ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.

سلام علیکم و رحمة الله.

[مکث] میریم به فضل الهی سراغ روایت بعدی.

روایت هشتم رو عرض کردیم البته نکاتی موند بماند.

روایت نهم از باب چهارم کتاب الموت.

عن الصادق عن ابیه علیهم السلام قال.

امام صادق از پدرش یعنی امام باقر نقل می‌کنند که ایشون فرمودن أتى النبي رجل.

جالبه که دقت کنید أتى خب فعله، النبي اینجا مفعوله و رجل کی اومده؟

یه مردی اومده خدمت پیغمبر فا اینجا فاعل میشه رجل.

قاعده در ادبیات عرب اینه فعل و فاعل و مفعول.

اینجا امام چنان حرمت بره حتی نام پیغمبر قائله اینا درسه ها.

حالا کسی شاید توجه کنه خیلی متوجه نشه.

اما اینجا مفعول رو میاره مقدم بر فاعل.

أتى النبي، النبي مفعوله.

کسی رو، یه مردی وارد شده بر پیغمبر.

درسته که درستش اینه که بگه أتى آمد.

کی؟

رجل.

حالا النبي بر پیغمبر مفعول.

ولی اینجا نه میگه أتى النبي آمد نبی را نشانه مفعولیم "را" بود دیگه.

کی؟

یه رجل، یه مردی.

به به!

ببین ادب رو حتی در گفتارشون.

اینا درس آموزه به خدا.

[نفس عمیق] أتى النبي رجل.

یه مردی اومد محضر پیغمبر عزیز عالم.

فقال مالي لا أحب الموت.

یا رسول الله چرا من لا أحب الموت موت رو دوست ندارم.

[مکث] انگار که بدم میاد.

اکراه دارم.

دوست ندارم موت رو.

دلیلش چیه؟

البته خب ایشون داره از پیغمبر سؤال می‌کنه.

شاید این گفته بشه که خب ایشون اینطوری بوده.

ها؟

این شخص این گرفتاری رو داشته پیغمبر بهش گفته چون اول ازش سؤال می‌کنه بعد جواب میده.

اما وقتی یه مقدار این روایت منشرح بشه، باز بشه، متنش شرح داده بشه می بینیم نه این بلای همه گیره.

سر خودمون رو کلاه نذاریم.

چرا من دوست ندارم موت رو؟

عالم ما اینطوری هستیم.

یک اکراه گونه‌ای از موت داریم.

فقال له پیغمبر بهش فرمود ألک مال.

پیغمبر سریع جواب نداد.

سؤال رو با سؤال جواب داد.

ألک مال؟

آیا مال داری؟

مالی داری؟

آیا مثلاً ثروتی داری؟

قال نعم بله دارم.

بله.

قال فقدمته آیا پس حالا که داری، چقدر تعبیر ظریفه.

آیا تقدیم می‌کنی این مال رو؟

یعنی پیشکش می‌کنی؟

یعنی فقدمته اون رو پیشی پیش می‌فرستی جلوتر از خودت بره؟

مثل اینکه فرش راهت میخواد بکنی.

چقدر تعبیر قشنگه.

نمی‌فرماید حالا انفاق می‌کنی یا نه.

فقط میگه که اینو تقدیم می‌کنی، پیشکش می‌کنی، جلوتر از خودت می‌فرستی.

خیلی جالبه.

چقدر شیرینه.

قال لا گفت نه من این کار رو نمی‌کنم.

قال فمن ثم لا تحب الموت.

اصلا علت اینکه تا لا تحب الموت موت رو دوست نداری همینه.

اینکه پیشکش نمی‌کنی.

این یعنی چی؟

یعنی ما چون فرش قرمز برای خودمون پهن نکردیم، چون برای خودمون چیزی تقدیم نکردیم، پیشکش نکردیم از موت می‌ترسیم.

حالا اینجا سؤال بحث ماله؟

همه چی.

روی مصداق مثال البته گیر و گور اصلی ما بیشتر ت-توجه کنیم می‌بینیم بحث ماله.

ما بعضیامون حتی حاضریم جون بدیم اما مال ندیم.

حالا انصافاً چقدر مگه ما چند درصد می‌شینیم درصدبندی می‌کنیم از این حقوقی که می‌گیریم چند درصدش خرج پوشاک میشه، خوراک میشه، اجاره خونه میشه، درمان میشه اینا رو ولی چند درصد انفاقه؟

چند درصدش در راه خدا و حجت خدا.

