یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
روایت پانزدهم: تمنی موت و طلب حیات
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته. این هفته نیت شد ادامهٔ مبحث موت از کتاب الموت بحار. رسیده بودیم به روایت پانزدهم از باب چهارم. امام رضا صلواتاللهعلیه فرمودند مردی به امام صادق علیهالصلاةوالسلام عرض کرد سئمت الدنیا؛ از دنیا خسته شدم؛ فأتمنی إلی الله الموت؛ از خدا تمنای مرگ میکنم. حضرت در جواب فرمودند از خدا حیات و زندگی بخواه؛ حیات را برای آنکه اطاعتش کنی نه آنکه به نافرمانی آلوده شوی. برای اطاعت خدا زندگی و حیات بخواه. پس فلسفهٔ حیات ما اطاعت خداست؛ به یک معنا اطاعت مساوی با حیات است؛ برای آن خلق شدهایم. سپس فرمودند اگر زنده باشی و به اطاعت خدا بپردازی برایت بهتر است از آنکه بمیری و نه معصیتی از تو سر بزند و نه طاعتی. اینجا نشان میدهد فرصت دنیا چه فرصت عالی است که در مسیر اطاعت حیات را ادامه دهی. فرمایش حضرت این است که از خدا حیات بخواه به جهت آنکه اطاعت کنی. اطاعت الهی مساوی با حیات است.
شدت حیات و اسم الحی
اگر بخواهیم این حیات را با خود به عوالم بعدی منتقل کنیم — یعنی آنجا مرده نباشیم، حی باشیم — هر میزان اطاعت اینجا شدیدتر و قویتر باشد شدت حیات آن طرف بیشتر است. چگونه انسان کامل شدیدالقوی است؟ این شدت از کجا میآید؟ از شدت اطاعت؛ آنقدر مطیع خداست که شدیدالقوی است؛ یعنی اسماء در او بیشتر پیاده شده. مثلاً اسم الحی که نخستین اسم از اسماء سبع است که ائمهٔ اسماءاند و همهٔ اسماء به آنها برمیگردد؛ این اسم الحی به چه میزان در هر کسی پیاده میشود؟ به میزان اطاعتش. کسی که بهرهای از الحی برده زنده است؛ همین که هست بهرهای از الحی برده. منتها اگر کمترین بهره را برده صرفاً در نشئهٔ طبیعت حیات دارد و از آنسو مردهای جیفهای بیش نیست؛ مردهٔ معنوی؛ چون اطاعت بحث معنوی است. این یک نکته از دل روایت.
دو نگاه در تقاضای مرگ
نکتهٔ بعدی: طرف از امام صادق خواسته از دنیا سیر شدهام مرگم را برسان. حضرت میفرماید حیات بخواه که اطاعت کنی نه مرگی که تمام میشود و نه اطاعتی سر میزند نه معصیتی. اولاً ارزش اطاعت الهی معلوم میشود. ثانیاً نگاه این شخص چیست که از زندگی قطع امید کرده و خواهان مرگ است؟ آن جهت مهم است. بعضی از دنیا سیر میشوند و مرگ میطلبند به جهت آنکه عاشق خدا شدهاند؛ البته اینجا هم خدا را میتوانند بیابند اما اینجا تاریک است بلکه تاریکترین جای دنیاست لذا سخت است. اما یکی را میبینی نه؛ عاشق خدا نشده؛ شاید خدا را هم نشناسد یا قواعد الهی را خبر ندارد؛ نمیداند برای چه به این دنیا آمده. مانند فرصتی که به کسی بدهی و نخواهد از مسابقه استفاده کند. این دنیا یک فرصت است؛ سابقوا إلی الخیرات؛ باید در این مسابقه از همه سبقت بگیری. چون از ملکوت عالم — چنانکه جلسهٔ پیش گفته شد — چشمش بسته شده و صرفاً دنیا میبیند؛ دنیا را دنیا میبیند نه آیتی از خدا دنبالهدار؛ خسته شده. اگر چنین کسی از دنیا برود — چشمش به ملکوت باز نشده، دنیا را منقطع و گسیخته از الهیت میبیند — جایش خوب است یا بد؟ قطعاً در سختی است. آنجا یکباره وقتی پرده برداشته شود چشمش تیز میشود؛ نشاندهندهٔ آن حیرت و وحشت از چیزهایی که نمیدانسته و سر در نمیآورده. یکی از دلایل ترس قیامت همین است؛ چه قیامت صغری که برزخ است چه قیامت کبری. پس جایش جای بدی است. چرا تقاضای مرگ میکند اگر از اینجا برود جای خوبی ندارد؟ باز روایت تفهیم میکند خبر ندارد آن طرف چه خبر است. اگر میدانست هرگز آرزوی مرگ نمیکرد بلکه میگفت خدایا کمکم کن بیشتر مهلت بده فرصت بده یاریام بده اینجا جبران کنم بلکه آنور را هم بسازم. باز همه به بیخبری و جهلش برمیگردد. جهل خطر بزرگی است؛ تا جایی که در کمال امیرالمؤمنین از طرف ما به خدا عرض میکند من به چه خاطر جرأت کردم عصیان کنم؟ جرأت گناه به جهلم؛ چون نادان بودم جرأت کردم عصیان کنم؛ که خدا به انسان فهم بدهد. فهم بسیار مهم است.
فهم سمیع و بصیر و مواقف پس از مرگ
مانند آن شخص که آمد پیش پیامبر توبه کرد و ذکری خواست که به خدا نزدیک شود؛ پیامبر ذکر یا سمیع و یا بصیر را یاد داد. پرسید واقعاً خدا میبیند؟ واقعاً میشنود؟ پیامبر فرمود بله. گفت یعنی هر کاری تا حالا کردهام خدا دیده و شنیده؟ فرمود بله. زانویش سست شد افتاد روی زمین؛ دست بلند کرد گفت خدایا غلط کردم؛ آه کشید و مرد. از فهم این قصه مرد. اینجا مرد؛ آن طرف اگر آه بکشی نمیروی؛ آنجا حیات پشت حیات است و فقط زجرش را متحمل میشوی. امیرالمؤمنین از بازار رد میشدند دیدند مردم غافلاند میخندند قهقهه؛ فرمود اگر میدانستید چه مواقفی بعد از مرگ منتظر شماست و کجاها توقف میکنید و چه چیزها میبینید تا آخر عمر لبخند بر لبتان جاری نمیشود. پس از بیخبری انسان است که چنین میشود. اما قصهٔ کسی که عاشق خدا میشود و به جهت عشقش به ملاقات خدا تمنای موت میکند آن قشنگ است؛ مثل شهید و صادقین.
ابراهیم و دیدار معشوق
«فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ» (بقره/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس مرگ را آرزو کنید اگر راستگویید.
این آیه در خصوص اولیای خداست. خدا چنان عاشق میشود که لحظهشماری میکند برای دیدار. یکی از صحبتهایی که خدا با حضرت ابراهیم میکند بسیار جالب است؛ حضرت ابراهیم اگر اشتباه نباشد صد و شصت و پنج سال عمر کرد. وقتی داشت از دنیا میرفت به خدا عرض کرد خدایا چگونه جان عاشق خودت را میگیری؟ چگونه دلت میآید جان کسی را که عاشق دلباختهٔ تو شده بگیری؟ خدا فرمود تو چگونه عاشق دیدار معشوقت نیستی؟ اگر معنای موت دیدار معشوق است چگونه از دیدار معشوق ناخوشی؟ چشمش باز شد با این فرمایش و آمادهٔ مرگ شد. هرکس را یک طور آماده میکنند. شش مرحلهٔ قبل و حین و وقت موت را انسان پشت سر میگذارد و اتفاقات عجیب رخ میدهد؛ هر مرحله را در جلسهای گفتهایم. پیامبر عزیز عالم از خدا طلب دیدار میکرد به جهت عشقی که به خدا داشت؛ این فاصلهای است میان زبان حال پیامبر ما و شیخالانبیاء حضرت ابراهیم.
