یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استعاذه، بسمالله و صلوات افتتاحیه
«رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ، وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي، وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و ضربههای شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
این استعاذه را با بسمالله و ذکر حول و قوه آغاز میکنیم. بنا ندارم سخن را با تکلف شروع کنم؛ میخواهم از همان ابتدا خود را به خدای منّان بسپاریم و از شرّ نفس و از شرّ خلق، به او پناه ببریم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا، آن بلندمرتبهٔ بزرگ.
«ٱللَّهُمَّ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
همین فقره در سورهٔ فاتحه آمده است:
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (سورهٔ فاتحه، آیهٔ ۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ، وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را بر هر نعمتش؛ و از فضل او درخواست میکنم.
صلوات را کامل میفرستیم؛ نه فقط بر پیامبر، که بر تمام سلسلهٔ نور که از دعوت نبوی تا غیبت الهیه کشیده شده است:
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ وَزِدْ وَبَارِكْ عَلَىٰ صَاحِبِ ٱلدَّعْوَةِ ٱلنَّبَوِيَّةِ، وَٱلصَّوْلَةِ ٱلْحَيْدَرِيَّةِ، وَٱلْعِصْمَةِ ٱلْفَاطِمِيَّةِ، وَٱلْحِلْمِ ٱلْحَسَنِيَّةِ، وَٱلشَّجَاعَةِ ٱلْحُسَيْنِيَّةِ، وَٱلْعِبَادَةِ ٱلسَّجَّادِيَّةِ، وَٱلْمَآثِرِ ٱلْبَاقِرِيَّةِ، وَٱلْآثَارِ ٱلْجَعْفَرِيَّةِ، وَٱلْعُلُومِ ٱلْكَاظِمِيَّةِ، وَٱلْحُجَجِ ٱلرَّضَوِيَّةِ، وَٱلْجُودِ ٱلتَّقَوِيَّةِ، وَٱلنَّقَاوَةِ ٱلنَّقَوِيَّةِ، وَٱلْهَيْبَةِ ٱلْعَسْكَرِيَّةِ، وَٱلْغَيْبَةِ ٱلْإِلَٰهِيَّةِ. ٱللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَٱجْعَلْنَا مِنْ خَيْرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَشِيعَتِهِ وَٱلْمُسْتَشْهَدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، درود و سلام و افزایش و برکت فرست بر صاحب دعوت نبوی، و صولت حیدری، و عصمت فاطمی، و حلم حسنی، و شجاعت حسینی، و عبادت سجادی، و مآثر باقری، و آثار جعفری، و علوم کاظمی، و حجج رضوی، و جود تقوی، و نقاوت نقوی، و هیبت عسکری، و غیبت الهی. خدایا، در فرج او شتاب کن و خروجش را آسان گردان و ما را از بهترین یاران و انصار و شیعیان او و از کسانی قرار ده که در برابر او به شهادت میرسند.
سلام بر امام عصر و هدیهٔ صلوات
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
این بحث را هدیه میکنیم به پیشگاه عزیز زهرا سلاماللهعلیها، و همچنین به شهدای عزیزی که در محضرشان هستیم و در برابرشان زانو زدهایم. صلوات بفرستید:
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
حکم فراموشی و بیماری آلزایمر در تکلیف شرعی
در خصوص احکام، نکتهای عرض کنم که امروزه متأسفانه بسیار رایج شده است: بیماریای به نام آلزایمر، که فراموشی بر انسان چیره میشود و اصلاً چیزی به یادش نمیماند. حتی میبینی موقع نماز شده، اصلاً یادش نیست که باید نماز بخواند. خدا همهٔ ما را از اینگونه بلاها و بیماریها حفظ کند.
حالا وقتی کسی دچار چنین بیماریای میشود، تکلیفش چگونه است؟ فرض کنید بعداً به حال خود برگشت ـ انشاءالله شفا پیدا کرد ـ یا از دنیا رفت و ورثه میخواهند برای او نماز و روزهٔ استیجاری بگیرند. آن روزهایی که این حالت را داشته، تکلیف بر عهدهاش هست؟ باید قضایش را بگیرند یا نگیرند؟
از دفتر رهبر عزیزمان پرسیدم. فرمودند اگر این حالت آنی رخ میدهد، یعنی دائمی نیست ـ حالش خوب است، بعد ناگهان چنین حالتی به او دست میدهد؛ مثلاً نمازش را فراموش میکند یا وسط نماز از یاد میبرد، سپس دوباره این حالت برطرف میشود ـ در این صورت تکلیف بر عهدهاش مترتب است. وقتی این حالت برطرف شد باید نمازش را ادا کند، و اگر ادا نشده قضا کند؛ و اگر از دنیا رفت و نخواند، برایش بگیرند.
اما اگر در همین حالت میماند، یعنی بیماری شدید است و در آن باقی میماند و اصلاً متوجه امر تکلیفش نیست، چنین کسی دیگر تکلیفی بر عهدهاش نیست؛ چون متوجه امر تکلیف نیست. مثل کسی که به کما میرود و حالت نباتی پیدا میکند. حتی اگر قلبش از کار افتاده باشد و فقط مغزش کار کند، نفس حیوانیاش هم دیگر آن کار را نمیکند و صرفاً نباتی است. این نیز دیگر تکلیفی بر عهدهاش نیست.
«لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۲۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند هیچکس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکند.
قرآن و فرقان؛ مقام جمعیِ «القرآن»
در خصوص قرآن نکتهای عرض کنیم که متأسفانه امروزه بسیار کم به آن توجه میشود. قرآن حتی در مسجد هم ـ هم امشب و هم دیشب عرض کردم ـ وقتی «قرآن» است که مقام جمعی داشته باشد؛ یعنی تمام آیات در آن لحاظ شده باشد. قرآن میفرماید «إنّ هذا القرآن».
«إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَهْدِى لِلَّتِى هِىَ أَقْوَمُ» (سورهٔ إسراء، آیهٔ ۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این قرآن به آنچه استوارتر است راه مینماید.
«هذا القرآن» وقتی «القرآن» است که مقام جمعی دارد؛ یعنی تمام آیات در آن هست. شما یک حرف از کل آیات قرآن را بردارید، دیگر این قرآن نیست؛ این چیست؟ فرقان است. تمام آیات قرآن را در یک جا جمع کنید و یک آیه را نگذارید، بسماللهالرحمنالرحیم یک سوره را ننویسید، این قرآن نیست؛ «القرآن» نیست. القرآن مقام جمعی دارد.
