ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

استعاذه، بسم‌الله و صلوات افتتاحیه

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.

«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

همین فقره در سورهٔ فاتحه آمده است:

«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ، وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست می‌کنم.

صلوات را کامل می‌فرستیم؛ نه فقط بر پیامبر، که بر تمام سلسلهٔ نور که از دعوت نبوی تا غیبت الهیه کشیده شده است:

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ، وَٱلصَّوْلَةِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ، وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ، وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ، وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ، وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ، وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ، وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ، وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ، وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ، وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ، وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ، وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ، وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ. ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام و افزایش و برکت فرست بر صاحب دعوت نبوی، و صولت حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقوی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی. خدایا، در فرج او شتاب کن و خروجش را آسان گردان و ما را از بهترین یاران و انصار و شیعیان او و از کسانی قرار ده که در برابر او به شهادت می‌رسند.

«ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ. ٱلْمُسْتَغَاثُ بِكَ يَا صَاحِبَ ٱلزَّمَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای صاحب‌الزمان، به تو پناه می‌آوریم و از تو یاری می‌خواهیم.

سلام بر امام عصر و هدیهٔ صلوات

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوت‌کننده به‌سوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو آن‌گاه که حمد می‌گویی و آمرزش می‌طلبی.

«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.

شب بسیار عجیبی است از حیث حزن و اندوه. ان‌شاءالله خدا قلب امام عصر علیه‌السلام را آرام کند. صلوات بفرستید:

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.

شب عاشورا و تطهیر قوا

به فضل الهی امشب شاخ‌ونبات‌ها را حذف می‌کنیم؛ چون به ترافیک خوردیم و دیرتر رسیدیم. هرچه این شب‌ها می‌خواستیم به قلهٔ بحث ورود کنیم، نشد، نشد، نشد؛ تا امشب هم که دیر شد. حالا چه خیری در این تأخیر بوده، نمی‌دانم. آن هم شب عاشورا، با این سوز و آه. چه بگوییم؟

گمانم این است که ده شب ما را سر سفرهٔ ارباب نشاندند، گریاندند، سوزاندند، تا تطهیر قوا و نفوس ایجاد شود؛ بلکه موضوع امشب را خوب درک کنیم. بحث ما لقاءالله بود.


لقاءالله؛ دو شرط آیهٔ پایانی کهف

عرض کردیم که بر اساس آیهٔ آخر سورهٔ کهف — که ساعت کوکی اهل ایمان است: هر وقت پیش از خواب بخوانند و اراده کنند، هر ساعتی بیدارشان می‌کند — آنجا می‌فرماید:

«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش هیچ‌کس را شریک نسازد.

هر کس امید دارد لقاء پروردگارش را. حالا اگر به خودت بزنی، ربِّ خودت را؛ اگر به پیامبر بزنی، ربِّ پیامبر را. دو شرط داشت.

یکی «فلیعمل عملاً صالحاً». حقیقت این عمل صالح چه بود؟ عرض شد: عملی که ملتزم به ولایت باشد و به اوامر و نواهی مولا.

و دوم:

«وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در پرستش پروردگارش هیچ‌کس را شریک نسازد.

آن پروردگاری را که باز می‌گوید «بعبادة ربّه». مطلقاً میان تو و ربّت اگر کوچک‌ترین شرکی و ناخالصی‌ای وجود داشته باشد، به همان میزان از لقاء ربّت محروم می‌شوی؛ به همان میزان دچار برزخ می‌شوی.


برزخ؛ تبعیدگاه نقص و شرک اندیشه

اصلاً چرا ما برزخ داریم؟ چرا باید برزخ داشته باشیم؟ برزخ یک تبعیدگاه است میان دنیا و قیامت، برای کسانی که هنوز به دنیا تعلق دارند و هنوز آن سیر استکمالی را که در دنیا باید طی می‌کردند طی نکرده‌اند: خروج از نقص به کمال، یا از قوه به فعل. در دنیا غافل بودند؛ می‌برندشان به عالم برزخ. تبعیدگاه است.

آنجا آن نقصی که می‌خواهد برطرف شود تا به لقاء خدا برسد، مثل بچه‌ای است که فلج به دنیا آمده و ناقص است. آن کاری که روی او انجام می‌دهند تا نقص را برطرف کنند، اصطلاحاً به آن می‌گویند عذاب برزخی. می‌خواهند نقصش را برطرف کنند؛ نواقصش را برطرف کنند.

از مهمات این رفع نقص، رفع شرک است. شرک هم در اندیشه است. خوب این را دقت کنید. در اندیشه‌های ما شرک نهفته شده است. آن شب عرض شد مولایمان علی علیه‌السلام تعبیرشان این بود که مثل مورچهٔ سیاه است در دل سیاهِ شب، روی سنگ سیاه. آن‌قدر عجیب و خطیر است که اصلاً دیده نمی‌شود.

وقتی شما در مسیر توحید قدم برمی‌دارید و الله را خوب می‌شناسید، متوجه می‌شوید که همهٔ عمر مشرک بوده‌اید.


حدیث معراج: صمت، حکمت، معرفت، یقین

دیشب از رسالهٔ لقاءالله آقا میرزا جواد آقای ملکی تبریزی رحمه‌الله‌علیه حدیثی را خدمتتان ارائه دادیم. حدیث معراج بود. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله وقتی در معراج با خدا سخن گفت، خلاصهٔ حدیث به اینجا رسید:

«ٱلصَّمْتُ يُورِثُ ٱلْحِكْمَةَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سکوت حکمت را به ارث می‌گذارد.

آنچه ما را به حکمت می‌رساند صمت است؛ سکوت است، با صاد.

جالب است که بچه وقتی به دنیا می‌آید در سکوت محض است. آن گریه‌اش را اهل‌بیت علیهم‌السلام ترجمه کرده‌اند که این گریه‌ها اولاً همیشه نیست، بعضی موقع‌هاست؛ و آن گریه نشان‌دهندهٔ به‌هم‌ریختن سکوت بچه است. چند وقت طول می‌کشد بچه به سخن بیفتد؟ دو سال. دو سال بچه در سکوت است. از سکوت به کلام می‌افتد. این‌طور نیست که به‌یک‌باره تا به دنیا آمد تکلم کند. خود این، اهمیت سکوت را می‌رساند. در همان حدیث معراج فرمود که از صمت حکمت به ارث می‌رسد.

