یا رب اعوذ به من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک.
بسم الله الرحمن الرحیم.
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.
اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین.
الحمد لله على كل نعمته و اسال الله من فضله.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته.
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیه به پیشگاه حضرت حجت آقا بقیت الله الاعظم ارواحنا من سواهم فداه و شهدای عزیزی که در محضرشون هستیم این هشت تا شهید گمنام و غواص صلواتی خط بفرمایید.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم و جعل صلاتنا علیکما و ما خصنا به من ولایتکم.
این از جامعه کبیره است دارم براتون میخونم چون صلوات تون یه مقدار شل و ول بود.
صراحتا در جامعه کبیره به ما آموزش دادن که و جعل صلاتنا علیکما و ما خصنا به من ولایتکم ما از این صلواتها و از این ولایتها حداقل چهار تا سود میبریم.
طيب الخلقتنا و طهاره الانفسنا و تزکیه لنا و کفاره ذنوبنا.
ببین چقدر عظمت داره.
اگرچه باید با حضور قلب انجام بشه.
طيب الخلقنا تو بعضی از منابع داره خلقنا یعنی طهارت خلقی و خلقی میآورد.
طهارت انفس، جان هر کی جانش آلوده شده طهاره الانفسنا.
تزکیه لنا.
تزکیه میاره برای ما.
چقدر ما عرض کردیم که دو راه بیش برای ارتقاء وجودی و پیدا کردن سعه وجودی نیست که آیه هفده سوره رعد میفرماید و انزلنا من السماء ماءً.
ما از آسمون آبی رو نازل میکنیم.
انزلنا یا و انزل من السماء کلاً این آبی که نازل میشود.
فسالت اودیتم بقدرها.
این سیل آب رو به میزان قدرها در هر وادی به خودش جا میدن.
قدرها و سعه وجودیها.
حالا ما گفتیم بر اساس آیه دو سوره جمعه دو تا کار سعه وجودی میاره.
اینو قبلاً ها خیلی بحث کردیم.
بیش از این دو کار هم ما نداریم.
طهارت همون تزکیه و ادب یا تعلیم علم.
حالا اینجا خودش داره تو زیارت جامعه کبیره به ما القا میکنه.
تزکیه لنا.
تزکیه.
بعد تازه بالاتر از اون برای امثال من که گناهام زیاده و کفاره ذنوبنا کفاره گناهان ما چیه؟
صلوات بر محمد و آل محمد.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
خب [مکث]، این باعث شد که ما وقت سه شاخ نبات مون رو هم از دست بدیم و حالا حرف بدی هم نزدیم.
الحمد لله.
بریم سراغ بحثمون که پیرامون لقاء بود.
لقاء الله یا لقاء رب یا لقاء رب پیغمبر، لقاء رب حسین سلام الله علیه، لقاء رب خودت.
اینو در هر خصوصی بعضا بحث کردیم [مکث].
جالبه که [مکث]، خب دیر-دیشب ما به اینجا رسیدیم که اون منظور از لقاء، لقاء عینی نیست.
دیدن رؤیت عینی نیست.
از امیر المومنین صلوات الله علیه حدیث آوردیم روایت آوردیم که مولا فرمودن که مـ-مثلش چیه؟
بعثه و شهود باطنیه.
تجلی عظمت حضرت حق بقدری زیاد سنگینه که هر آدمی حس میکنه این عظمت رو پس از مرگ.
و هرچه رتبهها رو یک یک طی میکنه از برزخ میره به قیامت و پنجاه موقف قیامت از هر موقفی به قو- موقف بعدی تجلی سنگینتر میشه.
ثقیلتر میشه.
چون داره به حقیقت نزدیکتر میشه.
حقیقت همی-- به یک معنا اونچه که تجلی کرده ازش قرآنه.
که انا سنلقي عليك قولاً ثقيلاً.
این قول ثقيل قرآن است و ما در قیامت هی به قرآن نزدیک میشیم.
چون قرآن علم حضرت حق است و همه چی عین، عین علمه.
با علم عینیّت پیدا کرده.
