یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
من أحبّ الدنیا ذلّ؛ دلبستگی نه داشتن
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته. در کتاب الموت مرحوم مجلسی علیهالرحمه بودیم؛ روایت چهاردهم از باب چهارم. روایت چهارکلمهای: «من أحبّ الدنیا ذلّ» — هرکه دنیا را دوست بدارد خوار شود. حب در عرب محبت شدید است؛ دلبستن و علاقهٔ شدید. وقت کسی دنیا دارد و به سمت دنیا میرود گریزی نیست؛ دست در جیب خود دارد و امر معاش میکند؛ این دلبستن نیست. تعریف زهد هم نداشتن نیست؛ زهد دلنبستن است. بزرگان معمولاً از دنیا فرار میکنند تا دل نبندند؛ المجالسة مؤثرة — وقتی در رفاه آنچنانی زندگی کنی خودبهخود دلبستگی میآید. خدا رحمت کند آقای بهجت را؛ چقدر در قم میگفتند سقف خانه روی سرتان خراب میشود. منزلشان بسیار قدیمی بود؛ از مسجد تا خانه میرفتیم و تعجب میکردی مرجع تقلید در چنین خانهای زندگی کند. این زهد است: دل نبسته؛ نمیرود آن سمت که دلش بسته نشود. قاعده است: اگر کسی دل به دنیا ببندد مساوی است با خواری — در این دنیا و هنگام موت و آنور؛ چنانکه جلسهٔ پیش گفته شد، در همه جا هست. نمیشود با قاعدهٔ الهی جنگید؛ توفیق باشد چند روایت در همین زمینه میآید تا ریشهٔ خواریِ حبّ دنیا روشنتر شود. داشتن دنیا برای معاش یک چیز است و دلبستن چیز دیگر؛ خواری از دومی میآید نه از صرف امر معاش و دست در جیب خود داشتن.
من أحبّ هذه الدنیا أضرّ الله علیه
مولا فرمودند: «من أحبّ هذه الدنیا أضرّ الله علیه ما فی قلبه من الإیمان». أضرّ از ضرر است؛ خدا به او ضرر میزند یا در او ضرر قرار میدهد — یعنی قاعدهٔ الهی است؛ نمیشود با قاعده جنگید. مانند آنکه دست به آب بزنی و سنت خدا بر رطوبت تعلق گرفته؛ چرا آن سنت را قبول داری و این را نه؟ قانون الهی میگوید هرکه این دنیا را — «هذه الدنیا» — دوست بدارد. چرا «هذه»؟ این دنیایی که نگاه میکنی همهاش ظلم و ستم و گناه و بیداد و تاریکی است؛ حق و باطل مشوب شده، نور و ظلمت و خیر و شر قاطی شده. از این جهت میگوید هذه: این دنیایی که شما ساختهاید؛ وگرنه مطلق «الدنیا» چیز بدی نیست. دنیا مستجر اولیاء الله است؛ جایی که شهدا به تجارتی رسیدند که رهبر فرمود شهادت مرگ تاجرانه است. ضرر نکردند؛ کجا به اینجا رسیدند؟ در همین دنیا. پس مطلق دنیا مذموم نیست؛ مذموم «هذه» است — همین هیئت ظلمانی که انسان دوپا ساخته و حق و باطل را به هم آمیخته.
کبوتر و نماز شب؛ دافع بلا
الان کسی نماز شب میخواند شیاطین را نه فقط از خود، از چهل منزل حول و حوش دفع میکند. روایت داریم کبوتر در منزل نگه دارید؛ امام صادق صلواتاللهعلیه فرمود — نه به معنای کفتربازی — چون هر بالی که میزنند شیاطین را دفع میکنند و همهمهای از کبوترها بلند میشود؛ آن همهمه لعن دشمنان و قاتلان اهلبیت است؛ پیش خدا عزیزند. دو کبوتر در قفس سحر همهمهشان شروع میشد؛ نماز شبشان لعن دشمنان اهلبیت است؛ «لعن الله قاتلی فاطمة الزهراء». این شیاطین را دفع میکند؛ چه رسد که سحر برخیزیم و عبادت کنیم. نماز شب یکی از بهترین دافعهاست؛ مناسک و هیئت و شمایل و فرم و محتوایش همه حرز و تعویذ است. اگر اولیای خدا به وجودشان دفع و رفع و مانع بلا میشوند، بخشی از آن نماز شبی است که میخوانند؛ نماز شب اولیا به شدت دافع بلاست. خدا رحمت کند حضرت آقای حقشناس را؛ مسیر حوزه از همان پیچاندن گوش و هدایت ایشان برای بسیاری آغاز شد؛ وقتی چنین ستونهایی بروند، خلأشان فقط عاطفی نیست — خلأ حرز است.