برای اینکه ما به حکمت برسیم چاره‌ای جز سکوت نداریم.


چهل شب غار حرا و سکوت پیامبر

چهل شب پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در غار حرا چه کرد؟ سکوت کرد.

حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها — قربانش برویم — هیچ‌گونه اعتراضی هم نداشت. الان که تونل زده‌اند، جادهٔ آسفالت کشیده‌اند، آن پستی‌بلندی‌های خطرناک و آن گردنه‌های کوه را از بین برده‌اند، می‌گویند دوازده ساعت راه است؛ ما که نرفته‌ایم. از کعبه تا آنجا، از مکه تا جبل‌النور، دوازده ساعت است. دوازده کیلومتر راه بوده فقط برای رفتن.

یک بار صبح، یک بار دم غروب، حضرت خدیجه می‌رفت و می‌آمد. می‌شود چقدر؟ روزی چهل‌وهشت کیلومتر. چهل‌وهشت کیلومتر را حساب کنید حضرت خدیجه هر روز برود و بیاید، بدون اینکه کوچک‌ترین اعتراضی به پیامبر بکند که یا رسول‌الله حالا — استغفرالله — نمی‌شد بیایی تو خانه بنشینی؟

دیدید زن‌ها چقدر دلتنگ شوهرشان می‌شوند. اگر کوچک‌ترین اعتراضی حضرت خدیجه بر این کار پیامبر می‌کرد، یک انتقاد می‌آورد، یک گلایه می‌کرد که خسته شدم، پایم درد گرفت، نمی‌شود — تمام بود. می‌گویند وحی منقطع می‌شد. لذا این وحی را همه‌مان مدیون حضرت خدیجه هستیم.

من خودم به فضل الهی توفیق شده بعضی موقع‌ها شعری می‌گوییم، مهری می‌گوییم. به محض اینکه کوچک‌ترین مشکلی در زندگی فکرم را مشغول می‌کند، اصلاً دیگر قطع می‌شود. نمی‌توانم. با اینکه حدیث داریم کسی برای ما شعر نمی‌گوید مگر اینکه روح‌القدس در او بدمد، نفس بزند. با کوچک‌ترین مشکل، مثلاً مشکلی در زندگی پیش می‌آید، روحیه‌اش به‌هم می‌ریزد، قطع می‌شود. چه برسد به آن وحی که علم ذاتی حضرت حق می‌خواهد تنزل پیدا کند. خیلی حضرت خدیجه زحمت کشیده.

حالا به تاریخ اسلام کاری نداشته باشیم؛ فعلاً بحث ما چیز دیگری است. این سکوت حضرت پیامبر اکرم آنجا چه کرد؟ چه سکوتی گرفت، چهل شب، که ماحصلش شد تنزل صورت علمیِ ذاتیهٔ حضرت حق، که شده قرآن؛ که تمام علم نظام هستی در آن است. متأسفانه ما از این سکوت غافلیم.

این سکوت باعث می‌شود ما به حکمت برسیم.


حکمت: علم به اعیان موجودات کما هی

حکمت هم قبلاً عرض کردیم: علم به اعیان موجودات، آن‌طوری که هستند. یعنی شما از ظاهر به باطن سفر کنید. ظاهر موجودات را که می‌بینید به باطنشان برسید. ظاهر خودتان را که می‌بینید به باطن برسید. ظاهر قرآن را که می‌بینید به باطنش برسید.

مرحوم حضرت علامه سید محمدحسین حسینی تهرانی رحمه‌الله‌علیه — فکر می‌کنم در کتاب امام‌شناسی‌شان بود؛ چند جلد است، اگر اشتباه نکنم دوازده جلد یا ده جلد. خیلی قدیم‌ها می‌خواندیم. این عزیز را بزرگان اهل معرفت — خودم شنیده‌ام — جز آن چهار نفرِ اوتاد، حلقهٔ وصل امام عصر علیه‌السلام به ابدال می‌دانستند. رفتیم بچه‌ها سر قبر ایشان؛ بوی بهشت می‌دهد، در حرم امام رضا علیه‌السلام. به بچه‌ها نشان دادم. یک یادگاری هم از حضرت آیت‌الله‌العظمی آقای فقیه داشتیم.

ایشان می‌فرمود وقتی می‌خواهی مرتبط با قرآن بشوی، با حاسّهٔ خودت با ظاهر قرآن مرتبط می‌شوی. حواس، حواس پنج‌گانه. بصر تو لفظ قرآن را می‌بیند، جوهر قرآن را می‌بیند. گوش تو صوت قرآن را می‌شنود. لمس تو صفحات قرآن را لمس می‌کند. این ظاهر، با ظاهر مرتبط شده است.

اگر بخواهی بروی به عالم مثال، یعنی مرتبهٔ مثالی قرآن را درک کنی — که همهٔ عوالم هستی از جمله خودت تنزل پیدا کرده‌اید و تو هم رتبهٔ مثالی و عقلی و الهی داری — باید با مثال وجودت بروی، نه با ظاهر. این اشتباه نشود. یعنی با قوهٔ مثال یا خیالت باید مرتبط شوی؛ که اصطلاحاً ما به آن می‌گوییم خواب. مرتبط شوی با عالم مثال قرآن.

و اگر بخواهی به مرتبهٔ عقل قرآن برسی، باید با عقلت برسی. کسی که عقلش را تعطیل کرده به مرتبهٔ عقل قرآن نمی‌رسد. این‌هایی که حالا حوصلهٔ مباحث عقلی ندارند عقلشان را تعطیل کرده‌اند و هیچ‌وقت به عقل قرآن نمی‌رسند.

حاجی سبزواری علیه‌الرحمه آب پاکی ریخته روی دستمان. در اسرارالحکم می‌فرماید حتی اگر به بهشت هم بروند، نمی‌توانند آنجا هم به مرتبهٔ عقل بهشت برسند. بهشت هم مراتب دارد؛ آنجا هم این‌شکلی است. چه برسد به الهیت.

حتی با قلبت باید به قلب قرآن برسی. اگر کسی به پشت پردهٔ ظاهر قرآن رسید، به باطن هر کدام از این کلمات وجودی نظام هستی — حیوانات، انسان‌ها، نباتات، جمادات، هرچه — اگر به باطن رسید، به همان میزانی که از ظاهر به باطن سفر کرده به حکمت رسیده است. اصلاً حکمت یعنی همین.


