یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بازگشت به کتاب الموت و روایتِ هفدهم
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. سلامٌ علیکم و رحمة الله. مدتی در خصوصِ موت سخن گفته نشد؛ کتاب الموت از سالِ گذشته رها شده بود. چند جلسهٔ قلبِ مؤمن سفرهاش جمع شد تا به قلبِ جدید برسیم؛ چند جلسهای نیز به فضلِ الهی کتاب الموت ورق زده شود. کتاب الموتِ مرحوم مجلسی؛ در بابِ چهارم روایتِ شانزدهم گفته شد و اکنون روایتِ هفدهم از بابِ چهارم.
در این روایت راوی میگوید شخصی آمد محضرِ امام صادق علیهالصلاةوالسلام و گفت: قلت له أصلحک الله. خوب است بدانیم مطلقاً در هر روایتی اگر کسی که این را به امام خطاب میکند امامی باشد — یعنی شیعه — منظور از أصلحک الله آن است که قائل است امامتِ شما غصب شده؛ خدا این قصه را اصلاح کند و انتقام بگیرد از کسانی که غصبِ ولایت کردهاند. اما اگر غیرِ امامی باشد منظور تقاضای دعایی است که اموراتش به اصلاح رود. سپس سؤال میپرسد:
«مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أَحَبَّ اللَّهُ لِقَاءَهُ وَمَنْ أَبْغَضَ لِقَاءَ اللَّهِ أَبْغَضَ اللَّهُ لِقَاءَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که دیدارِ خدا را دوست بدارد خدا نیز دیدارِ او را دوست میدارد؛ و هر که از دیدارِ خدا کراهت داشته باشد خدا نیز از دیدارِ او کراهت دارد.
آیا چنین است که کسی که ملاقاتِ خدا را دوست دارد خدا هم ملاقاتش را دوست دارد؛ و به عکس کسی که از ملاقاتِ خدا کراهت و نفرت دارد خدا هم از ملاقاتِ او کراهت دارد؟ بلافاصله امام صادق علیهالسلام جواب میدهد: قال نعم؛ بله. اگر ما از مرگ کراهت داشته باشیم — که غالباً حتی اهلِ ایمان عموماً از مرگ کراهت دارند — پس خدا هم از دیدارِ ما کراهت دارد؟ ظاهرِ سیاقِ روایت اینطور نشان میدهد. طرف به هم میریزد؛ آدمِ صادقی بوده؛ قسم یاد کرد: فوالله إنا لنکره الموت؛ قطعاً من هم مرگ را زشت میدانم و نفرت دارم؛ گویی به هول و بلا افتاد و تعجب کرد.
عند المعاینه؛ شرطِ حب و بغض در لحظهٔ موت
حضرت دست به کار شد؛ معلوم میشود طرف آدمِ حسابی بوده و حضرت نخواسته دست به سرش کند. فرمود: لیس کما تذهب؛ انما ذلک عند المعاینة. اینطور نیست که فکر میکنی؛ این مالِ وقتِ معاینه است. اذ رأی ما یحب فلیس شیء أحب إلیه من أن یتقدم إلی الله و الله یحب لقاءه و هو یحب لقاء الله حینئذ. در این هنگام — و این حینئذ بسیار مهم است — حب و بغض در هنگامِ مشاهده یا همان معاینه است وقتِ موت. اگر انسان آنچه را دوست دارد ببیند، پس هیچچیز برایش دوستداشتنیتر از آن نیست که به سوی خدا برود؛ و خدا هم در آن موقع ملاقاتِ او را دوست دارد. و اذا رأی ما یکره فلیس شیئا أبغض إلیه من لقاء الله عز و جل و الله عز و جل یبغض لقاءه. وقتی چیزی دید که ناپسند میشمارد و کراهت دارد، تنفر پیدا میکند از موت؛ و چنین کسی را خدا نیز از دیدارش بد میآید.
پس باید به کلمهٔ حینئذ توجه کرد: در این هنگام؛ کی؟ موقعِ معاینه. یعنی شرطِ کراهت یا رضایت بر لقاء الله — یا به عبارتی بر موت — به حالتِ معاینه برمیگردد، نه قبلش. اول که آدم حدیث را میخواند میترسد و اشتباه متوجه میشود؛ فکر میکند یعنی همین در دنیا اگر کسی از موت هراس داشت و بدش میآمد، خدا هم از او بدش میآید. در صورتی که حضرت این ترس را از این شخص و از ما برداشت؛ فرمود این مالِ لحظهٔ معاینه است؛ آنجا معلوم میشود.
معاینه چه لحظهای است؟ لحظهای که پرده از جلوی چشمِ میت کنار میرود؛ میت غیب و شهود را با هم میبیند؛ هم اینجا را میبیند هم آنجا را. وقتی چشم هنوز به ملکوت باز نشده و صرفاً دنیایی نگاه میکند، موت را میبیند که او را از تعلقاتش جدا میکند. اما وقتی آنور را دید، غیب را دید، اگر آنچه میبیند خوشش آمد و رضایتبخش بود، با جان و دل جان میسپارد و اتفاقاً خدا هم ملاقاتِ چنین شخصی را دوست دارد.
روایتِ سوء العاقبة و دیدارِ محمد و علی
ابتدا روایتی بخوانیم تا آبی بر آتشِ ترس ریخته شود. پیامبر اعظم فرمودند: لا یزال المؤمن خائفاً من سوء العاقبة؛ هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه خائف است از عاقبتِ بد، که مبادا عاقبتش بد شود؛ و لا یتیقن الوصول إلی رضوان الله؛ یقین ندارد که به رضوانِ الهی دست پیدا کند؛ حتی یکون الوقت… تا کی؟ تا وقتی که نزعِ روحش؛ تا لحظهای که روحش را میخواهند جدا کنند و ظهورِ ملکالموت له. آن لحظه همان حالتِ معاینه است؛ چشمش به ملکوتِ ملکالموت میافتد. ثم یقول له انظر فینظر فیری. مفسران میگویند این «ثم» و «نگاه کن» از ملکالموت است؛ ملکالموت بلافاصله میگوید حالا این طرف را ببین؛ فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید؛ چشمش تیز شده به دیدنِ ملائکه و به غیب باز شده؛ ترس و هول برش داشته. بلافاصله ملکالموت میگوید نگاه کن؛ حالا ببین. فینظر فیری؛ وقتی نگاه میکند میبیند محمداً و علیاً و الطیبین من آلهم — اللهم صل علی محمد و آل محمد — فی أعلی علیین. میگوید اول ا تراهم هؤلاء؛ آیا دوست داری اینها را ببینی؟ نگاه کن؛ حالا که دیدی دوست داری بیشتر ادامه بدهی؟ بلکه بالاتر: هؤلاء ساداتک و أئمتک؛ هم هناک جلاسک و أناسک؛ اینها همنشینِ تو خواهند بود و انس با تو میگیرند. أفما ترضی بهم بدلاً مما تفارق هاهنا؛ آیا راضی هستی که در عوضِ بودن با اینها از کسانی که تا حالا با آنان بودی مفارقت کنی؟ و نگاه میکند به پیامبر و امیرالمؤمنین؛ دیگر هر مؤمنی حاضر است. نکته اینجاست: آنچه در حالتِ معاینه نشان میدهند شرط است. فيقول بلی؛ بله چرا که نه. اینجا حاضر میشود که سریع جدا شود از تمام آنچه دل به آن خوش کرده بود — زن و بچه و خانواده و دوست و رفیق و فامیل و همه.
حدیثِ تردد و راضی کردنِ مؤمن به موت
روایتی بسیار عجیب است که خداوند هیچجا تردید نکرده مگر آنجا که میخواهد قبضِ روحِ مؤمن کند؛ حدیثِ تردد را باید دید. این مردد نه به معنای شک است؛ به معنای ترددِ ملائکه است: هی ملائکه میروند و میخواهند جانِ مؤمن را بگیرند؛ میبینند مؤمن کراهت دارد و دوست ندارد جان بدهد. این فقط در خصوصِ مؤمن پیش میآید. خدا قسم یاد کرده جانِ مؤمنی را نمیگیرم مگر با رضایتش؛ یعنی اگر مؤمن راضی به موت نشود خدا قسم خورده جانش را نمیگیرد. به واسطهٔ آن ایمان — و ایمان در قرآن کیست؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام — چون اینها ولایتِ امیرالمؤمنین را برگزیدهاند، خدا آنقدر که عاشقِ امیرالمؤمنین است این امتیاز را داده: فقط مؤمن تا راضی نشود جانش را نمیگیرم. لذا خدا آنجا سعی میکند به وسیلهٔ وسائطِ فیضِ خود هر طور شده این آقا و این خانم را راضی کند و ببرد.
حتی روایتی دیگر دیده شده بسیار شیرین: اول اینطور نیست که از ابتدا اهلبیت را نشانش بدهند؛ به او اهلِ نعمتهای بهشتی را نشان میدهند — اعم از حور و قصور و انهار و اینجور چیزها — هرچه هی نشان میدهند مراتبِ بهشت را، باز راضی نمیشود تا اهلبیت علیهمالصلاةوالسلام را نشان میدهند؛ میگوید بله آقا بله من راضی شدم. این مخصوص کسانی است که ولایتِ اهلبیت را دارند.
عشقِ حسینی، اربعین، و شوخیِ آغازینِ حدیث
الان در اربعین چرا این همه سختی را مردم به جان میخرند تا تشنهتر هم میشوند؟ اصلاً آن سختی أحلی من العسل است برایشان؛ آنقدر که عاشقِ امام حسیناند؛ عشقِ امام حسین بلا بر سرشان آورده؛ عشق و عاشقی است دیگر. آنجا هم دقیقاً این اتفاق میافتد. حاضر نیستند از دنیا بروند حتی برای آن نعمتهای بهشتی. مگر مراتبِ بهشت چیزِ کمی است؟ مگر حدیث نداریم اگر حورالعین بیاید در این دنیا یک لبخند بزند همه مدهوش میشوند؛ یا آن عطری که حورالعین به خود میزند اگر ذرهاش در این دنیا پخش شود همه مدهوش میشوند. این آقا و این خانم چگونه حاضر نیست از این دنیا بکند و آن بهشتی که اصلاً نمیشود بیانش کرد را بخرد؟ علتش — تعبیرِ گوینده — شوقِ امامش است؛ شوقِ اهلبیت؛ عاشقِ اهلبیت است. آن سیق الذین اتقوا إلی الجنة زمرا که آقای شبیری فرمودند برایم سؤال بود چرا میکشانند اینها را به سمتِ بهشت؛ چون میگویند ما بهشت نمیخواهیم؛ ما دنبالِ اباعبدالله بودیم. ذیلِ این آیه این روایت آمده. اصلاً اینها عجیناند با امام حسین، با اهلبیت، با حرمِ اهلبیت؛ عشقشان حرمِ اهلبیت است. حرم را نشان بده، اهلبیت را نشان بده، ببین چگونه با سر و کله میدوند. آیا غیر از این است؟ این همه مدافعانِ حرم، این همه جان بر کف، این همه جانشان را تقدیم میکنند. مگر شوخی است آدم جوانیاش را بدهد؛ یک سوزن میرود در دستِ آدم فریاد میزند.
پس معاینه آنجاست. اینجا تقریباً میشود گفت یک شوخی در ابتدا صورت گرفته؛ مثل آنجا که پیامبر به آن پیرزن فرمود بهشت جای پیرزنها نیست؛ طرف خیلی به هم ریخت؛ بعد حضرت صداش کرد فرمود چون هر که به بهشت میرود جوان میشود؛ اول یک شوخی کرد. اینجا هم اینطور شده. آن کراهت یا اقبال یا ادبار هر کدام مالِ لحظهٔ معاینه است؛ آن لحظه مشخص میشود.
موتوا قبل أن تموتوا و مراتبِ ملائکه در وجود
آیا میشود آن حالتِ معاینه را — چه کراهت باشد چه رضایت — در دنیا هم متوجه شد؟ بله؛ به طریقِ موتوا قبل أن تموتوا. کسی که اینجا موت را چشید میتواند متوجه شود حالتِ معاینهاش به چه شکل است. موت هم که گفتهایم یک معنایش سفر از ظاهر به باطن است؛ همینجا از ظاهر به باطن سفر کند؛ آشنا شود با عالمِ قدس، با عالمِ معنا، با عالمِ ملائکه. البته خدا لطف کرده همانطور که ملائکه را دستهبندی کرده — از خودِ حضرت حق بگیر تا ملائکهٔ مهیمن که محوِ حضرت حقاند و از خلائق بیخبر — در وجودِ ما هم این رتبه هست؛ آن سرِّ سرِّ ماست که از بدنِ ما بیخبر است، از عالمِ طبعِ ما بیخبر؛ یکپارچه در هیمنهٔ ربِّ وجودیِ ماست؛ چشمش به آنجاست و تسبیحگوی اوست. بیا تا ملائکهٔ مقرب؛ ملائکهٔ مقرب مثلاً حالتِ اقدس بود و این میشود حالتِ قدس، قدسیتِ وجودِ ما؛ مثلاً قلبِ وجودِ ما یا عالمِ اله و اسماءِ وجودِ ما. بعد ملائکهٔ سماواتی؛ آنان ملائکهٔ رتبهٔ عقولاند؛ جبروتیاند؛ میشود عقلِ ما. بعد ملائکهٔ ارضی؛ همینطور میآیند تا پایین؛ ملائکهٔ ارضی میشوند همین قوایِ مجردِ وجودیِ ما که به آن میگوییم حواسِ پنجگانه — این دیگر انزلِ مراتبش است. چشم و گوش و اینها — ماده را نمیگوییم؛ قوهٔ شنوایی، قوهٔ بینایی، چشایی؛ اینها آن قوهٔ ملکوتی است؛ خودِ آن قوهٔ مجرد از ماده است؛ آن ملک است. این انزلِ مراتبِ ملائکه است. یعنی آنقدر خدا دستِ ما را باز کرده، به نوعی دراز کرده، تا بچشیم ملائکه را از ارضی تا سمایی تا مقربین تا مهیمن؛ در خودِ ما هم اینها را گذاشته.
صادرِ اول، اصلِ الحاق، و همدرجگی با امام
عزیزی سؤال پرسیده بود آیا ما هم میتوانیم به مقامِ مثلاً صادرِ اول برسیم؟ ما نمیتوانیم برسیم اما به اصلِ الحاق میبرندمان. کی میبرد ما را؟ آن کسی که خودش در قوسِ صعود رفته به مقامِ صادرِ اول که واسطهٔ فیض بینِ حق و خلق رسیده؛ یعنی پیامبرِ عزیزِ عالم و امیرالمؤمنین. اینها دستِ ما را میگیرند به اصلِ الحاق؛ حالا به یک معنا اگر اسمش را شفاعت بگذاریم میبرند آنجا. چگونه امام رضا صلواتاللهعلیه فرمود معنا فی درجاتنا؛ همراه مایند، همدرجهٔ ما. این همدرجهٔ ما یعنی چه؟ چگونه میتوانیم برویم به جایی برسیم که در ما آمادگیاش نیست؟ محال است از نظرِ عقلی؛ یعنی عینیتی در ما از آن حیث نیست — حتماً هست. رتبهای از ما از جنسِ عرش و مافوقِ عرش هست؛ یک جنسیت، یک حیثیت، یک ماهیت، یک هویت — هرچه بخواهی اسمش را بگذار — در ما هست که از سنخِ عرش و مافوقِ عرش است که میتوانیم برویم آنجا بیارامیم. اما به اصلِ الحاق یعنی دستِ ما را حجتالله میگیرد میبرد. کی میگیرد میبرد؟ بعضی فکر میکنند قیامت میبرد؛ نه؛ از همین لحظهٔ معاینه. دیگر کسی آنجا دید دیگر نمیتواند بدونِ او باشد. وقتی چشم دید دیگر دل هوس میکند؛ هوسِ پیامبر و امیرالمؤمنین میکند؛ دیگر نمیتواند. برای همین سیق الذین اتقوا إلی الجنة زمرا به این سیاق آمده. آن چشمش پر شد از منظرهٔ ولایت؛ دیگر با سیب و گلابی سرش گرم نمیشود. آن سیب و گلابی به معنای متعارف مالِ آدمهایی است که در طبقهٔ اولِ بهشت جایشان میدهند — مثل اهلِ تسنن یا مسیحیت که در آخر، آن لحظهٔ جان کندن، حقایق بهشان عرضه میشود؛ اینها جاهلِ قاصرند نه مقصر؛ آن لحظه حقیقت را میپذیرند؛ آنان انزلِ مراتب تا بتوانند سیرِ برزخی کنند آیا برسند به آن. ولی شیعهٔ اهلبیت که ولایتش کامل بوده، ولایتِ کلیه را برداشته، شوخی نیست؛ این تا آنجاها میرود؛ ولی با وساطتِ فیضِ کلی و اتم که پیامبرِ عزیزِ عالم و فرزندانش است تا به آنجا برسد.
پس قطعاً در وجودِ ما هم رتبههایی هست، عینیتی هست، حیثیتی هست همسنخ و همجنس با آن رتبههای عالیه که بتوانیم آنجا قرار بگیریم، برویم ساکن شویم و آرامش پیدا کنیم. وگرنه اگر کسی برود جایی که نامأنوس است و هیچ حسی به آنجا ندارد اصلاً نمیتواند ارتباط بگیرد؛ چه آرامشی. حتماً چیزی در وجودِ ما هست. این یک راهِ اثبات است برای کسانی که شک دارند به این مقامات و مدارج و معارج.
عزیزٌ علیّ أن أری الخلق و زیارتِ آل یاسین
اینطور که عالم فکر میکند دوست دارد در همین دنیا دائماً همراهِ امامِ معصوم باشد، دنبالِ امامِ زمانش باشد، آوارهٔ حضرت حجت شود. الان تازه میفهمیم سرِ عزیزٌ علیّ… عزیزٌ علیّ أن أری الخلق و لا تراک؛ سخت شده بر من آقا همه را ببینم تو را نبینم. تویی که قرار است لبِ موت از من دلبری و دلربایی کنی، مرا راضی کنی به رفتن که خدا قسم خورده تا تو راضی نشوی نمیبرمت. قرار است با دیدارِ تو راضیم کند: أرنی طلعةً رشیدة و غرّةً حمیدة و اکحل ناظری بنظرة منی إلیه. أرنی طلعةً رشیدة… و اکحل ناظری… یعنی سرمهٔ دیدارِ او را به چشمان بمالی؛ مالِ همان معاینه است. اگر بر من مرگ مقرر شد فاخرجنی من قبری معتذراً کفنی شاهراً سیفی مجرداً قناتی ملبیاً دعوة الداعی فی الحاضر و الباد. داعی کیست که میخواهی لبیکش را بگویی؟ السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته؛ داعی الله آناناند. یعنی عالم زبر و زیرِ مؤمن کیست؛ اینجا سعی میکند تمامِ آناتش با امام عصر باشد.
حالا میفهمیم چرا در زیارتِ آل یاسین به تمامِ شؤونِ امام عصر سلام میدهیم. السلام علیک حین تقوم و تقعد؛ شب و روز به شما سلام میدهم صبح و شب. دیگر تمام؛ چرا واردِ جزئیات میشوی؟ حین تقرأ و تبین چرا؛ حین تصلی و تقنت چرا؛ حین ترکع و تسجد چرا؛ حین تحمد و تستغفر چرا؛ حین تهلل و تکبر چرا. جزءجزء؛ او میخواهد آنبهآن همراهِ امامش باشد. بحث ادامه دارد؛ نکتهای عرض شود.
سلام در هر شأن و تجربهٔ درختِ لیمو
نکتهای خودِ گوینده تجربه کرده با این مقدماتِ محکم که با آیات و روایات و سیرِ عملیِ بزرگان ارائه شد؛ زیربنایش آیات و روایات است؛ مندرآوردی نیست. آل یاسین را دیدیم به این رسیدیم؛ فرمایشاتِ حضرت حق در کتابش و اولیایش در مقاماتِ انشاییشان را دیدیم و گفتیم و تجربه کردیم. آن چیست؟ آن فرمایشِ استادی که همیشه به یادگار از ایشان در هر شأنی قرار میگیریم امام را در آن شأن سلام میدهیم تا از همان محبت و همان محیط و همان وادی به ما توجه کند امام. مثلاً وقتی میخواهی نماز بخوانی به امام میگویی السلام علیک حین تصلی و تقنت؛ این یادگارِ یکی از اساتید بود. بیایید هر کاری میخواهید بکنید امتحان کنید؛ امام را در آن مقام سلام بدهید؛ ببینید چه اتفاقی میافتد. مدتی این کار شد؛ اصلاً حزنِ آدم، آن غم و غصه، آناً بدل به نشاط میشود. باور کنید شاید بخندید؛ حتی یک شب همسر یادآوری کرد که آشغالهای منزل را باید بگذاریم سرِ کوچه. داشتم میرفتم؛ بالاخره آقا رفتوروب دارد؛ النظافة من الایمان؛ رأسش دستِ آنان است؛ یعنی آنان هرچه میفرمایند اول خودشان عمل میکنند. داشتم میرفتم زیر لب میگفتم: سلام به تو آقا جان وقتی که چه خودت چه غلامانت آن لحظه دارند مثلاً آشغالهای منزلتان و خیمهتان را میبرند بیرون. داشتم میرفتم از خانه بیرون میگفتم سلام آقا جان به شما وقتی از منزل میروی بیرون. داشتم برمیگشتم میگفتم آقا سلام به شما وقتی به منزل برمیگردی. همینطور شأن به شأن. گلدانهای خانه را آب میانداختم میگفتم سلام به شما وقتی به گل و گیاههای دور و برتان آب میدهید یا توجه میکنید، با آنان حرف میزنید و امثالِ آن. اینها هم شعور دارند.
یک درختِ لیمو داشتیم در حیاطِ خانه. جابهجا که شدیم — چون حیاطِ قبلی خیلی بزرگ بود — کلِ گلدانها را اکثرش را رد کردیم؛ یکیاش بزرگ بود، درختِ لیمو؛ بردیم گذاشتیم جلوی درِ حسینیهٔ خودمان، حسینیهٔ یازده ربیع. چند روز بعد آمدیم دیدیم خشک شده؛ برگهایش ریخته؛ برگها همه قهر کرده ریخته. اول فکر کردم بچههای هیئت به آن آب ندادهاند؛ تشر زدم چرا رسیدگی نکردید. آقای دکتر محمدی گفت نه حاجی به خدا هر روز آبش دادیم. یک مهندسِ کشاورزی آمد این را دید گفت این هر که بوده صاحبش با آن حرف میزده؛ صاحبش به آن توجه میکرده؛ این قهر کرده که چرا چند روز است صاحبِ من نیست با من حرف بزند؛ شما فقط به من آب میدهید با من حرف نمیزنید. این را خودِ گوینده به عینه دید همین چند روزه. حالا میخواهد بگوید آنان شعور دارند. همین شؤونِ متعددِ امام عصر را در زندگیتان سلام کنید مطابق با آنچه در آن قرار دارید؛ بعد ببینید چه اتفاقی میافتد. بارها و بارها این درک شده و شیرینیاش چشیده شده؛ رفقای خوب نیز بچشند. بر همهٔ شؤون سلام به شما. داری میخوابی بگو سلام به شما آقا وقتی میخوابی؛ بیدار شدی سلام به شما آقا وقتی بیدار میشوی. به همین راحتی؛ نمیخواهد عربی هم بگویی. مستمسکِ ما هم زیارتِ آل یاسین بود تا انشاءالله آمادهمان کند.
آمادگی برای معاینه و تعلق به آل الله
برای چه اینها گفته میشود؟ که آماده شویم برای آن لحظهٔ معاینه که میخواهیم جمالِ دلربای حضرت را ببینیم. به به؛ چقدر شیرین است آنجا. دیگر انسان تعلقبردار نیست اینجا؛ همهٔ تعلقش حجت بن الحسن. چرا اسمِ بچهات را گذاشتی مهدی؛ چرا گذاشتی حسین؛ چرا گذاشتی علی؛ چرا گذاشتی فاطمه؛ چرا گذاشتی زینب؛ آنقدر که تعلق به آنان داریم. به قولِ آقای قراچهای کسی که عاشقِ چشم و ابروی هنرپیشهها و فوتبالیستهاست میرود در اتاقش میبینی همهاش عکس و حتی تزیینی که زده براساسِ آنان است؛ یکی هم که عاشقِ اهلبیت است میبینی در اتاقش عکسِ حرمِ اهلبیت و عکسِ شهداست. اصلاً از این چیزی که جمع کرده معلوم است تعلقاتش به چیست. انشاءالله همیشه تعلقاتِ ما به آل الله باشد. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.