ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 163

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

روایت هفتم؛ ملاکِ معاینه نه خیال دنیا

هفتهٔ وحدت را تبریک می‌گوییم؛ ان‌شاءالله برکات این ایام نصیب همه و خانواده‌ها باشد و از عنایات ویژهٔ امام عصر که دلش در این ایام به برکت مولود اجدادشان خنک است بهره‌مند شوید. در کتاب الموت بودیم. بحث قلب مؤمن تمام شد تا قلبی جدید آغاز شود؛ و گفته شد مقداری از کتاب الموت سخن بگوییم.

چنان‌که در روایت هفتم از باب چهارم بودیم، حضرت همهٔ ملاک اصلی را نزد معاینه می‌برد: اینکه انسان از موت و لقای خدا خوشش می‌آید یا نه، همه را در هنگام معاینه می‌سنجد. در این دنیا ملاک نیست. احتمال دارد اینجا کسی از مرگ خوشش نیاید یا حتی خوشش بیاید؛ این‌ها ملاک نیست، چون اینجا قوهٔ خیال می‌آید، مداعبات نفس هست، قوهٔ وهم می‌آید؛ این‌ها دخالت می‌کنند و آنچه انسان از حقیقت موت برمی‌دارد مشوب می‌شود. حقیقت موت را اصلاً درک نکرده می‌گوید من از مرگ نمی‌ترسم و عاشقم و سینه‌چاک؛ یا بالعکس می‌گوید می‌ترسم و دوست ندارم. این‌ها اصلاً ملاک نیست. لذا حضرت در آن روایت شریف فرمود اصل همان لحظهٔ معاینه است که پرده می‌افتد و محتضر هم اینجا را می‌بیند هم آنجا را؛ چشمش به ملکوت باز می‌شود. لحظه‌ای خاص و ویژه است که سکرات موت آغاز می‌شود. آن لحظه چنان سخت و سنگین است که به آن بیهوشی می‌گویند؛ یعنی سکرات چنان است که انسان از دیدن آن سمت مدهوش می‌شود. چشمش چیزهایی می‌بیند که تا پیش از این نمی‌دید.

حقیقت «موتوا قبل أن تموتوا» — همین‌جا بمیرید پیش از آنکه شما را بمیرانند — آسان‌سازی مرگ است. خوشا به حال کسی که اینجا به موت قبل از موت برسد و چشمش باز شود؛ و هرچه چشمش به ملکوت بازتر باشد موتش راحت‌تر است، چون چیزهایی که آنجا می‌بیند از پیش آشنایی داشته و دهشت چندان برنمی‌دارد. وحشت از چیز ناصحیح و نادرست است؛ دهشت از چیز درست. مثلاً انسان از مقام حضرت حق دهشت می‌کند؛ اما وحشت از حیوان وحشت است و به جا نیست — آن هم یکی از موجودات حضرت حق است.

اذا رأی ما یحب؛ دو گونه معاینه

بخشی از روایت که می‌خواستیم از آن بگذریم، نکته‌ای جالب دارد:

«إِذَا رَأَى مَا يُحِبُّ فَلَيْسَ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ أَنْ يَتَقَدَّمَ وَاللَّهُ يُحِبُّ لِقَاءَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون آنچه را دوست دارد ببیند، هیچ چیز نزد او دوست‌داشتنی‌تر از آن نیست که پیش رود؛ و خدا لقای او را دوست دارد.

