ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 003

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قرآن؛ مأدبه و ادبستان الهی

اما در خصوص قرآن، حدیثی هست که یادم هست یک جلسه یا دو جلسه درباره‌اش بحث کرده‌ایم. حالا نمی‌دانم آن جلسه برای دوستان ضبط شده مانده یا نه. حدیثی شریف و نبوی است که هم در مجمع البیان آمده، هم در غرر و درر سید شریف مرتضی معروف به علم‌الهدی، و هم حضرت علامه حسن‌زاده در رسالهٔ لقاءالله‌شان آورده‌اند. ابتدایش را عرض می‌کنم.

حدیث نبوی می‌فرماید قرآن مأدبة الله است. البته به یک معنا مأدبه؛ چون هر دو روایتش آمده: جایی می‌فرماید «مأدبة» که از ادب می‌آید، یعنی ادبستان؛ جایی می‌فرماید «مأدوبة» که سفرهٔ طعام است یا خود طعام. اصل حدیث این است:

«إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَةُ اللَّهِ فَتَعَلَّمُوا مِنْ مَأْدُبَتِهِ مَا اسْتَطَعْتُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی این قرآن سفرهٔ پذیرایی خداست؛ پس از سفرهٔ او چندان که می‌توانید بیاموزید.

اگر «مأدوبة» بگیریم، سفرهٔ طعام است یا خود طعام؛ اگر «مأدبة» بگیریم، ادبستان است. بعد می‌فرماید «فَتَعَلَّمُوا»: پس تعلیم بگیرید این قرآن را؛ این مأدوبه یا مأدبه را ـ حالا یا ادبستان یا همین طعام را ـ «مَا اسْتَطَعْتُمْ»: تا آنجا که استطاعت دارید.

تا اینجا در مجمع البیان آمده؛ بقیه‌اش در رسالهٔ لقاءالله است. حالا من بقیه‌اش را ادامه نمی‌دهم، چون بحث‌مان چیز دیگری است.

در هر حال، مرحوم سید مرتضی می‌فرماید اگر این را مأدوبه بگیریم، طعام الهی قرآن است؛ نه آن طعامی که داخل دیگ دارد پخته می‌شود، یا وسایلش کنار گذاشته شده تا بپزند و آماده کنند و به تو وعده بدهند. نه. همین الان آماده است؛ سر سفره بفرمایید تناول کنید. به این می‌گویند مأدوبه. یعنی نسبت به اشتهای تو و میل قلبی‌ات، قرآن برایت طعام دارد؛ اطعام دارد. بسم الله.

اگر تو از قرآن کم می‌خوری، کم تناول می‌کنی، کم می‌آشامی، به قرآن چه؟ «إِنَّهُ لَـ» لام تأکید است. قرآن در سورهٔ واقعه چه می‌گوید؟

«إِنَّهُۥ لَقُرْءَانٌۭ كَرِيمٌۭ ۝ فِى كِتَٰبٍۢ مَّكْنُونٍۢ ۝ لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۷–۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی که آن قرآنی است ارجمند، در کتابی نهفته؛ جز پاک‌شدگان به آن دست نمی‌سایند.

کریم است؛ سفرهٔ کریم باز است. البته «فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»: نمی‌شود بدون طهارت، درس و درک پیدا کرد. برای همه که نیست. برای همه هست، اما بعضی از طعامش مال خواص است، مال خاص‌الخاص. بعضی از آیات قرآن مخصوص اولیای خاص است، مخصوص انبیا. ولی برای همه هست؛ برای همه.


حسرت قیامت و «جنب الله»

اما در خصوص حسرت: آیه‌ای از قرآن هست که مردم در محشر فریاد می‌زنند:

«يَٰحَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِى جَنۢبِ ٱللَّهِ» (زمر/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دریغا بر آنچه در کنار خدا کوتاهی کردم.

وای؛ فریاد حسرت سر می‌دهند بر آن تفریطی که کرده‌اند: «مَا فَرَّطْتُ». تفریط یعنی کم‌کاری؛ کم‌کاری پیرامون چه؟ جنب الله.

