یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ استعاذه و سلام
«رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَمِنْ شَرِّ نَفْسِي وَمِنْ شَرِّ خَلْقِكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از وسوسهها و ضربات شیاطین، و از شرّ نفس خود، و از شرّ آفریدگانت، به تو پناه میبرم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ ٱلْعَلِيِّ ٱلْعَظِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و هیچ نیرویی نیست مگر به خداوند بلندمرتبهٔ بزرگ.
«إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» (فاتحه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ كُلِّ نِعْمَتِهِ وَأَسْأَلُ ٱللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدا را بر هر نعمتش، و از فضل خدا درخواست میکنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیه به حضرت حجت و شهدای گمنام
این بحث را هدیه میکنیم به پیشگاه حضرت حجت، آقا بقیةالله الأعظم ارواحنا له الفداء، و شهدای عزیزی که در محضرشان هستیم: این هشت شهید گمنام و غوّاص. صلوات میفرستیم:
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
و از زیارت جامعهٔ کبیره این فراز را نیز میخوانیم؛ چون صراحتاً در جامعهٔ کبیره به ما آموزش دادهاند که صلوات و ولایت چه میکند:
«وَجَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَيْكُمْ وَمَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَايَتِكُمْ طِيبًا لِخَلْقِنَا وَطَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَتَزْكِيَةً لَنَا وَكَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خداوند درودهای ما را بر شما، و ولایتی را که به آن مخصوصمان داشته، مایهٔ پاکی خلقت ما، طهارت جانهای ما، تزکیهٔ ما و کفّارهٔ گناهان ما قرار داد.
ببینید این صلوات و این ولایت حداقل چهار سود دارد. عظمتش را نگاه کنید؛ اگرچه باید با حضور قلب انجام شود.
چهار سود صلوات و ولایت
طیبًا لخلقنا. در بعضی منابع «خَلقنا» آمده و در بعضی به خُلق نیز اشاره میشود؛ یعنی طهارت خَلقی و خُلقی میآورد: هم سرشت و هم خوی انسان پاک میشود.
طهارةً لأنفسنا. طهارت انفس. جان هر کس آلوده شده باشد، صلوات و ولایت طهارت جان میآورد.
تزکیةً لنا. تزکیه برای ما میآورد.
کفّارةً لذنوبنا. و بالاتر از آن، برای امثال من که گناهانش زیاد است، کفّارهٔ گناهان چیست؟ صلوات بر محمد و آل محمد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را نزدیک گردان.
الحمد لله. این باعث شد وقت «سه شاخ نبات»مان را هم از دست بدهیم؛ حالا حرف بدی هم نزدیم. الحمد لله. برویم سراغ بحثمان.
سعهٔ وجودی؛ آب نازلشده و قدر هر وادی
چقدر عرض کردهایم که برای ارتقاء وجودی و پیدا کردن سعهٔ وجودی، دو راه بیش نیست. آیهٔ هفده سورهٔ رعد میفرماید:
«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا» (رعد/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فروفرستاد؛ پس درهها به اندازهٔ گنجایش خود روان شدند.
«اَنزَلَ» یا در تعبیر نزدیک به آن «اَنزَلْنا»؛ کلاً این آبی که نازل میشود. این سیل آب را هر وادی به میزان «قَدَرها» در خود جا میدهد. قدرها همان سعهٔ وجودیهاست.
حالا بر اساس آیهٔ دو سورهٔ جمعه، دو کار است که سعهٔ وجودی میآورد. این را پیش از این بسیار بحث کردهایم. بیش از این دو کار هم نداریم: طهارت، همان تزکیه؛ و ادب، یا تعلیم علم.
«هُوَ ٱلَّذِى بَعَثَ فِى ٱلْأُمِّيِّـۧنَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَـٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ» (جمعه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که در میان درسنخواندگان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان میخواند و پاکشان میگرداند و کتاب و حکمت به آنان میآموزد.
حالا خود زیارت جامعهٔ کبیره همین را به ما القا میکند: «تزکیةً لنا». تزکیه. بعد تازه بالاتر از آن، برای امثال من که گناهم زیاد است: «وکفّارةً لذنوبنا». کفّارهٔ گناهان ما صلوات بر محمد و آل محمد است.