ارث حکمت معرفت است و ارث معرفت یقین

بعد ادامهٔ این حدیث شریف در خصوص حکمت می‌خواهد آن را به معرفت وصل کند. یادتان هست دیشب:

«ٱلْحِكْمَةُ تُورِثُ ٱلْمَعْرِفَةَ، وَٱلْمَعْرِفَةُ تُورِثُ ٱلْيَقِينَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حکمت معرفت را به ارث می‌گذارد، و معرفت یقین را به ارث می‌گذارد.

ارث حکمت معرفت است. کسی که به سمت حکمت نرفته، فراری از حکمت است. عرض شد یونانی‌ها نامش را فلسفه گذاشته‌اند؛ اما عین کلام اهل‌بیت علیهم‌السلام و معجزهٔ قولی آل‌الله است که ما از آن فرار کرده‌ایم.

کسی که به آن سمت نمی‌رود، مباحثش صرفاً اخلاقی است، تاریخ اسلام است، سیر عملی است. فقط ظواهر را می‌بیند. داستان‌ها و قصه‌های قرآن هم خوب؛ اما اگر سفر نکند از این‌ها به حکمت، به معرفت نرسیده. این حدیث دارد این را می‌گوید.

بعد: المعرفة تورث الیقین. حالا اینجا فرود بیایید.

یقین یکی از اسامی خداست. یقین. هر مقدار کسی به خدا برسد، به یقین رسیده است. هر مقدار کسی به یقین برسد، به خدا رسیده است. هر مقدار به یقین رسیدی، همان مقدار در لقای خدای خودت و ربِّ خودت، شهودبه‌شهود، ربّت را می‌نشینی.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو به‌سوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را دیدار می‌کنی.

در این ملاقات حضرت حق، هر مقدار به یقین رسیدی همان مقدار به کشف و شهود می‌رسی. یعنی متناسب با یقینت. خدا را همان مقدار می‌بینی. ربّت همان مقدار است.

بگذار این‌طوری بگویم همه بفهمند: از خدا چه فهمیدی؟ خدا را چگونه یافتی؟ معرفت و شناخت تو نسبت به حقایق عالم هستی و خدای منّان چیست؟ آن می‌شود ربِّ تو. هر مقدار که خدا را شناختی، آن می‌شود ربِّ تو؛ نه ربِّ پیامبر، نه ربِّ مطلق نظام هستی.

پیامبر هم دستش از اسم مستأثر حضرت حق قطع است؛ نرسیده به آنجا؛ وگرنه خدا می‌شد. آن فوتِ کوزه‌گری خدایی است. این یقین همان خودِ حضرت حق است که قرار است بروی به زیارتش. از طریق چه؟ سکوت.

بگویید فرمولش را: سکوت، در نتیجه حکمت؛ در نتیجه معرفت؛ در نتیجه یقین. حالا اگر این سیر را نرفتی، یک جا نخ تسبیح پاره شده، متوقفی. به مشکل برمی‌خوری در لقای خدا. به همان میزان برزخت طول می‌کشد.

بعضی‌ها تا از این دنیا فارغ شدند، نفس ناطقه انصراف کرد از این تفالهٔ بدن، رفت به بدن برزخی، به‌یک‌باره می‌روند به قیامت. اصلاً بعضی‌ها یک‌باره مثل شهید می‌روند؛ اصلاً تا آخرت می‌روند. اصلاً برزخ ندارند. برای چه برزخ داشته باشند؟ سیر را کرده‌اند، رفته‌اند. اگرچه عطش انسان نباید حد یقف داشته باشد، اما خب سعهٔ وجودی است.


انتم الفقراء الی الله؛ عطش اقیانوس اسماء

آن آیه را باور کنید: این فقر را من اولین باری که متوجه و متذکر این موضوع شدم، اشک شوق ریختم. برای شما بگویم ببینم کی اشک شوق می‌ریزد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ ۖ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به خدا؛ و خداست که بی‌نیازِ ستوده است.

«یا أیها الناس»؛ الف و لام آمده سر ناس، یعنی مطلقاً تمام مردم. أنتم الفقراء الی الله؛ و الله هو الغنی الحمید.

برای اینکه درون‌مایهٔ این آیه را متوجه شویم — خدا چه لطفی به من و شما کرده که قرار است این لطف را در زمان لقاء بچشیم، به شهود بنشینیم، به‌وسیلهٔ سکوت و حکمت و معرفت و یقین — مثال می‌زنم.

شما تشنه‌تان می‌شود، می‌روید لب دریا، اقیانوس بیکران. یک جرعه آب می‌خورید، عطشتان برطرف می‌شود. سؤال: شما تشنهٔ یک جرعه آب بودید یا تشنهٔ این اقیانوس بیکران؟ خوردید، عطشتان برطرف شد، دیگر تشنه نیستید. تشنهٔ این اقیانوس بیکران بودید یا تشنهٔ این یک جرعه آب؟ عطشتان برطرف شد. تو تشنهٔ این یک جرعه آب بودی، نه این اقیانوس بیکران. درست شد؟

حالا بیا به آیه. اگر فقر را برای سهولت فهم مثل می‌زنم:

«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (عنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثل‌ها را برای مردم می‌زنیم.

اگر این فقر را اینجا همان عطش بگیرید: می‌گوید أنتم الفقراء؛ همهٔ شما تشنه‌اید، فقیر محضید. به چه سمتی؟ به چه؟ آن اقیانوس را — بلا تشبیه — الله فرض کن؛ که البته بلا تشبیه هم ندارد. اقیانوس خودش اسم الله است. حالا آن را الله فرض کن.

می‌گوید عطش وجودی شما قرار است به الله باشد. یعنی تو باید اگر یک انسان درست‌وحسابی باشی — یعنی انسانی باشی که درست ملاقات کنی، به شهود بنشینی خدا را — باید عطشت با چه برطرف شود؟ با الله؛ نه با الرحمن، نه با الرحیم، نه با الحکیم، نه با القدیر، نه با المرید. با الله که مجمع تمام اسماء است؛ یعنی اقیانوس بیکران و لایتناهی اسماء الهی. یک چنین ظرفیتی انسان دارد.