آن لحظه که حالت معاینه پیش آید و چشم شخص به آنچه می‌بیند باز شود، هیچ چیز دوست‌داشتنی‌تر از آن نیست که به سوی خدا برود؛ چرا؟ چون آنچه را دوست دارد می‌بیند: اذا رأی ما یحب. نکته این است که اگر کسی به گونه‌ای زندگی کرده باشد که ملکوت را دوست داشته باشد، عالم آخرت را دوست داشته باشد، باطن اشیاء و باطن عالم را دوست داشته باشد، اینجا چون چشمش به ملکوت باز شده و او نیز دوست داشته ارتباط با ملکوت را، خوشش می‌آید. اما کسی که ملکوتی زندگی نکرده، اصلاً با عالم معنا ارتباط نگرفته و همه‌اش دنیایی بوده، قطعاً آنچه می‌بیند دوست ندارد؛ چون آنجا ملکوت است. پس کسی که اخروی و باطنی زندگی کرده، اهل معنا بوده و صرفاً به قشر و پوست و ظاهر توجه نکرده و کوشیده از ظاهر به باطن پل بزند — که یک وجه موت همین بود — چنین کسی قطعاً آنجا هرچه ببیند خوشش می‌آید؛ چون ملکوت را به او نشان می‌دهند. بالعکس کسی که هیچ ارتباطی با ملکوت عالم نداشته، وقتی چیزی نشانش می‌دهند چون ملکوت را نشان می‌دهند برایش نامأنوس است؛ از نظر خودش چیزهای موهوم می‌آید و وحشت می‌کند؛ خیال می‌کند چیزهای خیالی می‌بیند. بسیاری اصلاً نمی‌خواهند بپذیرند و باورشان نمی‌آید که مرده‌اند — همان که به ارواح سرگردان مشهور است.

یکی از وجوهی که می‌گویند لحظهٔ جان کندن طول می‌کشد این است که سکرات مرگ برای بعضی بسیار طولانی است — برای برخی هفتصد ساله و برای عده‌ای یک آن. طرف نمی‌خواهد مرگ و موت را بپذیرد؛ همان لحظهٔ مرگش نیز حالت برزخی و انتظار دارد. البته این انتخاب به این معنا نیست که چون نمی‌خواهد پس او را نمی‌برند؛ نه. آن فقط در خصوص مؤمن است: تا راضی نشود خدا نمی‌بردش؛ و خدا این وعده را داده. مؤمن هم کسی است که ایمان به امیرالمؤمنین یافته؛ چون نام مولا در قرآن ایمان است. مؤمن چون اهل معنا بوده با رضا و رغبت می‌رود؛ و اهل‌بیت را نشانش می‌دهند تا راضی شود و برود. اما انسان‌های گناهکار را بالاخره می‌برند و او نمی‌خواهد بپذیرد؛ چگونه می‌برندش؟

آیهٔ انفال؛ گرفتن جان کافران

آیهٔ پنجاه سورهٔ انفال سنگین است:

«وَلَوْ تَرَىٰ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا ۙ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ» (انفال/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر ببینی آن‌گاه که فرشتگان جان کسانی را که کفر ورزیده‌اند می‌ستانند، در حالی که بر چهره‌ها و پشت‌هایشان می‌زنند و می‌گویند عذاب سوزان را بچشید.

وقتی ببینی آنان که کفر ورزیده‌اند به حالت وفات می‌افتند و جانشان یک‌باره گرفته می‌شود، چه کسانی جانشان را می‌گیرند؟ الملائکه. خدا چنان کراهت دارد از گرفتن جان کافر که از خودش سخن نمی‌گوید؛ می‌گوید ملائکه. ملائکه می‌آیند و می‌زنند به وجوههم — صورت‌ها — و ادبارهم — پشت‌ها. وقتی به صورت می‌زنند و سپس پشت سر راه می‌افتند، به پشت نیز می‌زنند و ول نمی‌کنند؛ به حالت نزع و جان کندن می‌برندش. خودش نمی‌خواهد و از هرچه می‌بیند کراهت دارد؛ اما به زور می‌برندش. و ذوقوا عذاب الحریق: آن آتش سوزاننده را بچشید. این در خصوص کسانی است که در لحظهٔ معاینه کراهت دارند.

سرازیری قبر؛ قبر حقیقی و بدن مثالی

بسیار شنیده شده: در سرازیری قبر علی به فریادت برسد. اهل قدیم زیاد می‌گفتند؛ دعای زیبایی است. سرازیری قبر کیست؟ وقتی جنازه را این‌گونه سر می‌دهند؟ نه. اگر کسی بدن نداشت چه؟ بدنش پودر شد یا در دریا غرق شد و کسی دسترسی ندارد؛ پس سرازیری قبر ندارد؟ قبر چیست؟ این مال لحظهٔ سکرات موت است؛ لحظه‌ای که وارد عالم برزخ می‌شود. قبر را از جهت فلسفی همان بدن مثالی‌اش بگیریم: بدنی که با اعمالش ساخته و شکل گرفته؛ آن قبر حقیقی است. قبر فقهی همان قبر خاکی است که جایگاه بدن دنیوی است.

گریزی به فرمایش حضرت استاد — نکتهٔ ششصد و پنجاه و چهار از هزار و یک نکتهٔ علامه حسن‌زاده علیه‌الرحمة والرضوان — که به این آیه اشاره می‌کند:

«حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ۝ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ ۚ كَلَّا ۚ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا ۖ وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (مؤمنون/۹۹–۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آن‌گاه که مرگ یکی از آنان فرا رسد گوید پروردگارا مرا بازگردان؛ شاید در آنچه وانهاده‌ام کار شایسته‌ای کنم. هرگز؛ این سخنی است که او می‌گوید؛ و از پی آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.

وقتی وقت موت یکی از شما برسد، می‌گویند خدایا ما را برگردان تا عمل صالح کنیم. خدا می‌فرماید کلا — کلمهٔ زجر است؛ هرگز؛ مطلقاً اجازه نمی‌دهد. حضرت استاد می‌فرماید در این کریمه بحثِ پس از برزخ نیز هست: و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون. عذاب قبر در برزخ است؛ نه در آخرت و قیامت. یوم یبعثون پس از برزخ است. چرا برزخ می‌گویند؟ چون میان دنیا و آخرت است.

و عذاب قبر در برزخ است. چه قبر حقیقی: قبر حقیقی انسان بیرون از او نیست. فکر نکنید این قبرهای خاکی؛ اگر کسی بدن نداشت یعنی قبر ندارد و عذاب قبر ندارد؟ نه؛ ربطی ندارد. آن مال بدن دنیوی است. اما روح و نفس وقتی اعلام انصراف از بدن دنیایی می‌دهد و به سمت حضرت حق حرکت می‌کند کجا باید برود؟ نفس بدون بدن و روح بدون بدن امکان ندارد؛ باید بدن داشته باشد، اما بدن مطابق عوالم. عالم بعدی مثالی است؛ به آن بدن مثالی می‌گویند؛ و آن می‌شود قبر. پس عذاب قبر در برزخ است. قبر حقیقی انسان بیرون از او نیست؛ و وزان قبر حقیقی وزان مراتب انسان است که قبر انسان را مراتب طولی است — انسان قبرهای متعدد دارد و تفاوت این قبرها به کمال و نقص است. و آن حفرهٔ خارج از او قبر مجازی اوست و نمودی از قبر واقعی؛ مانند آنکه فضای مجازی بیرون از موبایل حقیقت وجود ندارد، نمود و رشحه‌ای است. پس آن حفره مجازی است و نمودی از قبر واقعی. و بعد از خروج از قبر واقعی — یعنی وقتی برزخ تمام شد — یوم بعث است. قرآن می‌گوید دو بار می‌میریم؛ آخر عالم برزخ دوباره می‌میریم؛ آنجا خروج از قبر واقعی و یوم بعث است که از بدن مثالی نیز خارج می‌شویم؛ انگار پوست می‌اندازیم و به عالم بعدی می‌رویم.

بدن مثالی را اگر بخواهند بدانند چه شکلی است، حضرت استاد در کتاب انسان در عرف عرفان می‌فرمایند با اعمال ساخته می‌شود. بدن عالم برزخ با اعمال شکل می‌گیرد؛ و نفس یا باطن با علوم و باورها و اندیشه‌ها. اعمال انسان با خودش می‌برد و همان بدن مثالی می‌شود؛ خودش درست کرده؛ هرچه در این دنیا برای خود ساخته همان را می‌برد.

یوم بعث؛ تفسیر آفاقی و انفسی

حضرت استاد می‌فرماید پس از خروج از قبر واقعی یوم بعث است؛ و کلمهٔ شریف یوم در این مقام بسیار اهمیت دارد، چون فرموده من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون. یوم ظرف ظهور اشیاء است. یوم ظهور است؛ و یوم بعث به ارتقا و اعتلای وجودی انسان و خروج او از هیئات مکتسبه‌ای که قبر اوست می‌باشد. آن ظرف ظهور یعنی هرچه کرده‌ای و هرچه هستی آنجا ظهور می‌کند؛ در خودت ظهور می‌کند — اینجا نیز ظهور کرده.