أظلم العوالم و فرار به نور
چگونه میشود که انسان حاضر و عاشق به مرگ شود فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ؟ وقتی که میداند در دنیایی قرار گرفته که ظلمت محض است. اینجا میبیند که شر مزاحمش است؛ اشرار مزاحماند؛ ظلم و ظلمت مزاحم است؛ میبیند که اینجا کوچک است، ضیق است؛ آدمها حقیرند، پستاند؛ گناه و اطاعت، طاعت و معصیت با هم مشوب شده؛ حق و باطل با هم قاطی شده. لذا میخواهد برود آنور که یکپارچه هرچه میبیند عشق باشد و نور باشد و اطاعت باشد و حرفی خبری از معصیت نباشد و خدا ببیند، خدایی ببیند. در همین مناسبت اجازه بدهید این بخش از فرمایش شاگردان علامه طباطبایی را ذیل رسالهٔ سیر و سلوکشان، تعلیقهای که نوشتهاند یک بخشش را بخوانیم. میفرماید که اگر کسی دیدهٔ شهودیاش به باطن و ملکوت عالم باز و چشم دلش به عوالم غیب گشوده گردد، یعنی چشم دلش باز شود عوالم غیبی را ببیند؛ آن ملائکهای که حول و حوشش هستند را ببیند؛ بودند از اولیای خدا که با ملائکه سخن میگفتند، حرف میزدند. اگر کسی اینجوری شد و یا اهل برهان متقن صحیحی باشد به علم حضوری و یا حصولی؛ چه فرقی دارند؟ علم حضوری همان کشف است، کشف و شهود؛ علم حصولی همین درس و بحث و کلاس و معلم و کتاب است. حالا میفرماید فرق نمیکند. چه به علم حضوری و یا حصولی این حقیقت را درک میکند که بیمقدارترین و تاریکترین و کمارزشترین و ضعیفترین و بعیدترین یعنی دورترین عالم از جهت قرب و تجرد عالم حس و طبع و دنیا میباشد؛ تا جایی که از آن بین عرفا، علما، حکما از دنیا به أظلم العوالم تعبیر شده است؛ یعنی تاریکترین عالمها. این اگر میخواهد برود میخواهد از تاریکی دنیا فرار کند؛ میخواهد برود به سمت نور؛ چون الله نور السماوات والأرض؛ چون با نور نماز عجین شده، با نور عبادت و طاعت الهی عجین شده؛ لذا دنبال نور میگردد؛ میبیند آنور نورش بیشتر است؛ هر جا هم که نور بیشتر است ابصار بیشتر است، دیدن بیشتر است؛ میخواهد ببیند؛ عاشق دیدن است؛ عاشق معشوقش است؛ اینجا چون تاریک است به سختی میبیند؛ به رنج میبیند که آن سختی و آن رنج را علامه در همین کتاب سیر و سلوکشان میفرماید که همان ریاضت است؛ آن ریاضت شرعیه سختیهاست؛ که اگر این را به جان نخریم دچار سختیها و ریاضتهای برزخی میشویم. هر مقدار که اینجا ریاضت نبینیم برزخ دچار ریاضت میشویم. اگر کسی اینجا ریاضت به خودش داد البته ریاضت شرعی، همین عبادیات ما، همین شریعات ما اینها ریاضتاند؛ همین نماز، روزه، ذکر، خلوت، سکوت، اینها عبادتها؛ اینها ریاضتهای کمی نیست. واقعاً سخت است سکوت؛ سخت است سحر پا شدن؛ همه در خواب ناز؛ سخت است در سرمای زمستان وضو گرفتن یخ بزنی بروی بایستی نماز؛ سخت است روزه گرفتن. بگذار دهنکجی کنند؛ بگذار آنان به ریش ما بخندند و آنور برعکس میشود؛ اینجا چند ساله تمام میشود ولی آنور تا ابد.
