» رفت و «سوخت». درس کرد. ما هم از این عادت‌ها نداریم که وا بدهیم. پیام می‌دهند به بیچاره مدیر کانال: حاج‌آقا یک ذکری به ما بگویید سرم درد نگیرد؛ یک ذکری بگویید بچه‌ام عالم بشود؛ یک ذکری بگویید فلان این‌طوری بشود؛ خوابم خوب شود. مگر این‌ها محل ذکرند؟ ذکر که همین الکی که دهن آدم باز می‌شود ذکر بگویی نیست. همهٔ این‌ها حساب‌شده است. این هم که من الان به شما گفتم روی العلیم، عین کلام علامه را گفتم. پس خودم من چه بگویم؟ الان این‌ها حساب‌کتاب دارد.


طهارت شرط قبول

«إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلْمُتَّقِينَ» (مائده/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد.

متقین. فقط و فقط خدا از اهل تقوا قبول می‌کند. کسی که ورود آن پنج حس ظاهری‌اش ناپاک است، هی بنشیند بگوید العلیییییم، علیمش را آن‌قدر بکشد تا جانش درد بیاید، فایده ندارد. برای من که وقتی چشمم آلوده است، گوشم نه. باید طهارت نفس.


شأن نزول حرف عین: العالم

جملهٔ آخرم. ببینید چه شیرین؛ به خدا این‌ها همه کار خداست که این‌ها را با هم کنار هم قرار می‌دهد. پنجشنبهٔ هفتهٔ پیش من می‌خواستم به این بحث بپردازم. خوردیم به مجلس یادبود مادر آقا سعید عزیزمان. من بحث را جور دیگری بیان کردم؛ بحث ربط وجودی را آنجا گفتم. برای همین — و الا این جمله از توحید شیخ صدوق و حدیث امام رضا را باید هفتهٔ پیش می‌گفتیم؛ در حالی که جایش الان است.

گفتیم رسیدیم به حرف عین. امام رضا از قول امیرالمؤمنین دارند شأن نزول حرف عین را می‌گویند؛ یعنی باطن حرف عین. چیست؟

«فَٱلْعَيْنُ مِنَ ٱلْعَالِمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس عین از «عالم» است.

عالم نسبت به سیر بحث العلیم. عالم چیست؟ کسی که اسم العلیم خدا در وجودش پیاده شده؛ به او می‌گویند عالم.

پس هر کجا از این به بعد عین دیدی، عین شأن نزولش یعنی آقا باطن حرف عین چیست؟ اصلاً عین نازل شده.

«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آن‌که خزائن آن نزد ماست، و آن را جز به اندازه‌ای معیّن فرو نمی‌فرستیم.

همه چیز پیش ماست. خزینه بالاست. طبق سیر بحث دیگر: جمادات، نباتات، حیوانات، انسان‌ها، حتی اجنّه. آقا هرچه در دایرهٔ وجود، وجود دارد، خزینه‌شان بالاست. بعد نازل شده از عالم قلب یا عرش یا فوق عرش آمده به عالم عقل — از عقل یا همان مفارقات، ارواح، عقول، ملائکه، اسماء الله. از آنجا آمده به عالم مثال در قوس نزول. از عالم مثال آمده به نشئهٔ طبیعت. بعد حالا قرار است در قوس صعود همین‌ها برود بالا؛ و ما همین‌جا مانده‌ایم.

پس این حروف هم از ذات حضرت حق تنزّل پیدا کرده‌اند.

«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آن‌که خزائن آن نزد ماست.

حالا امام رضا — قربونت بروم — یک شأن عین چیست؟ یک وجه باطن عین که ما وقتی بمیریم باید به چشمش چیست؟ العالم.

آقا جاهل محشور شدی؟ جاهل از دنیا رفتی؟ خب وای به حالت. آنجا باید سیر کنی. حالا کسی که محبّ علی است، ملک همان‌جا — تا مُرد همان‌جا — یک ملک می‌آید تعلیمش بدهد. آن‌ها که عالم از دنیا رفته‌اند خودشان می‌شوند ملائکه‌ای یا اسماء اللهی که بعد از مرگ تعلیم می‌دهند به دیگران؛ یعنی آن‌ها را به لقایشان می‌رسانند.

آقا می‌خواهی یار امام عصرت باشی؟ یار امام عصرت باشی، یک جوری باشیم ما هم عالم باشیم. وقتی مُردیم امام عصر بگوید تو. ملک و ملکوت تحت تدبیر اوست؛ امام عصر ماست. آقا شما از دنیا رفتی؛ ان‌شاءالله با شهادت رفتی؛ آقا سرخوش آمدی. بیا این دسته را بهشان حکمت و عرفان یاد بده؛ حقایق را به چش‌شان. اگر عالم بروی آری؛ و الا یک ملک می‌آید با تازیانه: بشین سر جات ببینم. خوردی خوابیدی؟ بشین؛ بشین اینجا. دیگر آنجا تنقلات و چیپس و پفک نیست بریزند جلوت بخوری و بگوید خب استاد بفرمایید.

پس عین را یادتان باشد که چه شد:

«فَٱلْعَيْنُ مِنَ ٱلْعَالِمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس عین از «عالم» است.

زیارت عالم آل محمد

چه قشنگ. حالا وقتی نیت مشهد کرد — آخه چه نفس راحتی کشیدند بعضی تا این کتاب را بستم. ان‌شاءالله از این به بعد رفتید مشهد الرضا، طبق بحث‌های امشب که همه‌اش عرشی بود و یک دانه‌اش از من نبود، نیت کنید بروید به زیارت کی؟ عالم آل محمد.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

شاید — شاید این را بگویم جشن را شروع کنیم. شاید از این شایدها ما زیاد داریم. یک بار گفتم نمی‌گوییم؛ حالا امشب یکی‌اش را می‌گوییم.

شاید یک دلیل این‌که فرموده‌اند زائران علی بن موسی الرضا قیامت یک سر و گردن — متن حدیث است — از زائران تمام اهل بیت، حتی پیغمبر و امام حسین، بالاترند، شاید یک سرّش در این باشد که اسم علی، علیم، عالم آل محمد است و تو می‌روی به زیارتش به همین نیت. اگر نیت درست باشد، به شرط‌هاش. این شرطش این است: عارفاً بحقّه. عارف به حقّش. بدون آن، عالم است؛ بروی زانو بزنی.

خوشا به حال کسی که رو در روی ضریح آقا علی بن موسی الرضا زانو بزند و اشک بریزد بگوید: ای عالم آل محمد، خودت فرمودی عین شأن نزولش العالم است؛ من جاهلم؛ به من علم بده. بعد ببین امام رضا چه کار می‌کند باهات.

خب خداوکیلی این‌طوری رفتن زیارت بهتر است یا برویم مثلاً جورهای دیگر که نگویم؛ برویم مشهد و از آن‌ور برویم نمی‌دانم چه چیز است، سرسرهٔ آبی چه است؛ نمی‌دانم. آره موج‌های آبی و فلان؛ و تو موج عشق امام رضا غوطه‌ور بشوی.

«وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.