یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
روایت هجدهم و دوست امام حسن
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آياته..[صدای سرفه]. در روایت هجدهم باب چهارم کتاب الموت بودیم. چنانچه خاطر شریفتون باشه انتهای روایت امام مجتبی صلوات الله علیک، به آن شخصی که آمد سخن را قطع کردشون با آن ماجن دوست و صدیق حضرت فرمودندد علت اینکه شما کراهت دارید مرگ رو دوست ندارید مرگ رو اینه که دنیا رو آباد کردید آخرت رو خراب کردید. عبارتش این بود دیگر که انکم اخربتم آخرتکم آخرتتون رو خراب کردید و عمرتم دنیاکم دنیای خود را آباد کردید. فأنتم تكرهون نقلة من العمران إلى الخراب. به همین جهت شما کراهت دارید که منتقل بشید از جایی که آباده به جایی که خرابه. این اینجا نکات زیادی پیش میآید که حالا انشاالله به ترتیب گفته میشود. اولین بحث اینجا خود موضوع نقله. میفرماید ان نقلة من العمران إلى الخراب.
همانگونه که پیغمبر عز عالم فرمودندد انما تنتقلون من دارٍ إلى دار. یعنی منحصرًا قطعًا شما منتقل میشید. تنتقلون، تنتقلون. منتقل میشید، منتقلتون میکنندد از داری به دار دیگر. پس یک انتقاله. موت انتقاله. اینو اگر آدم بفهمه بسیار خوبه. حالا لحظه انتقال چگونه است؟ اینجا دو تا بحث پیش میآید که این لحظه انتقال وقتیک که بدن کارکرد خودشو از دست میدهد و در حقیقت بدن دیگر بنیک شو از دست میدهد، به ضعف میرسد و نفس منتقل میشود، ربط به بدن دارد یا به خود نفس ربط دارد؟ یعنی نفس به چنان قوت و باروری میرسد که نفس فارغ میشود از بدن و خارج میشود و میرود. اینجا بحثها پیش میآید دیگر. بالاخره اینجا باید این سؤال جواب داده شود که اینجا که حضرت میفرماینددد شما دنیای خود را آباد کردید، آنورو خراب کردید. به چی؟ این آبادی به چیست؟ آبادی به بدنه؟ یا آبادی به خارجه؟
سخن گفتن و آشکار شدن باطن
یعنی به خارج از خود شخصه. مثلا به خونه و مسکن و مرکب و کار و دنیاست. به کدومه؟ کدومو آباد کردی؟ چی آباد شده اینجا و چی خراب شده؟ [] نمیدانندندم متوجه سؤال میشید یا نه. آنور خراب مگه میشود اصلاً؟ مگه آخرت خراب شدنیک؟ اینکه حضرت میفرماید آنورو خراب کردید، اینجا رو آباد کردید. حالا اینجا رو آباد کردید خودش باز بحث هست که کجا رو آباد کردیم؟ دنیا، دنیا یعنی پیرامون رو آباد کردیم یا بدنمون رو؟ یعنی صرفاً به بدنمون رسیدیم یا پیرامونو؟ یعنی اگر کسی ماشین و خونه و پول و سکه و کار خوب و اینها رو نداشته باشه فقط بدن دارد مفلسه. این هم دنیاشو آباد کرده یا نکرده؟ یعنی به بدنش فقط رسیدگی کرده ولی مفلسه. هیچی تو دنیا ندارد. این نیز دنیاشو آباد کرده و اصلاً به فکر آخرتش هم نبوده. فقط به بدنش رسیده. یعنی چیزی اضافه نکرده. خونه رو خونه، سکه رو سکه. این خودش یک نکته است.
دو اینکه حالا که میخواد مفارقت کنه برود اصلاً بگیر یا به بدنش رسیده یا به خارج. یعنی امکاناتشو زیاد کرده. م-مطلقاً میگیم به دنیا رسیدگی کرده به دنیاش. آنورو خراب انجام دادندد مگه آنور خراب شدنیک؟ درست بود. یک چیزی بوده درست بوده که خرابش کرده. مگه، مگه ما میتوانیم آنورو خراب کنیم؟ مگه ما میتوانیم قدرت تصرف در ملکوت داریم که ملکوت رو خراب کنیم؟ [سرفه] یعنی ملکوت میتواند تحت تصرف مشرکین و منافقین و کفار قرار بگیره؟ یک آدم نادون میتواند دست ببرود در عمارת ملکوت؟ اینجا باید متوجه شود منظور از این منطوق چیست؟ اینها بسیار مهمه نکات. یعنی زیر این لوای این لفظ منظور از این منطوق چیست؟ امام دارد چی میفرماید؟ برای اینکه اینو روشن متوجه شویم من کمک میگیرم از کتاب شریف مشاهد العلویک که معروفه به شرح کبیر. شرح کبیر بر شواهد ربوبیک مرحوم ملاصدرا روحش شاد.