الحمد لله. برویم سراغ بحثمان که پیرامون لقاء بود.
بازگشت به بحث لقاء
لقاء الله، یا لقاء رب، یا لقاء ربّ پیامبر، لقاء ربّ حسین علیهالسلام، لقاء ربّ خودت. این را در هر خصوصی، بعضاً، بحث کردهایم.
دیشب به اینجا رسیدیم که آن منظور از لقاء، لقاء عینی نیست؛ دیدنِ رؤیتِ عینی نیست. از امیرالمؤمنین صلواتاللهعلیه حدیث آوردیم. مولا فرمودند این رؤیت، شهود باطنی است؛ ادراک به حقایق ایمان است، نه به چشم بصر.
«لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَلَٰكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمها او را با مشاهدهٔ عیان درنمییابند؛ اما دلها با حقایق ایمان او را درمییابند.
تجلی عظمت حضرت حق آنقدر سنگین است که هر آدمی این عظمت را پس از مرگ حس میکند. و هرچه رتبهها را یکییکی طی میکند — از برزخ میرود به قیامت، و پنجاه موقف قیامت — از هر موقفی به موقف بعدی، تجلی سنگینتر میشود؛ ثقیلتر میشود. چون دارد به حقیقت نزدیکتر میشود.
حقیقت، به یک معنا، آن چیزی است که از او تجلی کرده: قرآن. که فرمود:
«إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا» (مزمل/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهزودی گفتاری سنگین بر تو القا میکنیم.
این قول ثقیل، قرآن است. و ما در قیامت هی به قرآن نزدیک میشویم. چون قرآن علم حضرت حق است و همهچیز با علم عینیت پیدا کرده. چرا؟ چون ظهور حضرت حق است.
در دعای عرفهٔ امام حسین علیهالسلام — حالا شاید شبی اینجا، چون محرم است، پیرامونش بحث کنیم؛ خیلی شیرین است — آنجا حرف میزنیم. هی نزدیک میشوی به حقیقت. هر موقفی به موقف بعد، پنجاه موقف دیگر، هی سنگینتر؛ عظمتش بیشتر؛ تا به آخرت برسد.
«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْـَٔاخِرُ» (حدید/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و اوست آخر.
آخرت که دیگر سنگینترینهاست. تجلی حضرت حق است. این را عرض کردیم: شهود باطنی است به حقیقت ایمان، یا به حقایق ایمان. مولا میفرمود این رؤیت، نه به چشم بصر.
تجلی بر موسی و نور ولایت علی علیهالسلام
مثلاً آنکه حضرت موسی از خدا تقاضا کرد که خدای من، تو را ببینم، چنان تجلی کرد خدا به آن کوه که حضرت موسی بیهوش شد و افتاد:
«قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَـٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا» (اعراف/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، خود را به من بنمای تا به تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید؛ اما به کوه بنگر؛ اگر بر جای خود قرار گرفت، بهزودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد، آن را در هم کوبید و موسی بیهوش درافتاد.
روایت داریم آن تجلی به نور ولایت علی علیهالصلاةوالسلام بود. یعنی موسی حقیقت ولایت را درک کرد؛ تازه نه همهاش را، بخشی از آن را. نتوانست تحمل کند. این را داشته باشید. پس درک، شهودی است.
چه میزان غیب برای ما مشهود شده است؟
چه میزان ما الآن به شهود عالم مرتبطیم؟ چه میزان با شهود عالم — یعنی آن غیب عالم برای ما مشهود شده؟
این در ترتّب و رتبهبندی اشتباه نشود. ما یک عالم شهود داریم: همین دنیا. یک عالم غیب داریم: آن دنیا، یا آن دنیاها، عوالم بعدی. منظورم از آن شهود، در این بحث، شهود غیب است؛ یعنی غیبی که ظاهراً از ما غایب است، برای ما مشهود بشود.
