ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحيم و بهين استعين.

السلام علیک يا داعی الله و ربانی آياته.

سلام علیکم و رحمه الله.

در رابطه با [نفس کشیدن] کتاب موت [نفس کشیدن] در باب چهارم روایت شونزدهم یه نکته دیگه‌ای هم اضافه کنیم و دیگه سفره‌شو جمع کنیم.

این نکته خیلی مهمه برای [نفس کشیدن] چرایی این همه گرفتاری‌هایی که ما در مسیر سلوک داریم و طبق همین روایت با اینکه پیغمبر عزیز عالم اومده به ایشون می‌فرماید آقا تمنای موت نکن.

اون مریض احوالی که تمنای موته.

ولی پیغمبر مجبور می‌شه دلیل بیاره که آقا اگه محسنی به احسانت اضافه می‌شه.

اگر گناهکار و مسي هستی توبه می‌کنی، اونم خودش نوره از اسم تواب خداست.

[نفس کشیدن] باز بعد از توضیحش دو مرتبه تاکید می‌کنه که تمنای موت نکن.

باز حالا ما نمی‌دونیم طرف دیگه ادامه روایت معلوم نیست طرف ادامه داد به این کارش یا نه.

چرا این از کجا در میاد این [نفس کشیدن] با این همه تاکیدات بزرگان به ما.

حالا این بحث تمنای موته، یه وجهش.

این همه [نفس کشیدن] تاکیدات، تذکرات [سرفه] ولی که انگار راهی به جایی نمی‌بره و ما همون آش و همون کاسه و راه خودمونو داریم میریم و تو مسیر بنده مون اصطلاحا موفق نیستیم.

نوسان زیاد داریم، فراز و نشیب و [نفس کشیدن] متأسفانه استق-استقامت نداریم.

الذین آمن قالو، قال ربنا الله ثم استقاموا، ثم استقاموا رو نداریم.

علتش رو من بازخوانی کردم برای شما به جهت اطمینان نفس شما از کتاب شریف مصباح العنسه.

شرح کتاب مصباح العنس.

[نفس کشیدن] مرحوم ال-علامه حسن زاده علیه الرحمه فرمودن که می‌دونید این کتاب سنگین‌ترین کتاب عرفان نظریه که بعدش دیگه فتوحات ابن عربی رو درس میدن.

از رو این براتون می‌خونم، جاهاییش که نیاز هست توضیح میدم.

[نفس کشیدن] ایشون [نفس کشیدن] می‌فرماید بیان کردیم که هر لحظه قلب مقتضایی دارد.

قلب اصلاً اسمش رو خودشه متقلبه، دار-- دائماً انقلاب داره از حالی به حالی.

از اسمی به اسمی.

از طوری به طوری.

یک حال ثابت نداره.

[زنگ خوردن تلفن] مقتضایی دارد و اقتضای اسمی می‌نماید [نفس کشیدن] و می‌خواهد خداوند را به آن اسم بخواند.

یعنی تو هر حالتی که قلب هست مقتضای یک اسمی رو داره.

منقلبه دائماً از یک اسمی به یک اسم دیگه خدا انقلاب پیدا می‌کنه.

حالت ثابت نداره و تو اون حالت می‌خواد اون اسمی که تو اون حالت قرار گرفته رو بخونه.

از خدا اون اسم رو به زبانش جاری کنه و از اون راه با خدا مرتبط شه.

ولو خودش ندونه.

و می‌خواهد خداوند را به آن اسم بخواند و مقام تفصیل امری تکوینی است.

خب می‌دونید که تفصیل مقام قلبه دیگه.

مقام، اون مقام [نفس کشیدن] کلی حالت اندماژ که همچی درش جمعه مقام روح انسانه.

مرتبه احدیت وجود ماست.

کلیه.

وحدت محض‌ست.

جنسش از عالم احدیت آ-- نظام است.

قلب که یه رتبه پایین‌تر از اونه محل تفصیله.

فصل جدا جدا.

یعنی اون کلیه حالا میاد تو قلب سان داده می‌شه.

