ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به این استعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.

سلام علیکم و رحمة الله.

محضر پنج شهید گمنام و بزرگوار هستیم ان شاء الله در این روز قدر که فضیلتش به مثل شب قدر هست این شاهدها بار ما رو سبک کنن نثارشون صلواتی ختم کنید.

[صدای چند نفر] نکته‌ای رو عارض بشم.

البته ما قرار بود که برای چهارشنبه‌هایی که در محضر شما هستیم اینجا موضوعی رو انتخاب کنیم.

منتها به جهت اینکه قرار بود در محضر اصحاب رسانه امروز موضوع موت رو در روایت دهم از باب چهارم کتاب الموت مرحوم مجلسی بودیم تمامش کنیم.

همون نکته رو اینجا تقدیم می‌کنم تبرکاً.

ان شاء الله تا جلسات بعدی ببینیم خدا چی می‌خواد.

در روایت دهم از باب چهارم کتاب الموت مرحوم مجلسی علیه الرحمه روایتی رو میاره که خدای منان چیزی رو خلق نکرده که یقینی‌تر از موت باشه.

در حالی که مردم رفتارشون با اون به گونه‌ای است که هیچ یقینی درش نیست، بلکه چنان شکی به اون دارن که انّə هیچ یقینی در اون نیست.

یعنی اصلاً باور ندارند.

رفتار مردم با موت کاملاً مغایر با فلسفه و نفس خلقت موته.

موت هم مگر خلقه؟

بله.

الذي خلق، خلق الموت، خلق الموت و الحياة البته لیبلوکم ایکم احسن عملا.

به جهت اینکه ببینه کدومتون احسن عمل رو دارید اصلاً موت و حیات رو خلق کرده.

علت اینکه معمولاً انسان‌ها مشکوکند نسبت به موت اگرچه از حیث علم فکری، علم فکری ها بحث یقین نه قلب رو نمیگم.

از حیث علم فکری بپرسی همه میگن بله حتمیه، قطعیه.

منم قراره بمیرم و می‌میرم.

هیچ‌کس زنده نمی‌مونه.

اما می‌بینی رفتار کاملاً مغایره با این علمه.

یعنی به یقین بدل نشده.

یقین نداره، باور نداره.

این یعنی همون شک.

ولی در عمل کاملاً مشخصه که این اعتقاد به با-- به عالم غیب نداره.

صرفاً شهود عالم رو دیده و خدا هم که عالم الغیب و شهاده هست دم از خدا می‌زنه.

اما از زندگیش مشخصه که یقین همچین نداره که قیامتی هست، موتی هست.

از زندگیش مشخصه باور نیست.

این هم که خدای منان عالم الغیب و شهاده است.

برای خدا که غیب و شهادت یک حقیقته.

این عالم الغیب و شهاده به نسبت ماست.

برای ما غیب و شهود متفاوته.

برای ماست که عالمی شده عالم غیب، مغیبات.

عالمی شده عالم شهادت که همین نشئه طبیعت است.

برای خدا که این چنین نیست.

حالا خدا می‌خواد بفرماید که من به اون غیبی که از نظر تو غیبه هم عالمم.

همونطور که به شهادت و شهود تو عالمم.

این علت این شک، علت-- یکی از علل این شک این هستش که ما توجه به عالم غیب نداریم.

یعنی غالباً با همین نشئه شهادت و شهود به نشئه طبیعت و ماده مرتبطیم و با این مشغول این هستیم.

مثل اینکه از خودمون کاملاً غافلیم که [مکث] پرتوه روح است نطق و چشم و گوش.

پرتوه روح است، روح.

اصلاً گاهی اوقات ما اصلاً توجه نداریم که روح ما کجاست.

پرتوه روح است نطق و چشم و گوش.

پرتوه آتش بود در آب جوش.

اصلاً توجه نداریم که چشم من نیست که می‌بینه.

