یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
روایت هشتم باب چهارم؛ کراهت ابراهیم از موت
در روایت هشتم از باب چهارم کتاب الموت بودیم. بحث این بود که دلیل کراهت داشتن حضرت ابراهیم علیهالسلام و علی نبینا وآله چیست. یک وجهش را در بحث بودیم: قطعاً حضرت ابراهیم چون به تمام مراتب نرسیدهاند، به آن وجه اتم مراتب؛ یعنی پیامبر عزیز عالم که مقام ختمی داشتند یعنی مقامشان از حضرت ابراهیم بالاتر بود؛ یعنی راه بود هنوز برای حضرت ابراهیم. لذا علت کراهت داشتن — حالا به یک معنا میگوییم کراهت یا در خصوص انبیا زشت است بگوییم کراهت — یا سؤالی که ایشان داشتند که چرا حالا قابض الأرواح آمده قبض روح ما کند؟ این است که ایشان دوست داشتند به آن مراتب عالیهای که هنوز طی نکردهاند برسند. این وجه بحث بود که در دل بحث مانده بودیم و با مثالی از روایت حرّه این را اثبات کردیم که قطعاً مراتب و مقاماتی بوده که حضرت ابراهیم هم به آنها نرسیده.
ملازمهٔ ولایت و تمنای موت در قرآن
اتفاقاً در قرآن میفرماید آنجا که میفرماید:
«قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (جمعه/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو ای کسانی که یهودی شدهاید، اگر گمان میکنید که شما دوستان خدایید نه دیگر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست میگویید.
اگر گمان میکنید که انکم اولیاء الله؛ اگر گمانتان این است که ولی خدا هستید فتمَنَّوُا الموت پس تمنای موت کنید ان کنتم صادقین. اینجا خدا رحمت کند آقای مصباح را؛ این حکیم متأله اینجا میفرمودند که این نشان میدهد ولی خدا بودن با تمنای موت ملازم هماند. اما ولی خدا تمنای موت دارد. ولی خدا آنورش را آباد کرده. دنیایش از نظر ما خراب است اما آنورش آباد است. لذا خیلی هم سینهٔ چاک لقای خدا هست. اما باز حضرت ابراهیم بالاخره ولی خدا بود یا نه؟ قطعاً بودند. بلکه از بزرگترین اولیای الهی بودند. چطور باز ایشان این سؤال را کرده؟ برمیگردیم به همین وجه.
دو دلیل کراهت موت
بنگرید ما به قول آقای مصباح دو تا دلیل داریم بر کراهت موت. یا اینکه به قول اباذر که از او پرسیدند چرا ما موت را بَدمان میآید، کراهت میشنویم که بد و زشت میدانیم، بد میدانیم، کریه در منظر نگاه ما. از اباذر فرمودند چون دنیایتان را آباد کردید آخرت را ویران. پس میخواهید از یک آبادی بروید به ویرانه. باید هم کراهت داشته باشید. این یک وجهش است که در خصوص اکثریت این است.
اما وجه دومش که اکنون مورد بحث ماست این است که بالاخره مراتبی هست؛ این مراتب میخواهد طی شود؛ فرصت میخواهد و فرصت هم همین دنیاست تمام. البته ما «ولدینها مزید» داریم. یعنی اینطور نیست که دیگر صد درصد آنچه خدا به ما عطا میکند صرفاً و فقط و فقط بر بیس و بستر و بر اساس اعمال ما باشد. اینطوری باشد که جسارتاً خدا کریم نیست. نه؛ خدا کریم است بلکه الجواد الکریم است و آن ولدینها مزید؛ آن اضافهاش زیادیش پیش ماست. دیگر آن عنایت حضرت حق لایتناهی است و انتها ندارد. اما بالاخره اینجا دنیا مزرعة الآخرة است. اینجا مزرعهٔ آنجاست. لذا فرصت میخواهد. این فرصت به قدری مراتب بالا است و انتها ندارد که حضرت ابراهیم هم حتی نتوانسته تا آن انتها برود. یعنی به حضرت ختمی و پیامبر عزیز ما برسد. لذا فرصت میخواهد. میگوید حالا حضرت قابض الأرواح؛ حالا سؤال است دیگر. چگونه است که یک دوستی تقاضای مرگ دوستش را کرده؟ یعنی تو دلش درمیآید یک رغبتی به اینکه ما دوباره هنوز مراتبی هست که طی نکردهایم.
تصریح خطبهٔ فدکیه به رغبت پیامبر
اتفاقاً داشتم بررسی میکردم خطبهٔ فدکیه حضرت زهرا سلاماللهعلیها را در خصوص یک موضوع دیگری؛ برخوردم به این تکه. دیدم چه شیرین. خود حضرت صدیقهٔ طاهره سلاماللهعلیها دارد تصریح میکند در این بخش از این خطبه که پدرشان حضرت ختمی، ختم الخاتمه دیگر تمام. مهر زد تمام شد. همهٔ مراتب را رفت. ایشان هیچگونه کراهتی نسبت به رفتن نداشتند. این قسمت از خطبه را که میفرماید ثمّه؛ حضرت صدیقهٔ طاهره سلاماللهعلیها. ثم قبضه الله الیه. وقتی که خدا قبض کرد به سوی خودش، قبضهٔ او را یعنی پدرم را. قبضه چگونه قبض کرد روح پدرم را؟ رأفةً واختیاراً ورغبةً وإيثاراً. خیلی شگفت است که خیلی از شارحین از جمله حضرت آقای مصباح اینجا میفرمایند این رأفت و اختیار از سمت خداست. رغبت و ایثار از سمت پیامبر است. قبض روح شد پیامبر. رأفةً واختیاراً. خدای منان او را اختیار کرد، برای خودش خواست. واستخلصتُ کلَّ نفسي برای خودش. رأفةً از روی رأفت. حالا از ناحیهٔ پیامبر رفتار پیامبر نسبت به قبض روح چگونه بوده؟ رغبةً بسیار راغب بوده و ایثار؛ بذل کرده در مقام بذل بوده؛ بذل کرده جانش را به تمامه آن هم با رغبت؛ با رغبت کوچکترین کراهتی توش نیست.
که شگفت است که بعد حضرت ادامه میدهند که فمحمدٌ صلیاللهعلیهوآله عن تعب هذه الدار فراح. از این تعب و سختی این دنیا راحت شد. رفت قد حُفَّ و در حالی که بالملائکة الأبرار؛ ملائکهٔ ابرار دورش را گرفت. حُفَّ یعنی هجوم آورده بودند، پر کرده بودند دور پیامبر را. ورضوانِ ربٍّ — کدام رب؟ — الغفار ومجاورة الملک الجبار که اینجا خیلی حرفها میشود پیاده کرد. بهخصوص این اسلوب فرمایش حضرت زهرا. این نشان میدهد که حضرت ختمی سر سوزنی کراهت نسبت به موت و مرگش و لقا نداشته. اما چرا حضرت ابراهیم داشته؟ به جهت مراتب. مراتب را پیامبر و این آل الله و اهلبیت ایشان این چهارده تن تا آخر رفتند. بقیه تا آخر نرفتند. لذا فرصت میخواهند. یک وجهش این است.