جنب الله را مرحوم شیخ صدوق علیه‌الرحمه در کتاب کمال‌الدین و تمام‌النعمه حدیث می‌آورد ذیل این آیه، و می‌فرماید جنب الله امام هر زمانی است. پس اگر کسی برای امام زمانش دچار کم‌کاری بشود، کم وقت بگذارد، کم برای آقا فرصت بگذارد، قیامت فریاد می‌زند: «يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ». دیگر آنجا فایده ندارد. اینجا گریه کنی، نازت را می‌خرند و آرامَت می‌کنند؛ آنجا گریه کنی، به صورتت می‌زنند. این‌طور نیست.


بازگشت به آیهٔ پایانی سورهٔ کهف

اما برویم سراغ بحث لقاء الله. بحثی را دیشب پیرامون آیهٔ آخر سورهٔ کهف کردیم؛ رسیدیم به اوج بحث و رها شد.

«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری هستم مانند شما؛ به من وحی می‌شود که خدای شما خدایی یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش هیچ کس را شریک نسازد.

حضرت استاد علامه حسن‌زاده به این آیه ما را متوجه کرده‌اند در رساله‌شان؛ عرض کردیم این آیه ساعت کوکی اهل ایمان است: آیهٔ آخر سورهٔ کهف.

گفتیم آن «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ»: آن ضمیرهای «رَبِّهِ» را اگر دو جور می‌توانی به آن «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو» بزنی، یعنی آن کسی که امید دارد لقاء خدا را. اگر کسی لقاء پروردگار خودش را ـ خودش را، پروردگار خودش را ـ حالا یک شب باید بحث کنیم چه فرقی است میان پروردگار من و پروردگار دیگران. یادتان باشد؛ یک وقت بحث از من درمی‌رود و فراموش‌مان می‌شود. بحث مهمی است؛ با همدیگر این فرق را باید بگوییم.

یا اینکه ضمیر را برگردانیم. البته ادبیات عرب می‌گوید برگردان به نزدیک‌ترین مرجع؛ نزدیک‌ترین فاعل. این ضمیر «رَبِّهِ» را اگر نزدیک‌ترین بگیریم، می‌شود همان «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو»: یعنی خودت که امید لقاء خدا را داری، دو تا شرط دارد.

یکی عمل صالح، که توضیح دادیم چیست؛ کنه و باطنش ولایت مولا بود و التزام عملی به دستورات مولا، آن اوامر و نواهی. دو: مطلقاً شرک در وجود انسان نباشد. این‌ها باید بحث شود. آن‌وقت رب خودت را می‌بینی.

گفتیم می‌شود بحث را بالا بکشیم؛ تعالی بدهیم؛ بگوییم این ضمیر را برگردان به خود پیغمبر. ضمیر «رَبِّهِ» را. یعنی اگر کسی امید دارد لقاء رب پیغمبر را؛ اگر کسی بخواهد به لقاء پیغمبر برسد، باز شرطش همین است؛ فرق نمی‌کند. منتها وقتی رب خودت را می‌بینی، این رب مضاف است. وقتی رب پیغمبر را می‌بینی، رب مطلق است؛ و آن تعالی داده به بحث دعوت خودش:

«ٱدْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ» (نحل/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راه پروردگارت دعوت کن.

پیغمبر؛ پروردگار خودت. راه هم باز بوده؛ ما مسدودش کرده‌ایم با گناه و معصیت.

خب، تا اینجای بحث را رفته بودیم. برای عزیزانی که شاید تازه به بحث پیوسته باشند، مختصری از مقدمه را عرض کردیم.