آنچه در خصوص عظمت قرآن و آن مقامات و مرتبتی که از علم ذاتی حضرت حق تنزل پیدا کرده و در مرتبهٔ جسمیت و مادیت به این لفظ و صوت رسیده است، دیگر بر جزوهای ناقص مترتب نمیشود. آن قرآن کلی، آن قرآنِ کشف تام محمدی، دیگر این نیست. بله، جزئی از آن است؛ کل نیست.
قرآنبهسر در شب قدر
متأسفانه شبهای قدر هم دیده میشود که در مساجد، به جهت اینکه قرآن کامل نیست، جزوههای قرآنی پخش میکنند. شبهای قدر فرمودهاند قرآن را به سر بگیرید؛ یعنی تمام قرآن را. میآیند مثلاً این قرآنهای جزئی ـ جزء یک، دو، سه ـ تا سی جزء را میدهند و مردم روی سرشان میگذارند. بد نیست؛ نمیگوییم کار بدی است. اما این، آن نیست که دستور دادهاند. آن که دستور دادهاند قرآن است؛ تمام قرآن است.
سخن از «کتاب الله» است. «الله» اسم جمعی است. کتاب الله میشود چه؟ القرآن؛ نه فرقان. بله، با فرقان، با یک آیه هم میتوانی برسی:
«إِن تَتَّقُوا۟ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًۭا» (سورهٔ انفال، آیهٔ ۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر از خدا پروا کنید، برای شما فرقانی قرار میدهد.
تقوای الهی را پیشه کن، به فرقان میرسی. راه تشخیص حق از باطل را به تو میدهند. تقوا چنین خصوصیتی دارد. اما دیگر «القرآن» نیست. به این نکته حواسمان باشد.
اصل هفتم الفین: نصب و عزل امام
در خصوص عترت نیز شاخهٔ نباتیِ تبرکی تقدیم کنیم. میرسیم به اصل هفتم از کتاب شریف الفین علامهٔ حلّی، در اثبات حقانیت جانشینی پیامبر برای امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام و ائمهٔ اطهار علیهمالصلاةوالسلام.
آنجا در اصل هفتم، علامهٔ حلّی این موضوع را القا میکنند که چرا این فرقهها همه میگویند امام را ما انتخاب کردهایم، زعیم را، خلیفه را، جانشین پیامبر را ما انتخاب کردهایم؛ یعنی ما نصب کردهایم، اما عزلش دست شما نیست، دست خداست. این ادعای آنهاست. میگویند انتخابش با ما بوده و اشکالی هم ندارد مردم جمع شوند و انتخاب کنند؛ اما عزلش، چون شورش شد، غوغا شد، اختلافات به پا شد و شکایات بالا گرفت، آمدند این اصل را ساختند: حالا اشکال ندارد خلیفه را ملت تعیین کنند، شورا تعیین کند، اما عزلش با خداست.
عجب! علامه اینجا میآید میفرماید: چطور نصبش با شماست و عزلش با خداست؟ نمیشود که. اگر نصبش با شماست، عزلش هم با مردم باشد. اگر عزلش با خداست، پس نصبش هم باید با خدا باشد. توجه کردید؟ مچشان را اینطور میگیرد علامه.
و چه کتاب شیرینی هم هست الفین. طوری است که آدم برای بچههایش هم میتواند این کتاب را بخواند. یعنی الحمدلله علامه با آن عظمت و وزانت علمی، این کتاب را طوری نشسته نوشته که همهفهم باشد.
ربِّ زِدْنی فیکَ تَحَیُّرًا
برویم سراغ بحثمان.
«رَبِّ زِدْنِي فِيكَ تَحَيُّرًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، حیرت مرا در تو بیفزای.
«فیکَ تحیّرًا»؛ نه «فی سبیلک»، نه «فی صراطک»، حتی «فی نفسک» هم نه. «فیکَ»: هیچ واسطهای، هیچ حجابی نیست. وقتی میگویی «فیکَ»، یعنی حجابها همه برداشته شدهاند.
قرآن میفرماید:
«وَٱلَّذِينَ جَٰهَدُوا۟ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» (سورهٔ عنکبوت، آیهٔ ۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در ما جهاد کردند، قطعاً به راههای خود راهنماییشان میکنیم.
میگوید کسی که «فینا» ـ در ما ـ جهاد کند، تلاش کند، «لَـ» قطعاً «نهدینّهم سبلنا»: به راههای خودمان اینها را هدایت میکنیم. عربیتتان که خوب است؛ «فینا» یعنی در ما.
خطبهٔ سیدالشهدا: باذلًا فینا مهجته
یا در فرمایش سیدالشهدا صلواتاللهعلیه ـ یکی دو جلسه پیش نکاتی از آن عرض کردیم ـ که حضرت در خطبهٔ عجیب و شریفشان، حدود حسینی را برای یارانشان خطکشی و پیادهسازی کردند. در این دو جملهٔ عرشی فرمودند:
«مَنْ كَانَ بَاذِلًا فِينَا مُهْجَتَهُ، وَمُوَطِّنًا عَلَىٰ لِقَائِنَا نَفْسَهُ، فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس که خون دلش را در ما بذل کند، و نفس خود را بر دیدار ما وطن داده باشد، پس با ما کوچ کند.
اینجا ببینید نمیگوید «فی سبیلنا»، «فی صراطنا». «فینا»: در ما. اگر کسی مهجهاش را ـ آن آخرین قطرهٔ خون قلبش را ـ در ما بذل کند، و «موطّنًا علی لقائنا نفسه» باشد؛ یعنی به اطمینان رسیده باشد و قصد توطّن کند بر لقای ما. «لقاءنا» که بحث این شبهای ماست: لقاء.
چه را آمادهٔ لقا کند؟ نفسه. نفسش را، جانش را؛ که نفس برگرفتهٔ تمام مراتب با هم است. میگوید اینجا آنموقع «فلیرحل معنا».
اگر کسی بیاید بگوید پس چطور خود سیدالشهدا میفرماید «موطّنًا علی لقائنا نفسه»، میگوییم این را ببر کنار آن «فینا» بگذار. یعنی تمام مراتب نفسش بذل در ما بشود؛ آن هم «در ما». وقتی میگوید «در ما»، حکایت مخلص و مُخلَص است.
هندسهٔ اخلاص و توفیق؛ مخلص و مُخلَص
مخلص، مُخلَص؛ پاک است، زلال است. هندسهٔ اخلاص را خدمت عزیزان عرض کردیم: از پایین به بالاست. یعنی از پایین تو باید خلوص را خرج کنی و بفرستی بالا. حضرت صدّیقهٔ طاهره سلاماللهعلیها فرمودند: هرکس خالصترین اعمالش را به خدا عرضه کند، خدا هم بهترین تفویضش را بر او نازل میکند؛ بهترین مقدّرات را، قضا و قدرش را. در حقیقت دستش را میگیرد و کفایتش میکند.
«فَسَيَكْفِيكَهُمُ ٱللَّهُ ۚ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خداوند تو را از آنان کفایت خواهد کرد؛ و او شنوای داناست.
بعد میشود هندسهٔ توفیق از کجا به کجا؟ از بالا به پایین. توفیق از بالا به پایین است. پس از پایین به بالای ما که اخلاص است، توفیق از بالا نازل میشود.
وقتی «فینا» صورت گرفت، «ربِّ زدنی فیک تحیّرًا» صورت گرفت، «من کان باذلًا فینا مهجته» صورت گرفت، «الذین جاهدوا فینا» صورت گرفت، آنگاه «لنهدینّهم سبلنا». این «فی»، «فینا»، «فیک»، «فینا» همه چیست؟ بدون هیچ ورای آنها حجابی.
فرق مخلص و مُخلَص این است: مخلص هم خالص شده، اما باز توقع پاداش دارد. فقط به عشق خدا کار کرده، اما باز توقع چه دارد؟ مقامات دارد، درجات دارد، ثواب میخواهد، مزد میخواهد.
چه بد شد که متأسفانه از بچگی، آخرین شب ماه صفر، ما را با این شعر آشنا کردند که «من مزد عزاداری از فاطمه میخواهم». یادتان هست این شعر را؟ مزد عزاداری از فاطمه میخواهم. مزد چیست؟ مگر تو برای مزد آمدهای؟ میخواهی خودت را بکشی بشوی مخلص. نخیر؛ بیا بشو مُخلَص. مُخلَص اصلاً حساب و کتاب ندارد. اصلاً توجه به این چیزها ندارد. با پای دل آمده؛ عشقش کشیده آمده.
به او میگویند برای چه اینهمه وقت میگذاری در خیمهٔ امام حسین؟ نمیدانم. چه میخواهی؟ خودم هم نمیدانم.
به یکی هم میگویند تو برای چه میآیی؟ میگوید راستش مریض داشتم؛ شب آمدم، شنیدم شب بابالحوائج است. خب قدمتان روی چشم. اشکال ندارد؛ به ما چه که آمد یا نیامد. این هم یک جور عشقبازی است. اما آن کجا، و این کجا که تو فقط به عشق دلت آمدهای؛ دل، دل، دل که عرش وجود توست.
«قَلْبُ ٱلْمُؤْمِنِ عَرْشُ ٱلرَّحْمَٰنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل مؤمن عرش خدای رحمان است.
این عرش را بکشی به فرش. عرش و فرش را به هم وصل کنی. چه زیباست که مُخلَص عرش را کشیده به فرش، یا از فرش سفر کرده به عرش. اینطور میشود.
اما اگر «فینا» را برداری، حجاب میآید وسط: حجاب نیت، حجاب اسماء حتی.
اسماء الهی حجاباند؛ اما حجابی که چاره از آن نیست
تو وقتی خدا را با اسم میخوانی، داری با اسمِ الاسم میخوانی. این «الله» باز اسمِ الاسم است. الله که خدا نیست. الحکیم که عین خدا نیست؛ اسم است، حواست باشد.
الان ما انسانیم. عینیت ما اسم الله است؛ عینیت ما، عین وجود ما. ولی وقتی شما مرا صدا میزنی میگویی حاج آقا علیاکبر بیات، تو داری اسمِ اسمِ الاسم را صدا میزنی. اینطور مثال زدم که متوجه شوید.
حالا امام زمان ما که میفرماید «نحن أسماء الله»، یک جا فرمود «نحن الأسماء الحسنى»، این دیگر آن اسمِ الاسمها نیست؛ اشتباه نشود. این عین اسم است؛ عینیت کامله.
«وَلِلَّهِ ٱلْأَسْمَآءُ ٱلْحُسْنَىٰ فَٱدْعُوهُ بِهَا» (سورهٔ اعراف، آیهٔ ۱۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نامهای نیکو از آنِ خداست؛ پس او را با آنها بخوانید.
«نَحْنُ وَٱللَّهِ ٱلْأَسْمَاءُ ٱلْحُسْنَىٰ ٱلَّتِي لَا يَقْبَلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، ماییم آن نامهای نیکو که خداوند از بندگان عملی نمیپذیرد مگر به معرفت ما.
لذا امام صادق صلواتاللهعلیه میفرماید آنچه شما در ذهنتان از حضرت حق تصور میکنید، خیال میکنید، مخلوق ذهن خودتان است. شما این را ساختهاید؛ خدا که آن نیست. ببین، باز گرفتار حجابی. حجاب نمیگذارد.
«كُلُّ مَا مَيَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِي أَدَقِّ مَعَانِيهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَيْكُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر آنچه با وهمهایتان، حتی در دقیقترین معانیاش، جدا و مشخص کردید، مخلوق و ساختهشدهای است مانند خودتان و به خودتان بازگردانده میشود.
اسماء الهی اساساً حجابهای الهیاند. اسماء حجاباند که تو باید از این حجابها شروع کنی؛ چارهای از آن نیست. مثل «العلم هو الحجاب الأکبر» که در بحث تخلّق به اخلاق الهی، بعضی از متأسفانه اخلاقیون ما خرابش کردهاند. گفتهاند آقا علم حجاب اکبر است، ولش کن. این اصلاً الان جا افتاده در هیئتهای ما.
«ٱلْعِلْمُ هُوَ ٱلْحِجَابُ ٱلْأَكْبَرُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم همان حجاب بزرگتر است.