می‌گوید یا ایها الناس. تمام آن کسانی که متأسفانه اگر ناس را از نسیان بگیری، یعنی نسیان، فراموشکار. فراموش کرده‌ایم این‌ها را. فراموش کرده‌ایم فقرمان را. فراموش کرده‌ایم که خدا نفس ناطقه‌مان را به گونه‌ای تعبیه کرده، انشا کرده، خلق کرده که:

«هُوَ ٱلَّذِى يُصَوِّرُكُمْ فِى ٱلْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَآءُ» (آل‌عمران/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را در رحم‌ها هر گونه بخواهد صورت می‌بخشد.

این صورت فقط صورت ظاهری نیست که این شکل خوشگل را به تو داده. باطنت را هم خدا به گونه‌ای صورتگری کرده و انشا کرده که تو عطشت فقط با الله برطرف شود. یعنی هرچه می‌روی جلوتر می‌گویی:

«هَلْ مِن مَّزِيدٍۢ» (ق/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا باز هم هست؟

باز هم آب هست؛ من هنوز تشنه‌ام. یعنی باید این‌طوری باشی.


خودسازی و حد یقف نداشتن

پس اینجا علامه نکتهٔ مهمی می‌گوید. خودسازی، خودشناسی. می‌فرمود اگر کسی چند رکعت نماز خواند، نماز شب خواند، سیر و سلوکی داشت، مقداری اهل تحصیل و تحقیق بود و حتی تدقق بود — نه فقط دقت — تحقق بود، نه فقط تحقیق؛ یعنی در وجودش حتی این‌ها پیاده شد؛ بعد گفت خب دیگر سیر شدم، دیگر مثلاً بس است. همین که احساس کرد دیگر عطشش رفع شده، دیگر بس است: این معلوم است چیست؟ شما بفرمایید. به آن الله نرسیده. یعنی مریض است.

اگر قرار باشد به آن الله برسد و فقرش با الله برطرف شود، اصلاً حد یقف ندارد. مثل پیامبر هی باید بگوید هل من مزید. هرچه خدا به او می‌دهد باز می‌گوید دیگر، باز هم هست؛ بسم الله. تا جایی که خود محی‌الدین عربی علیه‌الرحمه می‌فرمود پیامبر طمع به اسم مستأثر حضرت حق کرده، دارد سیر می‌کند. تمام اسماء را برداشته؛ به آن اسم پنهانی که مقام الوهیت است هم پیامبر طمع کرده، دارد می‌رود. توجه کردید؟

چرا این هل من مزید؟ چون رفع فقرش بر اساس الله است؛ نه یک اسم، نه دو اسم، نه سه اسم؛ تمام اسماء.

اگر کسی یک هیئت بیاید، دو قطره اشک برای امام حسین بریزد، یک دهه محرم بگوید بس است، این مریض است. اما اگر کسی هرچه می‌رود در دستگاه امام حسین، تو خانهٔ امام حسین، تو این خیمه‌ها، تو این هیئت‌ها، هرچه با آقا محشورتر می‌شود تشنه‌تر می‌شود. می‌گوید به من باز از امام حسین بگویید. تو را به خدا آقای روضه‌خوان را کجا پیدا کنم؟ هر شب می‌شود بیایم؟ هر روز صبح می‌شود بیایم؟ مثل امام حسن هم صبح گریه کنم ناله کنم، هم شب. می‌شود آن‌به‌آن اصلاً تلفن بزنم برای من دو خط بخوانی. اصلاً نمی‌تواند امام حسین را ول کند. چه کتابی بخوانم؟ کجا بروم؟

آقا این خیمه‌ها دارد برداشته می‌شود؛ ولوله تو دل کسی که تشنه است باید به پا شود.

خدا را شاهد می‌گیرم، دیشب سه سحر که با یکی از دوستان آمدیم اینجا، این چفیه‌هایی که حالا یا باد جمع کرده یا چروک شده را صاف کنیم، صندلی‌ها را بچینیم. اصلاً من چند تا چفیه را که صاف کردم، با دستم این چروکشان را گرفتم، اصلاً ناخودآگاه دلم شکست. اشکم جاری شد. شروع کردم شعر گفتن. همین‌طوری گریه می‌کردم. یاد آن لحظه‌ای افتادم که قرار است این‌ها جمع شود. اصلاً دلم هُر ریخت.

اینجا این سفره‌های گدایی ماست؛ دهان روح ما به سمت قدس نظام هستی، به دستگاه و خیمه‌گاه اباعبدالله، دارد رزق می‌گیرد. هر کدام از این چفیه‌ها نشانگاه یک نفس ناطقه است و یک عطشگاه برای گرفتن حیات از سیدالشهدا. دلت تنگ نمی‌شود؟ یعنی فردا غروب عاشورا اینجا بخواهی بروی باید اصلاً دیوانه شوی بروی. اصلاً نتوانی بروی. هی بروی دم در دوباره برگردی، بروی دم در دوباره برگردی. نه هر هیئتی؛ اصلاً بچهٔ هیئتی باید این‌طوری باشد. وگرنه اصلاً درک نکرده. مریض است.

رک بگویم: علامه دارد می‌گوید؛ حرف من نیست. مریض است. چنین کسی مریض است که بگوید آقا بس است، ده شب ترکاندیم، دمتان گرم، خیلی عالی، بسم الله، اصلاً ما تا آخرش رفتیم. خیلی خودت را دست‌کم گرفته‌ای.

«أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شمایید نیازمندان به خدا.

اسم این لقاء، اسم این رساله چیست؟ مال آقا میرزا جواد ملکی تبریزی. چشمتان می‌بیند دیگر؛ نور بالای سرش. لقاءالله. لقاءالله. ما این را محور بحث به جهت برکتش قرار دادیم. الله را قرار است ملاقات کنی. چرا بسنده می‌کنی به دو تا نماز شب و دو تا ذکر و یک زیارت و یک گریه و یک نوکری؟ اصلاً این‌ها ابتدای راه است. اصلاً نباید متوقف شوی.

و اگر امشب سطح ما از شب قبل پایین‌تر باشد، به همدیگر خیانت کرده‌ایم. اگر این هیئت، محرم امسالش سطحش از محرم سال گذشته بالاتر نرفته باشد، همه به هم خیانت کرده‌ایم. خیلی باید به فکر خودمان باشیم.