فرق تفسیر آفاقی با انفسی چیست؟ تفسیر آفاقی می‌گوید قرآن فرموده کارهای خوب کن تا در آینده پس از مرگ جزو آدم‌های خوب باشی، بهشت بروی، سیب و گلابی بدهند؛ و اگر بد باشی و کارهای زشت کنی به جهنم ببرندت. وعدهٔ آینده می‌دهد؛ این یکی از وجوه تفسیر آفاقی است. اما نقدش چیست؟ تفسیر انفسی الآن را در نظر می‌گیرد؛ این فرق اساسی تفسیر انفسی با آفاقی است. کتاب‌هایی که پیش روی ماست تفسیر انفسی آیات‌اند. حضرت استاد فرمود به جانم سوگند این کتاب‌ها را اگر کسی نخواند به باطن خطاب محمدی — یعنی قرآن — دسترسی پیدا نکرده و نمی‌کند. پس آنچه از بذرهایی که در خود کاشته‌ای همین الآن جوانه زده و در حال رشد است؛ و اگر به حقیقت خود برسی خود را یا جهنم می‌بینی یا بهشت — همین الآن.

روح من امر ربی؛ نفس برزخ ظاهر و باطن

پرسش پیش می‌آید که روحی که در عالم پاکی هستیم با روحی که به عالم برزخ می‌رود یکی است یا فرق می‌کند؟ تجسم اعمال است. روح به چنین چیزی ربط ندارد؟ می‌فرماید:

«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند؛ بگو روح از امر پروردگار من است.

اشکال این پرسش‌ها به کجا برمی‌گردد؟ به اینکه توجه به نفس نداریم. روح را موجودی ماورائی می‌دانیم که تعلق به عالم بالا دارد و هیچ ارتباطی با عالم ظاهر و نشئهٔ طبیعت ندارد؛ کلاً از امر الهی است:

«وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ» (قمر/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و امر ما جز یکی نیست.

بحث وحدت است؛ وحدت جمعیه. احدیت عالم بالاست؛ واحدیت کثرت است. احدی رتبه‌اش بسیار بالاست؛ نه اینکه اصطلاحاً ربط نداشته باشد، بلکه اعلی‌علیین است؛ وگرنه همان پیاده می‌شود و نشئهٔ طبیعت می‌گردد:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمی‌فرستیم.

آن خزینه است؛ کلیه؛ وحدت جمعیه؛ جمع‌الجمع؛ مقام وحدت. روح از آنجاست. اگر توجه به نفس کنیم، اهمیت معرفت نفس خود را نشان می‌دهد: پس از موت هرچه هست در نفس اتفاق می‌افتد. روح چون:

«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خویش دمیدم.

از روح الهی است؛ کی می‌تواند در روح الهی تصرف کند یا آن را بمیراند؟ حیّ محض است؛ حیات تفور. هرچه اتفاق می‌افتد در نفس است. نفس چیست؟ رتبهٔ تعلق روح به بدن را نفس می‌گویند؛ یعنی آن مرتبه‌ای از روح که به جهت تعلقش به بدن می‌خواهد بدن را نیز مدیریت کند. در حقیقت برزخ میان ظاهر و باطن است. بحث برازخ نزد حضرت استاد بسیار مهم است؛ به برزخ‌ها باید بسیار توجه کرد. معرفت نفس از مهمات زندگی است چون برزخ میان ظاهر و باطن ماست. روح بخاری را چرا ده‌ها جلسه درباره‌اش سخن گفتند؟ چون برزخ میان نفس و بدن است؛ باز میان نفس و بدن نیز برزخ هست.