حالا انشاالله فرصت بشه یه جلسه‌ای در خصوص توصیه‌هایی که پیرامون خرج کردن در راه خدا به خصوص حجت خدا [مکث] بیان شده رو بگیم.

یه چند تاشو.

ببینید چقدر تکلیف ما سنگینه که حالا انشاالله عرض می‌کنیم بعداً که کسی در راه حجت خدا خرج نکنه قطعاً مالش در راه غیر حجت خدا حتی یه روایت لرزان و ترسان میگه در راه دشمنیه با حجت خدا خرج میشه.

یه دو سه روز پیش بود یکی از فامیل‌های ما شب فکر کنم اه تاسوعا بود اینا من می‌خواستم برم هیئت یه دفعه برخورد به من بعد از چند سال به حاجی آقا فلان التماس به ما که می‌رسن دیگه التماس دعاها گل می‌کنه.

فکر می‌کنن حالا ما چی هستیم، چی نیستیم.

حالا احترام به این لباس.

حاجی آقا التماس دعا.

خب چیه؟

حالا یا مریض داره یا خواب دیده باید تعبیر کنیم یا نمی‌دونم چکش داره برگشت می‌خوره.

یه یا یه ذکر و وردی می‌خواد.

این چیزاست دیگه.

سؤالاتی که از ما دارن.

انقدر که بی‌سوادی ایم کسی از ما سؤال‌های دقیق علمی نداره که.

همین، در همینه.

در حد خودمونه.

خلاصه گفتش که حاجی آقا دعا می‌کنیم.

گفتم چشم ما که قابل نیستیم.

چشم خودش یه دفعه گفت من ج-- جسارت نکردم مشکلت چیه؟

گفت نیم کیلو طلای ناب [خنده]، نیم کیلو طلای ناب جمع کرده بودم.

بعد اینو دادم آقا طلا سازه، آقا دزده، آقاست دیگه آقا دز-دزده همه آقا، خانم نیستن.

آقا دزده این طلاها رو برای ما چیکار کنه؟

آبش کنه.

آقا دیگه رفته که دیگه رفته باشه.

آقا دزده نیم کیلو طلا این ناب دستش.

من چی بگم به این بنده خدا؟

باید بگم چشم دعا تون می‌کنم.

اما واقعا قابل دعاست.

نیم کیلو طلا آخه تو می‌خوای چه کنی تو خونه؟

من می‌گم دنبال چی ان بعضیا؟

اینه وقتی مالی در راه حجت خدا، در راه دین خدا، در راه خیر و صلاح خدا اما نخواستیم.

ف-ف-فرمود "فقد دمتهو" تقدیم و پیشکش راه خودمون نمیشه، فرش قرمزه راه خودمون نمیشه، فرش قرمز آقا دزده میشه.

برم داره می‌موشه جونش.

وقتی من خرج نمی‌کنم.

اینطوری یعنی باید یه کاری کرد تا از خدا چیزی گرفت.

بارها من اینو گفتم بذار دوباره بگم در قصه حضرت ابراهیم سریع رد میشم میرم.

چون چند بار گفتم.

اونجایی که حضرت ابراهیم رسید حضرت جبرائیل خواست امتحانش کنه.

خدا فرموده بود برو.

چرا اینو خلیل انتخاب کردی؟

فرمود خودت، خودت امتحانش کن.

رو اون تپه غی-- به صورت غیبی حاطف یعنی نمی‌بینیش صدا می‌شنوی.

"صぶخن قد دوست ربنا غرب بل ملائکة وروح".

حضرت ابراهیم خدا رحمت کنه آیت‌الله آالناصری رو ما اصفهان می‌رفتیم پاد درسشون.

خودم تو اون جلسه در محضر ایشون از ایشون شنیدم.

روایتشو ندیدم.

بعدا شبیه به این روایت رو دیدم ولی عددش فرق می‌کرد.

حالا، فرمودن که شش هزار سگ، شش هزار سگ فقط زنگوله‌دار فقط گوسفندهای حضرت ابراهیم رو مراقبت می‌کرد.

خیییلی داشت حضرت ابراهیم ولی خب در راه خدا گله گله می‌بخشید.

اینم مثالشه.

که بعد وقتی این رو شنید خیلی خب معلومه که پیداست که اون موقع خیلی کسی تسبیح گو نبوده.

خلاصه ای کاش تسبیح گو کم باشه اما تسبیح گوی ریاکار زیاد نباشه.

این خیلی بدتره.

هرچی ما ضربه می‌خوریم از آدمای م-- جای مهر رو پیشونیه تسبیح دست ادعای انقلابی‌گری و چی و اینا که پدر انقلاب رو درآوردن.

و [مکث] ایشون گفتش که آقا نمیدونست کیه که گفت آقا صاحب صدا میشه یه بار دیگه بگین نصف، یک سوم این دارایی‌مو به تو می‌بخشم.

الله.

خب من و شما باشیم می‌گیم چقدر می‌بخشم خداوکیلی؟

یه دونه از اون گوسفندامو بهت میدم.

یه بار دیگه بگو.

اگه خیلی بخشنده باشیم.

اونم اون شله پله رو، اون گوسفنده که داغونه رو به موته میگیم این مال تو.

مثل قابیل دیگه.

قابیل چرا ااا نظرش قبول نشد؟

رفت [مکث]، اون عرض شود بیخودی‌ترین مالشو در راه خدا چیز کرد.

ولی حضرت حابیل اون بهترین‌ها رو، چاق و چله رو انتخاب کرد داد.

خدا اونو قبول کرد.

اینطوری نیست خداوکیلی ما چند تامون مثلا فرش نو، نو، دیگه نو دست نخورده خ-- دادیم بردیم گذاشتیم تو یه-- معمولا شما بیاید حسینیه‌ها رو ببینید.

مبلهای شکسته پکسته، داغون و فرش‌های یه گوشه‌اش سوخته و روغن سوخته و نذر حسینیه می‌کنن.

اینطوریه دیگه متاسفانه امام حسین ما رو ببخشه دیگه اینطوریه.

ولی بیای یه دفعه از خودت بگذری، از نیاز خودت این کم پیش میاد.

حالا بماند.

خلاصه گفت یک سوم دارایی‌م.

یه بار دیگه بگو.

ایشون گفت حضرت جبرائیل بود.

"صぶخن قد دوست ربنا غرب بل ملائکة." حضرت ابراهیم اینجا این نکته‌ست که به خاطر این گفتم.

می‌خواست که دوباره بشنوه.

خب یه بار بخشیده دیگه.

می‌تونست بگه میشه یه بار دیگه بگی؟

اما دوباره گفت یک سوم دیگرم بهت یعنی دو سوم می‌بخشم بگو.

این نکته‌ست.

بزرگان از اینجا استفاده کردن که حالا بعد ادامه داره.

بعد می‌گه کلشو می‌بخشم.

بعد دیگه چیزی نداره.

می‌گه خودم غلامت میشم.

یه بار دیگه بگو.

که ایشون می‌گه و بعد خب حالا متوجه می‌شه حضرت جبرائیل و بعد محضر خدا بار میاد به حضرت ج-جبرائیل و عرض می‌کنه که به حق که ایشون خلیل الرحمنن.

خلیل تو هستن.

امتحانو خوب پس داد.

همه چیز رو خودش هم غلام بشه برای ذکر خدا بشنوه.

این فیلم که نیست که.

درونش می‌جوشه محبت و حب و عشق خدا.

اصلا دل کنده از همه تعلقاته.

امانت دار خداست.

همه رو هم برمی‌گردونه.

نکته اونجاست که می‌تونست بگه یه بار دیگه بگو، دو بار دیگه بگو، سه بار دیگه.

اما می‌بخشه و درخواست می‌کنه.

بزرگان گفتن برای هر تجلی، اینو تو خ-- نتیجه رو خوب دقت کن.

برای گرفتن هر تجلی جدیدی حتی یک اشک جدید.

دیشب اشک ریختم.

حالا الان می‌خوام دوباره اشک بریزم.

یه صدقه بده.

قبلش یه کاری بکن.

یه کاری بکن.

معامله کن.

بگو خب حالا ازت چیزی می‌خوام.

همینطوری مفت و مفت که خدا چیزی نمیده که.

مفت و مفت خیلی چیزا رو داده ما قدر ندونستیم.

اینا همش به خدا دلیل محکم و متقن شما روایات رو منشرح کنی، آیات رو منشرح کنی، می‌رسی به این حقایق.

ولی نه همینطوری بخوای آیه رو بخونی بری میگی حالا یه بیکار و دله‌ای اومد در محضر پیغمبر جسارتا یه سوالی پرسید پیغمبر هم در حد اون جواب داد.

به ما چه؟

ما که داریم برای امام حسین می‌کشیم خودمونو.

واقعا داریم خودمونو می‌کشیم برای امام حسین خودم؟

چقدر از زندگیم بخشیدم به حیات، حیات اصلی زندگیم که به محبت حسین و جلسات حسین.

یه دو تا چهارتا بکنم نمی‌دونم کی تا حالا به این توجه کرده.

اینو خودم بهش توجه کردم.

حضرت امام یه جمله داره.

فرمود این محرم و صفر است.

این جلسات حسین است.

این روضه‌هاست که اسلام را زنده نگه داشته.

این یک بحث.

رهبر عزیزمون فرمودن امروز از اهم واجبات حفظ اسلام است.

حالا شما اینا رو کنار هم بگذارید چه نتیجه می‌گیرید؟

این صغرا، اون کبرا حالا قضیه شد اصلاً.

نتیجه چی؟

اهم واجبات حفظ اسلام.

ح-- اسلامو چی نگه داشته؟

جلسات ذکر امام حسین.

پس اهم واجبات می‌شه حفظ جلسات امام حسین، تعظیم جلسات امام حسین.

تا می‌تونه انسان این جلسات رو تعظیم کنه، تا می‌تونه ذکر امام حسین رو بالا ببره، پرچم بزنه، بیرق بزنه، خودشو خرج کنه، بچه‌هاشو خرج کنه.

من همیشه به دخترم و پسرم همیشه اینو گفتم که دخترم، پسرم من نه اصراری دارم چیکاره بشید، کجا برید، نمی‌دونم چه کاری رو پیشه کنید، چه رشته تحصیلی رو بخونید، آخوند، دکتر، مهندس، شقاق بقال، اصلاً اینا مهم نیست.

جارو دستت بگیر، کارمند شهرداری شو.

اینا ظواهره.

فقط دو چیز ازت می‌خوام دخترم، پسرم بنده خدا باش، نوکر امام زمان والسلام.

حالا تو هر لباسی بودی.

من خودمو وقتی اصرار داشتن بزرگانمون که لباس بپوش نمی‌پوشیدم.

درس خارج می‌خوندیم دیگه همه پوشیده بودن جز من تو کلاس ما.

دیگه استاد ما به اجبار گفت باید عید غدیر بپوشید.

ما کلک زدیم پاشدیم رفتیم کربلا.

حالا قصه داره.

کربلا نجف.

اونجا به زور تنمون کردن بماند.

شبش خواب دیدم.

خوابه.

حالا دیدید من خودم شاید اولین باره دارم یه خواب برای شما میگم.

تا حالا این کارو نکرده بودم.

از این و اون گفتیم.

ولی خیلی برام جالب بود که آقا مجتبی تهرانی رو در خواب به من یه، یه سری جملات گفت.

ایشون یه صحبت‌هایی کرد بماند.

یه، یه رشه‌ای از نحوه سوختن برای ابا عبدالله رو تو خواب عملاً به من نشون داد.

بعد ایشون به من گفتش که اگه می‌خوای خدمت کنی البته به شاگردش گفت شاگردش با واسطه به من گفت.

بعد آقا مجتبی از عشق امام حسین سوخت مثل یه شمع آب شد رفت تو زمین.

حالا بماند.

به من گفت اگه می‌خوای خدمت کنی نیازی نداره حتما این لباسو بپوشی.

تو هر لباسی می‌تونی خدمت کنی.

ببین این حرفه.

بعد حالا یه جمله‌ای گفت که اگر اما بدون که این لباس تو رو نگه می‌داره.

فکر نکنی تو این لباسه.

این لباس تو رو نگه می‌داره.

برکت این لباس بعد خیلی جالب بود تندیس الله هست.

آرم جمهوری اسلامیه.

این تیغه وسطشو برداشت دوباره گذاشت.

تلا شکل بود گذاشت.

گفت این تیغه رو می‌بینی؟

الان الله نیست.

گذاشت وسط گفت دیدی الله شد.

این لباس همین‌جوری تورو محیمنه تورو، تو رو نگه می‌داره.

و واقعاً ما دیدیم این رو درمون.

من این لباسو درمیارم دیگه بچه‌ها هم می‌دونن به ما چی میگن تو نظام آباد.

این لباس تنم نیست اصلاً عنوانم عوض می‌شه، حرف زدنم عوض می‌شه، همه چی.

ولی این تنمه بچه‌ها با ادب و کت و شلوار کشیده و آن کار کرده و [خنده] انشالله عاقبتمون ختم به خیر بشه به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد