یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
توحید افعالی در آیهٔ صد و چهار سورهٔ یونس
در آیهٔ صد و چهار سورهٔ یونس علیهالسلام، موضوع توحید افعالی به زیبایی تمام آمده است. پیامبر مأمور میشود که بگوید: ای مردم، اگر در دین من شک دارید — یعنی تردید دارید که این دین حق است؛ همان دینی که نزد خدا اسلام است و سعادت دنیا و آخرت را با هم در نظر گرفته — پس بدانید من آنچه را شما جز خدا میپرستید نمیپرستم.
«قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي شَكٍّ مِّن دِينِي فَلَا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَلَٰكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» (یونس/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو ای مردم، اگر در دین من شک دارید، پس کسانی را که جز خدا میپرستید نمیپرستم؛ بلکه خدایی را میپرستم که جان شما را میگیرد، و فرمان یافتهام که از مؤمنان باشم.
سیاق آیه؛ یقین پیامبر و نفی شک
سیاق آیه چنان است که ناگهان حرف اصلی را بیان میکند. اگر شما شک دارید، من آنچه را جز خدا میپرستید نمیپرستم؛ یعنی سر سوزنی شک ندارم. کار به شما ندارم: شما را دینتان و مرا دینم. یقین کامل دارم و کار خود را میکنم. سپس تصریح میکند: ولیکن أعبد الله؛ خدایی را میپرستم که یَتَوَفّاکُم — شما را میمیراند. و أمرت أن أکون من المؤمنین؛ از سوی حضرت حق امر دارم که از اهل ایمان باشم. یعنی بدانید که به آنچه میگویم ایمان کامل دارم.
بسیار نکتهدار است که پیامبر برای نهادینهکردن توحید افعالی، انگشت بر توفّی جانها به دست حضرت حق میگذارد. در یکی از موضوعاتی که واقعاً همه میتوانند یقین کنند دست خدا در کار است، همین مرگ است.
مرگ؛ از عمرهای هزارساله تا جوانمرگی
قدیمها توفّی — یا همان موت — بیشتر برای پیران بود. کمتر پیش میآمد کسی زیر صد سال بمیرد؛ در امم پیشین عمرها هزارساله بوده است. وقتی قرآن میفرماید حضرت نوح علیهالسلام نهصد و پنجاه سال فقط نبوت کرده، برخی نمیپذیرند و میگویند چه حرفی است؟ اگر تاریخ را بررسی کنند میبینند که پیش از پیامبر عزیز ما عمرها هزارساله بوده است؛ بارها در این باره سخن رفته و مصادیق آمده است.
امروز برعکس است. خدا طول عمر و برکت به اهل ایمان و فرزندان و متعلقینشان بدهد؛ عمرها که زیر صد سال آمده هیچ، جوانمرگی نیز بسیار شده است. کسی باور نمیکند جوانی از دنیا برود و میگویند باید پیر شود؛ در صورتی که چنین نیست و اکنون شدت یافته است. دلایلش را کنار میگذاریم؛ اما گاه کسی به کهولت رسیده و هر نفسش رو به مرگ است و زنده است، و جوانی سر و مو گنده و سرحال، ناگهان بیپیشینهٔ بیماری آنچنانی سکته میکند و میمیرد و میگویند جوان ناکام. آیا نباید یقین کرد که مرگ دست خداست؟
صد قرص و زنده ماندن؛ الله یَتَوَفّی الأنفُس
همین اخیراً، پیش از واقعهٔ دردناک امامزاده یحیی که گردن آن امام جماعت بیچاره را بریدند، آن ملعون پیشتر یک اسیر عقل دیگر بود. وقتی او را گرفتند گفت صد قرص خورده بودم که خودکشی کنم؛ اصلاً در حالت عادی نبوده. صد قرص میخورد و نمیمیرد — و صد قرص بسیار است؛ گاه کسی با ده دانه میمیرد. در اعترافات خودش گفت. چرا؟
«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جانها را به هنگام مرگشان میگیرد، و نیز آن را که در خوابش نمرده است.
عزرائیل و اسرافیل؛ اماته و احیا در مراتب
حضرت عزرائیل سلاماللهعلیه واسطهٔ فیضاند؛ واسطهٔ اماته برای آنکه ما را از نشئهٔ مادون — از رحم طبیعت — به رحم برزخ ببرند. همانطور که در رحم مادر بودیم، حضرت عزرائیل در کار بوده و آنجا ما را اماته کرده؛ حضرت اسرافیل اینجا احیا کرده است. دوباره وقتی میمیریم، در انتهای دنیا حضرت عزرائیل اماته میکند تا در عالم برزخ حضرت اسرافیل — اصطلاحاً میگوییم — بدمد؛ نفخ روح، جان دوباره است؛ تا دو مرتبه در رحم برزخ احیا شویم و برای زندگی برزخی آماده گردیم.
تا انتهای عالم برزخ — که امت مثنتین است و دو بار میمیریم — آنجا دوباره عزرائیل اماته میکند. اگر به شهود و شنود عقلانی برسیم و از عالم مثال به عالم عقول برویم — رتبهای بسیار بالا که هر کسی نمیتواند — و انشاءالله به اصل الحاق و شفاعت عامه برسیم، آنجا حضرت اسرافیل در عالم عقول منتظر است تا احیا کند. دستبهدست میدهند: از هر درجهٔ مادون به درجهٔ مافوق، یک اماته میخواهد و یک احیا. باید اسم حیّ حضرت حق و اماتهٔ او اتفاق بیفتد: یحیی و یمیت و یمیت و یحیی، دائماً. این تجلی حضرت حق است.
کار حضرت عزرائیل و کار حضرت اسرافیل است چون واسطههای فیضاند؛ اما قرآن میگوید الله یتوفی الأنفس حین موتها.
خواب نیز توفّی است
نه فقط وقت موت؛ و الّتی لم تمت فی منامها — حتی کسی که میخوابد نیز الله یتوفی الأنفس. هر گاه پشت میز نشستهاید و پلکها روی هم میرود و به عالم رتبهٔ مثال میروید، الله یتوفی الأنفس؛ همان لحظه خدا نفس را به تمامه استیفا میکند و موت حاصل میشود و به عالم بعدی میروید. منتها توجه نفس به بدن برمیگردد، یا هنوز گوشهٔ چشمی از نفس به این بدن هست که بدن برقرار بماند.
همین موضوع توفّی — مرگ و موت و حیات — از هر حیث که بنگرید، دست خدا در کار است. هیچکس نمیتواند. بارها کسانی خودکشی کردهاند و زنده ماندهاند. بسیاری اکنون حیات دارند و آرزوی مرگ؛ بسیاری لب مرگاند و در حال جانکندن و نزع و احتضار، در حالی که دیگران در عافیت نشستهاند. آنان آرزوی حیات دارند. این کار دست کیست؟ چه کسی میتواند دخالت کند؟ همه دست حضرت حق است. کسی این را باور کند الهی زندگی میکند.
سخن علامه حسنزاده در قبرستان
خدا رحمت کند حضرت استاد علامه حسنزاده علیهالرحمه و الرضوان را. از قبرستان که برمیگشتند، جوانان و پیران و کودکان را جمع کردند و سخنی حکیمانه فرمودند: گمان کنید جای آن مردهاید؛ از خدا نمیخواستید حیات دوباره بدهد؟ بسمالله؛ دوباره به شما حیات داده؛ دارید از قبر به سمت شهر برمیگردید. گمان کنید حیات دوباره گرفتهاید؛ چه میکنید؟ همه چیز دست خداست.
دانیال در چاه بختالنصر
بختالنصر دانیال را در چاه انداخت تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد؛ اما خدا کسانی را مأمور کرد که به او آب و غذا دادند و زنده نگه داشتند.
سعید بن جبیر و حجّاج؛ شیر و ولایت
حجّاج بن یوسف — علیهاللعنة و العذاب الألیم — سعید بن جبیر را میخواست؛ او از اهل ایمان و از محبّان پر و پا قرص امیرالمؤمنین بود. وقتی دست و پا بسته آوردندش، گفت خودم میآیم؛ از قضا و قدر خدا نمیترسم؛ رها کنید، خودم دنبال شما میآیم. رفت. در راه خسته شدند؛ شب بود و به دیر راهبی از مسیحیان رسیدند. هرچه کردند او وارد نشد؛ گفت من مسلمانم و غیرتم اجازه نمیدهد به دیر غریبه درآیم. آنان از ترس حیوانات وحشی داخل شدند و او بیرون ماند؛ نگهبانان سرک میکشیدند که فرار نکند، و او ایستاده عبادت میکرد.
شیری آمد. گفتند کار تمام است؛ سعید را میخورد و ما جواب حجّاج را چه بدهیم؟ حجّاج میخواست غذا بخورد و میگفت یکی از محبّان امیرالمؤمنین را بیاورید جلوی من سر ببرید تا دست و پا بزند و خونش بپاشد و من حال کنم. دیدند شیر پوزه به پای سعید مالید و بوسید. هاج و واج ماندند و گفتند این از اولیای خداست و به پایش ریختند. گفت نه؛ من از اولیای خدا نیستم؛ بنگرید خضوع را: من یکی از نوکران امیرالمؤمنینم؛ عاصی و گناهکارم. همهٔ آنان که آن صحنه را دیدند مسلمان شدند. سپس خودش گفت بروید پی کارتان؛ من به سمت قضا و قدر الهی میروم؛ و باز به سمت حجّاج رفت.
کسی که دم از ولایت امیرالمؤمنین میزند، چگونه در ولایتش محکم ایستاده و توحید افعالی در وجودش چه میکند. انشاءالله خدای منّان این را در وجود ما پیاده کند.
جمعبندی
توحید افعالی در این آیه با محور توفّی جانها تبیین میشود: پرستش خدایی که میمیراند، نه معبودان دروغین. عمر هزارسالهٔ پیشینیان و جوانمرگی امروز، زنده ماندن با صد قرص و مردن با ده دانه، خواب چون مرگ موقت، اماته و احیای عزرائیل و اسرافیل در مراتب، سخن علامه در قبرستان، نجات دانیال، و استقامت سعید بن جبیر در برابر شیر و حجّاج — همه یک حقیقت را نشان میدهند: مرگ و حیات دست حضرت حق است؛ و باور به این، زندگی را الهی میکند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.