ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 142

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

روایتِ دوازدهم؛ فرار عینِ ملاقات

روایتِ دوازدهم از بابِ چهارمِ کتاب الموتِ مجلسی. اصلِ سخن از امیرالمؤمنین است و امام باقر علیه‌الصلوةوالسلام آن را آورده‌اند: کل امرئ لاقٍ فی فراره… هیچ چیز چون مرگ نیست که از آن بگریزی — در حالی که از امورِ مقدّرهٔ حتمیه است — و در همان گریز ملاقاتش کنی. اشاره به آیه:

«قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ» (جمعه/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو آن مرگی که از آن می‌گریزید قطعاً شما را دیدار می‌کند.

ریشه در خطبهٔ صد و چهل و نه نهج است؛ کلامی پیش از شهادت: أیها الناس کل امرئ لاقٍ ما یفر منه فی فراره. خطاب به همه است؛ چه از ریشهٔ أنس باشد چه نسیان.

فرارِ مطلق و دستورِ اخلاقی

حضرت می‌فرماید مطلقاً هر چه از آن بگریزی در گریز ملاقاتش می‌کنی؛ صرفاً موت نیست. از همین‌جا علمای اخلاق گفته‌اند از هر چه می‌ترسی خود را در آن بیفکن: از میدانِ شجاعت می‌ترسی خود را در معرکه انداز؛ از ریا می‌ترسی و خلوص می‌خواهی، عمل را — هرچند ظهور دارد — آغاز کن تا خلوص را ببینی. ریشه فلسفی و برهان و عقل دارد؛ در اخلاق و کلام نیز به کار رفته است. امیرالمؤمنین اما سخن را به موت می‌زند.

الأجل مساق النفس

أجل دامنه و میدانِ زندگی است — غیر از «العَجَل» در دعای فرج که به معنیِ شتاب است. حضرت می‌فرماید الأجل مساق النفس: أجل، موضعِ سوق‌دادنِ نفس است؛ مساق مذکرِ میمی از ریشهٔ سوق. نفس میدان می‌گیرد از کجا تا کجا؛ کسی گویی تازیانه می‌زند و مرکب را سوق می‌دهد. سمتِ سوق إلی الله است: وإنا إلیه راجعون؛ وإن إلى ربك المنتهى. مهلتِ هرکس همان مقداری است که نفس سوق داده می‌شود. ولهرب منه موافاته: هر چه بگریزی نزدیک‌تر می‌شوی چون آن‌به‌آن موت می‌رسد.

اجلِ حتمی و معلق

فرق نمی‌کند اجل را معلق بگیری یا مسمّی. اجلِ قطعی هست: لا یستأخرون ساعة ولا یستقدمون؛ «ساعت» به معنیِ آنِ غیرقابلِ تأخیر است. در مستحبات گفته‌اند در بیت‌الخلاء درنگ بسیار مکن؛ شاید اجلِ حتمی رسد. با پایِ چپ داخل و با پایِ راست خارج شو؛ پزشکی نیز تمایلِ سکته به راست را گفته است. مکروهات و مستحبات بر این عقل سوار می‌شوند. اجلِ معلق با گناه زودتر می‌شود؛ روایت دارد مرگِ زود به‌سببِ گناه بیش از مرگِ زود به‌سببِ اجلِ حتمی است. خدا مهلت می‌دهد؛ صبرِ خدا را چهل سال گفته‌اند. امام صادق دربارهٔ مهلتِ کافی در آیه فرموده‌اند هجده سال برای خودسازی بس است؛ علمای اخلاق گفته‌اند تا هجده زیربنا و سکوی پرواز است و بعد بر آن سوار می‌شود.

