ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 161

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

تتمهٔ روایت شانزدهم؛ تمنای موت و چرایی گرفتاری در سلوک

در باب چهارم کتاب الموت، در روایت شانزدهم، نکته‌ای دیگر باید افزود و سپس سفرهٔ این بحث را بست. این نکته برای فهم چرایی آن همه گرفتاری است که در مسیر سلوک پیش می‌آید. مطابق همین روایت، با آنکه پیامبر عزیز عالم به آن بیمار احوال می‌فرماید تمنای موت مکن، باز هم دلیل می‌آورد: اگر محسن باشی بر احسانت افزوده می‌شود؛ و اگر گناهکار و مسیء باشی توبه می‌کنی، و توبه خود نوری است از اسم توّاب خدای تعالی. پس از توضیح، دوباره تأکید می‌کند که تمنای موت مکن. ادامهٔ روایت معلوم نیست که آن شخص به کار خود ادامه داد یا نه؛ اما پرسش اصلی این است که این تمنای موت یک وجه است؛ وجه دیگر آن همه تأکیدات و تذکرات بزرگان است که انگار راه به جایی نمی‌برد و همان آش و همان کاسه می‌ماند و راه خود را می‌رویم و در مسیر بندگی اصطلاحاً موفق نیستیم. نوسان بسیار است، فراز و نشیب، و متأسفانه استقامت نیست.

«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا» (فصلت/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان کسانی که گفتند پروردگار ما خداست، سپس استقامت ورزیدند.

آن «ثم استقاموا» را نداریم. علت را برای اطمینان نفس، از شرح کتاب شریف مصباح الانس بازخوانی می‌کنیم. مرحوم علامه حسن‌زاده آملی علیه‌الرحمه می‌فرمود این کتاب سنگین‌ترین کتاب عرفان نظری است و پس از آن فتوحات ابن‌عربی را درس می‌دادند. از روی همان متن می‌خوانیم و جایی که نیاز باشد توضیح می‌دهیم.

قلبِ متقلب و اقتضای اسماء

ایشان می‌فرماید بیان کردیم که هر لحظه قلب مقتضایی دارد. نام قلب از تقلب است: دائماً انقلاب دارد از حالی به حالی، از اسمی به اسمی، از طوری به طوری؛ حال ثابت ندارد. مقتضایی دارد و اقتضای اسمی می‌نماید و می‌خواهد خداوند را به آن اسم بخواند. یعنی در هر حالتی که قلب هست، مقتضای یک اسم را دارد؛ منقلب است و دائماً از اسمی به اسم دیگر خدا انقلاب می‌یابد؛ حالت ثابت ندارد و در آن حالت می‌خواهد آن اسمی را که در آن قرار گرفته بخواند، بر زبان جاری کند و از آن راه با خدا مرتبط شود — ولو خودش نداند.

مقام تفصیل امری تکوینی است. تفصیل مقام قلب است. آن مقام کلیِ اندماج که همه چیز در آن جمع است، مقام روح انسان است؛ مرتبهٔ احدیت وجود ما، وحدت محض؛ جنسش از عالم احدیت نظام است. قلب که رتبه‌ای پایین‌تر از آن است، محل تفصیل است: فصل‌به‌فصل جدا. آن کلیه در قلب سان داده می‌شود. مانند آنکه کسی کلی هنر و علم اخذ کرده و دانسته و مفروضاتی برای خود دارد؛ وقتی به آن‌ها توجه ندارد، این‌ها کجایند؟ در رتبهٔ روح به‌صورت کلی مندّمج‌اند. وقتی از او در خصوص آن علم سؤال می‌شود، می‌گوید اکنون پاسخ می‌دهم؛ و به نسبت قوت نفس — یعنی ارتباط رتبهٔ قلب با روح — سریع‌تر به آن مفروضات دسترسی می‌یابد. این را سان دیدنِ حالت تفصیل می‌گویند: آن حالت کلی علمی که به آن توجه نبود، در مرتبهٔ قلب باز می‌شود و یکی‌یکی آن علوم باز می‌گردد. آن را تفصیل می‌نامند؛ و این حالت قلب است.

پس از آن انفصال‌ها و جداسازی‌ها و رتبه‌بندی‌ها، در رتبهٔ مثالِ خود تمثیل پیدا می‌کند: مثل و شکل و صورت می‌گیرد تا بتوان آن‌ها را دید؛ سپس در حس پیاده می‌شود — با نگاه یا رفتار یا گویش یا حتی رنگ صورت و مسائلی که چندان به اصل بحث وابسته نیست. این توضیح فقط برای فهم عبارت بود.