چه میزان ما در این نشئهٔ طبیعت — که عالم شهود است و بر ذیل اسم ظاهر، از ظاهر حضرت حق است — چه میزان از این ظاهر عبور کردهایم و به باطن رسیدهایم؟ یعنی شهود پیدا کردهایم به باطن و غیب عالم؟ همان مقدار، استعداد شهود باطنی در قیامت در خودمان ایجاد کردهایم.
«فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا» (رعد/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس درهها به اندازهٔ گنجایش خود روان شدند.
آن سیلِ بارش رحمت حضرت حق، به میزان قدر میریزد؛ به سعهٔ قدرت نگاه میکنند و میریزند. حالا الآن چقدر شاهد شدهای بر غیب عالم؟
غیبها چیستند؟
الآن غیبها چیستند؟
خدا، غیبالغیوب است. قرآن، اصلش غیب است. انبیا غایباند. امام عصر ما غایب است. قرآن که غایب است، انبیا هم که غایباند، امام عصر هم که غایب است؛ به تبعش ملائکةالله غایباند.
اصلاً وقتی توجه میکنی به آن آیه، میگویی انگار من خودم هم برای خودم غایبم. چون همهچیز تنزّل پیدا کرده. ما به انزل مراتب خودمان چسبیدهایم: همین بدن. ظاهر دنیا را هم داریم میبینیم؛ بدن عالم را. دنیا، بدن این عالم است؛ بدن کائنات است. به منزلهٔ بدن حق بگیرش. حکما اینطور گفتهاند.
«وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَآئِنُهُۥ وَمَا نُنَزِّلُهُۥٓ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست، و فرو نمیفرستیمش مگر به اندازهای معلوم.
نفس حق و قرآن عینی هستی
خدا نفس دارد. وقتی ما نفس داریم، چرا به آن میگویند نفس؟ چون تعلق جان ما، روح ما، به بدن است. بدن تحت تدبیر نفس است. از این جهت — چون تحت تدبیر و در حقیقت حمایت جان ما و روح ماست — به همان جان ما میگویند نفس؛ تعلق دارد.
خب، حالا که خدا هم نفس دارد:
«ٱللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، خودت را به من بشناسان.
و این تعلق نشان میدهد خدا هم تعلق دارد. به چه؟ به ظاهر عالم. ظاهر عالم چیست؟ همین کائنات. نظام آفاقی که قرآنِ عینی است.
و اگر این چنین است، پس این قرآن عینیِ نظام هستی — حالا شانزده هزار عالم را بگیر، هر قدر عدد میخواهی بده؛ دیگر لایتناهی، هر کدامش هم لایتناهی، تو در تو — همهٔ اینها به منزلهٔ بدن حقاند. به منزلهٔ بدن حق. انزل مراتباند.
به حکمی نگاه کن به قضیه، نه طبیعی. الهی نگاه کن. از جهت الهیات فلسفه نگاه کن، نه طبیعیات.
خروج از عادت؛ موت اختیاری و ضریب سرعت قیامت
هر مقدار که ما از این ظاهر منفک شدیم — ظاهری که به آن عادت کردهایم و خو گرفتهایم — و از این خارج شدیم، «خروج از عادت» اصطلاحاً، که حضرت علامه میفرمود، رخ داده است. همان مقدار توانستهایم به غیب عالم شاهد باشیم؛ و آن میزان، سعهٔ وجودی ماست.
توجه کردید چه کدی را به شما دادم؟
شما وقتی از این دنیا فارغ میشوید، به محض آنکه نفس ناطقه اعلام انصراف کامل از بدن بدهد، با همان میزان غیبی که در این نشئه تلاش کردی و شاهد شدی برایش، اول با همان مشهود شروع میکنی. خدا هم رحمش میگیرد دیگر؛ یکدفعه که نباید. درست است که سکرات هست، یا بیهوشی.
اما برای کسی که مطلقاً با غیب در تماس نبوده: بالاخره موت یعنی خروج از عادت؛ یعنی خروج از ظاهر به باطن. خب از ظاهر رفت به باطن. به باطن که رفت، لقاء میخواهد صورت بگیرد. یک تجلی از غیب باید ببیند. چون مطلقاً هیچ غیبی را اینجا درک نکرده و نچشیده و اصلاً غیب برایش مشهود نشده، آنجا کَبّ میکند؛ طاقت آن تجلی را ندارد و فرو میریزد.