دارِ تدریج و بی‌زمانیِ آن سو

این دار، دارِ تدریج و زمان‌بر است؛ آن سو دهر و آنگاه سرمد است. روحِ زمان دهر است و روحِ دهر سرمد؛ ملکوتِ زمان زمان‌بردار نیست: یک میلیارد سال پیش مرده با یک میلیارد سال بعد در آن سو تفاوتِ زمانی ندارند. محاسبهٔ دقیقه و ساعت بر مدارِ خورشید و ماه اعتبارِ این‌جهانی است؛ اگر مقیاس را به کراتِ عظیم — سیاره‌هایی میلیون‌برابرِ خورشید — ببری عمرِ آدمی یک ساعت می‌شود. حتی در افقِ طبیعی می‌توان زمان را نسبی دید؛ در افقِ ملکوت زمان برداشته می‌شود.

مخزون بودنِ مرگ؛ موتوا قبل أن تموتوا

ادامهٔ خطبه به جلسهٔ بعد موکول است؛ اما تأکیدِ روایت بر ولهرب منه موافاته صریح است: به سوی مرگ می‌دوی. مولا از مخزون و مکنون بودنِ اسرارِ مرگ سخن می‌گوید؛ گویی در پرده و کتابِ مکنون است. مرگ چشیدنی است؛ ازاین‌رو موتوا قبل أن تموتوا: پیش از آنجا اینجا بچشان. صد و اندی جلسه در آغازِ کتاب الموت هنوز اولِ راه است؛ گنجینهٔ اسرار باید گشوده شود. درک با شهادت و عاقبت‌به‌خیری بودا.

بسطِ مساق و مهلت

تعبیرِ مساق النفس از ریشهٔ سوق است: جایگاه و میدانی که نفس در آن رانده می‌شود. سؤالِ «مهلتِ من چند است؟» پاسخِ مولوی‌اش همان اندازهٔ سوق است نه عددی که پیشاپیش بر تقویم نوشته باشند. سمت معلوم است — الی الله — اما طولِ میدان به تقدیر و عمل وابسته است. اصرارِ حضرت بر ولهرب منه موافاته برای آن است که خیالِ گریز را بشکند؛ هر گامِ فرار گامِ نزدیک شدن است چون زمانِ این دار می‌گذرد.

گناه، مهلت و سکوی هجده‌سالگی

خدا تا تواند مهلت می‌دهد؛ رحمتش بر اطالهٔ فرصت تعلق گرفته است. با این حال گناه اجلِ معلق می‌سازد و مرگ را پیش می‌اندازد. روایتِ کثرتِ مرگ‌های زود به‌سببِ گناه در برابرِ اجلِ حتمی هشدار است. پرسش از حضرت دربارهٔ «مهلتِ کافی» در خطابِ قیامت به هجده سال تفسیر شد؛ اخلاق‌دانان آن را زیربنا دانسته‌اند: تا هجده آنچه ساخته‌ای فونداسیونِ پرواز است. مستحبات و مکروهاتِ مرتبط با مکان و نحوهٔ دخول و خروج نیز عقلِ احتیاط در برابرِ اجلِ ناگهانی‌اند.

زمانِ اعتباری و اسرارِ مخزون

محاسبهٔ ساعت بر خورشید و ماه قراردادِ این جهان است. اگر مقیاس را به سیاره‌های عظیم ببری عمر کوتاه می‌شود؛ این فقط تمثیل است تا ذهن بپذیرد زمان مطلق نیست. در دهر و سرمد تفاضلِ میلیاردساله برابر می‌شود. مرگ اما با همهٔ این‌ها مخزون و مکنون است؛ اسرارش در پرده است و باید چشید. موتوا قبل أن تموتوا دعوت به چشیدنِ اختیاری است تا هنگامِ اضطراری غافل نباشد. صد جلسه هنوز آغازِ گشودنِ این گنجینه است؛ تشنگی برای ادامهٔ خطبهٔ ۱۴۹ خود بخشی از ادبِ فهم است.

جمعِ روایتِ باقر و کلامِ علی

امام باقر کلامِ جد را زنده می‌کند تا معلوم شود فرار از امورِ مقدّرهٔ حتمیه — و در رأس‌شان موت — جز ملاقات نیست. فلسفهٔ فرار، اخلاقِ مواجهه، فقهِ اجل، و متافیزیکِ زمان در یک خطبه گرد آمده‌اند. ادامه در روزهای بعد؛ ختم با صلوات و امیدِ درک با شهادت و عاقبت‌به‌خیری.

فلسفهٔ مواجهه با ترس

دستورِ اخلاقیِ «خود را در آنچه می‌ترسی بیفکن» از دلِ همان قاعده برمی‌آید که فرار ملاقات می‌آورد. ترس از ریا با ترکِ عمل درمان نمی‌شود؛ با ورودِ محتاطانه به میدانِ عمل و پالایشِ نیت درمان می‌شود. ترس از دشمن با گوشه‌گیری درمان نمی‌شود؛ با حضور در معرکه — در حدِّ تکلیف — شجاعت جوانه می‌زند. موت بزرگ‌ترین مصداق است: فرار از یادش غفلت می‌آورد و مواجههٔ عالمانه آمادگی.

اجل در دعای فرج و دقتِ لغوی

باید أجل را با همزه از عَجَل با عین جدا کرد. میدانِ زندگی غیر از شتابِ ظهور است. پرسشِ روزمره «اجلت تا کی است؟» یعنی فرصت چقدر است؛ مولا پاسخِ وجودی می‌دهد: به اندازهٔ سوقِ نفس. این پاسخ تقویمِ نجومی جای تقویمِ معنوی نمی‌نهد؛ هر دو در طولِ هم فهمیده می‌شوند.

تشنگی برای ادامهٔ خطبه

مولا جایی می‌گوید اگر پرده بیفتد بر یقینش نیفزاید؛ با این حال دربارهٔ کنز و مخزون بودنِ مرگ سخنی شگفت دارد که ادامهٔ خطبهٔ ۱۴۹ باید آن را بگشاید. تشنه نگاه داشتنِ شنونده ادبِ تدریس است تا اسرار یک‌جا تباه نشود. کتاب الموت گنجینه‌ای است که صد جلسه هنوز قفل‌های نخست را می‌گشاید؛ باید با صبر و صلوات پیش رفت.

دو اجل در یک زندگی

انسان با دو افق از اجل زندگی می‌کند: حتمی که چون رسد تأخیر ندارد، و معلق که با گناه نزدیک و با طاعت چه بسا به تأخیر می‌افتد در افقِ مشیت. حرص بر مهلتِ الهی نباید به تسویف بینجامد؛ هجده سالِ خودسازی سقفِ بهانه است نه مجوزِ تنبلیِ پس از آن. هر روز که می‌گذرد سوق ادامه دارد؛ فرارِ ذهنی از مرگ فقط غفلت می‌خرد نه زمان.

از خطبهٔ علی تا بیانِ باقر

انتقالِ کلام از علی به باقر نشانِ پیوستگیِ میراث است. مردم فراموش می‌کنند یا أنس نمی‌گیرند؛ امام دوباره می‌گوید. آیهٔ جمعه پشتوانهٔ قرآنیِ همان کلام است. مجموعهٔ جلسه یک جملهٔ مرکزی دارد: نمی‌توان از مرگ گریخت چون خودِ گریز راه رسیدن است، و نمی‌توان اسرارش را با غفلت گشود؛ باید پیشاپیش چشید و عالمانه پیش رفت. ادامهٔ فرمایشِ مولا دربارهٔ کنزِ مرگ برای نشستِ بعد می‌ماند.

افقِ ادامه

آنچه از خطبه و روایت برآمد این است که موت امرِ مقدّرِ حتمی است و فرار از آن جز نزدیک‌شدن نیست. أجل میدانِ سوق است؛ زمانِ این دار تدریجی است و آن سو بی‌زمان. اسرار مخزون‌اند و باید با موتِ اختیاری چشیده شوند. فقراتِ بعدیِ همان خطبه دربارهٔ کنز و پردهٔ مرگ در نشست‌های بعد گشوده خواهد شد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.