اصلاً طرف علم و حکمت را کنار میگذارد. بارها و بارها دیدهام بچههای مخلص، عاشق، باصفا، فهمیده؛ چهار کلام درستحسابی علمی و معرفتی با او میزنی، در اردوها، در سفرها، در همنشینیها، میگوید حاجی ول کن، ول کن این حرفها را. حسین و عشق است. روضه بخوان صفا کنیم. زیادند، زیادند متأسفانه. خراب کردهاند این «العلم هو الحجاب».
حضرت امام تکلیف را معلوم کردند. فرمودند درست است حجاب است، ولی حجاب را درست ببین. حجابی است که چارهای جز آن نیست. اگر خدا حجاب نداشت که اصلاً من و تو نمیبودیم. یکی از حجابهای خدا من و توییم مثلاً.
مثل ابری که جلوی خورشید را میگیرد، یا عینکی که تو به چشمت میزنی. برای چه میزنی؟ چرا آن ابر جلوی خورشید میآید؟ مطلقاً خورشید را از صحنهٔ وجود میبرد؟ یا عینکی که میزنی کلاً خورشید را برمیدارد؟ نه؛ باعث میشود تو بتوانی خورشید را ببینی.
خب آیا آن چیزی که تو دیدی همان عین خورشید است؟ نه. تو داری یک مَثَل، یک مثال، یک جلوه، یک ظهور، یک تجلّی از او میبینی که بتوانی ببینی. اگر حجاب نبود کور میشدیم. اگر اسماء نبودند ما نمیتوانستیم خدا را صدا بزنیم و لال میشدیم.
اینکه امام صادق اهلبیت فرمودند بنا عُبِدَ الله: این عبودیت بر اساس اسماء الهی صورت گرفته. یعنی اگر امام نبود ما از چه طریق میتوانستیم خدا را عبادت کنیم؟ اصلاً سجده برداشته میشد.
«بِنَا عُبِدَ ٱللَّهُ، وَبِنَا عُرِفَ ٱللَّهُ، وَبِنَا وُحِّدَ ٱللَّهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به ما خدا پرستیده شد، و به ما خدا شناخته شد، و به ما خدا یگانه دانسته شد.
و اگر قرآن بر قلب پیامبر نازل نمیشد ـ این قرآن که به یک معنا جهانافروز است، سوزان است، یکپارچه نور و سوز و شور است، آتش است، سوختن است ـ اگر این نازل نمیشد و قلب پیامبر این سوختن را به خودش نمیپذیرفت، همه چیز میسوخت. پیامبر گرفت، سوخت، تا من و تو نسوزیم. آنقدر که این قرآن عظمت داشت، از علم ذاتی حق منتج شد؛ نتیجهٔ آن بود.
ما را آوردهاند تو این دنیا، یکیدو تا با این اسم، با آن اسم، با اسماء الهی، همینطور تا یواشیواش از این پردهٔ حجاب اسماء عبور کنی، برسی به عینیت اسماء؛ به عین اسماء برسی؛ به عین امام عصر برسی. آنموقع اصلاً حضور و غیبت برداشته میشود. برای آدمی که اینچنین شد و حجاب را درید، دیگر اصلاً بحث غیبت برداشته میشود. اصلاً بحث حضور و غیبت دیگر نیست. همیشه آقا هست. اصلاً نمیتواند آقا نباشد. نمیتواند نباشد عقلاً.
راه لقاءالله از مسیر اسماء است
حالا اینهایی که تا الان گفتم، در ادامهٔ مبحث قبل، همه مقدمه بود برای امشب. حالا دقت بفرمایید.
ما عرض کردیم دیدن ابتدا از ورای حجاب است؛ از پشت حجاب؛ از طریق اسماء ارتباط با خدا. و این مسیر اصلاً جز این نیست. راه ما به سمت حضرت حق برای لقاءالله از طریق اسماء است. باید یکییکی این اسماء را بروی، لباسش را به تن کنی، تخلّق به اخلاق الهی و روحانی پیدا کنی، تلبّس به اسماء الله پیدا کنی، بروی تا این حجابها؛ اصلاً خودت دیگر عینیت اسم بشوی، عین اسم بشوی. خودت بشوی اسم؛ حالا دیگر دیگران با تو به خدا برسند. تو بشوی به یک معنا وجه الله.
الان پیامبر عزیز عالم، وجه الله است برای امیرالمؤمنین. هر طرف علی را میکند پیامبر را میبیند. امام عصر وجه اللهش امام عسکری است. من و شما وجه اللهمان میشود امام عصر. رو به امام عصر کنی، رو به خدا کردهای. لقای من و شما میشود لقای مهدی فاطمه. با امامت باید باشی. هرکس از امامش جدا شد باخته.
شهود قلبی، نه رؤیت چشمی
حالا این شهود را با توجه به بحثی که داشتیم باید متوجه شوید یعنی چه. این شهود، دیدنِ رؤیت چشمی نیست. الان خیلی از ماها ـ نمیتوانم بگویم همهمان ـ خیلی از ماها ظاهراً امام عصر را ندیدهایم. ندیدهایم.
چرا حاجی میگویی خیلی از ماها؟ نکند تو دیدی؟ نه. خاک بر سر من. بالاخره تو خواب که دیدی. وقتی امام عصرت را در خواب دیدی، بحثهایش گذشت دیگر. یعنی در مرتبهٔ مثال آقا را دیدی؛ یک پله بالاتر از نشئهٔ طبیعت. چرا اینقدر محتاجی که جسم ببینی، ماده ببینی؟ تو در مرتبهٔ مثال، که یک رتبه پنهانتر از مرتبهٔ ظاهر است، دیدی آقا را.
حدیث هم داریم که شیطان نمیتواند تمثل بیاورد از اهلبیت. هر چیزی را میتواند، جز پیامبر و اهلبیت را نمیتواند. البته آقای جوادی آملی میفرماید از کجا معلوم آن که تو خواب دیدی خود آقاست؛ چون آقا را نمیتواند تمثل بیاورد ـ یعنی چهرهٔ حضرت را نمیتواند مثال از او بیاورد، متمثل شود در تو ـ از کجا معلوم این چهرهای که متمثل شده همان چهرهٔ آقا باشد. این نهیب را هم میزند. حالا ما کاری به آن نداریم؛ دیگر اینقدر سختش نمیکنیم.