یعنی مثل اینکه الان شما کلی هنر داری، کلی علم اخذ کردی، دانسته داری، مفروضاتی داری برای خودت.

خب؟

وقتی بهش توجه نداری اینا کجان؟

تو حالت روحت تو اون رتبه روحت به صورت کلی مندمجن.

وقتی من از شما سؤال می‌کنم در خصوص اون علم شما، می‌گید بله، بله الان به شما جواب میدم نسبت به قوت نفستون یعنی ارتباط رتبه قلبتون با روحتون سریع‌تر به اون مفروضات دسترسی پیدا می‌کنید.

به این میگن سان دیدن حالت تفصیل.

اون حالت کلی علمی که الان بهش توجه نداشتید میاد تو مرتبه قلبتون باز می‌شه.

یکی تمام این علوم باز می‌شه.

درست شد؟

اون-- به اونو میگن تفصیل.

این حالت قلبه.

[نفس کشیدن] که بعد اون انفصال‌ها، اون جداسازی‌ها، این رتبه بندی‌ها، اینا در حال رتبه مثال خودت میاد تمثيل پیدا می‌کنه.

اون تفصیل میاد تمثيل یعنی مثل، شکل، صورت پیدا می‌کنه تو بتونی اونا رو ببینی.

بعد اون میاد تو حست پیاده می‌شه.

همون حالت از همون بالا میاد تا تو حست پیاده می‌شه یا با نگاهت یا با رفتارت، با گویشت، با حتی رنگ صورتت و حالا مسائلی که بماند خیلی ربط به بحثمون نداره.

من فقط توضیح دادم که یعنی چی اینجا.

می‌فرمایند شما.

مثالی می‌تونی بزنی که [پچ، پچ] مثالشو مثلاً علامه رفیعی قزوینی می‌فرمود که [نفس کشیدن] شما وقتی غضب می‌کنی این غضب حالت معنویه دیگه، اون-- حدیث هم داریم که آت-- غضب جنسش از آتش جهنمه یعنی شما وقتی غضب می‌کنی برآفروخته می‌شی، اون حالت ناریه غضب خودش رو نشون میده.

در چی؟

چهره‌ت سرخ می‌شه، سیاه می‌شه، چشمات برآفروخته می‌شه، داغ می‌شی حتی.

اون ظاهرته که.

ظاهرت چرا داغ شد؟

ظاهرت چرا-- این علامه رفیع قزوینی می‌فرمود که چه ربطی داره؟

اون یه قصه باطنیه.

از باطن یه چیزی رو شما متوجه شدی، اون توجهت از باطنه دیگه.

یه معنا، غضب معناش از باطنه.

یه دفعه برآفروخته می‌شی.

چرا بدنت چرا تحت شعاع قرار گرفت؟

این از همون مرحله بالا میااااد می‌رسه تا ح-- مرتبه حس و طب و جسم خودش رو نشون میده به این شکل.

حالا آتشو چی خاموش می‌کنه؟

آب.

اینجا س-- روایت داریم غضبناک شدی چیکار کن؟

برو آب بخور، وضو بگیر.

آب، آب.

ببین به همین راحتی علامه رفیع قزوینی میگه این مرتبه رو ببین، این طول رتبه‌های وجودی تو خودت ببین.

این خودش یه نوع معرفت نفسه.

حالا اون تفصیل غضب که یک نیروی خدادادی‌ست در وجود شما، در پنهان وجودته یه دفعه چجوری خودش رو نشون میده.

میاد تا مرتبه خیال صورت به تو انشا می‌کنه، بعد در حست ظهور می‌کنه و همین سیره.

حالا می‌فرمود به محض اینکه...

حالا می‌فرمود که اینجا بودیم.

و مقام تفصیل امری تکوینی‌ست که خدا اینطوری متکلم کرده وجود ما رو.

و این کارخانه تعطیل بردار ن-نیست.

تعطیل، تعطیل برنمیداره.

قلب همیشه در حال کار کردنه.

به محض اینکه کلید زده شد تا مرحله پایین سان می‌دهد.

سان یعنی اون حقایق کلیه در روح میاد تو مرتبه قلب باز می‌شه و تو متوجه این داشته‌های خودت می‌شی.

میاد تا مرتبه حس.

و باز می‌کند و تجافي در آن راه ندارد.

تجافي راه نداره یعنی اون غضب معنای کلی‌ش تو باطن وجود تو هست، کشیده شده اومده الان تو مرحله برآفروختگی ظاهری.

تجافي چیه؟

مثلا باران از بالا که میاد به این میگن تجافي.

بالا دیگه نیست.

دیگه اومد پایین.

درسته؟

به این میگن تجافي.

جوف یعنی خالی.

یادتونه دیگه؟

بحثاشو.

اما تجلی چیه؟

تجلی معانی در طول هم‌ن.

یعنی اون معانی در باطن هست حالا کشیده شده اومده تا پایین.

جدایی از هم نیستن.

می‌فرماید این کشیده شده از اون باطنه.

بعد ادامه میدن که و تجافي در آن راه ندارد بنابراین تطهیر نمی‌خواهد.

چی تطهیر نمی‌خواهد؟

اون مراتب عالیه.

اونا که پاکن.

همون بحثی که امروز تو مسجد بلال جاش بود.

عالمی از کجا میاد؟

از بیرون میاد میزنه به داخل میره بالا.

اون بالا که طهارת نمی‌خواد که تطهیر نمی‌خواد.

چرا که مطابق سنت الهی ولن تجد لسنة الله تبدیلا ولن تجد لسنة الله تحویلا.

پس مراد از تطهیر این نیست.

از این رو مراد را بیان فرمود و گفت همه اینا رو گفتیم که به اینجا برسه.

چی؟

من التقلب تابع للتشعّب بسبب، بسبب تعللات الموجبة لتشتت العرفان.

این متن چیه؟

اینی که علامه خوند عربیش.

متن مصباح الانس.

مصباح الانس.

که علامه میگه برای همین مصبا-- مرحوم ابن فناری اینجا اینو گفته که چی؟

توضیحشو ببینید قشنگ مشخص می‌شه.

که قلب را استوار کند و از تزلزل و اضطراب بیرون آید و نفس مطمئنه شود.

از این تشعّب و دگرگونی و چه کنم و چه ن-- نکنم بیرون رود و از تعلل‌ها، اون بالا چی بود؟

به سبب تعللات و از تعلل‌ها یعنی بهانه آوردن‌ها، علت جستن‌های بی جهت.

داره علت‌ها رو بررسی می‌کنه، بیان می‌کنه.

علت اینکه اون ن-- اون قلب نمی‌تونه درست نیروش رو پیاده کنه از طریق نفس به بدن و ما داریم هرزه زندگی می‌کنیم، هرز میریم و سست، اراده و سست.

عنصریم رو داره میگه اینه.

یه بار دیگه از اون بالا بخونم.

از این رو مراد را بیان فرمود و گفت این متن مصباح بعد قلب را استوار کند.

میگه اگه می‌خوای، اگر می‌خوای تو اراده‌ت محکم بشه و بتونی اون حقایق باطنی رو از مکمنقه به پیاده کنی، اراده قوی پیدا کنی، دست به هر چیزی بزنی موفق بشی، علامه می‌فرماید قلب را استوار کند و از تزلزل و اضطراب بیرون آید و نفس مطمئنه شود.

از این تشعّب، شعبه شعبه شدنه، و دگرگونی و چه کنم، چه ک-- چه کنم بیرون رود و از تعلل‌ها یعنی هی علت‌تراشی، بهانه‌جویی و از تعلل‌ها یعنی بهانه آوردن‌ها، علت جستن‌های بی جهت و عذرآوری و بهانه تراشی دست بردارد.

بنابراین اگر بپرسید چرا کنار کشیدید؟

یا چرا این کارو نکردی یا چرا این کارو کردی؟

از کسی بپرس از چنین آدمی که متزلزل، مضطربه بپرسی تألل‌جسته یعنی علت، علت می‌آفرینه.

بی‌خودی، الکی علت میاره.

تألل‌جسته و بهانه می‌آورد و چیزهایی را می‌بافد که می‌خواهد خود را قانع سازد.

و این بهانه‌جویی‌ها سبب تشتت عزم می‌شود.

عزم، اراده گسسته می‌شه.

تشتت، متلاشی می‌شه، جدا می‌شه.

مثل ول نجد له عزما که تو قرآن هست.

نجد له عزما.

ما از حضرت آدم اون عزم واقعی رو ندیدیم.

در اون خوردن از اون درخته ممنوعه.

در به پیاده می‌شود این تشتت.

پس انسان باید صاحب عزم و اول العزم شود.

اول العزم صاحب عزم دیگ.

اول العزم یعنی دارای عزم یعنی اراده.

صاحبان اراده و عزم به جایی می‌رسن.

و آن کس که عزم و آهنگ ندارد یعنی سست اراده‌ست، بی‌اراده‌ست و سست و بی حال است به جایی نمی‌رسد.

این تفرقات ناشی از تأللات، اون علت‌جویی‌های بی‌خودی، اون بهانه‌گیری‌ها.

ببین چقدر حساب شده داره علامه می‌فرماید.

این تفرقات، این تفرقه ها، این پراکندگی وجودت، این اضطرابت ناشی از تأللات و شیره‌مالی و ماست‌مالی و باعث تفرقه در عزم می‌شود.

دیگه ساده‌تر از این توضیح بده.

تفرقه در عزم یعنی جدا شدن اون نیروی عظیم اراده انسان و جلوی آهنگ و اراده او را می‌گیرد.

به ویژه در عرفان عملی.

چرا که نفس بسیار بهانه می‌گیرد.

یکی از آشنایان چند سباحی قدمی برداشته و گفت خدایا آمدم یعنی سمت تو.

وی برای من حکایت کرد.

اون کسی که به خدا میگه خدایا من اومدم، دیگه اومدم.

اومدم که اومده باشم.

به علامه فرموده که چی شد؟

مدتی بر این حال بودم و چون نفس معتاد بود، معتاد به کارهای قبلیم بود.

از این رو به این زودی‌ها آرام نمی‌شد.

اینجوری نیست که یه دفعه بکنی از همه چی.

سخته.

مگر می‌شود به این زودی‌ها او را تربیت کرد؟

ما فکر می‌کنیم آره یه شبه باید به همه جا برسیم و با چهار تا کتاب خوندن، چهار تا جلسه رفتن دیگه تموم شد و ما رسیدیم.

حرف‌ها نیست.

عادت کرده نفس خوب کرده با اون‌ها.

ملکات نفس شده.

تراشیدن می‌خواد اینا.

خب؟

به این زودی‌ها او تر-- مگه می‌شود او را تربیت کرد؟

وی گفت یعنی اون دوست علامه.

اینجا دقت کنید.

وی گفت دیدم، میگه دیدم اینا پرده‌ها براش افتاد.

دیدم کفتاری به من حمله کرد.

من فهمیدم نفس خودم می‌باشد.

چون هرچه جلوی او را گرفتم همانند کفتار به من حمله می‌کرد.

این نفس است و عقل نمی‌باشد.

این نفس، این مرتبه نفس، عقل نیست.

عقل که کفتار نیست.

عقل مقدسه.

نفس هم که تو مسجد بلال عزیزانی که بودید گفتم دیگه.

مرتبه پیاده‌سازی اون مرتبه کلی که حالا روحه یا عقله هرچی که بگیری در بدنه.

مل-مرحله تعلق روح به بدن رو میگن نفس.

هرچی هست زیر سر بدنه، بدن.

این بدن کار رو خراب کرده.

نفس یا به عبارت دیگر روح می‌خواد بدن رو رسیدگی کنه.

بدن میگه غذا می‌خوام.

شکممو پر کن.

از همه می‌خوام نیاز جنسی دارم ارضام کن.

بابا می‌خوام دوست دارم اینجا رو ببینم.

می‌خوام اونو بشنوم.

می‌خوام اینجا رو لمس کنم.

می‌خوام برم اونجا.

هی کار بدنه دیگه اینو بدنه.

روح که این چیزا رو نمی‌خواد که.

روح بیچاره مونده با این بدن چه کنه؟

گرفتار این تعلقاته.

اصلاً مرتبه تعلق روح به بدن می‌شه نفس.

حالا اگر این تعلق زیاده‌روی شد درش می‌شه نفس اماره.

اگر جلوش گرفته شد، کشیک نفس دادی، پلیس خودت بودی، مراقبت کردی در حد و اندازه بلکه به ریاضت کشوندین این بدن فلان، فلان شد اینا.

چه اتفاقی می‌افته؟

میری به سمت نفس مطمئنه.

همون بحثی که امروز مسجد بلال داشتیم الان قشنگ جا افتاد.

خب علامه فرمود این که دیگه عقل نیست، این نفسه.

حالا میگه انقدر، انقدر که این عادت کرده بود به اون‌ها میگه الان که داره مخالفت می‌کنه مثل یک کفتار حمله می‌کنه به من.

می‌بینمش.

یعنی تمثل بیرونی‌ش می‌شه کفتاری که به سمت اون حمله کنه می‌خواد پارو پوراش کن.

چرا؟

چون جلوشو گرفته.

ول نمی‌کنه تو رو.

نفس اژدهاست.

کی او خفته‌ست؟

از غم بی‌عالتی افسرده‌ست.

به هر حال علامه اینجا چی رو داره می‌فرماید؟

حالا بعد بحث ادامه داره.

چون وقتمون گذشت تموم جمع، جمع‌بندی کنیم.

داره می‌فرماید که آقا علت اصلی این گرفتاری‌ها، بی‌ارادگی‌ها که ما مثال‌هاشو از اون روایت شروع کردیم که پیغمبر مجبوره دوبار تأکید کنه بابا تمنای موت نکن.

چی می‌خوای تو؟

چی داری میگی؟

چرا خودتو می‌خوای راحت کنی در حالی که راحتی‌ای نیست.

این فرصت الهیه.

قدر بدون بمون.

بر احسانت اضافه کن و توبه کن که همش نوره.

چرا اونقدر تأکیدات بزرگان باز تو گوش ما نمیره؟

علامه می‌فرماید چی؟

این تشتت، این تفرقه، این اضطراب نفس، این نیارمیدن در مسیر حقیقت.

اینکه قلب ما گرفتار شده به بدن.

اون مرتبه باطن می‌خواد بدن رو مدیریت کنه.

گرفتار زیاده‌خواهی بدن شده که بهش میگن نفس.

اع-- این باعث شده چی؟

هی علت‌جویی هم بکنی.

چرا دیشب پا ش-پا نشدی؟

بابا خسته بودیم دیگه.

چیکار کنم خسته بودیم.

آره سریال فلانو...

همین‌جوری بهانه‌جویی‌ها پشت بهانه‌جویی‌ها این شده نتیجه که اراده‌ی ما رو سلب کرده.

که این همه ارسال رسول، انزال كتب، این همه عرفا، حکما، بزرگان چقدر حرف یاد کردن، چقدر تو گوش ما خوندن، چقدر کتاب، چقدر معلم، چقدر مربی باز این حال ماست.

چند تا جلسه روضه ما تا حالا شرکت کردیم؟

چند تا جلسه موعظه نشستیم؟

چند تا جلسه درس و بحث و تذکر نشستیم؟

چرا این حال روز منه؟

این اضطراب نفس.

باید به دار نفسمون برسیم رفقا.

زیاده‌خواهی‌های بدن بیچاره کرده ما رو.

ایشالا ماه شعبان به نور شدید که در این ماه است خدا ما رو هممون رو مزین کنه به نور معرفت‌ش و از درون ما رو منقلب کنه.

والحمد لله رب العالمين.

صلوات بفرستید.

[چند نفر با هم] الله.