حقیقت لقاء در المیزان؛ سقوط حجاب

در کتاب المیزان، پیرامون حقیقت لقاء خدا، مرحوم علامه طباطبایی علیه‌الرحمه چنین می‌فرماید. این عین کلام حضرت علامه است؛ برایتان می‌خوانم:

بندگان خدا در شرایطی قرار می‌گیرند که حجابی میان آن‌ها و پروردگارشان نیست. کی؟ قیامت. زیرا وقتی بعد از مرگ، نسبت به آن صعود رتبه‌ای که قرار می‌گیری: یا برزخ است؛ یا اگر نه، آن‌قدر تو از نقص به کمال رفته‌ای که هیچ نقصی در وجودت نیست که بخواهی بروی برزخ و سیر تکاملی پیش بگیری، یک‌راست می‌روی به قیامت. یا نه؛ بعضی‌ها اصلاً قیامت‌شان می‌شود عین آخرت؛ یک‌راست می‌روند آخر کار. چون قیامت و آخرت هم با هم فرق می‌کنند. حالا در هر جا.

می‌فرماید هر جا این پرده کنار می‌رود، میان کی این حجاب‌ها می‌افتد؟ میان بنده و خدایش. رفیق، قرار است حجاب، پرده میان من و تو، میان من و خدای‌مان بیفتد. این را توجه کنید. دیگر حجاب می‌افتد.

«يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (طارق/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازها آزموده و آشکار شود.

الله اکبر. عجب آیه‌ای است.

ببینید عزیزان: ما الان داریم ذیل اسم الظاهر خدا نفس می‌کشیم. اسم الظاهر حضرت حق تجلی کرده الان. کسی از باطن دیگری خبر ندارد؛ مگر اهداً از اولیاءالله، استثنائاً، به حکمت الهی، اطلاع یابد. اما به محض اینکه موت رخ داد ـ حالا موت را مطلق بگیریم؛ می‌تواند موت اختیاری باشد که شاید شبی درباره‌اش حرف زدیم، و می‌تواند موت همان اضطراری و اجباری باشد که قرار است همهٔ ما این سفر را برویم ـ آن موقع چه اتفاقی می‌افتد؟

آنجا قرار است این پرده بیفتد و ما رب خودمان را ملاقات کنیم. این پرده بیفتد؛ این حجاب بیفتد. همان را که علامه اینجا فرموده، دارم توضیح می‌دهم. همان است که پارسال یک منبر درباره‌اش با هم رفتیم: آنجا قرار است ما ذیل اسم الباطن خدا نفس بکشیم. یعنی اسم الباطن خدا ظهور می‌کند.

«يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ»: باطن‌ها آشکار می‌شود؛ نه باطن. مگر ما یک باطن بیش نداریم؟ نخیر. هر که این حرف را زده، بیخود کرده. اگر این بود، می‌گفت روزی که باطن آشکار می‌شود؛ سریره آشکار می‌شود؛ نه سرائر که جمع بسته. بله، می‌شود این جمع را به کثرات زد: همهٔ آدم‌ها. اما نه؛ به قرینهٔ آیات دیگر و روایات می‌گوییم نخیر: لایه به لایهٔ وجودت آشکار می‌شود. باطن آشکار می‌شود. ظهور می‌کند باطن.

خودم به شخصه، هر وقت با کسی بحث اعتقادی‌ام بالا می‌گیرد و دارد به مجادله می‌کشد، آخرش خودم را راحت می‌کنم، او را هم راحت می‌کنم. می‌گویم آقا سخت نگیر. چند صبح دیگر هر دو قرار است بمیریم. تمام می‌شود. پرده می‌افتد. ظاهرِ آنجا، آن چیزی که ظاهر است، باطن‌هاست.

البته در این دقت کنید؛ در خود این خیلی لطیفه است. آخر آیه می‌فرماید: «وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا». این بحث شرک را باید کلاً ریشه‌کن کرد.


«هو الأول والآخر والظاهر والباطن»

حالا اینجا یک پرانتز باز کنیم. مگر در آیهٔ سه سورهٔ حدید نمی‌گوید:

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیز داناست.

حالا برای سهولت فهم، خدا به ما اجازه بدهد این را باز کنیم. می‌گوییم: هو الأول، و هو الآخر، و هو الظاهر، و هو الباطن. یعنی همان «هو» که تو می‌گویی:

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ ۝ ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ» (اخلاص/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: او خدای یکتاست. خدای بی‌نیاز و مقصود همگان.

همان هو که اول است، همان هو آخر است. همان هو که ظاهر است، همان هو باطن است. یعنی ظاهر و باطن، هو است. یعنی ظاهر و باطن، الله است و خداست. چیز دیگری نیست. این بحث شب قدر باز شد.


دعای عرفه: تردد در آثار و بُعد مزار

در مبحث «إِلٰهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ» اباعبدالله علیه‌السلام در عرفه ـ آن تکه‌ای که سید ابن طاووس می‌آورد و اکثراً هم نمی‌خوانیمش ـ آنجا بحثش در سه جلسه باز شد. که یعنی چه؟

یعنی خدا؛ این‌طوری بگوییم. ببینید دیگر تنزل بحث است. خدا مرا ببخشید؛ این یعنی خیلی تنزل دادن به بحث. می‌گویی خدای دنیا همان خدای آخرت است. این‌طوری می‌گویی. درست شد؟ یعنی خدای دنیا فرقی با خدای آخرت نمی‌کند. خدای ظاهر، خدای باطن است.

اما حالا بخواهی بروی بالاتر ـ من فعلاً آنجا کاری ندارم، چون نگاه‌های شما یک مقدار مرا می‌ترساند ـ بروی بالاتر می‌گویی اصلاً همان ظاهر همان باطن است؛ درست است؟ پس ظاهر و باطن همان هو است و اصلاً جز هو چیزی نیست. آن بماند. فقط یک ضربه‌ای به مغز ما بخورد؛ یک دفعه دیدی سرت به جایی می‌خورد و جرقه‌ای می‌زند. بگذار جرقه‌ای بخورد؛ حالا فعلاً رهایش کن.

برای ریشه‌کن کردن آن «وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»ی آخر سوره، راهش همین است؛ همین که الان گفتیم. که تو به سر این آیه برسی. دعای عرفهٔ اباعبدالله من و تو را کمک می‌کند به سر همین آیه برسیم. چرا؟ برای اینکه تو امید داری: «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ»؛ می‌خواهی به لقاء برسی. می‌خواهی به لقاء الله برسی. راهی نداری. نمی‌خواهی؟ به زور می‌برندت.

«إِلٰهِي تَرَدُّدِي فِي الْآثَارِ يُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آمدوشد من در آثار، دوریِ دیدار را در پی دارد.

حرکت اجباری به‌سوی خدا و سیر استکمالی برزخ

یک سری کارهای خدا اجبار است. خیلی هم قشنگ. اجبار است. اینکه ما به سمت خدا در حرکتیم اجبار است. درست است؟ اما بد است؟ خب تو می‌خواهی با این اجبار خدا بجنگی؟ بفرمایید؛ با خودت می‌جنگی. چرا؟ هر مقدار توقف در این حرکت بدهی، در برزخ پوستت کنده می‌شود تا این توقفت را جبران کنند. اصطلاحاً به آن می‌گویند سیر استکمالی برزخ. آنجا هم ما توقف نداریم. و آنجا دیگر کار سخت است؛ قبلاً بحثش گذشته.

اگر اینجا شما دو رکعت نماز بخوانید مثلاً هزار منزل می‌روی بالا، آن‌ور باید هزار رکعت نماز بخوانی تا یک منزل رشد کنی. نواقصت خیلی سخت جبران می‌شود. مثل بچه‌ای که سقط شده؛ چقدر سخت است تا آخر عمرش فلج باشد؛ چقدر این دنیا زجر می‌کشد. اگر ما ناقص برویم آن دنیا، در سیر برزخی‌مان پوست‌مان کنده می‌شود تا برزخ ما تمام شود.