من از جزء، از قرآن برای شما چیز دیگری دارم می‌گویم؟ جز از روایات آل‌الله که معجزات قولیه است، تا می‌رسد به یک حجت خدا، به یک امامی، به یک بزرگی، به یک پیر و مرشد و عارفی: حاج‌آقا یک دستی سر بچهٔ ما، مریضی‌اش برود؛ نمی‌دانم یک گره‌ای در مال و مشکلات ما. اصلاً حاج‌آقا می‌شود یک سؤال مهم بفرمایید. می‌گوید چه ورد، چه ذکری بگویم رزقم مثلاً چک‌ام پاس شود، فلان. اصلاً این‌قدر سطح خودمان را تنزل داده‌ایم. مطلقاً نباید متوقف باشیم.

حالا نمی‌دانم چرا، واقعاً برای خودم سؤال است: با اینکه ما هر شب قبل یا بعد خیمه می‌رویم محضر هشت تا شهید توسل می‌کنیم، آن چیزی که باید بگویم را هنوز نتوانسته‌ام این شب‌ها بگویم. باور کنید سفرهٔ عرفهٔ امام حسین را می‌خواستیم باز کنیم.


دعای عرفه: تردد در آثار و بعدِ مزار

آقایمان اباعبدالله صلوات‌الله‌علیه، در دعای عرفه. بگذارید ورود کنیم. حالا غروب عاشورا اگر شد — نمی‌دانم تو غروب عاشورا اصلاً بشود این حرف‌ها را زد یا نه — نمی‌دانم. ولی حداقل شاید ما دیگر همدیگر را ندیدیم؛ یک چیزکی عرض کرده باشیم.

وقتی حضرت اباعبدالله الحسین صلوات‌الله‌علیه وارد می‌شود به دعای عرفه، آن قسمت آخر که مرحوم سید ابن‌طاووس آورده در فلاح‌السائل — گفتم این کتاب را بگیرید بخوانید جوان‌ها: فلاح‌السائل، سید ابن‌طاووس؛ و اکثراً نمی‌خوانند — آنجا حضرت می‌فرماید:

«إِلَٰهِي تَرَدُّدِي فِي ٱلْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ ٱلْمَزَارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آمدوشد من در آثار، دوری مزار را موجب می‌شود.

سه شب قبل درباره‌اش با هم حرف زدیم. ظاهر این چه می‌گوید؟ می‌گوید خدایا من هرچه به آثار تو نگاه می‌کنم از مزار دور می‌شوم. آثار چیست؟ شما، آسمان، زمین. این کلمات وجودی نظام هستی است که می‌فرماید:

«أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى ٱلْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ ۝ وَإِلَى ٱلسَّمَآءِ كَيْفَ رُفِعَتْ ۝ وَإِلَى ٱلْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ ۝ وَإِلَى ٱلْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ» (غاشیه/۱۷–۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به شتر نمی‌نگرند که چگونه آفریده شده، و به آسمان که چگونه برافراشته شده، و به کوه‌ها که چگونه برپا داشته شده، و به زمین که چگونه گسترده شده است؟

نگاه نمی‌کنی؟ این‌ها آثارند. اباعبدالله می‌گوید هرچه این‌ها را نگاه می‌کنم دور می‌شوم. مگر اباعبدالله خلاف قرآن حرف زده؟ نه؛ باید بروی جلوتر. می‌فرماید:

«فَٱجْمَعْنِي عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنِي إِلَيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس مرا بر خودت جمع کن، به خدمتی که مرا به تو برساند.

مرا جمعم کن؛ متمرکز کن تو یک نقطه‌ای که به خدمت تو برسم، وصل به تو بشوم. تو این کار را با من بکن. بعد اجازه بده، به من اجازه بده که برگردم، رجوع کنم دوباره به آثار. اما آثار را دیگر با یک نگاه دیگری ببینم. تو را ببینم، نه آثار را. توجه بفرمایید چه دارد می‌گوید.

بعد اباعبدالله می‌فرماید — آخه خدا، تو دعای عرفه دارد می‌گوید؛ ارباب شما که برایش گریه می‌کنید دارد به ما می‌گوید این مرام‌نامهٔ هیئتی باید باشد — خدایا، بعد اذن می‌گیرد. چقدر باادب است این آقا. اجازه بده؛ فرمودی به آثار توجه کن. چشم، نگاه می‌کنم. اما به من اجازه بده آثار نبینم.

یعنی مظهر را — بر وزن مَفعَل، مثل مطبخ: جایی که توش طبخ می‌شود — من این مظهر را چیزی نبینم به غیر تو که تو در او ظهور کرده‌ای. بلکه این عین ربط و فقر به توست. اصلاً چیزی جز تو ظهور نکرده.

این را ببینید؛ فرق معامله را ببین. یک وقت می‌گوییم آقا یک چیزی هست، یک محلی هست که مظهر است؛ یعنی خدا در آن ظهور کرده. این دیگر بحث شرک است. اباعبدالله می‌گوید خدایا اجازه بده من این آثار را، آیات تو را، دیگر آثار نبینم، آیات نبینم، تو ببینم. به هر جا بنگرم تو را ببینم؛ نه صحرا را. اصلاً تو را در صحرا ببینم. نه یعنی اینکه — العیاذبالله — صحرا خداست، آسمان خداست، زمین خداست. آن‌هایی که این را نفهمیدند لعن کردند امثال علامه طباطبایی را. نه. یعنی اصلاً هر چیزی که می‌بینی این ظهور خداست. تمام. عینش ظهور خداست. نه اینکه این چیزی هست که خدا در او ظهور کرده. آن می‌شود شرک.


توحید صمدی و الصمد الذی لا جوف له

چون بر اساس توحید صمدی قرآن — که پایهٔ درس و بحث علامه است؛ خیلی‌تان بچه‌های زهرا دیگر دو سه ساله بزرگ شده‌اید — آنجا می‌فرماید:

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ ۝ ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (اخلاص/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اوست خدای یکتا؛ خدای صمد.