ماجرای بهلول عاقل
یک بخشیش در خصوص در سبب و ضرورت موت میفرماید. عنوانش چیست؟ اگر خواستید کتابو مراجعه کنید در سبب و ضرورت موت سبب موت چیست؟ ضرورتش چیست؟ جلد یک. میتوانید آنجا. ولی تقریباً دو صفحه و نیمه. من تا آنجا که فرصت اقتضا کنه میخونم. بعد حالا توضیحی در مورد سوال ایجاد شد بعد از جلسه انشاالله در خدمتتون. ایشون میفرماید موجودات ممکنه بر حسب احتمال عقلی یا مورد ابداع حق و از عالم امراند و یا کائن و مخلوق جسمانیاند. این موج-موجودات ممکنه دار طبیعت، دار امکان، امکانی. یا حق اینها رو ابداع کرده که مربوط به عالم امر میشوند. مثل خود نفس که وجود ملکوتی دارد. یا کائن و مخلوق جسمانیاند مثل بدن. مثل نشأت خود نشأت طبیعت، ماده. از این دو حالت خارج نیست. و به عبارت دیگر یا تماماند یا ناقصاند.
اگر ملکوتی باشن اگر ابداع مستقیم خود حضرت حق باشن مثل "و نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي" اینها تاماند، تماماند. اما اگر کائن و مخلوق جسمانی باشن مربوط به نشأت طبیعت باشن اینها ناقصاند. و موجود ابداعی و امری ناگزیر با بقای فاعل و علت غایی باقی مانده و موجود کائن یا ناقص گرفتار فساد خواهد شد. و سبب تام آن امریست که حرکت و زمان در آن داخل بوده و هر حرکتی هم ناگزیر از انقضا میباشد. میفرماید آن موجود تام، آن که امریک، آن که ابداع حقه، آن که ملکوتیک، آن که قطعاً اسمش رو خودشه دیگر. که میفرماید که تامه اصلاً. یک امریست که حرکتبردار نیست، زمانبردار نیست. زمان نمیخورد به ملکوت. زمان، حرکت قبلاً هم مخصوص نشأت طبیعته، مربوط ماده است. آن حیکه هیچی. اما جسم چی؟ جسم مادیک دیگر. این جسم چون حرکت توشه، زمان توشه، توش داخله میفرماید که هر حرکتی هم ناگزیر از انقضا میباشد.
گفتوگوی امام حسن با دوست خود
بالاخره از یک جا حرکت شروع میشود یک جا پایان پیدا میکند دیگر. پس منقضی میشود. یک جا انقضا دارد. این تا اینجا. زیرا سبب آن منقضی میشود. تا اینجا مشخصه دیگر. پس هر کائنی، کائن چی بود؟ آنکه جسمانیک، مادیک، دنیویک، طبیعیک، ملکوتی نیست. هر کائنی جسمیک، جسد دارد، عِشر دارد. هر کائنی ملا صدرا میفرماید به ذات فاسد شدنیست. چرا فاسد شدنیست؟ چون منقضی میشود دیگر. زمان بر دارد. حرکت از یک جا شروع میشود، یک جا تموم میشود. و بدون تردید ابدان حیوانات، حالا اینجا خودمون رو هم حیوان میگیریم، حیوان ناطق. بدنهای حیوانات از امور کائن و متجدد بوده. یعنی مربوط به عالم طبیعته، مادیک، از کائناته. متجدد چیست؟ یعنی دو مرتبه [صدای محیط] طورش عوض میشود؟ دیگر. الان ش-الان شما- بچه بودن، جوان شدن-. پیر شدن. اینها-. طورهای مختلف. فقط خلقکم اطوار. اصلاً شما الان میتوانی شیر مادر بخوری؟
ضرر دارد برات. بچه چی؟ میتواند شلوکباب بخوره؟ خفه میشود. چرا؟ چون طورش عوض شده. به این شکله. حالا بعد اینجا میفرماید که بناچار به علت فساد آن در معرض موت واقع خواهند شد. دارد ضرورت موت رو میگوید. چون فاسد میشود پس موت هست، قاعدتاً هست، قطعاً هست. ولی موجودات کدوما؟ آنانیی که کائنیاند، جسمانیاند، حیوانیاند، آن ابدان. ولی موجودات تامه و کامل باقی مانده و در عین حال نوع آنها منحصر در شخص میباشد. منحصرند در این شخص. یعنی شما نفس متع-متعلق به خود حضرت عالیک. نفس انسانی متعلق به نوع انسانیک. نفوذ حیوانی متعلق به نفوذ حیوانییک. نفوذ نباتی هم متعلق به نفوذ نباتیک. و اما از موجودات ناقص موجودی دیگر تکوین یافته و اسبابی آماده برای پدید آمدن موجوداتی دیگرند. و اگر دوامی برای آنها فرض شود دیگر مصداق ناقص نبوده و بلکه تمام و کاملاند چون دمام دوام برای آنان دارد.