تمام به قول حضرت استاد علامه حائری یزدی علیه الرحمه در جلسه‌ی بسیار شریف صد و بیست و هفت شرح مثباث الانس مرحوم ابن فناری که این سه شب قدری که اینجا ما توفیق داشتیم در خدمت دوستان و عزیزان یزید و زهرا بودیم، اونجا تقریباً تفصیلاً گفتیم مطلب رو که اونجا می‌فرمایند که تو گمان می‌کنی که خودت داری می‌بینی.

اینو باز می‌کنه خیلی شیرین که مثال می‌زنه اگر قرار بود چشمتو ببینه وقتی که می‌خوابیدی چشم بسته است چرا باز می‌بینی؟

وقتی می‌میری چرا باز می‌بینی؟

چشمتو نیست، نفست است که می‌بینه.

این پرتوه روح توست.

چون ما بی‌خبریم از این روح که پرورش‌دهنده‌ی بدن ماست و غالباً توجه ما به نشئه ماده‌ست و به ماده‌ی وجود خودمون که بدن ماست.

این تف-- تازه بدن هم نیست این تفاله‌ی بدنه.

چون میذاریش میری.

با بدن برزخی میری به عالم برزخ.

به عالم مثالی به عالم مافوق این رتبه با اون بدن مثالی حرکت می‌کنی که قبلاً اینجا در محضر شما بر اساس یکی از اصولی که حضرت استاد در انس-- کتاب شریف انسان در عرفانش فرمودند ثابت کردیم که اون بدن رو خودمون داریم شکل بهش میدیم با اعمالمون.

عمل ما شکل بدن برزخی ما رو داره خمیرمایه شو می‌سازه.

همونطور که علم و باور ما داره باطن ما و نفس ما رو شکل می‌ده.

در هر حال بحث و گذشت رد شیم.

حالا معمولاً چون غافلیم از غیب عالم خبر نداریم از باطن عالم این مشکل برای ما پیش اومده، باورامون چنین ضعیف شده.

در صورتی که اتفاقاً از جهت فلسفی شما می‌دونید که اصلاً هر چیزی به آخر خودش معنا می‌شه.

معنای هر چیزی حقیقت هر شیئی برمی‌گرده به اون غایتش، به اون انتهاش.

انتهای من و شما چیه؟

سفر، سفر به آخرت.

انا لله در قوس النزول تشریف فرما شدید به نشئه مادون.

حالا از همین جا و انا الیه راجعون.

در قوس صعود الان همه ما در حال رجعتیم و انا الیه راجعون همه داریم سمت حضرت حق حرکت می‌کنیم.

این عالم غیبه.

این حرکت ما عالم غیبه.

منتها ما توجه بهش نداریم.

این چون توجه نداریم از خودمون بگیر تا بیرون از خودمون چه در نظام انفسی که "و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم انفسکم افلا تبصرون" چه در نف-- نظام انفسی در جان خودمون، چه در آفاقی که بیرون از ماست.

چون توجه به این غیب نداریم لذا مشکوکیم.

باور نداریم که مرگ هست، حقیقته و ما قراره به اونجا سفر کنیم و عزیزانی که تا دیروز پیش ما بودند الان اونجان.

و جالبه که بدونید این یک جایی نیست فارغ از این نشئه مادون و طبیعت.

همونطور که روح شما الان کجاست؟

می‌تونی براش جایی رو متصور بشی بگی مثلاً به سقف کله من که خورد مثلاً شما بیا به سقف بگین سر، سر، سر من که خوردی دیگه بعدش روحه.

این حرفا چیه؟

روح در درون توست.

درست شد؟

یعنی باطن وجود من و شما می‌شه نفس که مرتبه تعلق روح به بدن است.

که روح احکامش رو از طریق نفس در بدن پیاده می‌کنه.

همین‌طور در نشئه طبیعت هم این چنینه.

در باطن همین عالم، همین زمین و آسمان، عالم برزخ تعبیه شده.

چطور که تو می‌خوابی میری عالم برزخ، میری به عالم مثال به رتبه‌ی مثالی در قوه خیالت سیر می‌کنی، اون شک-- اون اشکال و صوری که برات ایجاد می‌شه با قوت نفس خودت، با ضعف قوت نفس اینا شکل می‌گیرن یا مغبر فضا دقیق مشخص نیست، مشوشه یا نه کاملاً واضح و مبرهنه.

می‌شه رؤیای صادقه.

هرچی که هست کجا اینا رو می‌بینی؟

در درون خودت.

در درون خودت.

یعنی اصلاً سفر یعنی م-- ببخشید، موت یکی از اون ترجمه‌هایی که در سیر تقریباً صد و چهل، پنجاه جلسه حدود پونزده، شونزده تعبیر، تعبیر عالمانه از حکما و عرفا پیرامون مرگ ارائه دادیم در سیر بحث عزیزانی که دنبال بحث رو گرفتن می‌دونن، یکیش سفر از خود به خوده.

اصلاً حضرت استاد علامه حسن زاده می‌فرمود موت یعنی کندن تو از غیر خودت، از تمام تعلقات که اگر نکنی به میزانی که به تعلقات وابسته‌ای در برزخ نگهت می‌دارن.

ما اصلاً همین الان همراه قیامتیم.

همین الان با غیبیم.

بی‌خبریم.

الان غیب من داره سخن می‌گه.

وگر-- اگر غیب من سخن نگه این زبان چگونه یاران اینو داره که بخوره به مخارج حروف.

اصلاً چگونه تشخیص می‌ده که چگونه این حروف با هم مزدوج بشن که کلمات و بعد موضوعات و جملات و اینا.

از کجا بفهمن؟

غیب داره سخن می‌گه و تو چگونه این کلمات رو درک می‌کنی، می‌فهمی، چگونه می‌چشی و چگونه است که هر کسی به نسبت سعه وجودی خودش این‌ها رو می‌چشه؟

چون غیب داری به غیب خودت این‌ها رو دریافت می‌کنی.

اصلاً نفس ناطقه است، غیب وجود ما که داره می‌بینه، می‌شنوه، راه می‌ره و اون قراره معراج ما و سفر ما به نشء-- نشئات بالاتر رو ترتیب بده.

ما غافلیم کاملاً ازش.

اتفاقاً حضرت استاد اینجا که می‌رسه مثال قشنگی می‌زنه.

می‌فرمود کلاً خیلی این کلاً حرف داره.

کلاً تمام مردم صبح تا شب با غیب مرتبط‌اند و به غیب رو می‌کنند اما خبر ندارن.

مثال پزشک و طبیب رو می‌زنه ایشون، حضرت علامه.

می‌فرما که وقتی شما میری به سمت طبیب، به سمت چی طبیب میری؟

بفرما ببینم.

اینکه وقتی میری سمتش به تعبیر ایشون، ایشون هم که مثل خودت یکسر دو گوشه.

لحم و دم و عظم که امثالکم اینا که مثل خودتونه که.

برای چی؟

به چه خاطر رفتی سمت این آقا؟

به خاطر اون حقیقت باطنش، اون تحصیلاتش، اون واقعیت وجودش، اون صور علمیه‌ای که در ثغور نفسشه.

اون یعنی چی؟

مگه می‌بینیش؟

مگه دیدنیه مثل جسمش؟

نخیر.

پس این غیبه.

پس داری به سمت غیب میری.

به سمت قیامت اون داری میری.

خودت هم به سمت قیامت خودت میری.

اصلاً به قول عارف رومی اون روایت شریف رو که شعر کرده، حالا فرصت نیست شعرش رو بخونیم.

مضمونش اینه که شخصی به پیغمبر اعظم شرع اسلام رجوع کرد، ازش از قیامت پرسید.

از پیغمبر در خصوص قیامت پرسید.

ایشون نظم-- به نظم آورده این فرمایشو.

می‌فرمود رفته پیش قیامت از قیامت پیرامون قیامت سؤال می‌کنه.

این چه سؤالیه؟

مثل اینکه پیغمبر کسی رو سا-- صدا زد از اصحابش رو در مسجد شخص مشغول نماز بود.

پیغمبر صداش زد، دید جواب نداد.

نمازش که تموم شد اومد محضر پیغمبر افتاد به پای آقا عذرخواهی کرد.

یا رسول الله ببخشید در نماز بودم.

پیغمبر چه نهیبی زده.

فرمودن نماز تو رو صدا زد.

سر نماز بودی؟

اینکه آقامون علی ابن موسی الرضا پیرامون پیغمبر می‌فرماید: سلام بر تو به پیغمبر عزیز عالم.

ای کسی که یا من شرفت الصلاة بصلوات الیک.

ای کسی که نماز اصلاً شرافت پیدا کرده به جهت صلوات بر تو.

کسی که در نمازش صلوات نمی‌فرسته نمازش باطله.

اصلاً حقیقت نماز اوست.

حقیقت قیامت اوست.

همه غیب اوست.

همه شهود اوست.

انسان کامل همه اسما درش پیاده شده‌اند.

ما وقتی به خودمون هم دقت می‌کنیم می‌بینیم یکپارچه غیب و شهود در هم تنیده‌ایم، پیچیده‌ایم.

از خودمون هم باید شروع کنیم و اتفاقاً اونچه حالا این من فرود بیام بحث داشتیم می‌رفتیم بالا اوج بگیریم.

یه لحظه فکر کردم شب قدر رو چون ما دیشب اینجا صحبت می‌کردیم یک ساعت صحبت کردیم بندگان خدا رو خسته کردیم.

یه لحظه داشتم اوج می‌گرفتم دیدم نه وقتم تموم شده فرود بیام، اینجا فرود بیام.

عزیز دلم اونچه که ما بعد از این صحنه مشاهده می‌کنیم و بهش مشکوکیم، تماماً اون صور و اشکالی که در نشئه در عالم برزخ خواهیم دید و با او محشوریم در خود ماست.

این در خود ماست یعنی چی؟

بفرمایید ببینم وقتی شما خوابیدی این هیکل چند کیلویی که اینجا افتاده این همه کثرات دیده، کوه و دشت و صحرا و دریا و آسمان‌ها و زمین مگه جا می‌شه تو شما تو این بدن چند کیلویی؟

چقدر وسعت داره این کجاست؟

در غیب وجودته.

همه این اشكال و سوری که دیدی.

چرا این اشكال و صور رجه رفتند که به قول علامه مطلقاً این صور و اشكال همه و همه انشائات نفس ناطقه توست.

تو ایجاد کردی اینا رو تو خودت.

بیرون از تو که این‌ها نیست.

تو اینجا بود بدنت.

در خودته.

چرا این صور و اشكال؟

چون بیرون از خودت با این‌ها محشوری.

کسی که با نور محشوره، خوابش هم نوره، با ظلمت، ظلمت.

همین، همین جز این هم نیست.

اتفاقاً حضرت ملاصدرا علیه الرحمة بحث که به اینجا می‌کشه در اسفارش مثال زیبایی در مغبر بودن فضایا و وضوح تصاویر و این‌ها می‌زنه مفصل بعد می‌رسه به جایی که می‌فرماید که اون مثلاً درختی که شما بیرون از خودت می‌بینی، این مثال خیلی به درد بخوره.

درختی که شما از خود بیرون از خودت می‌بینی، این درخت رو چگونه می‌بینی؟

این درخت که بیرون از شماست چند متر با شما فاصله داره.

در درون خودت می‌بینی.

خب بله یک صورتی این درخت بیرون از شما داره.