اما اگر کسی ناقص نرود، همین‌جا بمیرد، می‌شود موت اختیاری:

«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

همین‌جا شرک را ریشه‌کن کند. اینجا اثر تعالیم عرفا و بزرگان ما در حکمت متعالیه مشخص می‌شود: مثل ملاصدراها، مثل شیخ‌الرئیس‌ها، مثل حاجی سبزواری‌ها، مثل محقق طوسی‌ها، مثل حضرت امام عزیزمان، مثل حضرت علامه طباطبایی عزیز، مثل جانم به فدایش، فدای اسمش، استاد علامه حسن‌زاده‌ها. تأثیر تعلیم این‌ها این است که ما را ناب، ناب، ناب می‌کنند. این شرک‌ها را می‌ریزند که تو آنجا اصلاً برزخ نداشته باشی. یک‌باره بروی.

و چرا می‌گویند شهید را وقتی خواباندند تو قبر، یک آن است؛ تمام. می‌بیند قیامت به پا شد؛ آخرت اصلاً رسید. البته نه هر شهیدی را. حواس‌مان باشد. آنجا هم ذو مراتب است. چرا؟ چون ناقص نرفته، فلج نرفته، سقط نشده. نواقصش را همین دنیا برطرف کرده.

بدترین ناقصی که پدر درمی‌آورد در برزخ، و لقاء ما را به دشواری می‌کشاند، به چالش می‌کشاند، سختش می‌کند، و باید از لقاء و دیدار رب خودت آنجا آغاز کنی: حالا فاصلهٔ رب تو با رب پیغمبر چقدر است ـ و گفتیم وعده دادیم یک شب درباره‌اش صحبت باید بکنیم ـ چقدر باید پدرمان دربیاید تا برویم برسیم به لقاء رب پیغمبر؟ همین شرک است؛ همین شرک.

چون قرار است لقاء خدا صورت بگیرد، می‌گوید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًۭا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو با رنج و تلاش به‌سوی پروردگارت روانه‌ای و او را دیدار خواهی کرد.

آخ، قربون آن دستِ یداللهیت بروم. تو صورت من دیدی بعضی موقع‌ها عضو بدنت خواب می‌رود؟ چه کار می‌کنی بیدارت می‌کند؟ هی می‌زنی به آن. خب می‌زند؛ خدا می‌داند خوابت رفته، می‌زندت. مگر تو یکی از شؤون خود حضرت حق نیستی؟ همهٔ عوالم هستی ظهور و بروز خود حضرت حق نیست مگر؟

تو دعای عرفه می‌گویی:

«مَتَىٰ غِبْتَ حَتَّىٰ تَحْتَاجَ إِلَىٰ دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتَىٰ بَعُدْتَ حَتَّىٰ تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ؟»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کی غایب بوده‌ای تا به دلیلی نیاز باشد که بر تو دلالت کند؟ و کی دور بوده‌ای تا آثار همان‌هایی باشند که به تو برسانند؟

تو کی غایبی؟ تو کی دوری؟ اصلاً من کیم که بخواهم مظهر تو باشم؟ من عین ظهور توام. اصلاً همه‌چیز ظهور تو است. چیزی جز تو نیست.

از شب‌های قدر این‌ها را با هم می‌گفتیم. عجب شب‌هایی بوده که اجازه داده‌اند این حرف‌ها را بزنیم. تو دهن آدم می‌زدند این حرف‌ها را بزنی. هر وقتی نمی‌شود. توجه کردی؟ باید آنجا رشد کرد.


شرک خفی و ریا

این‌طور نیست که بگویی حالا علامه طباطبایی چه شد؛ ما یکهو لابه‌لای صحبت و کلام... این برکت کلام علامه است ها. ما یک جمله از حضرت علامه طباطبایی در المیزان خواندیم، کشاندمان به کجا؟

حالا شرک خفی داریم، جلی داریم. شما معمولاً بچه‌هیئتی‌ها باید روی شرک خفی کار کنید؛ دیگر جلی که نیستید؛ بت‌پرست که نیستید. اما همین؛ امان از این شرک خفی.