آبادانی دنیا و ویرانی آخرت
یعنی روح، نفس. دارد همان بحث جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء رو میگوید که از دل این جسم، این کائن، این جسمانی، این بدن متولد میشود که آن مولد، آن در حقیقت مولود، آن که متولد شد دیگر آن باقیک. اما خود جسمی که در حقیقت نفس از دل آن تکون یافته، آن جسم باقی نیست. چون از جنس طبیعته، کائنه، جسمانیک، ناقصه.
و این خلاف فرض ما خواهد بود و لذا موت طبیعی به علت اینکه قوای حیوانی و نفوس همواره از مرتبهای به مرتبه دیگر متوجه و منتقل گردیده و در علم الهیات مبین و ثابت شد که برای حرکات و افعال طبیعی غایت و نهایتی است که راجع به فاعل آن بوده و غایت عرضی نیز از توابع غایت حقیقی میباشد مانند تولد فرزند از اطفاء شهوت و حصول موالید برای قوای فلکی و منافعی بر غایت عرضی مرت-مترتب است که دو نمونه از آنها گفته، گفته آمد و در نهایت آنگاه که نفس آدمی از قوه به فعل میرسد، این فعلیت یا در سعادت عقلی و ملکی است و یا در شقاوت شیطانی و درنده خویی و بهیمیت. فرمود که حالا نفس، نفس آدمی وقتی از قوه به فعل میرسد فعلیتش از آن منه و استعداد که خارج میشود میرود به فعلیت. یا این فعلیت یا در سعادت عقلی و ملکیک یعنی ارتقای وجودی پیدا میکند یا در شقاوت شیطانی و درنده خویی و بهیمیت.
یقظه در میان سختیها
یعنی میشود مثلی از حیوانیت. بلکه م ازل هم در قرآن داریم. کل انعام داریم م ازل از آن پستتر شده هم داریم که عقل رو زیر پا گذاشته که با موت او از این نشئه به نشئه دیگر منتقل میگردد. و چون نفس از بدن جدا شد موت بر آن عارض میشود. این یک معنای موت. گوش دادین؟ چون نفس از بدن جدا شد موت بر آن عارض میشود. و البته این مرگ هم غیر از و البته [] اینجا رو نکته بسیار خوبی رو اشاره کرده. میفرماید و البته این مرگ هم غیر از مرگ اتفاقی است. مانند اصابت گلوله به تن یا سر و یا غرق شدن در دریا و امثالهم. یعنی میگوید آن موتی که ناگرانیک، مرگ مفاجات. هنوز نفس ارتقای وجودی پیدا نکرده به یک حادثهای ناگران قطع میشود ارتباطش با بدن. آن رو نمیگیم. ما داریم میگیم نفس به جایی میرسد که چنان ارتقای وجودی پیدا میکند که دیگر نیاز به بدن ندارد.
حالا اینجا سؤال پیش میآید که بدن جزو نفس، نفسه یا نفس جزو بدنه؟ یعنی نفس بدن دارد یا بدن نفس دارد؟ یک سؤاله. شما میفرمایید که نفس به درجهای میرسد که دیگر نیاز به بدن ندارد..؟. همین فرمودید.. پس بدن جزو نفس-. ت به شما. این دقت نظر شماست. هرکسی این دقت رو ندارد که. حالا بریم جلوتر خود ملا صدرای میگوید اینو. میفرماید. حالا فعلاً اینجا توجه داشته باشیم که میفرمود آن اصابت لحظهای گلوله که به یک باره قطع میشود رابطه نفس و بدن رو ما آنو نمیگیم. میگوید اصلاً سیر طبیعی موت به صورت طبیعی به این شکله که نفس به یک مرحلهای میرسد که دیگر نیاز به بدن ندارد. به این میگویند موت. دارد اینطوری تعریف میکند. که بعد میزند به آیک «کل نفس ذائقه الموت» و معنی آن مفارقت فطری نفوس و خروج آن از قوه به فعل و آن هم بر اثر دخول در نشئه دوام است.
کشف تام و رویارویی با حقیقت
و در صورت که سعید باشند همانند فرشتگان مسرورند و اگر شقی در شمار آیند در آتش بعد الهی یعنی دوری از حضرت حق سوخته و نظیر اشرار و شیاطین به سر میبرنددددد. و سرانجام جمیع امم و ملتها و اقوام انسانی از هر نژاد و دین و مذهب در میقات یوم معلوم یعنی عالم آخرت جمع آمده و در آنجا یث از طیب و صالح از فاسد و مؤمن از کافر و مشرک و عالم و عارف از جاهل و احمق شناخته گردیده و باطن و سیرت و سرائر همگان آشکارا میشود. یوم تبلى السرائر. میگوید آنجا کاملاً مشهوده. چون چی رو آنجا میبینی؟ آنجا ظهور نفس رو میبینی. اینجا نفس متولد شده از بدنه. ابتدا. بعد دیگر نفس به جهت تعلقش به بدن میشود مادر یا پدر بدنه. بدن رو هم ارتقا میدهد با خودش میآورد بالا. اینجا مشخص نمیشود بسیار. یعنی هرکسی نمیفهمد این جاهله، این عارفه. چون اینجا تحت اسم الاول و تحت اسم الظاهر خدا دارد کار میکند.
وقتی رفتی آنور اسم الآخر و اسم الباطن ظهور میکنندد. آنجا کاملاً دیگر احمق و جاهل جسارتاً از عارف و عالم کاملاً تمیز داده میشوند، مشخصن. چون از بدن فارغ شدن. و مفهوم ادنی آخرة مبین شده و حکمت نهفته در موت و سبب و ضرورت آن به منصه ظهور میرسد و به خوبی معلوم میگردد که موت رحمتی از خدآند بر بندگان اوست و به همین ملاحظه اولیاء الله همواره مرگ خود را از حضرت او آرزو و تمنا کرده همان «فتمنوا الموت ان کنتم صادقین». و با توجه بدین که از قوه و نقص به فعل و کمال رسیده و سهم مقدر خود را از دنیا وصول کردهاند، عرصه و میدانند آن را برای دیگران و آیندگان خالی نموده. و در چنین حالتیست که موت عین حکمت و رحمت الهی بوده و مصداق کریمه «ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیک ترجعون» واقع میشود بسیار عالی گفته، بسیار.
تضرع اولیای خدا
یعنی ملاصدرا اینجا میفرماید به جهت اینکه نفس آن، حرکتش رو، آن ارتقای وجودیش رو از مخض به کمال طی کرده، به جایی میرسد که دیگر اصلاً حکمت، حکمت محض موته. موندنش اینها اصلاً دیگر اینجا اقتضا ندارد. در یعنی گرفتار بدن و این جسم و جسد بودنش حکمتی درش نیست. چون به آن حد از رشد و ارتقا رسیده. لذا میرود. الان تا اینجا یک چیزی ما الان ادامه دارد میخونیم. لحظه اول مرگ همانه؟ دیگر. همینه. حالا اینجا دارد چی رو میفرمود ملاصدرا؟ فرمود که ما چرا اینو گفتیم اصلاً؟ گفتیم این خرابی به چیست؟ یا احیا به چیست؟ به نفسه. اینجا دارد ملاصدرا میفرماید اگر نفسش رو ارتقا داد، یعنی نفس رو احیا کرد، آباد کرد با کمک بدن، این نفس به صورت طبیعی چون ارتقای وجودی پیدا کرده دیگر به جایی میرسد که نیاز به بدن دیگر ندارد. میشود موت. یکپارچه حکمت میشود اصلاً موت.
چون از این نشئه میخواد برود به آن نشئه. تا اینجا این بدن نیاز بود که نفس رو کمک کنه. اما ا-از آن لحظه که دیگر ارتقای وجودی پیدا کرد میخواد برود به عالم ملکوت دیگر نیاز به بدن ندارد که. اینجا شما ببینم نفوسی که ارتقا پیدا انجام دادندد بهشون میگیم چی؟ نفوس آباد. بخوایم جمعش کنیم با آن روایت، با آن روایت هجدهم. و اگر ارتقا پیدا نکرد در بند شهوات و صوئیت و بهیمیت و امثالهم که بحثش شد بود، در بند همین دنیا بود، این ارتقای وجود پیدا نکرد میشود چی؟ خراب کرده. در حقیقت نفسش رو خراب کرده. برگردم به آن روایت. میفرماید که "إنكم أخرbtم آخرتكم وأمرتكم دنياكم". منظور اینه شما نفستون رو خراب کردید، دنیای خود را آباد کردید. حالا کاری نداریم این دنیا به بدن میخورد یا به پیرامون بدن. در هر حال به توجهتون به بدن و تعلقاتش بود. به کیف بدن بود.
نمونهای از حال امام خمینی
چگونه است که سر سفره که میشینی مکیف میشی، کیف میکنی از خوردن غذا. ولی سر سفرهی عبادت و بندگی و نماز و ذکر که میشینی مکیف نمیشی، کیف نمیکنی، لذت نمیبری. از همین جا، از همین علائم میشود تشخیص داد که ما کجای کاریم، چیکارهایم. ادامهشم بخونم؟ باری نفس حاصل بدن طبیعیست و نه به عقیدهی عامیان. اینجا که ی وحدتی عزیز شما آنجا گفتید اینجا دارد نتیجهشو میگیرد. و نه به عقیدهی عامیان بدن حامل نفس و بالاخره نفس موجب تحصل و تکوین جسمی باشد و نه قوت غذا و طلوع در آسمان و منزل اعلا و بهشت خوشبختان نیز با این جثهی کثیف و بنیکی تاریک مادی امکانپذیر نبوده. پس باید بر اساس حکمت متعالیک باید موت حاصل شود. باید این نفس از بدن جدا شود. اینجا الان فرمود که پس اصلاً این بسیار شیرین فرموده ها. فرموده که بالاخره نفس موجب تحصل و تکوین جسمی باشد.
نفسه که بدن رو غذا میدهد، نه قوت غذا. ما فکر میکنیم که این غذا دارد بدن رو قوت میدهد. غذائه نیست، نفس دارد غذا میدهد اما به وسیلهی غذا. نفس دارد بدن رو قوت میبخشد. نفس دارد بدن رو بالا میکشد. درست است؟ اما علت مؤدش میشود غذا، میشود آب و نان. اما اگر نفس کسی قوی شد به جایی میرسد که اصلاً دیگر نیاز به آب و نان نداردها. مثل حضرت موسی که چهل روز هیچی نخورد. نیاز به خواب نداردها. چنین کسی برای چی بمونه تو بدن؟ یک وقت هست اقتضای حق اینه که دست دیگران رو بگیره مثل امام عصر. ایشون آنفاً آن باید از این بدن فارغ شود. دیگر نیازی به این بدن ندارد. درست است؟ اما اقتضای حکمت الهی بر این تحقق گرفته، تعلق گرفته که بماند دست خلق الله رو بگیره جهت هدایت. اما نه، اگر خودش فقط مسئول خودشه این شخص دیگر نفسش به ارتقای لازم رسید. بعد بدن رو هم کی غذا میداد؟
نمونهای از حال امام خمینی
کی بنیکی بدن رو تامین میکرد؟ نفس. حالا که دیگر نیاز به بدن ندارد برای چی دوباره بهش بنیک بدهدد؟ چرا غذا بهش بدهدد؟ ولش میکند میرود. این میشود خارج شدن نفس از بدن یا به عبارتی رها انجام دادندد جزئی از شعون خودش که بدنه برای رسیدن به ملکوت. [سخنگوی 1] دیگر. به خدا کعبه رستگار شدن. یعنی به آنجا رسیدن که دیگر آنان اصلاً "فَتَمَنَّ نَبَأَ الْمَوْتِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ" دیگر. صادقین کیان؟ "کُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ". تو قرآن میگوید باش همراه صادقین. در تفاسیر روایی فرمودندد این مع امیرالمؤمنینه و اولاده و السعدین. آن، آنجا که مولا دارد میبیند از زندان تن دارد آزاد میشود این سعادته. اصلاً دیگر نیاز به بدن ندارد مولا. نداشت اصلاً. به به جهت من و شما موند. حالا خدا بهش اذن داد که دیگر از این نشئه فارغ شود.
آنان از خداشونه مثل ما نیستن که کراهت بدونن، موت رو بدشون بیاید. با این جثه کثیف و بنیک تاریک مادی که نمیشود بری آنور. و تحقق آن با بدنی نوری و از جنس آن دیار یعنی مجردات است، مجردات است. یعنی آن بدنی رو میطلبد که ملکوتی باشه. میشود همان بدن برزخی، بدن مثالی. چنانکه طلوع در جنت مقربان و کاملان ص-صبر عقلی و مثل و موصول نوری میسر نخواهد بود مگر به رهایی از قید اجرام و ابعاد مادی و انقطاع از عالم امثال و اشباح برزخی. چنانچه اگر بخوای از برزخ هم پل بزنی بری به عالم عقول، عالم جبروت نمیشود با بدن مثالی. نه نمیشود با آن صقل و صقالت بدن مثالی رفت. آن رو هم باید بذاری و بری. دارد میزند به چی؟ و امت مثلتن. آخر عالم برزخ یا عالم مثال هم موتی گذاشتن بدن مثالی تو بذاری و بری. در عالم عقول نمیشود با آن بدن رفت. آنجا بدن نوری و مطابق آن صور عقلی میخواد.
نمونهای از حال امام خمینی
و به هر وجه مراد از ذکر این امثله این است که دارد نتیجه میگیرد ملاصدرا. نفس حامل بدن است. به به! نفس حامل بدن است نه اینکه بدن حامل نفس. و به همین مناسبت است که شیخ عطار در معراج روحانی و جسمانی رسول خاتم گوید. یک دو بیتی میآورد من میگذارم چون وقت گذاشته. پس مسئله بدان گونه که این نتیجهش بسیار شیرینه. اینو با دقت گوش بدید. مسئله بدان گونه که اطباء و علماى طبیعی گفتهاند نیست. زیرا آنان عقیده دارند که موت طبیعی همان انتهاء، انتهاء قوت بدن و نابود شدن حرارت غریزی و ضعف کامل آلات و اعضای بدن میباشد. آنان علت موت رو میزنندد به چی؟ به ضعف بنیک بدن، به تحلیل رفتندد بدن.
و حال اینکه قول حق این است نفس به سبب استقلال، استقلال در وجود و عدم احتیاج به قوای غریزی و نشئه طبیعی به تدریج و کمکم از این عالم به سوی نشئه تجرد و دیار آخرت پرگشوده و با تحولات در ذات و با تحول در ذات از طوری به طور دیگر و اشتداد در جوهر و خروج از قوه به فعل، به فعل از بدن منصرف گردیده و با قطع تعلق از بدن موجب اجل طبیعی میشود. به به، به به! چقدر روشن گفته. میگوید این چه حرف بیخودیک که علمای علم طبیعی میگویند علت موت چیست؟ اینه که بدن تحلیل رفت. بدن دیگر ضعیف شد. نه، میگوید اینطور نیست چون نفس ارتقا پیدا کرد. علت موت رو میزند به بدن، ارتقای وجودی بدن. نه به بدن. [صدای محیط] ببخشید به نفس. میگوید نفس ارتقا پیدا کرد موت حاصل شد نه اینکه بدن تحلیل رفت.
نمونهای از حال امام خمینی
و لذا همین حالات استکمالی نفس از طفولیت به بلوغ و شباب و از جوانی به کهولت و سپس به پیری و موت همگی حاکی از حصول نفس از ضعف و قوه به کمال و فعالیت بوده و چون به قوام ذاتی قایی و مطلوب خود رسید از بدن ارتحال کرده، اینجا رو. چون نفس به قوام ذاتی قایی مطلوب خود رسید از بدن ارتحال کرده و این خروج نفس از بدن موجب هلاکت بدن و خراب شدن خانه تن گردیده و موت طبیعی حادث میگردد. چرا میزنیش به بدن؟ چرا میگی حالا بدن دیگر کشش نفس رو ندارد میمیرود؟ نه. نفس به جایی میرسد که دیگر این بدن به دردش نمیخورد و قطع علاقه از بدن میکند. این حقیقت موته. و به سفر، به سفر رجوعی خود به سوی خدا و مبدأ وجود و منتهی و غایت آن میپردازد.