رحلت اولیا و بازشدن دست شیاطین
خدا رحمت کند حضرت آقای حقشناس را که گوش ما را پیچاند و به حوزه برد؛ رهبر دربارهٔ ایشان فرمودند از استوانههای تهران. وقتی علامه حسنزاده از دنیا رفت، بزرگان فرمودند — این حرف ما نیست؛ مردم غرق بازار و بورس و سکه و دلار شاید کششش را نداشته باشند — چقدر دست و بال شیاطین باز شد. سید حسن نصرالله که رفت ببین بلافاصله شیاطین هجمه آوردند. هر کدام از اولیای خدا که در این وضع از دنیا میروند هجمهٔ شیاطین مضاعف میشود. چرا؟ گذشته از وجود خودشان که حرز و تعویذ و دافع و رافع و مانع بلاست، نماز شبی هم که میخوانند حرز اندر حرز است؛ حرز اعظم و تعویذ عظما و اکسیر. نماز شب آنان مثل نماز امثال ما نیست؛ غرق در ملکوتاند. کسانی که پشت سر علامه حسنزاده نماز خواندند زار میزدند از کیفیت نماز ایشان؛ فیلمی هم هست در قنوت دعا میکند و چشمها خیره به ملکوت است و نشستهها زار میزنند. نماز خواندن آنان کجا و ما کجا. رحلت نصرالله و حسنزاده و امثال ایشان فقط فقدان شخص نیست؛ بازشدن میدان برای هجمهٔ مضاعف شیاطین است چون هم وجودشان حرز بود هم نماز شبشان حرز اعظم.
آقای قاضی و کشیدن الفِ الله
از آقای قاضی یک روز سخن رفت: از جهت ادبیات عربی قاعده است که الفِ «الله» را نمیتوانی بکشی که بگویی الله اکبر؛ از جهت ادبی غلط است؛ اما لام را میتوانی مد بدهی. آقای قاضی الف را میکشید: الله اکبر. طلبهای — معلوم است طلبهٔ جزئی نبوده؛ هر کسی اجازه نداشت به ایشان اقتدا کند؛ نمازشان خواص میآمدند — پرسید چرا الف را میکشی؟ نماز صبحشان از اذان شروع میشد تا چند دقیقه مانده به قضا؛ آنقدر طولانی بود؛ عدهٔ خاصی اقتدا میکردند؛ هرکسی کشش نداشت. اینها کمالین بودند؛ ستونهای زمین و آسمان؛ آسمان به وجود اینها برقرار است. آقای قاضی گفت آن لحظهای که الفِ الله را میگویم دیگر اینجا نیستم؛ دست خودم نیست؛ جای دیگریام. به او میگفتند مجسمهٔ توحید. اینگونه است غرقشدن — نه در دنیا، در توحید. نماز طولانی صبح آنان تا نزدیک قضا، نه نمایش ریاضت که اثر حضور است؛ هرکسی کشش اقتدا نداشت چون کمالین بودند و زمین و آسمان به ستون وجودشان برپاست.