میخواهم بگویم بحث ما چیز دیگری بود. بالاخره خیلی از ماها با دیدهٔ بصر و رؤیت چشمی ظاهری آقا را ندیدهایم. اما باطن دیده، اگر ندیده بود الان اینجا نبودی. اتفاقاً اصل دیدن همین است: قلبی دیدن.
چرا میگویند رفتی مشهد رضا، اذن دخول بخوان، برو حرم؛ سرت را نینداز پایین برو. آقای بهجت میگوید اگر دیدی منقلب نشدی نرو تو. قسمش بده بگو یا ابنالزهرا به جوادش قسم. اینها یعنی چه؟ به جهت اینکه تو میخواهی بروی به شهود قلبی برسی. دیدن سنگ و چوب و ضریح و اینها که به چه درد تو میخورد؟ تو تا با آن شهود قلبی نروی، وارد ضریح نشوی، وارد حرم نشوی، چه سودی برای تو دارد؟
شمر هم همیشه با امامش بوده. عمربنسعد هم با امامش بوده. عمربنسعد، شمر، اصلاً جانباز صفین بوده؛ اصلاً رفت تا شهادت. شمر عجب. در صفین یک گوشهای افتاده بود داشت جان میداد، داشت شهید میشد. یعنی اگر امیرالمؤمنین نمیرسید به دادش، الان ما باید میگفتیم شمر مثلاً از شهدای جنگ صفین. مولا به دادش رسید؛ این وجودی ندارد شهید شود. هرکسی نمیشود. به قول حاج قاسم، هرکسی را نباید شهید کنند؛ باید شهید باشی تا شهید، شهیدت کنند. آقا برداشت گفت پاشو، تو به درد شهادت نمیخوری. پاشو خجالت بکش. ادا درنیار. بلندش کردند، زنده شد، بعد شد قاتل پسر حضرت زهرا. توجه کردی؟
خب او هم امام دیده. او هم جنگیده، جانباز جنگ بوده. مثل خیلی از جانبازها ـ و چه بگویم حالا، تف سر بالا ـ خیلی از این آدمهایی که در لباس پیامبر و امام و اینها چه خیانتهایی که به این ملت در همین نظام کردند که بیرونیهایمان نکردند. این مهم نیست. مهم شهود قلبی است. لقا هم همان است. لقاءالله یعنی شهود قلبی. لقاء مهدی یعنی شهود. اگر تو به شهود قلبی رسیدی، به اصل رسیدی. چرا اینقدر سردرگمی؟
انتقال صورت از خیال به وهم و عقل و قلب
اینجا روضه خوانده میشود. از کربلا هی میگوید، میگوید، میگوید؛ نمیتواند تصور کند. نمیتواند. در خیالش نمیگنجد. یک آن، یکدفعه شهود برایش رخ میدهد. میبینی در قوهٔ خیالت یکدفعه میشکنی. تا نبینی نمیشکنی. تا قوهٔ خیالت آن صورت را، آن صور و اشکال را انتقال ندهد به قوهٔ وهمت، وهمت ندهد به عقلت، عقلت نکشد سیطرهاش را به قلب، قلب شهود نمیکند. و آن شهود قلب با کمک خیال و وهم و عقل است.
اگر کسی خیالش، وهمش مشوب شد به آلودگیهای عالم ظاهر، یعنی این پنج حواس ظاهریاش آلوده شد، خیالش نمیتواند درست صورتگری کند. هرچه این روضه میخواند، او یک صورت غلط از امام حسین، از روضه، در ذهنش تصور میکند. این صورت غلط نمیتواند منتقل شود به قوهٔ وهم. وهم نمیتواند از این جزئیسازی کند و وهم نمیتواند ارتباط به عقل بگیرد، کلّی را بدهد به عقل. عقل نمیتواند آن را سان بدهد در قلب و انتقالش بدهد به قلب. قلب به شهود و نظارت بنشیند. چرا؟ قوهٔ خیال آلوده شده.
چرا؟ از باطن آلودگی میآید یا از ظاهر؟ شما بفرمایید. آلودگی از باطن میآید یا از ظاهر؟ از ظاهر. باطن که:
«كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى ٱلْفِطْرَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر مولودی بر فطرت زاده میشود.
«فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا» (سورهٔ روم، آیهٔ ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فطرت خدایی که مردم را بر آن سرشته است.
همه با یک فطرت. اگر غیر از این بود به عدالت خدا شک میکردیم. همه ذاتاً ـ دقت کنید ـ همه بالقوه پیامبرید. همه بالقوه امامید. شما به این دنیا آمدهاید. همه بالقوه کتاب خدایید و امامید.
«ٱقْرَأْ كِتَٰبَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًۭا» (سورهٔ إسراء، آیهٔ ۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابت را بخوان؛ کافی است که امروز خودت بر خودت حسابرس باشی.
همه بالقوه قرآنیاید. بودیم یعنی. خرابش کردیم. خط کشیدیم روی آیات خدا. تو کتاب الهی بودی؛ روی آیات وجودت خط کشیدی.
«وَفِى ٱلْأَرْضِ ءَايَٰتٌۭ لِّلْمُوقِنِينَ وَفِىٓ أَنفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (سورهٔ ذاریات، آیات ۲۰ و ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانههایی است؛ و در خود شما. آیا نمیبینید؟
آیاتید. «و فی أنفسکم» آیات در جان شماست. اصلاً شما آیات اللهاید. شما قرآنیاید. از یک جهت عالم اصغرید؛ از یک جهت، از جهت رتبهای اگر بخواهید بگویید، عالم اکبرید. چه خاکی به سرمان کردیم که شهودمان قطع شده.
از ظاهر آلودگی آمده: چشم آلوده شده، گوش آلوده شده، شامه آلوده شده، چشایی و ذائقه آلوده شده، لمس آلوده شده، زده خیال را آلوده کرده. این بیماری وسواس از ظاهر رفته به باطن. شیطان غلبه پیدا میکند. از ظاهر است.
باران رحمت و لایههای آلودگی ظاهر
شما باران از بالا میآید. باران تجلّی حضرت حق دارد میآید. حالا به یک معنا از جهت طبیعی به لحاظ تجافی میآید، نه تجلّی. اما از جهت معنایی تجلّی است. سلسلهٔ طولیه است. حالا شما تجافی بگیر؛ یعنی آمد، رسید به زمین، دیگر آن بالا نیست. بالاخره دارد میآید. پاک، زلال.
