ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آياته.

سلام علیکم و رحمة الله.[صدای سرفه].

در روایت هجدهم باب چهارم کتاب الموت بودیم.

چنانچه خاطر شریفتون باشه انتهای روایت امام مجتبی صلوات الله علیه، به اون شخصی که اومد پرید وسط صحبتشون با اون ماجن دوست و صدیق حضرت فرمودن علت اینکه شما کراهت دارید مرگ رو دوست ندارید مرگ رو اینه که دنیا رو آباد کردید آخرت رو خراب کردید.

عبارتش این بود دیگه که انکم اخربتم آخرتکم آخرتتون رو خراب کردید و عمرتم دنیاکم دنیاتونو آباد کردید.

فأنتم تكرهون نقلة من العمران إلى الخراب.

به همین جهت شما کراهت دارید که منتقل بشید از جایی که آباده به جایی که خرابه.

این اینجا نکات زیادی پیش میاد که حالا انشاالله به ترتیب عرض میکنیم.

اولین بحث اینجا خود موضوع نقله.

می فرماید ان نقلة من العمران إلى الخراب.

همونطور که پیغمبر عز عالم فرمودن انما تنتقلون من دارٍ إلى دار.

یعنی منحصرًا قطعًا شما منتقل میشید.

تنتقلون، تنتقلون.

منتقل میشید، منتقلتون میکنن از داری به دار دیگه.

پس یه انتقاله.

موت انتقاله.

اینو اگه آدم بفهمه خیلی خوبه.

حالا لحظه انتقال چگونه است؟

اینجا دو تا بحث پیش میاد که این لحظه انتقال وقتیه که بدن کارکرد خودشو از دست میده و در حقیقت بدن دیگه بنیه شو از دست میده، به ضعف میرسه و نفس منتقل میشه، ربط به بدن داره یا به خود نفس ربط داره؟

یعنی نفس به چنان قوت و باروری میرسه که نفس فارغ میشه از بدن و خارج میشه و میره.

اینجا بحث‌ها پیش میاد دیگه.

بالاخره اینجا باید این سؤال جواب داده بشه که اینجا که حضرت می فرمایند شما دنیاتونو آباد کردید، اونورو خراب کردید.

به چی؟

این آبادی به چیه؟

آبادی به بدنه؟

آبا-- یا آبادی به خارجه؟

یعنی به خارج از خود شخصه.

مثلا به خونه و مسکن و مرکب و کار و دنیاست.

به کدومه؟

کدومو آباد کردی؟

چی آباد شده اینجا و چی خراب شده؟

[مکث] نمیدونم متوجه سؤال میشید یا نه.

اونور خراب مگه میشه اصلاً؟

مگه آخرت خراب شدنیه؟

اینکه حضرت می فرماید اونورو خراب کردید، اینجا رو آباد کردید.

حالا اینجا رو آباد کردید خودش باز بحث هست که کجا رو آباد کردیم؟

دنیا، دنیا یعنی پیرامون رو آباد کردیم یا بدنمون رو؟

یعنی صرفاً به بدنمون رسیدیم یا پیرامونو؟

یعنی اگر کسی ماشین و خونه و پول و سکه و کار خوب و اینها رو نداشته باشه فقط بدن داره آقا مفلسه.

این هم دنیاشو آباد کرده یا نکرده؟

یعنی ور-- به بدنش فقط رسیدگی کرده ولی مفلسه.

هیچی تو دنیا نداره.

اینم دنیاشو آباد کرده و اصلاً به فکر آخرتش هم نبوده.

فقط به بدنش رسیده.

یعنی چیزی اضافه نکرده.

خونه رو خونه، سکه رو سکه.

این خودش یه نکته‌ست.

دو اینکه حالا که میخواد مفارقت کنه بره اصلاً بگیر یا به بدنش رسیده یا به خارج.

یعنی امکاناتشو زیاد کرده.

م-مطلقاً میگیم به دنیا رسیدگی کرده به دنیاش.

خب اونورو خراب کردن مگه اونور خراب شدنیه؟

درست بود.

جان؟

یه چیزی بوده درست بوده که خرابش کرده.

مگه، مگه ما می‌تونیم اونورو خراب کنیم؟

مگه ما تس-- می‌تونیم قدرت تصرف در ملکوت داریم که ملکوت رو خراب کنیم؟

[سرفه] یعنی ملکوت می‌تونه تحت تصرف مشرکین و منافقین و کفار قرار بگیره؟

یه آدم نادون می‌تونه دست ببره در عمارת ملکوت؟

اینو-- اینجا باید متوجه بشه منظور از این منطوق چیه؟

اینا خیلی مهمه نکات.

یعنی زیر این لوای این لفظ منظور از این منطوق چیه؟

امام چی-- داره چی میفرماید؟

برای اینکه اینو قشنگ متوجه بشیم من کمک میگیرم از کتاب شریف مشاهد العلویه که معروفه به شرح کبیر.

شرح کبیر بر شواهد ربوبیه مرحوم ملاصدرا روحش شاد.

یه بخشیش در خصوص در سبب و ضرورت موت می فرماید.

عنوانش چیه؟

اگه خواستید کتابو مراجعه کنید در سبب و ضرورت موت سبب موت چیه؟

ضرورتش چیه؟

جلد یک.

می‌تونید اونجا ببینید.

ولی تقریباً دو صفحه و نیمه.

من تا اونجا که فرصت اقتضا کنه می‌خونم.

بعد حالا توضیحی در مورد سوال ایجاد شد بعد از جلسه انشاالله در خدمتتون.

ایشون می‌فرماید موجودات ممکنه بر حسب احتمال عقلی یا مورد ابداع حق و از عالم امراند و یا کائن و مخلوق جسمانی‌اند.

این موج-موجودات ممکنه دار طبیعت، دار امکان، امکانی.

یا حق اینا رو ابداع کرده که مربوط به عالم امر میشن.

مثل خود نفس که وجود ملکوتی داره.

یا کائن و مخلوق جسمانی‌اند مثل بدن.

مثل نشأت خود نشأت طبیعت، ماده.

از این دو حالت خارج نیست.

و به عبارت دیگر یا تمام‌اند یا ناقص‌اند.

اگر ملکوتی باشن اه-- اگه ابداع مستقیم خود حضرت حق باشن مثل "و نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي" اینها تام‌اند، تمام‌اند.

اما اگر کائن و مخلوق جسمانی باشن مربوط به نشأت طبیعت باشن اینا ناقص‌اند.

و موجود ابداعی و امری ناگزیر با بقای فاعل و علت غایی باقی مانده و موجود کائن یا ناقص گرفتار فساد خواهد شد.

و سبب تام آن امری‌ست که حرکت و زمان در آن داخل بوده و هر حرکتی هم ناگزیر از انقضا می‌باشد.

می‌فرماید اون موجود تام، اون که امریه، اون که ابداع حقه، اون که ملکوتیه، اون که قطعاً اسمش رو خودشه دیگه.

که س-- می‌فرماید که تامه اصلاً.

یک امری‌ست که حرکت‌بردار نیست، زمان‌بردار نیست.

زمان نمی‌خوره به ملکوت.

زمان، حرکت قبلاً هم عرض کردیم مخصوص نشأت طبیعته، مربوط ماده‌ست.

خب اون حیکه هیچی.

اما جسم چی؟

جسم مادیه دیگه.

این جسم چون حرکت توشه، زمان توشه، توش داخله می‌فرماید که هر حرکتی هم ناگزیر از انقضا می‌باشد.

بالاخره از یه جا حرکت شروع میشه یه جا پایان پیدا می‌کنه دیگه.

پس منقضی میشه.

یه جا انقضا داره.

خب این تا اینجا.

زیرا سبب آن منقضی می‌شود.

تا اینجا مشخصه دیگه.

پس هر کائنی، کائن چی بود؟

اونکه جسمانیه، مادیه، دنیویه، طبیعیه، ملکوتی نیست.

هر کائنی جسمیه، جسد داره، عِشر داره.

هر کائنی ملا صدرا می‌فرماید به ذات فاسد شدنی‌ست.

چرا فاسد شدنی‌ست؟

چون منقضی میشه دیگه.

زمان بر داره.

حرکت از یه جا شروع میشه، یه جا تموم میشه.

و بدون تردید ابدان حیوانات، حالا اینجا خودمون رو هم حیوان می‌گیریم، حیوان ناطق.

بدن‌های حیوانات از امور کائن و متجدد بوده.

یعنی مربوط به عالم طبیعته، مادیه، از کائناته.

متجدد چیه؟

یعنی دو مرتبه [صدای محیط] طورش عوض میشه؟

بله دیگه.

الان ش-الان شما- بچه بودن، جوان شدن- بله.

پیر شدن.

اینا- بله.

طورهای مختلف بله.

فقط خلقکم اطوار.

اصلاً شما الان می‌تونی شیر مادر بخوری؟

ضرر داره برات.

بچه چی؟

می‌تونه شلوکباب بخوره؟

خفه میشه.

چرا؟

چون طورش عوض شده.

به این شکله.

حالا بعد اینجا می‌فرماید که بناچار به علت فساد آن در معرض موت واقع خواهند شد.

داره ضرورت موت رو میگه.

چون فاسد میشه پس موت هست، قاعدتاً هست، قطعاً هست.

ولی موجودات کدوما؟

اونایی که کائنی‌اند، جسمانی‌اند، حیوانی‌اند، اون ابدان.

ولی موجودات تامه و کامل باقی مانده و در عین حال نوع آنها منحصر در شخص می‌باشد.

منحصرند در این شخص.

یعنی شما نفس متع-متعلق به خود حضرت عالیه.

نفس انسانی متعلق به نوع انسانیه.

نفوذ حیوانی متعلق به نفوذ حیوانییه.

نفوذ نباتی هم متعلق به نفوذ نباتیه.

و اما از موجودات ناقص موجودی دیگر تکوین یافته و اسبابی آماده برای پدید آمدن موجوداتی دیگرند.

و اگر دوامی برای آنها فرض شود دیگر مصداق ناقص نبوده و بلکه تمام و کامل‌اند چون دمام و-- دوام برای اونها داره.

یعنی روح، نفس.

داره همون بحث جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء رو میگه که از دل این جسم، این کائن، این جسمانی، این بدن nefsi متولد میشه که اون مولد، اون در حقیقت مولود، اون nefsi که متولد شد دیگه اون باقیه.

اما خود جسمی که در حقیقت نفس از دل اون تکون یافته، اون جسم باقی نیست.

چون از جنس طبیعته، کائنه، جسمانیه، ناقصه.

و این خلاف فرض ما خواهد بود و لذا موت طبیعی به علت اینکه قوای حیوانی و نفوس همواره از مرا-- مرتبه‌ای به مرتبه دیگر متوجه و منتقل گردیده و در علم الهیات مبین و ثابت شد که برای حرکات و افعال طبیعی غایت و نهایتی است که راجع به فاعل آن بوده و غایت عرضی نیز از توابع غایت حقیقی می‌باشد مانند تولد فرزند از اطفاء شهوت و حصول موالید برای قوای فلکی و منافعی بر غایت عرضی مرت-مترتب است که دو نمونه از آنها گفته، گفته آمد و در نهایت آنگاه که نفس آدمی از قوه به فعل می‌رسد، این فعلیت یا در سعادت عقلی و ملکی است و یا در شقاوت شیطانی و درنده خویی و بهیمیت.

فرمود که حالا نفس، نفس آدمی وقتی از قوه به فعل میرسه فعلیتش از اون منه و استعداد که خارج میشه میره به فعلیت.

یا این فعلیت یا در سعادت عقلی و ملکیه یعنی ارتقای وجودی پیدا میکنه یا در شقاوت شیطانی و درنده خویی و بهیمیت.

یعنی میشه مثلی از حیوانیت.