کدام الله؟ کدام احد؟ اللهی که الصمد است. صمد هم که در رسالهٔ اسم اعظم علامه یادتان باشد؛ یک مرور کنید در حافظه‌تان. فرمود امام جواد علیه‌السلام — ظاهر اگر اشتباه نکنم — فرمود:

«ٱلصَّمَدُ ٱلَّذِي لَا جَوْفَ لَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صمد آن است که هیچ تهی‌گاهی ندارد.

اصلاً جوف ندارد. خالی نیست؛ پُر است پُر. اصلاً جایی خالی از خدا نیست. اگر قرار باشد چیزی باشد که خدا در آن تجلی کرده، خدا در آن ظهور کرده، این یک چیزی هست که خدا درش نبوده، حالا ظهور کرده. بعد خدا می‌شود توخالی. اینجا از خدا توخالی است. خدا دیگر الصمد نیست.

وقتی می‌گویی خدا الصمد است، به فرمایش امام نهم یعنی اصلاً چیزی جز خدا نیست. تو هم ظهور خدایی؛ ظهور اسم اللهی. تمام کائنات. اصلاً چیزی جز خدا وجود ندارد. این‌طور که هست اباعبدالله تو همین دعا می‌فرماید:

«مَتَىٰ بَعُدْتَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو کی دور بودی؟

اصلاً تو کی دور بودی که من دنبال قرب باشم. قرب و بعد را برمی‌دارد.

این مثال را یادش بخیر؛ تو آن اردوی معرفتی با هم زدیم، تو ذهنتان باید مانده باشد. نگاه کنید به این دو تا انگشت. وقتی دوئیت هست، دوتاست، می‌گویی این به این دور است. این انگشت از این انگشت دور است. می‌آوری نزدیک، می‌گویی این انگشت به این انگشت نزدیک شد. وقتی دوئیت است این است. اگر یک دانه بود چه؟ اصلاً بعدی هست؟ قربی هست؟

این آن معنای صمدیت است.

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اوست خدای یکتا.

یکتا یعنی این. یکتا. نمی‌شود اصلاً ترجمه‌اش را هم همان باید بگویی یکتا. احد. چیز دیگری بگویی خرابش کردی. احدیتی که بر صمدیت خدا را دارد. اصلاً چیزی جز خدا نیست.

لذا می‌گوید متی بعدت. مولایمان حسین که برایش آمده‌ایم گریه کنیم، به من و تو — بچهٔ حسینیِ مذهبیِ هیئتی — دارد آموزش می‌دهد: اصلاً بعد و قرب را در مقام توحید بردار. چیزی جز خدا نیست. همه عین ربط به حضرت حق‌اند.

بعد بالاتر از آن می‌فرماید:

«مَتَىٰ غِبْتَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو کی غایب بودی؟

تو کی غایب بودی؟ عجب! این دیگر بالاتر از آن است. این دیگر خیلی فهم می‌خواهد. آن بیشتر قابل فهم بود. این خطرناک‌تر است. تو کی غایب بودی که حالا حاضر باشی؟ اصلاً حضور و غیبت را برمی‌دارد. شهود و غیب را برمی‌دارد. یکی است. اصلاً نظام هستی یک حقیقت است. ظهور و بروزش فرق می‌کند.

اجازه بدهید همین‌جا من توقف کنم. شب عاشورای شما روضه می‌خواهید. این‌طوری برویم جلو همهٔ بحث، همهٔ وقتمان می‌شود منبر. اذیت می‌شویم.


مثال نفس ناطقه؛ اطوار یک وجود

مثال خودت را بزنم والسلام. شما یک شأنی، یک وجودی، یک نفس ناطقه داری. نگویید این حرف عجیب است، ما نمی‌فهمیم. مگر می‌شود تا الان این حرف من را نفهمی؟ مگر — معذرت می‌خواهم — خل‌وچل باشد آدم دیگر این مثال را نفهمد.

آقا تو یک وجودی، درست؟ یک شأنی، یک شخصی، یک فردی. اما اطوار و شؤون مختلف داری. یک شأنت نشستن است، خندیدنت، خوردنت، ایستادنت، خوابیدنت، قوای وجودیت، قوهٔ خیالت. همهٔ این‌ها تویی؛ اما ظهور تو به این شکل شده.

لذا بزرگان اهل معرفت برای اسمایی که برای نفس ناطقه آورده‌اند دویست تا اسم آورده‌اند که در اسفار ملاصدرا چهل تایش را می‌آید نام می‌برد. قوهٔ خیال تو همان نفس توست. از جهت اینکه محشور می‌شود با صور و اشکال به آن می‌گویند خیال؛ وگرنه همان نفس توست که دارد این اشکال را می‌بیند یا می‌سازد. قوهٔ وهم تو همان نفس توست. چرا به آن می‌گویند قوهٔ واهمه یا عالم وهم؟ چون جزئی‌سازی می‌کند آنجا. عقل تو همان نفس توست. چرا به آن می‌گویند عقل؟ چون کلیات را می‌فهمد. قلب همین‌طور. چشم: این چشم تو نفس توست که دارد می‌بیند، نه چشم. چشم نمی‌بیند. چشم در حقیقت یک کانال است، یک وسیله است. نفست دارد می‌بیند. ببین چه شؤون مختلفی داریم. ظهور و بروز متعدد، اما یک شخص.


عالم وجود؛ اطوار وجودی حضرت حق

حالا شما حضرت علامه می‌فرماید — الله‌اکبر از این جمله؛ خیلی جملهٔ سنگینی است و بعد هم امشب گفته می‌شد — فرمود: عالم وجود اطوار وجودی حضرت حق است. طورهای مختلف خداست. یک طور خدا — برای فهمت می‌گویم — یک ظهور خدا می‌شود آسمان. یک ظهور خدا می‌شود زمین. یک ظهور خدا شده انسان. یک ظهور خدا شده حیوان. خداست آن‌به‌آن در حال ظهور؛ و این ظهورات خدا آنی با آنِ قبلش عیناً مثل هم نیست. کاملاً با هم متفاوت‌اند؛ چون تمام نظام هستی در حرکت‌اند.

در نشئهٔ طبیعت این حرکت، حرکت وجودی است. در آسمان و ملکوت حرکت ایجادی است. از بالا ایجاد می‌کنند، تو را به حرکت وامی‌دارند. آن‌ها هم دارند حرکت می‌کنند تا تو حرکت کنی. از پایین تو به حرکت می‌افتی. حرکت وجودی است؛ یعنی وجودت هی شدید می‌شود.

مثل بچه دیدی چه ضعیف است. نه حرف می‌تواند بزند، نه چیزی می‌شنود، نه می‌بیند وقتی به دنیا می‌آید. بعد یواش‌یواش شدت وجودی پیدا می‌کند. اشتداد وجودی که تو فلسفه می‌گویند — نترسید ازش — یعنی این. از نقص می‌رود به کمال، از قوه می‌رود به فعل. الان تو همان بچهٔ قنداقی. اشتداد وجودی، شدت وجود، یعنی هرچه هی رشد می‌کنی به فعلیت می‌رسی، خدا در تو شدیدتر می‌شود. ظهور خدا در تو شدت می‌گیرد.

حالا برگردیم به بحث. هر مقدار ظهور حضرت حق در تو شدید شده، به همان شدت خدا را به شهود می‌نشینی موقع لقاء. خب چه خوب که این‌ها را از الان ما بدانیم.


شب عاشورا و قلب امام عصر

شب عاشوراست و واقعاً من دست و پایم را گم کرده‌ام. نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم. امشب آمدم خیمه، واقعاً گفتم خدایا من نمی‌دانم امشب چه کار کنم. حرف بزنم؟ سخت است. با امام عصر حرف بزنم؟ آقا اصلاً منقلب است. آخه من چه بگویم به آقا؟ چه بگویم؟ نمی‌شود.

خدا رحمت کند آقای بهاءالدینی. بسیاری از بزرگان دارند که امشب — یا آقای مرعشی، مثل آقای قاضی، شاگردانشان — در خصوص شب عاشورا همهٔ این‌ها گفته‌اند. یک نفر نگفته این را. فرموده‌اند شب عاشورا حواستان به قلب مقدس امام عصر باشد. خیلی در فشار است. صدقه به نیت قلب آقا بدهید.

حالا من چه بگویم آخه با آقا که تو این وضعیت است؟ بعد روضه؛ آخه من چه بخوانم امشب؟

حالا ما شب‌های عاشورا همیشه برق‌ها را خاموش می‌کردیم و می‌گفتیم گمان کن… نمی‌دانم اصلاً می‌شود امشب این کار را کرد یا نه، با این پروژکتورها و این سیستم برقی که بچه‌ها با جان کندن به فضل الهی زده‌اند. نمی‌دانم. اما خودت تصور کن تو خیمهٔ آقا نشسته‌ای امشب.


خاموش کردن چراغ‌ها و برداشتن بیعت

همهٔ اصحاب و بنی‌هاشم و همه را جمع کرد. خیلی عجیب است. اگر من از بزرگان نشنیده بودم جرئت نمی‌کردم بگویم رفیقا. به همه فرمود بروید؛ حتی به اباالفضل. فرمود همه پا شوید بروید. این‌ها با من کار دارند، با شما کار ندارند.

غیرت آن غیرتی‌ها به جوش آمد. دید نمی‌روند. حالا آن چراغ‌ها را خاموش کرد آقا. چراغ‌ها را خاموش کرد. گفت دیگر شاید خجالت بکشید؛ تو این منظر، چشمتان می‌افتد به چشم من. من الله… آخه من چه بگویم از این رحمت واسعه. فرمود من بیعتم را برمی‌دارم. یعنی با خیال راحت پاشو برو. هرکس اینجا بماند فردا کشته می‌شود ها.


سکینه و رفتن هزار یار

هی حالا حضرت سکینه بیرون خیمه با عمه‌جانش زینب سلام‌الله‌علیها ایستاده‌اند. این مقطع را من خودم خوانده‌ام. ایستاده‌اند دارند گوش می‌دهند بابا چه می‌گوید. تا گفت پا شوید بروید، چراغ‌ها خاموش شد، حضرت سکینه سرکشی کرد از جلوی در خیمه. خیمه بزرگی بود که همه جا شده بودند. دلش هُری ریخت.

خود حضرت سکینه می‌گوید می‌دیدم ده‌تا ده‌تا، بیست‌تا بیست‌تا، سی‌تا سی‌تا دارند می‌روند. هزار نفر به یک روایت با آقا بودند تا شب عاشورا. رفتند. هی دل تو دل سکینه خالی می‌شود. دل تو دل زینب خالی می‌شود. آخه آقا فرمود هرکی بماند نه فقط خودش، زن و بچه‌اش هم باید به اسارت بدهد. شوخی نیست.

بعضی از ما قیمت‌مان به زن و بچه که می‌رسد دیگر تمام است. یعنی دیگر ما بیشتر از این قیمت نداریم. می‌گوییم حسین جان من خودم تار و پودم فدایت، اما دختر را نمی‌توانم بدهم اسارت. ناموسم را من نمی‌توانم. فهمیدی چه می‌گویم؟ می‌ماند؛ طرف می‌ماند. امشب شب سنجیدن خودت است.


طبری شیعی؛ مهلت برای انتخاب یاران

جالب است در طبری شیعه — نه آن سنی‌اش؛ آن طبری شیعه — می‌گوید که خودم دیدم. می‌فرماید دلیلی که حالا بعضی‌ها می‌گویند آقا فرمود می‌خواهیم عبادت کنیم: عباس جان قربونت بروم برو وقت بگیر یک شب دیگر؛ ما عاشق نمازم، قرآنم، دعای درست. اما طبری می‌گوید بر اساس آن واقعه، واقعه‌نگارها که می‌نوشتند متوجه می‌شوند که آقا به فرمایش عمه‌جان‌مان زینب خواسته یارانش را انتخاب کند. یک شب دیگر مهلت گرفتند. ببیند این‌ها چه کاره‌اند.

قرار است تا قیام قیامت روبه‌روی شهدای کربلا ملت بایستند بگویند:

«بِأَبِي أَنتُمْ وَأُمِّي»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدر و مادرم فدای شما.

مگر هرکسی را راه می‌دهند؟ حالا امشب خودت را بسنج.

من چند تا جمله می‌گویم؛ شما خودتان را در محضر خیمهٔ اباعبدالله بدانید. تو دل خودت، تو قوهٔ خیالت، وهمت، عقلت، هرجا دوست داری سفر کن. برو تو دلت؛ خودت را تو خیمهٔ آقا سرت را بینداز پایین ببین. چون ما معتقدیم عاشورا تو دل و بطن تاریخ دائماً در تکرار است. یک واقعهٔ تاریخی نیست که یک شب تمام شده باشد و برود. همین امشب آقا خیمه‌اش را به پا کرده، دارد یار می‌گیرد.