«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا» (سورهٔ رعد، آیهٔ ۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فروفرستاد، پس درهها به اندازهٔ گنجایش خود روان شدند.
میآید میریزد. این میرود تو قدرها. سرّ القدر تو چیست؟ آن باران رحمت را فیض الهی بگیر. این باران دارد میآید؛ توی آسمان تهران که میخواهد بیاید برسد به زمین، چقدر با خودش دود و کثافت میآورد پایین. این دیگر عارضه است که ذاتی نیست. تو را از خودش گرفت، آورد، رساند.
ما هم اینطوریم. این باطن پاک است، پاک است. اصلاً آیات الله بودی تو. ریزش رحمت خدا صورت گرفت، آمد. تو این را متأسفانه لایههای وجودیت را از ظاهر خراب کردی؛ رساندی و همینطور دارد سریان پیدا میکند به باطن.
خدا نکند کسی روحش آلوده بشود. اصلاً دیگر تمام. روح اگر آلوده بشود که محل اراده است، اراده. اگر کسی نمیتواند اراده کند، ختم و ختماتش نصفه میماند، سیر و سلوکش وسط کار رها میشود، همهاش بالا و پایین و نوسانات عجیبوغریب دارد، این روحش مشکل پیدا کرده. چون محل اراده روح است. روح است که به تو میگوید چه کن، چه نکن. قبلاً هم عرض کردهایم.
مثلهای قرآن برای قوهٔ مثالیه
حالا من نمیدانم چرا بحث آن هی اینور میآید. من یک حدیث آماده کرده بودم؛ حدیث سنگین، ثقیل، عجیب. پیرامونش آن بگردیم عیبی ندارد؛ بگذارید مجلس دست کسی دیگر باشد.
وقتی میگوید هشت تا بهشت در دارد و هفت تا جهنم در دارد، اینها مثلاند. مثل. واقعاً اینطور نیست که جهنمی باشد، یک مثلاً شهر بزرگ مثل تهران، دور تا دورش هفت تا دروازه خدا باز کرده، از این دروازهها دستور بدهند ملائکهٔ غلاظ و شداد این دروازهها را باز کنند، گنهکار را با سر پرت کنند تو. این حرفها نیست که. اینها مثل است.
«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (سورهٔ عنکبوت، آیهٔ ۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثلها را برای مردم میزنیم.
مثل؛ چرا میگویند مثل؟ چون به قوهٔ مثالیهٔ تو وارد میشود تا تو بتوانی بفهمی. تو صوت را میشنوی. برای اولین جایی که میخواهی بفهمی باید از باطن این را بفهمی. این صوت مادی است دیگر؛ کمّ مسموع است، عرض است. میشنوی. برای اینکه بفهمی، اولین رتبهٔ باطنی تو قوهٔ خیالت هست؛ یعنی عالم مثال وجودت یا برزخ وجودت. این را وقتی میخواهی بفهمی، در برزخ خودت این صوت را، این صدا را تجزیه و تحلیل میکنی. درست شد؟ که اگر قوهٔ خیالت طهارت داشت میتوانی این را برسانی به وهم و عقل و قلب و همینطور.
حالا مثالهایی که خدا زده به جهت اینکه بتوانی عالم مثال را، تو با این مثل خدا را در عالم مثال وجودت که اولین رتبهٔ باطنی وجود توست، بتوانی تطبیق بدهی، صورت و شکل از آن پیدا کنی، بتوانی ببینیاش در قوهٔ خیالت؛ یعنی بفهمیاش.
یک حرف عقلی، سنگین، علمی میزنی، میگویی نمیفهمم. چرا نمیفهمی؟ مگر عقل نداری؟ میگوید مثال بزن. آها. چرا میگویی مثال بزن؟ چون تنزل دادهای خودت را در قوهٔ مثالت؛ فقط تو خیالی. مجبور است آدم مثال بزند. خدا هم چون دید همه دارند خیالاتی زندگی میکنند و وهمانی، میگوید همهاش مثل، مثل.
«مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ» (سورهٔ رعد، آیهٔ ۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده است.
حتی جنتش هم مثل میزند؛ برای اهل تقوا تازه.
«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍ» (سورهٔ نور، آیهٔ ۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است.
این مثال است. میگوید هفت تا جهنم در دارد، بهشت هشت تا.
پنج حس، خیال، وهم: هفت در جهنم
خب بشمارید. پنج تا قوهٔ ظاهر داریم ما، درست؟ سامعه، باصره، ذائقه، شامه و لامسه. این پنج تا اگر درست مدیریت نشوند و به آلودگی بیفتند، میزنند قوهٔ بعدی را که باطنیتر است، یعنی خیال را، آلوده میکنند. که اگر قوهٔ خیال آلوده شد، چند سال طول میکشد. خیلی زحمت باید کشید. پدر درمیآورد. میشود چند تا؟ آن پنج تا، این هم یکی، شش تا.
دهم رتبهٔ پنهانیتر ما قوهٔ وهم ماست؛ که عقلِ مسقوط است. «و إنّ الوهم عقلٌ ساقط». روحالله علیم، حسنزاده میفرمود.
«إِنَّ ٱلْوَهْمَ عَقْلٌ سَاقِطٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وهم عقلی است افتاده و فروکاسته.
با قوهٔ واهمه چند تا شد؟ هفت تا. اگر کسی در همین هفت تا بماند، یعنی این هفت تا قوهاش را تحت سیطرهٔ عقل نیاورد ـ یعنی عقلی نبیند، عقلی نشنود، عاقلانه نچشد، عاقلانه نبویَد، عاقلانه لمس نکند، عاقلانه تخیّل نکند و تحت سیطرهٔ عقل توهم نکند و وهمش را استفاده نکند که جزئیات در وهم تجزیه و تحلیل میشوند ـ چنین کسی از عقل ساقط شده، عقلش مشوب به این هفت معنا شده، و هفت در جهنم به رویش باز شده. این میشود هفت تا در جهنم.
سیطرهٔ عقل: هشت در بهشت
اما اگر کسی این هفت تا قوای وجودیاش را برد تحت سیطرهٔ عقل، این هفت تا بهعلاوهٔ عقل میشود چند تا؟ هشت تا. یعنی عاقلانه دید و شنید و بویید و چشید و لمس کرد و تخیّل کرد و توهم کرد. عقلش را در همهچیز به کار انداخت. عقلِ آن هفت تا با هم میشود هشت در؛ میشود بهشتی.