اما اون چیزی که شما داری می‌بینی در ثغء نفست یعنی در اون کمون غیبت، در اون باطنی‌ترین حالات خودت اون رو می‌بینی.

اون درخت رو می‌بینی که اون معلوم به ذاته.

مخصوصاً میگم این کلمات رو استفاده می‌کنم باهاش کار دارم.

حیف که وقت نیست و اون درخت بیرون معلوم بر عرضه.

اصلاً کاری با اون نداریم ما.

اونچی که تو دارایی تو شد، اون صورتی‌ست که در نفست افتاد، در خودت افتاد تو.

الان امام عصر رو "متى ترانا ونراك" من شما رو کجا ببینم؟

کجا قراره آقا تو ببینی؟

در درون خودت.

در درون خودت قراره آقا رو ببینی.

حالا هر کجا بود مهم نیست هر کجا باشه.

آقا رو در درون خ-- اون صورت علمیه تو وجود خودته و این صور و اشكالی که در وجود ما هست، هست و هست و هست و از بین رفتنی نیست.

اون درختی که بیرونه رو می‌شه بسوزونیش، خاکسترش کنی.

می‌شه بشکونیش شکل بهش بدی بکنیش در مثلاً میز و نمی‌دونم صندلی و...

اما این درختی که در نفست بود دیگه هست و الی الابد خواهد بود.

این قضای نفس تو شد.

اصلاً این شد عین نفست.

لذا اتحاد عالم و علم و عالم و معلوم اینجا خودش رو نشون می‌ده.

مثل اتحاد عقل و عاقل و معقول که شب‌های قدر اینجا عزیزانی که بعضیا چهره‌ها رو می‌بینم بودند، اونجا بحث کردیم که شما چیزی رو می‌خوری به قول شیخ الرئیس همه میت‌خواریم، مرده‌خواریم ما.

هرچی می‌خوریم حتی گیاه رو هم تو می‌کنی دیگه مرده‌ست.

حیوان رو هم زنده زنده نمی‌خوری که، ذبحش می‌کنی.

داری می‌خوری مرده‌خواری.

این مرده میره به قول شیخ الرئیس کیمیایی که خدا در وجود ما قرار داده حیات پیدا می‌کنه.

این مرده میره خودت می‌شه همون، می‌شه وجود تو.

تو همونی هستی که می‌خوری.

لذا می‌گه طيب بخور، حلال بخور، با طهارت و با وضوء بخور.

می‌خوری با ذکر بخور که اینا نور بشن.

می‌خواد بشه تو.

حالا اینچه که صور و اشكال من و شما می‌بینیم، اینا در نفس ما خواهد ماند الی الابد.

الله اکبر.

ما همونی هستیم که خودمون داریم خودمون رو می‌سازیم.

ما خلاصه‌ای هستیم از دیدن‌ها، شنیدن‌ها، چشیدن‌ها، گفتن‌ها، بوییدن‌ها، لمس کردن‌ها، توهم‌ها، تفکرها، تعقل‌ها، تخیل‌ها و، و، و، و، و همه این قوای و محال قوا که دارن در کارن همه که ملائکه الله‌اند.

ما همینییم.

چرا مشکوکیم؟

جمله‌ی آخر.

چرا مشکوکیم به غیب؟

به موت؟

چرا؟

بفرمایید.

چون اصلاً هشت و نهشتی با غیب نداریم.

از خودمون بگیر تا بیرون از خودمون اصلاً خبر از غیب نداریم.

موت قبل ان تموت.

یعنی همین الان بمیر.

یعنی چی همین الان؟

با چاقو بیان بخواهند بکشند.

نه، همین الان سفر کن به غیب.

این می‌شه موت.

همین الان سفر کن از ظاهر خودت به باطن خودت.

همون ادرارش هِی که نسبت به موت در خواب ایجاد می‌شه که ان النوم اخو الموت.

ان‌شاءالله عاقبت هممون ختم بخیر بشه.

به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم