ددرس‌گفتارها

[سخنگوی 1] و بهین استعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.

السلام علیکم و رحمة الله.

نکته‌ی دیگری که در روایت چهارم باب چهارم کتاب الموت هست، اگر دقت به متن روایت کرده باشید، همونطور که الموت، الموت تکرار شده دو بار.

بعد وقتی در شرح این دو نوع موت پیغمبر شروع می‌کنه به سخن گفتن، می‌فرماید که "جاء بالموت بما فيه" دو بار در رابطه با کیا؟

اونایی که "الکرة المبارکه" یعنی برگشتشون مبارکه.

مرگ آمد "جاء الموت بما فيه" با اون چیزی که درونشه، درون مایه ش.

بعد در خصوص "الکرة الخاسرة" اونایی هم که خسران زده می‌میرن، برگشتشون به دنیای باقی خسران زده است.

خاصر میرن.

"إن الإنسان لفي خسر".

باز برای اونام همین عبارت دوباره تکرار می‌شه.

در شرح وضعیت و کیفیت موت اون‌ها.

در خصوص اون‌ها هم می‌فرماید "جاء الموت بما فيه" به اون درون مایه ش.

خب تا اینجا مساویه‌ها.

حالا این درون مایه موت رو برای هر کسی چی تعیین می‌کنه؟

چی تعیین می‌کنه که چون در رابطه با هر دو نوع موت یک گونه سخن گفته پیغمبر.

باید دید از اینجا به بعد چه فرقی کرده.

اتفاقاً جالبه که بدونید باز انتهای معرفی کردن این دو نوع موت که مبارک و خسران زده است باز یک، دو تا عبارت تکرار شده باز انتهای ه-هر دو تا.

در خصوص هر دو نوع موت چه مبارک، چه خسران‌زده می‌فرماید "کان لها سعيهم و فيها رغبتهم".

لها برای اون سعیشون بوده.

فيها در اون هم چی بوده؟

رغبتهم، میلشون، رغبتشون که جلسه پیش چیزکی عرض کردیم.

این داره چی رو تصریح می‌کنه؟

این که هر دو نوع موت این بما فيه اونچه که درش هست ربط پیدا می‌کنه به این دو چیز.

یکی سعی اون‌ها، یکی رغبت اون‌ها.

رغبت رو چی می‌سازه؟

میل دل رو چی می‌سازه؟

اطلاعات و آگاهی، علم و معرفت و بینش.

این که انسان بصیرت داشته باشه، بشناسه و آگاهانه به سمت چیزی میل میاره.

علت این که ما میل نداریم به خیلی چیزا چون آگاهی نسبت به اون نداریم.

چون آگاهی نداریم میل نداریم.

مثل بچه که چرا ملک مأموره تا بچه را از رحم مادر بیرون کنه، اخراج کنه.

چرا؟

به دلیل این که اون آگاهی نداره.

جاهله نسبت به این عالم، به این نشئه و دل خوش کرده به اون چنباد.

زده اونجا تو رحم مادر و فکر می‌کنه دیگه همینه و آخرش اینه و عشق است.

همین جا صفا می‌کنیم راحتیم دیگه.

برای چی بریم؟

نمی‌دونه.

چون جاهله نسبت به اینجا گریان وارد این نشئه می‌شه و می‌کشنش میارنش.

همینطور که چون ما نسبت به آخرت هم جاهل هستیم، همینطور ترسان و لرزان و حیران و گریان می‌خوایم از این دنیا بریم.

نمی‌دونیم اونور چه خبره دیگه.

چون اضطراب-- این جهل ناشیه.

یعنی جهل باعث شده که این در حقیقت اضطراب وجود ما رو بگیره.

اونور بی‌خبریم.

پس این رغبت پایه‌ش چی می‌شه؟

علم و آگاهی، اطلاعات.

خب سعـ-- لها سعيهم چی؟

کان لها سعيهم.

چی باعث سعی و تلاش می‌شه؟

عمل انسان دیگه.

یعنی انسان اراده‌شو قوی کنه، عمل کنه.

اصلاً سعی "ليس، أليس للإنسان إلا ما سعى" هیچی.

قرآن می‌فرماید "هیچی برای انسان نیست مگر سعیش" یعنی عملش.

اون چیزی که منتج به عمل هم می‌شود علم و آگاهی‌ست.

پس برمی‌گردیم به اون حرفی که همه‌ی حکما فرمودن.

همه‌ی عرفا تصریح کردن.