و چون این حقیقت مسلم شد و به منشأ توجه جبلی نفس از ملک به ملکوت و سیر الی الله و قرب به حضرت او پی بردیم، آنگاه خواهیم دانست که تناسخ قولی بسیار باطل و مردود و صد درصد غلط است. پس بحث تناسخ رو رد میکند که میگویند ارواح میروند در جسم دیگر، یک جسم جدید. تا اینجاشو اسلام قبول دارد. تناسخ از این جهت درست است که این نفس ما، روح ما از این بدن فارغ میشود، منصرف میشود میرود در بدن مثالی که خودمون با اعمالمون ساختیمش. [صدای محیط] اصلاً برعکس قصه. یعنی نفسه که بدن رو میبرود بالا. نه اینکه بدن سبب ارتقای نفس شود. اشتباهه این حرف که بگوییم دوباره برود در بدن که ارتقا پیدا کنه. اصلاً خود بدن رو نفس دارد ارتقا میدهد. نفس دارد تغذیکش میکند. حالا این چهار جمله آخر رو.
نمونهای از حال امام خمینی
در خاتمه به طور مختصر باید گفت به هر اندازه که نفس از قوه وجودی و ضعف و نقصان به فعالیت و شدت و کمال رسیده و به تعبیر دیگر از نزول به صعود ارتقا یابد، برعکس سستی و وهم و عجزی در بدن و قوای ظاهری حادث میگردد و تا به بدان مقدار از بدن و قوای جوارح و اعضای آن میکاهد که با حصول ضعف و سستی و تخریب ارکان بیت بدن موجب مرگ آن گردیده و له رهلت میکند. یعنی این نفس آنقدر از این بدن استفاده میکند تا خودش ارتقای وجودی پیدا کنه برود بالا. اما هی دارد از این بدن میکاهد. بدن یک عضویست، یک شأنیست که دارد کمک میدهد. مؤدّه است. کمک میدهد به نفس که نفس به هدفش برسه. حالا که نفس رسید و به قولی جان این بدن رو کشید دیگر این بدن به چه دردش میخورد؟ رهاش میکند و میرود. این میشود فلسفه موت. حالا اگر کسی از این بدن، روح این بدن رو کشید اما در ارتقای نفسش نبود، این میشود چی؟
خراب کرده چی رو؟ نفسش رو خراب کرده. اگر به عکس ارتقای وجودی داشت نفسش رو آباد کرده. پس آنجا تو این روایت این شصت چند صفحه رو از کتاب شریف شرح کبیر که شرح بر شواهد ربوبیکست یا به عبارتی مشاهد الوهیک اسم اصلیش. خوندیم بر اینکه بفهمیم آن خرابی آخرت منظور چیست؟ یا آبادانیش و خرابیش. همواره به نفس برمیگردد. نقطه سر خط. چقدر معرفت نفس مهمه. شناخت نفس و اسباب و لوازم نفس که یکی از شعون نفس بدنه و رابطه بین نفس و بدن و راههای ارتقای وجودی دادندد به نفس و فهم قصه موت. اینها همواره در هم تنیدهان. که اگر بعد اینطوری تازه متوجه میشیم که پس بهشت و جهنم ما چیان؟ الان گفته شود. آیا بهشت یک باغیک که ما را وارد به آن میکنندد؟ یا یک چاهیک که ما را میآیند و میزنندد آن تو؟ جهنم. الان گفتیم خرابی و آبادانی به چیست؟ به نفسه انسان. پس بهشت و جهنم خود نفسان. نفس ارتقا یافته بهشته.
نمونهای از حال امام خمینی
که برعکس خودش رو مضمحل کرده جهنمه. پس میرسیم به فرمایش حضرت استاد که فرمود خدا بهشتی را به بهشت نمیبرد. بهشتی خود بهشت میشود. یعنی نفسش میشود بهشت. جهنمی رو به جهنم نمیبرد. جهنمی خود جهنم میشود. یعنی نفسش میشود جهنمش. این چندی ما را تأکید کردیم. الحمدالله..
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.