مثال غضب؛ از باطن تا حس

علامه رفیعی قزوینی می‌فرمود: وقتی غضب می‌کنی، این حالت معنوی است؛ و حدیث داریم که غضب جنسش از آتش جهنم است. وقتی غضب می‌کنی برآفروخته می‌شوی؛ آن حالت ناری غضب خود را نشان می‌دهد: چهره سرخ یا سیاه می‌شود، چشم‌ها برآفروخته، بدن داغ. ظاهرت چرا داغ شد؟ از باطن چیزی متوجه شدی؛ غضب معنایی باطنی است؛ ناگهان برآفروخته می‌شوی و بدن تحت شعاع قرار می‌گیرد. از همان مرحلهٔ بالا می‌آید تا مرتبهٔ حس و طبع و جسم خود را نشان دهد. آتش را چه خاموش می‌کند؟ آب. روایت داریم: غضبناک شدی برو آب بخور، وضو بگیر. علامه رفیعی می‌گفت این طول رتبه‌های وجودی را در خود ببین؛ این خود نوعی معرفت نفس است. آن تفصیل غضب — که نیرویی خدادادی در پنهان وجود است — ناگهان خود را نشان می‌دهد: تا مرتبهٔ خیال صورت انشا می‌کند، سپس در حس ظهور می‌کند؛ و همین سیره در دیگر احوال نیز جاری است.

مقام تفصیل امری تکوینی است که خدا این‌گونه وجود ما را متکلم کرده؛ و این کارخانه تعطیل‌بردار نیست. قلب همواره در کار است. به محض آنکه کلید زده شد تا مرحلهٔ پایین سان می‌دهد: حقایق کلیه در روح در مرتبهٔ قلب باز می‌شود و انسان متوجه داشته‌های خود می‌گردد؛ و تا مرتبهٔ حس می‌آید. و تجافی در آن راه ندارد — یعنی آن معنای کلی غضب در باطن وجود هست و کشیده شده تا برآفروختگی ظاهری. تجافی چیست؟ مثلاً باران از بالا که می‌آید، بالا دیگر نیست؛ به این تجافی می‌گویند؛ جوف یعنی خالی. اما تجلی معانی در طول هم‌اند: آن معانی در باطن هست و کشیده شده تا پایین؛ جدایی از هم نیست. می‌فرماید این کشیده شده از آن باطن است. بنابراین تطهیر نمی‌خواهد — مراتب عالیه پاک‌اند. همان بحثی که در مسجد بلال جایش بود: عالمی از کجا می‌آید؟ از بیرون می‌آید، به داخل می‌زند و بالا می‌رود؛ بالا طهارت و تطهیر نمی‌خواهد، چرا که مطابق سنت الهی است:

«وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ۝ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر/۴۳؛ فتح/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت؛ و هرگز برای سنت خدا تحویلی نخواهی یافت.

پس مراد از تطهیر این نیست. از این رو مراد را بیان فرمود.

تعللات؛ تشتّت عزم و خروج از اضطراب

متن مصباح الانس چنین است — و مرحوم ابن‌فناری در این مقام گفته — که قلب را استوار کند و از تزلزل و اضطراب بیرون آید و نفس مطمئنه شود؛ از این تشعّب و دگرگونی و «چه کنم چه نکنم» بیرون رود و از تعلل‌ها دست بردارد.

«مِنَ التَّقَلُّبِ تَابِعٌ لِلتَّشَعُّبِ بِسَبَبِ تَعَلُّلَاتٍ مُوجِبَةٍ لِتَشَتُّتِ الْعِرْفَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تقلب قلب پیرو تشعب است، به‌سبب تعلل‌هایی که موجب پراکندگی عرفان می‌شود.

تعلل یعنی بهانه‌آوردن و علت‌جستن بی‌جهت. علت آنکه قلب نمی‌تواند درست نیرویش را از طریق نفس به بدن پیاده کند و زندگی هرزه و سست می‌گذرد و اراده سست است، همین است. اگر بخواهی اراده‌ات محکم شود و حقایق باطنی را از مکمن خود به پیاده کنی و دست به هر چیزی بزنی موفق شوی، باید قلب استوار گردد، از تزلزل و اضطراب بیرون آید، نفس مطمئنه شود، از تشعب و دگرگونی بیرون رود، و از علت‌تراشی و بهانه‌جویی و عذرآوری دست بردارد. بنابراین اگر از چنین آدم متزلزل و مضطرب بپرسند چرا کنار کشیدی یا چرا این کار را نکردی، تعلل می‌جوید: علت می‌آفریند، بی‌خودی علت می‌آورد، بهانه می‌آورد و چیزهایی می‌بافد تا خود را قانع سازد. این بهانه‌جویی‌ها سبب تشتّت عزم می‌شود؛ اراده گسسته و متلاشی می‌گردد. چنان‌که در قرآن آمده:

«وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» (طه/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای او عزمی استوار نیافتیم.

دربارهٔ حضرت آدم در خوردن از درخت ممنوعه، آن عزم واقعی دیده نشد. پس انسان باید صاحب عزم و از اولوالعزم شود. صاحبان اراده و عزم به جایی می‌رسند؛ و آن‌که عزم و آهنگ ندارد — سست‌اراده و بی‌حال — به جایی نمی‌رسد. این تفرقات ناشی از تعللات و بهانه‌گیری‌هاست. علامه حساب‌شده می‌فرماید: این پراکندگی وجود و اضطراب ناشی از تعللات و شیره‌مالی و ماست‌مالی است و باعث تفرقه در عزم می‌شود؛ یعنی جدا شدن نیروی عظیم اراده و گرفتن جلوی آهنگ و اراده — به‌ویژه در عرفان عملی — چرا که نفس بسیار بهانه می‌گیرد.

حکایت کفتار؛ نفس و بدن

یکی از آشنایان چند صباحی قدمی برداشته و گفته بود خدایا آمدم — سمت تو. برای علامه حکایت کرد. کسی که به خدا می‌گوید آمدم، آمده که آمده باشد. مدتی بر این حال بود؛ و چون نفس معتاد به کارهای پیشین بود، به این زودی‌ها آرام نمی‌شد. چنین نیست که یک‌باره از همه چیز ببُری؛ سخت است. مگر می‌شود به این زودی‌ها او را تربیت کرد؟ خیال می‌شود یک‌شبه باید به همه جا رسید و با چند کتاب و چند جلسه کار تمام است؛ چنین نیست. نفس عادت کرده؛ ملکات شده؛ تراشیدن می‌خواهد.

او گفت پرده‌ها برایش افتاد: دیدم کفتاری به من حمله کرد؛ فهمیدم نفس خودم است. چون هرچه جلوی او را گرفتم همانند کفتار حمله می‌کرد. این نفس است و عقل نیست؛ عقل مقدس است، کفتار نیست. مرتبهٔ نفس، چنان‌که در مسجد بلال نیز گفته شد، مرتبهٔ پیاده‌سازی آن مرتبهٔ کلی — روح یا عقل — در بدن است؛ مرحلهٔ تعلق روح به بدن را نفس می‌گویند. هرچه هست زیر سر بدن است. بدن می‌گوید غذا می‌خواهم، شکم را پر کن؛ نیاز جنسی دارم ارضا کن؛ دوست دارم اینجا را ببینم و بشنوم و لمس کنم و بروم آنجا. روح این‌ها را نمی‌خواهد؛ بیچاره مانده با بدن چه کند؛ گرفتار این تعلقات است. اصلاً مرتبهٔ تعلق روح به بدن می‌شود نفس. اگر زیاده‌روی شد می‌شود نفس اماره؛ اگر جلویش گرفته شد، کشیک نفس دادی، پلیس خود بودی، مراقبت کردی و بدن را به ریاضت کشاندی، به سمت نفس مطمئنه می‌روی — همان بحثی که در مسجد بلال جا افتاد.

علامه فرمود این دیگر عقل نیست، نفس است. آن‌قدر عادت کرده بود که وقتی مخالفت می‌کند مثل کفتار حمله می‌کند؛ تمثل بیرونی‌اش کفتاری است که می‌خواهد پاره و پورش کند، چون جلویش گرفته شده. نفس ول نمی‌کند. نفس اژدهاست؛ کی او خفته است؟ از غم بی‌آلتی افسرده است.

جمع‌بندی؛ اضطراب نفس و زیاده‌خواهی بدن

چون وقت گذشت، جمع‌بندی می‌کنیم. علت اصلی این گرفتاری‌ها و بی‌ارادگی‌ها — که مثالش از همان روایت آغاز شد که پیامبر مجبور است دو بار تأکید کند تمنای موت مکن: چه می‌خواهی؟ چه می‌گویی؟ چرا خود را می‌خواهی راحت کنی در حالی که راحتی نیست؟ این فرصت الهی است؛ قدر بدان، بمان، بر احسانت بیفزا و توبه کن که همه نور است — چرا آن‌قدر تأکیدات بزرگان باز در گوش نمی‌رود؟ علامه می‌فرماید: این تشتّت و تفرقه و اضطراب نفس و نیارامیدن در مسیر حقیقت از آن است که قلب گرفتار بدن شده؛ آن مرتبهٔ باطن می‌خواهد بدن را مدیریت کند و گرفتار زیاده‌خواهی بدن شده که به آن نفس می‌گویند. نتیجه آنکه هی علت‌جویی می‌کنی: چرا دیشب برنخاستی؟ خسته بودیم؛ چه کنم خسته بودیم؛ سریال فلان… همین‌گونه بهانه‌جویی پشت بهانه‌جویی اراده را سلب کرده. با این همه ارسال رسول و انزال کتب و این همه عرفا و حکما و بزرگان — چقدر حرف یاد دادند، چقدر در گوش خواندند، چقدر کتاب و معلم و مربی — باز این حال ماست. چند جلسه روضه شرکت کرده‌ایم؟ چند جلسه موعظه نشسته‌ایم؟ چند جلسه درس و بحث و تذکر؟ چرا این حال روز ماست؟ این اضطراب نفس است. باید به دار نفس رسید. زیاده‌خواهی‌های بدن بیچاره کرده. ان‌شاءالله ماه شعبان به نور شدیدی که در این ماه است خدا همه را به نور معرفتش مزین کند و از درون منقلب سازد. والحمد لله رب العالمین.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.