یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
رضایت اهل ایمان هنگام موت و تجلیات
حیف بود در خصوص تجلیات بیشتر سخن نرود؛ موضوع مهمی است و دائماً — دانسته یا ندانسته — درگیر آنیم. بحث در روایت هشتم باب چهارم کتاب الموت بود و نحوهٔ رضایت اهل ایمان هنگام موت که با تجلیات الهیه رضایت مییابند. از آنجا سخن به حضرت ابراهیم علیهالسلام کشید که پرسید چگونه دوستی مرگِ دوستش را میخواهد؛ خدا فرمود چگونه دوستی از دیدار دوستش اکراه دارد. سپس به کراهت اهل ایمان از رفتن از دنیا رسید که برای همه به جهت تعلقات هست. لکن اهل بیت علیهمالسلام میانجیگری میکنند؛ شفاعت آنان از همین دنیا با ما میرود. به برکت لباس مشکیها: شفاعت را باید از همین دنیا با خود برد و همینجا نصیب شود. در لحظات آخر که هنوز در دنیایی، آنان باید رضایت تو را کسب کنند و به حضرت حق اعلان کنند تا قبض روح صورت گیرد؛ کار امام ماست با نشان دادن خودش.
تجلی یعنی ظهور حق
تجلیات گونهگونهاند. تجلی یعنی ظهور حق؛ پرتوی نور او.
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
در هر نشئه به گونهای نور حق هست؛ آسمان و زمین نیز از نور حق برپاست. در ادعیه چند نمونه آمده است.
تجلی اعظم و پیامبر اعظم
در زیارت پیامبر در شب مبعث در مفاتیح هست: بتجلی الاعظم. تجلی اعظم همان تجلی حق اما اعظمش. رهبر چند سالی است فرمودند پیامبر اعظم؛ شاید از همین زیارت اقتباس کرده باشند؛ پیش از ایشان کمتر کسی میگفت پیامبر اعظم؛ همه اکرم میگفتند. بالاترین تجلی حضرت حق پیامبر عزیز عالم است؛ خدا خود را تمام — تا آنجا که در ممکنات امکان داشته — در پیامبر تجلی کرده؛ لذا خاتم شده، تمام.
و تجلیت لابراهیم فی مسجد الخیف: آنجا ابراهیم تجلی اعظم نیست؛ خداوند در مسجد خیف برای او تجلی کرده. مراد در روایات آمده؛ مانند تجلی در طور و تکهتکه شدن کوه که جلسه پیش گذشت؛ پرتوی از نور ولایت برای پیامبر و عصرش که تمام نور ولایت است. و لاسحاق بحلفک؛ و لیعقوب نبیّک بمیثاقک — حلف و میثاق؛ نبی از نبأ باخبر است؛ أعم یتساءلون عن النبأ العظیم؛ میثاقی گرفتهاند که دیگران را آگاه کند.
وللمؤمنین بوعدک؛ وفا به عهد
آیا برای ما نیز تجلی هست؟ بلافاصله: وللمؤمنین بوعدک — به وعدهای که به مؤمنین دادی این نیز تجلی حق است. میتواند به عهد الهی در یس بازگردد:
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ وَأَنِ اعْبُدُونِي ۚ هَٰذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ» (یس/۶۰–۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید که او دشمن آشکار شماست و مرا بپرستید؛ این است راه راست؟
اگر کسی میخواهد خدا در او تجلی کند — هر که دیدش یاد خدا بیفتد؛ جلوهای از حجت و ولایت ببیند؛ بار ولایت بکشد تا هنگام موت ولایت کلیه به بالینش بیاید — باید به عهد وفا کند؛ به وعدههای الهی دل بسپارد و اطمینان حاصل کند. یکی از وجوه تجلیات فهم وعدههای الهی است. تجلی از جلیه به معنای روشن شدن است؛ پردهها کنار میرود؛ علم و معرفت در ثغور نفس رسوخ میکند؛ نه صرف ورزش فکری؛ میچشی و میفهمی.
آمادگی فیزیک و متافیزیک برای تجلی روضه
بسیار روضه میخوانند و در ما تجلی نمیکند؛ آمادگی نیست — فیزیک یا متافیزیک. بیخوابی و اعصاب خورده جسم را از فیض میزند؛ چرت میگیری. با نشاط به زیارات برو. گاهی درون آماده نیست:
«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکشدگان به آن دست نمیزنند.
پیامبر فرمود این لباس را بشویید؛ لباس کثیف محل فیض نمیشود. مگر جمادات نیز فیض میگیرند؟ بله؛ هر موجود از حق فیض گرفته که موجود است؛ ظهور اوست؛ مظهر اسم حی. در دستگاه اباعبدالله این تجلی حتی در جمادات — پرچمها — حاجت و شفا میدهد؛ واسطهٔ فیض شدهاند. چای امام حسین نور دارد.
شیخ پیاده و چای هیئت
شیخ پیاده از زمان آقای بروجردی و خراسانی معروف بود؛ پیاده زیارت امام رضا و معصومه و جمکران میرفت. خود نقل میکند کسی به هیئت میآمد — قدیم سی شب، بعضی تا اربعین پنجاه شب؛ اکنون ده شب هم دشوار است — نه گریه نه سینه نه استکان میشست؛ فقط چای هیئت میخورد و میرفت. این خلجان در ذهن شیخ ماند: فقط برای چای؟ تا آن شخص از دنیا رفت. این خود تجلی در ذهن بود.