پس نفس رتبهٔ مادون روح است؛ رتبه‌ای که روح می‌خواهد حکمش را در بدن پیاده کند از طریق نفس انجام می‌دهد. نفس به جهت رسیدگی بیش از حد به بدن به سمت فساد و خرابی می‌رود — نه حقیقت نفس؛ حقیقت نفس از نظر حکما و عرفا غالباً جوهر قدسی است. اما ما می‌آییم لجن بر سکه می‌ریزیم؛ آن‌قدر قذارات و آلودگی و رسوبات روی سکه می‌گیرد که دیگر نتوان رسوبات را کند؛ یکپارچه رسوب می‌شود. آن نفس که مرحلهٔ تعلق روح به بدن است این اتفاق در آن می‌افتد؛ یکپارچه بوی بدن و انزل مراتب و دنیا و نشئهٔ طبیعت می‌دهد؛ دیگر بوی معنویت و عالم معنا را — چنان‌که در لحظهٔ سکرات گفته شد — استشمام نمی‌توان کرد؛ آن‌سو متوجه نمی‌شود. اینجا مداعبات نفس و وهم و خیال رهزن شده؛ چیزهایی درست کرده که خیال می‌کند درست است؛ آنچه از عالم ملکوت تصور می‌کند همان‌هاست، چون ارتباط جدی نگرفته و:

«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پرده‌ات را از تو برداشتیم؛ پس دیدهٔ تو امروز تیز است.

اینجا چشمش تیز نشده؛ آنجا ظهور می‌کند و تیز می‌شود.

اقرأ کتابک؛ نامهٔ عمل و اختیار نفس

خلاصه‌اش آنکه آنچه در خود از بذر عمل و علم می‌کاریم — علم و عمل جوهرند و انسان‌ساز — ماهیت وجودی ما را تشکیل می‌دهد؛ ظاهر و باطن را می‌سازد. وقتی آن‌سو می‌رویم کتابی که باید بخوانیم نامهٔ عمل خودمان است؛ خودمان را باید بخوانیم. لذا آنجا پیامبر وقتی از او سؤال کردند آن قرین ابدی — همسر در بحث حورالعین — چیست، گفتند همسر یعنی سرمان یکی است؛ ما دو یک روحیم اندر دو بدن؛ یک حقیقت و یک واقعیتیم. در فصّ محمدیه، فردیهٔ محمدیه، شیخ اکبر در آخرین فصّ — بیست و هفتمین فصّ فصوص الحکم — بیان کرده که علت آنکه پیامبر سه چیز را از دنیا اختیار کرد و یکی‌اش زن بود این بود که جنس زن از مرد ساخته شده؛ ظهور مرد است. مرد کل است و زن جزء؛ کل به جزءش علاقه دارد؛ مانند حضرت حق که کل است به جزءش — البته حق تجزیه‌بردار نیست؛ از لحاظ مخلوق می‌گوییم کل به جزء علاقه‌مند است. برای همین به جنس زن علاقه‌مند است چون مخلوق و ظهور مرد است؛ از مرد ساخته شده؛ بحث مبسوطش جای دیگر است.

خلاصه‌اش آنکه آنجا اتفاق می‌افتد:

«اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا» (اسراء/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابت را بخوان؛ کافی است امروز خودت بر خود حسابرس باشی.

کدام کتاب؟ خودت خودت را می‌چشی؛ اگر جهنمی‌ای جهنمی و اگر بهشتی‌ای بهشتی. بیرون و درون جدا نیست؛ خودتی. چه بلایی سرت آمده؟ هرچه آمده سر نفست آمده. چگونه؟ اگر نفس تعلق بیش از حد به بدن نشان داده — بدنی، جسمی، جسدی، خاکی، مادی، دنیوی زندگی کرده — کاری کرده که روح قهر کند از بدن؛ آن پرندهٔ روح پرواز کند و با این بدن مثالی نیز قهر کند و بشود نفس اماره. اما اگر بالعکس نفس در حد نیاز به بدن رسیدگی کند تا روح را پرورش دهد و تقویت کند و تعالی بخشد، در خدمت روح قرار می‌گیرد؛ روح اشراف به نفس پیدا می‌کند؛ چرا قهر کند؟ آن موقع یکپارچه بوی نور می‌دهی. اینجا اختیار به دست ماست. اجباراً روح را به ما داده‌اند — و نفخت فیه من روحی — اما اختیاراً ماییم که نفس — برزخ میان روح و بدن — را چگونه به کار بریم: بدن را در خدمت روح بگیریم یا روح را در خدمت بدن. اینجا نفس تعریف می‌شود که نفس اماره شد — تعلق زیاد به بدن — یا نفس لوامه، ملهمه، مطمئنه. نفس مطمئنه اصلاً بدن را در خدمت روح می‌گیرد؛ زیرمجموعه می‌شود. والحمد لله رب العالمین.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.