علم حصولی در کنار حضوری
خیلی شیرین است که میفرماید به علم حضوری یا حصولی؛ اگر فقط حضوری میگفت خیلی خطرناک بود و خیلیها ریزش میکردیم؛ اما حصولی را هم آورده؛ از طریق برهان — کار عقلی، علم، معرفت، کسب حصولی — هم میشود. مثل اکنون که نشستهایم علم حصولی یا برهانی یا قطعی یا عقلی؛ داریم وجودمان را با براهین عقلی شخم میزنیم تا بفهمیم أظلم العوالم بودن اینجا و جایگاه ریاضت را.
سالک و نفحات الهی
اتمام بحث و انتهای بحث: اصلاً سالک به کی میگویند؟ به چه کسی میگویند؟ علامه میفرماید که سالک إلی الله حیاتی به خود گرفته از تأثیر همان جذبهٔ الهیه؛ جذبههای الهیه؛ همان که پیامبر فرمود إن لله فی أیام دهرکم نفحات ألا فتعرضوا لها ولا تعرضوا عنها؛ فرمود برای شما از ناحیهٔ خدا یک نفحاتی است، یک نسیمهای رحمتی در دوران زندگیتان میآید؛ آن را قدر بدانید؛ خودتان را در معرض آن نسیم قرار دهید. میفرماید که علامه میفرمود در این موقع یعنی وقتی که این نسیمها میآید سالک إلی الله حیاتی به خود گرفته و از تأثیر همان جذبهٔ الهیه، همان نفحات نسیمها که همه این را درک کردهایم. که هرچه نفس کینونه از ازمنه و امکنه بیشتر است، شدیدتر است، درک این جذبه بیشتر است؛ اصلاً خود جذبه هم بیشتر است. یعنی چه نفس کینونه؟ قبلاً گفته شد؛ یعنی زمانها و مکانها در نفس وجود خودشان، در کینونتشان، در بودنشان نسبت به هم شرافت دارند. بعضی از زمانها شرف دارند مثل شب جمعه، مثل بینالطلوعین، مثل لیلة القدر. بعضی از مکانها شرافت دارند مثل کربلا، مثل زمین مساجد و امثالهم. میفرماید که وقتی از اینها بهره بردی بر اثر این جذبههای الهیه سالک إلی الله یک حیاتی را به خودش میگیرد؛ باز حیات. حیات را به خودش میگیرد. بعد قرار بر این میگذارد که از عالم کثرات گذشته — الان یک محکی هم هست که ببینیم ما سالک هستیم یا نیستیم؛ اصلاً مدعی هستیم که اهل سیر و سلوکیم؛ چهار تا کتاب سیر و سلوک هم خواندهایم و استاد دیدهایم — علامه میفرماید از اول بخوانم: در این موقع، کی؟ وقت آن نفحات، آن جذبههای الهیه، سالک إلی الله حیاتی به خود گرفته و از تأثیر همان جذبهٔ الهیه قرار بر این میگذارد که از عالم کثرات گذشته؛ عالم کثرات عالم خلق است یعنی این نشئه؛ به هر ترتیبی که میسر باشد بگذرد؛ بار سفر ببندد و از این غوغای پردغدغه و مولم یعنی دردناک خود را خلاص کند. این میشود که عاشق رفتن میشود. فرقش را داریم میگوییم با کسی که چشمش بسته است و مرگ میخواهد؛ نه، این عاشق شده. این سفر را در عرف و اصطلاح عرفا این سفر را میگویند سیر و سلوک. اگر این است که سیر و سلوک کجا من کجا؟ سالک إلی الله کجا من کجا؟ اگر این حالت ایجاد شد در کسی به این میگویند سیر و سلوک؛ که بر اثر آن جذبهٔ الهیه که همان نفحاتاند یک حالتی در خودش ایجاد میشود که میخواهد از کثرات از عالم این نشئه طبیعت برود و حرکت کند؛ برود از این غوغا سفر کند؛ این سفر را از عالم کثرت به وحدت به آن میگویند سیر و سلوک؛ فرمایش علامه.
زاد و توشه: مجاهده و ریاضت نفسانیه
زاد و توشهٔ این راه چیست؟ میخواهد سیر و سلوک کند یعنی بار سفر ببندد از دنیا؛ موتوا قبل أن تموتوا؛ همینجا موت را بچشد؛ همینجا از ظاهر به باطن عالم و خودش سفر کند؛ همینجا به حقایق برسد و خدا را رؤیت و ملاقات کند که وقت موت نترسد حیرتزده نشود چشمش تیز نشود؛ مثل مولایمان امام المتقین که فرمود لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً؛ اگر پرده بیفتد به یقینم اضافه نمیشود؛ آنقدر رفته آمده به عالم ملکوت که ملک و ملکوت برایش یکی شده. اگر او امام ماست بسم الله. علامه میفرماید زاد و توشهٔ این راه که بخواهی سیر و سلوک کنی مجاهده و ریاضت نفسانیه است؛ آن زاد و توشه. چه داری برای ما؟ ریاضت نفسانی؛ به خودم به نفسم سختی دادم؛ در حالی که همه دنبال نوسان دلار و بورس و سکه بودند و نبضشان با این چیزها میزد نه من. علامه ادامه میدهد زیرا قطع علائق مادی بسیار سخت و دشوار است؛ اندکاندک رشتههای حلقهٔ عالم کثرات را پاره نموده و از خود دور ساخته و از عالم طبع سفر مینماید؛ عاشق خدا میشود و میرود به آن سمت.
مکاشفه و نهی از افشا
وقتی که آدم در این مسیر حرکت کرد به این شکل یعنی با استاد گامبهگام همراه با اساتید روشمند، آنطور که رهروان رفتهاند به قول علامه حسنزاده علیهالرحمه حرکت کرد رفت، یواشیواش پردهها برایش کنار میرود و به مکاشفه و مشاهده که بالاتر از مکاشفه است میافتد. اما این از من حقیر و ضعیف و بیچاره و زهرکشیده در این مسیر به شما نصیحت که هرچه دم نزنی بیشتر به تو میدهند. هرچه ادا در نیاوری بیشتر به تو میدهند. هرچه طوطیصفت نباشی بیشتر به تو میدهند؛ داری حقیقت داری؛ رسیدی. اما هرچه دم نزنی و لب ببندی و فرو ببندی فوقش مثلاً امام ببین ما یک خواب خوش، یک شهود، یک کشف اگر اتفاق افتاده من خودم را میگویم؛ آنقدر کمظرفیتام نمیتوانم طاقتش را ندارم؛ حتماً باید یکی را پیدا کنم بگویم. اما آن کجا که مثلاً جابر — در روایت سی هزار برای کمیل ببخشید؛ کمیل سی هزار؛ جابر هفتاد هزار — سر از اسرار و سر مگو؛ یعنی اصلاً نمیشود گفت؛ امام فقط به تو گفته؛ در سینهاش بود؛ سنگین شده بود؛ هفتاد هزار سر از امام زمانش گرفته. آمد به حضرت گفت سینهام سنگین شده چه کنم؟ بگویم؟ نگویم؟ حضرت فرمود برو یک چالهای بکن در چاله بگو؛ با احدی نگو. خب این یک دستور است. من واقعاً اینکه میگویم تلخ و شیرینیاش را چشیدهام. به یکی میگویی ظرفیتش را ندارد. تو که داری راست میگویی. اولاً او هرچقدر هم آدم درستحسابی باشد چون در این وادی هم نیست تکذیب میکند در دلش؛ میگوید بابا این هم توهم زده. خب خودت را کوچک نکن. چرا میگویی؟ چرا یک خواب خوش، یک کشف، یک کرامت به این میگویی به آن میگویی. بعد ظرفیت ندارد یا تکذیب میکند یا تو را مسخره میکند؛ تو در چشمش کوچک میشوی. فوقش خیلی هم مثلاً قبول کند و سلیمالنفس باشد از تو میگیرند؛ تو ضرر میکنی. از هر طرفش را که نگاه میکنی ضرر است. عاقبتمان انشاءالله ختم به خیر شود. حدیث را از یاد نبرید؛ روایت که بحث موت بوده و انشاءالله این هفته هم این بحث موت را ادامه میدهیم. والحمد لله رب العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.