مکاشفهٔ آقا نجفی قوچانی در راه کربلا

نشنیدید که مرحوم آقا نجفی قوچانی، صاحب کتاب سیاحت غرب و سیاحت شرق — که مرحوم شهید مطهری به او گفت این سیاحت شرق را چطور نوشتی؟ احوالات بعد از مرگ خودش را مثلاً آمده می‌گوید این شد، رفتم تو قبر، این‌ها، که خیلی هم تو بازارها پر شد — شهید مطهری از او پرسید شما این را چطور نوشتی؟ فرمود بر اساس روایات و مکاشفاتی که برای خودم پیش آمد. این‌ها را دیدم. حالا سیاحت شرق ایشان؛ خیلی سیاحت غربش در رابطه با دنیاست.

تو آنجا خودش می‌گوید من رفتم. آیت‌الله آقا نجفی قوچانی می‌گوید رفتم کربلا. قدیم هم مرسوم بود پیاده می‌رفتند. این‌جوری نبود مثل الان هواپیما و فلان. دو سه روز تو راه. خب آن موقع هم زائر کم بود. آب هرکی به اندازهٔ خودش داشت. به هرکی گفتم آبم بدهید ندادند. یا کسی آب نداشت یا اگر داشت کم بود. تشنگی عارض شد. وحشت. خیلی تشنگی خیلی عجیب است. من تا سه روزش را چشیده‌ام. من تا سه روز آب نخوردن را چشیده‌ام. آب و غذا نخوردن که دیگر چشم سوسو می‌زد. یعنی دیگر نمی‌توانستم؛ دود واقعاً می‌دیدم. درک کردم.

ایشون می‌گوید حالا رفتیم، آب نبود دیگر. دیگر سوز آتش جگرم را تفتیده کرده بود و دیگر داشتم داغون می‌شدم. دیگر نزدیک‌های کربلا تا برق گنبد سیدالشهدا خورد تو چشمم — یادش به خیر؛ ان‌شاءالله دوباره به زودی برویم — تا خورد به چشم‌ها یک حالت مکاشفه برایم پیش آمد. پرده‌ها رفت کنار. غروب عاشورا را دیدم. دیدم این بچه‌ها می‌دوند، شیون می‌زنند، فریاد می‌کنند، تشنه‌لب، لباس پاره‌پاره. یک بچه دامنش آتش گرفته. ایشان تو کتابش می‌نویسد. آتش گرفته دارد می‌دود. من همین‌طوری این‌ها را نگاه می‌کردم؛ می‌خواستم بروم کمکشان کنم اما دستم به این‌ها نمی‌رسید. تو آن حالت هی می‌خواستم به این‌ها کمک کنم؛ شدت اشک به من مجال نمی‌داد. یک‌دفعه به خودم آمدم دیدم روبه‌رو حرمم و مردم با یک حالتی من را نگاه می‌کنند. دست و پایم خونی است؛ خورده بودم به این سنگ‌بناها، حالم نشده بود.

رسیدم به حرم ارباب، روبه‌رو ایوان طلا رفتم داخل و سلام به آقا کردم و یک گریهٔ شدید. به آقا گفتم آقا چه کشیدی؟ من تا اینجا که آمدم دود می‌دیدم. با اینکه این‌طور نبود مطلقاً آب نخورم. شنیده بودم بچه‌ها دود می‌دیدند، چشمشان درست نمی‌دید.

یک وقت صدای زنگ حرم، زنگ ساعت حرم ارباب بلند شد. این صدای دیلینگ‌دیلینگ زنگ، مرحوم آقا نجفی قوچانی می‌گوید شنیدم آن صدا دارد می‌گوید:

«هَلْ مِنْ نَاصِرٍ، هَلْ مِنْ نَاصِرٍ، هَلْ مِنْ نَاصِرٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست؟ آیا یاوری هست؟ آیا یاوری هست؟

یعنی تو ملکوت این عالم این صدا پیچیده. بعد جالب است می‌گوید من به هم ریختم ببینم کی الان جواب لبیک به حضرت می‌گوید. دیدم یک آن از حرم عباس صدا بلند می‌شود. هی می‌گوید:

«لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): لبیک، لبیک، لبیک.

حالا امشب لبیک می‌گویی یا نه؟ واقعاً.


سنجش خود در خیمهٔ حسین

من چند تا جمله بگویم. هرکس بماند فردا اینجا سرش را می‌زنند. بماند تو خیمهٔ حسین، سرش به نیزه است. دار و ندار و مایهٔ ملکش و زمین‌هایش را، هرچه دار و ندار و پول دارد، زمین، همه را از او می‌گیرند، غصب می‌کنند. حاضری؟ حاضری پای حسین بمانی؟

آقا این سرت را به نیزه می‌زنند، از این کوچه به آن کوچه هو می‌کشند، سنگ می‌زنند، می‌گویند این خارجی است، این‌ها خارجین‌اند. حاضری؟ جگرش را داری لبیک بگویی؟

به شما بگویم از کربلا هرکس بماند فردا تو این خیمه، هر چند تا با خودش ناموس آورده — زن، دختر، خواهر، هرچه آورده — به اسیر می‌رود. بالاتر برویم. کی جگر دارد بگوید لبیک؟

تو آن فرمایشی که تو مقتل آمده که مرحوم میرزا گفت بس است، خواندن دیگر نخوان. گفت حضرت زینب وارد مجلس ابن‌زیاد شد با چه؟ به چه وضعیتی؟ به أرذلِ ثیاب. این را من تا حالا برای شما باز نکرده‌ام.

به اسرا دیدید داعشی‌ها اسیرها را که می‌گرفتند — استغفرالله، معاذ الله — یک لباس مسخره تنش‌شان می‌کردند. می‌گویند تمام اسرا را لباس کهنه تنش‌شان کردند. لباس فقرا تنش‌شان کردند. حاضری ناموست را لباس اسیری، لباس کهنه، بکشند تو این بازارها؟ هستی پاش؟ می‌توانی لبیک بگویی یا کم آوردی؟


یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.