بلکه بلهم ازل هم در قرآن داریم.

کل انعام داریم بلهم ازل از اون پست‌تر شده هم داریم که عقل رو زیر پا گذاشته که با موت او از این نشئه به نشئه دیگر منتقل می‌گردد.

و چون نفس از بدن جدا شد موت بر آن عارض می‌شود.

این یه معنای موت.

گوش دادین؟

چون نفس از بدن جدا شد موت بر آن عارض می‌شود.

و البته این مرگ هم غیر از و البته [نفس عمیق] اینجا رو نکته خیلی خوبی رو اشاره کرده.

می‌فرماید و البته این مرگ هم غیر از مرگ اتفاقی است.

مانند اصابت گلوله به تن یا سر و یا غرق شدن در دریا و امثالهم.

یعنی میگه آقا اون موتی که ناگهانیه، مرگ مفاجات.

هنوز نفس ارتقای وجودی پیدا نکرده به یک حادثه‌ای یه دفعه قطع میشه ارتباطش با بدن.

اون رو نمیگیم.

ما داریم میگیم نفس به جایی میرسه که چنان ارتقای وجودی پیدا میکنه که دیگه نیاز به بدن نداره.

حالا اینجا سؤال پیش میاد که بدن جزو نفس، نفسه یا نفس جزو بدنه؟

یعنی نفس بدن داره یا بدن نفس داره؟

یه سؤاله.

شما می‌فرمایید که نفس به درجه‌ای می‌رسه که دیگه نیاز به بدن نداره.

خب.

بله؟

بله.

همین فرمودید.

خب.

خب پس بدن جزو نفس- آفرین.

احسنت به شما.

این دقت نظر شماست.

هرکسی این دقت رو نداره که.

حالا بریم جلوتر خود ملا صدرای میگه اینو.

می‌فرماید.

حالا فعلاً اینجا توجه داشته باشیم که می‌فرمود اون اصابت لحظه‌ای گلوله که به یک باره قطع میشه رابطه نفس و بدن رو ما اونو نمیگیم.

میگه اصلاً سیر طبیعی موت به صورت طبیعی به این شکله که نفس به یه مرحله‌ای میرسه که دیگه نیاز به بدن نداره.

به این میگن موت.

داره اینطوری تعریف میکنه.

که بعد میزنه به آیه «کل نفس ذائقه الموت» و معنی آن مفارقت فطری نفوس و خروج آن از قوه به فعل و آن هم بر اثر دخول در نشئه دوام است.

و در صورت که سعید باشند همانند فرشتگان مسرورند و اگر شقی در شمار آیند در آتش بعد الهی یعنی دوری از حضرت حق سوخته و نظیر اشرار و شیاطین به سر می‌برند.

و سرانجام جمیع امم و ملت‌ها و اقوام انسانی از هر نژاد و دین و مذهب در میقات یوم معلوم یعنی عالم آخرت جمع آمده و در آنجا خبیث از طیب و صالح از فاسد و مؤمن از کافر و مشرک و عالم و عارف از جاهل و احمق شناخته گردیده و باطن و سیرت و سرائر همگان آشکارا می‌شود.

یوم تبلى السرائر.

میگه اونجا کاملاً مشهوده.

چون چی رو اونجا می‌بینی؟

اونجا ظهور نفس رو می‌بینی.

اینجا نفس متولد شده از بدنه.

ابتدا.

بعد دیگه نفس به جهت تعلقش به بدن میشه مادر یا پدر بدنه.

بدن رو هم ارتقا میده با خودش میاره بالا.

اینجا مشخص نمیشه خیلی.

یعنی هرکسی نمی‌فهمه این آقا جاهله، این آقا عارفه.

چون اینجا تحت اسم الاول و تحت اسم الظاهر خدا داره کار می‌کنه.

وقتی رفتی اونور اسم الآخر و اسم الباطن ظهور می‌کنن.

اونجا کاملاً دیگه احمق و جاهل جسارتاً از عارف و عالم کاملاً تمیز داده میشن، مشخصن آقا.

چون از بدن فارغ شدن.

و مفهوم ادنی mundo آخرة مبین شده و حکمت نهفته در موت و سبب و ضرورت آن به منصه ظهور می‌رسد و به خوبی معلوم می‌گردد که موت رحمتی از خداوند بر بندگان اوست و به همین ملاحظه اولیاء الله همواره مرگ خود را از حضرت او آرزو و تمنا کرده همون «فتمنوا الموت ان کنتم صادقین».

و با توجه بدین که از قوه و نقص به فعل و کمال رسیده و سهم مقدر خود را از دنیا وصول کرده‌اند، عرصه و میدان آن را برای دیگران و آیندگان خالی نموده.

و در چنین حالتی‌ست که موت عین حکمت و رحمت الهی بوده و مصداق کریمه «ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون» واقع می‌شود خیلی عالی گفته، خیلی.

یعنی ملاصدرا اینجا می‌فرماید به جهت اینکه نفس اون، حرکتش رو، اون ارتقای وجودیش رو از مخض به کمال طی کرده، به جایی می‌رسه که دیگه اصلاً حکمت، حکمت محض موته.

موندنش اینا اصلاً دیگه اینجا اقتضا نداره.

در گی-- یعنی گرفتار بدن و نه-- این جسم و جسد بودنش حکمتی درش نیست.

چون به اون حد از رشد و ارتقا رسیده.

لذا میره.

الان تا اینجا یه چیزی ما الان ادامه داره می‌خونیم.

لحظه اول مرگ همونه؟

بله دیگه.

بله همینه.

حالا اینجا داره چی رو می‌فرمود ملاصدرا؟

می‌فرمود که اون-- ما چرا اینو گفتیم اصلاً؟

گفتیم آقا این خرابی به چیه؟

یا احیا به چیه؟

به نفسه.

اینجا داره ملاصدرا می‌فرماید اگه نفسش رو ارتقا داد، یعنی نفس رو احیا کرد، آباد کرد با کمک بدن، این نفس به صورت طبیعی چون ارتقای وجودی پیدا کرده دیگه به جایی می‌رسه که نیاز به بدن دیگه نداره.

میشه موت.

یکپارچه حکمت میشه اصلاً موت.

چون از این نشئه می‌خواد بره به اون نشئه.

تو-- تا اینجا این بدن نیاز بود که نفس رو کمک کنه.

اما ا-از اون لحظه که دیگه ارتقای وجودی پیدا کرد می‌خواد بره به عالم ملکوت دیگه نیاز به بدن نداره که.

خب اینجا شما بفرمایید ببینم نفوسی که ارتقا پیدا کردن بهشون میگیم چی؟

نفوس آباد.

بخوایم جمعش کنیم با اون روایت، با اون روایت هجدهم.

و اگر nefsi ارتقا پیدا نکرد در بند شهوات و صوئیت و بهیمیت و امثالهم که بحثش شد بود، در بند همین دنیا بود، این ارتقای وجود پیدا نکرد میشه چی؟

خراب کرده.

در حقیقت نفسش رو خراب کرده.

برگردم به اون روایت.

می‌فرماید که "إنكم أخرbtم آخرتكم وأمرتكم دنياكم".

منظور اینه شما نفستون رو خراب کردید، دنیاتونو آباد کردید.

حالا کاری نداریم این دنیا به بدن می‌خوره یا به پیرامون بدن.

در هر حال به توجهتون به بدن و تعلقاتش بود.

به کیف بدن بود.

چگونه‌ست که سر سفره که می‌شینی مکیف میشی، کیف می‌کنی از خوردن غذا.

ولی سر سفره‌ی عبادت و بندگی و نماز و ذکر که می‌شینی مکیف نمی‌شی، کیف نمی‌کنی، لذت نمی‌بری.

از همین جا، از همین نشونه‌ها میشه تشخیص داد که ما چه-- کجای کاریم، چی‌کاره‌ایم.

خب ادامه‌شم بخونم؟

باری نفس حاصل بدن طبیعی‌ست و نه به عقیده‌ی عامیان.

اینجا که آقای وحدتی عزیز شما اونجا گفتید اینجا داره نتیجه‌شو می‌گیره.

و نه به عقیده‌ی عامیان بدن حامل نفس و بالاخره نفس موجب تحصل و تکوین جسمی باشد و نه قوت غذا و طلوع در آسمان و منزل اعلا و بهشت خوشبختان نیز با این جثه‌ی کثیف و بنیه‌ی تاریک مادی امکان‌پذیر نبوده.

اص-- پس باید بر اساس حکمت متعالیه باید موت حاصل بشه.

باید این نفس از بدن جدا بشه.

اینجا الان فرمود که پس اصلاً این خیلی شیرین فرموده ها.

فرموده که بالاخره نفس موجب تحصل و تکویم-- تکوین جسمی باشد.

نفسه که بدن رو غذا میده، نه قوت غذا.

ما فکر می‌کنیم که این غذا داره نه-- بدن رو قوت میده.

غذائه نیست، نفس داره غذا میده اما به وسیله‌ی غذا.

نفس داره بدن رو قوت می‌بخشه.

نفس داره بدن رو بالا می‌کشه.

درسته؟

اما علت مؤدش میشه غذا، میشه آب و نان.

اما اگر نفس کسی قوی شد به جایی می‌رسه که اصلاً دیگه نیاز به آب و نان نداره‌ها.

مثل حضرت موسی که چهل روز هیچی نخورد.

نیاز به خواب نداره‌ها.

خب چنین کسی برای چی بمونه تو بدن؟

یک وقت هست اقتضای حق اینه که دست دیگران رو بگیره مثل امام عصر.

ایشون آنفاً آن باید از این بدن فارغ بشه.

دیگه نیازی به این بدن نداره.

درسته؟

اما اقتضای حکمت الهی بر این تحقق گرفته، تعلق گرفته که بماند دست خلق الله رو بگیره جهت هدایت.

اما نه، اگر خودش فقط مسئول خودشه این شخص دیگه نفسش به ارتقای لازم رسید.

بعد بدن رو هم کی غذا می‌داد؟

کی بنیه‌ی بدن رو تامین می‌کرد؟

نفس.

حالا که دیگه نیاز به بدن نداره برای چی دوباره بهش بنیه بده؟

چرا غذا بهش بده؟

ولش می‌کنه میره.

این میشه خارج شدن نفس از بدن یا به عبارتی رها کردن جزئی از شعون خودش که بدنه برای رسیدن به ملکوت.

[سخنگوی 1] بله دیگه.

به خدا کعبه رستگار شدن.

یعنی به اونجا رسیدن که دیگه ب-- اونا اصلاً "فَتَمَنَّ نَبَأَ الْمَوْتِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ" دیگه.

صادقین کیان؟

"کُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ".

تو قرآن میگه باش همراه صادقین.

در تفاسیر روایی فرمودن این مع امیرالمؤمنینه و اولاده و السعدین.

اون، اونجا که مولا داره می‌بینه از زندان تن داره آزاد میشه این سعادته.

اصلاً دیگه نیاز به بدن نداره مولا.

نداشت اصلاً.

به خ-- به جهت من و شما موند.

حالا خدا بهش اذن داد که دیگه از این نشئه فارغ بشه.

اونا از خداشونه مثل ما نیستن که کراهت بدونن، موت رو بدشون بیاد.

خب با این ج-- جثه کثیف و بنیه تاریک مادی که نمیشه بری اونور.

و تحقق آن با بدنی نوری و از جنس آن دیار یعنی مجردات است، مجردات است.

یعنی اون بدنی رو می‌طلبه که ملکوتی باشه.

میشه همون بدن برزخی، بدن مثالی.

چنانکه طلوع در جنت مقربان و کاملان ص-صبر عقلی و مثل و موصول نوری میسر نخواهد بود مگر به رهایی از قید اجرام و ابعاد مادی و انقطاع از عالم امثال و اشباح برزخی.

چنانچه اگر بخوای از برزخ هم پل بزنی بری به عالم عقول، عالم جبروت نمیشه با بدن مثالی.

نه با-- نمیشه با اون صقل و صقالت بدن مثالی رفت.

اون رو هم باید بذاری و بری.

داره میزنه به چی؟

و امت مثلتن.

آخر عالم برزخ یا عالم مثال هم موتی گذاشتن بدن مثالی تو بذاری و بری.

در عالم عقول نمیشه با اون بدن رفت.

اونجا بدن نوری و مطابق اون صور عقلی می‌خواد.

و به هر وجه مراد از ذکر این امثله این است که داره نتیجه می‌گیره ملاصدرا.

نفس حامل بدن است.

به به!

نفس حامل بدن است نه اینکه بدن حامل نفس.

و به همین مناسبت است که شیخ عطار در معراج روحانی و جسمانی رسول خاتم گوید.

یه دو بیتی میاره من میرک-- می‌گذارم چون وقت گذاشته.

پس مسئله بدنگ-- بدان گونه که این نتیجه‌ش خیلی شیرینه.

اینو با دقت گوش بدید.

مسئله بدان گونه که اطباء و علماى طبیعی گفته‌اند نیست.

زیرا آنان عقیده دارند که موت طبیعی همان انتهاء، انتهاء قوت بدن و نابود شدن حرارت غریزی و ضعف کامل آلات و اعضای بدن می‌باشد.

اونا علت موت رو می‌زنن به چی؟

به ضعف بنیه بدن، به تحلیل رفتن بدن.

و حال اینکه قول حق این است نفس به سبب استقلال، استقلال در وجود و عدم احتیاج به قوای غریزی و نشئه طبیعی به تدریج و کم‌کم از این عالم به سوی نشئه تجرد و دیار آخرت پرگشوده و با تحولات در ذات و ت-- با تحول در ذات از طوری به طور دیگر و اشتداد در جوهر و خروج از قوه به فعل، به فعل از بدن منصرف گردیده و با قطع تعلق از بدن موجب اجل طبیعی می‌شود.

به به، به به!

چقدر قشنگ گفته.

میگه آقا این چه حرف بیخودیه که علمای علم طبیعی میگن علت موت چیه؟

اینه که بدن تحلیل رفت.

بدن دیگه ضعیف شد.

نه، میگه اینطور نیست چون نفس ارتقا پیدا کرد.

علت موت رو میزنه به بدن، ارتقای وجودی بدن.

نه به بدن.

[صدای محیط] ببخشید به نفس.

میگه نفس ارتقا پیدا کرد موت حاصل شد نه اینکه بدن تحلیل رفت.

و لذا همین حالات استکمالی نفس از طفولیت به بلوغ و شباب و از جوانی به کهولت و سپس به پیری و موت همگی حاکی از hul-- حصول نفس از ضعف و قوه به کمال و فعالیت بوده و چون به قوام ذاتی قایی و مطلوب خود رسید از بدن ارتحال کرده، دقت کنید اینجا رو.

چون نفس به قوام ذاتی قایی مطلوب خود رسید از بدن ارتحال کرده و این خروج نفس از بدن موجب هلاکت بدن و خراب شدن خانه تن گردیده و موت طبیعی حادث می‌گردد.

چرا می‌زنیش به بدن؟

چرا میگی حالا بدن دیگه کشش نفس رو نداره می‌میره؟

نه.

نفس به جایی میرسه که دیگه این بدن به دردش نمی‌خوره و قطع علاقه از بدن می‌کند.

این حقیقت موته.

و به سفر، به سفر رجوعی خود به سوی خدا و مبدأ وجود و منتهی و غایت آن می‌پردازد.

و چون این حقیقت مسلم شد و به منشأ توجه جبلی نفس از ملک به ملکوت و سیر الی الله و قرب به حضرت او پی بردیم، آنگاه خواهیم دانست که تناسخ قولی بسیار باطل و مردود و صد درصد غلط است.

پس بحث تناسخ رو رد می‌کنه که میگن ارواح میرن توی جسم دیگه، یه جسم جدید.

تا اینجاشو اسلام قبول داره.

تناسخ از این جهت درسته که این نفس ما، روح ما از این بدن فارغ میشه، منصرف میشه میره در بدن مثالی که خودمون با اعمالمون ساختیمش.

[صدای محیط] اصلاً برعکس قصه.

یعنی نفسه که بدن رو می‌بره بالا.

نه اینکه بدن سبب ارتقای نفس بشه.

اشتباهه این حرف که بگیم دوباره بره توی بدن که ارتقا پیدا کنه.

اصلاً خود بدن رو نفس داره ارتقا میده.

نفس داره تغذیه‌ش می‌کنه.

حالا این چهار جمله آخر رو ببینید.

در خاتمه به طور مختصر باید گفت به هر اندازه که نفس از قوه وجودی و ضعف و نقصان به فعالیت و شدت و کمال رسیده و به تعبیر دیگر از نزول به صعود ارتقا یابد، برعکس سستی و وهم و عجزی در بدن و قوای ظاهری حادث می‌گردد و تا به بدان مقدار از بدن و قوای جوارح و اعضای آن می‌کاهد که با حصول ضعف و سستی و تخریب ارکان بیت بدن موجب مرگ آن گردیده و له رهلت می‌کند.

یعنی این نفس انقدر از این بدن استفاده می‌کنه تا خودش ارتقای وجودی پیدا کنه بره بالا.

اما هی داره از این بدن می‌کاهه.

بدن یک عضویست، یک شأنی‌ست که داره کمک میده.

مؤدّه است.

کمک میده به نفس که نفس به هدفش برسه.

حالا که نفس رسید و به قولی جان این بدن رو کشید دیگه این بدن به چه دردش می‌خوره؟

رهاش می‌کنه و میره.

این میشه فلسفه موت.

حالا اگر کسی از این بدن، روح این بدن رو کشید اما در ارتقای نفسش نبود، این میشه چی؟

خراب کرده چی رو؟

نفسش رو خراب کرده.

اگر به عکس ارتقای وجودی داشت نفسش رو اب-- آباد کرده.

پس اونجا تو این روایت این شصت و-- چند صفحه رو از کتاب شریف شرح کبیر که شرح بر شواهد ربوبیه‌ست یا به عبارتی مشاهد الوهیه اسم اصلیش.

خوندیم بر اینکه بفهمیم اون خرابی آخرت منظور چیه؟

یا آبادانیش و خرابی‌ش.

همش به نفس برمی‌گرده.

نقطه سر خط.

چقدر معرفت نفس مهمه.

شناخت نفس و اسباب و لوازم نفس که یکی از شعون نفس بدنه و رابطه بین نفس و بدن و راه‌های ارتقای وجودی دادن به نفس و فهم قصه موت.

اینا همش در هم تنیده‌ان.

که اگر بعد اینطوری تازه متوجه می‌شیم که پس بهشت و جهنم ما چی‌ان؟

الان بگید.

آیا بهشت یه باغیه که ما رو وارد به اون می‌کنن؟

یا یک چاهیه که ما رو می‌اندازن اون تو؟

جهنم.

الان گفتیم خرابی و آبادانی به چیه؟

به نفسه انسان.

پس بهشت و جهنم خود نفس‌ان.

نفس ارتقا یافته بهشته.

nefsi که برعکس خودش رو مضمحل کرده جهنمه.

پس می‌رسیم به فرمایش حضرت استاد که فرمود خدا بهشتی را به بهشت نمی‌برد.

بهشتی خود بهشت می‌شود.

یعنی نفسش میشه بهشت.

جهنمی رو به جهنم نمی‌برد.

جهنمی خود جهنم می‌شود.

یعنی نفسش میشه جهنمش.

این چندی ما رو تأکید کردیم.

الحمدالله.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان.

والحمد لله رب العالمين.

صلوات بفرستید.

اللهumma صل