ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 131

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

محضر شهدا و ادامهٔ روایت دهم کتاب الموت

بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. در این روز که فضیلتش به مثل شب قدر است، در محضر پنج شهید گمنام و بزرگواریم؛ باشد که این شاهدان بار ما را سبک کنند. قرار بود برای چهارشنبه‌هایی که در محضر دوستان هستیم موضوعی جدا برگزینیم؛ اما چون باید روایت دهم از باب چهارم کتاب الموت مرحوم مجلسی علیه الرحمه را تمام می‌کردیم، همان نکته را تبرکاً تقدیم می‌کنیم؛ تا جلسات بعد ببینیم خدا چه می‌خواهد.

در آن روایت می‌آید که خدای منان چیزی را خلق نکرده که یقینی‌تر از موت باشد؛ در حالی که رفتار مردم با آن چنان است که هیچ یقینی در آن نیست، بلکه چنان شکی به آن دارند که گویی هیچ یقینی در میان نیست. یعنی اصلاً باور ندارند. رفتار مردم با موت کاملاً مغایر با فلسفه و نفس خلقت موت است. و موت هم مگر خلق شده است؟ بله.

«الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» (ملک/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکردارترید.

به جهت آنکه ببیند کدامتان احسن عمل را دارید، اصلاً موت و حیات را خلق کرده است.

علم فکری بی‌یقین؛ شک عملی به عالم غیب

علت آنکه معمولاً انسان‌ها نسبت به موت مشکوک‌اند این است که اگرچه از حیث علم فکری — علم فکری می‌گویم، بحث یقین قلب را نمی‌گویم — اگر بپرسی همه می‌گویند بله حتمی است، قطعی است، من هم قرار است بمیرم و می‌میرم، هیچ‌کس زنده نمی‌ماند؛ اما می‌بینی رفتار کاملاً مغایر با این علم است. یعنی به یقین بدل نشده؛ یقین ندارد، باور ندارد. این همان شک است. در عمل کاملاً مشخص است که اعتقاد به عالم غیب ندارد؛ صرفاً شهود عالم را دیده و دم از خدایی می‌زند که عالم الغیب و الشهادة است، اما از زندگی‌اش پیداست که یقین ندارد قیامتی هست و موتی هست. از زندگی‌اش پیداست که باور نیست.

برای خدا غیب و شهادت یک حقیقت است. این عالم الغیب و الشهادة به نسبت ماست. برای ما غیب و شهود متفاوت است؛ عالمی شده عالم غیب و مغیبات، و عالمی شده عالم شهادت که همین نشئهٔ طبیعت است. برای خدا چنین نیست. خدا می‌خواهد بفرماید که من به آن غیبی که از نظر تو غیب است هم عالمم، همان‌طور که به شهادت و شهود تو عالمم.

غفلت از روح؛ چشم نمی‌بیند، نفس می‌بیند

یکی از علل این شک آن است که ما توجه به عالم غیب نداریم؛ غالباً با همین نشئهٔ شهادت و شهود، با نشئهٔ طبیعت و ماده، مرتبطیم و با آن مشغولیم. مثل آنکه از خودمان کاملاً غافلیم. پرتو روح است نطق و چشم و گوش؛ پرتو آتش بود که در آب جوشید. گاهی اصلاً توجه نداریم که روح ما کجاست؛ توجه نداریم که چشم من نیست که می‌بیند.

حضرت استاد علامه حائری یزدی علیه الرحمه در جلسهٔ بسیار شریف صد و بیست و هفت شرح مصباح الانس مرحوم ابن‌فناری — که در سه شب قدری که توفیق خدمت دوستان بود تقریباً تفصیلاً این مطلب گفته شد — می‌فرمایند تو گمان می‌کنی خودت داری می‌بینی. مثال می‌زنند: اگر قرار بود چشمت ببیند، وقتی می‌خوابی و چشم بسته است چرا باز می‌بینی؟ وقتی می‌میری چرا باز می‌بینی؟ چشمت نیست؛ نفست است که می‌بیند. این پرتو روح توست. چون بی‌خبریم از این روح که پرورش‌دهندهٔ بدن ماست، و غالباً توجه ما به نشئهٔ ماده است و به مادهٔ وجود خودمان که بدن ماست — تازه بدن هم نیست؛ این تفالهٔ بدن است، چون می‌گذاریش و می‌روی. با بدن برزخی می‌روی به عالم برزخ و مثال، به عالم مافوق این رتبه، با آن بدن مثالی حرکت می‌کنی. پیش‌تر بر اساس یکی از اصولی که حضرت استاد در کتاب شریف انسان در عرفان فرموده‌اند ثابت شد که آن بدن را خودمان با اعمالمان شکل می‌دهیم؛ عمل ما خمیرمایهٔ شکل بدن برزخی را می‌سازد، همان‌طور که علم و باور ما باطن و نفس ما را شکل می‌دهد.

غایت هر چیز؛ قوس نزول و صعود

معمولاً چون از غیب عالم غافلیم و از باطن عالم خبر نداریم، این مشکل پیش آمده و باورمان چنین ضعیف شده است. در صورتی که از جهت فلسفی می‌دانید اصلاً هر چیزی به آخر خودش معنا می‌شود؛ معنای هر چیز و حقیقت هر شیء برمی‌گردد به آن غایت و انتها. انتهای من و شما چیست؟ سفر به آخرت. انا لله؛ در قوس نزول به نشئهٔ مادون آمده‌اید. حالا از همین‌جا و انا الیه راجعون؛ در قوس صعود همه در حال رجعتیم و سمت حضرت حق حرکت می‌کنیم. این عالم غیب است؛ این حرکت ما عالم غیب است؛ منتها توجه به آن نداریم.

چون توجه نداریم — از خودمان بگیر تا بیرون از خودمان، چه در نظام انفسی که «و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلا تبصرون»، چه در نظام آفاقی بیرون از ما — چون توجه به این غیب نداریم، مشکوکیم؛ باور نداریم که مرگ حقیقت است و قرار است به آنجا سفر کنیم، و عزیزانی که تا دیروز پیش ما بودند اکنون آنجایند.

برزخ در باطن همین عالم؛ موت سفر از خود به خود

جالب است بدانید این جایی فارغ از نشئهٔ مادون و طبیعت نیست. همان‌طور که روح شما اکنون کجاست؟ می‌توانی جایی متصور شوی و بگویی مثلاً به سقف کله‌ام که خورد، بعدش روح است؟ این حرف‌ها چیست؟ روح در درون توست. باطن وجود من و شما می‌شود نفس، که مرتبهٔ تعلق روح به بدن است و روح احکامش را از طریق نفس در بدن پیاده می‌کند. همین‌طور در نشئهٔ طبیعت هم چنین است: در باطن همین عالم، همین زمین و آسمان، عالم برزخ تعبیه شده است. چنان‌که وقتی می‌خوابی به عالم برزخ و مثال می‌روی و در رتبهٔ مثالی قوهٔ خیالت سیر می‌کنی؛ آن اشکال و صوری که برایت ایجاد می‌شود با قوت یا ضعف نفس شکل می‌گیرند — یا فضای مغبر و مشوش است، یا کاملاً واضح و مبرهن و می‌شود رؤیای صادقه. هرچه هست کجا می‌بینی؟ در درون خودت.

موت یکی از آن ترجمه‌هایی است که در سیر تقریباً صد و چهل پنجاه جلسه، حدود پانزده شانزده تعبیر عالمانه از حکما و عرفا پیرامون مرگ ارائه شد؛ یکی‌اش سفر از خود به خود است. حضرت استاد علامه حسن‌زاده می‌فرمودند موت یعنی کندن تو از غیر خودت، از تمام تعلقات؛ که اگر نکنی، به میزانی که به تعلقات وابسته‌ای در برزخ نگهت می‌دارند. ما اصلاً همین اکنون همراه قیامتیم؛ همین اکنون با غیبیم؛ بی‌خبریم. اکنون غیب من دارد سخن می‌گوید؛ وگرنه اگر غیب من سخن نگوید این زبان چگونه یاران این را دارد که به مخارج حروف بخورد؟ اصلاً چگونه تشخیص می‌دهد حروف چگونه مزدوج شوند تا کلمات و موضوعات و جملات ساخته شود؟ از کجا بفهمد؟ غیب دارد سخن می‌گوید؛ و تو چگونه این کلمات را درک می‌کنی و می‌چشی، و چگونه است که هر کس به نسبت سعهٔ وجودی خود این‌ها را می‌چشد؟ چون غیب داری و به غیب خودت این‌ها را دریافت می‌کنی. نفس ناطقه است، غیب وجود ما، که می‌بیند و می‌شنود و راه می‌رود؛ و آن قرار است معراج و سفر ما به نشئات بالاتر را ترتیب دهد. ما کاملاً از آن غافلیم.

مثال طبیب؛ رفتن به سمت غیب و قیامت

حضرت استاد وقتی به اینجا می‌رسند مثال قشنگی می‌زنند و می‌فرمایند کلاً تمام مردم صبح تا شب با غیب مرتبط‌اند و به غیب رو می‌کنند اما خبر ندارند. مثال پزشک و طبیب را می‌آورند: وقتی به سمت طبیب می‌روی، به سمت چه می‌روی؟ او مثل خودت یک سر و دو گوش است؛ لحم و دم و عظم، امثالکم. برای چه سمت این آقا رفتی؟ به خاطر آن حقیقت باطنش، تحصیلاتش، واقعیت وجودش، صور علمیه‌ای که در ثغور نفس اوست. مگر می‌بینی‌اش؟ مگر دیدنی است مثل جسمش؟ نخیر. پس این غیب است؛ پس داری به سمت غیب می‌روی؛ به سمت قیامت او می‌روی؛ و خودت هم به سمت قیامت خودت می‌روی.

به قول عارف رومی آن روایت شریف را که شعر کرده — فرصت نیست شعرش را بخوانیم — مضمونش این است که شخصی به پیامبر اعظم شرع اسلام رجوع کرد و از قیامت پرسید. ایشان به نظم آورده‌اند که رفته پیش قیامت، از قیامت پیرامون قیامت سؤال می‌کند. این چه سؤالی است؟

مانند آنکه پیامبر یکی از اصحاب را در مسجد صدا زد؛ شخص مشغول نماز بود و جواب نداد. نمازش که تمام شد آمد محضر پیامبر و افتاد به پای آقا عذرخواهی کرد که یا رسول‌الله ببخشید در نماز بودم. پیامبر چه نهیبی زدند: نماز تو را صدا زد؛ سر نماز بودی؟ و اینکه آقامان علی بن موسی الرضا پیرامون پیامبر می‌فرماید: سلام بر تو ای پیامبر عزیز عالم؛ ای کسی که نماز اصلاً شرافت پیدا کرده به جهت صلوات بر تو. کسی که در نمازش صلوات نمی‌فرستد نمازش باطل است. اصلاً حقیقت نماز اوست؛ حقیقت قیامت اوست؛ همهٔ غیب اوست؛ همهٔ شهود اوست. انسان کامل همهٔ اسما در او پیاده شده‌اند.

صور برزخی در غیب وجود؛ انشائات نفس

وقتی به خودمان هم دقت می‌کنیم می‌بینیم یکپارچه غیب و شهود در هم تنیده‌ایم. از خودمان هم باید شروع کنیم. آنچه پس از این صحنه مشاهده می‌کنیم و به آن مشکوکیم، تماماً آن صور و اشکالی است که در نشئهٔ عالم برزخ خواهیم دید و با آن محشوریم؛ و این در خود ماست. وقتی خوابیده‌ای این هیکل چندکیلویی که اینجا افتاده این همه کثرات دیده — کوه و دشت و صحرا و دریا و آسمان‌ها و زمین — مگر جا می‌شود در این بدن چندکیلویی؟ چقدر وسعت دارد؟ این کجاست؟ در غیب وجود توست؛ همهٔ این اشکال و صوری که دیدی. به قول علامه مطلقاً این صور و اشکال همه انشائات نفس ناطقهٔ توست؛ تو ایجاد کردی این‌ها را در خودت؛ بیرون از تو که نیست. بدنت اینجا بود؛ در خودت بود. چرا این صور و اشکال؟ چون بیرون از خودت با این‌ها محشوری. کسی که با نور محشور است خوابش هم نور است؛ با ظلمت، ظلمت. جز این هم نیست.

درخت ملاصدرا؛ صورت علمی ابدی در نفس

حضرت ملاصدرا علیه الرحمه وقتی بحث به اینجا می‌کشد در اسفار مثال زیبایی در مغبر بودن فضا و وضوح تصاویر می‌زند؛ مفصل می‌رسد به جایی که می‌فرماید آن درختی که بیرون از خودت می‌بینی چگونه می‌بینی؟ این درخت بیرون از تو چند متر فاصله دارد؛ اما در درون خودت می‌بینی. بله صورتی این درخت بیرون از تو دارد؛ اما آنچه می‌بینی در ثغور نفست است، در آن کمون غیب، در باطنی‌ترین حالات خودت. آن درخت معلوم بالذات است — این کلمات را مخصوصاً به کار می‌برم چون با آن کار داریم — و آن درخت بیرون معلوم بالعَرَض است؛ اصلاً کاری با آن نداریم. آنچه دارایی تو شد آن صورتی است که در نفست افتاد، در خودت افتاد. اکنون امام عصر را «متی ترانا و نراک»؛ من شما را کجا ببینم؟ کجا قرار است آقا را ببینی؟ در درون خودت. هر کجا باشد مهم نیست؛ آقا را در صورت علمیهٔ وجود خودت می‌بینی. و این صور و اشکالی که در وجود ما هست از بین رفتنی نیست. آن درخت بیرون را می‌شود سوزاند و خاکستر کرد، یا شکست و میز و صندلی ساخت؛ اما این درختی که در نفست بود هست و الی‌الابد خواهد بود. این قضای نفس تو شد؛ عین نفست شد. لذا اتحاد عالم و علم و معلوم اینجا خود را نشان می‌دهد؛ مثل اتحاد عقل و عاقل و معقول که در شب‌های قدر اینجا بحث شد.

مرده‌خواری و کیمیای وجود؛ ما خلاصهٔ ادراکات خویشیم

به قول شیخ‌الرئیس همه مرده‌خواریم. هرچه می‌خوریم — حتی گیاه را هم که می‌کنی مرده است؛ حیوان را هم زنده زنده نمی‌خوری، ذبحش می‌کنی — داری مرده‌خواری می‌کنی. این مرده به قول شیخ‌الرئیس با کیمیایی که خدا در وجود ما قرار داده حیات پیدا می‌کند؛ می‌رود و خودت می‌شود، وجود تو می‌شود. تو همانی هستی که می‌خوری. لذا می‌گوید طیب بخور، حلال بخور، با طهارت و وضو بخور، با ذکر بخور تا این‌ها نور شوند؛ می‌خواهد بشود تو.

آنچه صور و اشکال من و شما می‌بینیم در نفس ما خواهد ماند الی‌الابد. ما همانی هستیم که خودمان داریم خودمان را می‌سازیم. ما خلاصه‌ای هستیم از دیدن‌ها، شنیدن‌ها، چشیدن‌ها، گفتن‌ها، بوییدن‌ها، لمس کردن‌ها، توهم‌ها، تفکرها، تعقل‌ها، تخیل‌ها، و همهٔ این قوا و محال قوا که در کارند و همه ملائکه‌الله‌اند. ما همینیم.

چرا مشکوکیم؛ موتوا قبل أن تموتوا

جملهٔ آخر: چرا مشکوکیم به غیب و به موت؟ چون اصلاً آمد و شدی با غیب نداریم؛ از خودمان بگیر تا بیرون از خودمان، خبر از غیب نداریم. موتوا قبل أن تموتوا؛ یعنی همین اکنون بمیر. یعنی چه؟ نه آنکه با چاقو بیایند بکشند؛ همین اکنون سفر کن به غیب. این می‌شود موت. همین اکنون سفر کن از ظاهر خودت به باطن خودت؛ همان ادراک هیئی که نسبت به موت در خواب ایجاد می‌شود که ان النوم اخو الموت. ان‌شاءالله عاقبت همه ختم به خیر شود؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.