چرا؟
چون ظهور حضرت حقه.
که در دعای عرفه امام حسین سلام الله علیه حالا یه شب اینجا شاید پیرامونش چون محرمه بحث کردیم خیلی شیرینه.
اونجا حرف میزنیم.
هی نزدیک میشی به حقیقت.
هر موقفی به موقف بعد پنجاه تا موقف دیگه هی سنگینتر عظمتش بیشتر تا آخرت برسه.
هو الاول و الآخر.
آخرت که دیگه سنگینترینهاست [مکث].
تجلی حضرت حقه.
این رو عرض کردیم شهود باطنیست به حقیقت ایمان یا به حقایق ایمان مولا میفرمود این رؤیت، نه به چشم بصر مثلاً اون که [مکث] حضرت موسی از خدا تقاضا کرد که خدای من تو رو ببینم، چنان تجلی کرد خدا به اون کوه که حضرت موسی "فخر موسی صعقة" بیهوش شد افتاد.
که روایت داریم اون تجلی به نور ولایت علی علیه الصلاة والسلام بود.
یعنی درک حقیقت ولایت کرد موسی، تازه نه همش رو، بخشیش رو.
نتونست تحمل کنه.
اینو داشته باشید.
پس درک شهودیست.
چه میزان ما الان به شهود عالم مرتبطیم؟
چه میزان با شهود عالم [مکث]، یعنی اون غیب عالم برای ما مشهود شده.
این در ترتب و رتبهبندی اشتباه نشه ها.
ما یک عالم شهود داریم همین دنیاست.
یه عالم غیب داریم، اون دنیاست یا اون دنیاها، عوالم بعدی.
منظورم از اون شهود، شهود غیب است الان، الان تو این بحث.
یعنی غیبی که ظاهراً از ما غائبه است، برا ما مشهود بشود.
چه میزان ما در این نشئه طبیعت که عالم شهود است و بر ذیل اسم ظاهر از ظاهر حضرت حق است، چه میزان از این ظاهر عبور کردیم و به باطن رسیدیم؟
یعنی شهود پیدا کردیم به باطن و غیب عالم؟
همون مقدار استعداد شهود باطنی در قیامت در خودمون ایجاد کردیم.
"فسالط أعادیتم بقدرها".
اون سیل بارش رحمت حضرت حق به مق-مق میزان قدر، به سر القدرت نگاه میکنند میریزند.
حالا الان چقدر شاهد شدی بر غیب عالم؟
الان غیبها چیان؟
بفرمایین.
خدا غیب الغیوب.
قرآن خدا اصلش غیب است.
انبیا غائبن.
امام عصر ما غائب است.
قرآن که غائب است، انبیا هم که غائب است، امام عصر هم که غائب است، به تبعش ملائکت الله غائبند.
اصلاً وقتی توجه میکنی به اون آیه و ما از شود "إن من شيء إلا إن من شيء وعندنا خزائنه وما ننزله إلا بقدر معلوم" اصلاً میگی انگار که من خودمم برای خودم غائبم.
چون همه چی تنزل پیدا کرده دیگه.
ما به انزل مراتب خودمون چسبیدیم همین بدن، ظاهر دنیا رو هم داریم میبینیم بدن عالم رو، دنیا، دنیا بدن این عالمه، بدن کائناته.
به منزله بدن حق بگیرش.
حکما اینطوری گفتن.
خدا نفس دارد دیگه.
وقتی ما نفس داریم، چرا نفس بهش میگن؟
چون تعلق جان ما، روح ما به بدنه.
بدن [مکث] تحت تدبیر نفسه.
از این جهت چون تحت، تحت تدبیر و در حقیقت حمایت جان ما و روح ماست از این جهت به همون جان ما میگن نفس، تعلق داره.
خب حالا که خدا هم نفس داره "اللهم عرفنی نفسک" و تعلق-- نشون میده خدا هم تعلق داره.
به چی؟
به ظاهر عالم.
ظاهر عالم چی میشه؟
همین کائنات.
نظام آفاقی که قرآن عینیه .
و اگر این چنین است پس این قرآن عینی نظام هفت-- هستی، این حالا شونزده هزار عالم رو بگیر، هر چقدر عدد میخوای بده، بده، بده.
دیگه لا یتناهی، هر کدومش هم لا یتناهی، تو در تو، همهی اینها به منزله بدن حقاند.
به منزله بدن حق.
انزل مراتبند.
به حکمی نگاه کن به قضیه، نه طبیعی.
الهی نگاه کن.
از جهت الهیات فلسفه نگاه کن، نه طبیعیات [مکث].
خب هر مقدار که ما از این ظاهر منفك شدیم که عادت کردیم، خو گرفتیم به این ظاهر، از این خارج شدیم.
خروج از عادت اصطلاحاً حضرت علامه میفرمود رخ داده، ما همون مقدار می-- توانستهایم به غیب عالم شاهد باشیم و اون میزان سعهی وجودی ماست.
توجه کردید چه کدی رو بهتون دادم؟
شما وقتی از این دنیا به محض فارغ شدن که نفس ناطقه اعلام انصراف کامل از بدن بدهد، با همون میزان غیبی که در این نشئه تلاش کردی و شاهد شدی براش، اون اول با همون مشهود شروع میکنی که خدا هم رحمش میگیره دیگه.
یه دفعه که نباید، درسته سکره است یا سکره یا بیهوشی [مکث].
اما برای کسی که مطلقا با غیب در تماس نبوده بالاخره موت یعنی خروج از عادت، یعنی خروج از ظاهر به باطن.
خب از ظاهر رفت به باطن، به باطن که رفت لقاء میخواد صورت بگیره، یک تجلی از غیب باید ببینه.
چون مطلقا هیچ غیبی رو اینجا درک نکرده و نچشیده و اصلاً غیب براش مشهود نشده، اونجا کب میکنه .
بعد اون میزان، دقت کنید، اون میزان خروج از ظاهر به باطنی یا اصطلاحاً موت اختیاری که در دنیا براش اتفاق افتاده بود، از عادتها خارج شده بود همون میزان میشه پایه سرعت سبقتش.
دقت کنید چی میگم.
میشه پایه یا ضریب سرعتش در قیامت.
ولی کسی که حالا همه فهم بگیم، کسی که اینجا با معارف خو گرفته، اونور دست دیگران رو میگیره راهبر میشه.
نه فقط ارائة الطریق میکنه، ایصال الی المطلوب هم میکنه.
اما کسی که از معارف به دوره با یه سرعت لاک پشتی اونور در حرکت خودش مونده، چجوری دیگران رو هم برسونه؟
میزانی که اینجا از باطن از ظاهر به باطن سفر کردی و بر غیب عالم شاهد شدی و به مقام شهود و شهادت رسیدی، همون مقدار پایه یا ضریب سرعت سیرت در قیامت میشه.
لذا یکی به سرعت برق میره، یکی بالاتر از برق مثل براق.
براق پیغمبر چی بوده اصلا؟
آخه چی بوده؟
آدم تصورش میکنه همه عوالم رو حتی بهشت و جهنم رو رفته دیده اومده پیغمبر با این مرکب.
بعد وقتی برمیگرده، حالا ردای پیغمبر دو تا روایت داریم.
یکی میگه گیر کرد به اون حالا پارچ آفتابه یا هرچی که توش آب بود.
این شروع کرد آبش ریختن رو زمین.
یکی میگه در خانه رو بست که رفت.
یه روایت میگه این کلون در داشت تکون میخورد.
وقتی عوالم هستی رو پیغمبر دید در معراج و برگشت هنوز کلون در داشت تکون میخورد و هنوز اون آبه تموم نشده بود داشت هنوز میریخت.
این چه مرکبی بوده؟
خب این ضریب سرعت حضرت میشه دیگه.
پایه سرعت حضرت میشه.
اینه که رفته تا انتها تا انتهای ممکنه در نشئه طبیعت در قوس صعود رو رفته.
حالا چون رفته انقدر کریمه، خاندان کرمه، انقدر مهربونه، بل که "وبالمؤمنین رؤوف رحیم" خدا مستقیم تو قرآن میگه رؤوف و رحیم منم صفت مشبه رحیم.
بعد میگه و بعد به پیغمبر میگه "وبالمؤمنین رؤوف رحیم".
این هم مثل خود من رؤوف و رحیمه به همه.
حالا یکی یک دستگیری داره میکنه همه عوالم رو بکشونه سمت خدا.
خوش به سعادت کسی که تو این نشئه طبیعت با این آقا آشنا باشه.
به این آقا قرب پیدا کنه، به خاندان این آقا و این آقا رو دوست داشته باشه.
الان میفهمیم که چرا حدیث داریم "ادبوا اولادکم بثلاثة خلا-خصال".
به سه چیز به سه خصلت بچههاتون رو تربیت کنید.
اول فرمود "حب نبیکم" خود پیغمبر فرمودها.
بعد "حب اهل بيته".
بعد "والقرآن".
قرآن.
تلاوت القرآن.
قراة القرآن.
[نفس عمیق] این لقاء چیز بسیار مهمیه.
یعنی ببینید من نمیدونم با چه زبونی بگم.
هی هر شب دارم به یه زبان جدیدتری میگم.
شما هر مقدار سفری که داری میری، آشنایی تو از اون محلی که داری سفر میکنی و میری، آشنایی تو به اون مس-- به اون شهر، به اون امکانات اون شهر، به اون خانهای که به تو میدن، اتفاقاتی که اونجا میفته، آب و هوای اون شهر، مردمش، مسائل اون شهر، دور و نزدیک بودنش، هرچیش.
به، به میزانی که تو آشنایی به اتفاقات اون شهر، همون مقدار خودت رو تجهیز میکنی غیر از اینه؟
میگی آقا اونجا شهر سردیه لباس گرم ببریم.
اونجا شهر، شهر گرمیه لباس گرم ببریم.
مخصوصا مثلا هوای گرم باشه.
شهر دوریه غذا زیاد ببریم.
گرانیه غذای نمیدونم چی چی ببریم.
هرچی، هر-- اتفاقاتی که اونجا میفته نیاز این چیز، اینطوری بریم، اونطوری بریم.
اصلا نمیشه پیاده رفت باید با وسیله رفت.
اصلا نمیشه با اتوبوس و قطار رفت.
امکان نداره باید با هوای-هوایی رفت.
همینطوری چیکار میکنی؟
نسبت به فهمت و آگاهیت از اون محلی که میخوای بری تجهیز میکنی خودت رو.
آقا ما قراره بریم به لقاء الله.
تنزلش میشه لقاء ربه.
دیگه کمتر چیزی که اتفاق میفته لقاء "فمن كان يرجو لقاء ربه".
لقاء ربه.
"فليعمل عملا صالحا ولا يشرك بعبادة ربه احدا".
حالا رو شرکه ما یه جلسه باید کار کنیم.
خیلی اون مهمه.
قبلا هم عرض کردم.
گیر اصلی ما اونجاست.
عمل صالح تا دلت بخواد الحمدالله دم دست ما هست.
عمل صالح، التزام عملیه به ولایت علی ابن ابی طالب بحث شد.
اما شرکه مشکله.
شرک.
[صدای ویبره تلفن] وقتی این باز بشه میبینی همه غالبا مشرکیم.
غالba همه ما نمازخونها تازه مشرکیم.
و خطر عظيمیه.
"ان المخلصين" مخلصين با نه مخلص.
مخلص بالاتر از مخلصه.
میگه تازه اونام "في خطر عظيم".
خطر عظيم اونا چیه؟
شرک.
نگاه اشتباه به عالم.
نگاه است-استقلالی.
اکثر مذهبیها، نمازخونها، مسجدیا، هیئتیها وقتی میگی در مورد خدا حرف بزن میگه خدای زمین، خدای آسمان، خدا یعنی چی؟
یعنی مثل یه خ-- یه آسمونی هست، یه زمینی هست، یه منی هستم، یه چیزی هست.
حالا خدا هم حالا باید بگردیم کجا پیداش کنیم که استیلا داره بر اینها و به حول و قوه خودش داره اینا رو مدیریت میکنه.
خب این که شرکه که.
تو یه چیزی قائل شدی بیرون از خدا، به جز خدا، غیر از خدا.
این شرکه.
مگه میشه همچین چیزی؟
مگر از سمت نبود که حالا بماند اینا بحثاش بعد میریم یه دفعه یه سمتی منم داغ میکنم دیگه روضه نمیتونم بخونم.
اینا بحثای اینطوری بدن آدم حتی ظاهر منو داغ میکنند.
دیدن عزیزان، چه برسه به باطن.
[نفس عمیق] لقاء، عزیز دلم پارسال اینجا یادش بخیر، در خصوص اون کلام عجیب سید الشهدا با هم حرف زدیم.
توش بحث لقاء داشت.
عجیبه این کلمه.
باور کنید همه حسینیه ها رو باید بلرزونه این فرمایش سید الشهدا.
خطبهایه که ظاهراً حضرت میخواسته حرکت کنه تازه بیاد به سمت کربلا هم نرسیده بوده.
میفرما-- در صور-- دو تا شرط میاره.
میگه میخواید با من همراه باشید اولاً میفرما فَلْیرحل معنا بحث راهل رو مطرح میکنه حضرت.
نمیگه مسافر بشید، میگه راهل بشید.
راهل فرقش با مسافر رو قبلاً گفتیم.
راهل یعنی میره که دیگه برنگرده.
میره قصد رحل اقامت بگزینه، اقامت.
مقیم بشه.
یعنی قصد توتون کنه.
بره مثل اینکه من وطنم کربلاست دیگه برنمیگردم.
مسافر چیه؟
برنامهریزی میکنه بره برگرده.
لذا مرخصیشو تنظیم میکنه به زن و بچهش میگه من فلان روز برمیگردم، اینطوری میشه این براتون سوغاتی میارم.
اینا تو همش به فکر برگشتنه.
این مسافره.
این به درد امام حسین نمیخوره.
[صدای بوق] خود آقا تو خطبهش فرموده فَلْیرحل معنا اونم معنا به اتفاق ما یعنی به معیت باید رسیده باشی.
نمیشه خبیث و طیب با هم به معیت برسن.
میشه؟
ان الله خداست کسی که یمیز الخبیث من الطيب والطیب من الخبیث.
اینو تمیز وامتاز يوم ایها المجرمون.
الطیبات للطيبین الخبيثات للخبیثین.
الخبیثین للخبیثات.
الطيبین للطيبات.
اینا تو قرآنه دارم براتون میگم.
طیب با طیب معیت پیدا میکنه.
خبیث با خبیث معیت.
نمیشه آدم نفسش خبیثه با امام حسین معیت پیدا کنه.
اصلاً نمیشه.
باید طیب باشه.
لا یمسه الا المطهرون.
که به لقاء میخواد برسه.
ما هنوز اول بحثیم وقتمونم میدونم که حالا گذشته ساعت که ما نداریم اما وقت منبرامون دیگه گذشته.
تا تازه تو جان بحثیم میخواستم با همون کلمه، عجیبه این جمله.
من خواهش میکنم برید رو خودتون با همین، همین علمی که دارید مثل من شاید خیلی علمتون کم باشه مثل من عیبی نداره با همون برید رو این جمله کار کنید.
کلمه کلمهش وح-- اصلاً باور کنید سردرد میاره.
من شدم که به شما میگم.
ابا عبدالله میفرمود که من کان فینا باذلاً مهجته.
الله اکبر.
کلمه، کلمه رو ببین.
من کان فینا.
نمیگه فی سبيلنا.
فینا.
اصلاً وحدت وجودیه این دیگه.
اونم چی باذلاً بذل، بخشش.
باذلاً کسی که آماده شده که بذل کنه.
چیشو؟
مهجته.
الله اکبر.
الذین بذلوا مهجهم دونک.
کجاست این الان که من گفتم؟
این کجاست؟
همین تی-تیکهای که الان من خوندم سرتو میذاری به سجده میگی الذین بذلوا مهجهم دونک.
تو سجده زیارت عاشورا.
اللهم لک الحمد حمد الشاکرین علی مصابهم.
الحمد لله علی عظيم رضیتی.
اللهم ارزقنی شفاعة حسین يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندك مع حسین والذین بذلوا مهجهم دون حسین.
من برم معیت پیدا کنم با کسایی که به اتفاق حسینن.
اونا کیان؟
الذین بذلوا مهجهم.
مهجه به اون آخرین قطره خونی میگن که تو قلب باقی مونده.
به این میگن مهجه.
یعنی چی؟
تا اینجاشو داشته باش.
یعنی تمام داراییش رو برای حسین بذل کرده.
اونم نه در حقیقت در راه حسین، بلکه فی، فل حسین میگه فینا.
الله اکبر [نفس عمیق] حالا چون پارسال ما اینو باز کردیم براتون دیگه بقیهش رو نگم.
خیلی عجیبه واقعاً رهش به تن میندازه.
و موتناً قصد توتون کرده ببینید و موتناً علی لقائنا یا بلقائنا نفسه.
لقائنا، لقائنا رفقا، لقائنا نفسه.
فَلْیرحل معنا.
میخوای به لقاء حسین برسی؟
حالا این جمله رو برید تو خونهتون خلوت کنید با خودتون بشمارید ببینید چند تا شرط توش آقا گذاشته.
چه خبر؟
ظاهراً دو تا شرطه.
ظاهراً دو تا شرطه.
اما برید چند تا شرط از توش بیرون میاد.
خودتون برید بشمارید.
دیگه نندازید گردن من.
عجب که به غیر از این دو شرط نمیشه راحل شد در کربلا.
هر کس شهید شد راحل شد نه مسافر.
فلیرحل معنا.
از اون هزار، دو هزار، چهار هزار هر عددی که دادن کاری نداریم به عددش که همراه ارباب از مدینه و مکه راه افتادن اومدن عدهایشون تو راه جدا شدن، عدهایشون تو مسیر و حالا یا تو ورودی کربلا بعضیاشون روزهای بین مثلا ورودی روز دوم تا شب عاشورا، بعضیا روز عاشورا، یه نفر حتی غروب عاشورا، عصر عاشورا ول کرده رفته.
زهاک.
زهاک مشرقی.
الله اکبر.
دید آقا داره کشته میشه همه کشته شدن.
گفت آقا من شرمندهم من فکر میکردم پیروزی در کاره و اینها و مثل اینکه نه شما قطعا قراره کشته بشید و خبری نیست اینو با اجازتون ما مرخص شیم.
خاک بر سرت کنن.
من شاید دارم به خودم میگم خاک بر سرت کنن.
چرا؟
حالا گوش بده.
آقا فرمود باشه برو.
آقا به ابالفضلش هم گفته برو دیگه اینکه دیگه سهله.
باز به عهدی نداده اباعبدالله.
ملاکه اومدن گفت برید.
اجنه اومدن برید.
چرا اون چهار هزار تا ملک تو کربلا گریانن؟
اجازه نداده آقا.
فکر کردی الکی هر کسی میتونه بیاد سر سفره امام حسین؟
اجازه باید داشته باشی.
اینطوری نیست که.
اجازه دادن تکوینا اومدی.
حالا میخوای دست آقا رو نبوسی؟
قربونت برم.
گفت آقا من، آقا فرمود بفرما این راه از اینور بریها الله اکبر از کرم این آقا.
از اینور اگه بری اونجا نگهبان است میزننت.
اینور برو لای این شکاف این دو تا کوه رو بگیر.
کسی اونجا نگهبان نیست.
برو جانت رو نجات بده زودتر.
برو تا نیومدن طرف من.
گفت بعد آقا فرمود صبر کن یه دونه از این اسبای من هم با خودت وردار ببر.
گفت نه من نیازی نیست آقا من پشت خیمهها به یک درختی برای روز مبادا یه همچین روزی اسب نگه، اسب خودمو اونجا بستم.
وای بر من!
وای بر من!
این مباداها، برای روز مبادا گوشه دلم چه چیزهایی پنهان کردم که یه روزی منو از ارباب جدا میکنه.
این تعلقها.
همه اینایی که جدا شدن هیچ کدومشون قصد رحل، راحل بودن نکردند.
نرفته بودند که برنگردند.
رفته بودند که برگردند.
مسافر بودند.
اما اونایی که هفتاد و دو تایی که موندن جان دادن، قصد کردن راحل باشن نه مسافر، نه ظاهر به معنای مسافر.
کربلا کسی میره باید بره دیگه برنگرده، به این قصد بره.
آقا چرا همه پس برمیگردیم؟
میری اونجا میگی آقا ظاهرا شما میخوای من برگردم.
من اومدم بمونم اما شما مثل اینکه میخوای من برگردم.
یه ماموریت بده برم انجام بدم.
یه ماموریت انجام بدم دوباره برگردم پیش شما.
نه برگردم به شهرم.
من اومدم که رحل اقامت بزم السلام عل-- السلام علی ساکنه.
دقت کنید ساکنه کربلا.
این خودش خیلی توش حرفه.
اسکان پیدا کرده آقا اصلا سکنا گزیده.
سکونت داره.
مسکنشه.
لذا تسکین تو هم به کربلاست.
آقا من اومدم کربلا دیگه برنگردم.
حالا مجبورم برگردم ظاهرا شما، یه م-- چه ماموریتی دارم؟
بفرمایید آقا.
من برم تهران ماموریتم رو انجام بدم برگردم محضر شما.
اصلا جای من اینجاست.
ساکن اینجام من.
به این میگن فلیرحل معنا.
که چون قراره لقار صورت بگیره.
تو این جمله دیدید کلمه لقار رو؟
الان توجه کردید بحثمون لقاء این شبا دیگه، دیدید؟
عجیبه.
من اصلا خودم توجه نداشتم که بحثی که ما پارسال اینجا داشتیم یه تیکش این بود، توش لقاء هم مطرح بوده.
ما الان بحث ما امسال، امسالمون لقاء.
یه بار دیگه میگم و موطنًا اون وسطش و موطنًا قصد توطن میکنه.
یا حالا اطمینان با اطمینان کامل میاد.
کسی به، قصد توطن میکنه که مطمئنه دیگه از اونجا میخواد وطن بگیره.
بلقاءنا یا علی لقاءنا نفسه.
عجب!
نفسش رو تازه، الله اکبر.
آقا من چی بگم آخه از این کلام سید الشهدا.
این بچههایی که چند دو سه ساله پای درس معارفی یا زهرا الان دیگه باید بفهمن یعنی چی نفسه.
نفس مراتب داره.
انزل مراتبش بدنه.
شامخترین مراحلش سر و سره.
یعنی قوه خیالت حسینی باشه.
قوه وهمت حسینی باشه.
عقلت حسینی باشه.
قلبت حسینی باشه.
روحت حسینی باشه.
سرت حسینی باشه.
سر و سرت حسینی باشه.
بدنت حسینی باشه.
ظاهر باطن عینا بشه حسین.
عجب!
این میشه لقاء.
حالا نکو.
من نمیخوام، نمیخوای باشه به زور میارنت به لقاء امام حسین.
به زور به لقاء امام حسین بردن میشه چی؟
بفرمایین.
دیشب گفتیم یا پریشب.
جلال سید الشهدا کجا تجلی کرده؟
تو جهنم.
به زور میبرنت لقاء امام حسین تو جهنم.
اصلا خبری جز چیز دیگهای تو این عالم نیست جز حسین.
خبری دیگهای نیست جز مهدی فاطمه.
خبری جز علی و زهرا و پیغمبر نیست.
خبری جز قرآن تو عالم نیست.
اگر در خانه کس است یک حرف بس است.
گفتم الف گفت اگر گفتم هیچ، در خانه اگر کس است یک حرف بس است