می‌دانید مولای‌مان در خصوص شرک خفی چه گفته که ما از آن غافلیم؟ این احادیث را چرا باید همین‌طور راحت بگوییم و از آن رد شویم؟ باید در دل بحثی به این سنگینی این را بیان کرد. فرمود ریا که خودش در حقیقت مظهر شرک است؛ شرک خفی. ریا مثل یک مورچهٔ سیاه است در دلِ سیاه شب، روی سنگ سیاه. دیده می‌شود؟ مورچهٔ سیاه، دل شب سیاه، سنگ سیاه. اصلاً کی افتاده اینجا؟ این‌قدر ظریف است. پدر ما را درآورده این شرک.

اصلاً اگر موافق باشید، بیایید این هفت جلسه، هفت هشت جلسهٔ بعدی را همین را کار کنیم. چطور است؟ اصلاً همین وجه را اینجا کار کنیم. آقا خیلی دشوار است و قرار است ما برویم برسیم.


بازگشت به المیزان: «الله هو الحق المبین»

حالا برگرد دوباره از اول بخوانم. سند: المیزان. خودم هم نوشته‌ام. بندگان خدا در شرایطی قرار می‌گیرند ـ شما، تو. اصلاً بهتر است این‌طور بگوییم؛ علامه اجازه بدهد من به این رفیق‌ها این‌طور بگویم: تو رفیق، در شرایطی قرار می‌گیری که حجابی میان آن‌ها و پروردگارشان نیست. زیرا طبیعت روز قیامت ظهور و بروز حقایق است. طبیعت روز قیامت ظهور و بروز چیست؟ حقایق است. ظهور و بروز که بحثش را کردیم.

بعد علامه اینجا می‌فرماید: همان‌گونه که در آیهٔ بیست‌وپنج سورهٔ نور آمده، اشاره می‌کند و استناد می‌کند به این آیه:

«وَيَعْلَمُونَ أَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ ٱلْمُبِينُ» (نور/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و می‌دانند که خدا همان حق آشکار است.

و چه؟ «يَعْلَمُونَ». این‌ها خواهند دانست. یک روزی می‌آید که این‌ها می‌فهمند. خواهند دانست که چه؟ می‌دانند که «أَنَّ اللَّهَ» ـ خدا که قرار است به لقایش بروی ـ «هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ»: حق مبین است. این جمله را داشته باش.


آیات آفاقی و انفسی؛ همه‌چیز حق است

مگر در قرآن نمی‌فرماید «هُوَ الَّذِي»... دوباره بحث هو است. پدر ما را درآورده این هوهای قرآن.

«وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ» (انعام/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که آسمان‌ها و زمین را به حق آفرید.

یک تعالی به بحث بده. سند آیهٔ قرآن است. یک آیهٔ دیگر است:

«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی نشانه‌های خود را در آفاق و در جان‌هایشان به آنان می‌نماییم تا برایشان روشن شود که او حق است.

«سَنُرِيهِمْ»: ما خواهیم نشان داد به این‌ها. چه را خدا می‌خواهی به ما نشان بدهی؟ «س» اینجا سینِ سوف است؛ آینده. خواهیم نشان داد چه را؟ «آيَاتِنَا»: نشانه‌هایمان را، آیات‌مان را، در چه؟ «فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ». عجب. هم این نظام افقی، هم در جان‌شان. که چه بشود؟ خدایا می‌خواهی چه را به ما نشان بدهی؟ آیات خودت را در آفاق و جان ما نشان بدهی که چه؟

رفقا، این قرار است اتفاق بیفتد ها. فلانی مُرد. بله خدا رحمتش کند. یک فاتحه، یک نمازش... بیچاره؛ بنشین ببین الان چه پرده‌ای افتاده، چه سیری دارد. توقع دارد بیاید مثلاً در این دنیا دوباره متعلق بشود؛ تعلقاتش، تعلقات خاطرش، دستش را رو کند و بیچاره‌اش کند و بیاید به خواب من و تو و این حرف‌ها. بگذار برود؛ ولش کن.