هذه الدنیا یا مطلق دنیا؛ قوس صعود پیامبر
بحث این بود: چرا «هذه الدنیا»؟ این دنیایی که شما درست کردید؛ وگرنه در همین دنیا سیدالشهدا به مقامات عالیه رسید و شافع امت شد؛ در همین دنیا در قوس صعود پیامبر عزیز عالم رفت و به مقام صادر اول رسید. علامه حسنزاده فرمودند آنکه فرمود «أنا من صادر الأول» یا «أنا العقل» — عقل اول یا عقل کل به یک معنا، اولین چیزی که از خدا صادر شد و همهٔ حقایق عالم به وجود نوریشان در آن پردهٔ آویختهٔ رقیق منشور نور مرشوش منتقشاند؛ صادر اولی که نفس الرحمن از آن همهٔ خلائق منتشر شدند — پیامبر فرمود آن منم یا من آنم. حواستان جمع باشد: در قوس نزول نه؛ در قوس نزول با فطرت الهی نازل شدند. در قوس صعود، در سیر بندگی — أشهد أنّ محمداً عبده و رسوله؛ اول عبد بودن، نه عبودیت صفر؛ بنده بود بعد رسالت گرفت — این ناظر به قوس صعود است. «من صادر اولام» یعنی در همین دنیا. خلاصه: آمدنش از عالم اله به عقل و مثال — عالم زر در قوس نزول — و نشئهٔ طبیعت اگر فقط نزول باشد چه هنری است؟ چرا من را پیامبر نیاوردند پایین؟ در همین قوس صعود به آن فخر و عظمت رسید؛ کجا؟ تو همین دنیا. پس «هذه الدنیا» میتواند ناظر به دنیایی باشد که ما درست کردیم؛ وگرنه دنیا زیباست. هنر پیامبر در قوس صعود همین دنیا تمام شد؛ اگر فقط نزول بود هنر نبود. صادر اول بودن ناظر به صعود بندگی است نه به صرف آمدن از عالم اله به طبیعت.
آیات در زمین و در انفس؛ طهارت
مگر «و فی الأرض آیاتٌ للموقنین» نیست؟ مگر در همین زمینی که رویش راه میروی آیات الهی نیست؟ و «و فی أنفسکم» در جانهای شما هم هست — سورهٔ ذاریات؛ «أفلا تبصرون». یعنی آیات در من هست؟ تا دیروز فکر میکردم من خود یک آیهام — آیتالله؛ اما میگوید آیات در جان شماست: من مجموعهای از آیاتام؛ من قرآنام. چرا میگوید بیوضو نباش؟ بیوضو داری قرآن را لمس میکنی؛ آیات الهی را مس میکنی. شب قدر قرآن را به سر میگیری تا بهروزرسانی شود و به نسخهٔ اولی و اصلی خودت برگردی؛ وگرنه قرآن در توست. وقتی به قرآن میرسی یا به امام عصر تقرب پیدا میکنی از بیرون است یا از درون؟ در وجود خودت تجلی حاصل میشود؛ ظلمت میرود و شروق و اشراقات نوریه؛ خودت متجلی میشوی؛ خدا در تو تجلی میکند و آدم جدیدی میشوی — در همین دنیا. این دنیا مگر بد است؟ همهاش آیات الهی است؛ من هم یکی از آیات بلکه مجموعهای از آیاتام. علامه جوادی آملی میفرمودند اگر «و فی الأرض آیات للموقنین» پس زمینشناسی هم علم الهی است؛ مراتب دارد؛ خداشناسی و خودشناسی از مراتب عالیه است، اما زمینشناسی هم با توجه به همین آیه آیهشناسی است. وقتی اینگونه نگاه کنی چگونه میتوان روی زمینی که آیات در آن است بیطهارت راه رفت؟ انسان خودش مجموع آیات است؛ لمس بدن بیوضو لمس قرآن وجودی است.
امیرالمؤمنین و زمین؛ بدترین لحظه بیوضو
امیرالمؤمنین در آن خطبهٔ عجیب فرمود «أنا الأرض» — من زمینم. چگونه روی این زمین که آیات الهی در آن است، بلکه خود انسان آیتالله است، بدون وضو و طهارت قدم بزنیم؟ علامه میفرماید بدترین حالتم آن لحظهای است که وضو ندارم — از خواب برخاستهام تا وضو بگیرم، یا تجدید وضو، یا بیتالخلاء تا بیایم وضو بگیرم؛ بدترین لحظات عمر من. این حرفها برای ما عجیب است؛ میگوییم این آدمها کجا بودند و ما کجا بودیم. خدا حرفش را به گوش رسانده؛ اما کو گوش شنوا. این گوش دهان روح است؛ روح باید با این حرفها تغذیه شود. به قول علامه همانطور که نباتات با هرس معدد میشوند و حیوانات با شلاق، انسان با شنیدن معدد میشود؛ شاخ و برگ اضافی با حرف شنیدن گرفته میشود چون دهان روح گوش است. متأسفانه امروز حوصلهٔ حرف شنیدن نداریم؛ یک ساعت بگو بخند و حتی حرف لغو پای آن هستیم؛ به محض آنکه حرف حکمتآمیز و عرفانی بیاید همه فرار. نمیخواستم در این حوزه مصدع باشم؛ یکآن توجهم رفت به «هذه»: چرا این دنیا؟ این دنیایی که شما درست کردید؛ وگرنه از منِ خدا چیز بد منتشر نمیشود. انسان با شنیدن هرس میشود؛ وقتی گوش را بر حکمت بستیم شاخ و برگ غفلت میماند و دنیا را جهنم میکنیم.
استعمرکم فیها؛ دنیا زندان مؤمن یا میراث صالحان
خدا خود را چگونه معرفی کرد؟ «الذی خلقکم من الأرض واستعمرکم فیها» — شما را از این زمین آفریدم و مأمور شدید اینجا را آباد کنید، عمارت به پا کنید. اما شما جهنمی در زمین درست کردید که شده سجن المؤمن؛ دنیا زندان اهل ایمان شده. وقتی امام عصر صلواتاللهعلیه تشریف بیاورند و پشت به کعبه بایستند و معرفی کنند «أنا بقیة الله أنا ابن علی المرتضی أنا ابن فاطمة الزهراء»، آن حکومت صالحین و «أنّ الأرض یرثها عبادی الصالحون» — زمین همین دنیا به بندگان صالح به ارث میرسد. اگر این زمین ذاتاً پست و منفور و شر بود چرا به ارث برسد؟ چیز شر به اهل خیر به ارث نمیرسد؛ پس زمین هم خیر است. سجن المؤمن شدن دنیا معلول آباد نکردن به امر الهی است؛ استعمار فیالأرض آبادانی بود نه ساختن جهنم برای اهل ایمان. وقتی بقیةالله بیاید و زمین به صالحان برسد، همان زمینِ آیات دوباره چهرهٔ خیر خود را نشان میدهد.
عادیات؛ حبّ الخیر و مال
در قرآن جایی — سورهٔ عادیات — میفرماید انسان به پروردگارش ناسپاس است و خود بر آن گواه است؛ و «إنّه لحبّ الخیر لشدید» — حب شدید به خیر دارد. این خیر چیست؟ فرمودهاند مال؛ به یک معنا خود دنیاست. چرا خدا از دنیا و مال به خیر تعبیر کرد؟ مگر نفرمود «المال والبنون زینة الحیاة الدنیا» و جایی فتنه و ابتلا؟ ذاتاً بد نیستند؛ خیرند؛ اینکه تو چگونه استفاده کنی. هرچه شر از ماست. حیوانات کار خود را در مسیر خدا انجام میدهند؛ نباتات هیچکس ندیده درخت انار تعدی کند و به جای انار صخره به سر مردم بیندازد؛ انار میدهد، قطعش میکنی و میسوزانی باز سایه و ثمر میدهد؛ کی یادش رفته میوه بدهد؟ در آیات آتش را در شجر قرار دادیم اما همهاش نور و رحمت است تا تو آتش بزنی. جمادات در معدنشان، افلاک فی فلک یسبحون؛ ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری. انسان است — به قول علامه این موجود یکسر و دوگوش غفلت دوپا — که هرچه غفلت است از اوست. درخت انار تعدی نمیکند؛ افلاک از مسیر سباحت بیرون نمیروند؛ آتش در شجر نهاده شده اما ظاهر درخت نور و میوه و سایه است. شر از اختیار دوپای غافل میآید که مال و بنین را که زینت و فتنهاند به بت تبدیل میکند.
استخوان خوک در دست جذامی؛ ایمان به ضرر
این باعث شد امیرالمؤمنین علیهالسلام بفرماید دنیا از نظر من — آن ریاست دنیایی یا آنچه برایش دست و پا میشکنید — مانند استخوان خوک در دست فرد جذامی است، یا از کثافتی که از عطسهٔ بز بر صورتش میریزد پستتر. این «هذه الدنیا» است؛ دنیایی که شما درست کردید. وگرنه امیرالمؤمنین در همین مسجد کوفه و همین دنیا به لقاء الله پیوست؛ پس مشکل دنیا نیست، هیئت هذه است که ما ساختهایم. هنوز حدیث تمام نشده: «من أحبّ هذه الدنیا أضرّ الله علیه ما فی قلبه من الإیمان». ایمان چیز خوبی است یا بد؟ جواز ورود به بهشت است؛ هر عمل صالح بدون ایمان ارزش ندارد. ترسناکتر آنکه ایمان را مطلقاً — در روایات و آیات — ولایت اهلبیت فرمودهاند. میفرماید خداوند آنچه از ایمان در ته قلب کسی قرار داده اگر به دنیا دل ببندد به ضررش میکشد؛ ایمانی که در دل است به ضررش میشود. ایمان، نماز، روزه، خمس، زکات؛ من انقلابیام، مسجدیام، بچههیئتیام، نوکر امام حسینام — اگر حب دنیا قاطی شود همینها که اینقدر خوباند خدا به ضررت قرارشان میدهد. بعد بگویی این همه مسجد و هیئت و دینداری به چه درد خورد؟ نه؛ اینها خیلی به درد میخوردند؛ قرآن مال دنیا را خیر میگوید؛ تو بلد نبودی استفاده کنی؛ خط قرمز قرآن الهی را شکستی؛ محبت به این دنیای زودگذر پیدا کردی که باید همهچیز را بگذاری و بروی؛ همین خوبیها به ضررت شد. بیخود نیست میگویند امیر بیان؛ کی مثل امیرالمؤمنین دهان باز کرده چنین حقایقی را بیان کند؟ ایمان و نماز و هیئت و انقلابیگری اگر با حبّ هذه الدنیا آمیخت، همان سرمایههای نورانی علیه صاحبش تمام میشود؛ بعد که میپرسد به چه درد خورد، پاسخ این است که بلد نبودی دیندار خوبی باشی و خط قرمز را شکستی.
نهجالبلاغه و صد وجهِ من عرف نفسه
به قول علامه حسنزاده علیهالرحمه پیامبر این همه صحابی داشت؛ بیایید شما هم یک کلمه مثل امیرالمؤمنین بگویید — نه کل نهجالبلاغه که مرحوم سید رضی یکصدم خطب و نامهها را جمع کرده؛ صد برابر این از آثار هست. یک خط دهان باز کنید مثل امیرالمؤمنین. «من عرف نفسه فقد عرف ربه» — به به؛ هر کس فرمایش مولاست از معجزات قولیهٔ مولاست. ما نمیفهمیم؛ چون بیسوادیم نمیفهمیم چه میگویی. این بیفتد دست زرشناس؛ قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. بیفتد دست زرشناسی مثل علامه حسنزاده صد وجه از این حدیث را کتاب میکند؛ خواندهام این کتاب را — صد وجه؛ یک معنا این، بگذار کنار؛ معنای بعدی؛ معنای بعدی دیوانهکننده است. رسالهشان به عربی است؛ در کتابفروشیها هست؛ آخر هر وجه نوشته «فتأمل فتبصّر» — تأمل کن با بصیرت نگاه کن؛ چشم را باز کن؛ من گفتم و رد شدم؛ بازش نکردم؛ اهلش باید بگیرد. چه خبر است در دریای عمیق و مواج این کلمات نورانی اهلبیت علیهمالسلام. حیف نیست وقتی دور هم جمع میشویم گعدهها و بگو بخندها خالی از یاد آنان باشد؟ این غفلت و خسران نیست؟ عیبی ندارد بگوییم بخندیم صفا کنیم؛ لابهلای گعده یکبار یاد مولا کنیم، یاد نوکران مولا، شهدا، امام؛ تا وقتی از این دنیا رفتیم آنان ما را بشناسند — آشنا باشیم. صد وجهِ «من عرف نفسه» فقط نمونه است که یک جملهٔ مولا اگر به زرشناس برسد کتاب میشود؛ ما همان جمله را در جمعها فراموش میکنیم و خسران میکنیم.
نماز شب و لبیک الهی
یادم آمد روایتی: بعضی در روز خدا را صدا میزنند و خدا سریع میگوید لبیک. چرا اینقدر با سرعت؟ فرمود اینها صدایشان به گوش ملائکهٔ من آشنا بود؛ دیشب سحر مرا صدا زده بودند؛ ملائکه شنیدند و اکنون گواه شاهدان عالماند که دیشب سحر نماز شب خوانده. آشنایی صوت سحر با ملائکه همان رشتهای است که روز لبیک سریع الهی را توضیح میدهد؛ بیآن رشته، صدا غریب میماند. انشاءالله خدای منّان همهٔ ما را عالم کند و توفیق عمل خالصانه به این علم مرحمت کند؛ علم بیعمل و عمل آمیخته به حبّ هذه الدنیا هر دو خسارت است. والحمد لله ربّ العالمین. صلوات.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.