بعد، دقت کنید: آن میزان خروج از ظاهر به باطن، یا اصطلاحاً موت اختیاری که در دنیا برایش اتفاق افتاده بود — از عادتها خارج شده بود — همان میزان میشود پایهٔ سرعت سبقتش. دقت کنید چه میگویم. میشود پایه یا ضریب سرعتش در قیامت.
ولی کسی که — حالا همهفهم بگوییم — اینجا با معارف خو گرفته، آنطرف دست دیگران را میگیرد؛ راهبر میشود. نه فقط ارائهٔ الطریق میکند؛ ایصال الی المطلوب هم میکند. اما کسی که از معارف به دور است، با یک سرعت لاکپشتی آنطرف در حرکت خودش مانده؛ چطور دیگران را هم برساند؟
میزانی که اینجا از ظاهر به باطن سفر کردی و بر غیب عالم شاهد شدی و به مقام شهود و شهادت رسیدی، همان مقدار پایه یا ضریب سرعت سیرت در قیامت میشود. لذا یکی به سرعت برق میرود، یکی بالاتر از برق، مثل براق.
براق پیامبر و سرعت معراج
براق پیامبر چه بوده اصلاً؟ آدم تصورش میکند همهٔ عوالم را، حتی بهشت و جهنم را، رفته دیده و آمده، پیامبر با این مرکب.
بعد وقتی برمیگردد، دربارهٔ ردای پیامبر دو روایت داریم. یکی میگوید گیر کرد به آن پارچ و آفتابه، یا هرچه که توش آب بود؛ این شروع کرد آبش ریختن روی زمین. یکی میگوید در خانه را بست که رفت. یک روایت میگوید این کلون در داشت تکان میخورد. وقتی عوالم هستی را پیامبر در معراج دید و برگشت، هنوز کلون در داشت تکان میخورد و هنوز آن آب تمام نشده بود؛ هنوز میریخت.
این چه مرکبی بوده؟ خب این ضریب سرعت حضرت است. پایهٔ سرعت حضرت است. این است که رفته تا انتها؛ تا انتهای ممکن در نشئهٔ طبیعت، در قوس صعود، را رفته.
رأفت پیامبر و سه خصلت تربیت فرزندان
حالا چون رفته، اینقدر کریم است؛ خاندان کرم است؛ اینقدر مهربان است. بلکه خدا مستقیم در قرآن میگوید رؤوف و رحیم منم — صفت مشبّهه: رحیم. بعد به پیامبر میگوید: و بالمؤمنین رؤوف رحیم. این هم مثل خود من، رؤوف و رحیم است به همه.
«إِنَّ ٱللَّهَ بِٱلنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ» (بقره/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند نسبت به مردم رؤوف و مهربان است.
«لَقَدْ جَآءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِٱلْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ» (توبه/۱۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی پیامبری از خودتان به سوی شما آمده است که رنجتان بر او دشوار است، بر هدایت شما حریص است، و به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
حالا یکی، یک دستگیری دارد میکند که همهٔ عوالم را بکشاند سمت خدا. خوشا به سعادت کسی که در این نشئهٔ طبیعت با این آقا آشنا باشد؛ به این آقا قرب پیدا کند؛ به خاندان این آقا؛ و این آقا را دوست داشته باشد.
الان میفهمیم که چرا حدیث داریم:
«أَدِّبُوا أَوْلَادَكُمْ عَلَىٰ ثَلَاثِ خِصَالٍ: حُبِّ نَبِيِّكُمْ، وَحُبِّ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزندانتان را به سه خصلت ادب کنید: دوستی پیامبرتان، دوستی اهل بیت او، و خواندن قرآن.
خود پیامبر فرمودهاند. اول: حبّ نبیّکم. بعد: حبّ اهل بیته. بعد: والقرآن؛ تلاوت القرآن؛ قراءة القرآن.