أنا مدینة الحکمة وهي الجنة؛ علی بابها
حالا وقتی دقت میکنی میبینی که این مراتب، مراتب حالا تا کجا هست؟ این مراتب بالاخره که حضرت ابراهیم هم تا آخرش نرفته تا کجاست؟ کجایش را دیگر خدا میداند و خداست. آنجا که مثلاً خدا رحمت کند مرحوم ابنبابویه و شیخ صدوق؛ ایشان در کتاب مجالسشان — خیلی کتاب شیرین؛ توصیه میکنم بگیرید بخوانید؛ امالی شیخ صدوق معروف است؛ مجالسشان — آنجا روایتی از پیامبر عظیمالشأن اسلام میآورد که خطاب به امیرالمؤمنین پیامبر میفرماید أنا مدینة الحکمة. من شهر حکمتم. حالا این شهر حکمت چیست یا رسول الله؟ در کتاب است: وهي الجنة. این شهر حکمت که منم بهشت این است. قرآن میگوید یا سین والقرآن الحکیم. اصلاً قرآن همهٔ حکمت توش است دیگر. ویعلمهم الکتاب والحکمة. حکمت همهاش تو قرآن خوابیده. پیامبر میفرمود آن منم. اصلاً قرآن منم، من قرآنم. أنا مدینة الحکمة وهي الجنة. اصلاً بهشت یعنی قرآن. حالا وأنت یا علی تو اینجا تکلیفت چیست؟ بابها. تو در این بهشتی، تو در حکمتی. و من أراد المدینة — هر کس ارادهٔ شهر کرد — فلیأت من بابها دیگر از درش باید بیاید. اینکه میگویند چون در بهشت را که میزنند بهشتیان صدا میزنند یا علی، یا علی، یا علی. حالا این هم باید تعبیر شود. یعنی چه یا علی؟ که پیامبر رفت معراج همه چیز را علی دید. یعنی چه به شکل علی به صوت علی؛ اینها باید تعبیر شود. پس اصلاً بهشت درجاتش چیست؟ به مثل قرآن.
درجات بهشت به عدد آیات؛ اقرأ وارقَ
یا در کتاب وافی فصل سوم این را خوب دقت کنید. فصل سوم وافی ملا محسن که برجستهترین شاگرد ملاصدرا و داماد ایشان بود، در فصل سوم در بخش وصایایش از امیرالمؤمنین روایت میآورد که به فرزندش محمد حنفیه. محمد چرا میگویند حنفیه؟ چون مادر ایشان قبلاً یک همسری داشت به نام حنفیه. وقتی که از دنیا رفت شوهرش آمد با امیرالمؤمنین وصلت کرد. بچهٔ ایشان بچهٔ علی بود. علی علیهالصلاة والسلام بود اما گفتند محمد حنفیه یعنی همسر حنفیه را امیرالمؤمنین بعد از مرگ حنفیه گرفته لذا معروف شد به محمد حنفیه. ایشان امیرالمؤمنین به محمد حنفیه فرمود عدد درجات بهشت به عدد آیات قرآن است. اقرأ وارقَ بخوان بالا برو. و اگر این است اگر قرآن که انتها ندارد پس بهشت هم انتها ندارد. پس مراتب هم انتها ندارد. پس هرچه ما تو این دنیا بمانیم کم است برای جبران مافات. جا دارد که حضرت ابراهیم هم بخواهد بیشتر تو این دنیا بماند که فرصتها را جبران کند. حالا ایشان؛ ما میگوییم جبران مافات. این دیگر مافات ندارد ایشان. طی درجات. ما میگوییم جبران مافات، ایشان طی درجات. لذا ایشان هم وقتی قبض روحش میخواهد رخ بدهد یک حالتی شبیه کراهت هست که خداوند اینطوری دلجوییاش میکند. میفرماید که کدام دوست است که از دیدار دوستش کراهت دارد. سریع راضیاش میکند.
هنگام مرگ ما؛ رضایت محب علی
حالا اینجا باید چه کرد؟ اگر حضرت ابراهیم هم این حالت را دارد ما چه کنیم وقت مرگ؟ قطعاً ما هم این حالت را خواهیم داشت. چه اتفاقی میافتد که ما جان بدهیم؟ چون روایت داریم خدا محب علی را جانش را نمیگیرد مگر اینکه راضیاش کند. چگونه ما را راضی میکنند که ما راحت جان بدهیم؟ انشاءالله باشد جلسات بعد. انشاءالله که عاقبتمان ختم به خیر بشود. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.