چرا پسر علامه امینی چهار سال خواب بابایش را ندید؟ خود پسر علامه امینی می‌گوید. چرا؟ سیر دارد می‌کند؛ دارد می‌رود. چه خبر است؟ قرار است چه چیزها را به ما نشان بدهند.

«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّىٰ» تا اینکه چه بشود؟ «يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»: تا آشکار شود برایشان که او حق است. یعنی این آیات افقی و انفسی ـ که یکی‌اش تویی ـ حق است.

یک جا می‌گوید آسمان و زمین به حق است. اینجا تعالی به بحث داده می‌گوید اصلاً خودِ حق است. بعد در این آیه می‌فرماید که «وَيَعْلَمُونَ»: یک روزی خواهند دانست که «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ». آن حقِ آشکار این است. تو هم که حقی. آسمان هم که حق است. به حق هم هست. عجب. چه شد؟ اصلاً همه‌چیز حق است. پس چیزی وجود ندارد جز حق. حق چیست؟ «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ».

یعنی چه؟ یعنی عزیزم تو یک جلوه‌ای از حقی. تو ظهور حقی. مظهر حق را نگیر به این معنا که تو یک چیزی هستی و خدا در تو تجلی کرده. نه؛ این شرک است؛ این هم شرک است. بلکه عین وجود تو عین ظهور حق است. این در دعای عرفه هست که یادش بخیر؛ در اردوی معرفتی همین را با هم بحث کردیم. اصلاً چیزی جز حق نیست و من چون این را نفهمیده‌ام مشرکم.

کجا من الان دارم بحث می‌کنم عزیز دلم؟ تو آخر آیه: «فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا»: ولایت مولا. «وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا». تا این‌ها را نفهمی، مشرکی. تا خودت را چیزی بدانی مستقلاً که خدا دارد تو را اداره می‌کند: خدایی جدا، تو هم خلقی جدا؛ حالا خدا حواسش به تو هست ها، ولت نمی‌کند ها؛ حول و قوهٔ الهی او دارد تو را می‌گرداند ها. این‌ها همه شرک است. آقا این آیاتی که الان خواندیم اصلاً تو ظهور حقی.


تسبیح همه‌چیز؛ حتی گناه با اسماء قهر

بعد اینجا سؤال پیش می‌آید: یعنی شیطان هم ظهور حق است؟ بله. شیطان هم ظهور حق است. چه جوری می‌شود؟

«يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ» (جمعه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است خدا را تسبیح می‌گوید.

همه‌چیز مشغول تسبیح است. گناهکار چه؟ گناه دارد می‌کند، تسبیح می‌گوید. بله. چه دارد می‌گوید؟ می‌گوید یا قهار؛ یعنی ای به شدت شکننده. دارد اسم خدا را می‌خواند. خدا می‌گوید لبیک. با هر اسمی مرا بخوانی، من با همان اسم لبیکت می‌گویم. اصلاً استجابت قطعی است.

تو گناه می‌کنی داری می‌گویی یا قهار. خدا می‌گوید لبیک؛ چنان می‌شکنمت. یا ذو انتقام. خدا می‌گوید لبیک؛ چنان انتقام ازت بگیرم. به اولیای من بد کردی، دهن‌کجی کردی، دل مؤمن شکستی، دزدی کردی، حرام و حلال رعایت نکردی. داری به شدت با پدر و مادرت بحث می‌کنی؛ داد می‌زنی سر پدر و مادر؛ داد می‌زنی سر مؤمن؛ اهانت به عالم، به قرآن، به مسجد. داری می‌گویی یا شدید العقاب. خدا می‌گوید لبیک؛ چنان با شدت عقابت کنم.

عزیزان، همه در مرحلهٔ تسبیح الهی‌اند. همان اسمی که می‌خوانی چیست؟


چرا «ربّه» نه رب پیامبر

بعد جالب است این لقاء رب که قطعی است و به قول علامه همه قرار است به لقاء رب‌شان بروند ـ رب‌شان؛ اینجا دیگر مشخص می‌شود چرا رب‌شان ـ به لقاء رب‌شان می‌روند مطابق با آن اسمی که در دنیا خوانده‌اند و عمل کرده‌اند؛ تسبیح خدا گفته‌اند؛ همان خدا را ملاقات می‌کنند. برای همین می‌گوید «رَبِّهِ»، نه رب پیغمبر. این یک وجهش آشکار شد برای شما. الحمد لله. فکر نمی‌کردم به این صورت به این نتیجهٔ اولی برسیم. ببینید این بحث‌ها چقدر مهم است.

قرار است سفری بروی در برزخ. اصلاً اگر بدانیم چه خبر است، شب و روزمان را می‌گیرد. خدا می‌داند.


خواب پسر علامه امینی و زیارت حسین

حالا علامه امینی، قربونش برویم، چهار سال نیامد به خواب پسرش. آقا شما پدر از دست بدهی، مادر از دست بدهی؛ چقدر دوست داری پدر و مادرت بیایند به خوابت؟ چهار سال پسرش منتظر نشسته. چرا؟ چرا نمی‌آید؟ بابا بگذار برود آن محضر رب بشود؛ پیش مولایش علیه.

بعد چهار سال تمام شد، پسرش می‌گوید خواب بابا را دیدم. گفتم بابا پیدات نیست. گفت ببین پسرم چه مقاماتی، چه درجاتی، چه عظمتی. حالا به قول ما بدبخت‌ها چه باغی، چه بهشتی، چه نهری، چه قصری.

«وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ» (عنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثل‌ها را برای مردم می‌زنیم.

مثل است که بفهمند مردم. باغ چیست؟ قصر چیست؟ حور چیست؟ آن‌قدر من و تو توجه‌مان به دنیاست که قرآن این‌طور مثال زده؛ وگرنه این‌طور نیست. حالا مقامات، درجات.

بابا این‌ها برای چیست؟ این همه به خاطر کتاب الغدیرت است که برای مولا علی نوشتی؟ نخیر پسرم. به خاطر کتابخانه‌ای است که در نجف تأسیس کردی بابا؟ نخیر پسرم. برای چیست؟ بلافاصله فرمود: پسرم این‌ها به خاطر زیارت حسین در کربلاست.

قدر خودتان را بدانید. آن عالم که همه به حالش بزرگان غصه می‌خورند، می‌گوید به خاطر زیارتم از حسین در کربلا. بابا ما که دست‌مان نمی‌رسد که مثلاً کربلا... یک مدت هم که راه بسته بود، چندین سال. آن اوایل که تازه باز شده بود، یکی می‌رفت کربلا، بیا ببین چه خبر می‌شد. اولین کسی که از این هیئت یا زهرا رفت کربلا، یادش بخیر؛ یادم هست غوغا شد تو این هیئت. حالا مثل مشهد عادی شده؛ متأسفانه. دست‌مان نمی‌رسد بابا.

الان شما بگویید. بگویید علامه امینی دست ما الان نمی‌رسد کربلا؛ درست است؟ درست یا نه؟ نمی‌رسد. راه بسته است، گرانی، چه.

علامه به پسرش گفت، فرمود: پسرم هر وقت دلت تنگ شد، برو یک مجلس ذکر روضه پیدا کن، بنشین گریه کن، بسوز؛ همان ثواب زیارت حسین در کربلا را بهت می‌دهم.

چه تاجی به سرم گذاشتی این شب‌ها؛ حالم نیست. مرا هم‌تراز با علامه امینی‌ها داری می‌کنی؛ حالم نیست. بدنم گرم است و حالم نیست. سرد که شد می‌فهمم چه خبر بود. وقتی مردم می‌فهمم آخ، آخ، آخ مجالس حسین چه بود؛ چه اکسیری بود؛ چه کیمیایی بود.

خوش به حال آن‌هایی که خاک خیمهٔ تو را خوردند. آن‌هایی که این پرچم‌ها را به‌پا کردند؛ آفتاب سوزاندشان؛ روضهٔ آفتاب سوزاندنِ صورت رقیه خواندند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.