لقاء؛ تجهیز برای سفری که در پیش است
این لقاء چیز بسیار مهمی است. نمیدانم با چه زبانی بگویم. هی هر شب دارم به یک زبان جدیدتری میگویم.
شما هر مقدار سفری که داری میروی، آشناییات از آن محلی که داری سفر میکنی، آشناییات به آن شهر، به امکانات آن شهر، به آن خانهای که به تو میدهند، اتفاقاتی که آنجا میافتد، آبوهوای آن شهر، مردمش، مسائل آن شهر، دور و نزدیک بودنش — به میزانی که تو آشنایی به اتفاقات آن شهر، همان مقدار خودت را تجهیز میکنی. غیر از این است؟
میگویی آنجا شهر سردی است، لباس گرم ببریم. آنجا شهر گرمی است، لباس مناسب ببریم. شهر دوری است، غذا زیاد ببریم. گران است، توشه جور کنیم. اصلاً نمیشود پیاده رفت؛ باید با وسیله رفت. اصلاً نمیشود با اتوبوس و قطار رفت؛ امکان ندارد؛ باید هوایی رفت. نسبت به فهمت و آگاهیت از آن محلی که میخواهی بروی، تجهیز میکنی خودت را.
آقا، ما قرار است برویم به لقاء الله. تنزّلش میشود لقاء ربّه. دیگر کمتر چیزی که اتفاق میافتد، لقاء رب است:
«فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَـٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که به لقاء پروردگارش امید دارد، باید کار شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد.
عمل صالح دمِ دست است؛ گیر اصلی شرک است
حالا روی شرک یک جلسه باید کار کنیم. خیلی آن مهم است. قبلاً هم عرض کردهام. گیر اصلی ما آنجاست.
عمل صالح تا دلت بخواهد، الحمد لله، دمِ دست ما هست. عمل صالح، التزام عملی به ولایت علی ابن ابیطالب، بحث شد. اما شرک مشکل است. شرک.
وقتی این باز شود، میبینی غالباً همه مشرکیم. غالباً همهٔ ما نمازخوانها تازه مشرکیم. و خطر عظیمی است.
«مُخلَصین» را میگویم، نه «مُخلِص». مُخلَص بالاتر از مُخلِص است. میگوید تازه آنها هم در خطر عظیماند. خطر عظیم آنها چیست؟ شرک. نگاه اشتباه به عالم. نگاه استقلالی.
«إِنَّ الْمُخْلَصِينَ فِي خَطَرٍ عَظِيمٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا مُخلَصان در خطری بزرگاند.
اکثر مذهبیها، نمازخوانها، مسجدیها، هیئتیها، وقتی میگویی در مورد خدا حرف بزن، میگوید خدای زمین، خدای آسمان. خدا یعنی چه؟ یعنی مثل اینکه یک آسمانی هست، یک زمینی هست، یک منی هستم، یک چیزی هست؛ حالا خدا هم باید بگردیم کجا پیدایش کنیم که استیلا دارد بر اینها و به حول و قوهٔ خودش دارد اینها را مدیریت میکند.
خب این که شرک است. تو یک چیزی قائل شدهای بیرون از خدا، به جز خدا، غیر از خدا. این شرک است. مگر میشود چنین چیزی؟
این بحثها بدن آدم را، حتی ظاهر من را، داغ میکنند؛ چه برسد به باطن.
کلام سیدالشهدا: راحل شو، نه مسافر
پارسال اینجا — یادش بخیر — در خصوص آن کلام عجیب سیدالشهدا با هم حرف زدیم. توش بحث لقاء داشت. عجیب است این کلمه. باور کنید همهٔ حسینیهها را باید بلرزاند این فرمایش سیدالشهدا.
خطبهای است که ظاهراً حضرت میخواسته حرکت کند؛ تازه بیاید به سمت کربلا؛ هنوز نرسیده بوده. دو تا شرط میآورد. میگوید میخواهید با من همراه باشید، اولاً میفرماید: فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا. بحث راحل را مطرح میکند حضرت. نمیگوید مسافر بشوید؛ میگوید راحل بشوید.
راحل فرقش با مسافر را قبلاً گفتهایم. راحل یعنی میرود که دیگر برنگردد. میرود قصد رحل اقامت بگزیند؛ مقیم بشود. یعنی قصد توطن کند. برود مثل اینکه وطنم کربلاست؛ دیگر برنمیگردم.
مسافر چیست؟ برنامهریزی میکند برود و برگردد. لذا مرخصیاش را تنظیم میکند؛ به زن و بچهاش میگوید فلان روز برمیگردم؛ اینطور میشود؛ برایتان سوغاتی میآورم. اینها همهاش به فکر برگشتن است. این مسافر است. این به درد امام حسین نمیخورد.
خود آقا در خطبهاش فرموده: فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا. آن هم «مَعَنَا»: به اتفاق ما. یعنی به معیت باید رسیده باشی.
طیب با طیب؛ خبیث با خبیث
نمیشود خبیث و طیب با هم به معیت برسند. میشود؟
«لِيَمِيزَ ٱللَّهُ ٱلْخَبِيثَ مِنَ ٱلطَّيِّبِ» (انفال/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا خدا پلید را از پاک جدا کند.
«وَٱمْتَـٰزُوا۟ ٱلْيَوْمَ أَيُّهَا ٱلْمُجْرِمُونَ» (یس/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و امروز جدا شوید، ای گناهکاران.
«ٱلْخَبِيثَـٰتُ لِلْخَبِيثِينَ وَٱلْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَـٰتِ ۖ وَٱلطَّيِّبَـٰتُ لِلطَّيِّبِينَ وَٱلطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَـٰتِ» (نور/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پلیدان برای پلیداناند و پلیدان برای پلیدان؛ و پاکان برای پاکاناند و پاکان برای پاکان.
اینها در قرآن است. طیب با طیب معیت پیدا میکند؛ خبیث با خبیث معیت. نمیشود آدم نفسش خبیث باشد با امام حسین معیت پیدا کند. اصلاً نمیشود. باید طیب باشد.
«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان به آن دست نسایند.
که به لقاء میخواهد برسد. ما هنوز اول بحثیم. وقت منبر گذشته، اما تازه تو جان بحثیم. میخواستم با همان کلمه پیش برویم. عجیب است این جمله.
خواهش میکنم بروید روی خودتان، با همین علمی که دارید — مثل من، شاید خیلی علمتان کم باشد؛ عیبی ندارد — با همان بروید روی این جمله کار کنید. کلمهکلمهاش باور کنید سردرد میآورد. من شدهام که به شما میگویم.
من کان فینا باذلاً مهجته
اباعبدالله میفرمود:
«مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ وَمُوَطِّنًا عَلَىٰ لِقَائِنَا نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در میان ما جان خویش را نثار میکند و نفس خود را بر لقای ما وطن میدهد، پس با ما کوچ کند.
اللهاکبر. کلمه را ببین. «مَنْ کَانَ فِینَا». نمیگوید «فی سبیلنا». «فینا». اصلاً وحدت وجودی است این دیگر.
آن هم چه؟ باذلاً. بذل، بخشش. باذل کسی است که آماده شده که بذل کند. چه را؟ مهجته. اللهاکبر.
«الذین بذلوا مهجهم دونک». این کجاست که من گفتم؟ همین تکهای که الان خواندم: سر را میگذاری به سجده، در سجدهٔ زیارت عاشورا میگویی:
«ٱللَّهُمَّ لَكَ ٱلْحَمْدُ حَمْدَ ٱلشَّاكِرِينَ لَكَ عَلَىٰ مُصَابِهِمْ. ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَىٰ عَظِيمِ رَزِيَّتِي. ٱللَّهُمَّ ٱرْزُقْنِي شَفَاعَةَ ٱلْحُسَيْنِ يَوْمَ ٱلْوُرُودِ وَثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ ٱلْحُسَيْنِ وَأَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ ٱلَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ ٱلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ ٱلسَّلَامُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، تو را سپاس، سپاس سپاسگزاران، بر مصیبت آنان. ستایش خدا را بر بزرگی این رزیّت من. خدایا، شفاعت حسین را در روز ورود روزیام کن، و قدم صدق را نزد خودت برایم استوار دار، با حسین و یاران حسین؛ آنان که خون دل خویش را در برابر حسین علیهالسلام نثار کردند.