از ملاصدرا و شیخ رئیس و حاجی سبزواری و ابن عربی و علامه حسن زاده همه و همه گفتن که علم و عمل جوهرند و عرض نیستند.

جوهرند و انسان ساز.

جوهرن یعنی می-- اتحاد وجودی پیدا می‌کنی با این دو چیز.

یعنی تو چی هستی؟

تو کی هستی؟

من کی هستم؟

چی هستم؟

علم و عملم هستم.

تمام شد.

پس این بما فیه موت که میاد با اون چیزی که درونشه که ربط پیدا می‌کنه به سعیشون و رغبتشون در حقیقت خودشون.

اینطوری می‌تونیم بگیم.

چون سعی و رغبتشون از عمل و علمشون ب-بلند شده.

علم و عمل هم جوهرند و انسان ساز.

انسان یعنی علم و عملشه.

که قبلاً عرض کردیم بر اساس کتاب انسان در عرف عرفان حضرت استاد عرض کردیم ما بدن برزخیمونو با اعمالمون داریم شکل میدیم.

نفس برزخیمونو با علوم و باورها و آگاهی‌هامون.

انقدر اینا مهمن.

پس اون بما فیه "جاء الموت بما فيه" در حقیقت برگشت به صحیفه وجودی هر کسی داره.

ارجاعش به صحیفه وجودی هر کسیه.

یعنی انگار هر کسی وقت موت به خودش ارجاع داده می‌شه، به خودش برمی‌گرده.

یعنی به خودش نگاه می‌کنه.

انگار سر در گریبان فرو می‌بره و خودش رو می‌بینه.

یکی از معانی‌ای که ما قبلاً در اون بیش از پونزده نوع ترجمه‌ای که از موت داشتیم بر اساس حکمت متعالیه و عرفان همین بود که انسان خودش رو می‌بینه و می‌پاد.

خودش رو متوجه می‌شه که چیه.

این یکی از معانی موته که در حقیقت از ظاهر خودش پی به باطن سفر می‌کنه و میره به باطن خودش.

یکی از بهترین کتاب‌هایی که در این سفر ما رو کمک می‌کنه اسفار أربع است جمع سفر، سفرهای چهارگانه.

که چقدر این کتاب بزرگان و اهل علم رو م-متحیر کرده.

اتفاقاً یه فرمایشی از امیرالمؤمنین علیه السلام و السلام هست که حالا من دو تا به این، به این معنا به این مضمون دو تا براتون اِاِاِ ارائه میدم که هر کدومش رو قبلاً تو مباحث دیگه گفته بودیم چون بحث برخورد کرده سیر بحث باز از نورانیت فرمایش مولا استفاده می‌کنیم.

حکمت چهل و هفت مولا می‌فرماید "قدر الرجله على قدر همته".

هرکی می‌خواد الان بفهمه قدر و اندازه‌ش چقدره.

ما که اطلاع از سرالقدر خودمون نداریم از عین ثابتمون نداریم.

نمی‌دونیم درونمون چه خبره.

بی‌خبریم.

لذا از خودمونم می‌ترسیم.

یعنی اصلاً ما گاهی آقا تنها می‌شیم.

چرا تنها می‌شیم؟

می‌ترسیم.

چون از خودمون می‌ترسیم.

اگه از خودمون نترسیم که ترس نداره تنهایی که.

چرا می‌ترسیم؟

چون از سرالقدر خبر نداریم.

این قدر ما، اندازه ما که لیلة القدر به همین معناست و تعیین همین اندازه است و همین قدره.

چقدره؟

فرموده به اندازه همت هر کسی.

تلاشش، کوششش برای رسیدن به مقصدش.

مقصدت چیه؟

اصلاً مقصد تو همتت رو تشکیل می‌ده.

همتت رو ترجمه می‌کنه که تو به کجا می‌خوای بری.

حالا همتت چیه؟

در فرمایش دوم که اتفاقاً قبل از اینکه این فرمایش دوم که حکمت هشتاد و یک نهج هست براتون بخونم دو سه تا فرمایش بزرگان رو در خصوص عظمت و جایگاه این فرمایش مولا براتون بگم.

بعد عرض کنم خود فرمایش رو.

این اولیشو قبلاً گفته بودم در سیر بحث‌هامون.

قال الروی، سید رضی علیه الرحمه فرمودند "و هی الكلمه التي لا تصاب لها قيمة".

این کلمه‌ی یعنی هشتاد و یک حکمت نهج البلاغه، کلمه‌ای است که اصلاً قیمت نمی‌شه براش تعیین کرد.

یه عالم بزرگواری مثل سید رضی داره میگه.

"و لا تزن بها حكمه".

هیچ حکمتی هم وزن اون نیست.

"و لا تقرن الیها كلمه".

هیچ سخنی نمی‌تونه هم-همردیف اون قرار بگیره.

این صحبتی که سید رضیه که انقدر با عظمت بود به برادرش سید مرتضی اقتدا کرده بود وسط نماز، نمازش رو فرادا کرد.

مردم به سید مرتضی گفتن برادرش معروف به علم الهدی.

بهش گفتن آقا شما برادرت معلومه شما رو قبول نداره.

نمازش رو فرادا کرد.

بعد از برادرش سید رضی صاحب این کلام پرسید.

ایشون فرمود بین دو نماز، بین نماز متوجه شدم تو در دریای خون غرق شدی.

تو دریای خونی.

برای همین من دیگه صلا رو نمی‌تونستم ادامه بدم.

نه ببینید کشف و کرامات رو که بعد حالا میگه آها برادرش سید مرتضی گفت آره علتش اینه که من دم در یه کسی اومد سؤال شرعی در خصوص خانومه‌ها مطرح کرد که من تو فکر اون بودم وارد به نماز شدم.

ببین حقیقت وجودیش، افکارش، قوه خیالش، صور و اشکالی که تو قوه خیالش ایجاد شده، حقیقت وجودیش رو ساخته.

اصلاً اینکه ما به چی فکر می‌کنیم قشنگ داره نشون می‌ده که ما کی هستیم، چی هستیم.

اینم یه فرمایش که پیش از سید رضی هم ابوعثمان جاهز تو دو جای کتاب خودش به نام البیان و تبیین این چنین آورده.

گفته اگر نهج جز همین حکمت رو نداشت همین یه کلمه که الان خوندمش کافی، شافی، معجزی و مغنی بود.

یک کس دیگه هم براتون بگم صاحب مصادر.

مصادر منظور مصادر نهج البلاغه است.

ایشون تو کتابش نه، تو دو جای کتابش.

حالا من منبع و جلد و صفحه‌شم نوشتم خواستید بیاید بپرسید.

از نه-- از عبد البر که در کتاب جامع بیان العلمش نقل می‌کنه این چنین آورده نظر این آقا رو، این دانشمند رو در خصوص فرمایش مولا که فرمود این سخن مولا احدی بر او در این سخن پیشی نگرفته.

یعنی هیچکس نتونسته بهتر از این سخن حرف بزنه و هیچ گفتاری برای تشویق بر طلب علم از این سخن مؤثرتر نیست.

خب حالا بریم سراغ این سخن که حالا برگشت به سیر بحثمونم داشته باشیم.

گفتم حکمت هشتاد و یک نهج.

خیلی هم کوتاه.

"قيمة کل امرئ".

قیمت، ارز، تو بحث قیمت و ارج و اندازه و قدر بودیم دیگه.

قیمت هر کسی چقدره؟

اونجا فرمود به قدر همتش.

اینجا فرمود "ما يحسنه".

ترجمه‌اش یعنی ه-- اون چیزی رو که انجام میده به نحو احسن انجام بده.

حالا هر کاره‌ای هست حتی اگه سوفور شهرداریه به نحو احسن یعنی اون در حقیقت می‌شه این داره کارشو انجام میده نمره‌ش بیست باشه.

ها؟

تعهد کاری داشته باشه.

خدا که داره می‌بینه دل شب کسی نمی‌بینه.

ولی این، این اگر تعهد کاری داشته باشه به قول آقای بهجت این همردیف یک مرجعی قیامت محشور می‌شه که اونم تعهد داشته در اندازه‌ی خودش.

این خیلی حرف، حرف عمیقیه خیلی.

این یه معنایی که ازش کردم که هر کسی در هر کجایی که قرار داره به نحو احسن اون کار رو انجام بده.

الکی یه جا رو اشغال نمی‌کنه.

نمی‌تونه بفرما این کنار.

بلد نیست انگ به این و اون نزنه، به نظام نزنه.

نظام خوبه.

تو نظام نداری.

تو بلد نیستی مدیریت کنی.

تو بلد نیستی مرئوس خوبی حتی باشی با مدیرت تعامل کنی.

همه به خودمون برمی‌گرده.

و نکته دوم که بیشتر این رو ازش برداشت کردم فرمودن چی باعث می‌شه به نحو احسن یه کاری رو انجام بدی؟

بفرمایید.

علم و دانش، معرفت.

میگن پس ارزش هر کسی به اندازه اون بصیرتشه، عمق فکریشه.

اون براهین عقلیه که داره در بستر عمل، عملش فراهم میکنه.

باز اون علی قدر همته، می‌شه عملش، این می‌شه علمش.

باز همونو داره میگه.

داره میگه ما اصلا چیزی نیستیم جز علم و عملمون.

پس جا الموت خسته متون نکنین.

بما فیه موت میاد با اون چیزی که درونشه یعنی صحیفه کتاب خودت رو ورق میزنی و میبینی.

چرا یه کسی جبرائیل-- حضرت عزرائیل رو زشت میبینه یکی خوشگل میبینه؟

مگه یک وجود واحد نیست؟

خودت رو میبینی در آینه وجود عزرائیل.

اگه زشتی، می‌ترسی.

صور اشکال موهشه، متشه میبینی.

اگر زیبایی انشاالله ملذّه میبینی.

لذت میبری از خودت.

و این نشون میده که چقدر خوبه که انسان همتشو به قدری بالا ببره که جز خدا راضی نشه.

عبادت احرار داشته باشه.

نه از بهشت و جهنم، نه به طمع بهشت و نه از ترس از جهنم.

به عشق خود خدا عبادت کنه.

آقا چرا اومدی کربلا؟

دلمه نمی‌دونم.

دلمه.

بهترین جوابه.

چرا اومدی هیئت؟

دلم منو آورده.

نمی‌دونم اصلاً من براش قاعده ای ندارم.

برای چی نداره؟

دلم منو آورده.

اینجا الان چیکار می‌کنی؟

چرا پای معارف آل الله نشستی؟

پاشو بفرما بیرون دیگه.

برای چی الان نشستی؟

آقا دلم دوست داره این حرفا رو بشنوم.

فرمایش ائمه ماست.

این دیگه نهایته، این عبادت احراره.

یا حالا یه حکایتی هم از حضرت استاد شنیدم خیلی شیرین بود.

ایشون به نقل از علامه طباطبایی استادشون فرمودن یه کسی از بزرگان مشغول یه ریاضتی شد.

حالا چهل روز ریاضت و اسباب اینا رو رعایت می‌کرد.

یه مقدار ریاضت خاصی از کاری رو خطوماتی رو انجام می‌داد که تاثیراتی رو ببینه.

آخر های روز چهلش بود یه چند تا چهره و قیافه تشریف آوردن.

بعد اینا رو نگاه کرد فهمید که از غیب اومدن.

خب با اینا شروع کرد صحبت کردن.

شما کی هستید؟

چی هستید؟

اینجا چیکار می‌کنید؟

هیچی نمیگن.

علامه فرمود اینها مات مبہوت منو نگاه می‌کردن.

هیچ جواب سوالای منو نمیدادن.

تا از چهره از نگاه من پنهان شدن رفتن و من متنبه شدم.

این همه جون کردم.

خط کشیدم، ریاضت شرعی کشیدم که مثلا چهار تا چهره غیبی ببینم.

آخر هم جواب به من ندادن.

خب من برای چی باید برای اینا کار کنم؟

چرا نوکری کنم که اینا رو ببینم؟

بذار وجه خدا رو ببینم.

خدا رو ببینم.

"إِنِّي وَجَهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ" که مستحبه قبل از نماز بگیم.

بعد میگه دو مرتبه یه بار دیگه چهل خوشگل و قشنگ گرفتم.

اینا دوباره نمایان شدن.

دیگه تحویلشون نگرفتم.

عین عبارتی که علامه می‌فرمود از لج دفعه پیش هی اینا به من گفتن چی می‌خوای؟

به ما بگو لب تر کن.

چی می‌خوای؟

من اصلا تحویلشون نگرفتم.

گفتم من اصلاً کاری با شما ندارم.

برای خدام عبادت کردم و عشقم خداست.

این قشنگه.

این زیباست.

که به سلمان امیرالمؤمنین انگشتاشو باز کنه بگه ببین جایگاهت رو در بهشت.

نگاه کنه جایگاه سلمان.

بعد گریه کنه بگه علی جان بهشت من تویی و هر جا که تو باشی دوست دارم اونجا باشم.

کی اینطوریه؟

سلمان صفت باید بود.

ان‌شاءالله عاقبتمون ختم بخیر بشه به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل