یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
نفس؛ محور خروجی وجود
دیروز گفته شد که همهچیز به نفس بازمیگردد. اگر نفس تطهیر شده باشد و قوای آن پاک باشند، هرچه در این کاسه و ظرف وجودی بریزند خروجی نیکو خواهد داشت. اما اگر خداینکرده نفس خبیث باشد، حتی اگر نور در کاسهاش بریزی، نور را به آتش بدل میکند؛ همان حقیقت که برای پاکان بهشت است برای ناپاک جهنم میشود.
زنبور عسل و زنبور وحشی
علامه حسنزاده همواره مثالی میآوردند: نینوش و نیش زنبور. زنبور عسل از یک شهد بهره میبرد و زنبور وحشی نیز از همان شهد؛ هر دو از یک آبشخور آب مینوشند و یک چیز را وارد وجود خود میکنند. از زنبور عسل نوش و عسل بیرون میآید؛ از زنبور وحشی نیش که موجبات آزار دیگران است. همهچیز به نفس بازمیگردد.
حدیث نفس و اولویت تهذیب
بارها در حدیث نفس گفته شده که مهمترین کار تهذیب است. بدون شناخت نفس، تهذیب کور میماند: باید دانست قوا چگونه آلوده میشوند و چگونه پاک، و زبان حال و عین ثابت و سرّ القدر چگونه در وجود حاضر است. اگر این تمنا در سرشت نبود، توصیه به عبادت احرار بیمعنا مینمود.
معرفت نفس پایهٔ تهذیب
بهترین کار — و بارها در حدیث نفس گفته شده — آن است که کاری مهمتر از تهذیب نفس نداریم؛ و آن نیز، به قول استاد، مبتنی بر معرفت نفس و شناخت نفس است. بسیار مهم است که نفس را بشناسیم. در مسیر تهذیب و نفسشناسی انسان باید چنان رشد کند و بالا رود که حتی بهشت نیز زبان حال او را پاسخ ندهد؛ مسیری که اولیای خدا گشودهاند. اگر این تمنا و استعداد و خواهش و زبان حال — عین ثابت یا سرّ القدر — در وجود نبود، امام ما امیرالمؤمنین عبادت احرار را توصیه نمیفرمود. باید به سویی رفت که توجه به بهشت نباشد.
مراتب پاکی و تفاوت انبیا
اکنون که نفس، انشاءالله، خبیث نیست، باید دانست از حیث پاکی و تطهیر قوای وجودی در چه سطح و رتبهای قرار گرفته است؛ حتی انبیا نیز با هم متفاوتاند. این نشان میدهد اهل چه هستیم. سلسلهٔ بحث موت بوده است: آنچه در موت هست بستگی به نفس هر کسی دارد. یکی از معانی مهم و دقیق موت، دیدار خود است: خودت برای خودت آشکار میشوی؛ و آشکارگی به این است که نفس خبیث است یا پاک و تطهیرشده. آنگاه معلوم میشود اهل نجاتای یا اهل خسران.
امید به لقاء نه صرفاً بهشت
کسانی که به لقاء امید دارند و در پی آناند، لقای حق را میخواهند نه صرفاً بهشت را. اگر لقاء در بهشت حاصل شود اشکالی نیست؛ بلاعوض به بهشت میروند، اما ذاتاً در پی خدایند و بهشت عارض است. آنان که اطمینانشان به دنیا بود امیدشان نیز به دنیا بود. این همه مقدمه بود برای نکتهٔ مهم متن.
اهل دار الخلود
وقتی متن روایت چهارم از باب چهارم دقت شود، کسانی که موتشان مبارک است و بازگشت به خودشان مبارک، چنان معرفی میشوند که به بالاترین درجات بهشت میروند. اما خصوصیت آنان چیست و این بهشت عالیه برای کیست؟ اهل دار الخلود. نمیگوید صرفاً در دار بهشت؛ یعنی اهل آخرت بودند، اهل معامله با خدا، اهل الله — نه صرفاً اهل بهشت. این دو بسیار با هم متفاوتاند.
اهل دار الغرور و آتش
ادامهٔ حدیث دربارهٔ کسانی است که با بدبختی و پشیمانی میمیرند و بازگشتشان خسارتزده است و به سوی آتش میروند. باز میفرماید این آتش برای کی تعبیه شده؟ برای اهل دار الغرور. ما اهل کجاییم: جهنمآباد یا بهشتآباد؟ البته شاید گفته شود جهنم آباد نیست؛ اما آنجا نیز برای اهلش آباد است، چون آنان که مظهر اسم مذلّ خدا شدند — همچون شیطان — کمالشان آن است که در مظهریت مذلّ کامل شوند و در اسماء جلال به اوج رسند که در جهنم حاصل میشود. این لایه مباحث عقلی دارد.
مع الله بذات و مع الجنة بالعرض
عبارتی که بسیاری از فقها و عرفا به آن توجه کردهاند بسیار شیرین است و همین معنا را تصویر میکند: العارفین — آنان که عارفاند و با بصیرت پیش میروند و اهل معنایند — مع الله بذات و مع الجنة بالعرض. اینان اهل اللهاند؛ نه آنکه به سوی الله بروند تا ببینند چه خبر است، یا هیئت و مسجد و تیپ مذهبی و بسیجی و انقلابی بگیرند و پرستیژ مدیران انقلابی، و بگویند آمدهایم خدمت کنیم تا ببینیم چه میشود. اهل اللهاند؛ و الله اسم جامع است که مصداق اتمّ بیرونیاش پیامبر و انسان کامل است.
وقتی به این توجه شود، بردن به سوی یکی از وجوه اخلاقی پیامبر یا به سوی همهٔ وجوه؟ برخی بسیار حلیم و بردبارند و در این قصه نیکو؛ اما گاه سوء خلق با همسر دارند و نتوانستهاند کنترل کنند. باید به سوی همهٔ اخلاق رفت؛ همه یک بستهاند. نمیشود یکی را گرفت: برخی روزه میگیرند و نماز نمیخوانند؛ چه فایدهای دارد؟ باید اهل الله شد؛ نه به طمع بهشت.
عارفین مع الله بذاتاند؛ ذاتاً عاشق اللهاند نه بهشتها؛ و مع الجنة نیز هستند اما بالعرض: بهشت را به آنان دادهاند و در پیاش نرفتهاند. باید این را به خاطر داشت. رفتن به کربلا برای چه؟ برای شفای مریض یا از قافلهٔ جوانها؟ این سخنان پیشپاافتاده است. دیروز گفته شد برای چه به کربلا رفتی؟ دلم خواست؛ دلم مرا آورد؛ قاعدهای نمینشیند که با دو دو تا چهار تا حساب شود. این اهل کربلا و اهل امام حسین است.
اهل الجنة بالذات
و ان اهل الجنة — آنان که عاشق بهشتاند — مع الجنة بذاتاند؛ ذاتاً دنبال بهشتاند، دنبال حور و قصر و انهار، و خوششان میآید از این چیزها؛ میگویند بهشت از اینها پر است، خوب شویم تا به بهشت رویم. با خدا نیز هستند چون به بهشت میروند، اما مع الله بالعرض؛ ذاتاً با خدا نیستند. کسی که به عشق خود پیامبر میرود با کسی که برای نان دنیا یا نان آخرت میرود بسیار متفاوتاند.
انقلاب و نسبت ذاتی
بلایی که بر انقلاب آمده همین است: کسانی پست و مدیریتهای گوناگون گرفتهاند که بسیاریشان بذات انقلابی نیستند؛ بالعرض انقلابیاند. نوندانهای باشد، پولی درآید؛ در کنارش خدمتی هم میکنند. تا ماشین زیر پا نباشد و مأموریت امضا نشود و حق مأموریت نرسد، برای چه بروند؟ این بوی ذاتی نمیدهد. باید اهل الله بود.
یک بار دیگر متن: جنت عالیه لاهل دار الخلود؛ اهل خدا و دار همیشگی. و آن نار برای اهل دار الغرور است: اهل دنیا بودند یا حتی در لباس دین نماز خواندند و جهاد کردند و جامهٔ پیامبر بر تن کردند و مجتهد و مرجع شدند، اما چون اهل دار الغرورند موت بد دارند و بسیاران را به انحراف میکشانند.
احتضار عالم ظاهری
از حضرت امام بارها شنیده شده بود — در رادیو معارف یا قرآن پخش میشد — که با حالی عجیب و با تعجب توصیف میکردند لحظهٔ احتضار مرجعی را که شاگرد و کتاب و درس و مدرسه داشت. وقتی گفته بودند قل هو الله یا شهادتین، شروع کرده بود به غضب بر خدا و سخنانی ناپسند که خدایا اکنون وقت بردن من بود؟ کودکانم بزرگ شدهاند و میخواهم عروس و دامادشان کنم. بحث عالم ظاهری با خدا در وقت موت؛ این اهل دنیاست در لباس دین. باید اهل الله شد؛ اهل تقوا و مغفرت. پیامبر آمد دست بدهی و اهل الله شوی، نه اهل حوری و بهشت و نهر و قصور.
حکایت ملاصدرا و میر در حمام
حکایتی شیرین است که علامه حسنزاده در درس و شرح فصوص فرمودهاند و صدایشان نیز هست: من اینجا جایی این را ندیدهام، اما به نقل از استادشان علامه رفیعی قزوینی. ملاصدرا در اصفهان به حمام رفت. عالمان بزرگ او را در حمام یافتند و گرد او ریختند و سؤال و جواب کردند. پیدرپی میپرسیدند فلانی بالاتر است یا میر — استاد تصریح نکردند میرداماد یا میرفندرسکی؛ هر دو استاد ملاصدرا بودند. در همان اثنا میر وارد حمام شد و در خزينهای نشست و شنید. هرچه میپرسیدند فلانی بالاتر است یا میر، ملاصدرا میگفت میر. تا رسیدند به اینکه ارسطو بالاتر است یا میر؛ ملاصدرا متأمل شد، سر فرو برد و فکر کرد. میر سر از خزینه بیرون آورد و فرمود به آقایان بگویید میر؛ میر بالاتر از ارسطوست. دلیلش آن بود که ما پشت سر مقام ختمی هستیم؛ شاگردان پیامبریم و یک سر و گردن از تابعان انبیای پیشین بالاتر. این نگاه چه عزت نفسی میدهد که با امیرالمؤمنین و پیامبر و حضرت زهرا باشی، و با امام حسینی که توبهٔ حضرت آدم به واسطهٔ گریه بر او پذیرفته شده — نه آنکه به طمع چیزی به سوی امام حسین بروی.
فرق اهل الله و تظاهر دینی
اهل الله بودن آن نیست که هیئت برویم و مسجد برویم و ذرهای تیپ هیئتی و مذهبی و بسیجی و انقلابی به خود بگیریم. پرستیژ مدیران انقلابی گرفتن و گفتن که آمدهایم خدمت کنیم تا ببینیم چه میشود، اهل الله نیست. اهل الله بودن توجه به اسم جامع است؛ و وقتی انسان کامل مصداق اتمّ آن اسم است، باید به سوی بستهٔ کامل اخلاق او رفت نه یک خصلت جداافتاده.
کربلا و زبان حال دل
وقتی به کربلا میروند و میپرسند برای چه؟ اگر پاسخ شفای بیمار یا همراهی با قافلهٔ جوانان باشد، سخنی پیشپاافتاده است. کسی که میگوید دلم خواست و دلم مرا آورد و قاعدهای نمینشیند که با حساب دو دو تا چهار تا جور شود، اهل کربلا و اهل امام حسین است. این همان نسبت ذاتی است نه عرضی.
جمعبندی نسبت ذات و عرض
پس دو صف در برابر هم میایستند: عارف که ذاتاً با خداست و بهشت برایش عارض است؛ و اهل بهشت که ذاتاً با بهشتاند و خدا برایشان عارض. در سیاست و مدیریت نیز همین منطق جاری است: انقلابی بالعرض خدمت را به شرط نان و مأموریت میپذیرد؛ انقلابی بذات از خود انقلاب و از حق برمیخیزد. روایت نیز همین را میگوید: جنت عالیه برای اهل دار الخلود است و نار برای اهل دار الغرور — حتی اگر جامهٔ دین بر تن داشته باشند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.