من بروم معیت پیدا کنم با کسانی که به اتفاق حسیناند. آنها کیاناند؟ الذین بذلوا مهجهم.
مهجه به آن آخرین قطره خونی میگویند که در قلب باقی مانده. به این میگویند مهجه. یعنی چه؟ تا اینجا را داشته باش: یعنی تمام داراییاش را برای حسین بذل کرده. آن هم نه در حقیقت در راه حسین، بلکه «فینا». امام حسین میگوید فینا. اللهاکبر.
حالا چون پارسال این را باز کردیم برایتان، دیگر بقیهاش را نگویم. خیلی عجیب است؛ واقعاً لرزه به تن میاندازد.
و مُوَطِّنًا: قصد توطن کرده. ببینید: و موطناً علی لقائنا، یا بلقائنا نفسه. لقائنا، رفقا، لقائنا نفسه. فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا.
میخواهی به لقاء حسین برسی؟ حالا این جمله را بروید توی خانهتان خلوت کنید با خودتان؛ بشمارید ببینید چند تا شرط توش آقا گذاشته. چه خبر؟ ظاهراً دو تا شرط است. ظاهراً دو تا شرط است. اما بروید چند تا شرط از توش بیرون میآید. خودتان بروید بشمارید. دیگر نیندازید گردن من.
عجب، که به غیر از این دو شرط نمیشود راحل شد در کربلا. هر کس شهید شد، راحل شد نه مسافر. فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا.
ضحّاک مشرقی و اسبِ روز مبادا
از آن هزار، دو هزار، چهار هزار — هر عددی که دادهاند، کاری نداریم به عددش — که همراه ارباب از مدینه و مکه راه افتادند آمدند، عدهایشان تو راه جدا شدند؛ عدهای تو مسیر، یا تو ورودی کربلا؛ بعضیشان روزهای بین ورودیِ روز دوم تا شب عاشورا؛ بعضی روز عاشورا؛ یک نفر حتی غروب عاشورا، عصر عاشورا، ول کرده رفته. ضحّاک. ضحّاک مشرقی. اللهاکبر.
دید آقا دارد کشته میشود؛ همه کشته شدهاند. گفت: آقا من شرمندهام؛ من فکر میکردم پیروزی در کار است و اینها؛ و مثل اینکه نه، شما قطعاً قرار است کشته بشوید و خبری نیست؛ با اجازهتان ما مرخص شویم.
خاک بر سرت کنند. من شاید دارم به خودم میگویم خاک بر سرت کنند. چرا؟ حالا گوش بده.
آقا فرمود: باشد، برو. آقا به اباالفضلش هم گفته برو؛ دیگر این که سهله. تازه به عهدی هم نداده اباعبدالله. ملائکه آمدند، گفت بروید. اجنّه آمدند، بروید. چرا آن چهار هزار ملک تو کربلا گریاناند؟ اجازه نداده آقا.
فکر کردی الکی هر کسی میتواند بیاید سر سفرهٔ امام حسین؟ اجازه باید داشته باشی. اینطوری نیست. اجازه دادهاند تکویناً آمدهای. حالا میخواهی دست آقا را نبوسی؟
گفت: آقا... آقا فرمود: بفرما، این راه؛ از اینور بروی. اللهاکبر از کرم این آقا. از اینور اگر بروی آنجا نگهبان است، میزنندت. اینور برو؛ لای این شکاف این دو تا کوه را بگیر. کسی آنجا نگهبان نیست. برو جانت را نجات بده زودتر. برو تا نیایند طرف من.
بعد آقا فرمود: صبر کن؛ یکی از این اسبهای من هم با خودت بردار ببر. گفت: نه، نیازی نیست آقا؛ من پشت خیمهها به یک درختی، برای روز مبادا، برای چنین روزی، اسب خودم را آنجا بستهام.
