ددرس‌گفتارها

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

بسم الله الرحمن الرحیم و به این استعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیاته، سلام علیکم و رحمة الله.

[نفس عمیق] یه بخشی از غزل علامه طباطبایی رو مرتبط با بحث توحید افعالیه بخونم کیف کنید یه‌ذره.

فرمود تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد، از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود.

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه، ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.

من خسی بی‌سر و پایم که به سیل افتادم، او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد.

برد، او برد، من نرفتم.

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم، با برافروخته روئی که قرار از ما بود.

که قرار از ما بود.

می‌گه که هرچی بود-- اصلاً کی قرار از ما بود؟

هرچی بود از تو بود.

این یعنی توحید چی؟

افعالی.

الان این شعر ظاهراً به زبان شعره اما یک دنیا معنا توش خوابیده.

[نفس عمیق] همون آیه قرآن «ما شاء الله لا قوة إلا بالله» رو یا دعاش در دستور العمل ادعیه «لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم» رو شعر کرده الان.

[نفس عمیق] کی دیگه ما می‌خوایم به این‌ها برسیم؟

بعد وزن‌کشی که صورت می‌گیره، ما می‌خوایم وقت موت یا حارف همدان «من یمت» یعنی هرکس که بمیرد «یرنی» منو می‌بینه.

کی فرموده؟

حضرت بصی، امیرالمؤمنین، علی علیه الصلاة والسلام.

هرکی بمیره منو می‌بینه.

بعد شما می‌خوای با همه توحید به یک باره یا به عبارتی با روح توحید به یک باره مواجه بشی، وقت مرگ.

من تا حالا چندین وجه از این «فبصرک الیوم حدید» وقت موت رو گفتم.

این هم یه وجهش.

چرا چشم تیز می‌شه؟

«فکشفنا عنک غطاءک» وقتی اون پرده رو ما ور می‌داریم وقت موت چرا چشم تیز می‌شه؟

یه وجهش اینه.

تو مواجه می‌شی با همه توحید.

یک دم، یه عمر دم زدیم از مولامون علی، عشق و محبتش تو وجودمون بوده اما به تمامه درکش نکردیم که وقت موت من ضعیفِ ناچیزِ بی‌چیزه، هیچ می‌خوام یه دفعه مواجه بشم با همه چی، با کل.

آدم نباید سنگ کوب کنه؟

یه معنای ص-- اون سکرات همینه دیگه.

خب ما باید الان کار کنیم رو خودمون یا نه؟

تمرین کنیم یا نه؟

این شعر، همین خوندن این شعر و توجه بهش ما آدمو راه میندازه.

گفتن اون ذکر، اون ذکر ما شاء الله هفت مرتبه بعد از دو رکعت نماز که عرض کردیم فرمایش‌های امام صادق سلام الله علیه، حضرت علامه حسن زاده.

آخه ما اینجا گفتیم که به یک باره اون اخلاق خبیثه فرو می‌ریزه.

یکی گفت مگه می‌شه؟

ولی سرش در اونه که علامه فرمود با توجه کامل اینو بگی.

اصلاً چی داری میگی؟

تو سجده چی داری میگی؟

هفت بار چی میگی؟

ما شاء الله یعنی چی؟

یعنی هرچی خدا بخواد تموم شد.

اصلاً غیر از این نمی‌شه.

هرچه خدا خواست همان می‌شود.

هرچه خودم خواست نه آن می‌شود.

شما وقتی که بحث نظامی‌گری و این‌ها که به-- خیلی هم حق هست و درست هست و این‌ها می‌شه من بسیجی امام خمینی‌ام.

امام فرمود: «خدایا قیامت مرا با بسیجیانم محشور فرما.» ببین من لباس بسیج تنمه.

ببین پست من ف-- خب چرا تو اندیشه‌های امام غور نمی‌کنی؟

چرا با نظرات ملا صدرای شیخ الرئیس و ابن عربی آشنا نمی‌شی؟

که امام اندیشمندان شرق و غرب عالم رو دعوت کرد به همین کتاب‌ها و همین سفره‌ها و همین اشخاص و افراد.

ما به گوشمون نخوره؟

چه بسیجی.

بعد تو همین زندگی روزمره‌ش تجسم و تبلور توحید افعالی رو شما می‌بینی.

داستان خونه‌دار شدن حضرت امام رو قطعاً شنیدید.

خیلی جالبه که تو یخچال غازی اونجا یه خونه‌ای داشت، مستاجر بود امام.

یه خونه بزرگی هم بود اما مستاجر بود.

داستانش مختصر و مفید عرض کنم خدمتتون به این شکله که صاحبخونه میاد الان بسیاری از ما مستاجریم.

تا اسم صاحبخونه میاد تن و بدن امثال من که توحید افعالی خبری تو زندگیمون نیست به لرزه می‌افته.

اما صاحبخونه اومد بالا سر حضرت امام، اونم اون دوران قحطی و بی‌پولی و گرفتاری و این‌ها.

اومد گفت آقا یه هفته بهت مهلت میدم یا خالی کن یا خونه رو بخر.

حضرت امام به دست خالی مستاجر گفت حالا تا توکل بر خدا.

گفتیم از آثار توحید افعالی چی می‌شه؟

اعتماد کامل به خدا، توکل بر خدا.

اینا مجسمه همینن دیگه.

ما پشت سرشون راه می‌افتیم.

تا ببینیم چی می‌شه.

توکل بر خدا.

یه هفته گذشت خبری نشد.

الان شب جمعه رسیده امام یا باید قولنامه کنه یا خالی کنه.

یه شبه.

همون شب، همون شب جمعه که رسید یه جماعتی اومدن به نمایندگی از کاروان‌هایی که داشتن می‌رفتن کربلا.

اون موقع جمع می‌شدن همه با هم می‌رفتن خطرات بود چند ماه تو راه بودن همه دار و ندار و اموالشونو جمع کرده بودن آوردن پیش امام امانت بذارن.

گفتن ما به دولت و بانک و اینا اعتماد نداریم پیش شما باشه ما بریم برگردیم.

امام خیلی زرنگ زیرک، الامام الکایت فرمود من امانت نمی‌تونم بپذیرم.

اونا اصرار کردن، گفت آقا من نمی‌تونم امانت بپذیرم.

بعد انقدر اصرار کردن حضرت، حضرت امام فرمودن خب اگرش قرض به من میدید و مهلت میدید اینو به شما برگردونم باشه من حرفی ندارم.

حالا که انقدر اصرار دارید اینو به من قرض بدید.

اونا هم قبول کردن قرض بدن به امام.

همون شبی که قرار بود خونه رو قولنامه کنه، جالبه که نوشتن این پول تو زندگی حضرت امام هست که این پول عینا اندازه قیمت اون خونه بود.

همون شب صاحب خونه تشریف آوردن که ببینن چی شده؟

قولنامه و حالا خریدن.

خونه رو از امام خریدن بدون هیچ دغدغه ای درس و بحثشون رو ادامه میدادن.

اون شب در حین درس خونه رو خریدن.

حالا ما می‌زنیم به بغل دستیمون.

وا این چی میگه حاجی؟

افسانه میگه چی؟

خلاصه هیچی تموم شد.

یه هفته بعد دوباره اون سرکرده‌های کاروان‌ها اومدن گفت حضرت امام فرمود شما قرار بود چند ماه بعد بیاید، یه هفته‌ای برگشتید.

گفتن تو مرز مشکلاتی پیش اومد ما برگشتیم.

لطفا بفرمایین قرض ما رو بدید.

[خنده].

حضرت امام علیه رحمة چیکار باید می‌کردن؟

ما باشیم چی کار می‌کنیم؟

سنکوپ می‌کنیم.

به ه-همه کس رو می‌اندازیم جز خدا.

حضرت امام فرمودن که خب شما اینو به من قرض دادید.

باید یه مهلتی بدید که اینو به شما برگردونم.

گفتن یه هفته به شما مهلت میدیم، یه هفته.

خلاصه حضرت امام بازم فرمود توکل به خدا تا ببینیم چی میشه.

رفت تو درس و بحث.

پسرش می‌فرمود که همینطوری درسشو ادامه داد.

اصلاً انگار نه انگار باید یه هفته بعد یه همچین پولی رو برگردونه.

به هیچ کس هم رو نزد.

پسرش قاسم احمدی فرمود.

روز پنج شنبه صبح یهو برادر ایشون روحش شاد، فضلت الله پسندیده اومد دید هی-- امام دید این چرا هی داره عذرخواهی می‌کنه ببخشید و اینا.

چی شده؟

چرا من باید تو رو ببخشم؟

گفت من بدون اجازه شما یکی از املاک پدریمونو فروختم.

اینم سهم الارث شما.

دقیقا همون اندازه پولی بود که [خنده] اینا امانت گذاشته بودن و ایشون خونه رو خریده بود.

باشه.

و همون روزم عصری اونا اومدن پولو تقدیم کرد بهشون رفتن.

پسر ایشون جالب اینه میگه چه قبل از اون، چه وسطش، چه بعدش هیچ تغییر حالتی در امام دیده نشد.

ما باشیم بر افروخته میشیم، می‌ریزیم به هم.

حاجی آقا یه ذکر بگو.

آی رفیقم پول داری قرض بدی؟

وای بیچاره شدم.

این چیه به نظر شما؟

توحید افعالی.

واقعا اگر کسی قرآنی زندگی کنه، اینا افسانه نیست.

بغل دست ما بودن و هستن و دارن دیده میشن.

اگر کسی قرآنی زندگی کنه هیچ مشکلی براش پیش نمیاد.

"و من یتق الله" این قاعده قرآنه دیگه.

ما آخوندا که از تو آستینمون در نیاوردیم که.

"و من یتق الله يجعل له مخرجا".

هرکس تقوای الهی پیش کنه خدا براش یه محل خروجی قرار میده.

یعنی تو بن بست نمی‌مونه.

مثل حضرت یوسف به سمت درهای بسته فرار کرد دیگه.

اما درها براش باز شد.

"و لیرزق من حيث لا يحتسب".

از جایی که اصلاً گمان نمی‌کنه براش رزق می‌رسه.

"و من یتوکل".

جالبه "و من یتوکل".

خروجی توحید افعالیه.

"و من یتوکل على الله".

هرکس اعتماد کامل به خدا کنه "فهو حسب".

خدا بسشه.

"ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا".

همه تقدیرات، مقدرات، قضا، قدر همه دست خداست.

ای کاش این چیزی که من دارم، دارم طوطیای زبونم همینطوری دارم میگم اینو باور کنم و بچشم و بهش برسم.

ببینمش تو زندگی خودم صرفا علم فکری نباشه.

والحمد لله رب العالمين.

صلوات بفرستید.

اللهم صل على محمد و آله