بهشتیها عقلا هستند. جهنمیها متوهّمین و متخیّلاند؛ آنهایی که اصلاً از عقل بهرهای نبردند. وای به حال کسی که... لذا مرحوم حاجآقا سبزواری به اینجا که میرسد میفرماید کسی که عقلش را به کار نینداخته در این نشئهٔ طبیعت، چنین کسی به بهشت اصلاً نمیرود؛ و اگر هم ببرندش به زور میبرندش و در همان درجات پایین بهشت. اصلاً و ابداً به آن درجات عالیه نمیرود. اصلاً بهشت عقل است. عقل مقدسترین خلق خداست. هرچقدر تو عقلت قویتر است، مقام و رتبت پیش خدا بالاتر است؛ پیش امام عصر عزیزتری.
قلب عبارتی قرآن و «وَلْيَتَلَطَّفْ»
لذا آن قلب عبارتی قرآن را که بارها گفتیم و چقدر مهم است که ما بارها میگوییم:
«وَذَكِّرْ فَإِنَّ ٱلذِّكْرَىٰ تَنفَعُ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (سورهٔ ذاریات، آیهٔ ۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پند ده؛ که پند به مؤمنان سود میبخشد.
آن قلب عبارتی را یادتان هست دیگر؟ چقدر علامه رویش تأکید دارد. اولین درس و بحثهای معرفتیمان، پیرامون حکمت و عرفان و فلسفه، همین بود. «ولیتلطّف»: قلب عبارتی قرآن که اینور و آنور با هم مساویاند. جالب است که اصلاً از اینور پل زده به آنور با «ولیتلطّف».
«وَلْيَتَلَطَّفْ» (سورهٔ کهف، آیهٔ ۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید لطیف و محتاط رفتار کند.
حالا بیا نیمهٔ اینور قرآن را ـ چون در قلب سورهٔ کهف هم واقع شده، و فکر میکنم جزء پانزدهم هم باشد ـ با نیمهٔ آنور مقایسه کن. بعد میفهمی چه خبر است در «ولیتلطّف». «ولیتلطّف» چیست؟ تلطیف سرّ. سکوت. بعد علامه چه فرمود؟ دیگر باید حس باشید دیگر: ای تعقّل. ای تدبّر. ای تأمّل. ای تفکّر. فکر.
«وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًۭا سُبْحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند: پروردگارا، این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه دار.
«فقنا عذاب النار». تو اهل فکر نشوی از جهنم فارغ نمیشوی. تو اهل فکر نشوی، اهل ذکر نمیشوی.
القای مکرر؛ درس پانزدهسالهٔ آیتالله بهجت
تو همین آیهٔ صدونود و صدونودویک آل عمران، که بارها محضرتان خواندیم تا القا بشود ـ هدف از این خواندنهای تکراری القا شدن به شماست. ما یک زمانی پای درس استاد بعضی چیزها را هی میگفت، هی میگفت. ما توی دلمان میگفتیم بس است دیگر. مثلاً آقای حداد بس است. چه خبره؟ چند بار این را میگویی؟ بعداً فهمیدیم اصل القاء است. دارد القا میکند به جان ما که بنشیند تو وجودمان.
آقای مصباح روحش شاد، میفرمود پانزده سال درس آقای بهجت میرفتیم. خیلی سالهای پیش من این را از ایشان شنیدم. یک روز درس اخلاق ایشان بودیم در قم. فرمودند که پانزده سال تمام رفتیم درس آقای بهجت؛ درسهای سنگین. اول حدیث ولایت میگفت. حدیث ولایت امیرالمؤمنین:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَٰذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس من مولای اویم، پس این علی مولای اوست.
هی حدیث ولایت را ثابت، ثابت. یک روز من به صدا درآمدم بعد از پانزده سال. چه شاگرد باثباتی هم بوده. امروز من دو تا منبر شبیه هم بروم میگویند حاج آقا تکراری بود ها. حاج آقا قبلاً گفته بودی. حاج آقا شنیده بودیم ها. حرف جدید نداشتی ها. پانزده سال حرف ثابت شنیده، تازه به سخن درآمده.
آقای بهجت ـ بالاخره چند سال ما میآییم یک مثلاً حدیث ـ چه جرئتی هم داشته گفته. آقای بهجت فرمود ریش که سفید شد، چند تا دانهاش، میفهمی چرا. خود آقای مصباح من به شما دارم نقل میکنم سینهبهسینه. خود آقای مصباح فرمودند الان که ـ میگویم خیلی سالهای پیش بود، الان که روحش شاد ـ چند تا دانه موهای ریشم سفید شده، میبینم شیطان میآید با تصورات غلط میخواهد من را نسبت به ولایت امیرالمؤمنین به شک بیندازد، به ریب بیندازد، مردّد کند. و آن القائات، آن تکرارهای آقای بهجت حفظ کرده. اینها خیلی مهم است.
اولواالالباب: ذکر میان دو فکر
تو آن آیهٔ صدونود و نودویک آل عمران، اولش میفرمود:
«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَءَايَٰتٍۢ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمانها و زمین و آمدوشد شب و روز، برای خردمندان نشانههایی است.
که ما استنباط کردیم پس این نظام افقی میشود قرآن افقی. همهچیز قرآن است. این قرآن، قرآن هستی است. البته «لأولی الألباب». لب، مغز. توخالی باشی نه.
خب حالا این اهل لب کیاناند؟ آیهٔ بعد:
«ٱلَّذِينَ يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًۭا وَقُعُودًۭا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد میکنند.
اینها ایستاده، نشسته، خوابیده اهل ذکرند. «یذکرون» هم دلالت بر استمرار دارد. دائمالذکرند. ذکر هم ماورای اسم است. میشود تو اسم ببری ذکر نکنی.
«يَا مَنِ ٱسْمُهُ دَوَاءٌ وَذِكْرُهُ شِفَاءٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آنکه نامش داروست و یادش شفا.
اسم دواست اما شفا نیست. کی شفاست؟ «و ذکره شفاء». ذکر شفاست. ذکر یعنی اسم را که بگذاری کنار یقین. این بحثها چون گذشته دیگر من وارد نمیشوم. اسم کنار یقین آمد میشود شفا، میشود ذکر. «الذین یذکرون» با یقین اهل ذکرند.