وای بر من! وای بر من! این مباداها. برای روز مبادا، گوشهٔ دلم چه چیزهایی پنهان کردهام که یک روزی مرا از ارباب جدا میکند. این تعلقها.
همهٔ اینهایی که جدا شدند، هیچکدامشان قصد رحل، راحل بودن، نکرده بودند. نرفته بودند که برنگردند. رفته بودند که برگردند. مسافر بودند. اما آنهایی که هفتادودوتایی که ماندند جان دادند، قصد کردند راحل باشند نه مسافر؛ نه ظاهر به معنای مسافر.
کربلا کسی میرود باید برود دیگر برنگردد؛ به این قصد برود.
السلام علی ساکنه؛ قصد توطن در کربلا
آقا، چرا همه پس برمیگردیم؟ میروی آنجا میگویی: آقا ظاهراً شما میخواهی من برگردم. من آمدهام بمانم؛ اما شما مثل اینکه میخواهی من برگردم. یک مأموریت بده بروم انجام بدهم. یک مأموریت انجام بدهم دوباره برگردم پیش شما. نه برگردم به شهرم. من آمدهام که رحل اقامت بزنم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَىٰ سَاكِنِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر ساکن آن.
دقت کنید: ساکنهٔ کربلا. این خودش خیلی توش حرف است. اسکان پیدا کرده آقا؛ اصلاً سکنی گزیده. سکونت دارد. مسکنش است. لذا تسکین تو هم به کربلاست.
آقا من آمدهام کربلا دیگر برنگردم. حالا مجبورم برگردم؛ ظاهراً شما... چه مأموریتی دارم؟ بفرمایید آقا. من بروم تهران مأموریتم را انجام بدهم، برگردم محضر شما. اصلاً جای من اینجاست. ساکن اینجاام من.
به این میگویند فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا. که چون قرار است لقاء صورت بگیرد. تو این جمله دیدید کلمهٔ لقاء را؟ الان توجه کردید بحثمان لقاء این شبها دیگر؟ دیدید؟ عجیب است. من اصلاً خودم توجه نداشتم که بحثی که ما پارسال اینجا داشتیم یک تیکهاش این بود؛ توش لقاء هم مطرح بوده. ما الان بحثمان امسال، امسالمان لقاء است.
یک بار دیگر میگویم: و موطناً، آن وسطش، و موطناً: قصد توطن میکند. یا حالا اطمینان؛ با اطمینان کامل میآید. کسی قصد توطن میکند که مطمئن است دیگر از آنجا میخواهد وطن بگیرد. بلقائنا، یا علی لقائنا نفسه. عجب! نفسش را تازه. اللهاکبر. آقا من چه بگویم از این کلام سیدالشهدا.
لقاءنا نفسه؛ مراتب نفس حسینی
این بچههایی که دو سه سال است پای درس معارفی زهرا نشستهاند، الان دیگر باید بفهمند یعنی چه نفسه. نفس مراتب دارد. انزل مراتبش بدن است. شامخترین مراحلش سرّ و سرّ سرّ است.
یعنی قوهٔ خیالت حسینی باشد. قوهٔ وهمت حسینی باشد. عقلت حسینی باشد. قلبت حسینی باشد. روحت حسینی باشد. سرّت حسینی باشد. سرّ سرّت حسینی باشد. بدنت حسینی باشد. ظاهر و باطن عیناً بشود حسین. عجب! این میشود لقاء.
لقاء اضطراری؛ جلال سیدالشهدا در جهنم
حالا نکو. نمیخواهی باشد، به زور میآورندت به لقاء امام حسین. به زور به لقاء امام حسین بردن میشود چه؟
دیشب گفتیم یا پریشب. جلال سیدالشهدا کجا تجلی کرده؟ تو جهنم. به زور میبرندت لقاء امام حسین تو جهنم.
اصلاً خبری جز چیز دیگری تو این عالم نیست جز حسین. خبری دیگری نیست جز مهدی فاطمه. خبری جز علی و زهرا و پیامبر نیست. خبری جز قرآن تو عالم نیست.
اگر در خانه کس است، یک حرف بس است. گفتم الف؛ گفت اگر؛ گفتم هیچ. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.