در شرح فصوص، علامه حسنزاده از قیصری میفرمود خدا در فهمیدن ما تجلی میکند؛ چیزی نمیفهمی و نمیچشی مگر خدا تجلی کند. روضه که میگیردت و میسوزی و اشک جاری میشود یعنی تجلی حق در وجود تو؛ پرتوافشانی. دیگری نمیگیرد چون سنگ است.
در رؤیای صادقه شیخ آن شخص را در باغی بزرگ دید. گفت اینجا؟ گفت چون دفنمان کردند ارباب آمد و فرمود فعلاً اینجا پیشکش؛ قیامت بهتر. شیخ پرسید تو فقط چای میخوردی؛ گریه و سینه ندیدیم. گفت مگر من چای غیر امام حسین میخوردم؟ یعنی نور در چای ارباب بود نه هر چای. برخی با وضع خوب در صف غذای هیئت میایستند چون میدانند خبری هست؛ زرنگها پرش برنج هیئت را خشک میکنند و با گونی برنجشان قاطی تا همیشه برنج امام حسین بخورند. این نور تجلی ارباب است.
فهم تجلی حسین هنگام موت
حسین بن علی را بفهمی تجلی ارباب است؛ موقع موت ارباب بیاید بچشی و ببینی و بشناسی. اگر چنین باشد موت بسیار راحت است. ناگهان بگویند تذکرهٔ کربلا؛ سر از پا نمیشناسی؛ مثل پرنده از قفس آزاد میپری. هرچه طهارت نفس بیشتر، تجلیات بیشتر و راحتتر تن به موت میدهی. انشاءالله عاقبت ختم به خیر به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
میانجیگری اهل بیت در لحظهٔ قبض، ترجمهٔ عملیِ شفاعتِ دنیوی است: رضایتِ محتضر با دیدارِ حجت اعلان میشود تا توفی روان گردد. لباس مشکیِ عزا زمینهٔ همین نسبت است.
سلسلهٔ تجلیاتِ زیارت — اعظم برای پیامبر، خیف برای ابراهیم، حلف برای اسحاق، میثاق برای یعقوب، وعد برای مؤمنین — نقشهٔ نزولِ نور در مراتب امکان است.
خلجانِ شیخ پیاده تا رؤیا ادامه یافت تا معنا روشن شود: مصرفِ ظاهرِ هیئت اگر به نیتِ نورِ ارباب باشد، خود عبادتِ خاموش است؛ چنانکه صفِ غذایِ آگاهان از برکتِ غذاست نه از نیازِ شکم.
تمثیلِ تذکرهٔ کربلا نشان میدهد محبتِ چشیده چگونه تعلقاتِ بازدارنده را در یک آن میسوزاند؛ موت در آن حال آزادی است نه کراهت.
کراهت دنیا و میانجی اهل بیت
کراهت اهل ایمان از ترک دنیا ریشه در تعلقات دارد؛ روایت باب چهارم همین را با زبان تجلی پاسخ میدهد. اهل بیت میانجیاند تا در همان لحظات پایانی — پیش از آنکه روح از دنیا کنده شود — رضایت محتضر گرفته و به حق اعلان شود. قبض روح کار امام است با نشان دادن خود؛ پس شناخت تجلیات تمرینِ پیش از موت است نه بحثِ انتزاعی.
مساجد و مواطنِ انبیا ظرفِ تجلیِ مرتبهایاند: طور برای موسی، خیف برای ابراهیم، حلف و میثاق برای اسحاق و یعقوب. هر کدام پیمان و نورِ مناسبِ سعهٔ آن نبی است. مؤمن نیز سهمی دارد: بوعدک؛ اگر وعده و عهد یس را نگه دارد، همان نور در مقیاسِ امکانِ او میتابد تا عند الموت ولایت را بشناسد.
تفاوتِ فهمِ صرف و چشیدن همان تفاوتِ علمِ فکری و رسوخ در ثغور نفس است. روضهای که فقط به گوش میرسد و به جان نمینشیند نشانهٔ سنگینیِ فیزیک یا متافیزیک است. طهارت لباس و نشاط بدن و صفای درون، شرطِ مسّ قرآن و شرطِ مسّ فیضِ روضهاند؛ لا یمسه الا المطهرون فقط صفحه نیست، ظرفِ قابل نیز هست.
جمادِ منسوب به حسین — پرچم و چای و برنج هیئت — چون مظهرِ اسم حی از حق فیض دارد. زرنگیِ قاطی کردنِ پرش برنج هیئت با ذخیرهٔ خانه، نمادِ عقلی است که برکت را میشناسد. شیخ پیاده با سؤالِ خلجان تا رؤیا رفت تا بفهمد ظاهرِ بیگریه میتواند باطنِ نور باشد اگر نیتِ انتساب درست باشد.
آمادگی برای موتِ آسان برابر است با طهارتِ افزاینده: هرچه نفس پاکتر، تجلی پرشمارتر و کراهتِ رفتن کمتر. تمثیلِ تذکرهٔ کربلا نشان میدهد محبتِ چشیده چگونه دردِ کمر و اداره و بهانه را در یک آن میسوزاند و پرنده را از قفس میرهاند. انتظارِ تجلی، عملِ طهارت است نه شعار.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.