بعد، بعد از «الذین یذکرون الله» دوباره میخواهد اهل ذکر را بگوید. حالا اینها کیاناند؟ که همان اولواالالباباند که آیات هستی را بررسی میکنند، این قرآن افقی را. فرمود:
«وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًۭا» (سورهٔ آل عمران، آیهٔ ۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند: پروردگارا، این را باطل نیافریدی.
«یتفکرون». میآید ذکر را میآورد بین چه؟ دو تا فکر. این حرف علامه است. میفرماید اگر میخواهی اهل ذکر بشوی باید اهل فکر باشی. دو طرف فکر است. تو برو تو فکر تا ذکر به تو القا بشود. اصلاً فکر تعطیل است، عقل تعطیل است.
حسین خیالی و هیئت خیالی
باور کن امام حسین هم ما امام حسین خیالی از او درست کردهایم. فقط تو روضه، فقط تو سینهزنی. یک نفر هم دوشبهدوش بغلمان، آقا یک جمعیتی بریزند تو هم سر خودشان بکوبند. مرجع عالیقدر همهٔ ما که سینهچاکیم میگوید آقا نکنید این کارها سودی ندارد؛ بالا و پایین میپری. نمیدانم یک ساعت فقط حسین حسین میگویی.
بابا مرجع ما، پیر و مرشد ما، کسی که اگر او با امام عصر ارتباط نداشت قطعاً انقلاب ما تا حالا فروپاشی برایش صورت گرفته بود ـ که آقای علامه حسنزاده میفرمود گوشتان به دهان رهبر باشد که گوش او به دهان امام عصر است ـ او دارد میگوید اینقدر هی این را میگویید سودی توش نیست.
حالا میگویی نه آقا باید بیاید تو شور ما قرار بگیرد، این شور را درک کند، آنموقع متوجه میشود آقا ما چه میچشیم که او بـ... نه، او نمیچشد. خاک بر سر من کند. این هم میشود حسین خیالی، هیئت خیالی؛ خیالات است.
حالا به او بگو بنشین، بنشین ببینم دعای عرفهٔ امام حسین که مرامنامهٔ حضرت در کربلاست را باز کن برای من اینجا چه میگوید آقا. جمع کن بابا حاجی این حرفها چیست؟ هرکی میرود سمت عقل و بحث و معرفت چپ میکند. نمیبینی عقلها را؟ نمیبینی علما را؟ نمیبینی فلان را؟ بیچاره کردهاند ما را.
عزیز دلم! تا از اسم عبور نکنی، به ذکر نرسی، اهل فکر نباشی که به ذکر برسی ـ ببینید آیه دارد میگوید اهل فکر شو تا به ذکر برسی. فکر در چه؟ در اسماء الله. تا اهل اسم، توجه و تفکر و تعقل و تدبر و تأمل در اسماء نباشی، نمیتوانی به ذکر برسی. نمیتوانی ذاکر باشی. و تا ذاکر نشوی نمیتوانی به شهود الله که مجمع تمام اسماء است برسی. یعنی لقاء صورت نمیگیرد.
لقای ربِّ خود، نه لزوماً لقای الله
چه لقایی؟ مگر نمیگوییم حاجی بعد از مرگ همه میبینند، به لقاء میرسند؟ بله.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (سورهٔ انشقاق، آیهٔ ۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت در تلاشی، پس او را دیدار میکنی.
این «ه» را بچسبان به آن «ربّک». ربِّ خودت را میبینی، نه الله را، نه ربِّ پیامبر را؛ که اینها بحثهایش گذشت دیگر، الان باید بفهمید اینها را. اینها فرقش خیلی با هم فرق میکنند.
تا ما نرسیم به این حقیقتی که تو این شبها ما داریم هی جان میکنیم القا کنیم به خودمان و شما، برزخمان سنگین خواهد بود. سیر استکمالی برزخ پوستمان را میکند، توقّفمان زیاد میشود، دیر از برزخ خلاص میشویم، بیچاره میشویم. زودتر دست به کار بشوید.
المعرفة بذر المشاهدة
حالا چه کنیم به این شهود برسیم؟ حاج آقا پدر ما را هفتشبه درآوردی؛ ببخشید، دستبوس همهتان هم هستم. چه کنیم به این شهود برسیم؟ ما که لابهلایش گفتیم، اما میخواهید به یک جمله امشب بسنده کنیم که همهٔ این چهکنمچهنکنمها توش است. این بشود در حقیقت مطلع بحث فرداشبمان.
این حدیث شریف را حضرت استاد علامه حسنزاده در کتاب شریف لقاءاللهشان آورده. میفرماید:
«ٱلْمَعْرِفَةُ بَذْرُ ٱلْمُشَاهَدَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): معرفت بذر مشاهده است.
ما گفتیم همه داریم میرویم به شهود. یکی شهود ربِّ خودش است، یکی شهود الله، یکی شهود هو، یکی شهود خدا را به نحو ذاتی؛ آن بهشت ذاتی را، بندگان ذاتی خدا:
«فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى وَٱدْخُلِى جَنَّتِى» (سورهٔ فجر، آیات ۲۹ و ۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگان من درآی، و به بهشت من درآی.
اینها رتبهها متفاوتاند که انبیا و شهدا در صدرشان هستند.
خب چه کنیم که به آن مشاهده برسیم؟ میفرماید: این را یادتان باشد. فرداشب انشاءالله با این شروع کنید. «المعرفة بذر المشاهدة». خیلی کلیدی است.
اولاً میفرماید معرفت. دو، میفرماید بذر است؛ بذر است، بذر است، حواست باشد. بذر باید جای درست بکارونیاش، به آن برسی، آفتزدایی کنی، تا این رشد کند. رشد کرد میشود چه؟ مشاهده. به شهود مینشینی.
همینجا آقا را میبینی، همینجا حسین را میبینی، همینجا کربلا میبینی، همینجا آنچه که بعدها قرار است اتفاق بیفتد را تا ابد میتوانی ببینی. تو خودت میشوی عالم ذرِّ نسل خودت. عالم ذر که همهچیز توش تجمع کرده، مقام جمعی دارد. تو میشوی پشت همهٔ نسلت. تو میشوی صلب همهٔ نسلت. تو میشوی رحم همهٔ نسلت. تمام نسلدرنسلت را یکییکی میتوانی ببینی اگر به این مشاهده برسی.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.